باید اندیشیدن را آموخت,نه اندیشه ها را

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه

برای نوآموزان

جستار هژدهم

فرید سیاوش

مدرنیته مجموعه ای از تفکرات انسانی بر محور های گوناگون در قرن نزدهم و بیستم را بیان میکند . ناگفته نماند که وقتی از تفکر یک دوران تاریخی صحبت می کنیم مجموعه میراث هاییکه ، در مقام عُرف و فرهنگ عامه مطرح می گردد، نیز جز مدرنیته می باشد.پس مدرنیته همانگونه که پس از انقلابات علمی - صنعتی شکل گرفته است،ارتباط تنگاتنک را با فرایند رشد اجتماعی –اقتصادی نشان میدهد.

بخوبی دیده می شود که عصر روشنگری، عصری بود که لشکری از متفکرین را بوجود آورد واین تفکرات شبکه یی ، بر اساس پیشرفت های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شکل گرفته بود که نمونه آن در عصر روشنگری انقلاب کبیر فرانسه (1789 ) می باشد و دهها انقلابی که در اروپا به ظهور رسید منعکس کننده تفکر در دوران مدرنیته است.

مدرنیته پدیده ای نیست که در ضدیت خود با روشنگری تعریف شود.چون روشنگری قیام تفکر در برابر افلاطون، مسیحیت و ملاکین بود که منجر به پیدایش دائره المعارف روشنگری شد.( دیدرو )

در مدرنیته نیز متفکرین در عرصه های گوناگون دست به نقد میراث ها زدند.میراث های مانده از روشنگری مورد نقادی قرار گرفت.و فیلسوفان بزرگ قرن نزدهم بودندکه اساسات فکری مدرنیته را اساس گذاشتند:

اگوست کنت،فریدریش هگل،کارل مارکس، هربرت اسپنسر،فرید ریش انگلس ، استوارت میل

 فریدریش نیچه ، زیگموندفروید، ادموند هوسرل ...

تفکر فلسفی شالوده های آگاهی مدرن را در قرن نزدهم پی ریزی کرد.هنر و ادبیات یکی از پایه های اساسی تفکر مدرنیته را تشکیل میدهد مانند: شعر مدرن،تیاتر مدرن، رومان مدرن، نقاشی مدرن، پیکر تراشی مدرن و معماری مدرن.

پیش از هنر مدرن ( مدرنیسم ) هنر کلاسیک مربوط به مکتب کلاسیسیم وجود داشت.گرایش رومانتیک که منجر به پیدایش رومانتیسم شد و بعدآ به شکل ریالیسم و سمبولیسم تکامل کرد،مجموعه ای از فرایند هنری را می سازد که ما امروز بنام مدرنیسم یاد می کنیم.

کشفیات بزرگ علمی از تیوری داروین تا کشف سلول، همه انقلابات را در عرصه بیولوژی، فزیک و کیمیا بوجود آوردند که ذهنیت کلاسیک را دچار سنت شکنی کرد.

پس تحولات بوجود آمده در علم عبارت از ظهور علوم مدرن است که در جای خود مانند هنر مدرن در کنار فلسفه به اعمار کاخ عظیم مدرنیته ملحق می گردد.

انقلابات فنی یا تکنالوژیک یکی از بزرگترین دستاورد های مدرنیته است.در قرن نزدهم است که از ماشین بخار ( حرکت زغال سنگی ماشین) و خط آهن (ریل یا ترن ) ما شاهد آن بوده ایم و این دستاورد های تکنالوژیک محصول تفکر مدرن است.

نیچه می گوید: عصر روشنگری دوران تصفیه حساب با دربار و کلیسا است.ولی مدرنیته عصر نقد نظام های فکریست ( نقد ایدیولوژی ) چون حالا خدا مرده است. و در عصر مدرن ضروت نیست که مبارزه روشنگری را ادامه بدهیم.

اولین بار واژه مدرن را به مفهوم فلسفی کلمه هگل فیلسوف قرن نزدهم در کتاب تاریخ فلسفه حق استعمال کرده است و اما قبل از هگل برای اولین بار اصطلاح Modern در قرن پنجم میلادی بوسیله متفکرین کاتولیک استعمال شده است . و این واژه در آن زمان بیانگر یک دورانی از تفکر نبود بل به معنی گسست از یک دوران تفکر بود،یعنی گسست از دوران تفکر مسیحی امپراتوری روُم. پس در آنزمان انگارۀ  مدرن به مفهوم دینی آن بکار گرفته شده است. واما مدرن به مفهوم هگلی واژه سرآغاز یک دوران نوین تفکر است که خود را قبل از همه در فلسفه منعکس میکند.

مدرن و مدرنیسم معنی و مفهومی ژرف تر و وسیع تر از آن دارد که  برخی از عزیزان  سطحی نگر ما در گفتمان های روزمره  و نوشتارهای تک صدای خویش بکار میگیرند. این دقیق نیست اگر بگویم که این کمپیوتر مدرن تر از آن یکی است، میشود گفت این کمپیوتر جدید تر و مجهز تر نسبت به آن یکی دیگر است. بدین فهم که هر نو مدرن نیست.

مدرنیته(تجدد) در واقع یک جریان معین فکری وتاریخی است که در عرصه های متنوع و مختلفی چون فلسفه، علم، هنر، ادبیات و... تاثیر کاملا مستقیم میگذارد. مدرنیته و یا تجدد  فرایند گسترش  پسا خردگرایی در جامعه است.

با مرگ کانت (1804) روشنگری خاتمه می یابد و با هگل مدرنیته آغاز می گردد، هگل در فلسفه تاریخ و فلسفه حقوق این اندیشه را مطرح کرد که هستی بر محور متافزیک نمی گردد، هستی یعنی دیالکتیک و نیستی یعنی دیالکتیک. حلول تفکر دیالکتیکی در فلسفه آغاز فکر مدرن را پی ریزی کرد. هگل فلسفه تاریخ را از حرکت ایده بسوی مارپیچ تکامل طبعیت و از طبیعت بسوی حرکت حلقوی ایده مورد بررسی قرار داد و در فلسفه تاریخ به این نتیجه رسید که: هر واقعیتی معقول است و هر معقولی واقعیت.ویا ساده تر هر عقلانی مادیست و هر مادی عقلانیست.هیچ متافزیسین نمیتوانست که فرایند حرکت فکر و ماده را بدون داشتن اندیشه دیالکتیکی به معیار فلسفه تاریخ هگل  بیاندیشد.

به تعقیب هگل یکی از شاگردان جناح چپ هگل یعنی کارل مارکس با استفاده از اندیشه های هگل فکر مدرن را در حوزه اقتصاد، فلسفه و سیاست دگرگون ساخت.مارکس دیالکتیک را از هگل گرفت و بر تمامی ساحات فکری تطبیق کرد.اقتصاد انگلستان(آدم اسمیت و ریکاردو) را به نقد کشید، سوسیالیسم تخیلی فرانسه(سن سیمون و فوریه) را نقادی کرد، فلسفه روشنگری و پسا روشنگر ی را مورد بررسی انتقادی قرار داد.

مارکس در عصر مدرن نظر بکار کردی که بر علوم تطبیق کرد یکی از ساختار شکنان عصر مدرن بوده است.

نیچه یکی از متفکرین مدرن است که در پایان قرن نزدهم بر ضد مدرنیته برآشفت و خود را یکی از منتقدین مدرنیته می دانست.چون به این باور بود که تفکر از هر جنسی که باشد (فلسفی، ادبی، هنری، علمی، سیاسی، مذهبی...)  به دنبال دریافت حقیقت است. حالا چه میدانیم که این نحله سر گردان به دنبال دروغ و یا حقیقت بوده باشد،چه تمامی متفکرین حرف های خود را حقیقت گفته اند و از دیگران را دروغ.

مطلق گرایی متفکرین در باب حقیقت نشانگر گرایش به دروغ است.به همین منظور است که نیچه را یکی از عناصر تفکر پُست مدرن میدانند.

اسپنسر فیلسوفی بود که لیبرالیسم را تیوریزه کرد و تمام عمر گران بهای خود را در تدوین آثاری به مصرف رسانید که نتیجه آن تیوری لیبرال دموکراسی است.

لیبرالیسم در تفکر بانی آن همان فلسفه ایست که ریشه های خود را از فرهنگ مدرن(سرمایه داری) می گیرد.اسپنسر با درایت تمام  تز لیبرال دموکراسی را فلسفی کرد و این تز تا امروز با اشکال مختلف در جامعه بشری به عمر خود ادامه میدهد.

لیبرالیسم اسپنسری با دموکراسی اسپنسری همخوان است،چون اصطلاح لیبرالیسم که واژه آزادی و آزادی منشی را در خود منعکس میکند از آزادی رقابت گرفته شده است و این آزادی رقابت فی مابین بورژوازی است که خود را در آزادی بازار متبلور می سازد و این آزادی بازار است که خود را به شکل آزادی فروش نیروی کار نشان میدهد.این واژه آزادیست که هم در میان بورژوازی هم در بازار و هم با مردم(پرولتاریا) سرگردان است.و لیبرالیسم درست این نکات را در عقیده اسپنسر باز تابیده است.

 لیبرال دموکراسی همانگونه که فوکو یاما فیلسوف قرن بیست ویک گفته است پایان تاریخ یعنی لیبرال دموکراسی نه کمونیسم.

فروید هم یکی از پایه های تفکر مدرن است که دنیای روانکاوی را با ابداعات خود دگرگون کرد.با کاوش در روان انسان به کشف ضمیر آگاه و ناخود آگاه رسید و تمامی تفکرات انسانی و کردار انسانی را بر مبنای فورموله خود به بحث کشید. و خلص بحث وی بر این محور می چرخد که همه ای اندیشه ما بر مبنای غرایز جنسی شکل می گیرد.

و همچنان تفکرات ارایه شده توسط انسان قسمتی از اندیشه ها را تشکیل میدهد و قسمتی از اندیشه ها مربوط به ضمیر ناخودآگاهست. و ضمیر نا خود آگاه یعنی آزادی ها و اندیشه ها و خواسته های سرکوب شده ایست که در پنهانگاه باقی می ماند که خود رایا بشکل نبوغ و اختراع ویا بشکل جهالت و جنون سر می کشید.که این دونکته در اروپا بشکل اولی آن اتفاق افتاد ولی در افغانستان و پاکستان و ایران بشکل دومی آن جریان دارد.

"مدرنیته نه مفهومی جامعه شناسانه است، نه مفهومی سیاسی و نه مفهومی دقیقآ تاریخی. مدرنیته مشخصه ی تمدن است، مشخصه ای که به مقابله با سنت، یعنی مقابله با همه ی فرهنگ های سنتی یا ماقبل خود برمی خیزد. مدرنیته در تقابل با تنوع جغرافیایی و نمادین فرهنگِ سنتی، خود را در سراسر جهان، به عنوان وحدتی همگن  تحمیل می کند، مشعشع از جانب غرب. با این همه مفهومی مغشوش باقی می ماند که در بعدی جهانی، به طور ضمنی بیانگرهرگونه تکامل و تغییر در جهان اندیشه است."

مدرنیته از لحاظ موضعی خاصتآ در عرصه فلسفه و حوزه جامعه شناسی اتومسفیر قرون را تکان داده است بعد از کشف فروید و یونگ، علوم روانشناسی نیز تحول ژرف را پذیرا شد. این فضای مدرنیته بود که در تفکر سیاسی  سوسیالیسم، سوسیال دموکراسی، لیبرال دموکراسی... را شکل بخشید. و در قلمرو ادبیات نوابغ بزرگ را از هوگو تا ارنست همینگوی به بشریت تقدیم کرد....

خلاصه تفکر مدرنیته از طریق نقد و مبارزه و آزمون های سترگ به کمال میرسید. و تا آنجا پیش میتازید که موضوعیت خود را زیر سوال قرار داد. و اینجاست که فکر دیگر بنام پسا مدرن موضعیت پیدا میکند. و موضع پسا مدرن عمدتآ با مرگ مولف آغاز و با جشن چند صدایی جریان میابد.

مدرنیته در اندیشه آن است که رابطه افراد با دیگران و جامعه شناسان را با ارتقای سطح فردگرایی ارگانیکی از نو شکل بدهد. بدین سان باید مدرنیته را ترکیبی از جامعه صنعتی ، سطح بالایی از شعور فردگرایی و آستانه بالای قدرت سیاسی و اجتماعی در پذیرش دموکراسی دانست . این شاخص های کیفی را می توان نمادی از جامعه مدرن نامید .

خواننده خود بهتر میداند که باز کردن تفکر مدرنیته که در ملیون ها جلد کتاب فشرده شده است کار بازگشایی آن در یک مقاله ممکن نیست بلکه به شبکه ای از گفتمان ها نیاز دارد.

ادامه دارد

باید اندیشیدن را آموخت,نه اندیشه ها را

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه

برای نوآموزان

فرید سیاوش

جستار اول

فـــلســفه چیست؟

یکی از فیلسوفان یونان باستان، که بیش از دو هزار سال پیش زندگی میکرد، معتقد بود که فلسفه با حیرت انسان پدید آمده است.او بر این باور بود که پرسش های فلسفی خود به خود پدید آمده اند، زیرا حیات انسان بسیار عجیب بوده است.

عبارت "فلسفه" به معنای واقعی کلمه عشق به خرد است. با این تعبیر، فلسفه یک اشتیاق و کنکاشگری است به گنجینه ی یافته ها و دانش های قابل انتقال بشری. سقراط میگوید فیلسوفان آنانی هستند که فقط ادعای عشق به خرد را دارند ونه ادعای برخورداری از آن.

فلسفه در اصل، شکل جدیدی از تفکر است برای کشف حقیقت که در یونان حدود 600 سال قبل از میلاد آغاز شد. پش از فلسفه، ادیان مختلفی بودند که به تمام پرسش های مردم جواب میدادند.این پاسخها و توضیحات دینی سینه به سینه و نسل به نسل  انتقال و جریان می یافت. انسان صبحدم تاریخ سعی می کند با اسطوره به مسئله زندگی، مسئله تقدیر، مسئله گذشته و آینده اش ﭘاسخ دهد.

اسطوره در اصل داستانی  دربارۀ خدایان است و توضیح میدهد که چرا زندگی به این شکلی است که هست. و موضوع اساسی همه اساطیر نبرد میان نیروهای نیک با نیروهای بد است.

در طی هزاران سال توضیحات اسطوره ای در تار و پود پرسش های فلسفی ریشه دوانده بود.فلاسفه یونانی می خواستند ثابت کنند که این توضیحات معتبر نیستند و انسان نمی تواند به آنها اعتماد داشته باشد.

دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هائی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و کوتاه سخن، به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون گرایش دارند که اسطوره را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین و کسانی که نگرش تاریخی دارند داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده ای می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است. انسان شناسان و جامعه شناسان معتقدند که اسطوره تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره کنجینه ای از تصاویر ذهنی است که باید در هنر و کار خود به کار گیرند.

  برای اینکه بتوان نظریات نخستین فلاسفه را درک کرد،باید مفهوم تصور اسطوره ای از جهان دریابیم.

در گذشته ها باور بر این بود که زمین بر بالای شاخ گاو و گاو بر پشت ماهی و ماهی در آب قرار دارد. علت زمین لرزه اینست که گاو، زمین را از یک شاخ به شاخ دیگر خود می گذارد.

ویا درمصر عقیده برین بود که طوفانی شدن رودخانه نیل ،علامه ی خشم خدایان است  و  برای فرو نشاندن خشم خدایان و بد مستی رودخانه ،دختران زیبا و جوان را برسم قربانی در آغوش مست رود خانه خروشان رها میکردند.

ویا در کشور ما تا هنوز هم بخصوص وقتی آفتاب گرفتگی یا مهتاب گرفتگی اتفاق می افتد، تحصیل نکرده ها ما آنرا خشم خداوندگار تلقی کرده، نذر و خیرات و دعا خوانی میکنند تا این بلای بد بخیر بگذرد. درحالیکه هر شاگرد سال ششم و هفتم مدرسه میداند که خسوف و کسوف چیست و چرا اتفاق می افتد.؟!

حوادثی همچون زلزله و سیل و طوفان و مرگهای نابهنگام، گذشتگان را به ترس و وحشت مینداخت. آنان رنجهای خود را در قالب سئوال، در پیشگاه خدایان افسانوی خود مطرح میکردند. مردم نیازمند توضیحی بودند که چرا زمین می جنبد و تکان می خورد و یا چرا باران نمی بارد. آیا زمین لرزه به خاطر این شاخ و آن شاخ کردن زمین میباشد ؟و دلیل نه باریدن باران بخواب رفتن «تور »و یا گم شدن گرز« تور»؟!

در شمال اروپادرکشور های اسکندناوی مردم، «تور» را خدای حاصلخیزی می دانستند،بنابرین پاسخ اسطوره ای به این سوال که چرا باران می بارد ،این بودکه تور گرزش را تکان داده است.

برای کشاورزان مشخص نبود که چرا گیاهان رشد می کردند و درخت ها میوه می دادند، ولی به هر حال معلوم بود که اینموضوع ارتباطی به باران دارد.علاو بر این،مردم باور داشتند که باران به تور مربوط می شود و به همین خاطر تور یکی از مهم ترین خدایان شمال اروپا بود.

داستان های اسطوره ای ، پیش از تردید و انتقاد فلاسفه در تمامی دنیا وجود داشته است.حتی در یونان نیز قبل از این که نخستین فلاسفه ظهور کنند، تصویری اسطوره ای از جهان وجود داشته است.در طول قرن های متمادی، داستان خدایان از نسلی به نسل بعد انتقال یافته بود.این خدایان را در یونان زئوس،آپولون،هرا، آتنه، دیدنوسوس، آسکلپیوس، هرکول و هفیستوس می نامیدند.

حدود 700 سال پیش از میلادف هومر و هسیود بخش اعظم گنجینۀ اساطیری یونان را نقل کردند.این کارموقعیت جدیدی به وجود آورد .ثبت داستان های اساطیری باعث شد تا بحث در بارۀ آنها آغاز شود.

نخستین فیلسوفان یونانی، از خدایانی که هومر معرفی کرده بود، انتقاد کردند، زیرا این خدایان بیش از حد شبیه به آدمیان بودند.واقعآ هم آن خدایان مانند ما خود خواه و غیر قابل اعتماد بودند.برای اولین بار در تاریخ بشر گفته شد که شاید این اسطوره ها چیزی جز تصورات آدمیان نباشد.

نمونه ای از این گونه انتقاد ها نسبت به اساطیر را می توان در آثار کسنوفانس دید.او که حدود سال 570 پیش از میلاد متولد شده بود معتقد بود که انسان خدایان خود را با الگو گرفتن ازخود آفریده است:"آنها می میرند، زاده می شوند، لباس می پوشند، حرف می زنند و قیافه ای شبیه به آدمیان دارند... حبشی ها خدایان خود را سیاهپوست با بینی پهن تصور می کنند، مردم تراکیا خدایانشان را چشم آبی وسرخ موی می دانند...اگر گاوان، اسپان و شیران دست می داشتند و می توانستند نقاشی کنند و مانند مردمان کار انجام دهند،اسپان خدایانشان را شبیه به اسپ و گاوان شبیه گاو می کشیدند و پیکر آنان را همانند شکلی که خود دارند می ساختند."

یونانیان در این ایام حکومت های متعددی در یونان و مستعمرات خود در جنوب ایتالیا و آسیای صغیر به وجود آوردند. دراین حکومت ها کار های شاق بر عهدۀ برده ها بود و بقیۀ مردم که آزاد بودند به سیاست یا فرهنگ می پرداختند.تحت این شرایط زندگی، اندیشۀ آدمی جهشی یافت؛ به این معنی که هر فرد می توانست برای خود این سوال را مطرح کند که جامعه چگونه باید سازمان یابد.از این طریق، افراد می توانستند بدون آن که به اسطوره ها متوسل شوند، سوالات فلسفی مطرح کنند

به همین خاطر ما معتقدیم که در آن ایام روش تفکر اساطیری به تفکری مبدل شد که بر پایۀ عقل و تجربه قرار داشت.هدف نخستین فیلسوفان یونانی این بود که برای آنچه را در طبیعت روی می داد، توضیحی طبیعی بیابند.

فلاسفه طبیعت گرا

تا کنون دقیقآ مشخص نشده است که اولین فیلسوف چه کسی بوده است، اما به دلیل این که بشر وقتی با مشکلات روزمره مواجه می شود، معماهایی برایش مطرح می شود و این معماها را نمی تواند جواب بدهد، برای همین به دنبال راهی می گردد که بتواند بعضی از معضلاتش را ﭘاسخ دهد. البته بشر سپیده دم تاریخ بیشتر به دنبال راهی بوده تا مشکلات فردی خودش را در زندگی حل کند. این مشکلات فردی چی بوده؟ یکی خوراک که مهمترین وسیله زنده ماندن است. دوم ﭘوشاک و سوم سرﭘناه. بشر اول به این سه مسئله فکر می کند و معماهایش درباره این مسائل است. اما وقتی به نیازهای خودش در این زمینه ﭘاسخ می دهد در مرحله بعد دچار حیرت می شود و به این فکر می افتد که آیا چیزهای دیگری هم هست؟

ﭘس اگر ما کمی تخیلی نگاه کنیم، اولین فیلسوف کسی است که این سه مشکل یعنی خوردن و ﭘوشیدن و سرﭘناه را حل کرده است. که این خود سر آغاز جدلی بود بین انسان و طبیعت برای بقای حیات.

معمولآ نخستین فلاسفه یونان را "طبیعت گرا" می دانند، زیرا آنها بیش ازهمه به طبیعت و رویداد های طبیعی توجه داشته اند.

فلاسفه به چشم خود می دیدند که تغییراتی در طبیعت صورت می پذیرد.اما این تغییرات چگونه امکان پذیر بود؟ چگونه می شد تبدیل ماده ای را به مادۀ دیگر توجیه کرد؟

نخستین فیلسوفان یونانی همگی بر این اعتقاد بودند که باید مادۀ اولیۀ مشخصی موجب تمامی این تغییرات شده باشد.اینکه آنها چگونه به این نتیجه رسیده بودند، به سادگی قابل طرح نیست.ما فقط می دانیم که این اعتقاد بر پایۀ یک تصور قرار داشت.برای آنها این تصور مطرح بود که ماده ای اولیه باید وجود می داشته که بر اثر آن تغیییرات طبیعی  صورت پذیرد.

در این میان آنچه برای ما از همه جالب تراست پاسخ هایی نیست که این فیلسوفان یافته اند، بلکه مسایلی است که مطرح کرده اند و روشی است که برای پاسخگویی به سوالات خود برگزیده اند. مهم این است که آنها " چگونه " اندیشیده اند، نه این که "چه" اندییشیده اند.

امروزه مشخص است که نخستین فیلسوفان به دنبال تغیرات ظاهری بوده اند. آنها سعی داشتند تا به قوانین جاودانۀ طبیعت دست یابند.خواست آنها این بود که بدون توسل به داستان های اساطیری رویداد های طبیعت را دریابند و آنچه را در طبیعت رُخ می داد از طریق طبیعت توضیح دهند.این  روش با آنچه رعد و برق و زمستان وبهار را نتیجۀ کار خدایان می دانست، کاملآ تفاوت داشت.

با این روش جدید، فلسفه خود را از باور های مذهبی آن ایام رها ساخت.بنابر این می توان گفت که فلاسفۀ طبیعت گرا نخستین گام را در راه تفکر علمی برداشتند و زمینۀ مساعدی را برای تحقیق در علوم طبیعی بوجود آردند.

بخش عمدۀ آثار فیلسوفان طبیعت گرا از میان رفته است.آنچه امروز از اندیشه های نخستین فیلسوفان یونان در اختیار ماست، به گزارش هایی محدود می شود که ارسطو در نوشته هایش آورده است.ارسطو حدود دوصد سال پس از نخستین فیلسوفان یونان می زیسته است. او در نوشته هایش فقط به نتایج اندیشه های این فیلسوفان اشاره هایی دارد. این نکته به آن معنی است که امکان دستیابی به روند تفکر آنان محدود است؛ اما با توجه به آنچه در اختیار داریم می توانیم ادعا کنیم که برنامه کار نخستین فیلسوفان یونان، تفکر در بارۀ مادۀ اولیه و چگونگی تغییرات طبیعی از طریق این ماده بوده است.

نقش ملطیه

اولین نسل فیلسوفان را از ملطیه (Milet) می دانند. ملطیه که شهر کوچکی در ترکیه میباشد در قرون هفتم و ششم پیش از میلاد مهمترین شهر ایونی (Ionie) به حساب می آمد. بندرگاه های این شهر پذیرای کشتی هایی بود که پیوسته در رفت و آمد بودند و هرگونه محصولی را حمل میکردند. به این جهت، روح اهالی ملطیه مثل هر جای دیگری که کار تجارت در آن پر رونق باشد کمی از مذهب فاصله گرفته بود و می توانست با پشتکار بیشتری فعالیتهای علمی و عقلی را دنبال کند.

 

تالس (۶۲۴ ـ۵۴۶ ق.م)

 نخستین فیلسوفی که در شهر ملطیه شناخته شد، تالس نام داشت. تالس بیشتر عمر خود را  در سفر بود.در بارۀ وی گفته اند که او در سفری به مصر ارتفاع هرمی را با اندازه گرفتن سایه آن به دست آورد. اوزمانی از روز به این کار دست زد که طول سایۀ خودش درست به اندازۀ قدش بود.تالس در سال 585 قبل میلاد وقوع کسوفی را نیز پیش بینی کرده بود.

گروهی معتقدند كه تالس ستاره‌ی دب اصغر را كشف كرده و گروهی نیز معتقدند وی اهميت اين ستاره را دركشتيراني شناخته است. در رياضی قضيه‌ی تالس را به وی نسبت می‌دهند و از نظرات وی می توان به این قضیه‌ی مشهور اشاره کرد که: دو مثلث در صورتی مساوی هستند كه يك ضلع و دو زاويه آنها با هم مساوی باشد. که البته گروهی اعتقاد به این دارند که اين قضيه توسط افراد ديگری مطرح شده و براي اين‌كه نظرشان مقبوليت پيدا كند بنام اين فيلسوف مطرح كرده‌اند.

برتراند راسل دركتاب تاريخ فلسفه خود عنوان می‌كند: فلسفه بعنوان چيزی متمايز از الهيات در قرن ششم قبل از ميلاد آغاز شد. برویت اسناد آغازگر فلسفه تالس بود. هنر تالس اين بود كه كلمه‌ی «چه؟» را بجای كلمه‌ی «كه؟» گذاشت. تالس همچون متفكران پيشين يا دقيق‌تر بگوييم همچون متدينان گذشته نپرسيد كه: جهان از «كه» يا بوسيله‌ی چه كسی ساخته شده است، بلكه سؤال را بشكل كاملا تازه‌ای مطرح كرد. پرسيد: جهان از «چه» ساخته شده است؟ يعنی تالس تفسير اسطوره شناختی كهن را در باب پيدايی جهان، رها كرد و كوشيد تا با تفكر عقلی به توصيف طبيعت بپردازد و پيدايی جهان را تبيين كند. اگر سؤال را به شكل اول مطرح كنيم، سرانجام در پاسخ خود، خدايانی را می‌يابيم كه جهان را آفريده‌اند و اين جوابي است دينی بر بنياد افسانه‌های آفرينش و نه فلسفی. اما جواب اين پرسش كه جهان از چه ساخته شده است؟ جوابی علمی و فلسفی است و اولين كسي كه سؤال را بدين شكل مطرح كرد تالس متفكر قرن ششم قبل از ميلاد بود.

از مشخصات افكار او اين است كه بدنبال يك اصل نخستين بنام آرخه (يا عنصر اوليه پيدايش جهان) است كه آغاز پديده‌های اين جهانی است.

تالس آب را ماده اولیه همه چیز می دانست. ما دقیقآ نمی دانیم که منظور وی چه بوده است. شاید او بر این اعتقاد بوده باشد که همه چیز از آب پدید آمده است و دوباره به آب مبدل می شود.

چون وی در شهر «ملیطه» زندگی می‌كرده که شهری جزيره شکل بوده و آب برای اهل آن اهميت زيادی داشته است وهم زمانی که تاس در مصر  به سر می برد، یقینآ به حاصلخیزی مزارع بعد از طغیان و فرونشستن آب رودخانۀ نیل توجه داشته ودیده است که چگونه پس از هر بار ندگی بقه ها و کرم ها پیدا می شده اند.علاوه بر این شاید تالس در بارۀ تبدیل آب