زندگی

 

 

آئین عیّا ری و جوانمردی

داکتر غلا م  حيد ر  يقين

قسمت بیست وپنجم

دیدگاهها

گربرسرنفس خود امیری مردی

برکوروکرارنکته نگیری مردی

مردی نبود فتا ده را پای  زدن                                                                                                          گردست فتا ده رابگیری مردی

           رودکی

 شیخ ابوعلی دقاق راگفتندکه درسخن مردان شنیدن هیچ فایده هست،چون برآن کارنمی توانیم کرد.

گفت : بلی.دروی دوفایده هست :

اول : آنکه اگرمردطالب بود،قوی همت گرددوطلبش زیادت شود.

دوم : آنکه اگردرخوددماغی بیند،آن دماغ فروشکندودعوی ازسربیرون کندونیک اوبد نماید،واگرکورنیست،خودمشاهده کند. شیخ فریدالدین عطار، تذکرة الاولیا

   وامابعد:

   درهنگام پژوهش درباره آئین عیّاری وجوانمردی به تعریفهای دیگری درمورد،فتیان عیّاران وجوانمردان درآثار کلاسیک ادب فارسی ومتنهای عربی برخوردم؛وهمچنان عده ازدوستداران این آئین مردمی که نویسنده گان سرشناس و شناخته شده معاصرکشورهای،فارسی زبان هستند عقایدونظریات خویشراپیرامون این موضوع ابرازداشته اند.

   ونیزتعدادی ازنویسندگان ودانشمندان گرانقدرلطف نمودندونوشته های رادراین زمینه،برایم فرستادند؛به همین دلیل به این نتیجه رسیدم که خلاصه وفشرده این اندیشه ها وعقایدرازیرعنوان دیدگاها درکتاب علاوه نمایم تاازیکطرف ازآن اشخاص وافرادیادکرده باشم وازطرف دیگرازخوانش نظریات شان آگاهیهای حاصل شود.

 به این وسیله ازتمام دوستان وعزیزانی که لطف فرمودندوعقایدونظریات خویشرابامن درمیان گذاشتندابرازسپاسگذاری مینمایم وامیدوارم که تاچاپ شدن اصل متن کتاب،هرگاه به ارتباط این موضوع نظری وانتقادی داشته باشند،برایم بفرستند.

 ونیزازخوانندگان ارجمندآرزودارم تادرزمینه معرفی وزنده گینامه وعکسهای کاکه هاوجوانمردان کابل ودیگرولایات افغانستان وهم چنان داشهاولوطیهای ایران ونیزآلوفته هاوجوانمردان کشورهای آسیای میانه،من رایاری رسانند. مطالب وعکسهای ارسالی شماباکمال امانت نگهداری باذکرمأخذ درکتاب بازتاب خواهدیافت. به این ایمیل آدرس میتوانیدعکسها ونوشته های خویش رابرایم ارسال نمائید:

dr_yaqin@hotmail.com

 * * *

اول : خواجه عبدالله انصاری

    فتوت به جوانمردی وآزاده گی زیستن است. فتوت سه قسم است : قسمی باخود، وقسمی باخلق،وقسمی باحق.قسم حق آنستکه به توان خود دربنده گی بکوشی،وقسم خلق  آنستکه به عیبی که ازخود دانی، ایشان را نیفکنی ونگوئی، وقسم خود آنست که تسویل نفس خود را وآرایش وی نپسندی  .

دوم : ابوسعید ابوالخیر

    مرد آن بود که درمیان خلق به نشیند وبرخیزدوبه خسپد وبخرد وبفروشد ودربازاردر میان خلق ستد وداد کند وزن خواهد وباخلق درآمیزد ویک لحظه ازخدای غافل نباشد.

سوم : فرامرزبن خداداد

    مردم عیّار پیشه باید که عیّاری داند وجوانمرد باشد و به شبروی دست دارد.وعیّارباید درجنگ استاد بود و بسیار چاره باشد و نکته گوی باشد وحا ظر جواب، سخن نرم گوید و پاسخ هرکس تواند داد ودرنماند ودیده نا دیده کند وعیب کسان نگوید وزبان نگاه دارد وکم گوید؛ با این همه درمیدان داری عاجزنبود واگروقتی کاری افتد درنماند.ازاین همه که گفتم، اگردرچیزی نماند، اورا مسلم است، نام عیّاری برخودنهادن و درمیان جوانمردان دم زدن .

وهمچنان از فرامرز بن خداداد است :

    بدان وآگاه باش که درجهان هیچ چیز به ازراستی نیست،و راست گفتن باید به هرجا که باشد، درپیش خاص وعام،عاقل ونادان،خاصه که ما سخن گوئیم،الاراست نتوان گفتن که نام مابه جوانمردی رفته است،وماخود جوانمردیم،اگرچه ماراعیّارپیشه میخوانند،وعیّار پیشه الاجوانمردنتواندبود.

چهارم : عنصرالمعالی کیکاووس

    بدانکه جوانمردی وعیّاری آن بود که اورا ازآن چند گونه هنربود : یکی آنکه دلیر ومردانه وشکیبا بود به هرکاری وصادق الوعده و پاک عورت و پاکدل بود وزیان کسی به سود خویش نکند و زیان خود از دوستان روا دارد، وازاسیران دست بکشد واسیران وبیچا ره گان را یاری دهد و بد بد کنان از نیکان بازدارد وراست شنود؛ چنانکه راست گوید، و داد از تن خود بدهد وبر آن سفره که نان خورد، بد نکند ونیکی را بدی مکافات نکند وبلا راحت بیند .

وهمچنان ازعنصرالمعالی کیکاوس

    جوانمردترين‌ عيّاران‌،آن‌ بود كه‌ اورا چند گونه‌هنربود. دليري‌، رفتارمردانه‌، بردباري‌

به‌ هركار.به‌ كس‌ زيان‌ نرساند، پاك‌ دل‌ وپاك‌ عورت‌ به‌ عهدخود وفادار، زبان‌ به‌ سود حق‌

روا دارد. اسيران ‌را بنوازد، بربيچارگان‌ بخشنده‌ باشد. بدان‌ را ازبد كرداري‌ بازدارد. راست‌ گويد، راست‌ شنود. برآن‌ سفره‌ كه‌ نان‌ خورده‌ باشد، بد نكند; حق‌ نمك ‌بداند. نيكي‌ را به‌ بدي‌ مكافات‌ نكند. زبان‌ را نيك ‌نگاه‌ دارد. بلا را راحت‌ نبيند ودرحقيقت‌ براين سه‌ شرط باشد:

 اول‌ خرد

دوم‌ راستي‌

 سوم ‌مردمي‌

پنجم : شیخ شهاب الدین سهروردی

    فتوت آنست که پاکی وپاکدامنی پیشه گیردوامروطاعت حق را میان بسته داردوقدم از جاده شریعت وطریقت وحقیقت نگرداند.فرموده امرحق را سمعآوطاعة، گردن بنهد، و پنج نمازبه وقت اداکند وتطوع ونافله وروزه داشتن، وبه شب قیام نمودن، ازصفات جوانمردان  ماضی بوده است، وبه رنج لقمه به دست آرد، ونصیبه ازآن به خرج عیال کند ویک نصیب به درویشان ومحتاجان، ایثارکند واگرمجردباشد،هیچ بند نکندوهرچه ازعالم غیب درآید ،همه ایثارکند وشفقت برخلق خدای میبرد به قدروسع وطاقت. امربه معروف ونهی برمنکر برموجب وفرموده وا جب شریعت وطریقت وحقیقت به جای آرد وثابت قدم باشد وچشم ازعیب برادران مسلمان فرو بندد، سربه گریبان خود فروبردکردارخود را آئینه روزگار خود سازد .

ششم : شیخ فریدالد ین عطار

ابوالحسن خرقانی را پرسیدند که : جوانمرد به چه داند که جوانمرداست؟ گفت : بدانکه

اگرخداوند هزارکرامت بابرادراوکند، وبا اویکی کرده بود، آن نیزببرد وبرسرآن نهدتا آن

نیزبرادراورابود.

فتوت درلغت عرب صفتي است كه ازكلمة فتي مشتق شده است؛همانگونه كه رجولت ازرجل وابوّت ازاب واخوّت ازاخ وامومت ازامّ وانوثت از انثي ومانند آن.

 فتي نيزدرلغت عرب، تازه جوان وكسيراگويند كه پاي دردوران جواني نهاده وروزگار خوش شباب را آغازكرده است. درفرهنگها ، فتوت به ضم اول ودوم وتشديد وفتح سوم را جوانمردی معني كرده‌ اند منتهي‌الارب

    وفتی به فتح اول والف كوتاه درآخر، به معني جوان وجوانمرد نيكوخوي است. فتي به كسراول جوانسال ازهرچيزوفتاء بروزن سماء جواني وجوانمردي نمودن است.

هفتم : عبدالرزاق کاشی

    بدانکه : فتوت عبارت است ازظهورنورفطرت واستیلأ آن برظلمت نشأت، تاتمامت فضایل درنفس ظاهرشود ورذایل منتفی گردد.

     چه فطرت انسانی هرگاه که ازآفات وعوارض صفات و دواعی نفسانی سلامت یابد، وازحجب غواثی طبیعی وقیودعلا یق جسمانی رهائی پذ یرد، صافی ومنورگردد ومستعد ومشتا ق کمال شود وازمقاصد دنی ومطالب خسیس استنکاف نماید وازرذایل اوصاف و    ذمائیم اخلاق اعراض لازم شمرد، وازجفای حطام دینوی وملابس قوای غضبی وشهوی کناره گیردوبه همت عالی ازامورفانی ترقی کندوبه سوی معالی ومکارم متوجه شود وبراظهارآنچه درطبع اوست، ازفضائل وکمالات حریص ومشعوف گردد، واین حال را مروت خوانند. 

    وچون مواظبت براین اموربه غایت رسد وتمام انواع عفت وشجاعت دراو راسخ شود وجمیع اصناف حکمت وعدالت بالفعل ازوظاهرگردد،آنرافتوت خوانند ومدارفتوت،شجاعت  است؛ چون شجاعت به کمال رسید، فتوت تمام باشد .

همچنان ازعبدالرزاق کاشی است :

  فتی، جوانمرد است. وجوانمرد شخصی بود درفضائل خلقی کامل وادنا یا نفسانی مجتنب.

ازمعرفت حق عزوعلا بریقینی واضح، و ازحال خویش بربصیرتی لائح. صاحب قدمی

 

راسخ، وطمانیتی متمکن، که اجناس فضائل چهارگانه به انواع آن درنفس اوملکات باشند 

بروجهی که تغیروتبدل بدان راه نیاید، وتلون وتکلف ازآن برنتابد. به دقایق آفات وتفاریق عاهات عارف وبینا، ودرجزئیات نفاق وریاوعوارض سهووخطا بیداروبرحذروازشرف نفس ازرتبت وبهأخویش برکنار،وباخیرخداوند نفسی منقاد هرفعلی جمیل بی تفکرورویت  وطبعی مطواع هرخصلتی جلیل بی توقف وکلفت درسیرت

فضیلت خبیروهشیارودرطریقت کمال بصیر، وبرکاربا حق به صدق، وبرخلق مشفق .

ونیزازعبدالرزاق کاشی است :

    صاحب فتوت کسی تواند بود که چون نیت رجوع از چیزی جزم کرد، وروی، و روی

دل را از آن بگردانید، هرگز با آن معاودت ننماید وخاطرامان عود، او رادردل نگذرد؛ چه ازضرورت ولوا زم فتوت، عزمة الرجال وقوت مصابرت براموروثبات است، وهیچ مقام از فتوت، بل هیچ قدم بی آن ممکن و درست نیاید .

ودرمورد جوانمردی به این عقیده است :

    جوانمردی آنست که : شهوت را تبعید روا ندارد، ودرطلب لذت، هیچکس را مذلل نه نماید، ونفس شریف را به طعمه ولقمه نفروشد، وجامه دنائت وخساست نپوشد، ودرطلب حطام دنیابه جان نکوشد،ودرقیدوبند هوا اسیرنباشد، وجهت آرزوی نفس وقوا،حقیرنگردد، وبه داده حق خرسندی گزیند، وبه جستن چیزی که نصیب او نیست، آبروی خود نریزد، وبرحظوظ دیگران حسد نبرد، وبه لذت بطن وفرج گرفتارنشود، وبه جمع ومنع مال در وبال نیفتد ومطیع ومنقادهیچ نفس نگردد؛ چه پرستنده نفس ازرجولیت به غایت دورباشد و به خنوثت وانوثت منسوب، وحرئیت به مروت منتهی شود .

هشتم : شمس الدین محمد آملی

    ازفضیل بن عیاض پرسیدند : فتوت چیست؟ گفت : استعمال الخلق مع الخلق . وقیل :

الفتوت تعاضد فی الطاعة والفظیلة  وقیل : لیست الفتوت بأ کل الحرام وارتکاب الاثام، بلالفتوت عبادت ا لرحمن ومخالفة الشیطان والعمل بالقرأن.

شعر:

علم الفتوت علم لیس به عرفه                                     الا  اخو فطنة  بلخلق  موصوف

وکیف بعرفه من لیس بشهد ه                                     وکیف بعرفه ضؤالشمس مکفوف

   وفتی ازروی لغت، جوان است و ازروی معنی آنک به کمال فطرت وانتها آنچه به کمال اوست، رسیده باشد، وجوانمرد را صاحب دل خوانند .

نهم : ازترجمه رساله  قشیریه

   گویند شقیق بلخی، جعفربن محمد الصادق علیه السلام  را ازفتوت پرسید، شقیق : گفت :

اگردهند شکرکنیم ؛ واگرمنع کنند، صبرکنیم .آن حضرت، گفت : سگان مدینه همین کنند.  شقیق گفت : یا ابن رسول الله ! پس فتوت چیست؟ گفت : اگردهند، ایثارکنیم واگرندهند، صبرکنیم .

دهم : محمد حجازی

    جوانمردی آن غریزه است که انسان را ازدیدن بدبختی وبیدادگری به جان میآوردو برای هرگونه ازخودگذ شتن، آماده میکند. به فرمان این غریزه، مردانی به وجودآمده اند که دراروپا به اسم شوالیه ودرایران به نام جوانمرد،خوانده میشدند. کارشان در بیابانها، داد گستری ورفع ظلم وحمایت اززنان وکودکان ودستگیری درماندگان بوده است .

یازدهم : داکترپرویزخانلری

    عیّاری یکی ازسامانهای مهم اجتماعی ایران درطی چند قرن بوده است. ازآغاز پیدایش این راه و رسم خبری نداریم؛ اما با گمان نزدیک به یقین،میتوان گفت که : سر چشمه آن را درتا ریخ پیش از اسلام باید جستجو کرد .

    کلمه عیّاری دربیشترمنابعی که به این گروه اشاره شده، با (جوانمردی) مترادف   آمده است. اگراین لفظ را عربی بگیریم، معا نی آن هیچ با مفهوم جوانمردی نزدیک نیست. گذشته ازاین ازقدیم ترین زمان کلمه عیّار به صورت اسم خاص، یا صفت محبوب ومعشوق درشعرفا رسی ذکرشده است. رودکی اسم یا صفت محبوب خود را عیّارمیگوید:

داد پیغا م به سراندرعیّا رمرا                                   که مکن یاد به شعراندر بسیا رمرا

   سپس تعبیرهای دلبرعیّار و بت عیّار بارها درآثارسخنوران بزرگ میآید .سازمان  عیّا ران، سازمانی ازهم بستگان ویاران بوده است که به آئین خاص دررفتاروکردارپا یبند بوده، وآن آئین را جوانمردی میخوانده اند. این فرقه درطی سه قرن نخستین تاریخ بعد ازاسلام وظایف خطیری را دراموراجتماعی وحتی اداری ایران برعهده داشته اند.

دوازدهم : داکترمهدی فرهانی منفرد

عیّاران یا جوانمردان یا فتیان طبقه ازطبقات اجتماعی راتشکیل میدادند  اینان

متشکل بودند ازمردم جلد وهوشیارعوام الناس، که رسوم و آداب وتشکیلات ویژه داشتند ودرهنگامه هاوجنگها، خود نمایی میکرده اند. این گروه بیشتردسته های تشکیل میدادند وگاهی به یاری امرا یا گروه های مخالف آنان برمیخاستند ودرزمره لشکریان ایشان میجنگیدند .

    درعهد عبا سیان شماره عیّاران دربغداد، سیستان وخراسان روبه فزونی گذاشت .دسته های عیّاران، معمولآ پیشوایان ورؤسای داشتند که بنابرگفته مؤلف گمنام تاریخ سیستان،  آن انرا سرهنگ مینامیدند .

    عیّاران مردمی جنگجو، شجاع، جوانمرد و ضعیف نوازبودند.آنان جوانمردی پیشه داشتند وبه صفات عالی رازنگهداری ودستگیری بیچارگان ویاری درماندگان وامانت داری ووفای به عهد، آراسته، ودرچالاکی وحیله گری، نامداربودند.یعقوب بن لیث صفارازهمین گروه بود وبه یاری عیّاران، سلسله صفاری را بنیاد نهاد .

سیزدهم : داکترغلام حسین یوسفی

    عیّاربه معنی ولگرد، زیرک، ترد ست، جوانمرد وفتی، به کاررفته است.عیّاران در قرن نهم  تا دوازدهم میلادی اواخرقرن دوم هجری گروهی بوده اند درعراق، ایران و ماورالنهر،دارای تربیت وآداب ورسوم وتشکیلات واصولی خاص که باورزشهاومردانه گی ، توأم بوده است.

     دسته های عیّاران که ازطبقات عامه مردم بوده اند، دروقایعی که درشبها روی میداده است، ونیزدرجنگها به یاری امرأویا برخلاف آنان شرکت میجسته اند ودراوضاع سیاسی واجتماعی روزگارخود تأثیرات داشته اند .

   عیّاران راغالبآ به شجاعت وجنگجویی وجوانمردی وضعیف نوازی وچابکی وهوشیاری توصیف کرده اند،ودرداستانهای عامیانه فارسی، شخصیت آنان درطی قرون، دگرگون شده است. شبیه این گروه دردیگرکشورها، مانند آسیای صغیروسوریه نیزبه نام اخی و احداث وجود داشته اند .

    مسلک عیّاری وجوانمردی بعد با تصوف درآمیخته وعنوان فتوت به خود گرفته است .فتوت درعامه مردم بخصوص درمیان اصنا ف وپیشه وران، نفوذ فراوان کرده است درفارسی فتوت را به جوانمردی ترجمه کرده، ووابسته گان بدان را جوانمردان نامیده اند .

چهاردهم : عباسعلی شعبان

    فتوت وجوانمردی درگذشته های نه چندان دورمترادف با آئین عیّاری وپهلوانی بوده است. امروزه دراکثرمواقعی که کمک یا ظلمی شده باشد ازاصطلاحات جوانمردانه یا نا جوانمردانه برای تقدیرویا تقبیح آن عمل استفاده میکنند وروحیه جوانمردی رانشانه فضیلت اشخاص میدانند.

      به زعم نگارنده،جوانمردی یعنی کمک به بیچارگان وحمایت ازدرماندگان ،برای ارتقای مادی و معنوی جامعه درجهت خشنودی خداوند. شایسته است تعریف جوانمردی را دربیان بزرگ جوانمرد تاریخ امام علی (ع ) جستجونمائیم .حیدرکراردرباره جوانمرد در کلمات قصارش ۲۴۴و۱۳۴و۴۶و۴۴ و۲۰نهج البلاغه چنین میفرمایند.

- جوانمرد مهربانترازخویشاوند است.

- کسی که به عوض عقیده داشته باشد دربخشش جوانمرداست.

- ازحمله جوانمردبه هنگامیکه مظلوم واقع شده وشخص پست موقعی که مورداحترام قرار گرفت، پرهیزکنید.

- راستگویی انسان به اندازه ی جوانمردی اوست.

- ازلغزشهای جوانمردان چشم بپوشید زیراهرجوانمردی لغزید، بطورحتم دستش به دست خداست واورا بلند میگرداند.

- لا فتی الا علی لا سیف الا ذولفغار.

پانزدهم : داکترمحمد تقی فعالی

    فتوت درلغت ، مردى وجوانمردى راگويند. برخى گفته‌ اند: فتوت آنست که براى خود

نسبت به ديگرى فزونى نداني؛ بعضى هم گفته‌اند که فتوت، گذشتن ازلغزشهاى برادران است.

فتيان جمع فتى = جوانمرد دراصطلاح طبقه ‌اى خاص بوده‌اند که درايران وگاهى

دربرخى بلاد ديگراسلامى ظهورکرده‌اند. آنان آداب خاصى ازقبيل : بخشندگي،کارسازي،

دستگيرى ومروت داشته‌اند .

    جوانمردان ريشه‌ خود را به اميرمومنان علي(ع) میرسانند. آنان با اتکا به کلام معروف

لا فتى الاعلى لاسيف الا ذوالفقار که هاتفى درغزوه‌ احد آنرا ندا داد.عليع را شاه مردان خوانده و او را بهترين نمونه‌ جوانمردى وفتوت میشمارد.

    جوانمردان سلسله‌ مراتب خاصى داشتند؛ مبتديان را ابن سابقه‌ داران را اب يا

جد میخواندند و رئيس خود را اخي خطاب میکردند.

    آنان به جاى خرقه سراويل جمع سروال يا شلوار، زيرجا مه می پوشيدند. اين لباس بعدها درزورخانه‌هاى ايران مرسوم شد. هريک ازجوانمردان کمربندى به نام شيخ الشد = پيرکمربند داشته‌اند و سند سراويل وکمربند خود را به شاه مردان میرساندند.

    اهل فتوت وعيّاران لباس، تشريفات و نيزآداب ورسوم خاصى داشتند ودردوره‌هاى بعد طبقه داش ولوطي را تشکيل میدادند؛ هرچند اخيرا اين گروه روبه انحطاط گذارد.

 جوانمردان وعيّاران به ورزشهاى جسمانى بسياراهميت میدهند. زورخانه‌ داران امروزی

ميراث ‌داران جوانمردان اند.

 آنان درکشتىگرفتن،تيراندازى وشمشيربازى مهارت داشتند.هريک موزه ‌اى درپای، خنجرى برکمروکلاه درازى که ازنوک آن پارچه ‌اى کوتاه آويخته شده بود، برسرداشتند. روزهابه کارمعاش مشغول بودندوشبهادربيوت يامواضعى به نام لنگر يا زاويه  نزداخي به شاگردى می نشستندوبقيه‌ وقت راهم صرف دستگيرى مستمندان میکردند.

 آئين فتوت ترجيح ديگران،گذشتن ازلغزش،بت ‌شکني،بخشندگي،حفظ شرف وناموس، اظهارغيرت، فداکاري،دستگيرى ازمستمندان وضعيفان ودفع ظلم ازمظلومان وحمايت از ياران بود.

آداب ورسوم جوانمردى درايران نفوذ فراوان وگسترده‌ اى داشت و بسيارى را به خودجذب کرد. ازاين طريقت میتوان حکايات فراوانى درگلستان، بوستان، داستانهاى عبيد وقلندرنامه يافت واز پورياى ولى و مرحوم تختي ، به عنوان دونمونه بارز، ياد کرد.

شانزدهم: منشاء واژه لوطي ولوطيگري

به نقل ازسایت سرنا

  آيامیدانيد جوانمرد قصاب كی بود واصلاً جوانمرد چه كسي است ولوطي به چه كسي

ميگويند و داش مشدي ها چگونه آدمهای بودند وخلاصه ريشه اين باورازكجاست؟

اگركسي نسبت به ضعيف ترازخود ظلم وجورروا بدارد،به اوميگوئيم عمل اوبه دور ازجوانمردي است واگركسي دست به جيب باشد وبذل وبخشنده درجامعه معرفي شود، ميگوييم، لوطي. حالا لوطي كيست وجوانمردچه خصائل وخصائصي دارد، به سراغ تاريخ میرويم .

    ميگويند كلمات امروزي جوانمردوديروزي لوطي، ريشه دركلمه عيّاري دارد و سر سلسله آنها يعقوب ليث صفاراست .

    يعقوب پسرليث رويگرزاده قرنين زرنگ وازعيّاران سيستان بود. . . يعقوب ازقرنين به شهرستان (زرنج) آمد وپيشه رويگري به روزي پا نزده درهم قبول مزدوري كرد، اما طبع بلندوهوش سرشارش مانع ازاين بود كه بدين شغل حقيربگذراند. ازاينروبه عيّاران پيوست، ولي درعيّاري و دزدي نيز جانب انصاف نگهميداشت وبزرگي همت وبخشندگي خويش را نشان میداد .

    يعقوب مدارج ترقي را به سرعت طي كردوسيستان را مسخرساخت وبا فتوحات بسيار لرزه براندام خلفاي عباسي انداخت. درجنگي كه ميان سپاهيان اووخليفه درگرفت، به حيله اي شكست خورد و به رغم اين، تقاضاي صلح و سازش خليفه را ردكرد وگفت :

قدري نان خشك، ماهي و تره پيش آوردند. رسول را گفت به خليفه بگومن رويگرزاده ام وخوراك من همين است و اين حكومت ودولت ازراه دلاوري به دست آورده ام وتا خاندانت برنيندازم ازپاي ننشينم.

    اگرمردم ازجانب من آسوده شدي، اگرماندم سروكارت با اين شمشيراست واگرمغلوب شدم به سيستان بازميگردم و به اين نان خشك وپياز بقيه عمررا به انجام ميرسا نم .

اعتقاد عيّاران سيستاني غارت اموال اغنيا وتقسيم آن بين فقرابود؛ چون آنان اعتقاد داشتند اغنيا با مكيدن خون فقرا به مال دنيا دست يافته اند وبايد به زورمال ومنال آنها را ازدستشان خارج كرد و به مستحقان رساند. اين عقيده واعتقاد، درديگركشورها نيزريشه اي همچون فرهنگ ما دارد.ساموراييها درژاپن و داستان معروف رابين هود شباهتهاي

بسياري با داستانهاي روايت شده براي عيّاران، دارد .

  اينگونه اعتقادات بعدها به شكل ديگري نيزرخ نمود، ودرگودزوخانه وميدان كشتي گذاشت، جوانمردي و لوطي گري زبان ديگري يافت وافسانه پورياي ولي، شكل ديگري از ضعيف نوازي را جلوه گرساخت .

    پهلوان محمود خوارزمي ملقب به پورياي ولي وقتالي . . شجاعي عارف بود.داستان پورياي ولي آنقدرمشهوراست كه نيازبه بازگويي مجدد ندارد وباورعيّاران سيستان وعمل پورياي ولي واقتدا به مولاي متقيان علي(ع) به عنوان مظهرجوانمردي، طي قرون و اعصارفرهنگ جوانمردي ولوطيگري رامتجلي ساخت و شايد بتوان گفت فرهنگ لوطيها دردوره صفويه شكل گرفت .

    عبارت لوطي درفرهنگ ما معنايي دوگانه ودرعين حال متضاد دارد. درفرهنگ دهخدا، لوطي منسوب به قوم لوط دانسته شده وكلمه لوطيگري به معناي جوانمردي و بخشندگي وآزادگي آمده است .

    حال چگونه كلمه لوطي بارمنفي دارد ولوطي گري بارمثبت، بايد اين تغييرمعنا را در اصطلاح شدن آن جستجوكرد. درحاليكه عبارتهاي آشنايي؛همچون لوطي بازي، لوطي خورشدن، به معناي سبكسري وتاراج رفتن آمده است.

    هرچند گاهي كلمهلات مترادف لوطي نيزآمده، ولي معناي آن آنكه هيچ ندارد، سخت بي چيز وبي سروپا و سخت رذیل آمده است ...

عبدالله مستوفي نيزاخلاق داشهاي طهران را اينگونه ذكر ميكند :

- خوردن از دسترنج خود.

-  احترام نسبت به بزرگتر.

-  محبت ومهربا ني با كوچكتر.

-  دستگيري ازضعيف.

- كمك به مردمان درمانده وعفيف و پاكدامن.

- تعصب كشي ازافراد جمعيت واهل كوچه ومحله وبالاخره شهروولايت وكشور.

- فداكاري و ركي و بي وايي

- حق گويي و حمايت ازحق

-  بي اعتنايي به ماده

- عدم تحمل تعدي و بي حسابي،

لوطي درمعناي لغوي مذموم است، اما فقط ما آدم بخشنده را لوطي ميدانيم وهرگزدر

هيچ كجاي تاريخ من نخواندم كه يعقوب ليث را به خاطرطراري وراهزني اش، سرزنش كنند.

 عيّاران ولوطيهاي واقعي،ريشه درفرهنگ مادارند،باهمه تضاد درگفتارورفتارشان. وقتي حكومتها دراعاده امنيت وحراست ازمردم كوتاهي ميكردند، طبيعي بودكه مردم خود به فكربيفتند وآنگاه بود كه اشخاص همچون لوطي وپهلوان و. . . جلوه گرميشدند وازضعفا دربرابراغنيا حمايت ميكردند. شايد ما نتوانيم اين واقعيت را درك كنيم،اما شرايط حاكم برهرزمان ومكان، بسياري ازمعضلات را قابل هضم میسازد .

هفدهم : به نقل ازسایت ویکی ‌پدیا،دانشنامه آزاد

 عیّاران گروهی ازجوانمردان بودند که اصول اخلاقی ومبارزاتیِ ویژه ‌ای را برگزیده وجوانمردی را پیشه خودساخته بودند. پیشینة تاریخیِ عیّاران را باید درایران پیش ازاسلام جستجو کرد، اگرچه نه درمنابع تاریخی ایران پیش ازاسلامی ونه درمنابع تاریخی ایران پس ازاسلام به این گروه عطف توجهی نشده است.

 آنچه درفرهنگهادرباره واژه عیّارنوشته شده است، حاکی ازآن است که این واژه در برگیرنده مفهوم چالاکی وشجاعت وجوانمردی است.

    مرحوم ملک الشعرای بهاراعتقاد داشته است که لفظ عیّارهمان ا‌ییار فارسی و ادییار پهلوی است. برخی نیزواژه عیّاررا مترادف دزد وطراروشبرودانسته اند، اگرچه این نامها عمدتاً ازسوی مخالفان آنان به آنها داده شده است.

    ازمنابع بسیارمهمی که درباره عیّاران آگاهیهایی دراختیارمامیگذارد، قابوسنامه امیرعنصرالمعالی وسمک عیّار فرامرزبن خداداد بن عبدالله الکاتب الارجانی میباشد.

آنچنانکه درآن کتابها و برخی کتب دیگرمیخو‌‌انیم،عیّاران بسختی به اصول خود که اصول جوانمردان بود پایبند بودند وهرکس آن اصول را زیرپامیگذاشت به شدت کیفرمیدید. اصل

وریشه جوانمردی ازدیدگاه عیّاران سه چیز بود:

یکی آنکه هرچه گویی بکنی

 ودیگر آنکه خلاف راستی نگویی

 وسوم آنکه شکیب را کاربندی.

    اماآن اصول عملی که درطول زندگی خود به کارمیگر‌فتند،عبارت بودازرازداری راستگویی،یاریِ درماندگان،عفت، فداکاری،استغناوبی نیازی، دوستِ دوست بودن و دشمنِ دشمن بودن، بیباکی ودلیری،دعوی نکردن، بازجست نکردن ازکارکسان، پیمان ‌داری، سوگند نشکستن، غمازی نکردن، گشاده دستی.

روزگارصفاریان اوج درخشش فعالیت عیّاران بوده است،اگرچه بعدازصفاریان نیزفعالیت عیّاران متوقف نشده است. نجم دایه درمرصادالعباد،عیّاری را یکی ازمراحل سیروسلوک شمرده است وحافظ ومولاناوعطارخصایل عیّاران راستوده‌ اند.

ادامه دارد ...

****************

آئین عیّا ری و جوانمردی

داکتر غلا م  حيد ر  يقين

قسمت بیست و چهارم

 

حکایت سی وهفتم: کرم وجوانمردی جعفربرمکی

   پیوسته به گذشته

 

   وازجمله حکایتها این است که خلیفه هرون الرشید،چون جعفربرمکی رابکشت؛ فرمود: هرکس ازبرای جعفرگریه کندویامرثیه گوید،اورا نیزبکشد. پس مردمان خود را ازآن کار بازداشتند.

 

    اتفاقآ عربی بادیه نشین را عادت این بود که درهرسال قصیده درمدح جعفر گفته، به زیارت او میآمد، وهزاردینارازجعفرگرفته، بازمیگشت ؛ وتا آخرسال آن هزاردیناررا صرف کرده و بازبا قصیده دیگرمیآمد.

    درآن سال به عاد ت معهود با قصیده بیامد؛ چون به بغداد رسید، جعفرراکشته یافت  به همان مکان که اوراکشته بودند،بیامد واشتردرآنجا بخوابانید وسخت بگریست واندوهناک شد. قصیده  را انشا کرده، بخفت.

 

     جعفربرمکی را درخواب د ید.که به آن بدوی میگوید که : توخود رابه تعب درانداختی که قصیده گفته، و پیش من آوردی ومراکشته یافتی؛ ولکن اکنون به بصره روان شو واز مردی که فلان نام دارد، جویا شو. چون به او برسی. بگو: جعفربرمکی تورا سلام میرساند ومیگوید، هزاردینار ازامارت باقلا بده .

     پس چون اعرابی به سوی بصره روان شد آن بازرگان را پرسید وبا اوجمع آمدوگفت جعفروزیررا تبلیغ کرد. پس آن بازرگان بگریست وچنان فریاد زد که نزدیک شد روانش ازتنش به درآید. پس از آن، بدوی را گرامی بدا شت ودرپهلوی خود بنشانید وسه روز در ادای رسوم مهمانی او فرونگذاشت. پس ازسه روزبدوی خواست ازنزد اوبازگردد؛ آن مرد بازرگان هزاروپانصد دیناربه بدوی بداد وبه اوگفت : یکهزاردیناررا به حکم جعفردادنی بودم، و پانصد دینارد یگرخود به تودادم و تو را درهرسال به استمرارهزاردیناردرنزد منست. چون آخرسال شود، بیا و زرها از نزد من بستان. آنگاه بدوی به بازرگان گفت : تو را به خدا سوگند میدهم، مرا ازحکایت باقلا آ گاه کن!

     بازرگان گفت : من درآغازکاربینوا وپریشان حال بودم. باقلا پخته درکوچه های بغداد میگردانیدم و او را فروخته، وسیله معاش میکردم .

     اتفاقآ روزی دیگ باقلا برداشته بیرون رفتم .درآن روزهوا سرد بود وباران میبارید ومراجامه که از سرما وباران نگاهدارد نبود. گاهی ازشدت سرما میلرزیدم وگاهی به آب باران می افتادم و بدان حالت ازپای قصرجعفر وزیرمیگذشتم .

    ناگاه جعفررا ازمنظره قصرچشم برمن افتاد وبه حالت من رحمت آورد.خادمی به سوی من بفرستادومرا به سوی جعفربرد ودرآن هنگام زنان وخاصگان جعفردرنزد اونشسته بودند؛چون جعفرمرا بدید به من گفت : هرچه باقلا تو راهست به حاضران بفروش. من پیمانه بگرفتم وبه هریک ازحاضران پیمانه ازباقلا پیمودم .پس هریک ازایشان پیمانه مرا پرزرکردند و به من میدادند ؛ تا اینکه هرچه باقلا داشتم، بفروختم و زرها جمع کردم.

     آنگاه جعفر برمکی به من گفت : آیا ازبا قلا چیزی به دیک اندرمانده است یا نه؟ من گفتم : نمیدانم. پس دیگ را جستجو کرد م ویکدانه باقلا بدرآوردم. جعفروزیریک دانه باقلا را ازمن بگرفت و اورا دو نیمه شکست، نیمه خود برداشته ونیمه به یکی از زنان خود بداد و به اوگفت : این باقلا به چند میخری؟

آن زن گفت : به دو برابر این زرها که مرد باقلا فروش جمع آورده است، بخرم .

   مرا ازاین سخن عقل حیران گشت وباخود گفتم : چنین کاری محال است.من درعجب بودم وسردرگریبان فکرت داشتم ، که ناگاه آن زن خدمه خودرا فرمود وبرابرهمه آن زرها که من داشتم ، حاضرآورد و دیگ مرا پراززرکرد. من زرها را برداشته وبازگشتم وبه بصره آمدم وبا آن مال به بازگانی نشستم و ازآن مال بسیاراندوخته،هرگاه درهرسال، هزار دیناربه احسان جعفربرمکی تو را بدهم، زیان به من نخواهد رسید که رحمت حق برروان جعفرباد. هزارویک شب،جلد اول ، صفحه ۷۹۳.

حکایت سی وهشتم : جوانمردی سپاهی فقیربه کنیزک

     سپاهی فقیری درمیان این عیّاران بود به نام زبد که سخت لخت وبرهنه بود، اما پس ازبه قدرت رسیدن عیّاران بر اثرتردستیهای که کرد، ثروتی یافت وکارش بدانجا رسید که توانست کنیزکی را که بدوعاشق شده یود به هزاردیناربخرد.وقتیکه خواست با کنیزک در آمیزد، کنیزک ا با کرد.

عیّارپرسید : موجب این بی مهری چیست؟

کنیزگفت : هیچ، جزاینکه ازتوخوشم نمیآید.

عیّارپرسید : علت این خوش نیامد ن چیست؟

کنیزگفت : من ازهمه سیاه پوستان نفرت دارم.

  عیّاربدون اینکه ازاین سخن درشت خشمگین شود، دست ازاوبرداشت، وسپس گفت : آرزوی تو چیست؟

کنیزک گفت : اینکه من را به دیگری بفروشی و پولی که داده ای، حتی بیشترازآن بدست بیاوری.

عیّارگفت : نه بهترازاین خواهم کرد.

     پس اورا نفروخت، بلکه اورا به نزد قاضی بردودرحهضورقاضی بی هیچ قید وشرطی آزاد کرد ویکهزاردینارنیزبه اوبخشید.

مردم از این سعه صدروبخشنده گی او درعجب ماندند. اما خود زید عاشق ناکام ازبغداد به شام مهاجرت کرد ودرآنجا درگذشت.

* * *

حکایت سی ونهم : جوانمردی دلاک وپیرزن جوانمرد

     ونیزازجمله حکایات نغزاین است که چون دورخلافت به مأمون بن هارون الرشید رسید عم او ابراهیم بن مهدی او را بیعت نکرد وبه سوی مملکت ری روان گشته؛ درآنجا مدعی خلافت شد ویک سال ویازده ماه حال بدین منوال گذرانید وبرادرزاده اومأمون ازاوخواهش کرد که به طاعت بازگردد وازجماعت تخلف نکند.ولی ابراهیم خواهش مأمون را نپذیرفت وطاعت نمیکرد.

     چون مأمون ازبازگشتن اونومید شد،لشکربرداشت وبه سوی ری روان گشت. چون خبر به ابراهیم رسید ؛ طاقت نیاورده ازبیم کشته شدن به بغداد گریخت. مأمون فرمود:هرکس مرا به ابراهیم دلالت کند؛ یک صد هزاردینارش بدهم.

    ابراهیم میگوید: چون من این سخن بشنیدم، برخود بترسیدم ودرکارخود به حیرت اندر ماندم. هنگام ظهرازخانه خود به درآمده ونمیدا نستم که به کدام سوی روم. پس به کوچه در آمدم ودرسرکوچه دلاکی دیدم که بردرخانه ایستاده بود. پیش رفتم وبه اوگفتم : آیا تورا جائی هست که من ساعتی درآنجا پنهان شوم؟

     گفت : آری. دربگشود ومرابه خانه نظیف برد ودرببست ؛ ودرحال برفت. من به هراس اندرشدم وباخودگفتم : شایداین مرد وعده زرومال شنیده است،اکنون بیرون رفت که خلیفه را دلالت کند. پس محزون بنشستم وچون دیگ برآتش همی جوشیدم ودرکارخویش به فکرت اندربودم؛ که ناگاه دلاک درآمد وحمالی با خود بیاورد که حمال همه اسباب تعیش از ظروف وخوردنی دردوش داشت وبه من گفت : فدای توشوم ، مرا چون پیوسته دست به خون مردم آ لوده است ؛ نخواستم که ازظروف من ود ست من چیزی خورده باشی. ابراهیم گفت : درآن حال من بسی حاجت به خوردنی داشتم، به خورد ن بنشستم ومرا هیچ گاه چنان یاد نمی آید.

   پس چون حاجت ازخوردن روا کردم، دلاک به من گفت : یا سید ! من آنقدررتبت ندارم که  باتوحدیث گویم؛ ولی اگرتو بخواهی که بنده خود را بنوازی، این ازبلندی رأی تو ،خواهد بود.

     به اوگفتم وگمان من این بود که مرا نمی شناسد.توازکجایافتی که من حدیث دوست دارم. گفت : سبحان الله. خواجه راشهرت بیش ازاینست. توسید من ابراهیم بن مهدی هستی که مأمون سراغ دهنده تو را یکصد هزاردیناروعده داده.

    ابراهیم میگوید؛ چون من این سخن ازاو بشنیدم، مروت او به من آشکارشد ورتبت اونزد من افزون گشت، وتمنای ا و را درحدیث گفتن موافقت کردم...

 ابراهیم میگوید: بدره ای که زربسیاردراو داشتم، در پیش او بنهادم واو را وداع کردم وبه

اوگفتم : خواهش من این است که این زرها درمهمات خود صرف کنی،هرکاه من ازاین ورطه خلاص شوم ، تو را پیش ازاینها پاداش دهم.

دلاک بدره زربرداشته وخشمناک به سوی من بینداخت وگفت : یاسید ! اگرمارادر نزدشما منتی نیست،ولاکن ازمروت وجوانمردی است که چون تو بزرگی مرا نواخته، به فدوم مبارک مرا سربلند ساخته، من درعوض خدمتی که مرا فرض بوده است ، ازتو زر بستانم.به خدا سوگند،اگراین سخن دوباره گوئی،وبدره راپیش اندازی،خودرا خواهم کشت.

ابراهیم میگوید : پس بدره زربگرفتم وبازگشتم.چون به درخانه او برسیدم ؛ به من گفت :

یاسید! این مکان ازبرای توازهمه جاامن تراست. تودرهمین جای اقامت کن تا پروردگارتورا فرج عطافرماید.

    من به اوگفتم ، سخن تو را پذیرفتم ، ولی به شرط آنکه از این بدره صرف کنی.اوبه من چنان بنمود که شرط مرا پذیرفت. پس من درخانه اوچند روزی بماندم، ولی ازبدره صرف نمیکرد.

     آنگاه من چون زنان موزه برپای کرد م ونقاب از رخ بیاویختم وچادربسرگرفته، ازخانه او بدرآمدم وسخت همی ترسیدم، تا ا ینکه به کنارجسربرسیدم وخواستم که ازجسربگذرم ناگاه سواری را که پیشترازغلامان من بود، برمن نظرافتاد ومرابشناخت. فریاد برآورد وگفت: همین است آنکه خلیفه مأمون اورا جویان است. این بگفت ودرمن بیاویخت. من مشتی به دهان اسب اوزدم. اورا با اسب به دجله در افکند م. مرمان بدوگردآمدندوبه خلاصی اومشغول گشتند. آنگاه من به رفتن بشتابیدم، تااینکه ازجسردرگذشتم وبه درخانه برسیدم که زنی دردهلیزخانه ایستاده بود. من به اوگفتم : ای خاتون خون مرانگاه دارکه ازخلیفه گریزانم.

     آن زن گفت : برتوباکی نیست. درحال مرا به غرفه بردوبا من ملاطفت کرد. خوردنی و نوشیدنی ازبرای من حاضرآوردوگفت : آیا بیم ازتوبرفت. پس اودراین سخن بود که ناگاه درخانه را به درشتی بکوبیدند.آن زن بیرون رفته ودربگشود. دیدم که خداوند خانه همان مرداست که من اورا به بحرانداخته بودم.اوراسروجبین شکسته وخون همیرفت و ا سب باخود نداشت.

     زن به او گفت : چه حادثه روی داده ؟

مرد گفت : به حکم خلیفه کسی را جویا بودم، ازقضا براوظفر یافتم؛ ولی اومشتی به دهان اسب من زدومرابه د جله درافکند وبگریخت. پس ازآن زن دستارچه به درآورد وسروجبین او را ببست ودربسترش بخوابانید.

    آنگاه  به نزد من درآمده وبه من گفت : گمان من ا ینست که فضیه قضیه توباشد! من به او گفتم : آری منش به دجله افکندم. پس آن زن مرا بنواخت وبه مهربانی بیفزودوبه من گفت : از این مرد برتو بیم دارم.اگربرتواطلاع یابد، برآنچه بیم ازاوداشتی،گرفتارآئی! بهتراین است که خویشتن را نجات دهی. پس من ازاو تاشامگاه مهلت خواستم. گفت : مضایقه نکنم. چون شب درآمد، جامه پوشیدم واز نزد ا و به درآمدم.

     مرا کنیزکی بود به خانه اودرآمدم. چون مرا دید، به حال من بگریست وبنالید وبه سلامت من شکرها بگذاشت ودرحال ازخانه بیرون رفت وچنان بنمود که ازبهرسازوبرگ ضیافت همیرود. من ازهیچ جائی آگاهی نداشتم.

    ناگاه دیدم که ابراهیم موصلی با غلامان وزیردستان همی آید وزنی در پیش روی ایشان است. چون نیک بدیدم، همان کنیزک بود، ومرابه دست ایشان بسپرد.ایشان مراباجامه زنان که دربرداشتم، به سوی مأمون بردند.

    پس مأمون مرا درمجلس عام بخواست. چون به مجلس درآمدم اورا خلیفه خوانده، سلام دادم.مأمون گفت : لاستملک.

   من به اوگفتم : ایهاالخلیفه! فرمان تراست. یابکش ویاببخشای. ولکن درعفو لذتیست که درانتقام نیست...

   آ نگاه مأمون به احمد بن خالد گفت : چه میگوئی؟

 احمد گفت : ایهاالخلیفه! اگرتواورا بکشی تورامثل اوخواهیم یافت؛ واگربروببخشائی، مثل تورانخواهیم دید که به مثل او به ببخشاید. هزارویک شب،جلد اول، صفحه۷۵۵.

 * * *

حکایت چهلم : جوانمردی جوان عرب

 

    یکی ازدزدان عرب حکایت کردکه وقتی دربیابان عربستان به خیمه یکی ازقبایل وارد شدم، درآن خیمه مردی بود درنهایت شجاعت وسخاوت چون دید قصد ماندن دارم، فوراً اشتری به جهت من قربان کرد.

گفتم : برای من یکنفرچراشتری کشتی؟

 گفت : قاعدهء من اینست که به مهمان گوشت مانده،ندهم. چند روزی که درآنجا بودم هر روزبرای من شتری میکشت وگوشت تازه برایم کباب میکرد. وقتی دیدم اودارای اینهمه شتراست که میتواندهرروزیکی ازآنهارابکشد.طمع مرابرآن داشت که درسرفرصت شتران اورا بدزدم.آ ذان صبح قبل ازاینکه میزبان من ازخواب بیدار شود،برخواستم وگله شتراو رابراندم وبردم.چوان اعرابی باخبرشد،به سرعت براثرمن بیامد وسرراه برمن گرفت، چندانکه مرابدید،تیردرکمان نهاد وگفت:سوسماری درآنجاخفته است آیا اورامی بینی؟ این تیررابر،دم اوخواهم زد. تیررا بزد ودم سوسماررا برزمین دوخت.تیردیگری درکمان گذاردوگفت: این تیردوم را برمهرهء پشت سوسمارخواهم زد وچنان کرد که گفته بود.

    تیرسوم را درچله کمان گذاردوگفت: این تیربرای سینه توست.گفتم: نزن.شتران را به تو بازگذاشتم.دست ازمن برداروازمن بگذر.

     گفت: دست ازتوبرنمیدارم ،مگراینکه شتران مرا به جای اولیه خودشان بازگردانی. پس شترهای وی را براندم وبه جایگاه مخصوص رساندم.

    آن مرد عرب بدوی به من گفت: چه چیزترا برآن داشت بااینکه مهمان من بودی ومن چندین روزازتوبخوبی پذیرایی کردم؟ شتران مرا بدزدی وبا خود ببری!

 گفتم : احتیاج مرا وسوسه کرد که به این عمل دست بزنم وآنگهی کاروشغل من این بوده است که ازدزدی امرارمعاش کنم،ازطرفی دیدم که شتران درنظرتوآنقدربی ارزشند که حاضری هرروزیکی ازآنهارا برای یک مهمان قربان کنی.

    گفت: حال که چنین میگویی ونیازداری؛چون حق نان ونمک درمیان است، بیست شتر اختیارکن وباخود ببر. ومن بیست شتراختیارکردم وباخود ببردم. هزارویکشب،جلددوم

 * * *

حکایت چهل ویکم : لالاآخرين عيّاروجوانمردكابل

   پردل گفت: درشبهاي زمستان مردم به مسجد جمع ميشدند،ويك ميرزا داستانهاي شاهنامه  وهفده غزل وقصه‌هاي عيّاران سيستان راميخواند وهمه سراپاگوش ميكرديم وبه وجد می آمديم ودربين ما،لالا- منظورامیرحبیب الله کلکانی است بسيارتربه اين قصه‌ها دلباخته بود.

 يك شب خواجه با اوحكايتي ازجوانمردي سيستانيان را چنين بيان كرد: پس ازسقوط دولت

صفاري، احمد ساماني درسيستان يكي ازفرزندان نيمروزرابنام اميربوجعفرسيستاني والي

تعيين كرد.

    اميربوجعفرپس ازچندي تحفه وهدايا بخدمت اميرخراسان دربخارا فرستاد ودو نفر از سرداران لشکرخودرا كه بنام طاهربوعلي ومحمد حمدون بود بدانجا اعزام داشت.

     روزي اميربخارا درريگستان دوازده سوارجرارجمع كرد تاگوي زنند.طاهربوعلي و محمدحمدون لشگري نيزحاضربودند.اميرخراسان حاجبي را فرمان داد؛ كه به ميركان سگزي بگوي تا آنها هم گوي زنند. حاجب دستورشاه را به آنها گفت.طاهربوعلي ومحمد حمدون خدمت كردند وگوي زدند، چندانكه از دوازده هزارسوارخراساني گوي بردند. سپه‌ سالارخراسان كه مرد عرب بود به پارسي گفت : آباد باد شهري كه چنين مردمي دارد.!

     محمد حمدون گفت : كمينه سواران آن شهرمائيم وما را ياراي آن نباشد كه پيش سواران ملك نيمروز به ميدان برويم. ازجواب آن اميرخراسان خشنود گشت وهردو را خلعت ومال بي‌اندازه داد و فتيك خادم را به طاهربوعلي بخشيد.

    كارطاهربن حسين ‌بن‌علي بن‌ليث از آنجا بالا گرفت واميرخراسان اورا بجنگ امير ماكان به گرگان فرستاد. اميرطوسي و عبدالله فرغاني را بزيردست اوداد. طاهربوعلي با سپاه خويش روان شد وجنگ سخت كرد تا ماكان شكست يافت.

     اميرطاهر كسي را اجازه نداد كه به سراي اميرماكان تجاوزنمايد. بلكه ضرورت آن هارا بيشترساخت. اميرماكان به طبرستان رفت وازآنجا به تركستان شد. سواران زياد گرد آورد وناگهاني دشمن را غافلگيركردوشبيخون زد. اميرك طوسي وعبدالله فرغاني وفتيك خادم وابوالحسن كشني كه حاجب الحجاب بود با سپاه خويش فراركردند.اماطاهربوعلي باتني چند ازمردان سيستان خويش مقاومت كرد تابه اسارت رفتند.اميرماكان اسرا را در قفس آهنين كرده به زندان انداخت.اماسخت متأسف بود كه اگرمن بوطاهررا ميديدم، به اوخدمت ميكردم.

     روزي خادم ماكان به زندان ا ندرشد. اميرطاهررا بديد وبشناخت وشتابان به نزد امير ماكان آمد وگفت : طاهردربند تست.

 اميرماكان به نفس خويش بزندان رفت واميرطاهربوعلي را زمين بوسه كرد وعذرها

خواست كه ازبند تو اطلاع نداشتم. اورا بياورد وبجاي خويش بنشاند وخود بخدمت بايستاد. ازاميرطاهرخواهش كرد: تو اميرباش ومن سپه ‌سالارت.

      طاهربوعلي گفت : نيكوگفتي كاري كه من در حق تو كردم و بسراي تو بجا آوردم، اين ميراثي بوده كه ازاجداد من به من رسيده، چه آنها كه جهان گرفتند، هرجا كه به سراي آزاد مردان رسيدند،همان كردند. اين عادتي بودكه من ازنياكان خويش نگهداشتم. تو نبايد كسي را كه نپروريده يي به او اعتماد كني.

 اميرماكان گفت : فرمان تراست.

  اميرطاهررخصت يافت وبه خراسان رفت. به يك منزل بخارا چون رسيد به اميرنامه كرد . اميرخراسان خود به پذيرايي او برآمد واورا سخت نيكوداشت. محمود زابلي كه اين حديث شنيده بود گفت : اي كاش او زنده بود تا اورا ميديدم.

    لالا ازشنيدن اين قصه چنان به وجد آمده بود كه فرياد زده گفت : چه پدراني داشتيم همه جوانمرد وكاكه. حبيب الله  ازآواني كه به شهرت نرسيده بود يك جوانمرد وعيّاربود.

     روزيكه قدرت را به دست گرفت و دربازارسركشي ميكرد، مردي كهن‌سال نزديك شد واورا نفرين كرد كه توخود را مسلمان ميداني، ولي مردان تو، امروزپسرمرا كه جوان مسلمانيست بخاطرزيبايي او، او را بردند. لالا سخت متاثرشد وبه محافظين خود گفت : با اين پدرمن برويد و فرزند اورا با هركسي كه چنين كاركرده است بياوريد.

    حبيب‌الله ازشنيدن اين سخن گردش را قطع كرده وبرگشت. محافظين او فرزند آن ريش ‌سفيد را از اتاق چند نفرعسکر كه به سازوآوازمشغول بودند گرفتاركرده، نزد اوآوردند. لالا كه ازشدت خشم ميلرزيد، آنها را دشنام داده گفت : مملكت را گرفتم تا مردم آرام زنده

 گي كنند وشما برخلاف امرخدا ورسول چرا چنين كرده‌ايد؟

    سرهاي عسکرها پائين افتيده وچيزي نگفتند.حبيب‌الله هرپنج آنرا به گلوله بست. مرد درپايش افتاد. لالا گفت : پدر تومرا ببخش كه چرا پادشاهي كنم و ازحال ملت خود بيخبر باشم.

     احمدالله پدرلالا كه سقاي غازيان بود بعد ازرسيدن قدرت پسرش درارگ زنده‌گي ميكرد ودرمجالس میبود‌. كسانيكه به خدمت اميرمیآمدند احمدالله به احترام ازجايش بلند ميشد و ازمهمان پذيرايي ميكرد. يكروزهرقدراشخاص كه بدربارآمدند، احمدالله ازجايش برنخاست.لالا كمي متأثرشد وبه پدرش گفت كه هميشه تو ازمردم پذيرايي ميكردي، اما امروز در مقابل مردم بي ‌اعتنا بودي و ازجايت شورنخوردي.

     احمدالله به بيرون اتاق اشاره كرد وحبيب الله به آن سوي نظركرد، چيزي نديد و باز تكراركرد. آخرپدرش شال ازدورش دوركرد ونشان داد كه لخت وعريان است و ايزار خودرا شسته ، وبالاي بته انداخته است ، تا خشك شود. حبيب‌الله از اين حركت خويش ، پشيمان شد.

     شيرجان وزيردرهمين اثنا ، گفت : كه يك ، دو دست كرته و ايزاربراي پدرت تياركن.

حبيب‌الله درجواب گفت : كه تخت را براي اين نگرفتة‌ام كه ازحق مردم به پدرم كرته و

ايزاربسازم.

     لالا تمام زمينهاي داخل ارگ را گندم وتركاري كشته بود تا مردمانش بيكارنبوده و در

وقت تفريح و استراحت بالاي آن كار كنند و حاصلش را بردارند تا خرج ارگ برسد.

    روزيكه سردارشاه ولي خان به كابل آمد وارگ محاصره گرديد، يكي ازنايب‌ سالاران او بنام اكرم پغماني به تحت تاثيرشاه وليخان قرارگرفته وعده قتل حبيب‌الله را داده و به طرف ارگ روان شد. همينكه به دروازه كه بنام كلكين ياد ميشود، رسيد، خودرا معرفي كرد ومحافظ در را برويش بازكرد. اكرم پغماني هم كه ازمردمان نامي بود ازدهن دروازه كلكين بالاي حبيب‌الله صدا كرد. وخواهرزاده لالا برآمد، ديد كه اكرم است وبه جنگ آمده است. اكرم خطاب به خواهرزاده لالا گفت : بگو كه خودش برآيد. حبيب‌الله شنيد وسراسيمه برآمد. اكرم فيركرد. ولي به حبيب‌الله اصابت نكرد و بازوي خواهرزاده اورا خراشيد.

     حبيب ‌‌الله ديگرموقع فيربه اكرم نداده، صدا كرد: اكرم بگيروتيراو را دوخت وحبيب ‌الله واپس برگشت.

    حبيب ‌الله درجنگهايي كه بخارائيان باروسها كردند، اشتراك داشت ورشادتهايي ازخود نشان داد كه مورد پاداش گرديد. حبيب‌الله دزداني كه برضد دولت اماني بودند، نابود كرد. اما عوض اينكه اورا پاداش بدهند،زنداني نمودند. حبيب ‌الله عناصرخائن به وطن كه برضد امان‌الله بودند به نام او كه كافرشده است تحريك كردند.

حبيب ‌الله اززمره عيّاران و جوانمردان و آخرين كاكه كابل وياعيّارسيستان است وقصه‌ها وداستانهاي جوانمردي اوزياد است. یادداشتهاوبرداشتهای ازکابل قدیم، نوشته محمدآصف آهنگ، چاپ آلمان، سال۱۳۸۴.

 *****************

آئین عیّا ری و جوانمردی

داکتر غلا م  حيد ر  يقين

قسمت بیست وسوم

شوالیه های اروپا

نمیخواهم ادعا کنم که شوالیه های اروپا دنباله همان عیّاران وجوانمردان خراسان دوره اسلامی است،مگرمیپندارم که اکثرنشانه هاواثرهاوویژه گیهای این گروه مردمدارومردم دوست را میتوان دربرخی ازشوالیه های مغرب زمین نیزبه خوبی مشاهده کرد.

پژوهشگرفرانسوی دیلیک لیوز به این اندیشه است که اصول وقواعدی که در شاهنامه فردوسی بازتاب یافته،درپیدایش آئین جوانمردی درغرب تأ ثیرگذاربوده است که این پندارش باری دیگرتوسط خاورشناس فرانسوی به نام کاسی دی پیرسوال نیزمورد تأئید وتصدیق قرارگرفته است.

دانشمندوادب شناس هندی جهانگیرکایه جی ظاهرأنخستین پژوهشگریست که برخی ازداستانهای شاهنامه فردوسی راباداستانهای جوانمردی دراروپامقایسه نموده وبه این نتیجه میرسدکه عده یی ازسیماها،قهرمانان،پهلوانان وجوانمردان شاهنامه هم مانندیهای دارد،با شخصیتهای که درداستان ایلیاد واودیسه هومربازتاب یافته است.

ازگفته های یادشده میتوان به این نتیجه رسیدکه که فرهنگ وادبیات مشرق زمین همچون درختی گشن بیخ بسیارشاخ توانسته است،درمیان ملل جهان ازاهمیت وارزشی خاص بر خوردداربوده ودردورترین نقاط جهان تأثیرگذارباشد،همچنانکه ازادبیات جهانی تاثیرات فراوانی راپذیرفته است.

درکتابهای تاریخی وآثارداستانی وحماسی ورمانهای ادب غرب مابه واژه شوالیه برمیخوریم که بازتاب دهنده اصول،ویژه گیهاوخصوصیات جوانمردان وسلحشوران جامعه اروپایی دردرازای تاریخ است.

  واژه شوالیه که درزبان انگلیسی به نامهای :((Shvalie،(Knight) و(Cavalier) یادمیشود،به معناهای مانند : قهرمان،نجیب زاده،سلحشور،سوارکار،شهسوار،مغرور،رشید

ودلاوربوده ویکی ازلقبهاودرجه های شایسته گی ولیاقت دراموررزمی،شجاعت وخدمت گزاری است.

    شوالیه گری درکشورهای اروپای شرقی وغربی به رسم وآئینی گفته میشدکه جنگاوران زرهپوش وسواره،چه درمیدانهای نبردوچه درخارج ازآن میبایست رفتاروسلوک خود را براساس آن تنظیم میکردند.

   به روایت تاریخ درحدود بیست وهفت سال قبل ازمیلاد،نخستین حکومت امپراتوری روم توسط اگوستوس بنیادگداری شدکه درحقیقت دوران ثبات سیاسی وشکوه وجلال فراوان بوده وتقریبأ به مدت دوصد سال طول کشیده است. دراین مدت این امپراتورروم است که درقسمتهای مدیترانه وبخش اعظم اروپای غربی حکومت میکند.شهروندان رومی ازیک قانون وفرهنگ مشترک برخورداربوده وزبان مشترک تمامی شان زبان لاتین است.

    درحدودسال۴۵۰میلادی رومیان باستان سرزمین انگلستان را ترک کردندودرعوض آنهاتعدادزیادی ازمردم شمال اروپادرآنجااقامت گزیدند.این مردم به گونه عموم به چهار قبیله بزرگ،مانند: آنگلها،یوتها،فرزینها،وساکسونها تعلق داشتندکه بعدهاساکنان آنجا رابه نام انگلوساکسونها یاد نمودند.

    دراروپای غربی قرون وسطی راکه ازسالهای۵۰۰ میلادی که سقوط امپراتوری روم است وتاسالهای ۱۵۰۰بعدازمیلاد دوام مییابد،به نام عصر فئودالیسم یاعهد شوالیه گری یادمیکنند.دراین دوره کاری که انسانهاومردم انجام میدهند ولباسی راکه می پوشندو

منطقه ومحل زیست شان همه وهمه بسته گی به جایگاه وموقعیعت اجتماعی آنهاست.به این

معناکه درمجموع تمام دهقانان وافراد کم زمین وبی بضاعت جامعه درسطح پائین اجتماعی زنده گی بخورونمیری داشتند وبالعموم درقریه هاوروستاها بسرمیبردندودرروی زمینهای اربابان وصاحبان زمین که به نام تیول یاد میشدند،کارمیکردند.مزدزحمتکشی این افراد واشخاص نیزبه جیب افرادپرقدرت وتوانمند میرفت وبه اصطلاح امروزی ازگاو،موئی به دهقانان داده میشد.

    دهقانان کم زمین درلباس وپوشاک ومسکن وطرززنده گی ودیگرآداب اجتماعی هم از پولداران وثروتمندان فرق داشتند.اینگونه مردم لباسهای خشن پوشیده وکفشهای چوبی در پای میکردند.آنهاباخوردن شلغم،شوربا،لوبیا،ونانهای سیاه ونوشیدن بیررقیق وبا فلاکت و تنگدستی زنده گی خودراادامه میداند وحق انتقادوشکایت نداشتند.مگربرعکس اربابان و اشراف زاده گان وصاحبان زمین دارای قلعه ها وخانه های مجلل وبزرگ بوده ولباسهای گران قیمت که ازپارچه های نفیس ابریشم ویامخمل تهیه شده بود،می پوشیدند.این صاحبان زروزور،نان سپید میخوردندوبه جای بیررقیق، انواع شرابهای مدهوش کننده مینوشیدند.

     درقرون وسطی که بیشترپژوهشگران ومحققان وعالمان تاریخ ازآن به نام دوران:      ظلمت وتاریکی یادکرده اندوتاسده چهاردهم آغازعهدرنسانس ادامه یافت، دوران

ظلم،بیدادگری،چوروچپاول،خودکامه گی، بی ایمانی وزورگویی بوده،وجامعه انسانی این منطقه کره خاکی به انواع شرارتهاوخودسریها وفساداجتماعی واخلاقی دست وپامیزده و افراد زورگوی وقدرتمند دارای تمام نعمتهای مادی ومعنوی بودند.

    دراین دوران دین،مذهب،کلیسا وراهبان عیسوی تمامی به خدمت غول سرمایه بوده وبه گونه های مختلفی،تهیدستان وبینوایان رابه خدمت خویش اجیرمیگیرند. مسیحت بساط علم،حکمت وفلسفه رادرتمام اروپا برچید ودرنتیجه تمدن غرب به تدریج دچارانحطاط فراوان شد واین حالت به مدت ده قرن تمام عالمان،فیلسوفان ودانشمندان را به انزوا کشانید.

    علت پا گذاشتن اروپای غربی به دوران قرون وسطی را میتوان دردوعامل جستجو و خلاصه کرد: نخست آنکه امپراتوری روم بافعالیت فلاسفه ودانشمندان علوم عقلی سرناساز گاری داشت وهواخواهان دربارنمیخواستند که حکمت وفلسفه رشد کند. دودیگر: مسیحت

وکلیسای متحجرومراکزدینی وابسته به آن ،همه چیزرادردست گرفته ودرتمام اموردینی ،

اجتماعی،اقتصادی وفرهنگی دخالت کردوجامعه راازرشد طبیعی آن بازداشت.

    یکی ازحادثات وواقعه های مهم قرون وسطی بروزجنگهای صلیبی است که مدت ۲۰۰ سال طول کشید.دراین جنگها،کلیسا رول مهم داشت ومردم رادرجنگ تشویق وترغیب می کرد،وهمین امرباعث آن شد که مردم ازکلیساودین رویگردان شده ودرنتیجه اروپارا به سوی عصرروشنگری سوق داد.

   قابل یادکرداست که درهمین زمانیکه دراروپا دوران افول فرهنگ،علم وفلسفه بوده در کشورهای مشرق زمین وبه ویژه دربلاداسلامی روندی معکوس درجریان بوده است؛بدین معناکه دراین کشورهازمینه های علوم عقلی ومعرفتی مانند:ریاضی، نجوم،ستاره شناسی ادبیات،فلسفه وعلوم پزشکی موجود بوده ودانشمندان وشاعران بزرگی همچون شمس الدین

محمدحافظ زنده گی میکرده اند که با دودانشمند غرب چون: بوکاچیو و دانته معاصروهمزمان بوده است.بااین همه،عصرقرون وسطی درسال 832 هجری وبا فتح قسطنطنيه،به دست سلطان محمد دوم عثمانی ومعروف به فاتح، پایان یافت.به اين ترتيب دست غرب موقتاازسلطه مستقيم برشرق كوتاه شد.عمرامپراتوری روم شرقی (بيزانس) در حالی پایان یافت،که قلمرو آن تنها به چند سرزمين دربالكان وگوشه كوچكی ازآناتولی محدود بود. محمد فاتح، پس ازتصرف قسطنطنيه، به پيروان همه اديان آزادی كامل داد و دستورداد که انجيل را به زبان تركی ترجمه کنند وحكومت شهرهای متصرفه دربالكان و آناتولی غربی را به حكام محلی سابق سپردوبه تأسيس مدرسه ودانشگاه وتأليف وترجمه كتاب همت گماشت و تلاش بسياركرد كه اديبان ودانشمندان فراركرده ازقسطنطنيه را در جريان محاصره به اين شهربازگرداند.

    قرون وسطی ۱۰ قرن طول كشيد و سپس قرنی جديد آغازشد كه عصررنسانس (تجديد حيات علوم وادبيات وفلسفه وهنر) وروشنگری دراروپا بود.انتشاركتابهايی كه دانشمندان    بيزانتيوم درجريان محاصره قسطنطنيه باخود به ايتاليابرده بودند،عامل عمده آغاز رنسانس شناخته شده است. برای معلومات بیشردراین زمینه، رجوع شود به، شبکه پیام

مورخ سه شنبه،۸-۳- ۱۳۸۴خورشیدی.

    درقرون وسطی شوالیه های جوانمردابتدا به خدمت عامه مردم بوده وکوشش میکردندتا

بتوانندبرای همنوعان خویش کمک ویاری رسانند. این شوالیه ها مردمی بودند آزاده،خوش پوش،بامعاشرت،مردمدار،جوانمردوسخت پایبند نام ونشان،که درپیمانداری ونیک عهدی وراستگویی درمیان عامه مردم مشهورومعروف بوده وآنچه را که میگفتند،درعمل پیاده میکردندوازمردم آزاری ودروغگویی وآسیب رساندن به دیگران دوری می جستند.

    یکی ازخصایل شاخص شوالیه هاروحیه سلحشوری ورزم جویی آنهاست،که ازاین نگاه باجوانمردان وعیّاران خراسان دوره اسلامی درمشرق زمین،هم مانندبودند.جنگیدن به خاطربه دست آوردن افتخارات ودفاع ازنوامیس ملی وارضی ازجمله اهداف عمده شوالیه ها به شمارمی آمد.شوالیه های قرون وسطی دراروپا به خاطرنگهداری آماده گیهای رزمی خود بعضی اوقات به پیکارهای نمایشی وتمثیلی میپرداختند؛ چنانکه درسال ۱۱۸۰ میلادی درمنطقه به نام لینی سورمارنه که درفرانسه موقیعت دارد؛ به تعداد سه هزارازشوالیه که براسپهای تیزروسواربودند،دریک پیکارنمایشی بایکدیگربه مبارزه تن به تن، پرداختند.

   شوالیه های اروپا،مانند جوانمردان آریانای کهن درمسابقات رزمی وجنگهای تن به تن نیزازخود دارای آداب،اصول وقوانینی اند که همه شان  مکلف به پیروی ازآن اصول بودند  درمسابقات شمشیرزنی که ازهنرهای اصلی هرشوالیه بود،باید ازشمشیرهای بسیارکند استفاده میشد؛ ودیگراینکه اگردراثنای جنگ، کلاه یک شوالیه به زمین می افتاد،شوالیه غالب حق نداشت که بررقیب خود حمله نماید.

  درقرن ۱3میلادی علایق ورابطه شوالیه ها کم کم ازمردم عامه وکم درآمد جامعه ضعیف

شده رفت ودرنتیجه کارشوالیه ها چنان بالاگرفت که آنهانیزازجمله طبقه اشراف واعیان جامعه اروپا قرارگرفتند؛چنانکه قلعه هاوخانه های مجلل شوالیه ها تاامروزنیزدرسرتاسر اروپا موجود است. دراین دوران شوالیه هادارای زنده گی مرفه وعالی بودندوبعدها کار شان به جایی رسید که درپارلمانها ومجلس اعیان نیزراه یافتند، چنانکه درحدودسال۱۲۶۵ میلادی یک اردانگلیسی به نام سیمون دومونت فوت کوشش فراوان نمودتاتوانست که تمام نماینده گان شهرهارا که متشکل ازثروتمندان،روحانیون پرقدرت وبه ویژه نماینده شوالیه هارا دورهم جمع کند وآنهارا درمجلس قانون گذاری وپارلمان فرا بخواند.

 

آموزشهای رزمی ودرجه های شوالیه ها

   شوالیه های اروپا نیزمانند جوانمردان مشرق زمین،ازخوددارای تمرینها درجه ها،القاب ومراتبی بودندودرمجموع به سه درجه تقسیم میشدند؛ مانند:   

۱- نوآموز

۲- زره دار Squire

۳- شوالیه

    پسریک شوالیه که درحقیقت ازجمله طبقه اشراف به حساب میآمد،آموزش شوالیه گری را ازسن هفت ساله گی آغازمیکرد. دراین زمان رسم چنان بود که این پسرنوجوان برای یاد گرفتن آداب واصول شوالیه گری باید به قلعه شوالیه دیگرمیرفت ودرآنجا رسم وآئین شمشیرزنی،نیزه زنی، شکارواسپ سواری وسوارکاری را میآموخت وازآن گذشته درآن قلعه،رسم ورسوم مهمانداری ومهمان نواری را یاد میگرفت،که همین دوره،مرحله نو آموزی بود.

    هرگاه نوجوان به سن۱۴ساله گی میرسید،برایش درجه زره دار داده میشد.دراین زمان جوان تازه وارد،حق داشت که به خدمت یک شوالیه نام آورقراربگیردودرمجالس ومحافل اوشرکت کند.

درسن ۲۱ساله گی زره دارطی آزمایشهای سختی به مرحله شوالیه ارتقاپیدامیکردواین آزمایش چنان بودکه با تیغه شمشیربرروی شانه های آن شخص زره دارکوبیده میشدواو بایدازخودمقاومت وپایداری نشان میدادوآنگه شوالیه شناخته میشد.

زنان شوالیه نیزمجبورومکلف بودند تامهارتهای را چون : سوارکاری واسپ سواری بیاموزند،به دلیل آنکه گاهی اتفاق می افتاد که شوهرش برای به دست آوردن افتخاری به سفرطولانی میرفت ودراین وقت ضرورت بود تا خانم خانه ازقلعه ودم ودستگاه شوهرش دفاع کند.دخترهابالعموم درسن ۱۴تا۱۶ساله گی ازدواج میکردندوهریک ازدخترخانمها کوشش میکرد، تاشوهرش، شوالیه نام آورباشد،واین مایه افتخارش شمرده میشد.

 

نشانهاوسرگرمیهای شوالیه ها

  شوالیه ها به صورت عموم درهنگام رزم وپیکار،چهره خود را درزیرکلاه آهنی خود

پهنان میکردند.دراین وقت برای آنکه درجه ومقام آنهابرای دیگران معلوم شود،ازنشان

مخصوصی که بیانگرموقف اجتماعی شان بود،استفاده مینمودند.این نشانهادرروی ردای که مانندزره بود،دوخته شده که درمیدان جنگ بسیارمهم بود.امروزدرکشورهای اروپایی این نشانهاموردبه کاربردزیاد دارد،چنانکه درفرانسه وانگلستان نشان شوالیه ملی لیاقت برای اشخاص وافرادصاحب نام درعرصه های مختلف فرهنگی داده میشود.

   یکی ازسرگرمیهاوتمرینهای شوالیه ها شکارباشه بودکه درمراسم ویژه ودرحهضور شوالیه های دیگرصورت میگرفت ومردم به تشویق وترغیب آنهامیپرداختند.درشکارکردن این پرنده چنان رسم بودکه باید دراثنای پروازصیدمیشدوهریک ازشوالیه ها که درشکار کردن مؤفق بود،جزافتخاراتش به حساب میآمد.شوالیه ها درشمشیرزنی،اسپ سواری و سوارکاری ونیزه زنی وجنگهای تن به تن مهارت زیادداشتندودراین موارد به نمایشها و مسابقات رزمی دست میزدند.این نمایشات رزمی درحهضورمردم وبه اشتراک اشرافزاده  گان واعیان وطی مراسم خاص صورت میگرفت وهرشوالیه که برنده میشد،ازطرف دربار برایش جایزه تعیین میگردید.جایزه که برای قهرمان غالب داده میشد یااسپ ویا شمشیر طلاکاری شده بودویااینکه ازطرف درباربه لقبی مفتخرمیگردید واین لقب افتخاری موقیعت وپایگاه اجتماعی اورا تعیین میکرد.

عشق درمیان شوالیه ها

   یکی ازخصوصیات دیگرشوالیه های که درجنگهاشرکت میکردند،آن بودکه شوالیه در هنگام سفر روبان قرمز که درحقیقت نواریاروسری معشوقش بودبه رسم یادگاری با خودمیداشت،که این نشانه درروحیه رزمی وجنگی وی زیادمؤثربودوشوالیه هابدان حرمت تمام میگذاشتند.دراین زمان دختران دم بخت که ازجذابیت وزیبایی برخورداربودند کوشش میکردند، تاتوجه شوالیه هارا به خود معطوف سازند.گاهی نیزچنان اتفاق می افتاد، که شوالیه ای به دختری زیباروی دل ببند وبه خاطربه دست آوردن وی با مشکلات زیادی دست وپنجه نرم کند وبارقیبان خویش تا سرحد مرگ مبارزه کند.اگراین شوالیه به رقیب خودپیروزمیشد،درآن صورت دخترموردنظرش مجبورومکلف بودتابه عاشق دلسخوته اش جواب مثبت بدهد. دراین مورد ضرب المثل مشهورومعروفی است که میگویند: یک 

شوالیه نمیتواند بدون معشوق باشد.

شوالیه ها بنابه عادت درتمام مجالس ومحافل سروروخوشی وچشنها واعیاد وسالگره ها وعروسیهای دختران اشراف واعیان شرکت میجستندودرآنجا ازطرف زیبارویان به رقص وپایکوبی دعوت میشدندوبعدازآنکه دختردلخواه ومورد نظرخویش را می یافتند،با وی عروسی میکردندویااینکه به گونه معشوقه باوی دوست ورفیق میشدند وگویا داشتن محبوب ومعشوق یکی ازجمله افتخارات هرشوالیه محسوب میشد. بعضی وقتها نیزچنان اتفاق می افتاد که شوالیه یی ازیک دختر خانم اشرافی که قبلأ معشوق وی بوده،رویگردان شده وبه دختری روستائی ناداروفقیرازدواج نماید وتاآخرعمربا وی زنده گی کند وبا آن دختروفادار  باقی بماند؛وبه همین دلیل است که دراروپا بعدها نوشتن پیرامون عشقهای شوالیه ها رونقی تمام یافت وپژوهشگران وداستان نویسان ومحققان عرصه هنروادبیات دست به نوشتن اثر های جالب پرمحتوا وماندگاری زدند وسینماگران اروپا برخی ازاین داستانهای عاشقانه ویا حماسی ورزمی شوالیه هارا کارگردانی وبه روی پرده سینما آوردند.

     ازداستانها ورمانهای مهمی که درمورد شوالیه ها به نگارش آمده،میتوان ازکتابهای  چون : شوالیه دارمانتال نوشته الکساندردوما ،به ترجمه حبیب شوقی ، چاپ سال    ۱۳۷۱خورشیدی ازانتشارات گوتنبرگ؛ شوالیه خسیس ازالکساندرپوشکین که د ر سال۱۸۳۰میلادی نوشته شد،و شوالیه ناموجود نوشته ایتالوکالوینو،وعشق روستایی ازامیل زولا؛ ورمان پرآوازه میگوئیل دوسروانتس زیرنام   دون کیشوت   وصدها رومان وداستانهای ازمبارزات وقهرمانیهای شوالیه ها،نام برد؛ به گونه نمونه میپردازم به معرفی محتوا یک فیلمنامه درمورد شوالیه ها وداستان گونه ای ازچگونه گی  عشقهای نوع عشقهای شوالیه یی وفشرده رمان دون کیشوت وامیداست که مورد طبع صاحب نظران ودلبسته گان وهواخواهان آئین شوالیه گری قراربگیرد.

 

خلا صه فیلم شوالیه های قرون وسطی

    این فیلم ازساخته های پلمک گیلان فیلمسازمشهوردنیای سینماازاهل اسکاتلنداست وگویا موضوع  قصه فیلم درسده دوازدهم میلادی درقلمروحاکمیت انگلستان رخ داده است. دراین فیلم قهرمانان،اشخاص وکرکترهای که رول مهم دارند،چهارنفراند که هرچهارشان ازتیپ شوالیه هاهستند. دراین فیلم دیده میشودکه قهرمانان درهرجنگی که شرکت میکنند، فاتح بوده وهمیشه درخط مقدم جبه جنگ قراردارند وپیروزمندانه وباافتخاربرمیگردند.

    دراین زمان است که هنری پادشاه مقتدرانگلیس برای این چهارشوالیه هدایت میدهد که برخلاف گذشته،قهرمانان به ماموریت صلح بروند وبااسقف مشهورومعروف، که با پادشاه انگلیس سرناسازگاری دارد، قرارداد صلح امضانمایند.

شوالیه ها به سوی هدف مقدس خویش حرکت میکنند،مگرخلاف میل وتوقع شان،نه تنها که قرارداد صلح امضانمیشود، بلکه اسقف شورشی ازدست شوالیه ها به گونه اتفاقی کشته می شود.شوالیه ها بعد ازاین واقعه مجبورمیشوند که ازنزد هنری پادشاه انگلیس فرار نمایند وبه سمت قلعه دورافتاده حرکت کنند،ولی مردم که اسقف سرشناس را حرمت می گذارند،این چهارشوالیه را تعقیب نموده ومیخواهند که آنهارا به قتل رسانند که درحقیقت بخش اساسی این فیلم چگونه گی فرارهمین چهارشوالیه است وعاقبت کارایشان...

 

عشق روستایی

   قبلأ یادکردم که درمورد چگونه گی عشق شوالیه ها داستانهای زیادی توسط داستان نویسان غربی به رشته تحریردرآمده است؛ که داستان عشق روستایی نوشته امیل زولا نویسنده سرشناس ازآنجمله است. این داستان اصلأ به زبان انگلیسی نوشته شده و به زبان فارسی نیزترجمه گردیده است ؛ داستان اینگونه آغازمی یابد:

* * *

    روزی در فصل خرمن، شوالیه ای نجیب زاده بقصد شکاردردشتهای وسیع اسپ می تاخت ودوسگ تازی وی نیزهمراهش بودند. ناگهان چشمش برخرگوشی افتاده وسگها را رها کرد،اماخرگوش وحشتزده بطرف خرمنی گریخت و زارعی حیوان را گرفت.

شوالیه گفت : زود خرگوش را بده بمن. مرد زارع اطاعت کرد، وشوالیه دستی برسرخر گوش کشید وبا خود فکرکرد، بهترآن خواهد بود که آن حیوان زیبا را به خانمی نجیب زاده که مدتها روی خوش به وی نشان نداده ومرحمتی نکرده بود، تقدیم نماید.

    درطول راه به دهی رسید وچشمش بردختری روستائی افتاد که نزدیک به جاده در آلاچیقی نشسته بود. شوالیه اسپ خود را متوقف ساخت ومؤدبانه سلام کردوآن دخترگفت : عالیجناب ! آن خرگوش راازکجابدست آورده اید؟ چقدردلم میخواست که یک خرگوش داشته باشم. آیا آنرا میفروشید؟

    شوالیه مکثی کرد،وبه وجاهت زیاده ازحد آن دختراندیشید وگفت : دخترزیبا ! اگرواقعاً طالب آن هستی،مال توست. دخترک مشتاقانه گفت : اگربتوانم قیمت آنرا بپردازم،امروز را، روزخوش  دایمی خواهم پنداشت. شوالیه بیدرنگ گفت : من این خرگوش را درازای عشق تو، تقدیم خواهم کرد.

دخترک متحیرانه گفت : عشق من؟ این دیگرچیست؟

    لحظه ای ابروان خود را به هم گره کرد،آنگاه باامیدواری گفت : قربان ! من سه انگشتر طلاوچند قطعه جواهرویک کمربند سرخ وسفید ابریشمی دارم واگرشما حقیقت را میگوئید وواقعاًمایل به فروش خرگوش خود تان هستید،من تمام آنها را بشماخواهم داد.

شوالیه جواب داد که : هیچکدام ازاینها را نمیخواهد، بجزعشق وی.

دخترک گفت : این چیزی است که من ندارم.

ــ اجازه بدهید که جستجو کنم، تا شاید آنرا بیابم.

دخترک لحظه ای مردد ماندوبعد خنده کنان گفت :

خوب، خوب. پس خرگوش را بدهید ودنبال عشق من بگردید. شوالیه نگاهی به اطراف انداخته وپرسید که آیا کسی درآن حوالی هست یا خیر؟

دخترک که چون کبوتری پاک وعفیف وساده بود، گفت : آه نه، مادرم وتمام خدمه برای عبادت به کلیسا رفته اند.

    شوالیه بشنیدن این حرف، ازاسپ پیاده شده و افسارحیوان را بست وشاهین خود را بر زمین نهاد. آنگاه دخترک را داخل آلاچیق نموده وخرگوش را بوی داد. دخترساده لوح خرگوش را بسینه فشرد وفریادی ازروی شادی برآورد. آنگاه متبسمانه گفت : واینک باید عشق مرا بگیرید.

    شوالیه پیش رفت و لبهای وی را بوسید ودیری نگذشت که مزد خود را دریافت کرد و چون ازجابرخاست تا برود،چشمهای دخترازفرط حیرت فراخ شدندوگفت :

آه سرورمن ! آخردرست نیست که شما بدون پیدا کردن چیزی که میخواستید بروید، آخردر

  مدتی چنین کوتاه چگونه میتوانید مطمین شوید؟ لطفاً بیشتربگردید؛ زیرا من طالب معامله ای عادلانه هستم.

    مردجوان اطاعت امرکرد،اماچون وقت جدائی رسید، دخترک دست دورگردنش انداخت وبه آرامی گفت: بااین زودی نروید. آخراگرپیش ازیافتن عشق من ازاینجابروید گناه خواهد بود.

ای سرورگرامی ! تمنا میکنم بازهم بگردید.

    شوالیه باردیگراطاعت کردوآنگاه سواربراسپ خود شد. دخترک بدنبال اونگریسته و فریاد زد: آخرچرا چیزی با خودتان نمی برید؟ چرا عشق مرا نمی برید؟

شوالیه خنده سرداده ودورشد.

موقعیکه مادرآن دختربه خانه برگشت، دخترک پیش دویده وخرگوش را نشان داد.

مادرش پرسید،اینرا ازکجا پیدا کرده ای؟

    دخترک حکایت معامله خود را تعریف کردوبا حیرت متوجه شد که مادرش جیغ می کشد. پیرزن سپس چنگ به موهای دخترزده ودومشت برسرش کوبید وگیسوهایش را کند. دخترک برگشته ودرحالیکه میگریست،ازخانه گریخت وزیرلب گفت : پس شوالیه عشق مرا با خودش برده!

  دخترک همه روزه کنارآلاچیق می ایستاد وامیدواربود که بازهم گذرشوالیه ازآن حوالی بیفتد. روزسوم آن مرد پدیدارشدودخترک ویرا صدا زد وگفت : قربان عشق مرا پس بدهبد. ازوقتی که عشق مرا برده اید،روزگارم سیاه شد. مادرم موهایم را می کند وصورتم را می خراشد. خواهش میکنم خرگوش خودتان را بردارید وعشق مرا پس بدهید.

    شوالیه که جزاین چیزی نمیخواست،واردآلاچیق شد ویک باردیگرعشق دخترک را پس داد وهنگام رفتن خرگوش را هم به رایگان به اوبخشید؛ تا مبادا دراین معامله مغبون شده و احساس زیرکی کند. دخترک نزد مادرش رفت تا مژده این کاررا بدهدومجدداً بالت وکوب های مادرمواجه شدوسخت حیرت کرد.

یک سال گذشت وشوالیه تصمیم گرفت که ازدواج کند،ودخترنجیب زاده وزیباوباهوشی را پیدا کرد ،که ثروت هنگفتی داشت. مراسم عروسی مجلل برپاگشته ، وتمام بزرگان بدانجا

 

دعوت شدند. شوالیه هنوزهم ماجرای پیشین را ازیاد نبرده،تصمیم گرفت که دخترک نیزبه عروسی خود دعوت کند.

    روزعروسی،شوالیه درصدرمجلس عروس نشسته بودکه ناگهان همان دختردرحالیکه خرگوش را برسینه میفشرد،وارد شد وشوالیه با یاد آوری معامله،خنده سرداد.

تمام حضارگفتند:عالیجناب! سبب خنده شماچیست وآیاکسی لطیفه ای گفته که خاطرمبارک چنین شاد شده؟

    شوالیه ازپاسخ دادن طفره رفت،اما عروس اصرارنمود وشوالیه انکار. سرانجام عروس باعصبانیت گفت: اگرسبب خنده بیموقع خودت را نگوئی،هیچوقت مرا چون همسرنخواهی شناخت!

    شوالیه با شنیدن این حرف تمام وقایع را تعریف کرد وچون سخن به آخررسید،آن دختر خنده سرداد وباغروروتکبرگفت : آه ! عجب دخترساده لوح وابلهی بوده ! این چیزها را که نبایدبه مادربگویند. من که هیچوقت خودم را پیش مادرم لونمیدادم ومیرشکارهم خیلی خوب واقف است!

    شوالیه با شنیدن این حرف غضبناک شده وباخود اندیشید؛حال که این چنین شدواین دختربا میرشکارخود روابطی داشت،خوبست که نقشه عروسی من تغیریابد.

    آنگاه ازجای برخاست وبطرف دخترک که مورد تمسخرقرارگرفته بود رفته واو را در کنارخود جای داد. مهمانان متحیرشده وگفتند که اینکاربرازنده نیست وبهترآنست که برود وکنارعروس خودبنشیند.اماشوالیه برجای مانده وازهمه خواست تاسکوت رارعایت کنند آنگاه مجدداً حکایت خرگوش راتعریف کردوسخنان همسرش رانیزبازگونمودوسرانجام از دوستان خودخواهش کردکه بگویند کدامیک ازآن دوزن بیشتربرازنده همسری وی میباشد. وهمگی متفق الرای شدند که دخترساده لوح مناسب تراست.

* * *

    باید گفت که درباره جوانمردی ، شجاعت،مردانه گی،سلحشوری وپارسایی شوالیه های

اروپادرمیان مردم مغربزمین،حکایتهای فراوان موجوداست که بیانگرمردی ومردمدوستی

ودلیری ونیک اندیشی آنهاست وازآنجمله است:

    شوالیه ای به دوستش گفت: بیابه کوهستانی برویم که خداوند درآنجاسکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که،خداوند فقط بلداست که ازماچیزی بخواهد،درحالیکه خودش برای سبک کردن بارماکاری نمیکند.

    دیگری گفت : خوب،من هم میآیم تاایمانم را نشان دهم.همان شب به قله کوه رسیدند... و ازدرون تاریکی آوایی را شنیدند : سنگهای روی زمین را برپشت اسبان تان بگذارید.

    شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعدازاین کوهنوردی،میخواهد بارسنگین تری را هم باخود ببریم! من که اطاعت نمیکنم.

 شوالیه دوم به دستورآواعمل کرد. وقتی پای کوه رسید،سپیده دم بود،ونخستین پرتوهای آفتاب برسنگهای شوالیه پارسا تابید. الماس ناب،الماسهابودند.

استادمیگوید: تصمیمهای خداونداسرارآمیزاماهمواره به سودماست. سایت انترنیتی پرژین

 

فشرده رمان دون کیشوت

    نویسنده این داستان که مربوط به یک شوالیه سرگردان است، میگوئیل دوسروانتس داستان نویس مشهورومعروف هسپانیایی تباراست،که درآنزمان رمانهای شوالیه ای وسوار کاران جنگجودراروپاطرفداران زیادی داشت.نوشتن این داستان دربین سالهای۱۶۰۵ تا ۱۶۱۵ میلادی وبه مدت ده سال طول کشید.دراین داستان آمده است که :

 نجیب زاده کهن سال ازشهرلامانچا که داستانهای زیادی را درمورد قهرمانان ودلیران   خوانده است؛ چنان تحت تأثیراین داستانها قرارمیگیردکه تصورمیکند،که تمام داستانها حقیقت دارد؛وبه همین دلیل خودش را به گونه یک شوالیه ای سرگردان درمیآوردوبه دنبال خوبیهاوزیبایها میرودوبه این فکراست که میتواند زشتیهاوپلیدیهارا نابودسازدوجوروستم را ازمیان جامعه انسانی بردارد.

  قهرمان داستان با دختری به نام دولسینی آشنااست.اواین دختررا به حیث معشوقه و

همکاربرمیگزیند وبایکتن ازدهاتیهای خوش باوربنام سانچو که اورا یاری میرساند به

سفردورودرازش ادامه میدهد.قهرمان داستان باخود شمشیری چوبین دارد،که باهمین اسلحه

به جنگ پلشتیهاوکاستیها برخاسته وبرای به دست آوردن آرزوهای نیک وانسان منشانه اش چه زحمتها ورنجهارا که تحمل میکندوسرانجام به لقب شوالیه مفتخرمیشود...

    دراین داستان دوسروانتس درپیکارهای خیالی قهرمان داستانش،چنان داد سخن داده وچنان صادقانه عمل کرده است،که خواننده وشنونده داستان،تصورمیکند که با یک حماسه واقعی سروکاردارد؛وبه همین دلیل است که این داستان یکی ازجمله بهترین وزیباترین شاهکارهای ادبیات درآنزمان شناخته شده است.

دررمان دون کیشوت نویسنده ازیکطرف بامهارت تمام به تمسخرحاکمیت ودربار ورمانهای شوالیه یی پرداخت وهمه شکوه وجلال شوالیه ها را برباد داد.اودراین اثرنشان دادکه بازگشت به سوی گذشته امکان ناپذیراست ودرحقیقت به ریش کسانی خندید،که به آرزوی گذشته زنده گی میکنندوازطرف دیگرسروانتس بانوشتن این رمان برآخرین باز مانده نسل شوالیه های مغربزمین، شاهکارترین داستان مدرن ادبیات جهان را خلق نمود.

 

مقایسه جوا نمردان مشرق زمین باشوالیه های اروپا

    دراین موردباید گفت که درمیان جوانمردان آریانای کهن وشوالیه های اروپا وجوه مشترک وهمجنان اختلافهای دیده میشود؛که به گونه مختصروفهرست وارمیتوان به این مطالب اشاره کرد:

اول : وجوه مشترک جوانمردان خراسان وشوالیه های اروپا

۱- وفا کردن به عهدوپیمان وتنفرازپیمان شکنی درمیان هردوگروه مهم وعمده است.

۲- داشتن روحیه سلحشوری ورزمی ونهراسیدن ازپیش آمدهاوسختیهاوحوادث روزمره زنده گی.

۳- دفاع ازنوامیس ملی وارضی وحل نمودن مشکلات مردم دربین هردوتیپ اجتماعی معمول ومروج بوده است.

۴- تحمل رنجها وسختیها وپایمردی نشان دادن درمقابل زورگویان ومستکبران.

۵- آماده گیهای رزمی،چون جنگهای تن به تن واسپ سواری وسوارکاری ونیزه زنی و

کشتیگیری وشمشیرزنی وکاردزنی هم درشوالیه هاوهم درجوانمردان موجود بوده است.

۶- داشتن وسایل جنگی،مانند: خنجر،اسپ، تیروکمان،نیزه،شمشیر،کارد،ولباسهای ویژه

جنگ وسپروکلاههای مخصوص که مورداستفاده قرارمیدادند.

۷- هم شوالیه ها وهم جوانمردن به استاد ویا پیش کسوت بسیارحرمت واحترام داشتندوهیچ

وقت ازاوامرآموزگارسرپیچی نمیکردند.

۸- جوانمردان وشوالیه ها درمجموع تمام مسوولیت حفظ جان،مال، ننگ وناموس وشرف مردمانی که درساحه شان زیست میکردند،به دوش داشتند وازمنافع همان منطقه بادل وجان دفاع مینمودند.

۹- پیاده گردی،کوهنوردی وپیمودن راه های صعب العبوروچاره اندیشیهای باموقع از ویژه گیهای هردوگروه بوده است.

۱۰- برای رسیدن به مرحله استادی وپیشکسوتی هردو گروه باید درجه ها ومراتبی را طی میکردند وبعدازدادن امتحانهای سخت ومشکل ازیک درجه به درجه دیگرارتقا می یافتند.

۱۱- جوانمردان مغرب زمین وشوالیه های اروپا به تمام اصول وقوانین رفاقت ودوستی بسیارپایبند بوده وازمکروغدروخیانت سخت متنفربودند.

دوم : وجوه اختلا ف جوانمردان خراسان وشوالیه های اروپا

۱- جوانمردان ازآغازتشکیل تا امروز،همیشه به خدمت بینوایان وتهیدستان بوده وازحقوق دردمندان وبیچاره گان دفاع میکردند؛ مگرشوالیه ها درابتدای امردارای چنین خصلت بوده وبعدها به خدمت دربارواشراف زاده گان قرارگرفتند وحتی پسانترها خود شان ازجمله اهل درباروجزؤاشراف زاده گان شدند.

۲- بیشترجوانمردان مجردزنده گی میکردند وبه تشکیل خانواده زیادعلاقمند نبودند؛ بر عکس شوالیه ها بسیارزن دوست،معشوقه بازوعشرت طلب بوده ودرمحافل ومجالس عیش ونوش اشراف واعیان شرکت میکردند.

۳- اکثرشوالیه ها بالعموم درقلعه ها،برج وباروها وخانه های مجلل وبادم ودستگاه اشرافی

زنده گی میکردند؛ وکمتردرانظارمردم ظاهرمیشدند؛ مگرجوانمردان دربین مردم ودرخانه های محقرودرروستاها وقریه ها زنده گی مینمودند.

۴- درجه ها،القاب ومراتب شوالیه ها ازطرف دربارهاوطی مراسم پرشکوه صورت می

گرفت؛امالیاقت وشایسته گی جوانمردان را مردم عامه تعیین میکردندوطی مراسم عادی و

درحهضورتمام بزرگان وموسفیدان برگذارمیگردید.

۵- لباس شوالیه ها بیانگرموقیعت اجتماعی شان بود.آنها به صورت عموم لباس شیک،

مدرن ، گران قیمت میپوشیدند وبه داشتن چنین لباسهای افتخارمیکردند؛درصورتیکه لباس جوانمردان ارزان، فقیرانه وازپارچه های عادی ومطابق به ذوق مردم عامه بود،مگر نظافت وپاکی درآن مراعات میشد.

۶- شوالیه ها درهنگام جنگ وپیکارهمیشه ازلباس ووسایل مخصوص رزمی استفاده می کردند.این لباس مخصوص عبارت بودازردای زره ای وکلاه آهنی خود وهمجنان اسپ های جلد،چابک وتیزرو؛ مگرجوانمردان باهمان لباس عادی وساده وپیاده دررزمهاوبزمها ومسابقات جنگی شرکت مینمودند.

۷- جنگهاونبردهای شوالیه هابه منظورکسب نام نیک،قدرت وثروتمندشدن بوده درحالیکه جوانمردان به گردکردن دارائی علاقمند نبوده ودرزنده گی فقیرانه خود فخرمیکردند.

 

نتیجه

     به گفته برادرگرانقدرم جناب داکتراکرم عثمان داستان نویس خوب هموطنم ، شوالیه به معنای سوارکاروهم مترادف جوانمرداست؛ وازاین نظرمیتواند،باجوانمردان خراسان از نگاه کارکرد،طرزاندیشه،مردمدوستی،وفابه عهد،پیمانداری،شجاعت،مردانه گی همانندی  وشباهتهای داشته باشد.

محمدحجازی دانشمند شناخته شده ایران معتقداست که انگارشوالیه هاوجوانمردان به تمام معنا مرامهای واحد ونانوشته دارندوازنگاه عملکرد ونوعدوستی ومردمداری ازهمدیگر فرق ندارند. آنجا که نوشته است : جوانمردی آن غریزه است که انسان را ازدیدن بدبختی وبیدادگری به جان میآورد،وبرای هرگونه ازخودگذ شتن،آماده میکند. به فرمان این غریزه، مردانی به وجودآمده اند، که دراروپا به اسم شوالیه ، ودرایران به نام جوانمرد، خوانده     میشدند.کارشان دربیابانها،دادگستری ورفع ظلم وحمایت اززنان وکودکان ودست گیری درماندگان بوده است .به همین دلیل میتوان گفت که شوالیه هانیزبه تمام اصول ومقررات آئین جوانمردی پایبند بوده ودفاع ازنوامیس ملی ومنافع مردم را ازوظایف خود می شمردند،ودرنتیجه هردوگروه نام نیک را بهترازگنج وگوهرمیدانستند.دنباله شوالیه ها را امروزدرکشورهای اروپایی ، به نام Gentleman جنتلمن به معنای آقا،مردمعقول و    راد مرد یاد میکنند، که نشانه واثرهای ازشوالیه های قدیم را دارا میباشند.

***************

آیین عیا ری و جوانمردی

 

دکتور غلام  حيدر يقين

قسمت بیست ودوم

 

 حکایات عیّاران، جوانمردان وفتیان

پیوسته به گذشته

 

هرقصه را ، مغزی هست

قصه را ، جهت آ ن مغزآ ورده اند

نه از بهردفع ملالت !

به صورت حکایت ، برای آ ن آ ورده اند ،

تا آ ن غرض در آ ن بنما یند .

          شمس تبریزی

     بدانکه قصه خواندن و قصه شنیدن فا یده بسیاردارد :

اول : آنکه از احوال گذشته گان خبردار شود .

دوم : آنکه چون غرائب وعجائب شنود، نظراو به قدرت الهی،گشاده گردد.

سوم : چون محنت وشدت گذشته گان شنود، داند که هیچکس ازبند محنت آ زاد نبوده است،او را تسلی باشد .

چهارم : چون زوال ملک ومال سلاطین گذشته شنود،دل ازمال دنیا بردارد وداند که با کس وفا نکرده ونخواهد کرد .

پنجم : عبرت بسیار وتجربه بیشمار،او را حاصل آید وخدای تعالی با حضرت رسالت ( ص )  میگوید :

( ای محمد ! ما برتو میخوانیم ازقصه رسولان وخبرهای پیغمبران،آ نچه بدان دل را ثابت گردانیم و فایده های کلی او را حاصل گردد وهود،آیه  ۲۰ )

         پس معلوم شد که درقصه های گذشته گان،فایده های هست.اگرواقع باشد و برآن وجه که وجود داشته باشد،خوانده شود،خواننده وشنونده را ازآن فایده های رسد؛ واگرغیرواقع باشد،گوینده را وبال باشد و شنونده فایده خود برگیرد. به همین دلیل می پندارم که این حکایات که یاد کرده آید، پراست ازپند هاواند رزها ی باارزش و تجارب درون مایه آ دمی گری وانساندوستی و مروت وجوانمردی وخدا جویی ودیگرمنشهای خوب ومفید اجتماعی که درهردوروزمانی میتواند انسان را برای آ دم شدن یاری رساند ومددگار باشد .

        هدف ما ازبازنویسی حکایات  آنست ، که نشان داده باشیم ( ولیکن چو گفتی ، دلیلش بیار) که زبان وادب فارسی پراست ازحکم وامثال مفید وسودمند اجتماعی که باز تاب دهنده آ ئین عیّاری وجوانمردی است . دراین حکایات خواننده گان میتوانند به تمام ویژه گیها و خصوصیات ( عیّاران ) ، ( جوانمردان ) ، ( اخییان ) و( فتییان ) آ شنائی وآ گاهی کاملی پیدا نمایند ؛ و دریابند که این آئین مردمی و انسانی که متأسفانه امروزبقایای آ ن به انحرافات اخلاقی کشانده شده است ، درگذشته دارای اندیشه ها وعمل کردهای والای انسانی واهو رایی بوده است . امید وارم که این حکایات مورد طبع صاحب نظران و دلبسته گان وهوا خواهان آیین عیّاری وجوانمردی ، قرارگرفته و ایشان را پسند افتد :

                                    حکا یت سی و سوم : سیرت سرهنگ عیّاران یعقوب لیث  

         ازبا ب جوانمردی وآزاد گی ، هرگز عطا از هزار دینار و صد دینارنداد ، و ده هزار و بیست هزار و پنجاه هزار و صد هزار دینار و درهم بسیار داد ، و پانصد هزار دینار داد عبدالله ابن زیاد را که نزدیک او آ مد . 

        واز با ب حفاظ ، هر گز تا او بود به وجه نا حفاظی به هیچ کس ننگر ید ، نه زی زن ، نه زی غلام . یک شب ، به مهتاب ، غلامی را از آ ن خویش نگاه کرد ، شهوت بر او غا لب شد . گفتا چه باشد ؟ توبت کنم و غلام آ زاد کنم ، باز اند یشه کرد که این همه نعمت ایزد است ، نشاید .

           به آ وازی بلند بگفت : " لا حول و لا قوة الا با ا لله العلی العظیم . " تا همه غلامان بیدار شدند ، او باز گشت . بامدادان همه به سرای غمگین بودند ، کسی ندانست که چه بوده است . فرمان داد که : " سبکری را به نخاس برید . " خادم ، سبکری را گفت : زی نخاس باید رفت ، به فرمان ملک .

          سبکری غلام گفت : فرمان اوراست ؛ اما جرم من پیدا با ید کرد که چه باشد ؟ خادم پیش رفت و بگفت : یعقوب گفت : " نه بس باشد جرم او که من . . . "  سبکری گفت : اندر این نه خرد باشد و نه حمیت که مرا چنان خداوندی دارد که چند ین نگرش کند ، به دست کسی افکند که خدای داند و بر من نا حفا ظی کند .

         یعقوب را بگفتند ، و گفت : " بگزارید ، اما جعد و طره او باز کنید و مهتر سرای کنید و نخواهم که نیز پیش من آید ."  بکردند و اندرپیش او نیا مد ، تا آ ن روز که امیر پارس فرمان یافت . گفت : کی شاید آ ن شغل را ؟ گفتند : سبکری که مرد با خرد است . عهد نبشتند و خلعت دادند . سبکری گفت که : بنده می برود ، نداند که حال چون باشد و سپیدی به ریش اندر آ ورده ، دستوری دیدار خواست و اندر پیش او شد و او را بنواخت و باز گردانید .

         اما اندرعد ل چنان بود که بر خضرای کوشک یعقوبی نشستی تنها ، تا هر که را شغلی بودی ، به پای خضرا رفتی و سخن خویش بی حجاب با اوبگفتی ، و اندر وقت تمام کردی ؛ چنانکه از شریعت واجب کردی .  

       اما اندر عنا یت بر آ ن جمله بود و تفحص کار و تجسس که : روزی بر آ ن خضرا نشسته بود . مردی بدید به سر ( کوی سینک ) نشسته ، و از درد ، سر به زاند نها ده ، اندیشه کرد که آ ن مرد را غمی است . اندر وقت ، حاجبی را بفرستاد که آ ن مرد را پیش من آ ر . بیا ورد . گفت : حال خویش بر گوی . گفت : ملک فرما ید تا خا لی کنند . فرمود تا مردمان برفتند .

       گفت : " ای ملک ! حال من صعب تر از آ نست که بر توانم گفت . سرهنگی از آ ن ملک ، هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آ ید از بام . بی خواست من و از آ ن دختر ، و ناجوانمردی همی کند و مرا با او طا قت نیست . " گفت : لا حول و لا قوة الا بالله ! چرا مرا نگفتی ؟ برو به خانه شو . چون او بیا ید ، ا ینجا  آ ی به پای خضرا . مردی با سپر و شمشیربینی ، با تو بیا ید و انصاف تو بستاند ؛ چنانکه خدای فرموده است ، ناحفا ظان را .

      مرد برفت . آ ن شب نیا مد ، دیگر شب آ مد . مردی با سپر و شمشیرآنجا بود . با او برفت و به سرای او شد ، به کوی عبد الله به در پارس ، و آ ن سرهنگ اندر سرای آ ن مرد بود . یکی شمشیربر تارکش بزد و به دو نیم کرد و گفت : چراغی بفروز . چون بفروخت ، گفت : آبم ده . آ ب بخورد ، گفت : نان آ ور . نان آ ورد و بخورد . مرد نگاه کرد ، یعقوب بود ، خود به نفس خود .

       پس این مرد را گفت : با الله العظیم که تا با من این سخن بگفتی ، نان و آ ب نخوردم و با خدای نذر کرده بودم که هیچ نخورم ، تا دل تو از این شغل فارغ کنم . مرد گفت : اکنون این را چه کنم ؟ گفت : برگیر او را . مرد بر گرفت ، بیرون آ ورد . گفت : ببر تا به لب پارگین ، بینداز . بیفکند . گفت : تو اکنون باز گرد .  بامدادان فرمود که منادا کنید که هر که خواهد سزای نا حفا ظان بیند ، به لب پارگین شوید و آ ن مرد را نگاه کنید .

       اما اندر دها ، به آ ن جا یگاه بود که مردی دبیر فرستاد از نشا بورکه به سیستان رو، احوال سیستان معلوم کن و بیا مرا بگوی . مرد به سیستا ن آ مدو همه حل و عقد سیستان معلوم کرد و نسخت ها کرد و باز گشت . چون پیش وی شد ، گفت : به مظا لم بودی ؟ گفتا : بودم . گفت : هیچ کس از امیر آ ب گله کرد ؟ گفت ، نه . گفت : الحمد لله . گفت به پای چوب عمار گذشتی ؟ گفتا : گذ شتم . گفت : کودکان بودند آ نجا ؟ گفت : نه . گفت : الحمد لله . گفت : به پای مناره کهن بودی ؟ گفتا : بودم . گفت : روستا ییان بودند ؟ گفت : نه . گفت : الحمد لله .

       پس مرد خواست که سخن آ غاز کند و نسخت ها عرضه کند . یعقوب گفت : دانستم ، بیش نبا ید . مرد بر خاست ، پیش ( شا هین بتو ) شد . قصه باز گفت . شاهین گفت : تا بر رسیم . پیش امیر شد ، گفت : این مرد خبر ها آ ورده است ، باید که بگوید . گفتا : همه بگفت و شنیدم . کار سیستان اندر سه چیز بسته است : عمارت و الفت و معاملت . هر سه بر رسیدم . . .

       و دیگر هر گز بر هیچ کس از اهل تهلیل که قصد او نکرد ، شمشیر نکشید و پیش تا حرب آ غاز کردی ، حجت ها بسیار بر گرفتی و خدای را گواه گرفتی و به دار الکفر  حرب نکردی ، و چون کسی اسلام آ وردی ، مال و فرزند او نگرفتی و اگر پس از آ ن مسلمان گشتی ، خلعت دادی و ما ل و فرزند او باز دادی . دیگر آ ن که اندر ولا یت خویش هر که را کم از پانصد درم وسعت بودی ، از او خراج نستد ی و او را صد قه دادی . ( ۱ )

                                          حکا یت سی و چهارم : جوانمرد مهمان نواز

        قیس بن سعد بن عباده را گفتند : هیچکس را دیدی از خویشتن سخی تر؟ گفت : دیدم . اندر با دیه ، نزدیک پیر زنی فرو آ مدم . شوهرزن حا ضر آ مد . زن او را گفت : مهمانان آ مده است . مرد اشتری آ ورد و بکشت و ما را گفت : شما دانید .  

       دیگر روز اشتری دیگر آ ورد و بکشت و گفت : شما دانید ، با این ما گفتیم از آ نکه دی کشته بود ، اندکی خورده شدست ، گفت : ما مهمانان خویش را گوشت باز مانده ندهیم . دو روز نزدیک وی بودیم یا سه روز و باران می بارید و وی همچنان میکرد . چون بخواستیم آ مدن ، صد دینار اندرخانه وی نها دیم ، و آ ن زن را گفتیم ، عذر ما اندرو بخواه و ما برفتیم .  

       چون روز بر آ مد ، باز نگریستیم ، مردی را دیدیم که از پی ما همی آ مد و بانگ میکرد که باز ایستید ، ای لئیمان ! بهأ میزبانی میدهید ما را ، وگفت : زر خویش بستانید و الاهمه را به نیزه تباه کنم . زر باز داد و باز گشت .( ۲)  

                                          حکا یت سی و پنجم : پیرزن جوانمرد

        وقتی مأ مون خلیفه عبا سی از خرا سان به بغداد آ مد و در مرکزخلا فت اسقرار یا فت ، فضل بن ربیع وزیر و ابراهیم بن مهدی عموی وی ، متواری شدند . مأ مون دستور داد ، اعلان کنند که هر کس ابراهیم بن مهدی را پیدا کند و به ما تسلیم نما ید ، صد هزار دینار طلا به وی عطا خواهم کرد ، و هر کس فضل بن ربیع را بیا ورد ، صد هزار درهم نقره به اومیدهم . سپس شاهک بن سندی را مأ مور کرد تا به جستجوی آ نان بپردازد . 

       شاهک بن سندی ، پس از مدتی فضل بن ربیع را که در خانه سوداگری پنهان شده بود ، گرفته و به نزد مأ مون برد . فضل بن ربیع برای آ زادی خود داستانها در فضیلت عفو و گذشت نقل کرد و نزد مأ مون التماس فراوان نمود ؛ تا آنکه مأ مون گفت : از کشتن تو گذشتم ، اما باید بگوئی که در ایام پنها نی چگونه بسر میبردی و چه  شد که دستگیر شدی ؟

 

       فضل گفت : بعد از مدتی از خانه ای که در آ ن پنهان بودم ، بیرون آ مدم و خود را به شکل ساربانها در آ وردم و جوالی بدوش گرفته ، بدون این که هد فی داشته باشم در کوچه ها و محله ها ، به راه افتادم ؛  به این امید که آ شنا ئی پیدا کنم و به خانه او پناه برم .  

       در آن اثنا ، سواری و پیا ده به من بر خوردند . پیا ده مرا شنا خت و به سوار خبر داد . سوار برای من اسب خود را به حرکت در آ ورد . من هم جوالی را که بدوش داشتم به گردش در آ وردم ، بر اثر این کار ، اسب او رمید و سوار را به زمین زد . من هم از فرصت استفا ده نمودم و با سرعت هرچه تما م تر ، شروع به دویدن کردم .  

       پس از طی مسا فتی به در خانه رسید م که پیر زنی در آ نجا نشسته بود . گفتم : ای ما در ! میتوانی یک لحظه مرا در خا نه خود جا ی دهی ؟ پیر زن اشاره به بالا خا نه کرد ، و گفت : برو آ نجا ! من هم وارد بالا خا نه شدم ، ولی هنوز ننشسته بودم که سوار به در خا نه رسید و از پیر زن پرسید ، شخصی با این شکل از این جا نگذشت ؟   

       پیر زن گفت : من کسی را ندیدم . سوار دستها را بهم کوبید و گفت : ای مادر ! امروز فضل بن ربیع را که خلیفه برای دستگیریش ، صد هزار درهم نقره تعیین نموده است ، در این کوچه ها پیدا کردم ، ولی موقعی که میخواستم او را دستگیر سازم ، اسب مرا به زمین زد و او توانست بگریزد . 

        در این موقع به قدری هول و هراس به دلم راه یافت که بی اختیارسرفه ام گرفت . سوار صدای سرفه مرا شنید و پرسید ، در این بالا خانه کیست ؟ پیر زن گفت : برادر زاده من است که مدتی به سفر دریا ئی رفته بود و هنگام باز گشت دزدان او را غارت کرده اند ؛ و اکنون در این بالا خانه است . سوار گفت : بگو بیا ید تا او را به بینم . پیر زن گفت : دزدان به کلی او را لخت کرده اند و شرم میکند که برهنه نزد مردم ظا هر شود . سوار جا مه خود را بیرون آورد گفت : این را بده بپوشد و بیا ید ! پیر زن گفت : مادر ! سه روز است که او چیزی نخورده است . من که در اینجا نشسته ام ، منتظرم کسی را پیدا کنم ، قدری غذا خریده ، برای او بیا ورد . اگر میتوانی انگشتر مرا بگیر و به من منت نها ده ، قدری غذا برای او خریده و بیا ور تا تو را به نزد او ببرم .  

       سوار انگشتر پیرزن را گرفته و برای خرید غذا رفت . پیر زن هم آ مد به نزد من و گفت : آ ن مرد گریخته تو نباشی ؟ گفتم : آ ری ، منم . گفت : برخیز و بلا درنگ فرار کن . من هم بر خاستم از خانه بیرون رفتم . مد تی در کوچه ها بلا هدف میگشتم و نهانخانه ای نیافتم . سرانجام به در خانه بزرگ و مجلل رسیدم . با خود گفتم : نمی باید کسی مرا بشنا سد ، چه بهترکه در این دهلیز بنشینم تا لحظه خستگی خود را بر طرف سازم ؛ آنگاه بیرون آ مده ، محل امنی پیدا کنم و به آ نجا پناه ببرم .  

       لحظه نگذشت که صدای سم اسبا نی شنیدم . وقتی به دم در نگا ه کردم ( شاهک بن سندی ) که خلیفه او را مأ مور دستگیری من نموده بود ، در مقا بل خود دیدم . معلوم شد ، آن خا نه تعلق به او دارد ، از اینرو به خودگفتم : به آ نچه واهمه داشتم ، رسیدم .  

       وقتی شاهک به دهلیز خانه رسید ، من پشت به دیوار ایستا ده بودم . همین که نظرش به من افتا د ، گفت : ای فضل ! چه شد که به اینجا آ مدی ؟ گفتم : پناه به تو آ ورده ام . گفت : آ فرین ، خوش آ مدی . رسید ن به خیر ! سپس مرا به خا نه برد و سه روز نگاه داشت و پذیرائی کرد . روز چهارم گفت : ای فضل ! آ زادی ،  هر جا میخواهی برو !   

       من از خانه شاهک بیرون آ مدم ، به سراغ سودا گری رفتم که در ایام اعتبارمن ، سودها برده بود . وقتی مرا دید اظهار شادی نمود . سپس مرا به خا نه خود برد و لحظه ای بعد از خا نه بیرون رفت و به شا هک خبر داده ، او هم آ مد و مرا به نزد خلیفه آ ورد .  

       مأ مون دستور داد ، هزاردرهم به آ ن پیر زن عطا کنند . شاهک را نیز به واسطه جوانمردی که نشا ن داده بود ، به نیکی نواخت و مقام او را بالا برد . آ نگاه حکم کرد ، هشتاد تازیانه به سوداگر بزنند و ازبغداد بیرونش کنند . ( ۳ )

  

                                                                ادامه دارد . . .

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

      فهرست مآ خذ این قسمت :

 

 ۱ - تا ریخ سیستان ، ویرایش جعفر مدرس صا دقی ، تهران : سال ۱۳۷۳ ، صفحه های ۱۳۸ تا ۱۴۲.

 ۲ - ترجمه رساله قشیریه ، به تصحیح بدیع الزمان فروزانفر ، تهران : سال۱۳۷۴ صفحه های۴۰۶ و۴۰۷ .

 ۳ - علی دوانی ، داستانهای ما ، جلد دوم ، تهران : سال۱۳۶۹ صفحه ۵۰

 

 

آیین عیا ری و جوانمردی

 

دکتور غلام  حيدر يقين

 قسمت بیست ویکم

 حکایات عیّاران ، جوانمردان وفتیان

 

 

( پیوسته به گذشته )

 

هرقصه را ، مغزی هست

قصه را ، جهت آن مغزآورده اند

نه ازبهردفع ملالت !

به صورت حکایت ، برای آن آ ورده اند ،

تا آن غرض درآن بنمایند .

          شمس تبریزی

 

بدانکه قصه خواندن و قصه شنیدن فا یدۀ بسیاردارد :

 

اول : آنکه ازاحوال گذشته گان خبردارشود .

دوم : آنکه چون غرائب وعجائب شنود ، نظراو به قدرت الهی ، گشاده گردد .

سوم : چون محنت وشدت گذشته گان شنود ، داند که هیچکس ازبند محنت آ زاد نبوده است ، او را تسلی باشد .

چهارم : چون زوال ملک ومال سلاطین گذشته شنود ، دل ازمال دنیا بردارد و داند که با کس وفا نکرده و نخواهد کرد .

پنجم : عبرت بسیار و تجربۀ بیشمار ، او را حاصل آ ید و خدای تعا لی با حضرت رسالت ( ص )  میگوید :

( ای محمد ! ما بر تو میخوانیم از قصۀ رسولان و خبر های پیغمبران ، آ نچه بدان دل را ثابت گردانیم و فایده های کلی او را حاصل گردد و هود ، آ یۀ  ۲۰ )  

          پس معلوم شد که در قصه های گذشته گان ، فایده های هست . اگر واقع باشد و بر آن وجه که وجود داشته باشد ، خوانده شود ، خواننده و شنونده را از آ ن فایده های رسد ؛ و اگرغیر واقع باشد ، گوینده را وبال باشد و شنونده فایدۀ خود بر گیرد . به همین دلیل می پندارم که این حکایات که یاد کرده آ ید ، پر است از پند ها و اند رز ها ی با ارزش و تجارب درون مایۀ آ دمی گری و انسا ن دوستی و مروت و جوانمردی وخدا جویی ودیگر منشهای خوب و مفید اجتماعی که در هر دور و زمانی میتواند انسان را برای آ دم شدن یاری رساند و مددگار باشد .  

          هدف ما از باز نویسی حکایات  آنست ، که نشان داده باشیم ( ولیکن چو گفتی ، دلیلش بیار ) که زبان و ادب فارسی پر است ازحکم وامثال مفید و سودمند اجتماعی که باز تاب دهندۀ آ یین عیاری و جوانمردی است . در این حکایات خواننده گان میتوانند به تمام ویژه گیها  و خصوصیات ( عیاران ) ، ( جوانمردان ) ، ( اخییان ) و( فتییان ) آ شنا ئی و آ گاهی کاملی پیدا نما یند ؛ و در یا بند که این آ یین مردمی و انسا نی که متأ سفانه امروز بقایای آ ن به انحرافات اخلاقی کشانده شده است ، در گذشته دارای اندیشه ها و عمل کردهای والای انسانی و اهو رایی بوده است . امید وارم که این حکایات مورد طبع صاحب نظران و دلبسته گان و هوا خواهان آ یین عیاری و جوانمردی ، قرار گرفته و ایشان را پسند افتد : 

                                               حکایت هفدهم : یعقوب لیث وپسرفرقد   

        آ ورده اند که چون یعقوب لیث در اول حال به عیاری و راهداری برون آ مد ، و جوانان عیار پیشه به وی جمع شدند ، او را همتی عالی بود و دزدی که کردی به جهت حاجت کردی ، و در آن انصاف نگاه داشتی . در سیستان مردی بود که او را پسر فرقد خوانندی . مردی متمول و با نعمت و ثروت بسیار بود ، و در خانه گشا ده داشت ، و دستی باذل .  

          یعقوب خواست که بیا ن را آن نما ید که آ نچه او میکند ، نتیجۀ پر دلی است . پس روزی به وقت گرمگاه به در سرای پسر فرقد رفت ، و دربان را گفت که : برو خواجه را اعلام ده که یکی از دوستان تو به نزدیک تو پیغا می فرستاده است ؛ و فرستادۀ او می خواهد که تو را به بیند . دربان به سرای شد . یعقوب اطراف خانه و درگاه و دیواردر نظر آ ورد و سره کرد که جایگاه سمج و نقب کجا خواهد بود ؟ ساعتی ببود ، دربان باز آ مد و یعقوب را درآ ن خانه خواند . یعقوب در آمد و راهها سره کرد و اطراف خانه و مدخل و مخارج آنرا در نظر آ ورد ، پس پیش پسرفرقد رفت ، و گفت : مرا دوستی به نزدیک تو فرستا ده است و پیغامی داده ، و گفته که خواجه عهد کند که این کلمۀ که از من بشنود ، اگر رأی او موافق باشد ، آنچه ملتمس باشد ، به اجابت رساند ، و مرا ایمن گرداند و با کسی از آ ن نفسی نراند .  

          پسر فرقد هم بر این جمله عهد کرد . یعقوب گفت : مرا خواجۀ رنگ آ لود فرستاده است ، و میگوید : من چند کرت از عثمان طارمی رنجیده ام . او مردی غماز پیشه است ومن میتوانم که او را به آ سانی هلاک کنم ، اما مرا پشتی و قوتی باید ، که چون دل از کار او فارغ گردانم ، پناه به خدمت او آ ورم ؛ اگر مرا قبول کنی ، چون به خدمت تو آ یم ، مرا در وثاق خود پنهان داری و خرج راهی مدد کنی ، من این کار را تمام کنم .  

          پسر فرقد از این سخن عظیم خوشدل شد ، از آ نکه عثمان طارمی دشمن جان او بود و یعقوب را گفت : اگر او این کار را بکند ، من او را به مال و نعمت مدد کنم و در وثاق خودش پنهان دارم . باید که او را از من مستهظرگردانی . و حالی ده دینار پیش او نهاد و عذر خواست ، یعقوب باز گشت .  

         روز دیگربه همان هنگام یعقوب باز آ مد . دربان را گفت که : خواجه را بگوی که آ ن رسول باز آ مده است .خواجه فرمود که او را در آ ورد . چون در آ مد ، یعقوب از آ ن نوع سخنان دینه بسیار گفت ؛ و در اثنا ی آ ن خزینه و راه آ ن را به چشم کرد و باز گشت .  

          شبی که ماه کاسته بود و هوا عظیم تاریک . یعقوب بیامد و در خانه نقبی زد و درون رفت و در خزینۀ او شد و صندوقها را سر بگشاد و رختها را پریشان کرد و هیچ چیز نبرد و رقعۀ بدو نوشته بود که : ما آ مدیم ، و در خانۀ تو رفتیم و به حکم آ نکه تو مردی جوانمردی ، از مال تو هیچ نبردیم . ما را پنج هزار درم حاجت است . باید که پنج هزار درم در صره کنی و در فلان موضع بری و در زیر ریگ پنهان کنی و به خدای بسپاری . و اگرآ نچه گفتیم نکنی ، بعد از آ ن خویشتن را نگاه داری . پس آ ن رقعه را بر سرطبلۀ بنهاد و بیرون آ مد ، و اندیشه کرد که نباید که چون او برود ، کسی دیگر از راه سمج به خانۀ او در آ ید و چیزی ببرد . پس آ واز داد که : ای همسایگان ! خانۀ پسر فرقد را دزدان نقب کرده اند .  

         همسایگان بیرون آ مدند و او برفت . پسر فرقد چون آ گاه شد ، به خزینه در آ مد . صندوقها را دید ، متغییر شده ، اما هیچ ضایع نشده ، پس آ ن رقعه بدید و بخواند و گفت : منت پذیرفتم ، و آ نچه خواسته اند بدهم . در روز پنج هزار درهم در صره کرد و بدان ریگستان برد و در زیرریگ دفن کرد . یعقوب برفت و آ ن سیم بر داشت و یاران را از آ ن حال حکا یت کرد. آ ن سیم را با ایشان خرج کرد ، و جمله به تقدم او اعتراف نمودند ، و مردی و سروری او را مسلم داشتند . (۱)  

                                                   حکا یت هژدهم : عیاری و جوانمردی   

           از جمله حکایتها این است که در سرحد اسکندریه والی حسام الدین نام ، شبی از شبها در مسند بزرگی نشسته بود که مردی از سپاهیان به نزد او درآمد و به ا و گفت :

          ایها الوالی ! من امشب بدین شهر داخل شدم و در فلان کاروانسرا فرود آمدم و پاسی از شب را در آنجا بخفتم ؛ چون بیدار شدم ، دیدم که بدره ای که هزار دینار درو بود از خرجین من گم شده .

          والی سر سپاه را فرمود که : هرکسی به کاروانسرا اندر بود حاضر آوردند و ایشان را تا صبح بزندان بفرستاد .

          چون بامداد شد از زندانشان بدر آوردند . مرد سپاهی را بخواست که ایشان را عقوبت کند . ناگاه مردی صفها را شکافته پیش آمد و در پیش والی بایستاد ، و گفت  : ایهاالامیر! اینمرد را رها کن که ایشان مظلومانند و مال این سپاهی را من برده ام و بدرۀ او همین است که از خرجین بدر آورده ام .

          پس بدره از آستین بدر آورده و در نزد والی و آن مرد سپاهی بنهاد . والی به آنمرد گفت : مال خود را بگیر که ترا بد یگران راهی نیست . حاضران آن مرد را دعا کردند . پس از آن مرد گفت : ایهاالامیر! این که بدره را خود بنزد تو آوردم ، عیاری نبود بلکه عیاری اینست که این بدره را دوباره از اینمرد سپاهی بربایم .

والی گفت ای عیار چه کردی و بدره را چگونه ربودی؟

          گفت : ایهاالامیر ! من در مصر به بازار صرافا ن ایستاده بودم که اینمرد این زرها صرافی کرده به میان بنهاد . من کوچه به کوچه از عقب او روان شدم و بدزدیدن این مال راهی نیافتم . چون او بدین شهر درآمد من نیز از پی او درآمدم . چون به کاروانسرا فرود آمد من نیز در پهلوی او جای گرفتم و به انتظار او بودم تا اینکه بخوابید و نفیر خواب ازو بشنیدم . نرمک نرمک بسوی او رفته خورجین را با ا ین کارد بریدم و بدره بدین منوال گرفتم .

و دست برده بدره از نزد والی و سپاهی بگرفت و بیک سو برفت . مردم او را می دیدند و گمان میکردند که او میخواهد به ا یشان بنماید که بدره را چگونه از خورجین برده است ؛ که ناگاه او بدوید و خود را به برکۀ آب بینداخت . والی بانگ بر خادمان زد که او را بگیرید . خادمان به برکه فرو شدند و او را بسی سراغ کردند و نیافتند .

         آنگاه والی به مرد سپاهی گفت : ترا به مردم دستی نماند که ستمکار خود را بشناختی و نتوانستی نگاهداشتن .

پس مرد سپاهی بدنبال کار برفت و مردم از دست وی خلاص شدند. ( ۲ )

                                           حکا یت نزدهم : جوانمردی ابو العبا س نها وندی  

 

        نقل ا ست که ترسا ئی در روم شنیده بود که به میان مسلما نا ن اهل فراست بسیار است . از برای امتحان ازآ نجا    به جا نب دار السلام روان شد . مرقع در پوشید و خود را بر شبیه صوفیان به راه آ ورد و عصا در دست ِمی آ مد ، تا به خا نقاه شیخ ابوالعبا س قصاب در آ مد . 

      چون پای به خا نقاه در آ ورد ، شیخ مردی تند بود ، چون نظرش بر وی افتاد ، گفت : " این بیگا نه کیست ، در کار آ شنا یان چه کار دارد ؟ " ترسا گفت : یکی معلوم شد . از آ نجا بیرون آ مد و رو به خا نقا ه شیخ ابو العبا س نها وندی نهاد و آ نجا نزول کرد .  

        معلوم شیخ کردند و هیچ نگفت و او را التفات بسیار نمود ؛ چنا نکه ترسا را از آ ن حسن خلق او خوش آ مد و چهار ماه آ نجا به ماند که با ایشان وضو می ساخت و نماز میگزارد ، و بعد از چهار ماه ، پای افزار در پای کرد ، تا برود .

         شیخ آ هسته در گوش او گفت که : " جوانمردی نباشد که بیا یی با درویشان نان و نمک خوری و با ایشان صحبت داری و به آ خر همچنان که آ مدۀ بروی ، یعنی بیگانه آ یی و بیگانه روی ."   

         آ ن ترسا در حال مسلمان شد و آ نجا مقام کرد و به کار مردانه بر آ مد ، تا در آ ن کاربه حدی رسید که چون شیخ وفات کرد ، اصحاب اتفاق کردند و بر جای شیخ بنشا ند ند . ( ۳ )  

حکا یت بیستم : عیار صبور

           حکا یت کنند : یکی از عیاران اندر طلب غلامی بود که آ ن غلام خدمت سلطان کردی . آ ن مرد عیار را بگرفتند و هزار تا زیا نه بزدند . اتفا ق چنان افتاد که چون شب آ مد ، این عیار را احتلام افتاد و سر مائی سخت بود و بامدادان ، به آ ب سرد غسل کرد .  

           او را گفتند : مخا طرۀ جان کردی ؟ گفت : شرم داشتم از خدای تعا لی ، که صبر کنم بر هزار تا زیا نه از برای مخلوقی ؛ و صبر نکنم بر کشیدن رنج سرما و غسل کردن از برای او . ( ۴ )  

حکا یت بیست ویکم : سخاوت و جوانمردی یحیی برمکی به منذرد مشقی

              مسرور کبیر گوید که : روزی مأ مون خلیفه مرا بخواند و گفت : چند گا هست که صا حب خبران ، مرا اعلام می کنند که مردی هر روزبه خرابه های برامکه می آ ید و بر ایشا ن نوحه میکند و مرثیه های که در حق ایشا ن گفته اند ، میخواند و می گرید و باز میگردد . تو و دیناربن عبد ا لله هر دو علی الصباح بر نشینید و بروید و در آ ن ویرانه ها پنهان شوید ؛ تا آ ن مرد بیا ید ، و صبر کنید تا آ نچه میگوید ، بگوید و هر چه میخواهد بکند و چون عزیمت مراجعت کند ، او را بگیرید و به نزد من آ رید .

           دینار بن عبد ا لله و من بر حسب فرمان او روز دیگر به وقت سحر بر نشستیم و بدان اطلاق رفتیم و هر یک در گوشۀ پنهان شدیم و بفرمودیم تا چهارپا یان را از آ ن موضوع دور تر بردند و چون بامداد شد ، خادمی سیاه را دیدیم که بیا مد و کرسی بیا ورد و بنهاد و بر اثر وی ، کهلی با زیب و بها و فر و مها بت بیامد و بر کرسی به نشست و به هر سو نگریست ، چون کسی را ندید ، نوحه و زاری ونحیب و بکا آ غاز نهاد و بسیار بگریست و بر فوت ایشان تأ سف خورد و ایشان را به نیکوئی ، یاد کرد و چون خواست که بازگردد ، ما هر دو بر خاستیم و او را بگرفتیم . گفت : شما کیستید و از من چه می خواهید .  

          گفتم : او دینار بن عبد ا لله است و من مسرور خا دم امیر المؤمنین . ترا می خواهد . او از این سخن مشوش شد و گفت : ایمن نیستم ازخلیفه بر نفس خویش ، مرا مهلتی ده ، تا وصیت کنم . گفتم : امان است . کا غذ و دوات خواست و وصیت نامه نوشت و بدان خادم که با او بود ، بداد و ما او را بیا وردیم تا پیش خلیفه .  

         چون مأ مون او را بدید ، روی ترش کرد و بانک بر وی زد و گفت : تو کیستی و از مردم کجا ئی و چه حق دارند برامکه بر تو ، که بر ایشان این همه نوحه و زاری میکنی ، بی هیچ هیبتی و احتشا می ؟  گفت : یا امیرالمؤمنین ! برامکه را بر من حقوق بسیار است و ایادی بیشمار . اگراجازت باشد ، یکی از آ ن جمله را با امیر المؤمنین حکا یت کنم . مأ مون گفت : بگو .  

         گفت : من منذر بن المغیرة الد مشقی ام ، از خداوندان حسب و نسب و مروت ، و در حجر دولت نشؤو نما یافته و در کنار نعمت پروریده شده . وقتی دولت بر عادت خویش بیوفائی آ غاز نهاد و نعمت به رسم خود بی ثباتی پیشه کرد و آ ن راحت زوال پذیرفت ، و آن ثروت انتقال یافت و کار به جائی رسید که ضرورت به ترک مسقط الرأس و وطن اصلی مقتضی شد و درویشی و احتیاج به غا یتی انجامید که ورای آ ن به تصور در نیاید .  

         مردمان مرا به برامکه اشارت کردند و به زیارت ایشان محرض گردانیدند و گفتند : اصلاح خللی که درحال تو ظا هر شده است ، جز به واسطۀ تربیت ایشان ممکن نیست . من از شام قصد بغداد کردم و با من زیاده از بیست کودک و زن و عیال بودند .  

         چون به مد ینة السلام رسیدم ، آن عورات و اطفال را در مسجدی فرود آ وردم و جا معه های که برای دیدار مردمان معد کرده بودم ، در پوشیدم و روی به راه آ وردم و عیال را گرسنه در آ ن مسجد بگذاشتم و ندانستم که به کجا روم ؛ تا به مسجدی رسیدم ، منقش و آ راسته که فرش های لطیف انداخته بودند و جماعتی از پیران ، با نیکوترین زینتی و زیبا ترین هیأ تی در آن مسجد نشسته دیدم .  

         من در آ ن مسجد رفتم و در دلم افتاد که حاجت خود را بر آ ن جما عت عرضه دارم و در اصلاح حال خود از ایشان استمداد کنم . اما از تشویر و خجا لت که هر گز خود را در آ ن مقام ندیده بودم ، سخن بر من بسته شد و ندانستم که چه گویم ، و من هنوز در آ ن اندیشه بودم که آ ن طایفه ، جمعیآ بر خاستند و بیرون آ مدند و من نیز با ایشان موافقت کردم و در سرائی رفتند ، که درگاهی مرتفع و دهلیزی دراز داشت و به صحن سرائی رسیدم در غایت وسعت و نهایت فسحت و در میان بستان ، سریری بزرگ نصب کرده و بر چهار طرف آ ن قرین های آ بنوس زده و صند لی های عاج نهاده و یحیی بن خا لد بر آن سریر نشسته بود . آ ن جمع نیز بر آ ن بنشستند . من هم با ایشان موافقت کردم .  

        دیدم که : خادمانی که ایستاده بودند ، در ما نگریستند و بشمردند ، ما همگی صدویک تن بودیم . پس برفتند و باز آمدند . صدویک خادم  ، در دست هر یک مجمری از زر و پارۀ از عود خام بر آ تش نهاده و هر غلامی ، مرصع بر میان بسته ، این عود سوز ها را به نزد ما آ وردند و جمله را به خور کردند ؛ بعد از آ ن برنا ئی ، بیامد در غایت جمال و نهایت کمال ، خط غالیه گون از کناررخسارش دمیده و نهال قدش بر جویبار حسن سر کشیده ، بر یک کنار این بساط بنشست ، و چون از بخور فارغ شدند ، یحیی بن خالد روی به قاضی کرد و گفت : دخترم عایشه را با این پسر عم من نکاح کن . او خطبه بخواند و عقد نکاح به بستند واز جوانب ، نثار ها آ غاز کردند . نافه های مشک و گوی های عنبر و صورت ها که از چوب عود ساخته بودند . مردمان بر چیدند و من نیز مبا لغی از آ ن بر چیدم ؛ بعد از آ ن صد و یک خا دم دیگر بیا مدند ، هر یکی طبقی از نقره بر دست نها ده و هزار دینار زر به مشک آ میخته ، بر آ ن طبق کرده ، در پیش هر یک از ما از آ ن طبق یکی بنها دند .  

        پس از آ ن یکان یکان بر خاستند و زر در آ ستین ریختند و طبق در دست گرفتند و بیرون رفتند . من تنها بماندم و نمی یارستم که زر و طبق بر گیرم همچون دیگران و بیرون روم ؛ زیرا که مرا آ ن مال بسیار به نظر می آ مد و خود را شایستۀ آ ن نمی دانستم و از غا یت احتیاج و افلاس ، دل نمیداد که ازسرآ ن مال برخیزم و دست تهی بیرون روم ، لهذا سر در پیش افکنده بودم و تفکر میکردم ، تا آ نگاه که ملول و دلتنگ شدم و چشمم بر یکی از آ ن خدم افتاد که بر پای ایستاده بود . او مرا به چشم اشارت کرد که طبق بر گیر و بیرون رو .  

     من طبق بر گرفتم و می رفتم و باور نمی داشتم که آ ن را به من خواهند گذاشت ، و هر لحظه باز پس می نگریستم از ترس ، و یحیی بن خالد خود مرا می دید و حرکات و سکنات مرا ملا حظه میکرد و من از آ ن غافل بودم ، تا به نزدیک پرده رسیدم ، خواستم تا قدم در دهلیز نهم که مرا باز گردانیدند ، من از زر و طبق نومید شدم .  

      پس مرا پیش یحیی بن خا لد بردند ؛ چون بدو نزدیک شدم فرمود که بنشین . بنشستم . او از حال و قصۀ من پرسید که کیستی واز کجا آ مده ای ؟ من تمامت قصۀ خود را با او شرح دادم ، تا به آ نجا رسیدم که فرزندان و عورات را گرسنه در فلان مسجد بنشاند ه ام ؛ چون این سخن بشنید ، فرمود : که موسی را آ واز دهید . چون بیا مد ، گفت : ای پسر ! این مرد ، مردیست از خداوندان نعمت و خاندان قد یم . نوائب روزگار و حوادث ایام او را بد ین روز افکنده و از خا نمان و وطن اصلی آ واره شده ، او را با خویشتن اختلاط ده و با او نیکویی کن .  

       موسی مرا بر گرفت و به سرای خویش برد و خلعت فاخر ارزانی داشت ، از جا مه های خاص خود . و آ ن روز و آ ن شب در خدمت او به کمال شادی و طرب و عیش بودم و چون ازبازماندگان خود خبری میگرفتم ، میگفت که : ایشان را نیزخدا یتعا لی معطل نمی گذارد و موسی روز دوم برادر خویش عباس را آ واز داد و گفت : وزیر این شخص را به من سپرده است و در باب اعزاز و اکرام او وصیت فرموده ، حال من می خواهم که بر نشینم و به سرای خلیفه روم . امروز به نزد تو خواهد ماند ، باید که در مراعات او مبالغه نمائی .  

      عبا س مرا به به سرای خود برد و با من همان طریق سلوک داشت که برادرش موسی فرموده بود ، و همچنین هر روز یکی از ایشان دست مرا می گرفت و به خانۀ خویش میبرد و ضیافت و احسان و دلداری می نمود ؛ تا روزدهم شد . جعفر بن یحیی بیامد و مرا به خانۀ خویش برد ، و آ ن روز و آ ن شب نیز در سرای او بودم . چون بامداد شد ، خادمی بیامد و گفت : برخیزو بر سر عیا لان خود رو .

      با خود گفتم : اگر فایدۀ توقف ده روز ، بیش از همان طبق زر و نثار نیست ، کا شکی من همان روز اول رفته بودم و بعد از آ ن که من ازین سرا بیرون روم ، مرا کی به نزد یحیی بن خالد رساند . در همین تفکر بودم که بر خاستم و متردد وارمیرفتم و خادم پیش پیش من میرفت ، تا مرا به در سرائی آ ورد در غایت نزهت و خوشی و نها یت خرمی و دلکشی بود و به اصناف فرش ها و افکند نی ها و پرده های خوب ، آ ن سرا را بیا راسته بودند و چون به میان سرا رسیدم ، فرزندان و عیالان خود را دیدم که در صحن آ ن سرای می خرامید ند و جامه های اطلس و دیبا پوشیده بودند و صد هزار درم و ده هزار دینارصلت آ نجا نهاده و خادم قبا لۀ دو قریۀ معموره با تمامت ارتفا ع آ ن به من تسلیم کرد و گفت : این ضیعت ها و این سرای و هر آ لات که در آ ن است ، جمله حق و مال و ملک تست ، و من تا هنگامی که نوایب زمان روی بدیشان آ ورد و حوادث دوران قصد ایشان کرد ، در سایۀ ایشان به حفض و عیش کامل و رفا هیت تمام ، زنده گانی میکردم ؛ و اکنون آ نچه که دارم از بقا یای هیأ ت و عطیات ایشان است و بس .  

     بعد از ایشان عمرو بن مسعد ه ، خراجی گران بر آ ن ضیعت ها نهاده که ایشان مرا تملیک کرده بودند ؛ چنانکه دخل آ ن به خرج آ ن وفا نمی کند ، و من هر گه که دلتنگ میشوم و بلیتی روی به من آ رد و ناکامی پیش آ ید و از حادثه برنجم ، بدان خرابه ها روم و سا عتی بگریم و لحظۀ نوحه کنم ، و ازآ ن ایام گذشته که به دولت ایشان در شادکامی و کامرانی گذرانیده بودم ، یاد آ رم و ایشان را شکرگویم و دعا فرستم و روزگار را بربی وفا ئی و بی ثباتی نکوهش کنم و شکایتی و بد دلی که از نا موا فقی ایام داشته باشم ، با آ ن طلل و دمن بگویم و دل را با این گونه ، اندک تسلی دهم و باز گردم .  

     مأ مون ازشنیدن این حکایت ، رقت آ مد و بفرمود تا عمرو بن مسعده را حاضر گردانیدند و امر نمود که هر چه در آ ن مدت بر خراج ضیاع او زیاده کرده بودند ، باز پس دهند و خراج آ ن همان قدر که در روزگار برا مکه بوده است ، مقرر کنند و بعد ازین او را عزیز دارند و اکرام و انعام فرما یند .  

     چون مآ مون این حکم بفرمود ، آ ن پیر به های های بگریست به درد دل هر چه تمامتر . مأ مون گفت : نه من با تو احسان و اجمال کردم و بفرمودم که به تجدید آ نچه از تو گرفته ، باز دهند ؛ پس موجب گریستن چیست ؟  

       آ ن پیر گفت : چنین است که امیرا لمؤمنین می فرماید و خلیفه در بارۀ این بیچاره از عاطفت خسروانه و مرحمت ملوکانه ، هیچ باقی نگذاشت ؛ اما هذا من برکة البرا مکة . یعنی این نیز از برکت برامکه است . مأ مون گفت : باز گرد در امان سلامت و کامرانی و هم برین شیوه باش که وفا مبا رک است و حسن عهد مستحسن . ( ۵ )

 حکا یت بیست و دوم : جوانمرد و شیخ جنید بغدادی

         آ ورده اند که در زمان شیخ جنید -  قدس ا لله روحه العزیز - در شهر بغداد ، جوانی صا حب فتوت ، با اخلاق حمیده و با اوصاف پسندیده پیراسته ، و نیک پسندیدۀ خدا و خلق بود . چندین نوبت حکا یت کرم و فتوت و مروت او به خدمت شیخ جنید - رحمة ا لله علیه - بگفتند . شیخ بدبدن اورغبت نمود . به خدمت شیخ آ مد و آ نچ و ظیفۀ آ داب بود تمام بجا آ ورد .  

        شیخ چون درو نگریست ، چشمش از بینائی معزول بود . شیخ - قدس الله روحه العزیز - گفت : فرزند این چشم مادر زاد است یا واقعۀ افتاده است ؟ که هر کرا ما در زاد در عضوی خللی باشد ، فتوتش نرسد .  

        جوانمرد رنج برده بود . دانست که مراد شیخ چیست ؟ گفت : ای قبلۀ جهان و قدوه زمان ! اگراجازت باشد ، حکا یت این چشم بگویم ، که چون بوده است . فرمود که بگوی . جوانمرد گفت  که : " بنده را تربیۀ بود ، نیک سیرت ، بغیر اختیار قرضی بر او افتاد . در آ ن عاجز شد و از شهر برفت ؛ و عیال را در دست قرض دار ها رها کرد ، که هیچ خلق خدا به رنج قرض گرفتار مباد .  

        قرضداران زحمت عیالش میدادند . بنده غیرت کردم و آ ن قرض بر خویش گرفتم و هر روز ، خویشتن نفقۀ عیالش در خانه می بردم ، و از در خانه به عیالش میدادم .  

       روزی دختری در خانه بیشتر باز کرد . نظر من بر دختر آ مد ، شیطان وسوسه در خاطر من انداخت . حالی غیرت فتوت در آ مد ، و گفت : با دخترخویش به خیانت مینگری ؟ انگشت به زدم و این چشم بدر کردم . حکا یت چشم من چنین است ، باقی شیخ حاکم است . "  

        شیخ او را بخششها کرد ، و گفت : " برو که فتوت حق تست . " مقصود آ نست که می باید که مردان به صحبت زنان از راه بدر نروند ، و اگر زن در مرد تصرف کرد ، آ ن مرد از آ ن زن کمتر باشد . ( ۶ )  

حکا یت بیست و سوم : جوان دلیروعیاران

          ابوعلی زیدی گوید : در اوائل صبا با جماعتی عیاران راه زدمی ودربلا د جبا ل مسکن ما بود . جما عتی از جا سوسان ما را خبر دادند که جوانی از حاج در صحبت قا فلۀ حاج عزم زیا رت دارد ، و ده شتر بار میبرد و کنیزکی دارد خوب روی که خورشید را از جمال او رشک می آ ید .  

        ما در موضعی کمین کردیم ؛ چندانکه قا فله برسید . شتران جوان را تما مت براندیم و او را فرصت محا ربت و مقاومت نیود . او را به بستیم و از راه یک سو بردیم . آ ن جوان اسبی زرده داشت قیمتی . چون حال بر آ ن جمله دید ، زبان بر گشاد و گفت : جوانمردی از لوازم مردی است ، و طایفۀ که در این کوی باشند ، باید که آ خرت را به یکبا ره گی فراموش نکنند . اکنون شما را غنیمتی نیکو به دست آ مد و مال بسیار از من به شما رسید ، و من شما را این همه بحل کردم . اگر از راه جوانمردی این اسب که قیمت آ ن کم از دویست درم است ، با من مظا یقت نکنید ، کرمی باشد ، تا من بدان اسب حج اسلام دریا بم .  

       چون این فصول پرداخت ، عیاران با یک دیگر مشورت کردند . پیری صا حب تجربه در میان ما بود ، ایشان را گفت : گشادن او و اسب به وی دادن عظیم خطا ست . او را بسته ببیا ید گذاشت و به تضرع او التفات نباید کرد .  

      طا یفۀ دیگرگفتند : مبلغی مال او برده ایم و به محقری با او مضا یقت نبا ید کرد و به یکبا ره گی قلم بخل بر خود کشیدن از منهج مروت دور بود . دست او بگشادند و آ ن اسب به وی دادند  . جوان بر اسب سوار شد و ایشان را گفت : ای جوانمردان ! رهین لطف شما شدم ؛ اکنون یک لطف دیگر ما نده است ، و آ ن این است که این راه که میروم ، عظیم مخوف است و اگر مرا سلاحی نباشد ، نبا ید که جما عتی دیگر این اسب از من بستا نند . اگر آ ن کمان و جعبه به من دهید ، از کرم شما دور نبود .  

        پیر ایشان را گفت : کودکی میکنید و سلاح به خصم می دهید . ایشان به گفت پیر التفات نکردند و کمان و تیر به وی دادند . جوان گامی چند برفت . کنیزک او فریاد و نوحه کردن گرفت . جوان بدو التفات نکرد . باز گشت و بانگ بر آ ن جما عت زد ، گفت : اکنون در حق من لطف کردید ، من شما را نصیحت واجب میدارم که دست از مطاع من بدارید ، و حیات خود را غنیمت دارید ؛ و اگر نه به هر تیری ، یکی از شما را به دوزخ فرستم .  

       آ ن جما عت از راه طنز گفتند : همانا که از جان خود سیر شده ای ؟ فضولی مکن و برو ، و با آ نچه به تو رسید قانع باش . جوان چون شتر خشم آ لود ، حمله آ ورد و تیری که در کمان داشت بر یکی از ایشان زد و در خاک مراغه کرد و دیگربینداخت ، و دیگری را به دوزخ فرستاد ، و تا ایشان بر خود به جنبید ند ، هفت ، هشت تن را کشته بود و تیر او هیچ خطا نمیشد ، و هم چنین تیر می انداخت ، تا سی تن از آ ن جما عت را بیفکند ، باقی از پیش او به هزیمت شدند . 

       جوان به سر بار خود باز آ مد و جعبۀ ناوک از بار خود بیاورد و روی بد یشان کرد و گفت : هر کس از اسب خود فرو آ ید ، او را امان دادم ، و اگرنه جمله را به یاران رسانم . از اسبان پیاده شدند و گفت : سلاح بیندازید . جمله سلاح بینداختیم . او اسبان ما را در پیش کرد و با تمام بارهای خود براند و ما حیات خود را غنیمت شمرد یم .  

        راوی گوید : چون مردی این جوان بدیدیم ، از خود شرم داشتیم و از آ ن کار توبه کردیم ، و آ ن جوان را بعد از

یأ س و نومیدی ، آ فریدگار تعالی ، فرج فرستاد ؛ و این از نوادر ایام بود که یک کس بر سپاهی قادر گردد ، و بر پنجاه کس فیروز آ ید . ( ۷ )  

حکا یت بیست و چهارم : آ یین مردان د ین

         از حذ یقۀ عدوی روایت است که : مرا ابن عمی بود ، روز حرب یرموک ، ویرا نیا فتم . قدری آ ب بر داشتم ، و به طلب او بر خاستم . گفتم : اگر اندک رمقی از وی باقی باشد ، آ بی در حلق او ریزم ، و قدری بر روی او زنم .  

        چون بدو رسیدم ، هنوز رمقی از وی ما نده بود . گفتم : آ بت بدهم ؟ به دست اشارت کرد که بلی . در آ ن حال آواز شخصی به گوش او رسید ، که میگفت : آ ه ! اشارت کرد که اول بدو بر. نزد وی رفتم . هشام ابن عاص بود . خواستم که آ بش دهم . او نیز آ واز دیگری شنید ، که میگفت : آ ه !

       گفت : اول او را ده .

       چون بدو رسیدم ، در گذشته بود . به نزدیک هشام آ مدم ، او نیزفرو رفته بود . به پیش ابن عم خویش آ مدم ، او نیز روح تسلیم کرده بود .   

بیت 

                         چنین است آ یین مردان دین                              کسی کو ز یزدان بود بر یقین ( ۸ )  

                                           حکا یت بیست و پنجم : جوانمردی شاه مردان

          امیر المؤمنین علی - رضی ا لله عنه - را مشکلی افتاد ، خواست که حل کند . بر خاست و به نزدیک بهترین و مهمترین عا لم آ مد ، محمد - صلی ا لله علیه و سلم - واین راه بر وی بگشاد ، و این مشورت به خدمت وی بگفت .  

        گفت : " یا رسول ا لله ! یکی آ مد و برادر مرا که علی ام  بکشت . قصاص میخواهم . "  رسول خدا چه فرماید ؟ رسول - صلی ا لله علیه وسلم - فرمود که : " القصاص فی القتلی " واجب است امر خدا و دلایل حکم قرآن است . امیرالمؤمنین علی گفت : یا رسول ا لله ! اگر من قصاص بر وی برانم ، برادر من زنده شود یا نه ؟ گفت : نه . چون عمر او باقی نمانده است ، زنده نشود . علی ، گفت : " پس من خون او نریزم ، و بر این ظلم تحمل کنم ، و او را عفوگردانم ، شاید یا نه ؟ " . پیغامبر گفت : " بارک ا لله علیک و علی احبا بک و اولا دک " خدا ترا عمر و برکت دهاد و اولاد ترا رحمت کناد .  

        امیرالمؤمنین دیگر باره گفت : یا رسول الله ! شخصی از سر جهل و غفلت در خانۀ من آ مد ، و کا لای من بدزدید ، و مال من به ناحق ببرد ، او را گرفتم و پند و نصیحت کردم و عفو کردم . بار دیگرآ مد و دزدی کرد . رسول خدا چه فرماید ؟ رسول - علیه السلام - فرمود که : فرمان فرمان خدایست و دلیل کلام خدا . " السارق و السارقه فاقطعواایدیهما " هر که دو نوبت دزدی کرد ، دستش ببا ید برید . امیر المؤمنین علی - رضی الله عنه - گفت : اگر او را عفو گردانم و جرم او را در گذرانم ، شاید یا نه ؟ پیغامبر - صلی الله علیه وسلم -گفت : خدا از تو راضی شود ، و هزار کرامت در دنیا و هفتاد هزار در عقبی و از جملۀ بهشتیان گردی .  

       امیرالمؤمنین علی - کرم الله وجهه -  گفت : یا رسول الله ! اشخاصی امروز به خدمت شما می آ مدند و مرد مسلمان را به خدمت می آ وردند ، بر من رسیدند و سلام کردند و به ایستادند . از ایشان سؤال کردم ، گفتم به چه کار میروید ؟ گفتند : بر رسول خدای . گفتم به چه کار؟ گفتند : مردی و زنی زنا کرده اند . به خدمت رسول - صلی الله علیه وسلم - میرویم تا گواهی دهیم تا او را سنگسار کند و حد بزند . گفتم : بروید و دست از گواهی بدارید و شغل دیگر پیش گیرید که ثواب دنیا و نفع آ خرت در آ ن باشد . این چه کار است که شما در پیش گرفته اید ؟ ایشان گفتند که : امرو فرمودۀ خداست ، که زنا کار را حد بزنید . گفتم : بلی قول خدا " آ منا " و قول رسول " صدقنا " ؛ اما اگر چشم فراهم نهید و این دیده را نا دیده کنید ، و این گواهی ندهید ، ثواب شما بیشترباشد . ایشان را منع کردم و نگذشتم که به خدمت رسول آ یند . مرا در آ ن روز و بالی باشد ، یا نه ؟ چون این سخن بگفتم ، رسول - صلی الله علیه وسلم - فرمود : بدین حرکت که تو کردی ، رضای خدا و من که رسول خدا ام ، در آ نست ، و خدای تعا لی از تو راضی شد ، و جزا و مکافات آ ن هم در دنیا و هم در آ خرت و در عرصۀ قیامت که جملۀ خلایق عریان باشند ، توبا حله های بهشت باشی ، از آ ن سبب که ستر بر آ ن دو مسلمان پوشانیدی ، و پردۀ ایشان ندریدی . ( ۹ )  

حکا یت بیست و ششم : جوانمرد تر از حا تم طایی 

        حا تم طا یی را گفتند : از خود بزرگ همت تردرجهان دیده ای یا شنیده ای ؟ گفت : بلی . روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ؛ پس به گوشۀ صحرای به حاجتی برون رفته بودم . خارکنی را دیدم ، پشتۀ فراهم آ ورده . گفتمش : چرا به مهمانی حا تم نروی ، که خلقی بر بسا ط او گرد آ مده اند ؟ گفت :  

                         هرکه نان از عمل خویش خورد                      منت حا تم طا یی نبرد  

من او را به همت و جوانمردی از خود بر تر دیدم . ( ۱۰ )      

حکا یت بیست و هفتم : وفای عهد مردان خدا

         آ ورده اند که سلمان فارسی در شهری از شهر های شام ، امیر بود و عادت و سیرت او در ایام اما رت هیچ تفاوت نکرده بود ؛ بلکه پیوسته گلیم پوشیدی و پیاده رفتی و اسباب خانۀ خود را تکلف کردی .

         یک روز در میان بازار میرفت . مردی دید که اسبست خریده بود و در راه نهاده و کسی می طلبید تا او را بیگار بگیرد و آ نرا به خانه برد . ناگاه سلمان فارسی به آ نجا رسید . مرد وی را نشناخت و به بیگار بگرفت و آ ن اسبست در پشت او نهاد ، و سلمان هیچ امتناع نکرد و هم چنان میرفت ؛ تا او را مردی در راه پیش آ مد و گفت : ای امیر ! این بار به کجا میبری ؟  

        آ ن مرد چون دانست که او سلمان است ، در پای وی افتاد ، و دست او بوسیدن گرفت ، و گفت : ای امیر ! مرا بحل کن که من ترا نشناختم و ندانستم : 

                    نشنا ختمت به چشم معنی                                   عیبم مکن الغریب اعمی

              اکنون بار از سر مبارک بر دار تا من خاک قدم تو توتیای دیده سازم . سلمان گفت : نه . چون قبول کرده ام که این باربه خانۀ تو رسانم ، مرا از عهدۀ عهد خود بیرون باید آ مد .  

                از عهدۀ عهد اگر برون آ ید مرد                         از هر چه گمان بری فزون آ ید مرد

           پس سلمان - رضی الله عنه - آ ن بار را به خانۀ آ ن مرد برسانید و گفت : من عهد خود وفا کردم ؛ اکنون تو عهد کن تا هیچ کس را بیگار نگیری . ( ۱۱ )  

حکایت بیست وهشتم : درویشان جوانمرد

           آ ورده اند که شخصی در روزگار قحط و تنگی ، نزد رسول علیه افضل الصلوات آ مد و کس به حجره ها فرستاد و پرسید که : نزد شما هیچ طعام هست ؟  همه گفتند : به حق خدائی که  ترا به رسالت به خلق فرستاد که نزد ما جز آ ب نیست .  

         رسول علیه السلام اصحاب را گفت : کیست که امشب او را مهمان کند که رحمت خدای بر او باد  . مردی از انصار گفت : من او را مهمان کنم و او را به خانه آ ورد و زن را گفت : این مهمان رسول علیه السلام است ، او را گرامی دارو هیچ از او ذخیره مگذار .

          زن گفت : پیش ما جز قوت کودکان نیست . گفت : برخیزو کودکان را به تعلل وبهانه از قوت خویش مشغول گردان تا درخواب روند و چیزی نخورند . بعد از آ ن چراغ بر افروز و آ نچه هست ، پیش مهمان آ ور ؛ و چون به خوردن مشغول شود ، بر خیز که اصلاح چراغ میکنم و چراغ را در اصلاح کردن بکش ، و بیا تا زبان را می خائیم و دهان را می جنبانیم ؛ چنانکه او پندارد که می خوریم تا سیر گردد .

         زن بر خاست و طفلان را به بهانۀ در خواب کرد و فرمان شوهر به جای کرد و مهمان گمان برد که ایشان با اومیخورند ، تا سیر بخورد و ایشان گرسنه بخفتند .

 

         بامدادن چون پیش رسول الله آ مدند ، به روی ایشان نظر کرد و تبسم نمود و فرمود که حق تعالی دوش از فلان و فلانه ، تعجب کرد ، و این آ یت فرود آ مد که : " ویوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصا صة "   

       همچنین روایت است که شبی سی و چند کس از درویشان و جوانمردان نزد بلحسن انطا کی جمع شدند و او را گردۀ دو ، سه نان بود ؛ چندانکه پنج مرد را دشوار بس باشد . نان ها همه پاره کردند و چراغ بکشتند و بر سفره نشستند ، تا نان خورند و هر یک دهان می جنبا نید ، تا دیگران پندارند که می خورد ؛ چون سفره بر داشتند ، نان به حال خود بود و هیچ یک نخورده بودند ، جهت ایثار بر دیگران . ( ۱۲ )  

حکا یت بیست و نهم : جوانمردی امام جعفر صادق

         مردی به مدینه به خفت از حاجیان . چون بر خاست ، پنداشت که همیان وی بدزدید ند . زود بیرون آ مد و امام جعفرصادق علیه السلام را دید . اندر وی آ ویخت و گفت : همیان من تو بردی .

         گفت : چند بود اندر وی ؟ گفت : هزار دینار . جعفر - علیه السلام - او را به سرای خویش برد ، و هزار دینار به وی داد . چون مرد به سرای آ مد و در خانه شد ، همیان وی در خانه بود . وی به عذر به نزدیک امام جعفر صادق آ مد و هزار دینار باز آ ورد .

         جعفر - علیه السلام -  دینار ، فرا نستد و گفت : چیزی که از دست بدادیم ، باز نستا نیم . مرد پرسید که این کیست ؟  گفتند : جعفرصادق علیه السلام . ( ۱۳ )  

حکا یت سی ام : رندان خرا بات

         گویند که : یکی را از فتیان ، درهمی نقره در چاه مبرزی افتاد . مبلغ سیزده دینار خرج کرد ، و آ ن درهم را بیرون آ ورد . سبب آ ن از او پرسیدند . گفت : نام حق تعا لی بر آ نجا نبشته بود ، از برای حرمت نام حق روا نداشتم که آ ن درهم در مبرز بماند ، و این معنی را اثری تمام است و اکثر مردم از آ ن غافل اند .

      مشهور است که بشر حافی - رحمتة ا لله علیه - در اول به غا یت فاسق و بیباک بود. روزی سر مست و های هوی کنان بر عادت مستان در خرابات میگذشت . در راه کاغذ پارۀ دید افتاده ، وا لله و محمد و علی بر آ نجا نبشته . با خود گفت : بی حرمتی ها بسیار کردم و در معصیت افراط نمودم ، نا مردی بود از نام دوست در گذشتن . آ ن کاغذ پاره را بر داشت و ببوسید و بر چشم نهاد و پارۀ مشک از جیب بیرون آ ورد وبا آن ضم کرد و درمسجدی رفت و با امام آ ن مسجد سپرد .

        در شب حسن بصری - رحمة ا لله علیه -  به خواب دید که بر خیز و پیش ( بشر) رو و با او بگو که : " عظمتنا فعظمناک و طیبت اسمنا فطیبناک " حسن چون روز شد از احوال بشر پرسید ، نشان او به خرابات دادند . حسن بر در خرابات آ مد . آ واز داد که بشرکدام است ؟

        بشر که سر مست خفته بود ، بیدار کردند و گفتند : حسن بصری بر در است و ترا می طلبد . بشر بر خاست و ترسان و لرزان پیش حسن آ مد . حسن بر خاست ، و او را در کنار گرفت و آ ن پیغام بگزارد . بشر چون آ ن سخن بشنید ، شهقۀ بزد و سر در بیابان نهاد و مدت چهل سال پای برهنه به عرفه میرفت و هر سال حج میگزارد . با او گفتند : چرا پای برهنه میروی ؟ گفت : زمین بساط حق است ، بشر کی باشد که بر بساط او با کفش رود . و نظم هذا المعنی مولانا سمنانی :

 

              پرسید یکی ز بشر حافی کای دوست                        بهر چه برهنه پائیت عادت و خوست

              گفتا که جهان مسند شاه هست همه                           بر مسند شاه کفش بردن نه نکوست ( ۱۴ ) 

حکا یت سی و یکم : حمدون قصار و نوح عیار

          حمدون قصار ا ز کبار مشایخ بود و گفت : روزی در محلتی از نشابور می گذشتم . عیاری بود به فتوت معروف ، نام او نوح . در حال پیش آ مد ، گفتم : یا نوح ! جوانمردی چیست : گفت : جوانمردی من یا از آ ن تو ؟ گفتم : هر دو . 

         گفت : جوانمردی من آ نست که قبا بیرون کنم و مرقع در پوشم و معا ملت مرقع پوشان پیش گیرم ، تا صوفی شوم ، و از شرم خلق در آ ن جامه از معصیت پرهیز کنم . و جوانمردی تو آ ن است که مرقع بیرون کنی ، تا تو به خلق و خلق به تو فریفته نگردند ، پس جوانمردی من حفظ شریعت بود براظهار و آ ن تو حفظ حقیقت بود بر اسرار .

          نقل است که چون کار او عالی شد و کلمات او منتشر شد ، ائمه و اکابر نشابور بیا مدند و وی را گفتند که تو را سخن باید گفت ، که سخن تو فا یدۀ  دلها بود .

         گفت : مرا سخن روا نیست . گفتند : چرا ؟ گفت : از آ نکه دل من هنوز در دنیا و جاه بسته است ، سخن من فائده ندهد ، و در دلها اثر نکند و سخنی که در دلها مؤثرنبود ، گفتن آ ن بر علم استهزا کردن بود . ( ۱۵ )  

حکا یت سی ودوم : طرارجوانمرد

         شنودم که : مردی به سحر گاه از خانه بیرون رفت ، تا به گرمابه رود . به راه اندر دوستی از آ ن خویش را دید ، گفت : " موافقت کنی تا به گرمابه شویم ؟ " گفت : تا در گرمابه با تو همراهی کنم ، لکن اندر گرمابه نتوانم آ مدن که شغلی دارم ، و تا نزدیک گرمابه بیامد . به سر دو راهی رسید ، بی آنکه این مرد را خبردهد ، باز گشت ، و به راه دیگر برفت .

        اتفاق را طراری از پس این مرد میرفت ، به طراری خویش . این مرد باز نگرسید ، طرار را دید و هنوز تاریک بود ، پنداشت که آ ن دوست وی ا ست. صد دینار در آ ستین داشت ، بر دستارچۀ بسته ، از آ ستین بیرون گرفت و بدین طرار داد و گفت : " ای برادر ! این امانت است به تو . چون من از گرمابه بیرون آ یم به من باز دهی . " .

          طرار زر از وی بستد و آ ن جا مقام کرد تا وی از گرمابه بیرون آ مد ، روز روشن شده بود ، جامه بپوشید و راست همی رفت . طراروی را باز خواند ، و گفت : " ای جوانمرد ! زر خویش باز ستان و پس برو ، که امروز از شغل خویش فرو ماندم ،از این نگاه داشتن اما نت تو " .

          مرد گفت : که این زر چیست و تو چه مردی ؟  گفت : من مردی طرارم ، تو این زر به من دادی . گفت : اگر تو طراری چرا زر از من نبردی ؟ طرار گفت : " اگر به صناعت خویش بردمی ، اگر هزار دینار بودی ، از تو یک جو نه اندیشید می و نه باز دادمی ؛ ولکن تو به زینهار به من دادی . زینهاردار نباید ، زینهار خوار باشد که امانت بردن جوانمردی نیست " ( ۱۶ )

 

ادامه دارد . . .

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

         فهرست مآ خذ این قسمت :   

 

۱ - محمد عوفی ، جوامع الحکا یات و لوامع الروا یات ، به کوشش دکتر جعفر شعار ، تهران : سال۱۳۷۴،  صفحه های  ۱۱۹و۱۲۰ .

۲ - هزار و یکشب ، به نقل از وب سایت هرات آنلاین ، به مدریت طارق پیمان ، لندن : نوامبر۲۰۰۶ میلادی .

۳ - فرید الدین عطار ، تذکرة الاولیا ، به کوشش محمد استعلامی ، تهران : سال ۱۳۷۴ ، صفحه های ۷۹۸ و ۷۹۹ .

۴ - ترجمۀ رسا لۀ قشیریه ، به تصحیح بدیع الزمان فرو زانفر ، تهران : سال ۱۳۷۷ ، صفحه های ۳۶۱ و۳۶۲ .

۵ مولا نا حسین بن سعد الد هستانی ، ترجمۀ فرج بعد الشد ت ، ایران : انتشارات علمیۀ اسلامیه ، صفحه های ۲۷۴ و۲۷۵ .

۶ - نجم الدین زرکوب ، فتوت نامه ، به تصحیح و مقدمۀ مرتضی صراف ، تهران : سال۱۳۷۰ صفحه های ۱۷۰و۱۷۱ .

۷ - محمد عوفی ، جوامع الحکا یات و لوامع الروایات ، صفحه های ۳۵۹ و۳۶۰ .

۸ - عبد الرزاق کاشی ، تحفته الاخوان ، به مقدمۀ مرتضی صراف ، صفحه های ۲۳ و۲۴ .

۹ - شیخ شهاب الدین سهروردی ، فتوت نامه ، به تصحیح مرتضی صراف ، تهران : سال۱۳۷۰ ،  صفحه های۱۱۳ تا ۱۱۵ .

۱۰ - گلستان سعدی ، مصلح الدین سعدی ، به کوشش محمد علی فروغی ، تهران : سال ۱۳۷۳، صفحۀ ۱۰۱ .

۱۱ - محمد عوفی ، جوامع الحکا یات و لو امع الروایات ، صفحۀ ۶۶ .

۱۲ - عبد الرزاق کاشی ، تحفته الا خوان ، به تصحیح و مقدمۀ مرتضی صراف ، صفحه های ۵۶ و۵۷

۱۳ - ترجمۀ رسا لۀ قشیریه ، به تصحیح بدیع الزمان فرو زانفر ، تهران : سال۱۳۷۷ ، صفحۀ ۳۶۳.

۱۴  - شمس الدین محمد بن محمود آ ملی ، نفا ئیس الفنون فی عرائیس العیون ، به تصحیح مرتضی صراف ، صفحه های ۸۳ و۸۴ .

۱۵ - فرید الدین عطار ، تذکرت الاولیا ، به کوشش محمد استعلامی ، تهران : سال۱۳۷۴ ، صفحه های ۴۰۱ و۴۰۲ .

۱۶ - عنصرالمعا لی کیکا ووس ، قا بوسنامه ، به کوشش دکتر غلام حسین یوسفی ، تهران : سال ۱۳۷۷ صفحه های ۱۳۵ تا  ۱۳۷.

 

 

قسمت بیستم

 

دکتور غلام  حيدر يقين

حکایات عیاران ، جوانمردان و فتیان

 

( پیوسته به گذشته )   

 هرقصه را ، مغزی هست

قصه را ، جهت آ ن مغزآ ورده اند

نه از بهردفع ملالت !

به صورت حکایت ، برای آ ن آ ورده اند

تا آ ن غرض در آ ن بنما یند .

 

شمس تبریزی

 

بدانکه قصه خواندن و قصه شنیدن فایده بسیار دارد :

 اول : آ نکه از احوال گذشته گان خبردار شود .

دوم : آ نکه چون غرائب و عجائب شنود ، نظر او به قدرت الهی ، گشاده گردد .

سوم : چون محنت و شدت گذشته گان شنود ، داند که هیچ کس از بند محنت آ زاد نبوده است ، او را تسلی باشد .

چهارم : چون زوال ملک و مال سلاطین گذشته شنود ، دل از مال دنیا بر دارد و داند که با کس وفا نکرده و نخواهد کرد .

 پنجم : عبرت بسیار و تجربۀ بیشمار ، او را حاصل آ ید و خدای تعا لی با حضرت رسالت ( ص )  میگوید :

( ای محمد ! ما بر تو میخوانیم از قصۀ رسولان و خبر های پیغمبران ، آ نچه بدان دل را ثابت گردانیم و فایده های کلی او را حاصل گردد و هود ، آ یۀ  ۲۰ )

      پس معلوم شد که در قصه های گذشته گان ، فایده های هست . اگر واقع باشد و بر آن وجه که وجود داشته باشد ، خوانده شود ، خواننده و شنونده را از آ ن فایده های رسد ؛ و اگرغیر واقع باشد ، گوینده را وبال باشد و شنونده فایدۀ خود بر گیرد . به همین دلیل می پندارم که این حکایات که یاد کرده آ ید ، پر است از پند ها و اند رز ها ی با ارزش و تجارب درون مایۀ آ دمی گری و انسا ن دوستی و مروت و جوانمردی وخدا جویی ودیگر منشهای خوب و مفید اجتماعی که در هر دور و زمانی میتواند انسان را برای آ دم شدن یاری رساند و مددگار باشد .

      هدف ما از باز نویسی حکایات  آنست ، که نشان داده باشیم ( ولیکن چو گفتی ، دلیلش بیار ) که زبان و ادب فارسی پر است ازحکم وامثال مفید و سودمند اجتماعی که باز تاب آ یین عیاری و جوانمردی است . در این حکایات خواننده گان میتوانند به تمام ویژه گیها و خصوصیات ( عیاران ) ، ( جوانمردان ) ، ( اخییان ) و( فتییان ) آ شنا ئی و آ گاهی کاملی پیدا نما یند ؛ و در یا بند که این آ یین مردمی و انسا نی که متأ سفانه امروز بقایای آ ن به انحرافات اخلاقی کشانده شده است ، در گذشته دارای اندیشه ها و عمل کردهای والای انسانی و اهو رایی بوده است . امید وارم که این حکایات مورد طبع صاحب نظران و دلبسته گان و هوا خواهان آ یین عیاری و جوانمردی ، قرار گرفته و ایشان را پسند افتد :

 حکا یت اول : تو جوانمرد این امتی

      درخبر است که پیغامبر- علیه الصلوة و السلام - روزی با جمعی نشسته بود ، شخصی در آ مد و گفت : یا رسول الله ! در فلان خانه مردی و زنی به فساد مشغول اند . فرمود : ایشان را طلب باید داشت وتفحص کردن . چند کس از صحابه در احضار ایشان دستوری خواستند ؛ هیچ یک را اجازه نداد .

      امیر ا لؤمنین علی - علیه السلام -  در آمد ، فرمود : یا علی ! تو برو و ببین تا این حال راست است یا نه ؟ امیر ا لمؤ منین علی بیا مد . چون به در خانه رسید ، چشم بر هم نهاد و در اندرون رفت و دست بر دیوارمی کشید ، تا گرد خانه بر گردید و بیرون آ مد ؛ چون پیش پیغمبر رسید ، گفت : یا رسو ل ا لله ! گرد آ ن خانه بر آ مدم ، هیچ کس را در آ نجا ندیدم . پیغامبر- علیه الصلو ة و السلام - به نور نبوت بیا فت ، فرمود که : یا علی ! انت فتی هذاة الامة . یعنی تو جوانمرد این امتی . بعد از آ ن قد حی آ ب و قدری نمک خواست . سلمان فارسی آ ن را حاضر کرد . رسول - علیه ا لصلوة و ا لسلم - کفی نمک بر داشت و گفت : هذه الشریعة و در قدح افکند . و کفی دیگربر داشت و گفت : هذا الطریقة و در وی افکند ، و کفی دیگر بر داشت و گفت : هذا الحقیقة و درو انداخت و به علی داد تا قدری باز خورد و گفت : انت رفیقی و انا رفیق جبرئیل و جبرئیل رفیق ا لله تعالی . بعد از آ ن سلمان را فرمود ، تا رفیق علی شد و قدح از دست او باز خورد ، و حذیقه را فرمود تا رفیق سلمان شد و قدح از دست سلمان باز خورد .

      بعد از آ ن زیر جامۀ خود در علی پوشانید و میان او در بست و فرمود که : اکملک یا علی . یعنی ترا تکمیل میکنم .   ومأ خوذ فتوت و اصل این طریقت این حدیث است . و شرب قدح و لیس ازار و بستن میان که اکنون میان جوانمردان متعارف و قاعد ۀ فتوت بر آ ن مؤ سس و اساس طریق رفاقت و اخوت بر آ ن می نهند و تصحیح نسبت و شجرۀ خویش بدان میکنند ، از اینجا ست . (۱)

 حکایت دوم : جوانمردی یعقوب لیث

      آ ورده اند آ ن وقت که حال یعقوب لیث هنوز منتظم نشده بود ، جماعتی از عیاران به وی جمع شده بودند ؛ گفتند : صلاح ما آ ن باشد که به صحرا رویم و با کاروان های خلیفه در آ ویزیم ، تا استعدادی به دست آ ید . پس به صحرا رفتند ؛ اما اولین کاروانیان چون ظاهر شدند معلوم شد که زن همراه داشتند . عیاران از ستیزه خود داری کردند و کسی را نزد آ نان فرستادند ، و گفتند : اگر به شما  آ نچه کنیم ، چون در میا ن شما زنا نند ، فضیحت شود . شما به اختیار خود ، توزیعی کنید و از کاروان آ نچه بدان محتا جیم ، بفرستید  تا به سلامت بروید .

      اهل کاروان به دو گروه شدند . یک قوم گفتند : ایشان را چیزی بدهیم ، و قوم دیگرمخالفت کردند و گفتند : ما صد مردیم و همه با سلاح ، اگر دویست باشند ، همه را بزنیم . چون خبر امتناع کاروان اعراب به یعقوب رسید ، یاران خود را در موضعی بر رهگذر کاروان بنشاند و خود با بوقی دو منزل جلو تر از آ نان برفت و چون شب بر آ مد ، یعقوب بوق را به صدا درآ ورد و اعراب همه سلاح بر گرفتند و تمام شب بیدار ماندند و روز دیگر روان شدند .

      یعقوب در هر نیم فرسنگی ، بوق بزدی و کاروانیان همچنا ن به احتیاط می رفتند و سلاح از خود جدا نمی کردند و عیاران ، هر ساعت از طرفی دیگر بوق می زدند واعراب به هر طرف روی میکردند و با صدای تشویش آ وربوق روبرومی شدند . همه متحیر شدند و گفتند : دشمن چند برابر از ما پیش است ، وهمه شب بیدار می ماندند و هر روز و هر شب از هر طرف صدای بوق می آ مد .

      بالاخره روزی که آ نان خسته شدند ، یعقوب با خون مرغی پیراهن خود بیالود وپیش کاروان اعراب رفت و گفت : من گرفتار( خارجیان ) شدم ، و آ نان پنجاه نفر باشند و شما با سلاح و دو برابر ایشان ، از آ نان بیم به خود راه ندهید . اعراب مسلح مغرور شدند و کاروان به موضعی فرود آ مد ، و آ نان چند شبانه روز بود که نخفته بودند ، از اینرو با خیال آ سوده از ضعف دشمن به خسپیدند و یعقوب لیث به نزدیک یاران رفت و ایشان را ساخته کرد و جمله گی با سلاح از چهار طرف کاروان در آ مدند و بانگ با ایشان زدند و جمله از خواب در جستند و متحیر شدند . یعقوب فرمود : هر کس سلاح خود بیاندازد و دست های یکد یگربه بندد ، جمله چنین کردند .

      پس یعقوب گفت : رئیس و سالار کاروان کیست ؟ به چند کس اشارت کردند . یعقوب آ نان را گفت : ما به اندک چیزی از شما راضی بودیم و شما در آ ن مضایقت کردید . اکنون به دام گرفتار شدید و من با شما آ نگونه رفتار نکنم که شما با ما کردید . از آ نچه دارید ، ده درصد ما را مالیات دهید و به سلامت بروید . اهل کاروان به خوشحالی قبول کردند و پنجاه جما زۀ خوب و مبلغی رخت و سلاح و آ نچه ایشان را به کار آ ید ، دادند ، و هر که کم بضاعت بود از او هیچ نگرفتند . اهل کاروان از آ ن لطف که در باب ایشان کردند  شکر گزاری کردند و به دل خوش  راه در پیش گرفتند (۲).

    حکا یت سوم : چها ر یار جوانمرد

      واقدی گوید که : وقتی مرا دست تنگی روی نمود ، و ثروت به من پشت آ ورد ، و فقر به غایت کشید و فاقه به نهایت انجا مید ، و ماه رمضان از افق سال طالع شد و از تأ ثیر طالع بد ، ترتیب اخراجات ماه رمضان بر من متعذ ر گشت .

 دوستی علوی داشتم ، رقعۀ بدو نوشتم و هزار درم قرض خواستم . او هزاردرم در کیسۀ که مهر بر نهاده بود ، به من فرستاد  و هم در آ ن لحظه ، رقعۀ از آ ن دوستی دیگربه من آ وردند که او از من به جهت اخراجات ماه رمضان هزار درم التماس کرده بود . من هم چنان آ ن کیسۀ سر به مهربدو فرستادم و جانب او را بر جانب خود ترجیح دادم .

      چون روز دیگرشد ، آ ن دوست که از من قرض گرفته بود و آ ن علوی که من از او قرض گرفته بودم ، هر دو به نزد من آ مدند . علوی از من پرسید که آ ن دراهم را که با من انبسا ط نمودی و با استغراض آ ن مرا رهین منت گردانیدی ، چه کردی ؟ گفتم : در مهمی صرف کردم . او به خندید و کیسۀ زر سر به مهربیرون کرد و در پیش من نهاد ، و گفت : من به جز از این درم ها هیچ نداشتم و آ نرا به جهت اخراجات ماه رمضان ، نهاده بودم . چون رقعۀ تو به التماس آ ن محضررسید ؛ هم چنان ایثار کردم و چون محتاج اخراجات ماه رمضان گشتم ، به نزد این دوست رقعۀ نوشتم و قرض خواستم . اواین کیسۀ مختوم نزد من فرستاد . چون مهر خود بر وی بدیدم ، تعجب نمودم و کیفیت آ ن حال را از وی پرسیدم .او با من حکایت کرد و ماجرا چنانکه بود ، شرح داد . اینک هر دو نزدیک تو آ مده ایم و کیسه را آ ورده ایم ، تا با یک دیگر مقاسمت کنیم . و تا آ ن را خرج کنیم ، باشد که خدای تعالی ، دری از درهای روزی بر ما گشاده گرداند .

      واقدی گوید : نمی دانم که در افشای این مکرمت از ما هر سه کدامیک کریم تر است . ما با یکد یگر آ ن دراهم را تخصیص کردیم و ماه رمضان در آ مد و بیشتر آ ن دراهم را خرج کرده بودم ، که یحی بن خالد البرمکی بامدادی پگاه مرا بخواند و گفت : ترا دوش به خواب دیدم ، در حالتی که تعبیر آ ن دلالت بر آ ن میکند که در محنتی سخت و اندوهی بسیار بوده باشی . حال خود را با من تقریر کن و از حقیقت آ ن و سبب تشویش مرا با خبر کن .

      من آ ن سّر مکتوم را معلوم کردم و صورت ماجرا را که میان من و علوی و آ ن دوست ، رفته بود ، با وی شرح دادم . او از آ ن تعجب نمود و گفت : نمیدانم از شما کدامیک کا ملتر است و در مروت تمام تر . به فرمود تا سی هزار درهم به من دادند و ایشان هر یکی را ده هزار درهم بفرستاد و حال ما نیکو شد و از ضیق و شدت فرج یافتیم . (۳ )

   حکا یت چهارم : عیاری و راستگویی  

      چنین گویند که روزی به کوهستان عیاران به هم نشسته بودند . مردی از در اندر آ مد و سلام کرد و گفت : من رسولم ، از نزدیک عیاران مرو و شما را سلام همی کنند و همی گویند که : سه مسأ لۀ ما را بشنوید ؛ اگرجواب دهید ، ما راضی میشویم به کهتری شما ؛ و اگر جواب صواب ندهید ، اقرار دهید به مهتری ما .

گفتند : بگوی .

     گفت : بگویید که جوانمردی چیست ؟ و اگر عیاری به راهگذری نشسته باشد ، مردی بر وی بگذرد و زمانی بود ، مردی با شمشیر از پس وی همی رود به قصد کشتن وی ، از این عیار به پرسد که فلان کس بر گذشت ؟ این عیار را چه جواب باید داد ؟ اگر گوید که نگذشت ، دروغ گفته باشد ؛ و اگرگوید که گذشت ، غمز کرده باشد. و این هر دو در عیار پیشه گی نیست .

      عیاران قهستان چون این مسأ له ها بشنیدند ، یک به دیگر نگریستند . مردی در آ ن میان بود به نام فضل همدانی ، گفت : من جواب دهم . گفتند : رواست . گفت : اصل جوانمردی آ ن است که هر چه بگویی بکنی ، و فرق میان جوانمردی و نا جوانمردی ، صبر است . جواب آ ن عیا رآ ن بود که از آ ن جای که نشسته بود ، یک قدم فرا تر نشیند و گوید ؛ تا من ایدر نشسته ام ، کس ایدر نگذشت ، تا راست گفته باشد . (۴) 

      حکا یت پنجم : ابو سعید ابوالخیرو کنیزک

      روزی شیخ ابو سعید ابو الخیردر بازار نیشا بورمیرفت ، نزدیک برده فروشی رسید . آ واز چنگ شنید . بنگریست . کنیزک ترک مطربه چنگ میزد و این بیت میگفت :

 ا مروز در این شهر چو من یاری نی                            آ ورده به بازار و خریداری نی  

آ  ن کس که خریدار، بدو رأیم نی                                 وآن کس که بدو رأی ، خریدارم نی  

      شیخ هما نجا سجاده بیفکند و بنشست و فرمود که این کنیزک را بیاورید . در حال آ وردند . فرمود که صاحب کنیزک کجاست ؟ گفتند : حاضر است . آ واز دادند ، آمد . فرمود که به چند می فروشی ؟ 

 گفت : یک هزار دینار . فرمود که خریدم . برده فروش گفت : که فروختم . کنیزک را فرمود که رأیت به کیست ؟      

گفت : که به فلان . فرمود که حاضر کنیدش . حاضر کردند . کنیزک را آ زاد کرد و به زنی بدو دادند . فروشنده فریاد بر آ ورد که بهای کنیزک چه می شود ؟

      فرمود که برسانیم . از مریدان یکی می گذشت . شیخ آ واز داد و فرمود ، که هزار دینار از واجبات به این برده فروش ده . قبول کرد و در ساعت برسا نید . (۵ ) 

    حکا یت ششم : پهلوان حیدر قصاب

      خواجه ظهیرالد ین کرایی هفتمین امیر سر بداران بود . او مردی بی تدبیر ، آ سا نگیر و راحت طلب و بیشتر اوقات خود را به کار های بیهوده هدر میداد .

      روزی پهلوان حیدر قصاب که مردی با همت ، غیرتمند و جوانمرد بود ، به دارالاماره رفت . او را دید که بی خبر از حال مردم به بازی شطرنج مشغول است . پهلوان حیدر ، آ ستینش را گرفت و گفت : حکومت و سروری کار مردان کوشنده و با تد بیر است ، نه تن پروران نا لایق که جز آ سایش طلبی و گذراندن وقت به باطل ، هنری ندارند . بر خیزو به دکان من رو و قصابی کن ، تا من به جای تو موافق عقل و عدل بر مردم حکومت کنم ؛ البته به خاطر داشته باش که شغل قصابی هم با آ سایش طلبی ساز گار نیست . خواجه ظهیر الدین کرایی پذیرفت ، حکومت را رها کرد و قصابی پیشه نمود و پهلوان حیدر قصاب ، مهترسربداران شد .

      مورخی این حکایت را شنید و گفت : پهلوان حیدر شجاعت کرد ؛ اما شجاعت وجوانمردی کرایی بیشتر بود ، زیرا در این موقع معمول حاکمان نالایق ، شاعران و نویسنده گا ن و خطیبا نی چاپلوس به دور خود گرد می آ ورند ، به ایشان زر و سیم می بخشند ، تا از آ نان از مردم دوستی و تد بیرو لیاقت شان به سرایند و مقاله ها به نویسند . اینکه کرایی چنین نکرد و حکومت را بدان آ سانی رها نمود ، معلوم می شود که نشانۀ از شجاعت و شرف داشته است . (۶)

    حکا یت هفتم : یعقوب لیث و آ زاد مردان

      در اخبار یعقوب لیث چنان خواندم که وی قصد نیشابور کرد ، تا محمد بن طاهر بن عبد ا لله بن طاهر امیر خراسان را فرو گیرد ؛ و اعیان روزگار دولت وی به یعقوب تقرب کردند و قاصدان مسرع فرستادند با نامه ها و دعا که زود تر     ببا ید  شتافت که از این خداوند ما هیچ کاری نیاید ، جز لهو . و ثغر خراسان که بزرگ ثغری است ، به باد نشود .

      سه تن از پیران کهن تر دانا ، سوی یعقوب ننگریستند و بد و هیچ تقرب نکردند و بر در سرا ی محمد طا هر می بودند ؛ تا آ نگاه که یعقوب لیث در رسید و محمد طاهر را به بستند . این سه تن را بگرفتند و پیش یعقوب آ وردند . یعقوب گفت : چرا به من تقرب نکردید ؛ چنانکه یارانتا ن کردند ؟

      گفتند : تو پادشاه بزرگی و بزرگتر از این خواهی شد ؛ اگر جوابی حق بد هیم ، خشم نگیری ، بگوییم . گفت : نگیرم بگویید . گفتند : امیر جز از امروز هر گز ما را دیده است ؟ گفت : ندیدم . گفتند : به هیچ وقت ما را با او و او را با ما هیچ مکاتبت و مراسلت بوده است ؟ گفت نه .

     گفتند : پس ما مردما نیم ، پیر و کهن و طا هریان را سال های بسیار خدمت کرده و دردولت ایشان نیکویی ها دیده و پایگاه ها یا فته ، روا بودی ما راه کفران نعمت گرفتن و به مخالفان ایشان تقرب کردن . اگر چه گردن بزنند ؟  گفتند : پس احوال ما این است و ما امروز در دست امیریم و او با ما آ ن کند که ایزد عزاسمه به پسندد و از جوانمردی و بزرگی او سزد .

      یعقوب ، گفت : به خا نه ها باز روید و ایمن باشید ، که چون شما آ زاد مردان را نگاه باید داشت و ما را به کار آ یید . پیوسته به درگاه من باشید . ایشان ایمن و شاکر باز گشتند ، و یعقوب پس از این ، آ ن جما عت قوم را که بدو تقرب کرده بودند ، بفرمود تا فرو گرفتند و هر چه داشتند پاک بستدند و براندند ، و این سه تن را برکشید و اعتماد ها کرد ، در اسباب ملک . ( ۷ )

     حکا یت هشتم : سیاه جوانمرد

      مروان بن ابی حفصه گوید که : معن بن زایده ، حکا یت کرد با من که : درآ ن وقت که ایا لت واسط به من مفوض بود و من در حرب یزید بن عمروبن هبیره مبارزت ها نموده بودم و از شجاعت و مردا نه گی من شکا یت ها و حکا یت ها به ابو جعفر منصور رسیده بود ، بر من خشمنا ک شده ، فرمود تا مرا به جد تمام مطالبت میکردند ، ودرتجسس و بحث از حال من مبالغت ها می نمودند و مال ها وعده می دادند کسانی را که از من نشانی برند و من در بغداد متواری بودم ؛ و چون مدت استتار امتداد یافت ، و طالبان به جد فرا گرفتند ، من مضطر شدم و خواستم که به موضعی دیگر نقل کنم .

     من در آ فتاب بسیار بنشستم ، تا رنگ من سیا ه شد و موی روی را به ناخن پیرا فرا گرفتم ، و به شکل دیگر گردانیدم و بر مثال حمالان جبۀ پشمین شتری درپوشیدم و بر اشتری نشستم و بدین هیأ ت خواستم که به بادیه روم . هنوز به یک دربند از دربند های محلا تی که در شهر بغداد معهود بود ، نگذشته بودم که شخصی سیاه ، تیغی حمایل کرده ، بیا مد و زمام نا قۀ مرا بگرفت و فرو خوابا نید و گفت : وا لله که مقصود و مطلوب امیر ا لمؤمنین منصور را یافتم و مرا سخت بگرفت . گفتم : مرا چه می شنا سی تو و که گمان میبری ؟

      گفت : تو معن بن زاید ای . گفتم : بترس از خدا و از این افترا، استغفار کن ، من کجا و معن بن زایده از کجا . گفت : ترک این نوع حیلت ها گیر ، که من در این معنی به شک نیستم و نخواهم افتاد و به تو عارف تر از آ نم که تو بر نفس خویش .

      چون بدیدم که انکار، مفید نخواهد بود ، گفتم : انگار که چنین است که تو میگویی . ترا از این چه که من هلاک شوم ، اگر به طمع مالی افتادۀ که ایشان به تو دهند و ترا بر این حرکت همان باعث است ، اینک عقد جواهری با من است که قیمت آ ن ده چندان بیش از آ ن مال باشد که ترا در خیال آ ید که بتو دهند . آ نرا از من قبول کن و در ریختن خون من سعی مکن . گفت : بیا ر .

      من آ ن عقد جوا هر را بدو دادم . سا عتی در آ ن نگاه کرد و گفت : راست گفتی ، در آ ن چه این مال عظیم می ارزد و قیمتی تمام دارد و در آ ن شکی نیست . اما از تو قبول نکنم ، تا آ نگاه که از تو سخنی نپرسم . راست بگوی . و اگر راست گویی ، اطلاق کنم تا بروی .

      گفتم به پرس . گفت : تو در میان خلا یق به سخاوت معروفی و به کرم و مروت موصوف و در جوانمردی مبا لغت های بسیارمی نمائی . راست بگوی که در مدت عمر خویش ، هرگز تما مت مال خود را به کسی داده ای ؟ گفتم : نه . گفت : نیمی از مال خویش را به کسی بخشیده ای ؟ گفتم : نه . گفت : ثلثی داده ای ؟ گفتم : نه . هم چنین می پرسید ، تا به عشری رسید . من شرم داشتم که بگویم ، نه . گفتم : ممکن است که این قدر را داده باشم . گفت : میدانم که نداده ای . پس بدان که من مردی ام پیاده ، و اجر و جامه گی من از منصور هر ماه بیست درم است ، و این عقد جواهری که تو به من داده ای ، من این عقد جواهر را به تو بخشیدم و ترا برای خرد مأ ثور و کرم مشهور تو بخشیدم ؛ و این گذشت را بدان جهت کردم تا بدانی که در دنیا از تو جوانمرد تر و با همت تر، کس هست و به خویشتن معجب و مغرورنباشی و بدانی که هر مبا لغتی که در بذ ل و عطا بعد از این فرما ئی ، در چشم تو حقیر آ ید ، و عقد را در کنارمن انداخت و زمام ناقۀ مرا بگذاشت و برفت .

      من آ واز دادم که ای جوانمرد ! والله که مرا فضیحت کردی و خجل گردانیدی . اگر خون مرا می ریختی ، بدون شک بر من آ سانتربودی . بر گرد و منت احسان خود را بر من تمام گردان و این عقد را از من قبول کن و تضرع و زاری شروع نمودم . او بخندید ، و گفت : می خواهی که مرا هم بر این جا یگاه در این دعوی که کرده ام ، دروغ زن گردانی  . والله که این هر گز نخواهد شد . پس برفت و مرا بر جا یگاه بگذاشت ، و من بعد از آ نکه ایمن شدم ، چندانکه او را طلب کردم ، نیافتم . (۸)

    حکا یت نهم : کریم ترازحا تم طا یی

      آ ورده اند که از حا تم طا یی - رحمته الله علیه - سؤال کردند که : از خود کریم تر دیده ای ؟ گفت : دیدم . گفتند : کجا دیده ای ؟ گفت : وقتی در بادیه میرفتم . به خیمۀ برسیدم . زالی در آ ن بود ، و بزکی در پس خیمه بسته . چون برسیدم ، زال پیش من باز دوید و مرا خدمت کرد . عنان من بگرفت ، تا فرود آ مدم .

      چون زمانی بود ، پسر او بیامد ، و بشا شتی هر چه تمام تر ، مرا پرسید . پس زال پسر را گفت : بر خیز و به مصباح مهمان قیام نمای . آ ن بزک را بسمل کن و طعام بساز . پسر گفت : نخست بروم و هیزم بیا ورم .

      زال گفت : تا تو به صحرا روی و هیزم آ ری ، دیر شود و مهمان را گرسنه داشتن از مروت ، دور بود . پس دو نیزه داشت ، هر دو را به شکست و آ ن بزک را به کشت ، و در حال طعام ساخت و بیا ورد .

      چون تفحص کردم از حال وی ، جز آ ن هیچ چیز دیگر نداشت ، و آ ن را ایثارما کرد . پس آ ن زال را گفتم : مرا می شناسی ؟ گفت : نه . گفتم : من حا تمم . باید که به قبیلۀ ما آ ئی ، تا در حق شما تکلفی واجب دارم ، و حق آ ن ضیافت بگزارم .

      آ ن زن ، گفت : انا لانطلب علی الضیف جزأ . جزا بر مهمانی نستا نیم و نان به بها نفروشیم . و از من هیچ قبول نکردند . من بدانستم که ایشان از من کریم تر اند . (۹)

  حکا یت دهم : مهلب عیار و پوست خربوزه

      شنودم که در خوراسان ، عیاری بود ، سخت محتشم و نیک مرد و معروف به مهلب عیار. گویند : روزی در کوی همی رفت . اندر راه پای بر پوستی خربوزه نهاد . پایش بلغزید ، و بیفتا د . کارد بر کشید و خر بوزۀ پوست را به کارد زد .

      چاکران او را گفتند : ای سر هنگ ! مردی بدین عیاری و محتشمی که توئی ، شرم نداری که خر بوزۀ پوست را به کارد زنی ؟

      مهلب عیار گفت : مرا خربوزه پوست بیفکند . من کرا به کارد زنم ؟ هر کرا ، مرا بیفکند ، من او را زنم ، که دشمن من او بود ، و دشمن را خوارو حقیر نباید دا شت ، اگر چه حقیردشمنی بود ، که هر که دشمن را خواردارد  زود خوار گردد . (۱۰)

    حکا یت یازدهم : ابله و عیاران

      ابلهی میرفت و افسار خری را گرفته و می برد . دو مرد از عیاران او را بدید ند . یکی از ایشان ، گفت : من خر را از این بگیرم . آن یکی گفت : چگونه میگیری ؟  گفت : با من بیا تا گرفتن به تو باز نمایم .

      پس از آن  ، عیار به سوی خر باز آمد و افسار را از سر خر بگشود و خر به رفیقش سپرده ، افسار بر سر خود بنهاد و از پی آن ابله همیرفت ؛ تا این که رفیق آن مرد عیار ، خر از میان برد . آنگاه مرد عیار به ا یستاد و قدم برنداشت . مرد ابله به سوی او نگاه کرد ، دید که افسار در گردن مرد یست .  به او گفت : تو چه چیز هستی ؟  گفت : من خر تو هستم و حدیث من عجیب است ؛ و آن این است که مرا مادر پیر نیکو کاری بود . روزی من چوب بگرفتم و او را بزدم . او به من نفرین کرد . در حال به صورت خر درآمدم و بدست تو افتادم . من این مدت را نزد تو بودم . امروز مادرم از من باز گردید و مهرش به من بجنبید و مرا دعا کرد . به صورت اصلی خود در آمدم .

      پس آن مرد ابله گفت : ترا به خدا سوگند میدهم که من آنچه با تو کرده ام حلال کن . آنگاه  افسار از سر او برداشت و به خانۀ خود بازگشت و از این حادثه غمین و اندوهناک بود و دیرگاهی بیکار در خانه نشست .

      روزی زن به او گفت : به خانه اندر بیکار نشستن تا بکی ، بر خیز و به بازار شو و درازگوشی خریده به کار مشغول باش . آن مرد برخاسته ، به بازار چارپا فروشان رفت . خر خود را دید که در آنجا میفروشند . چون او را بشناخت ، پیش رفته دهان به گوش او نهاد و به او گفت : ای ، پندارم که باز غلط کرده مادر خود را آزرده ای ، و او ترا باز نفرین کرده . به خدا سوگند که من تو را دیگر نخواهم خرید . (۱۱)

  حکا یت دوازدهم : فدا کاری شیخ ابوالحسن نوری  

       نقل است که بازار نخاس بغداد را آ تش افتاده بود ، و خلق بسیار به سوختند . بر یک دکان دو غلام بچۀ رومی بودند ، سخت صاحب جمال و آ تش گرد ایشان فرو گرفته بود و خداوند غلام می گفت : هر که ایشان را برون آ ورد ، هزار دینار مغربی بدهم .

     هیچ کس را زهرۀ نبود که گرد آ ن گردد . نا گا ه نوری برسید ، آ ن دو غلام بچه را دید که فریاد میکردند . گفت : بسم ا لله الرحمان الرحیم ، و پای درنهاد ، و هر دو را به سلا مت بیرون آ ورد . خداوند غلام هزار دینار مغربی پیش نوری نهاد . نوری گفت : بردارو خدای تعالی را شکر کن که این مرتبت که به ما داده اند ، به نا گرفتن داده اند ، که ما دنیا را به آ خرت بدل کرده ایم . ( ۱۲)

      حکا یت سیزدهم : جوان عیار و جوانمرد وفا دار

      آ ورده اند که در کوفه مردی بود از اهل فضل و ادب به معاشرت و خوش طبعی و لطا فت  معروف بود ، و به نظا رت و سبکروحی و ظرا فت موصوف . به مجالس انس اکابرو ارباب نعم و اصحاب مناصب حاضر شدی و مردمان به منا دمت و مجالست او رغبت نمودندی و او را عطا ها فرمودندی ، و تحفه های فراوان فرستا د ندی . و وجوه معیشت او از آ ن بودی ، و پیو سته در حال عیش و فرا خی نعمت روزگا ر گذ را نیدی . تا آ نکه زما نه برعا دت خود بیو فا ئی با او آ غاز نهاد و رغبت مردمان در صحبت او فتورپذ یرفت ، و طبیعت ها از او ملول گشت، و خاطر ها سامت یافت ، و از مجا لست و منا دمت او اعراض کردند و مبرات و هبات ایشان از او منقطع گشت ؛ و چون حرفتی دیگر نداشت ، در خانه بیکا ربماند ، و مرمان او را فرا موش کردند و قوت او از بها ی ریسما نی بود که عیا لش میرشت .

      اوحکا یت کرد که روزی از روزها ، در حا لتی هر چه پریشا ن تر بودم و در منزل خود نشسته که آ واز اسبی به گوش من آ مد و ازپی آ ن حلقۀ  در به جنبا نید ند . من جواب دادم و از اسب و غرضش پرسیدم . گفت : برا در زا دۀ از آ ن تو که نا مش را نمی گویم ، ترا سلام میرسا ند و می گوید که چون من متوا ری و مستورم ، دلتنگ می شوم و با هر کس راز در میان نمیتوانم نهاد ، و پرده از کار خود بر نمیتوانم گرفت ؛ اگر لطف فرما ئی و امشب کرا مت حهضور ارزانی داری ، تا به لطف مجا ورت و حسن منا دمت تو استینا س یابم ، منتی عظیم و موهبتی عمیم باشد .

      با خود گفتم : مگر بخت خفته بیدارشد و چشم حرمان در خواب خواهد رفت . من هیچ جامه نداشتم که در پوشم . چادری از آ ن منکوحۀ خود در خود پیچید م و بر جنیبتی که با او بود بر نشستم و برفتم . او مرا نزد جوانی برد ، خوب صورت ، نیکو سیرت ؛ چون مرا بدید ، بر پای خا ست ، و معا نقه و تلطف و تفقد ی که رسم باشد ، به جای آ ورد و بعد از آ ن طعام آ وردند ...

      در هرفن که من با او شروع کردم ، او از من کاملتر بود و وقوف بیشتر داشت . چون وقت سحر نزدیک شد ، گفت : طمع دارم که از حال من و اسم و نسب من نپرسی ، و به زیا رت من مداومت نمائی ، هر گاه که ترا بخوانم . و بعد انبا نی درم بیرون آ ورد و گفت : می باید که این قلیل هدیه را قبول کنی و بعد ازین خود هر چه مرا باشد ، با تو مضا یقه نکنم .

      گفتم : لا والله ، من از تو هیچ قبول نکنم ، و تو مرا از میان خلق بر گزیدی و محرم راز و عبیۀ  اسرار خود گردانیدی ، من بر این حال اگر از تو اجرتی قبول کنم ، و پاداشی طمع دارم ، مروت نباشد . دست تهی و سر پر غرور ، به خانه  آمدم و عیا لان چشم به راه داشتند و امید که دری گشا ده شود ، و به همه حال با فا ید ه باز گردم . ومن چون بیا مدم ازآن حال ایشا ن را اعلام دادم و از فعل خود پشیما ن شدم و احتیا ج سخت تر شد و فقر زیا د تر گشت و مدتی دیگر بگذ شت و هیچکس از من یاد نکرد ؛ تا آ نکه بعد از چند گاه دیگر ، رسول آ ن مرد بیامد و استد عا ی حهضورمن کرد . با وی برفتم و او به همان نهج ، با من صحبت داشت و هنگام سحر مقدار زر بر من عرضه کرد و من همان امتناع که بار اول کرده بودم ، نمودم و بی بهره و خایب به خانه آ مدم و فرزندان مرا سر زنش کردند . من گفتم : اگر این نوبت مرا بخواند و چیزی بر من عرضه کند ، اگر قبول نکنم ، سوگند می خورم که تو به سه طلاق مطا لقه باشی .

مدتی دیگر، دراز تر از اول در آ ن محنت و بلیت بماندم ، تا آ نگاه که دیگر باره رسول او به طلب من بیا مد ؛ و چون بر خاستم بروم ، زنم گفت که : ای بد بخت ! سوگند یاد دارو گریستن فرزندان و فقر و احتیاج خویش فراموش مکن .

     چون بنزد آ ن جوان رسیدم و بنشستم و صحبت گرم شد ... من با او سخن میگفتم و دلداری می نمودم ؛ و چون وقت مرا جعت من شد ، انبانی بیا ورد و الحاح کرد ، تا قبول کنم . من قبول کردم . او سه بوسه بر سرم زد و بدان قبول از من منت بسیار داشت . من بر نشستم و به سرای خود آ مدم و انبان را در میان زمرۀ عیا لان بیفکندم . و چون سر انبان را بگشودم ، پر از زر یافتم و چندین هزار دینار در آ ن بود . خدای را شکر گذاردم و حال من به غایت نیکو شد ، و نظام تمام یافت و من از آ ن زر، اسباب و ضیاع و ا ثاث و مرکب و آ نچه خداوندان نعمت و ارباب ثروت ، را داشتن آن لازم باشد ، بخریدم و مردمان بار دیگر به دیدن من رغبت نمودند ، و پنداشتند که من به حضرت پاد شاهی به انتجاع بوده ام و توانگر و با نعمت باز آ مده ام .

      پس از آ ن رسول آ ن مرد به نزد من نیا مد ؛ و چون مدتی از این سخن بگذشت ، یک روز سواره در میان شهر میرفتم و غوغا ئی و انبوهی عظیم دیدم . سبب آ ن را پرسیدم ، گفتند : مردی از فلان قبیله راه میزده است ، و سلطان هم مد تی است که در طلب او بوده ؛ تا آ نکه امروز در فلان موضع نشان او را یافته اند و لشکریان سلطان در و بام آ ن مرد را فرو گرفته اند ، تا او را بگیرند و او اینک بیرون آ مده است ؛ و چون شیر بر ایشان حمله میکند و به هر طرف که روی می آ ورد ، از بیم شمشیر او هزیمت می یا بند .

      من بدان جمع نزدیک شدم و تأ مل کردم . دیدم که آ ن جوان بود که با من تلطف و احسان کرده بود . فی الحال از اسب فرود آ مدم و عنان در دست گرفتم ، و درمیان آ ن جمع رفتم و روی بدو نهادم ؛ چون او بر ایشان حمله کرد و از بیم تیغ او منهزم شدند ، من به ایستا دم تا او به من نزدیک رسید .

      گفتم پدر و مادر من فدای تو باد ! بر اسب من سوار شو و راه خلاص بر گیر، و اسب پیش او کشیدم ، و او در حال سوار شد و به آ ن جما عت حمله کرد ؛ و چون مرد میدان او نبودند ، آ ن زمرۀ که گرد او بر آ مده بودند، به گردش ندیدند .

      پس مرا بگرفتند و خوار و ذ لیل با هزارتهد ید و تهویل ، بعد از آ نکه به لطما ت متوا لی و مترا دف مرا سست کرده بودند ، نزد عیسی بن موسی که وا لی بود ، بردند و خیانت بر من ثابت کردند . من جزاعتراف به گناه و صدق در سخن چارۀ ندا شتم . از عیسی التماس کردم تا مرا به خویشتن نزد یک گرد ا نید و صورت حال را چنا نکه بود ، از اول تا آ خر    شرح دادم . بر انعا می و اکرا می که از وی مشا هده کرده بودم و در ازأ آ ن خلاصی او از این ورطه به طریق مکا فات بر خود وا جب دا نستم ، بیان نمودم .

      عیسی بن موسی گفت : نیکو کردی ، ایمن باش و باک مدار. پس روی به آ ن عوا نان کرد و گفت : بیچارۀ را که سنگ ریزه درسم اسب فرو رود و به جهت ازالت آ ن از اسب فرود آ ید و عیاری با تیغ برهنه ؛ چون شیر گرسنه که شما با حربه رو بروی او کم از روبا ه بودید ، برو حمله  آ رد و اسب ازو غصب کند ، چه گناه باشد ؟ عبث او را گرفته اید . پس بفرمود تا دست از من بداشتند و پای در راه بنها دم و سر خود گرفتم ، که حق آ ن مرد جوانمرد را گذارده بودم و از خوف ایمن شده و غنا حاصل گشته ، و بعد از آ ن ، دیگر آ ن جوان را ند ید م . ( ۱۳ )

 حکا یت چهاردهم : سخا وت یحیی برمکی

     شخصی گوید : از پدر شنیدم که در همۀ عا لم پیش از یحی بن خا لد برمکی و بعد از او ، غیر از او کسی هزار هزار درم در هوا نه بخشیده است . از پدرسؤال کردم که : بخشش در هوا چگونه باشد ؟

      گفت : وقتی جهت یحیی بن خا لد از ضیعتی هزار هزار درم ، آ ورده بودند و در میان سرای او نها ده . به خزانه نبرده بودند . او از حرم بیرون آ مد و خواست سوار شود . جمعی از مستحقا ن و اربا ب حوائیج ایستا ده بود ند . پرسید که : این جما عت کیستند ؟ گفتند : اصحاب حوا ئیج اند .

      یحیی یک پای در رکاب کرده بود ، و یک پای در هوا . گفت : این هزار هزار درم به ایشا ن دهید . آ ن زر به ایشا ن داد ند ، و هیچ کس بعد از وی این سخا وت نکرد . ( ۱۴)

        حکا یت پانزدهم  : مهما ن نوازی ملک کرما ن

     آ ورده اند که : ملکی بود در کرما ن ، در غا یت کرم و مروت ، و عا دت او آ ن بود که هر کس ازغربا و مسکینان  به شهر او رسیدی ، سه روز مهما ن او بودی و نان خوردی .

      وقتی لشکر عضد الد وله بیا مد  و او طا قت مقا ومت ایشا ن را نداشت . در حصا ر رفت وهرصبح که برآمدی ، جنگی کردی عظیم سخت ، و خلقی را بکشتی ؛ و چون شب بر آ مدی مبلغی طعا م را بفرستا دی به نزد یک خصمان ؛ چنانکه لشکر خصم را کفا یت بودی .

      عضد الد و له رسول فرستاد بد و ، و گفت : این چیست که تو میکنی ؟ به روز ایشان را میکشی و به شب ایشان را،   طعام میدهی ! گفت : جنگ کردن اظها ر مردی است ، و نان دادن اظهار جوانمردی . ایشان اگر چه خصم من اند، امادر این ولایت غریب اند ؛ و چون غریب باشند ، در این ولا یت مهما ن باشند و جوانمردی نباشد که مهمان را بی برگ دارند .

      عضد الد وله گفت : کسی را که چنین مروت بود ، ما را با او حرب کردن خطا ست . از در حصار بر خاست و بدین موت و مردی خلاص یافت . ( ۱۵)

     حکا یت شانزدهم : پیر جوانمرد

      گویند پیری بود از مشایخ کبارجوانمردان ، او را فقیرۀ ( زن ) در خانه بود ، که جفت حلال او بود ، سالها در خدمت او بود . آ ن پیر در خانه نشسته بود و مرید در خدمت پیر نشسته. نا گاه منکوحۀ پیر از در خانه در آ مد و مرید را نظر بر روی آ ن فقیره ( زن ) افتاد . صورتی زیبا دید . مرید نو جوان بود ، و درادبا ت نا تمام . حال بر وی متغییر شد و بیقرار شد و رنگ از روی وی برفت . چون پیر در روی او نظر کرد و او را بدان حال دید ، دانست کی مرید ، نگران زن وی شد .

      بعد ازروزی دیگراز مرید ، پرسید که : ترا چه واقعه رسیده است ؟ که متغیرت می بینم . مرید معترف نشد و حا ل پنهان داشت . چون شیخ الحا ح میکرد که البته حال خود به من بگوی ، مرید  گفت که : دیروزکه در خدمت پیر در خانه نشسته بودم ، آ ن زن زیبا صورت که در خانه آ مد ، او را بد یدم  بر وی عاشق شدم .

      پیر گفت که : او زنیست در همسایه گی ما ، شوهر ویرا طلاق داده است . خاطرخوش دار . اگر چنانک رغبتی داری ، من او را از بهر تو بخواهم ، به زنی . جوان گفت : بلی رغبت دارم . پیر گفت که : خاطر جمع باش که این کار سهل است . چون مرید این سخن بشنید ، شادما نه از خانه بیرون رفت ، و این شیخی بوده است از اهل فتوت ، و آ ن شیخ که او از اهل فتوت نبود ، او را شیخی نشاید ، کی کمال فتوت مشایخ ، از فتوت است  .

      پیر بر فقیره رفت ، و گفت : اگر ترا می باید که صحبت سی ساله بجا باشد ، و از تو خشنود و راضی باشم ، ترا سخن من می باید شنید . فقیره گفت : شاید ، بگو . پیر گفت : بدان و آ گاه باش ! که چنین حادثۀ افتا ده است ، آ نچه در نظردیگر آ ید ، از برای ما نشاید . علی الخصوص که فرزند و مرید ما باشد . او را در آ ن وایه بود ، بر ما حرام گشت . ترا در راه مرید خواهم نهاد ، باید که تو رضا دهی و راضی شوی .

     فقیره چون این سخن بشنید ، زار زار بگریست ، و گفت : من طاقت فراق تو ندارم ، چون راضی شوم . پیر گفت : همانا که در ازل چنین رفته بوده است ، که در میان صحبت ما این چنین حالی واقع شود . پیر گفت : باید که فرمان من بری ، و از سخن من بیرون نشوی ، تا در وبال نیفتی . فقیره گفت : این چگونه باشد . پیر گفت : باکی نیست ، من در این حال از تو خشنودم ، و به تقدیرالهی راضی ، و نیز او فرزند اصلی ما نیست و نا محرم است ، اگرحریم حرم بودی ، او را خود این فضولی میسر نشدی ، و اوخود همه را درین خانه پدر و مادر و خواهر دانستی ؛ زیرا که در راه اهل فتوت و جوانمردی ، روا نیست که در خانۀ صاحب خود نگاه کند ، و در خانۀ پیر خود و غیره .

     آ ن روز گذشت . پیر مرید را پیش خود خواند ، گفت : بر سر آ ن سخن دوشینه هستی یا نه ؟ مرید گفت : بلی . شیخ گفت : ترا صبر می باید کردن ، تا عد ۀ این زن بر آ ید ، که شوهر او را در این دو روز طلاق داده است . دیروز برفتم ، و این حال ترا با او بگفتم ، و مبا لغۀ بسیار کردم ، و او را خشنود گردانیدم به الحاح هر چه تمام تر

     فی الجمله چون روزی چند برین منوال بگذشت ، و عدۀ شرعی منقضی شد ، مرید را بخواند و دست او را بگرفت و عقد و نکاح شرعی ببست ، و فقیره را در راه مرید نهاد . چون شب در آ مد و عروس را بر داما د عرضه کردند ، و آن خانه را از اغیار خالی کردند ؛ چون داماد به سوی عروس بنگرید ، او را نیک متغییر دید . با خود گفت : مگر عروس را از من شرم می آ ید . دست بر عروس دراز کرد و او را به سوی خویش کشید ، عروس بانگ بر وی زد ، که ادب نگاه دار. ای فرزند بی ادب نا خلف ! که تویی داماد ؟ گفت که : تو عروس شایسته و بایستۀ منی و جفت حلال منی . عروس گفت : که خاک بر سر چنین عروس باد . داماد گفت : چگونه ؟ گفت : من حلال پیر رهبر توام ، و سی سال در صحبت او عمر گذرانیدم ، امروز به یک بی ادبی که تو کردی ، مرا از خدمت او دور کردی .

     داماد بد بخت بیچاره  چون این سخن از وی بشنید ، بر خود بلرزید ، آ هی بزد و باز پس نشست . روزی دیگر بر خاست و پیش فقیره آ مد . سر در قدمش نهاد و گفت : اکنون این جرم خود کرده ام ، چه چاره سازم و از این شرمساری چون برهم ؟  فقیره گفت : از کردۀ خود پشیمان گشتی ؟ گفت : آ ری . گفت عذرخواه . مرید بیچاره و ضو تازه کرد و نماز صبح بگذارد . طبقی بر داشت ، پیش مادر آ مد و انگشت بزد وهر دو چشم خود بیرون کرد ، بر طبق نها د و گفت : ای ما در! از بهررضای حق تعا لی ، مرا پیش شیخ بر؛ که مرا هیچ عذر خواهی بر پیر نیست . گناه این چشم ها کرده است ، لاجرم به غرامت در میان آ وردم . این طبق بر یک دست گیر، و بیکدست دیگردست من ظا لم گناه کار بگیرو به خدمت پیرم بر .

      فقیره بر خاست ، طبق بر دستی گرفت  و به دستی دیگر، دست آ ن بیچاره گرفت و بخدمت پیر آ مد و سلام کرد و طبق در پیش پیر بنهاد ومرید سر در پیش افکنده و دست بر دست نهاد و به غرا مت به ایستا د . پیر گفت : این چه احوال  است ؟ فقیره قصه باز گفت . پیرساعتی با خود افتا د ، گفت : از تقد یر رحمان بینم ، یا از مکر شیطان ؟ مرید را پیش خواند و چشم و روی او را ببوسید ، و ازو سؤال کرد ، که چونی ؟ گفت : که کورو پشیمان ، چنانک شاعرگوید :

                               ز نا دیده نگهبان دل و جان آ مد                        از دیده بدل هزار نقصان آ مد                                           

                              ایمن باشد هر که نگهبان دارد                           ما را همه آ فت از نگهبان آ مد

     و این عادت در مبان خلق مثل است ، اگر کسی کاری کند و عاقبت بر مراد او نباشد ،ازو پرسند : که تو چونی ؟ گوید : " کور و پشیمان " . این کور و پشیمان گفتن ، میراث سخن آ ن مرید است ، که هم کور بود و هم پشیمان ؛ و از کردارخود خجل و شرمسار . فقیره را پرسید ، که تو چونی ؟ گفت که : محکوم امر الهی و تسلیم بر قضا و قدر و به رضای تو . . .

 مقصود ازاین حکا یت پند و موعظه و فایده است . اگر پیر و یا صاحب فتوت ، آ ن شخص را آ زموده بودی ، چون دانستی که حریم حرم و مقبول خلوت نیست ، او را خود مجال آ ن راه نبودی که چنان نزدیک شدی که روی او بدیدی ، و آ ن بی ادبی کردی . لاجرم می باید همه را در کارها آزموده و دانسته بود ، و معلوم شود که سزای هر کار کدام است ، و لایق هر مقام کیست ؛ زیرا اگر نداند ، همچنان پشیمان شود و نامرادی حاصل ، و نقصان صاحب فتوت و علم و مرتبۀ صاحب فتوت بود . ( ۱۶)

                                                    

ادامه دارد . . .

 

 فهرست مآ خذ این قسمت :  

 ۱ - تحفة الاخوان فی خصا ئیص الفتیا ن ، عبد الرزاق کاشی ، به تصحیح مرتضی صراف ، تهران : سال ۱۳۷۰ هجری ، صفحه های ۱۲ و۱۳ .

۲ - آ ر مانها ی انسانی در فرهنگ و هنر ایران ، به نقل از هزارو یک حکا یت تا ریخی ، به کوشش محمود حکیمی ، جلد اول ، صفحه های ۳۰۳ و ۳۰۴.

۳ - مولانا حسین بن سعد الد هستانی ، ت