باید اندیشیدن را آموخت,نه اندیشه ها را

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه

برای نوآموزان

جستار نزدهم

فرید سیاوش

تفکرات نظام مند جامعه بشری متناسب به سطح تکامل اقتصادی فرهنگی تاریخ شکل گرفته و شکل می گیرد.

آنگونه که در نوشته های قبلی گفته آمده ایم سیر تحول و تکامل اندیشه از پیشا فلسفی تا فلسفی ،از پیشا اساطیری تا اساطیر و از پیشا علمی تا علوم، در مراحل مختلفه دارای صورت بندی های معینه فرهنگی بوده است.از تفکر تالسی تا تفکر لیوتاری، دوره هایی از اندیشه چنان شکل گرفته است که به قول فوکو در صورت بندی های معین دانایی خود را دوره بندی می کند.

از پیشا هلینسیم که خود را در هنر و تفکر غار نشین نشانی میکرد تا هلینیسم  یعنی تمدن یونان باستان آن جریاناتی بوده که بلحاظ تبار شناسی دانش برای فهم پُست مدرنیسم قابل اهمیت است.فلسفه وادبیات ، هنر و علم ،اقتصاد و فن مجموعه از حرکات فرهنگی را در مدنیت خلاقانه یونان باستان اندیشه نگاری کرد.و به همین طور رنسانس اروپا و به تعقیب آن عصر روشنگری و متعاقب آن مدرنیته و ادامه آن پست مدرنیته .

روشنگری نفی رنسانس نیست و به همان گونه باید با روشنی عرض کرد که پُست مدرن بهیچوجه انکار مدرنیته نیست. مدرنیته با حرکت سرمایه و تکنالوژی جدید گره خورده و تفکر خود را متاسب به ساختار درونی خود ایجاد کرد و پست مدرنیته نیز هم به حیث یک وضعیت فکری و هم به مثابه یک جریان معین نظری، خود را تبیین کرده است.

اندیشه پُست مدرن از فضای معماری به سایر حوزه ها انتشار یافته است. فیلسوفان عرصه اندیشه های معماری اولین نظریه پردازان قلمرو پسا مدرن بشمار میروند.خطوط مستقیم و مربع و قایمه در دیدگاه مدرن مرجعیت و قاطعیت داشت، ولی معماران جدید قاطعیت خطوط مستقیم و قایمه را می شکنند. و به اشکال جدید تر هندسی پناه می برند.

در اینجا میتوانیم به این درک نزدیکتر شویم که نگاه پسا مدرن از هنر معماری برخاسته است و این نگرش بر شکست قاطعیت و مرجعیت تاکید داشته و گذار از یکه پنداری را به سوی چند آمیزی  یا چند آوایی ترویج می کند.

بزودی در دهۀ هفتاد بوسیله فیلسوفان فرانسوی نظریه پست مدرن از حوزه هنر به حوزه فلسفه وجامعه شناسی  نفوذ می کند و سیر حرکت پسا مدرن در حوزه های مختلفه به شدت نمایان می گردد.

ژان فرانسوا لیوتار شاید یکی از پیشگامان و از مفسرین جدی مقولۀ پسا مدرن در حوزه فلسفه و علوم اجتماعی باشد. لیوتار با نگارش کتاب"بسوی وضعیت پست مدرن" در واقع مانیفست نظریه پسا مدرن را ارایه داد.

اکنون کمی در این باره صحبت می کنیم که چگونه فلسفه فرانسوی از درون یک مرحله طویل تکاملی سر بیرون کرد و چیزی را بنام پست مدرنیسم به بیان آورد. پیش از پسا مدرن ما در حوزۀ تفکرات مدرنیته خاصتآ در قلمرو فرانسوی آن به مجموعه ای از افکاری برمی خوریم که هر کدام به نوعی قاطعیت و مرجعیت را در خود حمل کرده است، مثلآ پدیدار شناسی مرلو پونتی، ساختار گرایی لوی اشتراوس و آلتوسس و مارکسیم ساختاری و اگزستاسیالیسم، جریاناتی بوده که فلسفه، هنر و علوم آن زمان و آن مکان را صورت بخشیده بود و از درون این همه افکار ساختار گرایانه، جریان پسا ساختار گرایی قد بلند می کندو فلاسفه بزرگی را در خود پرورش میدهد. که مجموعه آنرا میتوان وضعیت پُست مدرن نامید.

شاعر پُست مدرن ،مارکسیست پُست مدرن،فیلسوف پُست مدرن....عباره هایست که یک وضعیت را در وجود مولف و نگرش به نمایش می گذارد.

فلسفۀ زبان در واقع هم و غم وضعیت پست مدرن را تشکیل میدهد و خارج از حوزه متن دنیای وجود ندارد. هستی و واقعیت در متن شکل میگیرد و زمان و مکان در زبان منعکس می گردد.قاطعیت پنداری و مرجعیت پنداری اول خود را در متن نشان میدهد و بعدآ در کردار اجتماعی بیان می گردد، قصد پُست مدرنیست ها اینست که دیوار قطعیت را فرو بریزند و  نسبیت باوری را جانشین آن میکنند. لیوتار و ... به این باور رسیده اند که از مارکسیم تا دین ،از پدیدار شناسی تا پوزیتیوسیم همگی دارای احکام و نگاه مرجعیت باوری است....

در این صورت خصوصیات وضعیت پست مدرن را  میتوان چنین خلاصه کرد:

- طرد قطعیت و مرجعیت

- ابطال روایت های کبیر

- تاویل روایت های متکثر و کوچک

- مرگ مولف

- از اثر به متن

- ساختار شکنی

- نظریه تاویل(هرمنوتیک)

- چند آوایی(پولی فونیک)

- نظریه بازی های زبانی

- به تعلیق انداختن معنی

..... بحث عمیق روی اندیشه های فلسفی و هنری پسا مدرن ، به مجال و متن های بیشتر ضرورت است و اما مطابق روحیه این نگارش ، آنچه تا اینجا گفتیم میتواند نما هایی کلی یک گفتمان را برجسته کند که هر بخش آنرا میتوان در جزئیات بیشتر و بیشتر شگافید ،مثلآ مساله ابطال روایت های کبیر وقتی قابل فهم می گردد که خواننده نخست به روایت های کبیر آشنایی داشته باشد تا بر مبنای آن شناخت نظریه ابطال آنرا به بحث بکشد.خواننده تا نداند که مقوله دولت در جامعه شناسی لیبرال و ماتر یالیسم تاریخی مارکس دو روایت کبیر از دو دیدگاه متفاوت است که اولی از جاویدانی آن روایت کبیر می سازد و دومی از زایل شدن آن بروایت بزرگ میرسد.حالا اگر خواننده در مورد تیوری دولت از دومنظر متفاوت به روایات کبیر آشنایی نداشته باشد از ابطالی که پُست مدرن از آن سخن می راند ، پی نخواهد برد.

قطعیت ذاتآ از صدای یکه بر می خیزد و این یکه انگاری منجر به خود محوری می گردد و این خود محوریست که« من فلسفی» را خلق می کند که با اندیویدآلیسم بوژوایی که اقتصاد کالایی آنرا بر انسان  مدرن تحمیل کرده است تفاوت دارد. ساختار بشر و تفکر اجتماعی متکثر و ذوجوانب است، این چند آمیزی نه تنها در ساختار روانی و نوعیت زیستی انسان  حاکم است که در ساختاریت اندیشوی آدمی  نیز نمایان است.مثلآ در کنار سور ریالیسم ، سمبولیسم و فورمالیسم به زندگی خود ادامه داده است.

ادامه دارد

باید اندیشیدن را آموخت,نه اندیشه ها را

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه

برای نوآموزان

فرید سیاوش

جستار اول

فـــلســفه چیست؟

یکی از فیلسوفان یونان باستان، که بیش از دو هزار سال پیش زندگی میکرد، معتقد بود که فلسفه با حیرت انسان پدید آمده است.او بر این باور بود که پرسش های فلسفی خود به خود پدید آمده اند، زیرا حیات انسان بسیار عجیب بوده است.

عبارت "فلسفه" به معنای واقعی کلمه عشق به خرد است. با این تعبیر، فلسفه یک اشتیاق و کنکاشگری است به گنجینه ی یافته ها و دانش های قابل انتقال بشری. سقراط میگوید فیلسوفان آنانی هستند که فقط ادعای عشق به خرد را دارند ونه ادعای برخورداری از آن.

فلسفه در اصل، شکل جدیدی از تفکر است برای کشف حقیقت که در یونان حدود 600 سال قبل از میلاد آغاز شد. پش از فلسفه، ادیان مختلفی بودند که به تمام پرسش های مردم جواب میدادند.این پاسخها و توضیحات دینی سینه به سینه و نسل به نسل  انتقال و جریان می یافت. انسان صبحدم تاریخ سعی می کند با اسطوره به مسئله زندگی، مسئله تقدیر، مسئله گذشته و آینده اش ﭘاسخ دهد.

اسطوره در اصل داستانی  دربارۀ خدایان است و توضیح میدهد که چرا زندگی به این شکلی است که هست. و موضوع اساسی همه اساطیر نبرد میان نیروهای نیک با نیروهای بد است.

در طی هزاران سال توضیحات اسطوره ای در تار و پود پرسش های فلسفی ریشه دوانده بود.فلاسفه یونانی می خواستند ثابت کنند که این توضیحات معتبر نیستند و انسان نمی تواند به آنها اعتماد داشته باشد.

دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هائی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و کوتاه سخن، به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون گرایش دارند که اسطوره را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین و کسانی که نگرش تاریخی دارند داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده ای می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است. انسان شناسان و جامعه شناسان معتقدند که اسطوره تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره کنجینه ای از تصاویر ذهنی است که باید در هنر و کار خود به کار گیرند.

  برای اینکه بتوان نظریات نخستین فلاسفه را درک کرد،باید مفهوم تصور اسطوره ای از جهان دریابیم.

در گذشته ها باور بر این بود که زمین بر بالای شاخ گاو و گاو بر پشت ماهی و ماهی در آب قرار دارد. علت زمین لرزه اینست که گاو، زمین را از یک شاخ به شاخ دیگر خود می گذارد.

ویا درمصر عقیده برین بود که طوفانی شدن رودخانه نیل ،علامه ی خشم خدایان است  و  برای فرو نشاندن خشم خدایان و بد مستی رودخانه ،دختران زیبا و جوان را برسم قربانی در آغوش مست رود خانه خروشان رها میکردند.

ویا در کشور ما تا هنوز هم بخصوص وقتی آفتاب گرفتگی یا مهتاب گرفتگی اتفاق می افتد، تحصیل نکرده ها ما آنرا خشم خداوندگار تلقی کرده، نذر و خیرات و دعا خوانی میکنند تا این بلای بد بخیر بگذرد. درحالیکه هر شاگرد سال ششم و هفتم مدرسه میداند که خسوف و کسوف چیست و چرا اتفاق می افتد.؟!

حوادثی همچون زلزله و سیل و طوفان و مرگهای نابهنگام، گذشتگان را به ترس و وحشت مینداخت. آنان رنجهای خود را در قالب سئوال، در پیشگاه خدایان افسانوی خود مطرح میکردند. مردم نیازمند توضیحی بودند که چرا زمین می جنبد و تکان می خورد و یا چرا باران نمی بارد. آیا زمین لرزه به خاطر این شاخ و آن شاخ کردن زمین میباشد ؟و دلیل نه باریدن باران بخواب رفتن «تور »و یا گم شدن گرز« تور»؟!

در شمال اروپادرکشور های اسکندناوی مردم، «تور» را خدای حاصلخیزی می دانستند،بنابرین پاسخ اسطوره ای به این سوال که چرا باران می بارد ،این بودکه تور گرزش را تکان داده است.

برای کشاورزان مشخص نبود که چرا گیاهان رشد می کردند و درخت ها میوه می دادند، ولی به هر حال معلوم بود که اینموضوع ارتباطی به باران دارد.علاو بر این،مردم باور داشتند که باران به تور مربوط می شود و به همین خاطر تور یکی از مهم ترین خدایان شمال اروپا بود.

داستان های اسطوره ای ، پیش از تردید و انتقاد فلاسفه در تمامی دنیا وجود داشته است.حتی در یونان نیز قبل از این که نخستین فلاسفه ظهور کنند، تصویری اسطوره ای از جهان وجود داشته است.در طول قرن های متمادی، داستان خدایان از نسلی به نسل بعد انتقال یافته بود.این خدایان را در یونان زئوس،آپولون،هرا، آتنه، دیدنوسوس، آسکلپیوس، هرکول و هفیستوس می نامیدند.

حدود 700 سال پیش از میلادف هومر و هسیود بخش اعظم گنجینۀ اساطیری یونان را نقل کردند.این کارموقعیت جدیدی به وجود آورد .ثبت داستان های اساطیری باعث شد تا بحث در بارۀ آنها آغاز شود.

نخستین فیلسوفان یونانی، از خدایانی که هومر معرفی کرده بود، انتقاد کردند، زیرا این خدایان بیش از حد شبیه به آدمیان بودند.واقعآ هم آن خدایان مانند ما خود خواه و غیر قابل اعتماد بودند.برای اولین بار در تاریخ بشر گفته شد که شاید این اسطوره ها چیزی جز تصورات آدمیان نباشد.

نمونه ای از این گونه انتقاد ها نسبت به اساطیر را می توان در آثار کسنوفانس دید.او که حدود سال 570 پیش از میلاد متولد شده بود معتقد بود که انسان خدایان خود را با الگو گرفتن ازخود آفریده است:"آنها می میرند، زاده می شوند، لباس می پوشند، حرف می زنند و قیافه ای شبیه به آدمیان دارند... حبشی ها خدایان خود را سیاهپوست با بینی پهن تصور می کنند، مردم تراکیا خدایانشان را چشم آبی وسرخ موی می دانند...اگر گاوان، اسپان و شیران دست می داشتند و می توانستند نقاشی کنند و مانند مردمان کار انجام دهند،اسپان خدایانشان را شبیه به اسپ و گاوان شبیه گاو می کشیدند و پیکر آنان را همانند شکلی که خود دارند می ساختند."

یونانیان در این ایام حکومت های متعددی در یونان و مستعمرات خود در جنوب ایتالیا و آسیای صغیر به وجود آوردند. دراین حکومت ها کار های شاق بر عهدۀ برده ها بود و بقیۀ مردم که آزاد بودند به سیاست یا فرهنگ می پرداختند.تحت این شرایط زندگی، اندیشۀ آدمی جهشی یافت؛ به این معنی که هر فرد می توانست برای خود این سوال را مطرح کند که جامعه چگونه باید سازمان یابد.از این طریق، افراد می توانستند بدون آن که به اسطوره ها متوسل شوند، سوالات فلسفی مطرح کنند

به همین خاطر ما معتقدیم که در آن ایام روش تفکر اساطیری به تفکری مبدل شد که بر پایۀ عقل و تجربه قرار داشت.هدف نخستین فیلسوفان یونانی این بود که برای آنچه را در طبیعت روی می داد، توضیحی طبیعی بیابند.

فلاسفه طبیعت گرا

تا کنون دقیقآ مشخص نشده است که اولین فیلسوف چه کسی بوده است، اما به دلیل این که بشر وقتی با مشکلات روزمره مواجه می شود، معماهایی برایش مطرح می شود و این معماها را نمی تواند جواب بدهد، برای همین به دنبال راهی می گردد که بتواند بعضی از معضلاتش را ﭘاسخ دهد. البته بشر سپیده دم تاریخ بیشتر به دنبال راهی بوده تا مشکلات فردی خودش را در زندگی حل کند. این مشکلات فردی چی بوده؟ یکی خوراک که مهمترین وسیله زنده ماندن است. دوم ﭘوشاک و سوم سرﭘناه. بشر اول به این سه مسئله فکر می کند و معماهایش درباره این مسائل است. اما وقتی به نیازهای خودش در این زمینه ﭘاسخ می دهد در مرحله بعد دچار حیرت می شود و به این فکر می افتد که آیا چیزهای دیگری هم هست؟

ﭘس اگر ما کمی تخیلی نگاه کنیم، اولین فیلسوف کسی است که این سه مشکل یعنی خوردن و ﭘوشیدن و سرﭘناه را حل کرده است. که این خود سر آغاز جدلی بود بین انسان و طبیعت برای بقای حیات.

معمولآ نخستین فلاسفه یونان را "طبیعت گرا" می دانند، زیرا آنها بیش ازهمه به طبیعت و رویداد های طبیعی توجه داشته اند.

فلاسفه به چشم خود می دیدند که تغییراتی در طبیعت صورت می پذیرد.اما این تغییرات چگونه امکان پذیر بود؟ چگونه می شد تبدیل ماده ای را به مادۀ دیگر توجیه کرد؟

نخستین فیلسوفان یونانی همگی بر این اعتقاد بودند که باید مادۀ اولیۀ مشخصی موجب تمامی این تغییرات شده باشد.اینکه آنها چگونه به این نتیجه رسیده بودند، به سادگی قابل طرح نیست.ما فقط می دانیم که این اعتقاد بر پایۀ یک تصور قرار داشت.برای آنها این تصور مطرح بود که ماده ای اولیه باید وجود می داشته که بر اثر آن تغیییرات طبیعی  صورت پذیرد.

در این میان آنچه برای ما از همه جالب تراست پاسخ هایی نیست که این فیلسوفان یافته اند، بلکه مسایلی است که مطرح کرده اند و روشی است که برای پاسخگویی به سوالات خود برگزیده اند. مهم این است که آنها " چگونه " اندیشیده اند، نه این که "چه" اندییشیده اند.

امروزه مشخص است که نخستین فیلسوفان به دنبال تغیرات ظاهری بوده اند. آنها سعی داشتند تا به قوانین جاودانۀ طبیعت دست یابند.خواست آنها این بود که بدون توسل به داستان های اساطیری رویداد های طبیعت را دریابند و آنچه را در طبیعت رُخ می داد از طریق طبیعت توضیح دهند.این  روش با آنچه رعد و برق و زمستان وبهار را نتیجۀ کار خدایان می دانست، کاملآ تفاوت داشت.

با این روش جدید، فلسفه خود را از باور های مذهبی آن ایام رها ساخت.بنابر این می توان گفت که فلاسفۀ طبیعت گرا نخستین گام را در راه تفکر علمی برداشتند و زمینۀ مساعدی را برای تحقیق در علوم طبیعی بوجود آردند.

بخش عمدۀ آثار فیلسوفان طبیعت گرا از میان رفته است.آنچه امروز از اندیشه های نخستین فیلسوفان یونان در اختیار ماست، به گزارش هایی محدود می شود که ارسطو در نوشته هایش آورده است.ارسطو حدود دوصد سال پس از نخستین فیلسوفان یونان می زیسته است. او در نوشته هایش فقط به نتایج اندیشه های این فیلسوفان اشاره هایی دارد. این نکته به آن معنی است که امکان دستیابی به روند تفکر آنان محدود است؛ اما با توجه به آنچه در اختیار داریم می توانیم ادعا کنیم که برنامه کار نخستین فیلسوفان یونان، تفکر در بارۀ مادۀ اولیه و چگونگی تغییرات طبیعی از طریق این ماده بوده است.

نقش ملطیه

اولین نسل فیلسوفان را از ملطیه (Milet) می دانند. ملطیه که شهر کوچکی در ترکیه میباشد در قرون هفتم و ششم پیش از میلاد مهمترین شهر ایونی (Ionie) به حساب می آمد. بندرگاه های این شهر پذیرای کشتی هایی بود که پیوسته در رفت و آمد بودند و هرگونه محصولی را حمل میکردند. به این جهت، روح اهالی ملطیه مثل هر جای دیگری که کار تجارت در آن پر رونق باشد کمی از مذهب فاصله گرفته بود و می توانست با پشتکار بیشتری فعالیتهای علمی و عقلی را دنبال کند.

 

تالس (۶۲۴ ـ۵۴۶ ق.م)

 نخستین فیلسوفی که در شهر ملطیه شناخته شد، تالس نام داشت. تالس بیشتر عمر خود را  در سفر بود.در بارۀ وی گفته اند که او در سفری به مصر ارتفاع هرمی را با اندازه گرفتن سایه آن به دست آورد. اوزمانی از روز به این کار دست زد که طول سایۀ خودش درست به اندازۀ قدش بود.تالس در سال 585 قبل میلاد وقوع کسوفی را نیز پیش بینی کرده بود.

گروهی معتقدند كه تالس ستاره‌ی دب اصغر را كشف كرده و گروهی نیز معتقدند وی اهميت اين ستاره را دركشتيراني شناخته است. در رياضی قضيه‌ی تالس را به وی نسبت می‌دهند و از نظرات وی می توان به این قضیه‌ی مشهور اشاره کرد که: دو مثلث در صورتی مساوی هستند كه يك ضلع و دو زاويه آنها با هم مساوی باشد. که البته گروهی اعتقاد به این دارند که اين قضيه توسط افراد ديگری مطرح شده و براي اين‌كه نظرشان مقبوليت پيدا كند بنام اين فيلسوف مطرح كرده‌اند.

برتراند راسل دركتاب تاريخ فلسفه خود عنوان می‌كند: فلسفه بعنوان چيزی متمايز از الهيات در قرن ششم قبل از ميلاد آغاز شد. برویت اسناد آغازگر فلسفه تالس بود. هنر تالس اين بود كه كلمه‌ی «چه؟» را بجای كلمه‌ی «كه؟» گذاشت. تالس همچون متفكران پيشين يا دقيق‌تر بگوييم همچون متدينان گذشته نپرسيد كه: جهان از «كه» يا بوسيله‌ی چه كسی ساخته شده است، بلكه سؤال را بشكل كاملا تازه‌ای مطرح كرد. پرسيد: جهان از «چه» ساخته شده است؟ يعنی تالس تفسير اسطوره شناختی كهن را در باب پيدايی جهان، رها كرد و كوشيد تا با تفكر عقلی به توصيف طبيعت بپردازد و پيدايی جهان را تبيين كند. اگر سؤال را به شكل اول مطرح كنيم، سرانجام در پاسخ خود، خدايانی را می‌يابيم كه جهان را آفريده‌اند و اين جوابي است دينی بر بنياد افسانه‌های آفرينش و نه فلسفی. اما جواب اين پرسش كه جهان از چه ساخته شده است؟ جوابی علمی و فلسفی است و اولين كسي كه سؤال را بدين شكل مطرح كرد تالس متفكر قرن ششم قبل از ميلاد بود.

از مشخصات افكار او اين است كه بدنبال يك اصل نخستين بنام آرخه (يا عنصر اوليه پيدايش جهان) است كه آغاز پديده‌های اين جهانی است.

تالس آب را ماده اولیه همه چیز می دانست. ما دقیقآ نمی دانیم که منظور وی چه بوده است. شاید او بر این اعتقاد بوده باشد که همه چیز از آب پدید آمده است و دوباره به آب مبدل می شود.

چون وی در شهر «ملیطه» زندگی می‌كرده که شهری جزيره شکل بوده و آب برای اهل آن اهميت زيادی داشته است وهم زمانی که تاس در مصر  به سر می برد، یقینآ به حاصلخیزی مزارع بعد از طغیان و فرونشستن آب رودخانۀ نیل توجه داشته ودیده است که چگونه پس از هر بار ندگی بقه ها و کرم ها پیدا می شده اند.علاوه بر این شاید تالس در بارۀ تبدیل آب  به یخ و بخار و تبدیل دوبارۀ آنها به آب نیز فکر کرده باشد.

گروهی اين تفكر وی را متأثر از تفكر بابليان می‌دانند زيرا آنها معتقد بودند كه «آبسو» نماينده‌ی آب‌های شيرين و «تی‌امت» نماينده‌ی آب‌های شور است. وی تحت تأثير اين انديشه منشأ پيدايش پديده‌های جهانی را آب می‌داند.

از طرفی علل گرايش وی به اين تفكر را می‌توان چنين عنوان كرد كه چون آب شكل معين و مشخصی ندارد و هر شكلی را می‌تواند بپذيرد به همين دلیل، وی را به تفكر در آب وا می‌دارد و این‌که آب ماه‌ی زندگی است و باز همين سيلان و حركتی كه در آب است ذهن وی را به آب جلب می‌كند و نيز ظواهر هستی همه از اين خصوصيت برخوردار هستند.

هنری كه تالس انجام داده يكی يافتن وحدت در ميان كثرت، و ديگری روی آوردن به واقع گرايی و برانداختن افسانه‌ها و اسطوره‌های دينی است كه شاعران برای مردم در تحليل جهان ترسيم می‌نمودند و مردم نيز به آنها معتقد بودند.

تالس به روح معتقد است اما نه بعنوان امری مجرد، بلكه بعنوان نيروی حركت دهنده و جنباننده‌ی اشيا. وی روح را نيز خدا مي داند

سر انجام تالس به این نتیجه رسید که "همه چیز  پر از خدایان است".تالس تصور می کرد که جهان مملو از نیرو های محرک نامرئی است.مسلمآ منظور او از خدایان نیز همین نیرو های محرک بوده است و به خدایان سروده های هومر، ارتباطی ندارد.

آناكسيماندروس (۶۱۰ ـ۵۴۷ ق.م)

آناکسیماندروس فیلسوف دیگریست که در شهر ملطیه زندگی می کرده و اعتقاد داشته است که جهان ما تنها یکی از جهان های بی شمار است و این جهان های بی شمار از ماده ای جاویدان پدید آمده اند و به آن باز می گردند.مشکل است بتوان دقیقآ منظور او را از مادۀ جاویدان درک کرد؛ اما مسل است که وی بر خلاف تالس به ماده ای مشخص اشاره ندارد.

شاید منظور او این باشد که آنچه به وجود آمده است باید متفاوت یا به وجود آورنده اش باشد و چون هر چه به وجود بیاید، فانی است پس باید به وجود آورنده اش جاویدان باشد تا همه چیز بتواند از آن پدید آید و به آن باز گردد.بدین ترتیب روشن است که ممکن نیست این مادۀ ائلیه همین آب معمولی بوده باشد.

بله، اولین سؤال مهم فلسفه این است که این عالم از چه بوجود آمده است؟ از چه ساخته شده است؟......

آناکسیماندروس برای نخستین بار در ایونیا و یونان اندیشه های فلسفی خود را در کتابی بنام"در باره ی طبیعت"  به نثر نوشته است .اختراع ساعت آفتابی یا شاخص (gnomon )  را به او نسبت می دهند هر چند گفته شده است که در میان بابلیان رواج داشته و آناکسیماندروس از آنها گرفته است .برای اولین بار نقشه ای جغرافیایی ترسیم کرده و در باره ی زمین معتقد بود که" زمین ستونی استوانه ای شکل است که هوا آن را احاطه کرده است و به طور عمودی در مرکز گیتی بدون تکیه گاهی که بر آن مستقر شود شناور است، معهذا نمی افتد زیرا به علت واقع شدن در مرکز ، خط سیر مرجحی ندارد که به طرف آن متمایل گردد." ( خوابگرد ها ، آرتور کستلر ، منوچهر روحانی ، ص 8 ) لذا بر خلاف آنچه که براساس اسطوره معتقد بودند زمین " نه بر پایه ای استوار قرار دارد و نه چون درختی است سر به هوا برافراشته با ریشه های نا مرئی در ژرفای بی پایان ، بلکه در فضا معلق است .(پایدیا ، ورنر یگر ، جلد یک ص 230 )و گنبد مرئی آسمان نیمی از گوی کاملی است که زمین در مرکز آن قرار دارد . و" خورشید پس از آنکه گردش روزانه خود را در بالای زمین به انجام رساند شب در زیر زمین به گردش ادامه می دهد و صبحدم دو باره به نقطه ای می رسد که حرکت را از آن آغاز کرده است. بنابر این کیهان نیمکره نیست بلکه کره ای کامل است و زمین در مرکز آن قرار دارد . " ( همان ص 224) و آن طوری که در نظام های کهن گفته شده است خورشید لبه جهان را دور می زند " خورشید فقط حفره ای است که در حاشیه چرخی عظیم الجثه قرار دارد . این حاشیه مملو از آتش است و همچنانکه این حاشیه به دور زمین می چرخد حفره ای هم که در آن وجود دارد به همین طریق می چرخد . " ( خوابگرد ها ص 8 ) حال اگر این حفره ها بسته شوند یا جلوی این حفره ها به وسیله چیزی گرفته شود خسوف یا کسوف روی می دهد. پس با این تصویری که آناکسیمندر ارائه می دهد زمین در مرکز قرار دارد و خورشید و دیگر سیارات به دور او می چرخند .

 چگونه جهان اینگونه شکل یافته است؟ . آنچه که در آناکسیماندروس جالب توجه است اینکه او این چگونگی تشکیل جهان را بیان می کند . " وقتی اشیاء از هم جدا شدند ، جهانی که ما آن را می شناسیم به وسیله یک حرکت چرخنده گردبادی شکل گرفته است ، به این معنی که عناصر سنگین تر ، خاک و آب ، در مرکز گرد باد باقی ماندند ، آتش به سوی محیط رانده شد و هوا در وسط باقی می ماند .زمین همچون یک قرص نیست بلکه استوانه کوتاهی است " ( تاریخ فلسفه، کاپلستون، ص 35 )  

او معتقد بود که "قبل از این دنیای ما ،تعدادی نامتناهی ازدنیا های دیگر موجود بوده است . که دوباره منحل شده و به صورت توده بی نظمی در آمده اند " ( خوابگرد ها ، ص 8 ) ظاهرا این اندیشه ریشه در تفکر هسیود دارد . هسیود می گفت " در آغاز تمامی عالم هستی بی نظم و درهم ( کائوس) بود ( متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، جلد یک ، ص 71)

 در باره منشاء حیات آناکسیماندروس معتقد بود که حیات از دریا ناشی شده است ، و جانداران از رطوبت پدید آمده اند ، و انسان در آغاز ماهی بوده است . اما چرا انسان از حیوانات دیگر به وجود آمده است .به نظر او چون نوزاد انسان در کودکی نمی تواند از خود نگهداری کند و بیش از هر حیوان دیگری به مواظبت احتیاج دارد . و " ممکن نیست در تنهایی – لااقل از طریق طبیعی – به زندگی ادامه دهد ، او را مانع شده است از اینکه به پیروی از اسطوره آدمی را بر آمده از زمین بپندارد."( متفکران یونانی ص 73 )

 اما چرا نمی توان مادةالمواد جهان را آب یا هر عنصر دیگری دانست و چرا آناکسیماندروس نظر استاد خود تالس را نپذیرفت .آناکسیماندروس مراد تالس از آب را همین آب متعارف و" اصل همه اشیاء "را،" مایه همه چیز ها" گرفته است  از نظر آناکسیماندروس آب نمی توانست مادة الموادباشد چون خودش برای پیدایش احتیاج به گرما دارد . یعنی اگر جسم جامدی بخواهد ذوب شود و یا مایعی به بخار تبدیل شود باید حرارت ببیند، پس آن دو عنصر "سرد "و "گرم " باید از مادة المواد دیگری از طریق جدایش به وجود آمده باشند. از نظر او چون ضد ها آشتی ناپذیر هستند اگر یکی اصل قرار گیرد لاجرم بر عناصر دیگر چیره خواهد شد . یعنی همه جهان می بایست به آب تبدیل می شد . همه مواد و صورت های مادی که از یکدیگر پدید می آیند. " به نظر آناکسیماندر به یک معنی ارزش مساوی دارند و هیچ یک بر دیگری مرجح نیست و از این رو لااقل هیچ یک را نمی توان مبدأ و مولد دیگران دانست . " ( متفکران یونانی ص 71) این عنصر مقدم بر اضداد است ، اضداد از آن به وجود می آیند و به آن منحل می شوند . " این خمیرمایه خود خصوصیات اشیاء عادی را ندارد . ( تخته سنگها ، رودخانه ها و از این قبیل ) یا حتی خصوصیات مقومات آنها را ( خاک ، آب ، و از این قبیل ) ، بلکه اساس همۀ اینها در آن قرار دارد . " ( تفکر در عهد باستان ،ترنس اروین ، محمد سعید حنایی کاشانی ، ص 42) پس آن عنصر نخستین یا اصل نخستین چیست ؟از نظر او مادةالمواد چیزی است که دو خاصیت دارد 1- عدم تعین 2- عدم تناهی . سیمپلیکوس به نقل از تئوفراستوس می نویسد . " ( اصل نخستین و عنصر همۀ هستنده ها مادۀ نامحدود آپایرون بوده است ... این نه آب است و نه هیچ یک از به اصطلاح عناصر دیگر ، بلکه طبیعت نا محدود دیگری است که از آن ، همۀ آسمانها و همۀ جهانهایی که در آنند ، پدید می آیند ، آنچه که چیزیها از آن پدید می آیند ، همان است که بار دیگر  در آن ، بنا بر ضرورت ، از میان می روند ، زیرا به یکدیگر ، به سبب بیدادگری خود ، مطابق با فرمان زمان ، تاوان و جریمه می دهند ؛ آ نگونه که خود وی به این زبان شاعرانه بیان می کند . " ( نخستین متفکران یونان ، ص 134) آپایرون در زبان یونانی یعنی لایتناهی ، بینهایت،نامحدود، و بی حدومرز. منظور از نامتناهی  هم می تواند از لحاظ کمی و مکانی باشد و هم از لحاظ ماهیت ، شکل و تعین نداشته باشد. او نامتناهی را بر تر از متناهی می دانست . " آناکسیماندروس و ملیسوس .... برای اینکه نامتناهی را برتر از متناهی می انگاشتند به شدت مورد نقد و انتقاد ارسطو قرار گرفته اند " ( بحث در مابعد الطبیعه ص 788) برای اینکه تا قبل از فلسفه نو افلاطونی و مسیحیت و به خصوص فیلسوفان باستان نامتناهی را پست تر از متناهی می دانستند و خداوند بیشتر متناهی تصور می شد تا نامتناهی . آیا نا متناهی موجودی خدایی بوده است " پیداست که " آپیرون " ( نامتناهی ) نیروئی فعال است ، تنها خدا می تواند " همه چیز را رهبری کند " و خبری هم هست حاکی از اینکه خود آناکسیماندروس " نامتناهی " را که به طور لاینقطع جهان هایی تازه می زاید و دو باره به خود می گیرد ، مو جودی خدایی نا میده است ."(پایدیا ، ص 232) 

آناكسيمنس (۵۸۵-۵۲۸ ق.م)

آناکسیمنس سومین فیلسوف مقیم شهر ملطیه(570-526 ق.م) میباشد. آناکسیمنس نيز عنصر اوليه‌ی پيدايش جهان را همانند آناكسيماندروس امری يگانه و نامحدود می‌داند، ولی برخلاف او معتقد بود كه آن يك امر مشخص و متعين است نه نامشخص و نامتعين؛ وی(هوا) را به عنوان عنصر اوليه‌ی پيدايش جهان مطرح می‌نمايد.

مسلمآ آناکسیمنس نظر تالس را در بارۀ آب می دانست.اما آب چگونه پدید آمده بود؟ آناکسیمنس آب را شکل غلیظ شدۀ هوا می دانست. البته ما هم امروز می بینیم که وقتی باران می بارد، آب از هوا فرو می ریزد. این فیلسوف معتقد بود که اگر آب غلیظ تر شود به خاک مبدل خواهدشد، شاید توجه او در این مورد به خاکی جلب شده بوده است که پس از آب شدن یخ ها بر روی زمین نمایان می شد.

از سوی دیگر او معتقد بود که با رقیق شدن هوا، آتش به وجود آمده است.به این ترتیب بنا به اعتقاد آناکسیمنس خاک ، آب و آتش از هوا به وجود آمده بودند.

در مرحله ای که تفکر فلسفی در یونان باستان در حال انعقاد بود، تمام مرجعیتهای سنتی در مقابل تفکر منطقی متزلزل شده و اعتبار خود را از دست میدادند. شعار این جریان این بود که: هیچ مطلبی درست نیست مگر آنچه «من» بتوانم با دلایل قاطع برای خودم توجیه کنم، و تفکر «من» بتواند درباره اش به خویشتن حساب پس دهد. این روحیه در تمام نوشته های ایونیایی از مردم شناسی و جغرافیا و تاریخ گرفته تا کتابهای طبی حکمفرماست. در تمام این کتابها انتقاد از طریق «ضمیر اول شخص مفرد» یعنی از طریق «من» انجام میگیرد! مثلا هکاتئوس نخستین مُبدع جغرافیا و مردم شناسی کتاب خود را با با عنوان «علم انساب» چنین آغاز میکند : «هکاتئوس اهل ملطیه چنین میگوید: هر مطلبی را آنگونه که به نظرم موافق حقیقت مینمود نوشته ام زیرا سخنان یونانیان گوناگون است و به نظر من مُضحک.»(1)

 پس در ابتدای پیدایش فلسفه در یونان باستان مخصوصا در مکتب ملطیه، تفکر فلسفی راهی بوده برای ظهور «من». البته به شرط اینکه همچنانکه اشاره رفت، این «من» بتواند با دلایل قاطع ادعاهای خود را توجیه کند و درباره آنها حساب پس دهد. مضافا اینکه این توجیهات و دفاعیات، نه بر مرجعی بیرون از «من»، بلکه باید بر منابع خود «من» استوار باشد. وحتی اگر قرار باشد بر مرجعی بیرونی و خارج از «من» متکی باشد، باید اعتبار و ارزش آن مرجعها قبلا از طریق خود «من» تأیید شده باشد!

به نظر می آید حتی امروزه نیز چنین باشد. یعنی «من» هر انسان و همچنین «من»های یک جامعه برای اینکه بتواند امکان بُروز بیابد و به فعلیت برسد، چاره ای جز این ندارد که متوسل به فلسفه شود. چرا که:

- در روش تفکردینی، «نقل» بر «عقل» حاکم میشود و «من»ها امکان قد علم کردن در مقابل بنیانگذاران دینی را نمی یابند. «عقل» در مقابل احکام و اعتقادات و ارزشهای دینی در حد یک «ابزار توجیه گر» تنزل پیدا میکند و امکان بیان آزادانه پیدا نمیکند.

نكته‌ی قابل توجه ديگر در فلسفه‌ی آناكسيمنس، همانندیی است كه ميان «هوا» و مفهوم «خدا» وجود دارد. آناكسيمنس می‌گويد: «هوا»، خداست. وی علت همه‌ی موجودات را به هوای نامحدود نسبت داده. او نه وجود خدايان را نفی كرده و نه درباره‌ی آنها خاموش مانده است، با وجود اين معتقد نبود كه هوا ساخته‌ی خدايان است، بلكه خود خدايان نيز از هوا بوجود آمده‌اند.

خدايان مطرح در يونان باستان دارای يك خدا بعنوان فرمانروا بودند كه در اصطلاح ديني آن را «زئوس» می‌ناميدند، در نزد آناكسمينس اين خدای فرمانروا  «هوا» يا همان «آئرا»  است.

از نظر آناكسيمنس زمين مسطح است و در اثر انقباض هوا بوجود آمده و خود زمين سوار بر هوا است و تكيه بر هوا دارد و هوا را يك امر متعين و دارای هويت می‌داند. شايد آناكسيمنس در مورد اين‌كه هوا نگهدارنده‌ی آسمان و زمين است، تحت تأثير وضعيت تنفسی انسان بوده است. يعنی همان‌طوری كه نفس (دم يا بازدم) بدن را بطور مسلطانه احاطه كرده و عامل حفظ و نگهداری آن می‌باشد، هوا نيز جهان را مسلطانه احاطه كرده و عامل حفظ و نگهداری آن است. پس به عقيده‌ی ايشان چيزی بجز هوا نمی‌تواند عامل حيات و پيدايش موجودات باشد.

 

پایان جستار اول

ادامه دارد

جستار دوم

باید اندیشیدن را آموخت,نه اندیشه ها را

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه

برای نوآموزان

فرید سیاوش

مسالۀ تغییر و حرکت

ما در جستار گذشته متوجه شدیم که تالس، آناکسیماندر و آناکسیمنس  معتقد بودندکه همه چیز از یک ماده اولیه  بوجود آمده است. اما جان مساله در این است که این مادۀ اولیه چگونه ناگهان تغییرکرده و به چیزی دیگری تبدیل شده است؟

در  اینجا می پردازیم به شگافتن عقاید فلاسفه معروف همین دوران پارمنیدس، هراکلیتوس، امپدکلس، آناکساگوراس و دموکرایتوس، پیرامون این مسالۀ مهم.

پارمنیدس  (540-480 ق.م)

پارمنیدس معروفترین فیلسوف الئایی حدود(540-480 ق.م) به مساله تغییر و تبدیل ماده توجه داشت و نخستين کسی ست که درباره متافيزيک بحث کرده است. پارمنيدس میتافزیک خود را  در اثرش با نام "درباره طبيعت" که به شرح شهودی پرداخته که درباره هستی برايش ييش آمده بود، پی ریزی کرده است. او معتقدبود که هر چه هست همیشه بوده است. یونانیان از قبل معتقد بودند که هرچه در جهان وجود دارد، همیشه وجود داشته است. پارمنیدس که اهل شهر الئا در جنوب ایتالیا که در آن ایام از مستعمرات یونان به شمار میرفت و در جمع دیگر از فیلسوفان الئایی معروفترین شان بود برین باور بود که هیچ چیز نمی تواند از هیچ بوجود آمده باشد و آنچه هست نمی تواند به هیچ مبدل شود.

پارمنیدس به این هم اکتفا نکرده به تجسس خود در طبیعت ادامه داد و سر انجام به این باور رسید شی ، وجود ویا هستی پایدار بوده و تغییر و دگرگونی را در آن راه نیست، همچنان که نیستی ای برای هستی وجود ندارد. یعنی که تغییر واقعی امکان پذیر نیست و هیچ چیز نمی تواند به چیزی دیگر جز آنچه هست مبدل شود. او با این اندیشه خود،عنصر زمان را از هستی حذف میکند. و این یکی از اشکالات اساسی میتافزیک پارمنیدس است.

 

البته برای پارمنیدس روشن بود که طبیعت همواره دستخوش تغییرات است. او میدانست  با حواس خود تغییرات را توضیح دهد ولی نمی توانست آنچه را عقل به او حکم می کرد منسجم سازد. به هر حال مشخص است که اگر قرار می بود او میان حواس و عقل یکی را برگزیند، عقل را انتخاب میکرد.

مقوله ی معروفیست که " چیزی زا قبول می کنم که ببینم" ولی پارمنیدس حتی پس از اینکه چیزی را به چشم خود می دید، نمی پذیرفت. او معتقد بود که حواس تصویری نادرست از جهان به دست می دهند و این تصویر با آنچه عقل حکم میکند با هم سازگار نیستند.

پارمنیدس در منظومه « درباره طبیعت» با زبانی شاعرانه چنین سروده است:

«هرگز قبول مکن که نباشنده هست

روح کنجکاوت را از این اندیشه دور نگاه دار!»

منظور پارمنیدس، این است که تنها جنبه و حوزه ای از وجود ثابت و دائمی و تغییر ناپذیر، که قابل شناسایی و کشف است، « هست» بودن آن یا « هستی» آن است و هر چه تغییر پذیر و قابل دگرگونی هست، چون وجود حقیقی ندارد، پس «نیست» و فاقد «هستی» است.

حذف زمان از هستی در فلسفه پارمنیدس بر این مبنا بود که او زمان را هم مثل مکان و حرکت از شکل های ظاهری بروز هستی و نه ناشی از ماهیت و حقیقت آن می دانست و آن را حاصل توهم  ذهن حسی نگر و سطحی بین ما می شمرد و در نتیجه برای آن حقیقتی بنیادین و گوهرین قائل نبود و برای همین هم شناخت عمیق هستی را فارغ از جلوه هایی چون زمان و حرکت می دانست.

 

هراکلیت (ح540-480 ق.م)

"نمی‌توان دو بار در یک رود شنا کرد."

هراکلیت از هم عصران پارمنیدس بود. او از اهالی اِفه سوس(شهر افه سوس دومين شهر بزرگ يونان بود نزديك ميلتوس(ملطیه) قرار داشت.)در آسیای صغیر، ترکیه کنونی به شمار می آمد. هراکلیت یا هراکلیتوس یا هرقلیتوس از معروفترين فيلسوفان پيش سقراطی است كه فلسفه او را بسياری از فلاسفه بزرگ غرب مورد توجه قرار داده اند از آن جمله میتوان به افلاطون، هگل، نيچه و هايدگر اشاره كرد.

از نیم قرن پیش از میلاد تا اکنون که 2000 و چند صد سال را در بر می گیرد، علم و فلسفه غرب تحت تاثير نظرات هراكليت قراردارد. در حالیکه او خود زير تاثير فلسفه متحرك و پوياي شرق قرار داشت. سقراط ميگفت، يك غواص دلي لازم است تا انسان كنجكاو بتواند جملات او را بفهمد. هگل، هراكليت را روشنگري عميق ناميد كه باعث تكامل آغازين و رشد كودكي علم فلسفه شد. نيچه مينويسد كه آثار ونظريات هراكليت هيچگاه كهنه نخواهند شد. به نظر مورخين سير انديشه بشر، افلاتون، هگل، ماركس، نيچه و فيلسوفان كلبي تحت تاثير نظريات هراكليت قرار گرفته اند. گرچه قانون تضاد هراكليت تاثير مهمي روي همعصران خود گذاشت، ولي آن نظر ، بعدها بارها مورد سوء تفاهم نيز قرار گرفت و به غلط تفسير شد.داروينيستها سعي نمودند با تكيه بر آموزش تئوري مبارزه اضداد، پايه تئوريكي براي نظريات خود، ازجمله تئوري تكامل و تنازع بقا، بيابند. هراكليت خود نيز از موضعي غيردمكراتيك به انتقاد از بعضي از نظريات روشنفكران زمان خود مانند: دمكريت، فيثاغورث، هومر و هزويد پرداخت.

هراکلیتوس تفاوتی عمده با سه فيلسوف طبيعی ميلتوسی(ملطیی) داشت. او برخلاف سه فيلسوف قبلی كه بدنبال ماده اوليه طيبعت می گشتند تلاش خود را روی آهنگ تغييرات طبيعت و چگونگی اين تغييرات متمركز كرده بود. بنابرین شاید بتوان گفت که هراکلیت بیش از پارمنیدس به حواس متکی بود.

دوکتورین فلسفی هراکلیت دو جنبه داشت:

-          هراکلیت معتقد بود که " همه چیز در حرکت است". همه چیز در گذر است و هیچ چیز ثابت نیست. به همین خاطر است که ما هیچ گاه نمی توانیم در یک رود خانه دوبار قدم بگذاریم ، زیرا هر بار که پا در آن رودخانه بنهیم آب دیگری بر روی پای ما جریان خواهد داشت و ما هم هر بار تغییر کرده ایم. این تغيير و تحول دايمی جهان را می توان جنبه اول دكترين هراكليتوس دانست.

-          جنبه دوم دكترين او در باره كشمكش اضداد در جهان می باشد،هراگلیت معتقد بود که جهان همواره محل اضداد است. به نظر هراكليت، جهان را نه خدايان و نه انسان آفريده است، بلكه تضاد و مبارزه اضداد باعث حركت، زندگي، تغيير و تحول آن ميشود. اگر ما هیچ گاه بیمار نشویم، هیچ وقت هم درک نخواهیم کرد که سلامتی چیست.اگر ما هیچ گاه گرسنه نشویم، هرگز لذت سیر بودن را نخواهیم فهمید. اگر جنگی وجود نداشته باشد، ارزش صلح معلوم نخواهد بود و اگر زمستان نباشد، آمدن بهار هم شکوه نخواهد داشت.

هراکلیت معتقد بود که خوب و بد هردو جایگاهی ضروری در هستی دارند و بدون وجود اضداد در کنار یکدیگر، جهان به پایان میرسد. او مرگ فردی را لازمه زندگی فرد ديگر می داند، بدی و نيكی را يكی می داند كه فقط در نظر ما متفاوتند، خوشی و بدحالی را لازم و ملزوم هم می داند.

هراکلیت باور داشت که" خدا همانا روز و شب، زمستان و تابستان، جنگ و صلح و گرسنگی و سیری است." خدای او مطمئنآ خدای اساطیری نبوده ، به اعتقاد وی خدا و خدایی، چیزی است که جهان را دربر گرفته است. یعنی خدا در نظر او طبیعتی است که دایمآ تغییر می کند و جمع اضداد میباشد.

هراکلیت بیشتر به جای واژه "خدا" از کلمه  یونانی "لوگوس" به معنی عقل استفاده کرده است. همو معتقد بود که حتی اگر ما انسان ها همیشه به یک شکل فکر نکنیم و آگاهی مان یکسان نباشد، باید نوعی" آگاهی جهانی" وجود داشته باشد که تمامی رویداد های طبیعت را هدایت کند. این " آگاهی جهانی" یا "قانون جهانی" در همه یکسان است و انسان ها باید از آن پیروی کنند. با وجود این، به اعتقاد وی بیشتر مردم از عقل فردی و شخصی خود در زندگی بهره میگیرند. او به همین دلیل ارزشی برای آدمیان قایل نبود و نظرات آنان را کودکانه میدانست.

به این ترتیب، هراکلیت در تمامی تغییرات و اضداد در طبیعت، نوعی وحدت یا هستی می دید و آنچه را زمینۀ تمامی این تعییرات و دگر گونی ها بود "خدا" یا "لوگوس" می نامید.

از جانب دیگر فلسفۀ هراکلیت اصالت تاریخی دارد و آن این است که قایل به اخلاقی بودن قضاوت تاریخ است، به عبارتی بر سیاق آنچه " واقعی است، حقیقی است" میتوان گفت آنچه" واقعی است، اخلاقی است". چنانکه هراکلیت بیان میکند که نتیجۀ جنگ همیشه عادلانه است.هراکلیت از آنجا که معتقد به تغییرات مداوم است، با این مشکل مواجه می شود که میزان و معیار عدالت نیز در تغییر و سیلان است.هراکلیت این مشکل را با نسبی گرایی ارزشی و همچنین وحدت اضداد حل می کند:

« زندگی و مرگ ، بیداری و خواب، جوانی و پیری، اینها همه یکی هستند زیرا که یکی تبدیل به دیگری می­شود و این باز تبدیل به اولی..... آنکه با خود در ستیز است به خود ملتزم می­گردد... اضداد از آن یکدیگرند، بهترین هماهنگی از ناسازی نتیجه می­شود و همه چیز از راه ستیزه پدید می­آید و پرورش می­یابد..... راهی که به بالا می­رود همان راهی است که به پایین می­آید....... راه راست همان راه کج است و با آن یکی است .....در نزد خدایان همه چیز زیبا و حق است؛ لیکن آدمیان برخی چیزها را حق و دیگر چیزها را ناحق می­دانند.....خوب و بد یکی است.»

از بعضی لحاظ دیدگاه هایی هراکلیت و پارمنیدس در مقابل هم صف آراسته آرایی کرده اند، یکی به عقل چنگ زده و دیگری به حس؛عقل به پارمنیدس حکم می کرد که هیچ چیز دگرگون نمی شود و تغییر نمی کند، اما حس برای هراکلیت حکم دیگری داشت و تغییر دایمی طبیعت را تائید می کرد.کدام یک از آنها  حق به جانب بود، هراکلیت یا پارمنیدس؟، به عقل باید باور داشت و یا به حس اعتماد و اطمینان کرد؟

هر کدام از این دو فیلسوف دو تا مساله را پیش کشیده بودند:

پار منیدس معتقد بودکه:

الف- هیچ چیز تغییر نمی کند

ب- حس ممکن است گمراه کننده باشد

ودر مقابل،هراکلیتوس به این باور بود که:

الف- همه چیز تغییر میکند(" همه چیز در حرکت است")

ب- به حس می توان اعتماد کرد.

محال است بتوان چنین تضاد بزرگی را میان دیگر فیلسوفان یافت.اما حق با یک  از آن دو بود؟

امپدکلس(494-434 ق.م)

امپدکلس حدود(494-434 پ.م) توانست سر انجام راهی برای خلاصی از این ابهام بزرگ بیابد و فلسفه را از سرگردانی برهاند.او معتقد بود که پارمنیدس و هراکلیتوس هرکدام در یکی از دو نظر خود محق بوده اند و در نظر دیگر  راه اشتباه رفته اند.

اختلاف نظر امپدکلس با دیگر فیلسوفان در این نکتۀ مهم بود که آنان به وجود یک مادۀ اولیه اعتقاد داشتند، در حالی که امپدکلس معتقد بود که اگر تنها یک مادۀ اولیه  وجود میداشت، هیچ گاه نمی شد میان آنچه عقل حکم می کند و آنچه حس می گوید رابطه ای برقرار کرد.

امپدکلس معتقد بود که در طبیعت چهار عنصر اولیه یا " منشاء" وجود دارد. این چهار منشاء عبارتند از خاک، هوا،آتش و آب.

به اعتقاد او، تمامی تغییرات حاصله در طبیعت از آمیختن این چهار عنصر با یکدیگر و جدا شدن  دوبارۀ آنها از یکدیگر صورت پذیرفته است، زیرا همه جیز از خاک، هوا، آتش و آب تشکیل شده است و فقط مقدار ترکیب آنها با یکدیگر متفاوت است. او می گفت این درست نیست که بگوییم"همه چیز " تغییر می کند، زیرا دراصل هیچ چیز تغییر نمی کند. آنچه اتفاق می افتد، در اصل پیوستن و دوباره گسستن این چهار عنصر است.

امپدکلس معتقد بود که  دو نیرو در طبیعت باید وجود داشته باشد.او این دو نیرو را مهر و کین نامید بود.آنچه سبب پیوستگی عناصر می شد، مهر بود و کین مسبب گسستگی عناصر بود. به  این ترتیب وی میان ماده و نیرو تمایز قایل بود.

امپدوکلس روح را زندانی بدن می داندو این به خاطر گناهی است که او مرتکب شده است .اما گناهی که او می گوید با گناه نخستین مذاهب سامی فرق دارد.او معتقد است که انسان از آنجایی که شروع به کشتار دیگر حیوانات کرده و شکم خود را گورستان حیوانات دیگر کرد مرتکب گناه شده است . و راه رهایی از گناه چیزی جز تناسخ نیست یعنی آنقدر باید این روح گناهکار در جسمهای گوناگون حلول کند و زجر ببیند تا بالاخره با تزکیه پاک شود و به آرامش برسد. " در فلسفه امپدوکلس نظریه ی ارفه ای نفس و فلسفه ی طبیعی ایونیایی بهم آمیخته اند و این آمیزش نشان می دهد که چگونه دوشیوه ی نگرش کاملا مختلف به جهان ، توانسته اند در ذهن شخص واحد یکدیگر راتکمیل کنند. نماد اتحاد این دو شیوه ی نگرش ، تصوری است که از این فیلسوف در باره ی نفس به ما رسیده است؛ در این تصور ، نفس در میان گرد باد عناصر گرفتار است و هوا وآب و خاک وآتش ، در حالی که همه از آن بیزارند ، آن را به سوی یکدیگر می رانند.

آناکساگوراس(500تا428ق.م)

خورشید یک گلوله آتشین است

آناکساگوراس فیلسوف دیگریست که نمیتوانست وجود تنها یک مادۀ اولیه را بپذیرد. او نظر امپیدکلس را نیز قبول نداشت و نمی توانست بپذیرد که خاک،هوا،آتش یا آب به خون، استخوان، پست یا مو مبدل شده باشد.

آناکساگوراس از لحاظ دیگری هم جلب توجه می کند، او نخستین فیلسوف  آتنی است که از زندگی اش اطلاعاتی بیشتر وجود دارد. زادگاهش در آسیای صغیر بود.در چهل سالگی به آتن مهاجرت کرد، ولی به اتهام بی دینی محاکمه شد.اورا از آتن تعبید کردند، زیرا مدعی بود که خورشید خدا نیست، بلکه توده ای آتشین و بزرگتر از شبه جزیره پلویونس است.

آناکساگورانس معتقد بود که همه چیز در طبیعت از به هم پیوستن ذره های بسیار کوچک بوجود آمده است. این ذره ها به چشم دیده نمی شوند.هر چیزی میتواند به اجزای کوچکتری تقسیم شود، ولی کوچکترین این اجزا نیز همه ویژگی های آنچیز را در خود دارد.

بدن ما هم همین ویژگی را دارد .در هسته سلول پوستی، تنها اطلاعات مربوط به پوست انبار نشده است، بلکه اطلاعات مربوط به چشم، رنگ،مو،تعداد انگشتان و حتی شکل آنها نیز نهفته است.در سلول بدن ما کلیۀ اطلاعات مربوط به ساختمان زیستی ما محفوظ است.

بنابرین در هر سلول" چیزی در همه چیز" وجود دارد.هر کلیتیف از مجموعۀ اجزای ساخته شده است که هر یک ازآنها تمامی آن کل را در بر دارد.

آناکساگوراس این ذره های کوچک را که جزی از کل به شمار می روند، "بذر" یا "بهره" می نامد. همچنان که امپئکلس مهر را نیروی پیوستگی مواد می دانست.آناکساگوراس نیز به نوعی نیرو معتقد بود و این نیرو را عامل به وجود آمدن انسان ها، حیوانات، گل ها و درختان می دانست.او این نیرو را "روح" می نامید.

وی توجه زیادی به ستاره شناسی داشت.او معتقد بود که تمامی اجرام آسمانی از همان ماده ای ساخته شده اند که زمین از آن به وجود آمده است.او زمانی به این باور رسید که یکی از سنگ های آسمانی را برسی کرد.به همین دلیل آناکساگوراس معتقد بود که در کرات دیگر نیز وجود انسان قابل تصور است.

آناکساگوراس که مدتی در شهر آتن زندگی میگرد ، بجرم اینکه خورشید را گلوله ای آتشین میدانست ، از آتن تعبید کردند.

دموکریتوس(460-370 ق.م)

اشکال ابتدایی تفکر فلسفی برای نخستین بار در دوران باستان در جامعه برده داری پدید شد. فلسفه باستان دارای مشخصات بارزی است كه بعدها در فلسفه مدرن غرب بروز می كند از جمله فيلسوفان اين عصر كه تاثير گذاری بيشتری بر فلسفه مدرن داشته اند می توان به افلاطون، ارسطو، سقراط و دمکریت اشاره كرد. نمونه شکل ابتدایی ماتریالیسم، سیستم عقاید دمکریت فیلسوف بزرگ یونان باستان است. در دوران باستان فلسفه بر علم متکی نبوده و نارس بود زیرا که بر همان سطح رشدی که جامعه به آن رسیده بود و بر شناسایی های سطحی و ابتدایی آن دوران تکیه داشت و بنابر این نمی توانست علمی باشد.
در فلسفه قدیم یونان باستان ما شاهد نبرد بین ماتریالیسم و ایده آلیسم ـ بین مکتب دمکریت و مکتب افلاطون ـ هستیم.

دموکریتوس یا دموکریت ذیمقراطیس((Democritus حدود(460-370 ق.م) از آنجاییکه بر ارزش شادمانی تاکید میکرده است، معروف به " فیلسوف خندان" و آخرین فیلسوف طبیعت گرا بود. او از اهالی بندر آبدرا در شمال دریای اژه بود. دموکریتوس(دموکریت)  نظامی فلسفی تأسیس کرد که تبیینی مادی از جهان طبیعی به حساب می‌‌آید و در این راه البته وی از معلمش لئوسیپوس متأثر است.

دموكريتوس بعد از مرگ پدرش براى يافتن دانش و حكمت سفرهاى متعددى را آغاز كرد به طوريكه ارثيه فراوانش صرف انجام اين سفرها شد. گفته میشود كه او از مصر , اتيوپى(حبشه) , آریانا و هند ديدن كرده است. هنگامى كه دموكريتوس به زادگاهش آبدرا برگشت نه چيزى از ارثيه پدر برايش باقىمانده بود، نه وسيله امرار معاشى داشت به همين سبب برادرش داموسيس در اين زمينه به او كمك كرد. او باقيمانده عمرش را صرف آزمايشهايى در باره طبيعت كرد. آشنايى او با پديده هاى طبيعى و قدرت او در پيش بينى وضع هوا موجبات شهرت دموكريتوس را فراهم آورده بود. او از اين تواناييهايش براى متقاعد ساختن مردم به اينكه آينده قابل پيشبينى است استفاده مىكرد. دموكريتوس در حالى كه بيشتر از صد سال داشت در گذشت.

دموکریتوس از ساز و برگ الکترونیکی و دیجیتالی امروزی هیچ آگاهی و اطلاعی نداشت. عقل او یگانه ابزار واقعی او بود. عقل، انتخاب دیگری را برای او اجازه نمیداد. اگز پذیرفته یاشیم که هیچ چیزی به خودی خود نمی تواند به چیزی دیگری مبدل شود، هیچ چیزی از هیچ به وجود نمی آید و هیچ چیزی از میان نمی رود، آن وقت طبیعت باید از ذره های کوچکی ساخته شده باشد که به یکدیگر بپیوندند.ودوباره از یکدیگر جدا شوند.

دموکریتوس به وجود نوعی "نیرو" یا "روح" در تغییرات طبیعی معتقد نبود.از نظر او تنها چیزی که امکان وجود داشت ، اتم ها بودند و فضایی خالی.چون دموکرایتوس تنها به "ماده" توجه داشته است، او را ماده گرا نامیده اند. او معتقد بود که حرکت اتم ها تحت تسلط اراده ای مشخص  قرار ندارد.اما این نکته به آن معنی نیست که حرکت آنها صرفآ اتفاقی است. وی اعتقاد داشت که برای هر رویدادی، دلیلی طبیعی  وجود دارد و این دلیل درخود اشیاء نهفته است.

دموکریتوس را عقیده برین بود که حتی احساس ما از جهان بر اساس نظریۀ ذره های تجزیه نا پذیر قابل توجیه است. اگز چیزی را حس میکنیم، به خاطر حرکت اتم ها در فضای خالی است. اگر من میتوانم مهتاب را ببینم ،به این خاطر است که اتم های ماه به چشمان من می خورد.

دموکریتوس پیرامون رابطه  ادراک با اتم اعتقاد داشت که روح انسان از نوعی اتم های گرد و صاف تشکیل شده است. وقتی کسی می میرد اتم های روح او از هر سوی جسمش خارج می شوند و سپس روح دیگری به وجود می آورند، که به جسمی جدید تعلق میگیرد.

این نظر به آن معنی است که روح انسان هیچ گاه نمی میرد. تا هنوز همدر جهان قرن بیست ویکمی، بسیاری از مردم آن همانند دموکریتوس معتقدند که روح آدمی در پیوند با مغز اوست و وقتی انسان از میان برود، ممکن نیست ادارکی وجود داشته باشد. یعنی دموكريتوس روحى جاودانه و غير مادى را در بشر قبول نداشت به نظر او روح انسان از ماده اى رقيق با اتمهايى صاف گرد تشكيل شده بود كه اتمهاى اين ماده هنگام مرگ از هم جدا و پراكنده مىشوند .

دموکریتوس پایان فلسفه طبیعت گرایی یونانی را،با طرح نظریۀ ذره های تجزیه ناپذیر خود اعلام کرد. او با هراکلیتوس در مورد این نظریه که همه چیز در " حرکت " است، هم داستان بود. به نظر او همه چیز در تغییر بود. اما  دموکریتوس بر این باور بود که در پشت هر آنچه در حرکت است، شی جاودانه و غیر قابل تغییر قرار دارد که ثابت است و اتم است.

به عقيده او نيروى ماوراطبيعت يا چيزى خارج از طبيعت وجود ندارد. براى دموكريتوس تنها وجودى قابل قبول است كه از اتم تشكيل يافته باشد از اين روست كه او را فيلسوفى كاملا  ماترياليست (ماده گرا) مىشناسيم. به نظر او همه چيز در طبيعت مكانيكى و جبرى و تخلف ناپذير است.چون همه چيز از اتم ساخته شده وآن هم فقط از قوانين ذاتى خود پيروى میىكند . پس با كشف قوانين طبيعت به راحتى قادر خواهيم بود آينده را پيشبينى كنيم .

 ما می بینیم که بيشتر فلسفه دموكريتوس در باره اتم میباشد. اتم در زبان يونانى به معناى تجزيه ناپذير است. دموكريتوس به اين نتيجه رسيده بود كه ماده را نمى توان به صورت نامحدود به ذرات ريزتر تقسيم كرد و پس از تقسيم كردن متوالى ماده به ذره اى تجزيه ناپذير به نام اتم خواهيم رسيد. اتمها در نظر دموكريتوس جاودانى بودند يعنى ازلى و ابدى دليل آن هم اين است كه نه هيچ چيز از عدم پديد مىآيد نه وجود قابل تبديل به عدم است. از اين جهت دموكريتوس با الئاييها موافق است ولى برخلاف آنها دموكريتوس خلا و حركت و تغيير را قبول دارد. به اعتقاد او اتمها با يكديگر فاصله دارند و حركت مىكنند و فاصله بين اتمها نيز خلا است . او معتقد بود كه اجسام از اتمهاى گوناگونى تشكيل شده اند كه اين اتمها با هم پيوند يافته اند , اگر جسم تجزيه شود اين اتمها د وباره از هم جدا خواهند وپراكنده مىگردند. نظريات ارسطو در باره طبيعت باعث شد كه تئورى اتم دموكريتوس تقريبا به دست فراموشى سپرده شود تا اينكه بالاخره قريب دو هزار سال بعد دوباره همين نظريه توسط شيميدان انگليسى جان دالتون دوباره مطرح شد.

دموکریت همیشه آماده استقبال از چیزهای خوب و محبوب زندگی بود. آفرینش را کامل می‌دانست و پیوسته در شکوه نبود. آثار دموکریت که در عهد عتیق شهرت فراوان یافته بود به دست ما نرسیده است تنها دیوژن عنوان چند اثر از آثار او را یاد کرده است: درباره آرامش روان، درباره طبیعت انسان، دوزخ‌ها، درباه سه نسل، علل زمینی هماهنگی و اعداد.

ادامه دارد

باید اندیشیدن را آموخت,نه اندیشه ها را

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه

برای نوآموزان

فرید سیاوش

جستار سوم

پیدایش علوم

تاریخ:

در همان ایامی که فلاسفۀ یونان سعی در توضیح طبیعی تغییرات موجود در طبیعت داشتند، رفته رفته برای تاریخ نیز دانشی بوجود آمد.دراین علم سعی  برآن بود تا دلایل طبیعی رویداد های تاریخی بررسی شود. از آن پس دیگر شکست در جنگ به پای انتقام خدایان نوشته نمی شد. معروف ترین مورخان یونانی را میتوان هرودوت(484تا424) و توسیدید(460-400 ق.م) دانست.

هرودوت تاریخ‌نگار یونانی دورهٔ باستان،  در سدهٔ پنجم پیش از میلاد میزیسته‌است. نوشته‌هاى هرودوت شامل نه كتاب است و از اين‌جهت آن را «تاريخ در نه كتاب» مینامند و هر يك از كتاب‌هاى او به نام يكى از ارباب انواع يونان كهن نامگذاری شده است. بعضى از محققان تقسيم و نام‌گذارى آثار هرودوت راکار دیگران در  قرون بعدی مى‌دانند و معتقدند كه تأليفات او در ابتدا تقسيماتى نداشته است.

از فرهيختگان يوناني گرفته تا مورخين معاصر، از جمله ويل دورانت و آرنولد توين‌بي، هرودوت را پدر تاريخ دانسته‌اند. به بيان هنري اس. لوكاس، استاد تاريخ دانشگاه ميشيگان، هرودوت شايسته‌ي اين لقب است، زيرا همه‌ي اطلاعات بشر قرن بيستم از ملت‌هاي مشرق باستان به ويژه، مادها، پارس‌ها، بابلي‌ها، يوناني‌ها، ايتاليايي‌ها، فينيقي‌ها و مصريان مرهون كوشش‌هاي اوست. اگر هرودوت نبود،‌ شامپليون فرانسوي نمي توانست خط هيروگليف را بخواند زيرا هرودوت اطلاعات پراكنده‌اي از ملت‌هاي كهن در كتابش به يادگار گذاشته است، كه همين اطلاعات باعث برانگيخته شدن حس كنجكاوي تاريخ‌شناسان و باستان‌شناسان سده‌هاي جديد و در نتيجه كشف بسياري از حقيقت‌هاي تاريخي سده‌هاي باستاني آدمي شد.

پيش از هرودوت تاريخ‌نگاران ديگري مانند كادموس، هلانيكوس، ميتي‌لين، شارن و هكاته، مي‌زيستند كه هرودوت در جواني آرزو داشته است كه روزي با آن‌ها از نزديك آشنا شود. آن تاريخ‌نگاران بيش‌تر درباره‌ي چگونگي بنيان‌گذاري شهرهاي باستاني و شكوه و جلال خانواده‌هاي بزرگ و اشراف سخن گفته‌اند و اغلب با استدلالي خيالي نسب كساني را به خدايان و قهرمانان باستان مي‌رسانده‌اند. هرودوت در جواني نوشته‌هاي آنان را مي‌خوانده و از افسانه‌هاي خيالي آنان لذت مي‌برده است، اما پس چندي دريافته بود كه شيوه‌ي تاريخ‌نگاري آنان چندان درست نيست و آنان را به افسانه‌پردازي و داستان‌سرايي متهم ‌كرده است

اثر هرودوت نخستین اثری بود که از تفکرات دینی و کنجکاوی گردآورندگانِ آگاهی‌های جغرافیایی و قوم‌شناختی فراتر رفت و به "تحقیق" رسید. تحقیق در واقعیت‌های انسانی که مشخص کردن آنها از خلال سنن ایمانی و دینی امکان‌پذیر است. به همین علت هم هرودوت واژه historiai  را عنوان کتاب خود قرار داده است.  historiai در زبان یونانی به معنی تحقیق و جستجو برای کشف حقیقت است. نباید فراموش کرد که پیش از هرودوت نویسندگانی که آنها را «گفتارنگار» می‌نامیدند به این اکتفا می‌کردند که داستان‌های اساطیری را که ریشه‌های خدایی و انسانی داشتند از منظومه‌های حماسی و نسب‌نامه‌ها و شرح رویدادها اقتباس کنند و به نثر بنویسند. طبیعی است که هرودوت نیز بیشتر از لحاظ پیروی از سبک آسان و روان داستان‌گویان و نیز از لحاظ زبانی که به کار می‌برد ‌به گفتارنگاران نزدیک‌تر است تا از لحاظ طرز تفکر؛ چرا که هرودوت به لهجه یونانی نوشته است.

و اما توسیدید چگونه می اندیشید؟

توسیدید میان "سبب" و "دلیل" جنگ تفاوتی مهم می‌گذارد، که برای تاریخ نویسی جنگی پس از او از اهمیت بسیاری برخوردار است، و بهمین گونه ما می‌توانیم این تفاوت گذاری را برای توضیح جنگ آمریکا علیه عراق بکار بندیم. دلایل متفاوتی، که در سده پنجم پیش از میلاد از سوی طرفین جنگ بکار رفتند، تا اسپارتی‌ها را برآن داشت، که به آتن اعلان جنگ بدهند، یعنی گسست قرارداد بین دوطرف از سویی و حمله بزرگتر آتن از سوی دیگر، را توسیدید تنها بعنوان "سبب" جنگ، یعنی دلایل بلاواسطه جنگ برمی‌شمرد و او به آنها ارزش چندانی نمی‌دهد. توسیدید تاریخدان برجسته یونانی پس از تحلیل جامع و کامل مبتنی بر داده‌های بیشمار پیش زمینه این جنگ، به این نتیجه می‌رسد، که مهم‌ترین دلیل این جنگ این پنداشت اسپارتی‌ها بود، که آنها در یک پیمان با آتن، یعنی آتنی که همواره روبه گسترش و توسعه طلبی داشت، در درازمدت تنها زیان می‌بینند و ضرر می‌کنند: "نخستین دلیل و دلیل اصلی؛ که البته کمتر در باره آن سخن گفته می‌شد؛ را من در افزایش قدرت آتنی‌ها می‌بینم، که اسپارتی‌ها را به وحشت انداخت و آنان را به جنگ وادار کرد. ..."

ژاکلین دو رمه ئی معتقد است که تاریخ توسیدید در عین حال که تاریخ حوادث جنگ های پلوبونزی است، از ویژگی های خاصی برخوردار است که تا ان زمان نظیرش دیده نشده بود. توسیدید همه وقایع را با تجزیه و تحلیل روانکاوانه، با در نظر گرفتن انگیزه هایی که موجب بروز آن واقعه شده است، بررسی می کند و سپس واقعه را توضیح می دهد.اثر او یک نوشته علمی است که در آن جوانه های همه علوم انسانی را در حال رشد می بینیم.در اثر او نه خرافات، نه هاتف غیبی معابد و نه خدایان نقشی دارند. تاریخ جنگ های پلوپونزی اثر جاودانه توسیدید است

طب:

یونانیان آن ایام خدایان را حتی مسئول بروز بیماری ها میدانستند.بیماری های ساری، انتقامی از سوی خدایان تعبیر می شد. و سلامتی نیز از طرف آنان به ارمغان می آمد، مشروط بر آنکه با قربانی کردن خشنودی آنها فراهم شده باشد.

در همان ایامی که فیلسوفان یونانی در صدد بودند تا مسیری جدید در تفکر به وجود آورند، دانشی جدید نیز در یونان در زمینۀ طب شکوفا می شد. این علم جدید سعی داشت تا برای سلامت و بیماری انسان توضیحاتی طبیعی بیابد. بنیان گذار دانش جدید طبابت(پزشکی) را در یونان آن زمان، بقراط دانسته اند.او حدود سال 460 ق.م .در جزیرۀ کوس به دنیا آمد.

بر اساس سنت طبابت بقراط، مهم ترین محافظ انسان در برابر بیماری ها، تعادل در زندگی و تطبیق با اصول صحی است. سلامتی برا ی انسان امری طبیعی است و بروز بیماری به این خاطر است که طبیعت آدمی به خاطر اختلالی جسمانی یا روانی بر هم میخورد. راه سلامتی انسان در تعادل، هماهنگی و و جود روحی سالم در جسمی سالم نهفته است.

بقراط که به عنوان پدر علم طب جديد شناخته شده است، نخستين کسي بود که طبابت را از خرافات جدا کرد. وي که در جزيره يوناني توس به دنيا آمد پسر يک طبيب بود . بقراط اعتقاد معاصرين خود را که مي گفتند بيماري توسط خدايان انتقام جو به وجود مي آيد، رد کرد و به جاي آن اعلام کرد که هر بيماري، يک علت طبيعي دارد. او گفت که اگر علت را بيابيد، مي توانيد آن را درمان کنيد.

بقراط مي گفت با مشاهده نشانه هاي يک بيماري و در نظر گرفتن شدت آن، پزشک مي تواند چشم انداز اين بيماري را براي يک بيمار خاص پيش بيني کند. بقراط بر اساس چنين انديشه هاي منطقي يک مدرسه طبی را بنيان نهاد.

عقيده طبی ديگري که بقراط قبول داشت، آن بود که روش درماني که براي يک بيمار به کار مي رود، ممکن است براي بيمار ديگر موثر نباشد. وي اعلام کرد که آنچه براي يک نفر غذاست، ممکن است براي ديگري زهر باشد.

بقراط همچنين ساير طبیبان را تشويق مي کرد که از درمان هاي ساده مانند يک رژيم غذايي سالم، استراحت زياد و محيط تميز استفاده کنند. او مي گفت زماني که طبیبان نمي توانند بيماري را درمان کنند، طبيعت اغلب اين کار را مي کند. در بيماران رو به مرگ نبايد از روش هاي ساده ي درمان استفاده کرد و پيشنهاد کرد که بيماري هاي بحراني، معالجه هاي بحراني هم مي خواهد.

از ديگر توصيه هاي بقراط چيزي است که امروزه رفتار خوب باليني ناميده مي شود، با اين عنوان که بيماري زماني سخت تر است که ذهن مضطرب باشد و بعضي بيماران زماني که از رفتار خوب طبیب رضايت داشته باشند، بهبودي خود را باز مي يابند.

وي معتقد بود که طبیبان بايد خادم بيماران خود باشند و معيارهاي سلوک شرافتمندانه را رعايت کنند. در زمان وي گاهي طبیبان براي از بين بردن بعضي از بيماران خود تطميع مي شدند و امکان داشت که يک حاکم به طبیبی دستور دهد که براي کشتن دشمن خود از سم استفاده کند. بقراط گفت: طبیب در مورد بيمار مسئول است.

بقراط تعهد نامه اي را که امروزه دانشجويان طب موقع اخذ درجه دکتري اظهار مي کنند، تهيه کرده است.

« در بخشي از اين سوگند نامه آمده است که من عميقا تعهد مي کنم که خود را وقف خدمت به انسانيت بنمايم. من حرفه خود را با وجدان و شرافت انجام خواهم داد و سلامتي بيماران نخستين وظيفه من خواهد بود.»

 

ما در قسمت های گذشته با فلسفه طبیعت گرا به مثابه فلسفه ای که تصویر اسطوره ای جهان را باطل کرد ، آشنا شدیم. معمولآ فیلسوفان طبیعت گرا را به خاطر این که قبل از سقراط می زیسته اند، فلاسفۀ پیش از سقراط نیز می نامند. البته دموکرایتوس چند سال بعد از سقراط دیده از جهان فروبست، ولی تمامی افکار واندیشه های او به فلسفۀ طبیعت گرای پیش از سقراط مربوط است. سقراط تنها از نظر زمانی مبداّ تاریخی در نظر گرفته نمی شود؛ حضور او حتی موقعیت جرافیایی بررسی های فلسفی را تغییر می دهد. سقراط نخستین فیلسوفی است که در آتن متولد شده است و مانند دو فیلسوف بعد از خود در همین شهر نیز زندگی کرده و به کار و کوشش پرداخته است.

 

ســوفیست ها:

فیلسوفان طبیعت گرا پیش از هر چیز محقق مسایل طبیعی به شمار می رفتند؛ آنان به همین دلیل نیز جایگاهی مهم در تاریخ علم دارند. ولی در آتن که در حدود سال 450 ق.م. مرکز فرهنگی یونان شده بود، به تدریج نوعی دموکراسی در این شهر به وجود آمد. یکی از پیش فرض های دموکراسی در آتن، تربیت مردم برای مشارکت در چنین سیاستی بود. این مساله حتی امروز نیز مورد تائید است که دموکراسی در جامعه ای می تواند تخقق یابد که مردم نسبت به ان شناخت داشته باشند. به همین دلیل فن سخن وری برای آتنی ها  بیش از هر چیز اهمیت داشت.

پس از چندی، گروهی از معلمان و فیلسوفان دوره گرد از مستعمرات یونان راهی آتن شدند. آنان خود را سوفیست می نامیدند. واژۀ "سوفیست" به معنی  صاحب معرفت و حکمت آموز بود. سوفیست ها در آتن از طریق آموزش مردم امرار معاش می کردند.

این گروه فیلسوفان دوره گرد نیز مانند فلاسفۀ طبیعت گرا به باور های اساطیری معتقد نبودند، ولی از سوی دیگر تفکرات فلسفی را نیز مردود می دانستند. به اعتقاد آنان، حتی اگر برای مسایل فلسفی پاسخی هم وجود می داشت، این پاسخ نمی توانست برای حل معمای طبیعت و عالم هستی ملاکی قطعی باشد. این دیدگاه فلسفی را شکاکیت می نامند.

به هر حال اگر هم نتوانیم پاسخی برای معمای طبیعت بیابیم، می دانیم که انسان هستیم و باید بیاموزیم که در کنار یکدیگر زندگی کنیم. این دیدگاه سبب شد تا سوفیست ها به انسان و جایگاه او در اجتماع توجه داشته باشند.

یکی از سوفیست ها به نام پروتاگوراس(487 تا 420 ق.م.) گفته است که " انسان مقیاس همه چیز است. " به اعتقاد وی، حق  و ناحق و خوب و بد و  باید بر اساس نیاز های انسان ارزیابی شود. او در برابر این سوال که آیا خدایان یونان را قبول دارد یانه، چنین جواب داده است: " در بارۀ خدایان، هیچ نمی دانم که هستند یا نیستند...چیز های زیادی ما را از این شناسایی باز می دارد: پیچیدگی مساله و کوتاهی عمر ما ".  کسی را که نسبت به وجود  خدا مردد است لا دری می نامند.

پروتاگوراس (487 تا 420 ق.م.)

" انسان مقیاس همه چیز است. "

 پروتاگوراس نخستین و مهمترین نظریه پرداز فلسفه سوفسطایی پیش ازسقراط واستاد سخنوری اهل آبدره درشمال یونان آنزمان و همشهری دمکریت مشهور بود. پروتاگوراس گفته است که " انسان مقیاس همه چیز است. " به اعتقاد وی، حق  و ناحق و خوب و بد و  باید بر اساس نیاز های انسان ارزیابی شود. او در برابر این سوال که آیا خدایان یونان را قبول دارد یانه، چنین جواب داده است: " در بارۀ خدایان، هیچ نمی دانم که هستند یا نیستند...چیز های زیادی ما را از این شناسایی باز می دارد: پیچیدگی مساله و کوتاهی عمر ما ".

 افلاتون بعدها در یک برخورد لجاجت آمیزی با او گفته بود که : "خدا میزان همه چیزها است ". و پراگماتیسم هاِیی آمریکایی سالهاست که مینویسند : "علم میزان همه چیز است " .

پروتاگوراس بخاطر کتاب (پیرامون خدایان) به اتهام کفروالحاد! به مرگ محکوم شده بود ودرسن هفتاد سالگی حین فرار ازاجرای حکم اعدام در دریا غرق شد. وی درکنار آناکساگوراس، فیدیاس، آسیازیا و سقراط ازجمله اعدامیان سیرتاریخ اندیشه غرب است!. آنزمان توجه نداشتن به خدایان دولتی!برای اندیشمندان ایجاد دردسر مینمود. جمله (انسان- میزان) پروتاگوراس- مورد توجه اندیشمندان دوره رنسانس - روشنگری و اومانیسم نیزشد. پیرامون اهمیت پروتاگوراس گفته میشود که نه افلاتون و نه ارسطو فلسفه باستان رانمایندگی کردند بلکه پروتاگوراس و گورگیاس آغازگران فلسفه روشنگری غرب میباشند.

سوفیست ها اغلب در آتن به بحث در بارۀ آنچه طبیعی است و آنچه از طریق اجتماع بروز می کند، می پرداختند و زمینه را برای نقد و تحلیل های اجتماعی فراهم می آوردند.

به عنوان یک نمونه، آنان نشان دادند که " احساس شرم" پدیده ای طبیعی نیست، زیرا اگر چنین احساسی طبیعی می بود، باید ذاتی انسان می شد. ممکن نیست ترس از برهنه بودن عاملی ذاتی باشد و فقط به آداب و رسوم حاکم بر اجتماع وابسته است.

دروسی که سوفیست ها ارائه می دادند عبارت بود از فلسفه، ادبیات، هنر، علوم ریاضی، ستاره شناسی، دستور زبان، علم سیاست شامل قانون اساسی و امور اداری و هنر جنگ و خصوصا فن سخنوری.

سوفیست که اصلا به معنی استاد و هنر مند بود معنی مربی و آموزگار پیدا کرد. سوفسطائیان معلمانی دوره گرد بودند که شهر به شهر می گشتند و در مقابل درسی که می دادند اجرت دریافت می کردند .سوفیست ها اندیشه های تازه ای را با خود آوردند، در باره ی اصالت ارزش های اخلاقی تردید کردند و طرفدار پان هلنیسم یعنی اتحاد اقوام یونانی بودند. " غایت تعلیم وتربیت سوفیستی این بود که شاگردان بتوانند به اداره ی امور خصوصی خود توانا شوند و به یاری فن سخنوری در اجتماعات سیاسی مردمان را به درستی عقاید خود معتقد سازند و بدین سان در اداره ی امر کشور نقشی بازی کنند."

سوفسطائیان سیاست را به گونه ی سرگرم کننده ای وارد زندگی روزانه ی مردم کردند. اگر بخواهیم سوفسطائیان را با کسانی که امروز زندگی می کنند مقایسه کنیم شاید بشود گفت که " نیمه استاد و نیمه روزنامه نویس " بودند لذا ورود یک سوفیست به شهر حادثه ای مهم بود و جوانان گرد او جمع می شدند ، که صحنه ای از آن را افلاطون در رساله ی پروتاگوراس به تصویر کشیده است.

 سوفسطائیان از نظر سیاسی به دو دسته تقسیم می شدند .یک دسته معتقد بودند که طبیعت خوب ولی تمدن بد است ( مثل روسو ) قانون، اختراع اقویا و برای برده ساختن انسانها است . ترازیماخوس در جمهوری کتاب نخست در تعریف عدالت می گوید " عدالت آن چیزی است که برای قوی سودمند باشد ." و در ادامه در پاسخ ایرادات سقراط می گوید " هر حکومت هر قانونی را با در نظر گرفتن منافع خود وضع می کند ؛ حکومت دموکراسی منافع عموم مردم را در نظر می گیرد و حکومت استبدادی منافع حاکم مستبد را، حکو مت های دیگر نیز مطابق همین قاعده عمل می کنند و با وضع قانون آنچه به نفع حاکم تشخیص دهند حق می نامند . و از همه ی مردمان می خواهند که آن را محترم بشمارند و کسی را که از آن سر پیچید قانون شکن وظالم نام می دهند و به کیفرمی رسانند. بنابر این معنی پاسخ من این است که در هر کشور حق و عدالت چیزی است که برای حکومت آن کشور سودمند باشد، و چون در همه ی کشور ها قدرت در دست حکومت است از این رو اگر نیک بنگری خواهی دید که عدالت در همه جا یک چیز بیش نیست : "چیزی که برای قوی سودمند باشد ."

 دسته ی دیگر معتقد بودند که طبیعت نه خوب و نه بد است ( مثل نیچه ) و قانون، اختراع ضعفاء است برای باز داشتن و منع اقویا. قدرت بالاترین فضیلت است و عاقلانه ترین و طبیعی ترین حکومت ها ، حکومت اشراف است . افلاطون در رساله ی گرگیاس از زبان کالیکلس خطاب به سقراط می گوید " کسی که بخواهد چون آزاد مردان روزگار بگذراند باید هوس ها و شهوات خود را به جای محدود ساختن بپرورد و به آنها نیرو رساند و دانش و زیرکی خود را برای راضی کردن آنها به کار اندازد . البته بیشتر مردمان به ان کار توانا نیستند و چون از ناتوانی خود شرم دارند برای پنهان ساختن آن لگام گسیختگی و نا پر هیز کاری را زشت می شمارند و بدین سان می کوشند کسانی را که از نظر طبیعی قوی ترند محدود سازند ، و چون خود از ارضای هوس ها و رسیدن به آرزو ها نا توانند خویشتن داری و عدالت را می ستایند.پس این ستایش از نا توانی است. برای کسانی که فرمانروایی را از پدر به ارث برده یا به یاری نیروی طبیعی خود تاج و تخت به دست آورده اند ، چه چیزی زشت تر و بد تر از خویشتن داری است ؟ اینان که می توانند از هر موهبتی بر خوردار گردند بی آنکه مانعی در راهشان باشد ، چگونه چشم داری به دست خود فرمانروایی بر خود بتراشند و در برابر قانون و داد گاه و سخن های واهی توده ی مردم سر فرود آورند؟ کسی که بر کشوری فرمان می راند اگر به اسارت خویشتن داری و عدالت چنان گردن نهد که نتواند در آن کشور به دوستان خویش نصیبی بیش از دشمنان برساند، زبون و سیه روز نیست؟ "

چرامردم یونان از سوفسطائیان انزجار داشتند ؟ افلاطون در رساله ی پروتاگوراس از زبان سقراط به هیپوکراتس می گوید: " شرم نداری که در نزد یونانیان به سوفیستی شهره شوی ؟"

1-      کسانی که به تفکر در باره ی مسائل مربوط به شناسایی و حقوق و اخلاق می اندیشیدند به کنجکاوی نا روا متهم می شدند .

2-      گرفتن مزد برای کار ذهنی و فکری عملی بسیار زشت بشمار می رفت و به منزله ی بندگی داوطلبانه تلقی می شد

3-      کسانی که پول نداشتند تا به عنوان حق الزحمه به سوفسطائیان بپردازند و نمی توانستند در جرگه ی شاگردان سوفسطائیان قرار گیرند و اگر گذرشان به دادگاه می افتاد نمی توانستند در برابر حریفانی که فن سخنوری را بلد بودند مقاومت کنند در نتیجه در داد گاه محکوم می شدند .

4-     رشته های مذهبی و اخلاقی که افراد جامعه را به هم پیوند می داد یکباره پاره شد و آنها نتوانستند قواعد اخلاقی جدیدی جایگزین کنند .و معیار های ثابتی ارائه دهند

5-      کسانی که کامیابی شخصی را بر تر از همه چیز می دانستند برای اندیشه خود پشتوانه ی فلسفی یافتند .

6-     سوفسطائیانی که سخنوری یاد می دادند کم کم کارشان بالا گرفت و به شاگردان خود می آموختند که چگونه حق را باطل و باطل را حق جلوه دهند.و شاگردان خود را به جدل و مناظره تشویق می کردند .

خدمات سوفسطائیان

1-      اندیشه ی آدمی را از بسیاری از قیود اوهام و خرافات آزاد ساختند .

2-      دانش های گوناگونی را رواج دادند .

3-   سوالات بزرگی را در برابر بشر قرار دادند به تعبیر ویل دورانت " مشخص ترین و عمیق ترین پیشرفت فلسفه ی یونان با سوفسطائیان شروع گردید . " 

ادامه دارد

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه

جستار چهارم

سقراط- افلاطون- ارسطو

برای نوآموزان

فرید سیاوش

سقراط فیلسوف خردگرا

اکنون وقت آن رسیده تا با بزرگ ترین فیلسوفان یونان باستان آشنا شویم؛ سقراط، افلاطون و ارسطو. هر یک از این سه فیلسوف نقش موثری در شکوفایی تمدن اروپا داشته است.

سقراط فیلسوف خردگرا:

«شناخت واقعی از درون انسان سرچشمه میگیرد»

"در تاريخ انديشه‌ی غرب سقراط يك مرجع است، زیرا  "قبل از سقراط" و" بعد از سقراط" سخن می‌رانند. پيش از او فلاسفه نظريه‌های خود رابه گونه‌ای شاعرانه و بيشتر نزديك به روش پيامبران و كاهنان بيان می‌كردند. پس از او اما، بیشترینه مكاتب باستان خود را وارث او يا متاثر از او می‌دانند. سقراط ، از آن پس مبدل می‌شود به فرزانه‌ای قهرمان، پايه گذار پرسش فلسفی و تجسد مطالبات اخلاقی. اين مرد عجيب كه بود كه به رغم اين همه تاثير، چيزی ننوشت. آيا هنوز می‌توان او را، ورای توده‌ی وسيع افسانه‌ها و تفسيرها، باز شناخت؟"

سقراط(470 تا 399 ق.م)  در شهر آتن بدنیا آمد و بیشتر عمر خود را در بازار و خیابان های این شهر به صحبت با مردم گذراند. سقراط ظاهری ناخوشایند و زشت داشت، کوتاه قد و چاق بود چشمانی تنگ و بینی پهن و بزرگی داشت. ولی آن گونه که  گفته اند، دارای باطنی دلپذیر بود. علاوه بر همه ای اینها، اگر تمامی گذشته و حال را جستجو کنیم، محال است بتوانیم کسی را مانند او بیابیم.

بجاخواهد بود سقراط را اسرار آمیز ترین شخیصت تمامی تاریخ فلسفه دانست. فیلسوفی که یک سطر مطلب هم ننوشته است؛ ولی بیشترین تاثیر را درتفکر اروپایی و حتی بیرون اروپا داشته است. پس از مرگش موسس چندین دیگاه فلسفی شد. نسبت دادن دیدگاه های مختلف فلسفی به او بیشتر به دلیل همین اسرار آمیزی شخصیتش بود.

آنچه ما در بارۀ سقراط می دانیم، بیشتر از نوشته های افلاطون  استخراج شده است. افلاطون شاگرد سقراط بود و خودش هم یکی ار بزرگترین فیلسوفان تاریخ به شمار میرود.

افلاطون رساله های متعددی نوشته است و در بسیاری از این رساله ها با گفتگوها، سقراط در بحث های فلسفی وی شرکت دارد.

وقتی افلاطون از زبان سقراط سخن می گوید، مشخص نمی شود که آنچه بازگو میشود، دیدگاه افلاطون است یا سقراط. به همین دلیل تشخیص آرای سقراط از افلاطون ساده نیست.

این نکته که سقراط واقعآ که بوده است، اهمیت چندانی ندارد. آنچه اهمیت دارد، تصویری است که افلاطون از او به دست می دهد و پس از 2400 سال هنوز باقی و جاری است.

هسته اصلی مباحثات سقراط این نکته بود که او قصد آموزش کسی را نداشت. او به ظاهر نشان میداد که میخواهد از طرف مقابل خود چیزی یاد بگیرد. به این ترتیب روش تعلیم او اصلآ به معلم های دیگر شباهت نداشت. او به جای درس دادن، از بحث کردن استفاده می کرد.

سقراط كه مادرش قابله بود مدعي بود كه پيشه مادرش را دنبال ميكند. وي ميگفت كه قابله خودش نمي زايد بلكه هنگام زايمان به ديگران كمك مي كند. بدينترتيب سقراط معتقد بود كه وظيفه اش ياري رساندن به ديگران است تا آرا و انديشه خودرا بيان كنند و از حمل آن فارغ شوند. زيرا شناخت واقعي از درون انسان سر چشمه ميگيرد. به اعتقاد سقراط شناخت را نمي توان به درون آدمي وارد كرد بلكه بايد از درون او بيرون كشيد؛ تنها شناختي كه از درون مي جوشد بصيرت حقيقي است. تاكيد سقراط بر اين است كه زايمان پديده اي طبيعي است. به همين ترتيب انسان ها نيز مي توانند با استفاده از عقل خود، واقعيت هاي فلسفي را دريابند. اگر انسان از"عقل" بهره بگيرد چيزي از درون خود به كار برده است. سقراط با بهره گيري از نقش فردي كه هيچ نمي داند مردم را محبور مي كرد كه از عقل خود استفاده كنند. او خود را نادان يا دست كم نادان تر از آنچه بود نشان مي داد. اين رفتار او را استهزاي سقراطي مي نامند.

هدف سقراط اين بود كه باكمك پرسش هاي ديالوگي اش، اصول اخلاقي را به شنونده منتقل كند. او ميگفت، هنر قابله گي ديالكتيك، در بحث باعث تولد و كشف حقيقت ميشود. سقراط ميكوشيد با كمك تمام تكنيك هاي سخنوري و منطق ديالكتيك، شركت كنندگان دربحث را به تعمق بكشاند.

فيلسوفي به نام سيسرون چند قرن بعد از آن دوره گفته است كه سقراط فلسفه را از آسمان به زمين فرود آورد. فلسفه را به خانه ها وشهرها برد و فلسفه را واداشت به زندگى و به اخلاقيات و خير و شر بپردازد.

سقراط هم عصر سوفيست ها بوده است. او مانند آنان و بر خلاف ديدگاه فلاسفه طبيعت گرا به مساله انسان و زندگي آدمي مي پرداخت.  اما سقراط خود را سوفيست يا به عبارت ديگر صاحب معرفت نمي دانست، حتي خود را معلم هم نمي دانست. سقراط به معني واقعي كلمه خود را فيلسوف مي ناميد. فيلسوف در واقع كسي است كه « دوستدار معرفت» باشد كسي كه حاضر است به خاطر معرفت جان خود را از دست بدهد. اعتراف به جهل مبدا فلسفه سقراط محسوب میشود . بدین مفهوم  که «داناترين فرد كسي است كه مي داند كه نمي داند.» .

سقراط میگفت:خود را بشناس.اگر ذهن وفکر متوجه خود نباشد و خود را نیازماید، فلسفه وافعی تحقق نخواهد یافت. وی معتقد بود که طبیعت خارجی اشیا (افکار فیلسوفانی نظیر پارمنیدس، زنون، فیثاغورس) خوب است اما فیلسوف موضوعی بسیار جالب و شایسته تر از از درختان و احجار و ستارگان داردکه نظر دقتش را جلب کند وآن روح انسانی است انسان چیست و چه میتواند باشد؟.

براي سقراط مهم بود كه بتواند، مبناي براي معرفت آدمي بيابد. او معتقد بود كه اين بنيان در عقل انسان جاي دارد. اعتقاد راسخ سقراط به عقل انسان سبب ميشود كه بتوان او را خرد گرا دانست. سقراط بر خلاف سوفسطاييان كه به درك درست و مطلقى از حقيقت اعتقاد نداشتند قصد داشت كه فلسفه خود را بر پايه اى محكم بنا كند .

سقراط معتقد بود کسی که بداند چه چیزی خوب است، خوب هم عمل می کند و معرفت درست به عمل صحیح منجر میشود. کسی که اعمالش نیک باشد به انسان واقعی مبدل می شود. اشتباهات ما به آن خاطر است که درست را تشخیص نمی دهیم  و به همین دلیل باید همواره در تلاش دستیابی به دانش بیشتر باشیم. سقراط همیشه سعی داشت مشخص کند چه چیزی حق و چه چیزی ناحق است. او بر خلاف سوفیست ها معتقد بود که تشخیص حق از ناحق در شعور آدمی نهفه است و نه در اجتماع.

سقراط به این باور بود که همه مردم با استفاده از شعور شان می توانند واقعیت های فلسفی را درک کنند. او میگفت که یک برده نیز می تواند همانند یک اشراف زاده به کمک شعور خود مسایل فلسفی را حل کند.  سقراط شعور زن و مرد را نیز به یک اندازه میدانست.

قبلآ اشاره کردیم که سوفیست ها و سقراط خود را از مسایل فلاسفۀ طبیعت گرا جدا کرده بودند و بیشتر به انسان و اجتماع توجه داشتند. این درست؛ ولی سوفیست ها و سقراط هم از دید خاص به رابطه میان آنچه از یک سو جاودانه است و آنچه از سوی دیگر  " در تغییر" است، توجه داشتند. برای آنها این مساله زمانی مطرح بود  که به اخلاق انسان و کمال و فضلیت اجتماع مربوط می شد. به طور کلی، سوفیست ها معتقد بودند که مساله حق و ناحق از ولایتی  به ولایت دیگر  واز نسلی به نسل دیگر تغییر می کند. بنابرین  مساله حق و ناحق"در تغیییر" است و قطعی نیست. سقراط با این عقیده موافق نبود. او به اصول یا ملاک هایی جاودانه در رفتار انسان اعتقاد داشت. او معتقد بود که اگر ما از شعور خود بهره بگیریم، می توانیم این گونه ملاک های تغییر نا پذیر را تشخیص بدهیم، زیرا شعور انسان در اصل جاودانه و تغیییر ناپذیر است.

سقراط عقاید مبنی بر تعدد خدایان نشسته در کوه المپ را ویران کرد، چه ضمانت اجرای اخلاقیات فقط ترس از این خدایان بود. که در صورت انکار و نبودشان دیگر برای متابعت از لذایذ و هوای نفس مانعی در کار نبود، و فقط قانون بشری میماند. وی معتقد به خدای یگانه بود.و امیدوار بودمرگ وی را از بین نخواهد برد.

نتیجه اینکه سقراط دو مسئله را روشن کرد.یکی مسئله فضیلت (نظریه سقراطی در باره رابطه میان معرفت و فضیلت مشخصه اخلاق سقراطی است. بنا بر نظر سقراط معرفت و فضیلت یکی است. به این معنی که شخص عاقل،که می داند حق چیست، به آنچه حق است عمل نیز می کند. به عبارت دیگر،هیچ کس دانسته و از روی قصد مرتکب بدی نمی شود. هیچ کس شر را به عنوان شر انتخاب نمی کند.) و دیگری مسئله حکومت بود. برای جوانان آتن در آن عصر چیزی حیاتی تر از این دو مسئله نبود.سوفسطائیان عقاید آنان را راجع به خدایان کوه المپ بهم ریخته بودند. اخلاق سست شده بود زیرا عمده ضمانت اخلاق ترس از این خدایان بود. میگفت: هیچ چیز مسخره تر از آن دموکراسی که عوام بر آن مسلط باشند نیست.حکومت در دست مردمی بود که دایم در شور بودند سران لشگر به سرعت انتخاب و به همان سرعت عزل و اعدام میشدند.اعضای هیئت عالی بر اساس حروف الفبا انتخاب میشدند. و در میان آنها کشاورزان و بازاریان ساده پیدا میشدند.اخلاق در آن جامعه فقط با قوانینی که اینان پایه ریزی میکردند. و ترس از کیفر آن و عذاب خدایان کوه المپ قرص میشد حکومتی که بر اساس عقل دانش و اعتقاد درست نبود.میگفت:اداره حکومت امری است که برای آن تنها هوش زیاد کافی نیست و مستلزم اندیشه و تفکر وسیعی است که باهوشترین و دقیقترین افراد باید در آن شراکت داشته باشند.روش  عملی سقراط صورت دیالکتیک  یا گفت و شنود داشت. وی با کسی داخل گفتگو می شد و می کوشید تا از او افکارش را در باره موضوعی بیرون بکشد. همین افکار جدید وی را به نوشیدن شوکران رساند .

ارسطو را عقیده برین بود که دو پیشرفت در علم هست که به حق میتوانیم به سقراط نسبت دهیم_به کار گرفتن"استدلالات استقرائی و تعاریف کلی".

صاحبنظران تاريخ سير انديشه، سقراط را روشنفكري خوشبين ميدانند. به دليل اعتقاد عميق اش به خردانساني، آنها او را يك راسيوناليست بشمار مي آورند. سقراط ميگفت، دانش تجربي مفيد، واسطه اي است براي طرح فلسفه زندگي.

كارل پوپر اورا در خردگرايي انتقادي، يك مبلغ عالي و نمونه ميدانست. برشت به زبان طنز، او را يك ماركسيست ماقبل تاريخ نام گذاشت. نيچه مي نويسد، سقراط نقطه عطف و گردبادي است درتاريخ جهان. او پيشنهاد ميكند كه در سر در ورودي تمام دانشكدههاي علوم، پرچم و نشاني با نام او نصب گردد. نيچه ادامه ميدهد كه سقراط نابغه كج انديش ناراضي و سازش ناپذيري بود. به نظر گروهي ديگر، سقراط ماترياليسم و فلسفه طبيعي را رد كرد و اشاعه اخلاق را هدف خود قرار داد. فيلسوفان مسيحي در قرون وسطي او را خويشاوند روحي عيسي مسيح ميدانند كه دانايي اش را در ميدان شهر در اختيار مردم كوچه و بازار ميگذاشت و حاضرشد در راه عقيده اش جان دهد، گرچه او قادر به فرار و مهاجرت نيز بود. نسلي از شاعران دوره باستان سقراط را معلم خود ميدانستند، چون او روشنفكري نستوه، انقلابي و اصلاحگر اجتماعي بود.

سقراط مي گفت، مهمترين صفت آدمي، تقواي او است و يكي ازشرايط انسان بودن اين است كه انسان خود رابشناسد. تقوا صفتي است كه موجب استقلال و آرامش انسان در زندگي مي گردد. به نظر او تقوا يعني دانايي و شناخت و هردو را ميتوان آموخت. سقراط جستجوي حقيقت را بالاترين نشان تقوا و راه رسيدن به سعادت ميدانست. او وجدان دروني انسان را انگيزه حقيقت جويي او بشمار مي آورد. به نظر سقراط آگاهي و تقوا به تكامل انسان كمك ميكنند، چون كردار و گفتار از پندار نيك ريشه ميگيرند و براي پندار و شناخت و دانايي بايد به ضعف ها و ناداني هاي خود واقف بود.

محاكمه‌ی سقراط

محاكمه‌ سقراط این پيرمردی هفتاد ساله، وجنگاور پيشين جنگ "پلوپونز"، عضو پيشين شورای شهر و شخصيت برجسته‌ی آتنی در سال 399ق.م. در آتن برپا می‌شود. سقراط در آن جا به جرم منحرف كردن جوانان و كفر حاضر می‌شود. او متهم است كه با فلسفه‌ی ويرانگرش، سنت‌ها را زير سوا ل برده و خدايانی تازه معرفی كرده است.

سقراط كه به مدت يك هفته زندانی بود با مخالفت با طرح فرار از سوی دوستانش، تصميم گرفت كه به مرگ تن در دهد. اين تصميم همواره بخشی از معمای سقراط به شمار می‌آيد.

هيئت منصفه دادگاه با اکثریت آرا سقراط را گناهکار دانستند. سقراط می توانست تقاضای بخشش کند و اگر می پذیرفت که آتن را ترک کند، جان خود را نجات می داد ولی اگر او چنین می کرد، دیگر سقراط نبود نکتۀ اصلی اینجاست که او وجدانش و حقیقت را مهم تر از زندگی اش میدانست. او معتقد بود که در راه منافع کشورش تلاش کرده است. اما انگار به همین خاطر نیز به مرگ محکوم شد. لحظاتی بعد در میان انبوهی از مردم و نزدیکترین دوستانش جام شوکران را به دستش دادند و سقراط آنرا مستانه سر کشید و جاویدانه گشت.

 

 

ادامه دارد

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه

جستار پنجم

افلاتون و "عالم مُثــُـل"

برای نوآموزان

فرید سیاوش

 بحث روی فلسفه افلاطون از چند منظر بسیار مهم و قابل بازخوانی است :

منظر تاریخی

منظر افلاطو نگرایی نو

منظر روشنگری

منظر پسا مدرن

من به منظور یک پرش کوتاه گونه است که گفتمان تاریخ فلسفه را در نخست به شگرد آموزه یی براه انداخته ام تا در پسا متن این رویکرد به مسایل جدیتر فلسفه آمادگی و بستر مساعد خلق کرده باشم.

درین بخش میپردازم به اندیشه های فلسفی افلاطون.

زماني كه سقراط جام شوكران را نوشيد افلاطون(347تا427 ق.م.) بيست و نه ساله بود. او مدت ها شاگرد سقراط بود و تمامي آنجه بر سقراط آمد به جشم خود ديد. اين موضوع كه آتن نجيب ترين انسان آن شهر را به مرگ محكوم كرد نه تنها تاثيري فراموش نشدني در افلاطون باقي گذارد بلكه او را مصمم كرد كه ديدگاه استاد را در زمينه هاي مختلف فلسفي مشخص سازد. مرگ سقراط به افلاطون ثابت كرد كه ممكن است ميان واقعيت اجتماعي و روياي اجتماعي تضادي وجود داشته باشد. نخستين كار افلاطون به عنوان فيلسوف انتشار دفاعيه سقراط بود. افلاطون در اين اثر آنجه در دادگاه عالي آتن بيان داشته بود به رشته تحرير در آورد. افلاطون جز دفاعيه سقراط تعدادي نامه و چيزي بيش از سي و پنج رساله از خود باقي گذاشته است. يكي از مهم ترين دلايل محفوظ ماندن اين نوشته ها و جود مدرسه اي بود كه افلاطون خارج از شهر آتن شخصآ تاسيس كرد. اين مدرسه فلسفه در باغي نزديك آتن قرار داشت و صاحب آن پهلواني به نام آكادموس بود. به همين دليل مدرسه فلسفه افلاطون به نام آن پهلوان معروف شد. از آن زمان تا كنون هزاران آكادمي در سراتا سر دنيا تاسيس شده اند. در آكادمي افلاطون فلسفه رياضيات و ژيمناستيك مورد گفتگو قرار ميگرفت به همين خاطر است كه افلاطون فلسفه خود را به صورت مكالمه نوشته است. افلاطون به رابطه ميان آنچه از يك سو جاودانه و تغيير ناپذير است و آنچه از سوي ديگر "در تغيير " است توجه داشت. درست مانند فلاسفه پيش از سقراط! يعني افلاطون به آنچه در طبيعت جاودانه و تغيير ناپذير بود توجه داشت و هم به آنچه در اخلاق و اجتماع جاودانه بود اهميت مي داد.

اين دو موضوع براي افلاطون يك مساله واحد بود. او بدنبال نوعي « واقعيت» واحد بود كه جاودانه و تغيير نا پذير باشد. افلاطون معتقد بود هر چيزي كه در طبيعت مي توانيم لمس يا حس كنيم تغيير مي كند. بنا برين عنصري وجود ندارد كه تجزيه ناپذير باشد. تمامي محسوسات از ماده اي تشكيل شده اند كه در طول زمان تجزيه مي شود. اما از سوي ديگر همه چيز از شكل يا صورتي كلي ساخته شده كه جاودانه و تغيير ناپذير است. پديده جاودانه و غير قابل تغيير در نزد افلاطون «عنصر اوليه» فزيكي نيست بلكه نمونه هايي ذهني و انتزاعي است كه اصل تمامي محسوسات را تشكيل مي دهند. افلاطون از شباهت ميان پديده ها در حيرت بود و به همين دليل نتيجه گرفت كه هر چه در اطراف ما وجود دارد در اصل با نمونه پذيري از مجموعه محدودي نمونه هاي اوليه ساخته شده است. او اين نمونه ها را مُثُل ناميد. به اعتقاد او در پس تمامي اسب ها خوك ها و آدم ها «مثال اسب » « مثال خوك» و « مثال آدم» قرار دارد . افلاطون در پس « محسوسات جهان » تنها به وجود يك واقعيت معتقد بود. او اين واقعيت را « عالم مُثُل » ناميد و اعتقاد داشت كه نمونه هاي اصلي يعني همان تصاوير اوليه كه نمونه ي تمامي پديده هاي موجود در طبيعيت اند در اين عالم قرار دارند. اين نظر مهم را نظريه مُثُل افلاطون می نامند. افلاطون عقيده داشت كه هيچ گاه نمي توان در باره آنچه تغيير مي يابد درك درست و اطمينان بخشي به دست آورد. ما در باره آنچه به دنياي محسوسات تعلق دارد و قابل رويت و لمس است فقط مي توانيم نظري نا مطمن داشته باشيم. معرفت حقيقي را تنها مي توان در باره موضوعاتي به دست آورد كه از طريق عقل قابل تشخيص اند. به طور خلاصه ما در مورد آنچه احساس يا تصور مي كنيم دركي نا مطمين داريم ولي در مورد آنچه با عقل تشخيص مي دهيم معرفت حقيقي و اطمينان بخش داريم. در هر شرايطي مجموع زواياي يك مثلث 180 درجه خواهد بود و اين همان مُثُل است كه افلاطون مطرح ميكند و به خاطر همين مُثُل است كه همه اسب ها چهار پا دارند و روي اين چهار پا مي ايستند حتي اگر در جهان محسوسات همه اسب ها لنگ باشند.

 دنيا در نظر افلاطون به دو بخش عمده ي دنياي محسوسات و ظواهر و دنياي مثال و ايده ها كه تنها با عقل قابل دستيابي مي باشد تقسيم بندي مي شود.

 جهان محسوسات : كه در باره آن فقط ميتوان به كمك حواس پنج گانه ناقص و تقريبي شناختي ناقص و تقريبي به دست آورد. در جهان محسوسات همه چيز «در تقيير» است و هيچ چيز نمي تواند پايدار بماند. چيزي در جهان محسوسات ثابت نيست همه چيز مي آيد و مي رود.

جهان مُثُل : كه در باره آن ميتوان به كمك عقل شناخت مطمئن و معرفت حقيقي به دست آورد. اين جهان از طريق حواس قابل درك نيست. مُثُل همواره جاودانه و تغيير نا پذير است. از نظر افلاطون انسان هم موجودي دو بعدي است. ما بدني(جسم) داريم كه « تغيير» مي كند. اين بدن در پيوند ناگسستني با جهان محسوسات است و مانند هرچيز ديگر تابع اتفاقات است. حواس ما هم به بدنمان مربوط مي شود و به همين خاطر قابل اطمينان نيست. ولي ما از يك روح فنا نا پذير هم بر خورداريم كه در اصل جايگاه عقل ماست و چون روح پديده اي مادي نيست مي تواند به جهان مُثُل نظر بيفكند. افلاطون معتقد است كه روح قبل از اين كه در جسم حلول كند وجود دارد، روح قبل از حلول در جسم در جهان مُثُل قرار دارد. ولي وقتي روح در جسم حلول كند جهان مُثُل را از ياد خواهد برد. وقتي هوس بر گشت در روح به جهان اصلي بيدار ميشود اين اشتياق را افلاطون (Eros) مي نامد كه به معني عشق است. بنابرين روح نوعي « اشتياق عاشقانه» براي بازگشت به مبدا خود بروز مي دهد و از همان زمان است كه بدن و تمامي آنچه را به حواس مربوط است ناقص و ناپايدار مي بيند. خواست روح اين است كه بر بال هاي عشق به پرواز در آيد و به كاشانه خود باز گردد و از زندان جسم رها شود.

 از ديدگاه افلاطون بدن انسان از سه بخش سر، سينه و تن تشكيل ميشود. هر يك از اين سه بخش ويژگي هاي خود را دارد.

Ø       فكر به سر مربوط است.

Ø       اراده به سينه تعلق دارد.

Ø       و ميل به تن ارتباط مي گيرد.

 هريك از اين اجزا فضيلتي دارد :

Ø       فكر بايد سعي در كسب خرد داشته باشد.

Ø       اراده نشانگر شجاعت است

Ø        و میل باید تا حد اعتدال عمل کند.

  زماني كه اين سه جز آدمي هماهنگ عمل كنند آن وقت انساني معتدل به وجود خواهد آمد. افلاطون مدينه فاضله اش را همانند انسان ساخته است.اين دولت هم مانند انسان كه سر، سينه و بدن دارد از دولتمرد و سر باز و كاگر برخوردار است. براي او طبقه كاگر شامل تاجر كاسب و كشاورز نيز مي شود. در