![]()
|
فرهنگ در حیطۀ جامعه شناسی و تاریخ ارزشهاي معنوي فرهنگ
محمد شاه فرهود بحث پنجم عـلـــم درخت توگربار دانش بگیرد بزیر آورد چرخ نیلوفری را در آغاز باید گفت که علم نیز یکی از عناصر فرهنگ معنوی است که در کنار دین،زبان وهنر شعور اجتماعی انسان را به نمایش میگذارد.هر شکلی از اجزای فرهنگ معنوی نقش خود را تا هنوز در قلمرو شناخت و مبارزه ادا کرده و این رسالت با تصحیح و تکامل همچنان ادا خواهد کرد. هزاران سال گذشت تا دانش بشری موفق شد انسان زمینی را به مهمانی مهتاب بفرستد و اکنون نیز در اولین پیچ و تاب نخستین تجربه های تسخیر مریخ قرار دارد،براستی که سخن آن حکیم فرزانه پس از هشتصد سال تحقق میابد وانسان به مدد دانش و تکنالوژی«چرخ نیلوفری» را بزیر فرمان آورده است.عبارۀ«جنگ ستاره گان» پرواز و توان بشریت را در دل کهکشان نشان میدهد. امروز جامعه ایکه با علم سر وکار ندارد جامعۀ است ایستا و سترون،چون ترقی و تمدن محصول تطبیق علوم در پراتیک اجتماعی است.علم نیز بمثابۀ یکی از عناصر مهم فرهنگ،فرود و فراز هایی را در دل تاریخ طی کرده است تا به سیمای امروزین تحول یافته است. علم چراغی است که تاریکیها را روشن میکند،اگر چراغ نباشد انسان در سیاه چال تاریکیها سرگردان میماند.دانش توان و ظرفیت ابداعی و اکتشافی انسان را گسترش می بخشد. پس علم جیست؟ علم بزبان سـاده کشف حقیقی ناشناخته هاست.ویا علم عبارت است از کشف قوانین طبیعت،جامعه و تفکر که بوسیله مفاهیم ومقولات بیان میگردد. دیده میشود که در علم آنچه بس مهم است و بیان سادۀ انسانی را به علم تبدیل میکند همانا« کشف روابط و قوانین» است. اگر یک افاده و یک عبارت، بازتاب کشف قوانین نباشد،ما با علم سر و کار نداریم بل با یک گفتۀ عادی و غیر علمی مواجه میباشیم.برای درک علم باید تعریف قانون را بفهمیم. قانون: قانون عبارت از آن رابطۀ عینی و پنهانی که از نفس وماهیت یک شی یا پدیده ضرورتآ و بطور تکرار پذیر وبالاجبار منشاءبگیرد. البته پدیده ها فریبنده اند وقانون دردرون اشیاء وپدیده ها پنهان است مثلآ تا بسیار زمانها بشریت فکر میکرد که زمین ساکن است و خورشید بدورزمین میچرخد در حالیکه واقعیت قانونمند طور دیگری بوده است.علوم چه اجتماعی وچه طبیعی وظیفه دارد تا قانونمندیهای طبیعی و اجتماعی را کشف نموده و راه تسلط انسان را بر محیط پیرامون مساعد گرداند.یکی از پرسشهای جدی این است که علم با پراتیک چه ارتباطی دارد.اولآ ببینیم که پراتیک بشری چیست؟ پراتیک: پراتیک حوزۀ تولید+عرصۀ آزمونهای علمی+ قلمرو جنگ و مبارزه انسان برای آنکه به زیستن پرداخته باشد ناگزیر بکار وفرایند تولید است. وبرای آنکه هستی اش ایستا و سترون نگردد، مجبور به آزمونهای علمیست و فراموش نکنیم که نصف بیشتر عمر بشریت را « جنگ»تشکیل داده و میدهدوبنابرین جنگ نیز یکی از اجزای متشکلۀ پراتیک اجتماعی است.ازهمان آوانیکه انسانها قبیلوی به رمز و راز «اضافه تولید» و«مالکیت خصوصی»و«نیروی رایگان کار»پی برد«جنگ»بمثابۀ یگانه راه حل برای«تسخیر قدرت وثروت»بظهور رسید.بنابرین تولید،آزمونهای علمی و جنگ سه ضلع مثلث پراتیک انسانی را میسازد.تیوری که بازتاب نظام یافته ومدون علمی است. خوداز پراتیک برمیخیزد واین پراتیک است که تیوریهای علمی را شکل و محتوی میبخشد وتیوری نیز چیزی منجمد و خنثی نیست بل مستقیمآ بر پراتیک تاثیر میگذارد وجریان پراتیک را غنا میبخشد. چون حجم بحث،مجال زیاد تشریح دادن را از ما میگیرد،پس به انشای گریزان اکتفاکرده میگوئیم که فقط آن مقاله،آن بیان،آن فورمول،آن کتاب آن عبارت...علمی خواهد بود که در ان بر مبنای شرح قانونمند موجود در درون واقعیت مطروحه عمل شده باشد.در غیر آن میگویند که آنگفته وآن رساله غیر علمی ست.خزعبلات و سفسطه است.بقول فردوسی: سگ کار دیده بگیرد پلنگ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ به اتکای این«بـیت» که درک عالی حکیم فرزانه را از اهمیت پراتیک نشان میدهد،میتوانیم بگوئیم که تجربه و پراتیک،معیار صحت و سقم حقیقت است.وحقیقت بازتاب درست واقعیت در ذهن پژوهشندۀ آگاه و حس پذیر عادی است. از توضیحات بالا به این خلاصه میرسیم که: علم بیان حقیقی و قانونمند اشیا و پدیده هاست،هر بیانیکه منعکس کنندۀ رابطه واقعی و عینی میان پدیده های طبیعی،اجتماعی وفکری نباشد و حقیقت را نشان ندهد،اباطیل است. علم در عرصه های گوناگون زندگی اجتماعی و طبیعی به کشف ناشناخته ها می پردازد از فزیک تا نجوم،از جامعه شناسی تا روانشناسی،...همگی بخش های معینی از واقعیت را موضوع کار خود ساخته اند.شکاکیت ولادری وهرنوع خرد ستیزی دیگر با علوم بیگانه اند وبا هر کشف واثباتات علمی سیلی محکمی به روی آنانی می نشیند که در عصر سفینه سواری بر خر ملا نصر الدین نشسته اند. دانش بشر درین چند دهسال بطرز خارق العاده ای در حال بالندگی و تکامل است،گمان نرود که اختراع کامپیوتر ادامۀ اختراع تیر و کمان یا کشف آتش نیست! واز جانب دیگر گمان نرود که دستاورد های اکنونی دانش بشر از خفتن روی مخمل و پرنیان بوجود آمده است،نی ،بر عکس کلۀ ده ها دانشمند بخاطر کشفی یا اختراعی یا گفتن بی پروای حقیقتی بزیر گیوتین رفته است.داستان های غم انگیز دانشمندان در قرون وسطا نشان میدهد که برای رشد علوم و نگهداری از دانش، خونهای جلیلی در آسیاب جهل و انگیزیسیون های دینی زمان ریخته شده است.انگیزیسیون مسیحی در قرون وسطی اروپا دستگاهی بود که نوابغ و خردگرایان را نمیگذاشت از دائرۀ تنگ گفتار پیش میلادی افلاطون و ارسطو و انجیل پا بیرون نهند،البته وضع انگیزسیون قرون وسطی اسلامی{امربالمعروف..}باوجود شحنه و محتسب و قمچین، خونریزی های گیوتین مغرب زمین را نداشت،با زندقه و ملحد خواندن خردورزان کمتر اتفاق می افتاد که به قتل نویسندگان بیانجامد. جالب است ببینیم که در فرهنگ اروپا تا عهد رنسانس و بویژه تا ظهور«بیکن» علم را چگونه تعریف میکردند: «علم عبارت از نقل اقوال گذشتگان»که درین تعریف منظور از اقوال گذشتگان مخصوصآ ارسطو مراد بوده است.گفتار وبیان یک دانشمند وقتی علمی پنداشته میشد که با گفتار فلاسفه ایدیالیست یونان برابر میبود البته حال دانشمندان در شرق بویژه در عهد نوزایی خراسان و نوزایی عرب نیز زار بوده اما نه به اندازۀ هردم شهیدی گالیله ها و برنوها. اگر حکیم ناصر خسرو به یمگان تبعید میگردد ومسعود سعد در زندان نای میماند و یا اگر ابن سینا دهری خوانده میشود و عمر خیام شکاک و کافر وشرابی، خوارزمی ها و نصیر طوسی ها...در امپراتوری های مامون و هلاکو...تا سطوح عالیۀ دربار استقبال میگردند. دانشمندان بیشمار این سر زمین به علت سیطرۀ مذهبیون متعصب و قشری و بعلت ترس از تکـفـیر وزنادقه هزاران کشف و اختراع علمی شانرا با قلبهای خونچکان بزیر خاک جهالت دجالان تاریخ مدفون کردند. زکریا رازی دانشمند بی نظیری بود که الکول و سنگ گرده و چندین کشف دیگر در عرصه کیمیا و زیست شناسی و نوشتن بیش از صد رساله،بهمینطور کشفیات ابن سینا در عرصۀ طب و همچنین دانشمندان نجوم و ریاضی و ساحات دیگر مانند کشف البیرونی در رابطۀ قوۀ جلذبۀ زمین و ابداعات فارابی در زمینۀ موسیقی...و اما دستگاه تفتیش در خراسان زمین تمام آثار زکریا رازی را بجرم الحاد و دهری بودن به آتش افگندند و شانه های ابن سینا را زندانهای نمناک بازهم بجرم الحاد و دهری بودن، سائید.اگر سلاطین خراسان از قرن نهم تا اوایل قرن سیزدهم میلادی،بهمان میزانی که از شعر و شاعری عمدتآ{قصیده سرایی که فی نفسه معادل مدحیه بود} حمایت کردند از علوم نیز حراست میکردند،بدون شک جامعۀ بشری امروز در پلکان دیگری قرار می داشت، شاهان خراسان از طاهر فوشنگی تا محمود غزنوی و سنجر و علاوالدین همگی طـلا را برای ثروت اندوزی و شعـر را برای مدیحه دوست داشتند و علم را تا حدی میدان میدادند که گویا مخل«عقاید قشریون» نمیبود. وضع اسف آور ابن عربی ها، ابن رشدها، ابن خلدون ها...در فضای قشری عرب و اندلس مایۀ شرمندگی جباران نادان تاریخ است.راست گپ این است که برای جامعه فیودالیته علم زیاد بدرد نمیخورد. برای اربابان چند تا قلبه گاو و یوغ و اسپار کافیست تا صد سال را با آن به معیشت شاهانۀ خانوادگی بپردازند.برای شان کافیست تا حرمسرایی با دلقکان خنده زا و دوشیزه گان باده آور داشته باشند برای آنها تعالی فرهنگ مخل زندگی اشرافی است.اقتصاد خود کفایتی فیودالی و ابزار عقبمانده،مانع اصلی رشد علوم در جامعۀ ارباب رعیتی است،مگر سلاطین قرن بیستم افغانستان به استثنای امان الله خان همگی یک صدا نمیگفتند که از « معارف و دانش،مشروطیت می خیزد»پس با این برداشت بود که ما صد سال را با معارف عقبمانده و علوم «صرفآ انتزاعی»{یعنی بی آنکه از آن در تولید و پراتیک کار بگیریم}سپری کردیم و بقول قیوم «رهبر» دانشمند و مبارز افغان«ما با شرمندگی وارد قرن بیست و یکم میگردیم». برگردیم به مزرعۀ رویشهای علوم. با ظهور فرانسس بیکن در قرن شانزدهم و هفدهم،درفش آزادی علم بر دیوار رسوایی تاریک اندیشان بالا میگردد.وقتی بیکن بی هراس میگوید:«پیروان شیوۀ تفکر کهن در پیشگاه علم گنهکارند زیرا ازگسترش آن جلو گیری میکندد.»درواقع انگیزیسیون و منطق ارسطو را یکجا با پیروان آن ویران میکند و منطق و میتدولوژی جدیدعلمی را پی میریزد.تا قرن شانزدهم افلاطون و ارسطو در کنار انجیل مرجع علوم شمرده می شدند و این بیکن بود که گفت:«افلاطون ستایندۀ نادانی و ارسطو سوفسطایی تهی مغز استند»بیکن با جهالت یونانی وداع کرد و شیپور واقعگرایی تجربی را بصدا در آورد.اگر تا دیروز علم مجموعۀ از کلمات انتزاعی و خارج از واقعیت روزمره پنداشته میشد امروز علم یعنی«کتاب بزرگ طبیعت» بود. بیکن بنیانگذار امپریسم{تجربه گرایی} است و دانش درست و حقیقی را نتیجۀ آزمون و تجربه میداند.خودش دربارۀ جهل و علم زدایی زمانه می نویسد:«روزی در یکی از حوزه های علمی بر سر شمارۀ دندانهای اسپ میان طلاب آتش بحث وجدل درگرفت.آثار دانشمندان پیشین را بارها ورق زدند و گفته های اندیشه گران یونان را بر همدیگر خواندند ولی گره ار کار شان کشوده نشد.پس از سپری شدن چند روز جوان آگاه و روشن نگری خواهان آن شد که برای حل این دشواری باید بدهان اسپی نگاه کنند و دندانهایش را بشمارند.این سخن وابستگان آن حوزۀ علمی را چنان خشم گین ساخت که گفتن این جوان بپاداش خیره سری خود باید بسختی شکنجه شود زیرا بیگمان ابلیس در پیکر او حلول کرده است.» از قصۀ شیرین بیکن که نه طنز است و نه غلو،بر میآید که در چنین اوضاعی کار بیکن چقدردشوار بوده است.وآیا سالیان قبل از دورۀ بیکن در آسمان اروپا چه غرشهایی بر پا بوده است!؟ وقتی کتاب علمی کوپرنیک«دربارۀ دوران اجرام آسمایی»در قرن شانزدهم چاپ شد،شش سال پس از انتشار کتاب،کلیسای لوتران آلمان آنرا از شمار آثار ضاله و الحادی دانست و ادعا کرد که در آن کتاب نکاتی وجود دارد که با کتب«عهد عتیق» و«جدید»ناسازگار است وگمراهی ببار می آورد. یا وقتی که جغرافیادان بزرگ،گالیله ای ارجمند را بجرم واقعیت گویی بپای محاکمه بردند این گالیله بود که اگر با دست« توبه نامه» را امضاء میکرد،در همان حال با پایش مینوشت:«باوجود اینهم زمین میجرخد». بهر صورت بینش تجربی بیکن،مرغ علم را ازقفس سنگی جهل و کلیسا آزادکرد و پایۀ مستحکمی شد برای پژوهندگان عرصۀ آزمونهای علمی. امپریسم محض آبی در جوی حقیقت و علم نمیریزد و بهمین سان راسیونالیزم محض نیز نوعی واقعیت گریزی است،رابطه بین ذهن و عین،رابطه بین پراتیک و تیوری،رابطه بین تجربه و شعورآن قانونی بود که تا قرن نزدهم لاینحل ماند و تمامی دانشمندان یا امپریست باقی میماندند یا خرد گرای محض. شناخت درست از کجا منشا میگیرد؟ بیکن {وتمامی فلاسفه بعد از او بجز دکارت وکانت که راسیونالیست فلسفی بودند} تجربه را مادر شناخت مینامند.میگویند یک وقتی در ذهن بیکن خطور کرد که آیا گوشت چقدر میتواند در برف سالم بماند،ناگهان مرغی را خرید و کشت و گوشتش را زیر برف کرد تا بداند که تجربه چه میگوید.ازهمینروست که بیکن اهل کتاب و اوراق را خارج از دائره تجربه به عنکبوتی تشبیه میکرد که از مایه درونی رشته های سست میبافتند و زنبور عسل را ستایش میکرد که مواد از گل میگیرد و پس از آن با مهارت آن مواد را هضم میکند(تجربه) و از آن عسل میسازد(علم). در اصطلاح مروج امروز کسانیکه تجربه و پراتیک را اصل میدانند و تجربه را با تیوری گره نمیزنند چنین افرادی را «پراتیسن های عامی» مینامند و آنانکه در لاک« عقل محض»میلولند و تیوری صرف را ارج مینهند و رابطۀ آنرا با تجربه و پراتیک بر قرار کرده نمیتوانند، در بهترین حالت«تیوریسن های دگم» نامیده میشوند. و اما در صورتی که حرفی و کشفی تازه در سخنانی جاری باشد.معرفت علمی بعد از سپری شدن دومرحله تکمیل میگردد: 1- مرحلۀ حسی شناخت 2- مرحلۀ عقلی شناخت مرحلۀ حسی یعنی رابطۀ تجربی و مستقیم پژوهنده با اشیا و پدیده هاست و مرحلۀ تعقلی یعنی بیان و استنتاج و تحلیل و احکام. یک بوتل که پُر از مایع درظاهر بیرنگ باشد وقتی به حقیقت آن پی میبریم که مایع را تجربه کنیم در غـیر آن تنها حـــس باصره نمیتواند تـشــخیص دهــد که داخل بوتل آب، شربت، تیزاب، الکول...چه است؟پس باحواس پنجگانه میتوان تجربۀ اولیه را انجام داد و بعدآ بوسیله مفاهیم و انتزاع به استنتاج پرداخت. مولوی جلال الدین محمد بلخی سه صد سال قبل از بیکن و هفت صد سال قبل از ما رابطه بین حسی و عقلی را تشریح میکند و شناخت صرفآ حسی را که بیکن شناخت تجربی مینامد،ناقص میشمارد.واینک آن تشریح در تمثیل«پیل و خانه تاریک».: عرضه را آورد بودندش هنوز از برای دیدنش مردم بسی اندرین ظلمت همی شد و هرکسی دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندران تاریکی اش کف می بسود آن یکی را کف بر خرطوم اوفتاد گفت«همچو ناودانستش نهاد» آن یکی را دست برگوشش رسید آن را بر او چون باد بزن شد پدید آن یکی چون کف بر پایش بسود گفت:«شکل پیل دیدم چون عمود» آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت«این پیل چون تختی بوده است» همچنین هر یک بجز وی چون رسید فهم آن میکرد ،هر جا میشنید از نظرگه گفت شان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد این الف در کف هریک اگر شمعی بدی اختلاف از گفت شان بیرون شدی چشم حس همچون کف دست است و بس نیست کف را برهمه ی دسترس تا قرن سیزدهم میلادی مسالۀ شناخت و پژوهش،اینگونه که مولوی مطرح میکند در اروپا مطرح نشده بود و کسی به این عظمت رابطۀ حس و عقل را نمی فهمید. درین تمثیل مولوی شناخت حسی را یک جانبه میداند و این «شمع»یعنی حرکت شعور است که شناخت حقیقی را بنمایش میگذارد. مولوی بنظر من یکی از بزرکترین {دیالکتیکسن های عرفانی} فرن سیزدهم بود.او نه تنها در مورد تیوری شناخت بل در مورد قوانین دیالکتیکی حاکم بر طبیعت،جامعه و تفکر سخنان درخشانی را بیان کرده است.اگر راهیان راستین مولوی طی اعصار و قرون از گنجینه های علمی و عرفانی آثارش سود میچستند،امروز ما هزار سال از قافلۀ تمدن مقروض نمی بودیم. ما بطور دهشتناکی عادت کرده ایم که نکته ها را در نیابیم و اگر دستمان نیز به کوه ذخایر برسد از میان رگه های آن فقط سنگها را می چینیم!! از فردوسی تا ناصر خسرو فقط به استقبال دانش شتافته اند.اما مولوی گاه گاهی اسلوب پژوهش علمی را نیز بطرز عجیبی بیان میدارد. انشتاین چقدر رنج کشید تا تیوری نسبیت را به جامعۀ علمی تقدیم نمود و ثابت کرد که«زمان ومکان و حرکت» در رابطه کتله مطلق نیستند هریک پدیده های نسبی و بهم مرتبط هستند.مگر مولوی هفتصد سال پیشتر از انشتاین نگفته بود: پــس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد این را هم بدان باید یادآور شوم همان طوریکه زبان و دین که پدیدۀ طبقاتی نیستند علم نیز پدیدۀ طبقاتی نیست،این شکل درخشان آگاهی بشری درخدمت رفاه وآسایش انسان قرار داردومهم این نیست که فکس و تیلفون و کمپیوتر و تلویزیون را کیها اختراع کرده اند،مهم این است که این وسایل برای خدمت همگانی بشریت پیش کش گردیده است.واما دسترسی بمب اتم راکتهای رهبری شده وجمله سلاحهای کشتار جمعی انسانها نیز محصول سوءاستفاده از رشد علوم طبیعی است. امروز کشور های پیشرفتۀ دنیا با استقاده از رشد علوم فزیک،کیمیا و بیولوژی به تولید بمبهای اتومی وسلاحهای مرگ آفرین میپردازند.در این زمینه این گناه علوم نیست که ذاتآ ضررمند واقع گردد بل این طبقات ثروتمند و حاکمان کشور هاست که بخاطر ثروت اندوزی و تسخیر جهان از دستاورد های علوم به نفع جیب خود استفاده غیر انسانی میکنند. البته در حوزۀ علوم اجتماعی نیز دستبرد های صورت میگیردمثلآ در عرصۀ جامعه شناسی و تاریخ، نظریه پردازان این حوزه های علمی از موضوع علم بنفع گروه های معین اجتماعی عقب نشینی میکنند. برخی از مورخین میکوشند بی آنکه گذشته را به نقد علمی بکشند،حوادث وآدم ها را به مذاق سلاطین زمانه تفسیر میکنند و جامعه شناسان نیز آنجا که پای منافع طبقات بالایی دچار لنگش میگردد،با عصای«علم»به آن مدد میرسانند.وبرخی از اهل سیاست نیز بی آنکه سیاست را بمثابۀ یک علم اجتماعی مد نظر بگیرند،منافع قشری وجناحی خود را در لفافۀ این علم به خلق الله تحویل میدهند. پس در عصر ما سرنوشت علم دچار دوگونگی است،از یکسو چون سیلاب دراز آهنگ به پیش میتازد و هیچ نیروی نمیتواند جلو رشدش را بگیرد و ازسوی دیگر با رشد علم چه در عرصه طبیعی و چه در حوزه اجتماعی،عدۀ از انسانها میخواهند از علوم بنفع ناروای خویش استفاده ببرند. اگر چه سالانه دهها اختراع علمی و کشف علمی در گاوصندوقهای سرمایداران زندانی میگردد ولی سر انجام بشریت بسویی روان است که افق علم برای پرواز مخترعین و کاشفین چون شنای قو در آب آرام و نیلگون،بازخواهد شد و از علم فقط برای رستگاری انسان و تسلط بر زمین و کیهان استفادۀ انسانی صورت خواهد گرفت. روزی فراخواهد رسید که ذهن علمی انسان برای تولید سلاح های کشتار بشری مشغول نگردد و دانشمندان از دستاورد های اعجاب انگیز علوم و تکنالوژی برای ازبین بردن فقر و بیکاری این مادر بدبختی های بشر،استفاده نمایند. میاســای زآموختـن یک زمان زدانش میفگـن دل اندر گمان
فرهنگ در حیطۀ جامعه شناسی و تاریخ ارزشهاي معنوي فرهنگ
محمد شاه فرهود بحث چهارم دین
دین یک عنصر بسیار قوی درمارپیچ فرهنگ های مختلفۀ جوامع بشری است. دین از لحاظ تاریخی بعد از زبان ،اولین شکل نظام یافتۀ آگاهی انسان { نیازجمعی }نسبت به نیروهای قهار طبعیت و مناسبات بدوی اجتماعی است.دین رابطه ایست میان شعور جمعی انسان و موجودات ماورای انسانی. فرهنگ شناسان ( مورگان ، انگلس ، نیچه ، فروید ، فریزر ، ویل دورانت، غبار ، ....... )بر مبنای تحقیقات علوم طبعی و اجتماعی ، از زوایای گوناگون به چیستی دین پرداخته اند ... که بحث کارشناسانۀ آن تا هنوز هم در حوزه های اکادمیک جریان دارد . انسانهای بدوی قبل از آنکه به ابداع علم و هنر وسایر اشکال فرهنگ معنوی دست بزنند، مقدم برهمه به آفرینش دین دستیافت. این فقط زبان است که بمثابۀ یک نیاز تجسم مادی شعور انسانی پیشاپیش باور های دینی انسان، بوجود آمده است و بدنبال زبان، ذهن انسان ابتدایی دربرابر محیط پیرامون موضع گیری میکند واین کنش و واکنش منجر به سرودن اولین چکامۀ دین میگردد. تاریخ ادیان دانشی است که اعتقادات دین گرایانۀ بشر بدوی را از آغاز تا امروز مورد پژوهش و مطالعه قرار میدهد. البته دین شناسی بکمک علوم اجتماعی دیگر مانند تاریخ، باستانشناسی، زبانشناسی، جامعه شناسی، .... تحقیقات وبررسی های خود را بر مبنای اسناد و مدارک حاصله از علوم اجتماعی پیش میبرد. مطالعه دین در درازنای تاریخ ما را کمک میکند که مراحل تحول ذهنی و اعتقادی بشریت را موازی به تحولات اجتماعی و اقتصادی دنبال نمائیم.از آنجا که دین یکی از عناصر مستحکم و گستردۀ فرهنگی است و در تغییرات اجتماعی،سیاسی جامعۀ بشری گاهی نقش قاطع و دگرگون کننده داشته است ، ایجاب میکند که نگاهی ولو مختصر به سیر تکوین و تحول دین از لحاظ تاریخی بیاندازیم.مطالعه تاریخ و تعین لحظه ها و مراحل تاریخی بدو مبنا استوار است: 1- برویت اسناد مکتوب 2- برویت اکتشافات باستانشناسی اسناد مکتوب از 3500 سال قبل از میلاد سخن میگوید و اما پیش از ابداع رسم الخط،فقط بمدد باستانشناسی میتوان تاریخ انسان و فرهنگ معنوی آنرا مورد شناخت و بررسی قرار داد.فیلسوف آلمانی میگوید: " تبر سنگی را بر کفم بنهید تا فرهنگ معنوی تبر سازان را بر دست تان بگذارم." مطابق میتدولوژی باستان شناسانه مورخین و دین شناسان، ادیان را از بشر بدوی تا به امروز به چندین دوره و دسته تقسیم و مطالعه کرده اند. - دورۀ ادیان اولیه - دورۀ ارباب الانواع{اساطیر} - درۀ بکتا پرستی ایندوره ها از حدود بیشتر از پنجاه هزار سال قبل از میلاد تا امروز را در بر میگیرد. انسانها طی این مراحل ادیان گوناگون را از لحاظ تنوع باور ها بشکل بومی آن،ایجاد کرده اند. دورۀ ادیان اولیه : "فروماندم از کشف آ ن ماجرا که حی جمادی پرستد چــرا؟" اول باید بدانیم که انسانهای اولیه یعنی نیاکان باستانی بشر در کدام قسمت های زمین مسکون بوده اند. غبار مینویسد:«هزاران سال لازم بود تا انسان نیم برهنه و متوحش بمرحلۀ تمدن برسد.زیرا تغیرات بزرگ ابتدا با بطائت و کندی سیر میکند این تغیرات عظیمه نیز در همه جا و در هرزمان یکسان نی بلکه در مراحل متفاوت به ظهور میرسد» متکی به قول غبار از همان هنگامیکه انسانهای متوحش بمرحلۀ انسانی گام گذاردند در ین حوزه های « تمدنی» به تشکیل جامعه پرداختند: - حوزۀ بین النهرین - حوزۀ مصر - سواحل شرقی مدیترانه( فنقیه ، فلسطین..) - حوزۀ چین - حوزۀ آریانا - حوزۀ هند - حوزۀ یونان و ایتالیا باستانشناسی از روی تمدنهای خفته در دل زمین، به اثبات رسانیده که بشر اولیه بصورت گله وی در مناطق ذکر شده{علاوه بر حوزه های دیگر } مسکون بوده اند. مثلآ آثار قدیمه و مکشوفه ایکه از«مندیگک، ایبک، آق کپرک» چون{ اسلحه، سنگ چقماقی و ابزار استخوانی} بدست آمده است، چنانچه قبلآ تذکار دادیم،کشفی |