زندگی

 

فیلسوف  مینی مالیست  دوره باستان

 ا. بختیاری

  

دیوگنس

از  ماقبل تاریخ  تا  عهد جاهلیت !

دیوگنس ، فیلسوف عامیانه یونانی، همعصر اسكندر مقدونی ، داریوش و كورش و سیروس ! هخامنشی ، همان كسی است كه حدود 370 سال پیش از میلاد، با چراغی دردست،درآتن و شهر-دولت های دیگر یونان، در روز روشن دنبال آدم و انسانی طبیعی بود. طبق افسانه و قصه ای دیگر، او روزی سر چهارراهی روی زمین خدا نشسته بود و گدایی میكرد، اسكندر كبیر؟ هم همراه محافظین و سران لشكری و كشوری اش! درآن حوالی مشغول قدم زدن بود و با دیدن جناب دیوگنس، سراغ اورفت و از او پرسید كه آیا وی نیاز و آرزویی دارد تا او آنرا برآورده نماید، ولی دیوگنس طبق روال همیشگی اش با طنزی نیشدار و گزنده و شهامتی خاص،جواب داد كه فقط قدری ازجلو نور خورشید كنار بروید؛ چون اسكندر روی دیوگنس سایه انداخته بود. اسكندر هم برای اینكه خیطی پیش آمده را قدری كاهش دهد، رو به همراهان نمود و گفت: اگر اسكندر نباشم، دوست دارم دیوگنس باشم،

شاعر ما هم، گمانم در رابطه یا بدون رابطه، با دیوگنس و مكتب فلسفی كلبی ویاسگی وی گفته باشد:سگی بگذار، ما هم مردمانیم ، گرچه در نظر دیوگنس، سگ موجودی است بی نیاز. اوسگ را سنبل : آزادی، قناعت ، اعتراض و گزندگی میدانست. درمورد تاریخ تولد دیوگنس اختلاف نظر وجود دارد. او احتمالا بین سالهای 400-323 یا 412-324 پیش ازمیلاد زندگی نموده. توضیح اینكه درپشت اینهمه شایعه، قصه و افسانه، چهره و شخصیت واقعی وتاریخی دیوگنس، به سختی قابل شناخت است. با اشاره به كلمات قصار، طنزها، نقل قولها و قصه های گوناگون دیوگنس ، میتوان اورا گاهی یك بهلول یا ملانصرالدین یونان باستان بحساب آورد. اومثلا یكبار به همسرش  گفته بود:گرچه من شوهرت هستم، یكبار هم كه شده به حرف من گوش كن!. مشهوریت اودرآن دوره و زمان تغییر و تحولات اجتمایی و سركوب شهر-دولت های جمهوریخواه، گویا به اندازه اسكندر مقدونی بین مردم بوده باشد. بلوخ مینویسد كه او مبلغ ایدئولوژی گدای سعادتمند شد. چون او در بشكه ای گلی میخوابید ، فیلسوف ساكن بشكه نام گرفت. دیوگنس باكمك جوابهای غبرمنتظره و حاضرجوابی خاص خود یكی از شوخ مزاج ترین متفكران فلسفه درتاریخ سیر اندیشه است. گروهی نیز اورا جانشین یا شاگرد فلسفی سقراط بشمار می آورند.

صدای اعتراض او علیه فرهنگ اشرافی و فلسفه برج عاج نشین افلاتون، آغاز شكوفایی مكاتب : رواقی، كلبی ، اپیكوری، و هلنی شد. روش و محتوای حرفهایش، شباهتهایی را میان :سوفسطائیان، سقراطی ها و افلاتونیان نشان میدهد، گرچه او موضعی دشمنانه نسبت به فلسفه دانشگاهی افلاتون داشت. اوپیش از نیچه گفته بود كه ارزشهای قدیمی و ارتجایی راباید كنار زد تا جایی برای ارزشهای جدید بوجود آید. او نه تنها یكی از پیشگامان باستان بازگشت به طبیعت است ، بلكه مبلغ نوعی عرفان و قناعت تا حد بی نیازی است . اوخواهان یك زندگی طبیعی، بدون اجبارهای اجتمایی بود.دیوگنس از نخستین كسانی است كه میخواست باكمك فلسفه، انسان را آزاد نماید و یا به بلوغ برساند ومیگفت روشنفكر باید سركش باشد و ایجاد مزاحمت كند و كسیكه مورد علاقه و دنباله روی عوام شود، یك خواجه است و نه یك فیلسوف.

او حرص و طمع و دنبال كالاهای غیر ضروری افتادن را مادر-شهر همه نارضایی ها و بیچارگی ها دانست. هدف فلسفه كوچه-بازاری و عامیانه او، یك شوك-درمانی غیرمنتظره بودتاهمنوعان را به تفكر وادار نماید و بورژوازی شكم سیر و تنبل-فكر راتحریك كند. اوازجوانان میخواست كه از سنت ها و فرهنگ ارتجایی فاصله گرفته وباتاریخ خونین خود قطع رابطه نمایند. دراین رابطه امروزه مورخین می پرسند كه آیا فلسفه باید همیشه جدی و تئوریك باشد یا میتواند با كمك طنز، ادبیات، تحریك و شوك و نمایش، مخاطبین را به اندیشه وادار نماید. عده ای حتا اورا آنزمان دیوانه مفید نام نهادند.

گفته میشود كه دیوگنس بیشتر به سبب اصالت فلسفی تا ایده هایش مشهور شد. او میگفت كه فلسفه نباید ملال آور و خسته كننده باشد؛ فلسفه یعنی حقایق پر دردسر را با صدای بلند وروشن بیان نمودن. گروهی ازمورخین فلسفه امروزه حتا به او لقب پرولتر فلسفی داده اند، چون او نه متفكر ومعلم برج عاج نشین مدارس عالی نیمه دولتی ، بلكه فیلسوف خیابان و كوچه بازار بود. شهامت او درآنجاست كه خواست فلسفه را به گونه ای دیگر معرفی كند و قوانین جاافتاده و مطمئن، ثابت و پذیرفته شده را نسبی نماید. اویك سقراط جنون گرفته، بود كه واهمه ای نداشت اگر اورا معركه گیر، شوماستر ، و یا دلقك فلسفی بنامند. او میتوانست درمیان شنوندگان و حاضرین : شوك ایجاد كند، تمسخر نماید، نیش بزند، گاز بگیرد، بی شرمی نماید ، ولی تا انتهای جلسه، طنز و صلحجویی خود را فراموش نمی كرد. دیوگنس :خودسازی، خود كفایی، پرهیزكاری ، عرفان و ایده آلهای سقراطی را تا حد و مرز اغراق پیش میبرد و تبلیغ مینمود. او پارتیزانی تنها بود كه ایجاد ترس و وحشت مینمود تا شكمسیرهای مرفه و تنبل های فكری و ساده گرایان را تهدید كند و به تفكر وادارد. او میگفت كه تقوا والاتر از گردآوری ثروت است و برای اینكه ایدههای خودكفایی را تكمیل كند، گدایی میكرد و شبها در بشكه ای گلی روی برگ درختان میخوابید. تنها دارایی اش گویا یك پالتو و عبای كهنه، عصایی دستی و كوله پشتی كوچك بود. این رفتار را میتوان عكس العملی به جامعه ای دانست كه بورژوازی آن دائم در حال جنگ با همسایگان از جمله ایران بود و مشكلات درون را فراموش نموده بود. آنزمان به او القاب : آواره ، بی سرپناه، جداشده و آنارشیست داده بودند. به گزارش تاریخ، هرگاه نوجوانان بازیگوش، بشكه گلی اورا ازبین میبردند، او درون عبادتگاهها، امامزادهها!1. آرامگاهها و یا زیر ستون های مركز آرشیو شهر میخوابید. خاص بودم گفتار و كردارش بدلیل استقلال و غیرتعارفی بودن او در انتقاد بود. او نه تنها در سخن بلكه در عمل و در زندگی نیز غیرمعمولی بود. اوتمام قوانین، عادات ، آداب و رسوم و قراردادهای مرسوم را به زیر سئوال برد و به تحقیر نرم های اجتمایی و محدودیتهای ناشی از آنها پرداخت. او خواهان یك زندگی طبیعی، خارج از نرم و وظایف اجباری اجتمایی بود.

اوجامعه ای را زیر سئوال برد كه اسكندر مقدونی در روال دمكراتیك شدن آن ایجاد اختلال نمود. او بجای زندگی در شهر-دولت های شكست خورده جمهوری، سراغ خوشبختی در زندگی شخصی و خصوصی رفت. او خودكفایی، تحقیر آداب و سنت و قوانین رسمی حاكم بر جامعه را تنها راه تقوا و بالاترین ارزش اخلاقی دانست و از حرص برای ارضای نیازهای بورژوایی و غیرضروری درجامعه، انتقاد كرد. او با شعار بازگشت به دامن طبیعت، خواهان خروج از ماشین بدون ترمز تمدن شد و میگفت تقوا یعنی بی نیازی و حاضرم جنون بگیرم تا دنبال رفع علایق مادی بروم. او زیباترین ثروت انسان را، كلام آزاد دانست و به تنبلی فكری، ساده لوحی، ساده گری، دنباله روی و سیاهی لشكر بودن، در فرهنگ و جامعه اعتراض نمود و میگفت انسان بدلیل تمدن طبقاتی و غیرعادلانه، غیرآزاد و غیر خوشبخت گردیده است.

دیوگنس خالق آثاری شد در زمینه های : تقوا، عشق، نیكی و روشنگری. پدرش یك صراف در شهر زینپیه، آنزمان مستعمره یونان دركنار دریای سیاه بود كه بدلیل كوشش برای جعل سكه، خشم اشراف و بورژوازی را برانگیخت و به زندان افتاد، بعد از دستگیری پدر، دیوگنس تبعید شد و او مجبور گردید در سن 25 سالگی در آتن تقاضای پناهندگی نماید. طبق روایت دیگری، هنگامیكه او از تصمیم دولت برای تبعیدش باخبر شد، گفت برای یك آدم جهانوطن فرقی نمیكند كه در كجا باشد!. و زمانیكه در شهر گورینتر درگذشت، به احترام برای او مجسمه ای به پا نمودند.

 دیوگنس به مبارزه با جامعه ای ریاكار پرداخت كه غذاخوری در میدان شهر و بازار آن ممنوع بود. او پیرامون قهرمان بازی آن جامعه میگفت كه آنها حاضرند در رقابت بازیهای المپیك همدیگر را بقتل برسانند ولی برای نیكی و عدالت بخود زحمتی نمیدهند. ازدیگر جملات فلسفی او این بود كه میگفت باید در برابر سرنوشت ،به شهامت و در مقابل عشق به عقل- و در برابر قانون به طبیعت، مسلح بود ؛ آموزش برای جوانان تربیت برای پیرها، آرامش- برای نیازمندان، ثروت- و برای ثروتمندان، زینت و آلات، است. و زمانیكه افلاتون انسان را جانوری دوپا ولی بدون پر تعریف نمود، دیوگنس پرهای خروسی را كند و آنرا به مدرسه افلاتون برد و گفت این است انسان افلاتونی!. و افلاتون مجبور شد كه در زیرنویس آن تعریف، قید نماید : با ناخن هایی پهن!. فلسفه كلبی از جمله اندیشه هایی است كه تا زمان حال كمتر مورد سوء تفاهم قرار گرفته، چون آن نوعی رفتار فلسفی با صفات و عناصر جهانشمول است.