![]()
آیین عیا ری و جوانمردی
کا که ها و جوانمردان افغا نستان معاصر دوم: بچه با یی (پیوسته به گذشته) بچه با یی در زمان امیر شیر علی خان در کابل تولد شد و تا زمان امیر عبد الرحمان خان زنده بوده است. بچه بایی جوانی میانه قد، دلاور، شجاع و سخاوتمند بود، و در خیابان کابل دکان سماواری داشت. بچه بایی عادت داشت از صبح تا شام در همان سماواری کار کند و شام که میشد، دکانش را بسته کرده و تمام عایدات روزانه اش را برای بینوایان و بیچاره گان تقسیم نماید. بچه بایی گاهی که کم پول میشد با پای پیاده به هندوستان سفر میکرد و در آ نجا مبلغ پولی به دست آ ورده و دو باره به کابل بر میگشت و آن پول را نیز برای دردمندان و ناتوانان خرج میکرد. بچه بایی هیچ وقت مسلمانان مظلوم را آ زار نمیداد و برعکس با زور مندان و ظالمان سخت دشمن بود، او با بزرگا ن به ادب و با خردان باشفقت رفتار میکرد. در کوچه و محلۀ بچه بایی همه به او احترام داشتند و اگر کسی به کدام مشکلی بر خورد میکرد به بچه بایی مراجعه میکرد و او بدون کدام چشم داشتی آ ن مشکل را حل مینمود. گویند که بچه بایی در جنگ دوم افغان و انگلیس از جملۀ سر دسته های مبارزان راه آ زادی بود، و به خاطر آ زادی کشورش جا نبازی ها و فداکاریهای فراوانی کرد و تا شکست انگلیسها ؛ پرچم مبارزه و رزمنده گی را به زمین نگذاشت. در این جنگ بچه بایی شعرهای حماسی و رزمی را به آ واز بلند و هیجان آ ور میخواند و مردم را درراه مبارزۀ شان تشجیع میکرد. پس از آ نکه انگلیسها شکست خوردند، بچه بایی باز هم همان دکان سماوارش را باز کرد و تا آخر عمر به همام کار مشغول و از همان مدرک نان میخورد. تمام دوستان و رفیقان بچه بایی کسانی بودند کاکه و جوانمرد که حرف بچه بایی را می پذ یرفتند و همه با هم صمیمی و وفادار بودند. آ ورده اند که یک روز بین بچه بایی و یکی از رقیبا نش که (خالو رکا) نام داشت و او هم سر قطار کا که های محلش بود ؛ در نزدیک بالا حصار کابل، جنگ سختی در گرفت و این خالو رکا می خواست که بچه بایی را به قتل بر ساند. خالو رکا با چند تن ازهمکارانش در گوشۀ کمین کرده و به مجرد اینکه بچه بایی از آ نجا رد شد، از هر سوی به جانش افتادند ؛ اگر چه بچه بایی با تنهایی از خود دفاع کرد ؛ مگر سر انجام به دست خالو رکا نا جوانمردانه به قتل رسید. یاران و بالکه های بجه بایی که از کار نا جوانمردانۀ خالو رکا آ گاهی پبدا کردند، سخت بر آشفته شدند و همین بود که بین طرفداران بچه بایی و خالورکا جنگ سختی در گرفت ؛ چنا نکه امنیت شهر به هم خورد و در نتیجه خالو رکا هم به سزا ی عمل زشتش رسید. در بارۀ دلاوری ها، شجاعت، مردانه گی ها و بخشنده گی های بچه بایی در بین مردم کابل، داستانها و حکایت های زیادی موجود است ؛ از آنجمله میتوان به این روایت ها اشاره کرد، که بیانگر رشادت، جرئت، مردانه گی و سخاوتمندی اوست. یکروز بچه بایی در دروازۀ دکان نعلبندی رفت و دید که خلیفه نعلبند، اسب ها را نعل میکند. به خلیفه نعل بند گفت که میخواهد او هم پای هایش را نعل کند. خلیفه بسیار تعجب کرد و گمان برد که بچه بایی شوخی میکند ؛ مگر بچه بایی کفش ها یش را بیرون کرد و این خواسته اش را دو باره تکرار نمود ؛ تا آنکه خلیفه نعلبند مجبور شد و پای های بچه بایی را نعل نمود. در بین مردم کابل روایت است که یک شب بچه بایی به گونۀ عیاران گذشته به عمارت امیر شیر علی خان رفت و با وجود آ نکه خانۀ امیر از طرف سپاهیان و افراد گزمه پاسبانی میشد ؛ بچه بایی با مهارت تمام داخل عمارت امیر شده و از سر بستر امیر، کلاه شب پوش او را برداشت، و بدون آ نکه به کدام مشکلی بیافتد، به خانه اش بر گشت. روزی دهقان پیربینوایی که تصمیم داشت، یگانه فرزندش را داماد کند، نزد بچه بایی آ مد واستدعا نمود که با وی از نگاه پولی کمک و یاری نماید. بچه بایی با خود فکر کرد که این از آ یین جوانمردی به دور است که آ ن مرد پیر را نا امید سازد و از طرفی خودش هم پول نداشت. بچه بایی نزد دوستانش رفته و از آ نها مبلغی را قرضه گرفت و برای آ ن مرد پیر داد. (۱) تصویری از بجه بایی نزد من موجود است که در آینده آ ن را چاپ خواهم کرد.
سوم: داد و خان جوانمردی بود مشهور و معروف از قریۀ صنوگرد و لسوالی گذرۀ ولایت هرات که از قوم علی زایی بود و در زمان امان لله خان و نادر خان می زیست. او بسیار شجاع بود و دو ستان و یاران سر سپردۀ داشت. به بیوه زنان و بیچاره گان دلسوزی میکرد و مانند هر جوانمرد و کاکۀ دورانش مورد خشم اربابان زر و زور قرار گرفته بود. از نگاه دولت وقت به دلیل آ نکه دادو با زمامداران سر ناسازگاری داشت، او را (یاغی) لقب داده بودند ؛ مگر از نگاه مردم فقیر و بیچاره، دادو مردی بود مردم دوست و مردم دارکه در شب تاربا مشکل مردم رسیده گی میکرد. در بارۀ کار روایی ها و شجاعت و مردانه گی دادو، داستان های زیادی زبانزد مردم هرات است وحتی مردم عوام برای دادو لقب (رستم) را داده بودند که این حکایات و داستانها سینه به سینه نقل شده و تا روزگار ما رسیده، که متأ سفانه این روایات ثبت تاریخ کشور ما نگردیده، و ایجاب می نماید که در این مورد تأ مل بیشتر صورت گرفته، و به نگارش در آید. روایاتی که از چگونه گی زنده گی دادو به دست ما رسیده، بیانگر کار های از مردی و مردانه گی اوست ؛ واز آن جمله میتوان به این روایات اشاره کرد است: میگویند که والی وقت برای پیدا کردن و دستگیری (دادو) جایزۀ تعیین کرده بود ؛ چون دادو از این اعلان دولت آگاهی پیدا کرد، نامۀ بلند و بالای برای والی فرستاد و در آ ن نامه یاد آ وری کرده بود که در همین هفته کره اسپ ترا خواهم برد. والی تدابیر شدید امنیتی را برای اسپ خود در نظر گرفت ؛ مگر به آنهم دادو یکشب به گونۀ عیاران به قلعۀ اختیارالدین که به (ارگ هرات) مشهور و معروف است، داخل شد و کره اسپ والی را برد ؛ و چون والی از دستگیری کردن دادو عاجز شد به نیرنگ و دسیسه دست زد تا آنکه یکی از دشمنان دادو را به نام (امیر رسول) که از نگاه قوم نور زایی بود، با خود همدست ساخت و برایش دستور داد تا دادوی جوانمرد را زهر دهد، و آن شخص نا جوانمرد هم، به چنین کار ناجوانمردانۀ دست زد و دادو را زهر داد. آ ورده اند که دادو به دختری به نام (فاطمه) عاشق شده بود و بعضی از شبها، به گونۀ شبروان، با معشوقه اش دیدار میکرد. شاعران محلی و دوره گرد در بارۀ دادو و کار روایی هایش بیت های بیشماری را ساخته اند، و نگارندۀ این سطور کوشش نمودم تا تمام این بیتها را که در حدود پنجصد بیت میرسد، ثبت و باز نویسی نمایم و امید وارم که بتوانم در آ ینده به چاپ آنها توفیق حاصل نمایم، و اینجا به گونۀ نمونه، چند بیت به روایت زنده یاد مادرم (قریش) و مامایم که برخی از بیتها را به خاطر داشتند، نقل و باز نویسی می نمایم: دادو خان زر گینه مادر داغش نبینه دادو نبود شیری بود به شانه پنج تیری بود بجی بجی به شهر شد دادو از شهر بدر شد مادر خون جگر شد ارمان های دادو خان دادو گفتک ای ادی شمشیر لکندی مر بده تا بر فرق دشمن زنم ارمان های دادو خان ا ی دادوی علی زایی قتل سر سپاهی یاغی به پادشاهی رستم زاله دادو دادو نبود شیری بود سر کردۀ خیلی بود بین اوغان شیری بود رستم زاله دادو بنای بگیر بگیره دادو خان شده خیره تفنگ یازده تیره رستم زاله دادو دادو شد به سر قهر سوار شد اسپ کهر باخود ببرد سه عسکر رستم زاله دادو (۲) لازم به یاد کرد است که به کمک و یاری مامایم الحاج (عبدالغفور سروستانی) بود که من توانستم در حدود پنجصد بیت از سرود های که در بارۀ جوانمردیهای دادو سروده شده است، ثبت و باز نویسی نمایم. باید گفت که الحاج عبدالغفور سروستانی کاتب مثنوی (یوسف و زلیخای پیری) بوده که در ماه جوزای سال ۱۳۶۷هجری در سن ۶۵ ساله گی وفات کرده است. برای معلومات بیشتر در بارۀ زنده گی نامۀ موصوف و مثنوی یوسف و زلیخا ی پیری که تا اکنون در هیچ جای به چاب نرسیده است و نسخۀ قلمی این مثنوی در نزد من موجود است، رجوع شود به مجلۀ (فرهنگ مردم)، شماره های دوم و سوم، سال ۱۳۶۷ هجری، تحت عنوان « سیری در دو نسخۀ یوسف و زلیخا ی جامی و پیری » که به قلم نگارنده به نگارش درآ مده است.
چهارم: کا که شیر توله چی نامش شیر محمد از قصاب کوچۀ شهر کابل بود. پدرش کفش دوزی میکرد و کا که شیر توله چی کفش ها را میفروخت واز همین مدرک زنده گی میکرد و معتقد بود که آ دم مفت خوربه پشیزی نمی ارزد و آ دم زمانی آ دم است که کار کند و خیرش به دیگران برسد. یکی از ویژه گی های کا که شیر توله چی آ ن بود که به تمام دوستان و رفقایش و آ دم های بیچاره و ناتوان کفش مفت میداد و به اشخاص مسکین و درد مند دلسوزی تمام داشت کا که شیر توله چی کا کۀ بود بسیار با حیا و با شرم، واین با حیایی وی تا بدان درجه بود که در هنگام راه رفتن چشم خود را به زمین می انداخت و راه میرفت. در این مورد عقیده داشت که آ دم جوانمرد هر گز به چشم بد به ناموس مردم نمی نگرد و نباید چشمش به نا محرم بیفتد. کا که شیر عادت داشت که در هنگام گپ زدن و صحبت کردن دست ها یش را زیاد حرکت میداد و هیچ وقت به چوکی نمی نشست و در این باره معتقد بود که ما از خاک هستیم و دو باره به خاک میرویم، پس نباید از خاک شرم داشته باشیم. کا که شیر مردی بود مردمدار، با وفا، صادق الوعد ه وجوانمرد که همیشه به مریضان کوچه و گذرش کمک میکرد و آ نها را به نزد طبیب میبرد و از پول شخصی خود آ نان را تداوی میکرد. کا که شیر توله چی در هنر توله زنی مهارت کامل داشت. گاهی اوقات در محفل خود مانی که دوستانش دور هم جمع میشدند، توله میزد، و بدون آ نکه نزد کدام استادی به شاگردی زانو زده باشد در این هنر به کمال رسیده بود. گویند که استا د صلاح الد ین سلجوقی که در آن زمان رئیس رادیو افغا نستان بود بر این تصمیم شد که برای را د یو افغا نستان زگنالی تعیین نماید. در این مورد مسابقۀ به راه انداخته شد، و هر کس که در هنر توله زنی مهارت داشت در این مسابقه شرکت کرده بود ؛ مگر پس از ارزیابی، کا که شیر توله چی برنده شد ه و به حیث توله زن ماهربه رسمیت شناخته شد. زمانیکه استاد صلاح الدین سلجوقی خبر کامیابی کا که شیر را برایش داد و مؤفقیت او را تبریک گفت ؛ کا که شیر با همان فروتنی که داشت در جواب گفت: ما چی هستیم، خدا توله میزنه. (۳). این مطالب را من به روایت غلام حضرت کوشان در سال ۱۳۶۱ هجری در شهر کابل تحریر نمو ده ام.
پنجم: کا که حیدری کا که حیدری برادر کا که شیر توله چی است که وی نیز در قصاب کوچۀ کابل زنده گی میکرد و همراه برادرش کا که شیر در دکان کفش دوزی پدرش نشسته و کفش میفروخت. کا که حیدری، کا کۀ بود بلند بالا، سفید چهره، خوش نما ؛ و چون رنگ چهره اش سفید بود، همیشه لباس سیاه می پوشید و پیزارمعروف به اوگی به پای میکرد که چرم آ ن به رنگ سرخ و گاهی هم سیاه بود. کا که حیدری لنگی سیاه می پوشید و شال سیاه که در دو طرف ریشه داشت و سر ریشه ها با مهر ه های تزیین شده بود به شانه می انداخت. کا که حیدری در هنگام راه رفتن، بلند بالا و با گردن کشیده و خرامان راه میرفت و سلام دوستا نش را با نزاکت مخصوص با دست قبول میکرد ؛ و در هنگامی که او کسی را سلام میکرد، خودش را خم میکرد که بیانگر تواضع و فروتنی او بود. کا که حیدری نیز مانند برادرش کا که شیر توله چی، با اهل گذر و محله اش بسیار مهربان بود و هر کسی را که ناتوان بود کمک و یاری میرساند ؛ و همچنان امنیت و حفظ محله اش را نیز به عهدۀ داشت. یکی از اوصاف خوب کا که حیدری این بود که به درد مردم رسیده گی نموده و اکثر اوقات سودا و خرید اهل کوچه اش را از بازار می آ ورد، و مریضان را در پشت خود کرده، تا دکان حکیم میبرد و از پول شخصی خود آ نها را تداوی میکرد. در بارۀ شجاعت و مردانه گی کا که حیدری، حکایات زیادی در بین مردم موجود است ؛ و از آن جمله گویند که در زمان امیر حبیب ا لله کلکانی، در کوچه و گذر کا که حیدری پسر بسیار زیبا روی زنده گی میکرد. یک روز این پسر از طرف دو نفر از دستیاران امیر، مورد آ زار و اذیت قرار گرفت ؛ و چون این خبر را به کا که حیدری ر ساندند وی با شهامت و شجاعت تمام و با دست خالی، تفنگ های آ ن مردان مسلح را از نزد شان گرفت و آ ن ها را لت و کوب کرد و برای شان اخطار داد که بار دیگر به آ ن گذر نیایند. کا که حیدری هیچ وقت زن نگرفت و مجرد زنده گی میکرد، و در این مورد عقیده داشت که مرد اگر میخواهد که مرد باقی بماند، باید از زن گرفتن به پرهیزد. کا که حیدری همیشه با دوستان و یارانش صادق الوعدده، راستکارو مهربان بود و از دروغ گویی و چاپلوسی و بد قولی و بد زبانی بدش می آمد. (۴) این مطلب را من در سال ۱۳۶۱ هجری از زبان (پیوند قصاب) که در کوچۀ بارانه در کابل دکان قصابی داشت، نقل کردم. در آ ن زمان که او را دیدم در حدود شصت و پنج سال عمر داشت. پیوند قصاب نیز خودش در ایام جوانی از جملۀ کا که های کابل بود ؛ ا و مردی بود کوتا ه قد، چهار شانه با چشمان مشکی، که بسیار کم حرف میزد و همیشه از دوستان و یارانش به نیکی یاد میکرد. پیوند قصاب از اکثر کا که های کابل عکس های زنده داشت و من به وسیلۀ دانشمند عالی قدرجناب دکتور روان فرهادی، با پیوند قصاب آ شنایی پیدا کردم و توانستم که تصویر برخی از کا که های کابل را با خود داشته باشم و امید وارم که در آ ینده بتوانم، که آن عکس ها را به چاپ برسانم.
ششم: کا که آ غا دوست کا که دوست یکی از جملۀ کا که های مشهور و معروف کو چۀ اندرابی کابل بود. آ ورده اند که در خدمت او صد کا کۀ نام آ ور و سر تیرکار میکرده است. کا که دوست قد بلند، شانه پهن، و قوی هیکل بود و در زمان امیر عبد الرحمان خان می زیست ؛ و در آن زمان چنان قدرتمند بود که به فرمان امیر، هر روز پنج روپیۀ کابلی از خزانۀ دولت معاش میگرفت. کا که دوست عادت داشت که بسیار آ هسته و نرم سخن میگفت و آ نچه را که میگفت انجام میداد. همۀ دوستان و بالکه هایش به او احترام خاصی داشتند ؛ و اوامر او را از دل و جان می پذ یرفتند. در بارۀ این جوانمرد و کا که نیز روایات زیادی در بین مردم قدیم کابل موجود است که تمامی این حکایات، بیانگر شجاعت، جوانمردی و سخاوتمندی اوست، و از آن جمله میتوان به این روایت ها اشاره کرد: گویند که مرد فقیری از اهل شیوه کی زن گرفت، اما خسرش از وی پول زیاد مطالبه کرد. مرد در مانده و ناتوان نزد کا که دوست آ مد و مشکل خود را با او در میان گذاشت. کا که دوست در حال آ ن مبلغ پول را نداشت ؛ لذا به فردا وعده کرد. کا که دوست حیران مانده بود که این اندازه پول را از کجا پیدا نماید. کا که دوست در بارۀ این مشکل با یاران و دوستانش مشوره نمود و در نتیجه شباشب با یاران خود به خانۀ مستوفی آ ن وقت رفته و صندوق پر از جواهر را دستبرد نمود ؛ مگر در هنگام بازگشت با سپاهیان زد و خورد نمود و در همین جا یکی از یارانش که عبدال هزاره نام داشت، به دست سپاهیان اسیر شد. کا که دوست بنا به وعدۀ که به آ ن مرد شیوه کی کرده بود، آ ن مبلغ پولی را که وی ضرورت داشت به اختیار آ ن مرد گذاشت و پس از آ ن به فکر نجات عبدال هزاره شد. کا که دوست با دوستان و بالکه های خود در زمانیکه عبدال را برای کشتن میبردند ؛ به سپاهیان حمله نمود و در روز روشن عبدال هزاره را نجات داد و با خود به کوه شهدا برد. در مورد سال تولد و در گذشت کا که دوست اطلاع درستی در دست نیست. (۵)
هفتم: داستا ن کا که اورنگ وکا که بدرو به گفتۀ (فاروق سراج) که او هم در ایام جوانی یکی از جوانان کابل به حساب می آ مد ؛ شهر قدیم کابل به دو قسمت کاملآ جدا گانه تقسیم میشد که یکی بالا چوک کابل و دیگری پایین چوک بود. هر یک از قسمت های یاد شده، از خود تشکیلات و رهبری مخصوص داشت و توسط یکی از (سماوات) ها و یا (افلاک) ها اداره میشد ؛ و زیر دست هر یک شان صد ها کا که و بالکۀ جوان کار میکرد. این جوانان و بالکه ها به استاد خود سخت احترام میگذاشتند و کا ملآ سر سپرده بودند. گاهی اتفاق می افتاد که بین یکی از کا که ها و یا بالکه ها، جنگ سختی در میگرفت و چندین تن از طرفین زخمی میشدند. قانون کا که گی حکم میکرد که هیچ کس حق آ ن را نداشت که به دولت خبر دهد و یا اینکه از دولت کمک و یاری بخواهد. اگر گاهی اوقات در بین یکی از کا که های دو طرف چوک، کدام مشکلی هم پیدا میشد، توسط دو افلاک حل و فصل میگردید و فیصلۀ شان در بین تمام کا کا ها و بالکه های دیگر قابل قبول بود. جنگ های که بین دو طرف چوک کابل رخ میداد، گاهی به شکل گروهی بود و گاهی به شکل تن به تن. اگر جنگ تن به تن بود، کا که ها و جوانان دیگر فقط تماشا چی بودند و حق آ ن را نداشتند که در جریان کار مداخله کنند. جنگ تن به تن به صورت عموم به حهضور مردم و طی مراسم خاصی صورت میگرفت و پیش از پیش مردم در جریان قرار میگرفتند و گاهی هم اتفاق می افتاد که از سپاهیان دولت نیز در این مراسم شرکت میکردند. یکی از جنگ های تن به تن که در بین دو کا کۀ نام آ ور، در شهر کابل روی داده است، داستان جنگ کا که (اورنگ) و کا که (بدرو) است. یکی از پیامد های این جنگ آ ن بود که پس از پیروزی یکی از کا که ها، از آن به بعد در بین کا که ها صلح و آ شتی بر قرار شد و به همین دلیل چگونه گی جریان این جنگ، سینه به سینه نقل شده و تا روزگار ما رسیده است. استاد عبد الغفور برشنا در کتاب (قصه ها و افسانه ها) جریان این ماجرا را به تفصیل گذارش داده و در این زمینه چنین نوشته است: روزی از روزها کا که (اورنگ) که یکی از جملۀ کا که های مشهور و معروف کابل بود، برای انجام کاری، با عده یی از یاران و دو ستانش از پل شاه دو شمشیره به طرف بالا حصار می آ مد. در این زمان کا که (بدرو) که سر کردۀ کا که ها و جوانان پایان چوک بود، از دکان سماواری خود به گونۀ تمسخر به طرف کا که اورنگ دید و سرفه کرد. سرفۀ کا که بدرو در حقیقت به این معنی بود که وی آ رزو دارد که با کا که اورنگ دست و پنجۀ نرم کند. کا که اورنگ هم به این خواستۀ کا که بدرو جواب مثبت داد و قرار بر این شد که هر دو کا که با هم زور آ زمایی نمایند، تا باشد که مرد میدان معلوم شود. نبرد کا که اورنگ وکا که بدرو در روز جمعه و در منطقۀ به نام (باغچۀ لطیف) که در عقب تپۀ بالا حصار مشهور به تپۀ (بی ننگها) بود، تعیین گردید. مردم در آ ن روز موعود از هر گوشه و کناربه جهت تماشای جنگ دو کا که آ مده بودند. حکم این مسابقه را هم مرد ریش سفیدی به عهده داشت که خودش هم در زمان سدو زایی ها یکی از جملۀ کا که و جوانان آ ن زمان بود. کا که اورنگ و کا که بدرو به ساعت یک بعد از ظهردر محل تعیین شده حاضر شدند و بعد از سلام و احوال پرسی که از اصول آ یین کا که گی و جوانمردی است، با هم زور آ زمایی نمودند. در این زور آ زمایی از کارد و تبرزین و دیگر و سایل کشنده کار گرفته نشد ؛ و تنها کا که ها با هم گشتی گرفتند. پس از آ نکه از فنها و چال های زیادی کار گرفتند ؛ سر انجام کا که بدرو با روش مخصوص گشتی کیری که داشت، کا که اورنگ را بر زمین زد و پس از آ نکه در نزد مردم و تماشاگران، غالب و پیروز مند شناخته شد، با کا که اورنک آ شتی نموده و از آ ن به بعد هر دو با هم دوست و صمیمی شدند. (۶)
هشتم: بنیاد پهلوان نامش (بنیاد) ازولسوالی سنگچارک و لایت جوز جان بود که در پهلوانی و گشتی گیری نام آ ور و مشهور شده ؛ و به همین دلیل مردم برایش (پهلوان) لقب داده بودند. بنیاد پهلوان قدی کشیده و شانه های پهن داشت و در سن چهار ده ساله گی به تما م فنها و چال های گشتی گیری آ شنایی پیدا کرد. بنیاد مردی مردمدار و شجاع بود و در اکثر مراسم گشتی گیری و محافل زور آ زمایی شرکت میکرد و همیشه در مسابقات مؤ فق بود. بنیاد پهلوان بعضی اوقات به ولسوالی های دور دست نیز سفر میکرد و با پهلوانان مشهور و معروف دست و پنجه نرم میکرد. بنیاد عادت داشت که با یاران و دوستان خود که آ نها هم پهلوان و گشتی گیر بودند هر سال در میلۀ گل سرخ به شهر مزار میرفت و در مراسم گشتی گیری شرکت مینمود. در بارۀ جوانمردی، شجاعت و مردانه گی بنیاد پهلوان، شاعران و نوازند ه گان محلی داستانهای زیادی ساخته اند و در وصف کا که گی و جوانمردی وی اشعاری سروده اند. آ ورده اند زمانی که بنیاد پهلوان در کدام مسابقۀ شرکت میکرد، از اطراف و اکناف ولایت مزارو حتی از ولایات دیگر مردم به سیل و تماشا می آ مدند و پیر و جوان در حق بنیاد پهلوان دعا میکردند. یکی از دعا های که در زبان خورد و کلان جاری بود و توسط نوازنده گان دوره گرد، ساخته و پرداخته شده بود، این چهار بیتی است: بنیاد کت به میدان میکنه شانه گردان بنیاد جانه نه غلتان یا سخی شاه مردان (۷)
نهم: توره توره در حدود نیم قرن پیش از امروز در سرزمین مرد آ فرین بلخ زاده شد و پس ازآ نکه به سن جوانی رسید، نسبت به شجاعت و مردانه گی که از خود نشان داد، مرد ی نام آور و معروف شد. توره چپن ساخت مزار که چپنی مخصوص بود، می پوشید و موزۀ دراز در پای میکرد و کمربند ی تنگ در کمر می بست. توره جوانمردی بود فقیر مشرب و متواضع که دهقانان، پیشه وران و ستمده یده گان را یاری میکرد ؛ و آ نها را بسیار دو ست میداشت ؛ مگر در برابر ظا لما ن و ستمگران سخت سر کش بود و هیچ وقت در مقابل آ نها سر تسلیم فرود نمی آ ورد. در زمان توره هر گاه به کسی کدام مشکلی روی میداد، ویا اینکه از طرف زور مندی مورد ازیت و آ زار قرار میگرفت، نزد تورۀ جوانمرد می آ مد و مشکل خود را با وی در میان میگذاشت و توره به مشکلش رسیده گی میکرد، و حقش را از آ ن ارباب زور مند و یا خان دهکده میگرفت. آ ورده اند که در آ غازسلطنت نا در شاه، توره یکی از جملۀ کسانی بود که مبا رزان چهار طرفش را رهبری میکرد و به مقا بل بیداد گران قد علم کرد. دولت وقت برای گرفتاری وی جایزه تعیین نمود و توره را در میان مردم به نام (یاغی) و سرکش قلمداد نمود ؛ تا سر انجام توره به دست سپاهیان والی بلخ اسیر شد و به فرمان مرکز در یک روز جمعه اعدام گردید. در مورد تورۀ جوانمرد و کار روایی ها و جوانمردی ها یش نوازنده گان مردمی و محلی بیت های بیشماری ساخته اند که بیانگرفتوت، سخاوتمندی، شجاعت و مردمداری اوست. مردم عوام در مرگ توره سخت غمگین شده و در همه جای از او به نیکی و خوبی یاد میکردند. به بیت های زیر توجه شود: توره جانم توره چی یوسف دنبوره چی میده میده میخوانه محمد سنگچارکی
این یوسف دنبوره چی و محمد سنگچارکی از جملۀ یاران و دوستان نزدیک توره بوده که همیشه با او یار و مدد گار بوده اند. اگر چه سیاست دولت آ ن زمان به گونۀ بوده است که هیچ کس در مورد ستایش و اوصاف توره نباید شعر بسراید و او را وصف کند ؛ مگر به آ نهم نسبت به اینکه توره جوانمردی آ زاده و مردم دوست بوده، برخلاف خواستۀ دولت، مردم او را به ستایش گرفته اند، و از کار های او به نیکی یاد کرده اند: خرمن پیر زنکه نوکر ارباب برده توره ره خبر کنین خوجئین زمین خورده
در مورد مردانه گی ها و و جوانمردی هایش گفته شده است:
توره جانه سبزینه همه کارهایش مرد ینه ما در مرگش نبینه مرگش ز دست حیونه چگونه گی گرفتاری و اعدام شدن تورۀ جوانمرد واینکه آ ن مرد مردمدار و مردم دوست را چقدرآ زار و اذیت داده اند تا دوستان و رفیقانش را معرفی بدارد و توره هیچیک از دوستانش را معرفی نکرده است و تمام رنج و عذاب ظالمان و ستمگران را در دل و جان خریده است ؛ مردم داستان ها و روایات زیادی ساخته اند، و از آ ن جملۀ میتوان به این بیتها، اشاره کرد: توپ اول صدا کرد توره ره وار خطا کرد توپ دوم صدا کرد توره خدا ره یاد کرد توپ سوم صدا کرد سر توره ره جدا کرد (۸) آ نچه که میخواهم یاد آوری کنم این است که، در سال ۱۳۷۴ هجری در شهر مسکو محترم (انجینرلطیف) کار گردان و سینما گرخوب افغا نستان، از من خواست تا سناریوی را اصلاح و ادیت نمایم، تا موصوف از روی آ ن فیلمی تهیه نماید. این سناریو در بارۀ (تورۀ جوانمرد) بود، که با نثری بسیار زیبا و روشن و دقیق توسط (عبد ا لله شادان) ژور نالیست ورزیدۀ کشور، نوشته شده بود. من سناریوی یاد شده را ادیت و اصلاح نمودم و مطا لبی نیز به آ ن افزودم، و واپس به محترم انجینر لطیف دادم و بعد از آ ن اطلاع ندارم که سر نوشت آ ن سناریوی جالب و خواندنی به کجا رسید، آ یا از آ ن فیلمی ساخته شد و یا نه. ادامه دارد... ---------------------------------------------------------- فهرست مآ خذ این قسمت:
۱ - یوسف آ یینه، لمر، شمارۀ یازدهم، کابل: سال ۱۳۵۰ هجری، صفحه های ۱۷، ۱۸ و ۱۹. ۲ - غلام حیدریقین، عیاران و کا که های خراسان در گسترۀ تاریخ، چاپ دوم، پاکستان: سال۱۳۷۱ هجری، صفحۀ ۱۱۶. ۳ - به روایت غلام حضرت کوشان ادیب و نویسندۀ افغا نستان، در سال ۱۳۶۰ هجری نقل شد. ۴ - به روایت پیوند قصاب، که خود از جملۀ کا که های سابق کابل بود در سال ۱۳۶۱ هجری، نقل شده است. ۵ - یوسف آ یینه، لمر، شمارۀ دوازدهم، سال ۱۳۵۱ هجری، صفحه های ۶، ۹ و ۳۹. ۶ - عبد الغفور برشنا، قصه ها و افسانه ها، کابل: سال ۱۳۵۲ هجری، صفحۀ ۷۷. ۷ - غلام حیدر یقین، عیاران و کا که های خراسان در گسترۀ تاریخ، چاپ کابل: سال ۱۳۶۵ هجری، صفحۀ ۱۱۰. ۸ - یوسف آ یینه، لمر، شمارۀ هشتم و نهم، سال ۱۳۵۰ هجری، صفحه های ۴۴ و ۴۵.
|
![]()
آئــيــن عــــيـــاری و جــــوانــــمــــردی

دکتور غلام حيدر « يقين »
دکتور غلام حيدر « يقين » در سال 1332 خورشيدی در هرات ديده به دنيا گشود. تحصيلات ابتدايی را در مکتب جمعيت سروستان وليسه را در ليسهء جامی هرات بيابان رساند. در سال 1354 از رشته ء زبان و ادبيات دری پوهنحی ادبيات پوهنتون کابل ليسانس گرفت. مدت 16 سال در موسسهء عالی تربيهء معلم هرات و انستيتوت پيداکوژی کابل به صفت استاد زبان و ادبيات دری ايفای وظيفه نمود. در سال 1371 اط انستيوت خاور شناسی اکادمی علوم جمهوری تاجيکستان از رشتهء زبان و ادبيات دری ديپلوم دکترا را به دست آورد.
اين رساله ها تا کنون از وی به به چاپ رسيده است:
1 ـ تاريخ ادبيات دری دورهء سامانيها
2 ـ تاريخ ادبيات دری دوره غزنويها
3 ـ متن های منشور قديم دری
4 ـ تاريخ ادبيات دری از سلجوقيان تا آل کرت هرات
5 ـ حماسه سرايی در روزگار سامانيها
6 ـ برگزيده هايی از آثار مترقی جهان
7 ـ تراژيدی رستم و سهراب
8 ـ عياران و کاکه های خراسان در گسترهء تاريخ (که در سال 1367 از طريق وزارت اطلاعات و کلتور برندهء جايزهء ادبی گرديده است.)
9 ـ بازتاب منشهای انسانی در شاهنامه فردوسی (چاپ اکادمی علوم)
10 ـ برگزيده هايی از آثار منشور کلاسيک ادب دری
11 ـ بازتاب آيين عياری و جوانمردی در ادبيات دری
12 انديشه های رنگين (مجموعهء مقالات)
13 اندرزنامه ء فردوسی
![]()
آئــيــن عــــيـــاری و جــــوانــــمــــردی
جوانمرد آن بود که بت بشکند و بت هرکس نفس اوست ، هر که هوای خويشتن را مخالفت کند ، او جوانمرد به حقيقت بود.
( فتوت نامهً واعظ کاشفی )
پيشگفتار
به روايت تاريخ ، کشورما ، افغانستان امروزی که در ايام پيشين به نام " آريانا " موسوم بود ، از روزگار قديم مهد تمدن های گوناگون بود که در سير تمدن بين کشورهای ديگر ، درخشندگی های خاصی داشته است؛ چنانکه در حدود يک هزارسال پيش از تولد مسيح ، تمدن اوستايی توسط زردشت ، پيامبر آريايی ها ، پايه گذاری شد و در اندک زمانی سرتاسر کشورهای منطقه را نيز فرا گرفت و به گفتهً دقيقی شاعر پرمايهً بلخ ، چنان درخت گشن بيخ بسيار شاخدار را کشت نمود ، تا جهان باشد ، اصل پندار نيک ، رفتار نيک و کردار نيک ، دارای ارزش های والای انسانی است.
دقيقی در مورد چگونگی ظهور زردشت چه خوش گفته است :
چو يک چند گاهی برآمد برين درخــتـــی پديد آمــد انــــدر زمين
از ايوان گشـتاسپ تا پيش کاخ درخـــــتی گشـــن بيخ بسيار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد کســــی کوچنان برخورد کی مرد
خجسته پی و نام او زردهـشت که آخر من بد کنـــش را به کشت
به شـاه جــهــان گفت پيغمبرم تر سوی يزدان همی رهبرم (1 )
از روزگاران قديم ، تا امروز ، در تمام عرصه های زندگی فردی و گروهی مردم ما ، بحيث ميراث گرانبها و پرارزش حفظ شده است.
بدون شک ، تمام افتخارات گذشتهً ما ، مديون سعی و تلاش ، عالمان ، دانشمندان ، اديبان ، تاريخ نويسان و بويژه قهرمانان ملی و مردمی بوده و می شود که بنام نامی مبارزان راه آزادی و ايجادگران پرتوان عرصه های علمی و فرهنگی کشور خويش مباهات کرد.
درسرزمين مرد آفرين ما ، مبارزه عليه ظلم و ستم به گونه های مختلفی صورت گرفته است که از آن جمله ميتوان از نهضت و جنبش عياران و جوانمردان نام برد. اين گروه بخاطر برآورده شدن خواسته ها و آرمانهای اکثريت مردم ، مبارزات طولانی انجام داده اند. هميشه از تهيدستان پشتيبانی نموده ، بمقابل زورگويان و ستمگران ، قدعلم کرده اند ، و دارای چنان نظامی بودند که ستمگران با همه قدرت و توانايی که داشتند ، سر تسليم به مقابل اين جوانمردان ، خم کردند.
به روايت نويسندهً " نفائس الفنون " « آنها با مساکين و ضعفا و مومنان ، از طريق مسکنت و مذلت و نرمی و مرحمت سپردند و با اقويا و گردنکشان ، غلظت و درشتی و شدت و قوت نمايند و در سلوک راه حق از ملالت نترسند و به قول ديگران برنگردند» ( 2 )
اگر به اوراق تاريخ ، فرهنگ و ادبيات رزمی و حماسی ما ، نظراندازی شود ، ديده ميشود که در گذشته ، برخی از دولت های نامردمی ، اين روش را پيش گرفته بودند که مشتی راهزن ، دزد و اوباش را زر ميدادند ، تا آنها داخل صنف عياران و جوانمردان حقيقی شده و دست به اعمال شوم و خراب کارانهً بزنند ، تا باشد که مردم ستمديده و مظلوم از جوانمردان روی گردان شده و از انديشه های پاک و تابناک آنها حمايت نکنند و به گفتهً عبدالرزاق کاشی ، ميتوان اين گروه ، نامرد و نامرد مدار را " مدعی " ناميد ، که ظاهر و باطن شان يکی نيست :
" و اما مدعی ، شخصی بود ، خود را به زی جوانمردان بياراسته و به حليبت فتيان متعلی گشته ، نه سيرت ايشان گرفته و نه در طريق ايشان قدمی رفته ، گاه اموال بسيار بذل کند ، نه از روی سخاوت ؛ و گاه مرتکب اخطار واحوال شود ، نه از سرشجاعت ، بل جهت تقديم براخوان و تطاول و براقران ، با اخلاقی نا متناسب و افعالی متفاوت. در آشکارا برخلاف نهان رود و ظاهرش منافی باطن بود احوالش در جبن و تهور و مختلف و عاداتش ميان بخل و اسراف متردد.
گاه در عياران و رندان بر هولی عظيم و خطر جسيم اقدام نمايد و بر جمعی به انبوه حمله برد و با لشکری گران مقابله کند ، جهت اظهار جلادت و شوکت و طلب شنا و مدحت تا ايشان را محکوم و مسخر گرداند و هيبت و شکوه در دل ايشان بنشاند و به رياست و تقدم ايشان ظفر يابد ، و گاه از صد يک آن احجام نمايد و از کمترين واقعهً هراسان گردد و از اندک دشمنی گريزان شود ،چون توقع آن اغراض ندارد ووقعی دينوی يا لذتی طبيعی در آن متصور نکنند ، هر چه فوايد آخروی و منافع عقلی ؛ چون حمايت و حرمت و کيش و محافظت و حميبت عرض و قوم خويش در آن باشد و در وقت ريا و استجلات نظر خلق ، يا معارضهً مدعی ديگر ، اموال بسيار بذل کند و نفس او بدان سماحت نمايد ... چون قدرت يابد ظلم کند و از مذمت خلق و عقوبت خالق نترسد و بدان باک ندارد و هرچند مظلوم و ضعيف و مسکين بود ، براو رحم نياورد و گاه از عجز نفس يابرای اظهار تحمل و بردباری ، با عفت و پرهيزگاری به مظلومی بسازد و ظلم برخود گيرد. ليکن اين مردم از فتوت دور باشند و از رتبت اهل صفا و مروت مهجور. و طالب فتوت را از ايشان احتراز واجب و از صحبت و اختلاط ايشان ، اجتناب لازم ؛ چه مجالست ايشان از سم قاتل ، زيان کار تر و مخالطت با ايشان از گرگ درنده در رمهً بی شبان تباه کار تر. » (3 )
و به همين دليل است که شيخ شهاب الدين سهروردی در فتوت نامهً خويش ازين گروه که باد در بروت دارند و کبر و تمنا در سر، به زشتی نام می برد و آنها را در پيامد عملکرد شان هوشدار داده و فتيان و جوانمردان واقعی را از زيان های اين نامردمان و ناجوانمردان واقف می سازد.
آنچه که بايد گفته شود ، اينست که متاسفانه برخی ازفرهنگ نگاران ، شاعران و تاريخ نويسان ما ، بدون در نظر داشت مطالب ياد شده ، واژهً عيار را دزد ، راهزن و طراز معنی کرده اند و به گفتهً دانشمند وطنم سيستانی چون بنای کار عياران بر چالاکی و چستی و شبروی و شبگردی و طرفداری از مظلومان و دستگيری از تنگدستان بود ، لذا به بدرقهً قوافل می پرداختند و فواصل بين شهرها و دهات را از راه های غير معمول و ناشناخته از دل بيابان ها و کوه ها و دره های صعب العبور ، با شتاب و بدون بيم ، طی ميکردند و ماموريت خود را انجام می دادند ؛ و هرگاه کاروانی ، باج خود را به ايشان نمی پرداخت و مزد کار آنها را نمی داد ، ضربت شست آنها را به گونهً ديگری می خورد و به همين چهت است که بعضی ايشان را " رهزن " گفته اند، و حافظ آن رند خرابات که معنی و مفهوم واژهً عيار را نيک يافته است ، در همين مورد ، چه خوش گفته است :
کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياری کزاول چون برون آمد رهً شب زنده داران زد
باری برای رفع مغالطهً مفاهيم واژه های عياران و عيارنمايان و جوانمردان و ناجوانمردان ، بر آن شديم که برگی چند در بارهً صفات و خصوصيات عياران جوانمرد تحرير نمايم و معتقدم که دراين نامه آنچه اهميت عمده و اساسی دارد ، شناخت عياران از نگاه زبان و ادب پارسی دری بوده ، چراکه از نگاه تاريخی نيزمی توان به اين گروه مردمدار نظر اندازی کرد ، که در آنصورت بايد کتابهای تاريخی را بيشتر جستجو نمود و موقف اجتماعی ، سياسی و آيديالوژی آنها را از ديد تاريخ نگاری روشن و مشخص کرد.
ازمطالعهً داستانها ، حکايتها و اثرهای بديعی و ادبی فارسی دری که در بارهً عياران نوشته شده است ، چنين برمی آيد که عياران و جوانمردان به کسانی اطلاق ميشود که هم ازنگاه داشتن انديشه های پاک و روشن و هم ازنگاه کار کرد و عمل خود به سرحد کمال رسيده باشند و هميشه به خاطر نفع اجتماعی و مردمی شان ، به تمام خواسته ها و آرزو های شخصی رازير پا گذاشته و به طرفداری از مردم تهی دست و مظلوم با ستيزه گران بستيزد و با بدکاران سازش نکنند.
آغاز آموزش و مطالعهً اين جريان اجتماعی را می توان در آثار و نوشته های دانشمندان و ادبيات شناسان کشورهای چون افغانستات ، ايران ، آسيای ميانه ، پاکستان و ممالک عربی به روشنی مطالعه کرد ، چه دراين کشورها بيشتر از همه در اطراف اين مساله مقالات و رساله های پژوهشی و ادبی به چاپ رسيده و از نگاه های مختلف تاريخی و ادبی به بررسی گرفته شده است.
مروری بر مطبوعات يکصدو اند سالهً کشورما ، نشان ميدهد که آيين عياری و جوانمردی و بازتاب درون مايهً نهاد و جهت های آدمی گری و انسان دوستی آن از دير زمان مورد توجه اديبان ، شاعران ، فلکلورشناسان ، پژوهشگران زبان و ادب دری بوده و در روزنامه ها و مجله های کشورما ، در اينجا و آنجا در زمينه مقالات پژوهشی به نگارش در آمده است که اين مقالات هرچند کمبودی هايی دارند ، مگر می توانند از اهميت بزرگ پژوهشی برخوردار باشند.
نخستين دانشمندی که بار نخست دراين راه گام برداشته به اين آيين نظر خود را بيان داشته است ، مرحوم استاد عبدالحی حبيبی مورخ ، اديب و دانشمند شناخته شدهً کشور ماست ، او در مقاله زيرعنوان " عياران يا اخييان " که در سال 1336 هجری در مجلهً آريآنا به چاپ رسانده است ، آيين عياری را مورد مطالعه و بررسی قرار داده و اين جريان را همچون روند اجتماعی ، معين و مشخص کرده است. ( 4 )
دانشمند ديگری که ميتوان از آن نام برد ، شادروان استاد فکری سلجوقی است، وی در حاشيهً رسالهً مزارات هرات که در سال 1346 هجری در مطبعهً دولتی به چاپ رسيده ، از نخستين زن عيار پيشهً خراسان بنام بی بی ستی و شوهرش نصير عيار ، در هرات نام می برد که در آنزمان دارای مقام و منزلتی خاص بودند و به روايتی ابومسلم خراسانی در دامن همين زن عيار پيشه پرورش يافته است. به اساس نوشتهً استاد فکری سلجوقی ، قبر بی بی دستی عيار هم اکنون در دوازهً مسگری ، نزديک چهار سوق هرات است که زنان در شب های جمعه جهت برآورده شدن حاجات شان در آنجای شمع روشن می کنند و نگارنده اين قبر را از نزديک ديده ام و اکنون در اطراف اين قبر دکان های جديد مسگری ساخته شده است. ( 5 )
شادروان ميرغلام محمد غبار تاريخ نويس نامدار کشورما در کتاب " افغانستان در مسير تاريخ " آنجا که از مبارزات طولانی مردم افغانستان در مقابل استعمارگران سخن ميراند دربارهً عياران قديم اشاره هايی دارد و کاکه های کابل را دنبالهً همان عياران قديم می داند. به نظر غبار ، عياران مردمی بودند آزاده و سرشار که به درد محتاجان و دردمندان رسيدگی کرده و ازميان توده های عظيم مردم برخاسته اند ، و به همين دليل است که از حمايه و پشتيبانی تهی دستان بهره مند بوده و مورد احترام مردم قرار گرفتند. غبار دراين اثر پرمحتوای خويش تاثير کاکه های کابل را در جنگ اول و دوم افغان و انگليس روشن ساخته و آنها را مورد تائيد و تصديق خويش قرار ميدهد. ( 6 )
استاد يوسف آيينه که خود از جملهً بازماندگان عياران قديم و از رندان و خراباتيان روزگار ماست و يکی ازجملهً فلکلور شناسان و شاعران چند دههً اخير افغانستان بشمار می آيد ، يک سلسله مقالات پپيرامون زندگی نامه و کارروايی های کاکه های کابل در شماره های مختلف مجلهً لمر به چاپ رسانيده و چند تن از جوانمردان و کاکه های کابل و ديگر شهر های افغانستان را معرفی نموده است. و چون اين مقالات بازتاب دهندهً برخی از چهره های کاکه های کابل است ، لذا جالب و خواندنيست و من در سال 1359 هجری در خانهً شخصی استا ايينه که در کارته پروان شهرکابل موقعيت داشت ، موصوف را با همان سرووضع کاکه گی و جوانمردی از نزديک ديده ام و از زبان وی در بارهً کاکه های کابل ، ياداشت هايی رونويس کردم که در بخش معرفی کاکه های کابل ازاين ياداشت ها استفادهً فراوانی شده است. ( 7 )
غلام جيلانی جلالی دانشمند و محقق ديگريست که پس از يوسف آيينه چند تن از کاکه های کابل را به گونهً مختصری معرفی نموده است ، اگرچه کوشش موصوف قابل قدر است ، مگر نمی توان بدان نوشته ها نام تحليل و بررسی را گذاشت. ( 8 )
ازمطالب ياد شده که بگذريم درجريان سالهای 1350 تا 1383 هجری يک عده از محققان و دانشمندان کشور ما از روی ذوق و آگاهی ها و دانستنی های خويش به معرفی کاکه های کابل و ديگر ولايات افغانستان پرداخته اند و اندرين باب مقاله های مستقلی را در مجله های کشور به چاپ رسانيده اند که از آن جمله می توان از مقالات و نوشته های رفيق يحيايی زيرعنوان " توره مرد افسانه آفرين قرنها " و عنايت الله شهرانی " غنی نصواری " و شمی الدين ظريف صديقی زيرعنوان " نخستين زن عيار تاريخ " و عبدالغفور برشنا زيرعنوان " کاکه اورنگ و کاکه بدرو" و نوشتهً پژوهشی پويا فاريابی زيرعنوان " عياری يا سنت جليل جوانمردی خراسان زمين " و " عياری از خراسان " نوشتهً استاد خليل الله خليلی و " ياداشت ها و برداشتهای ازکابل قديم " از محمد آصف آهنگ و پژوهش هايی از کانديد اکادميسين محمد اعظم سيستانی و داستانهای از يار عياران و جانمردان جناب داکتر اکرم عثمان و مقاله های تحقيقی " جوانمردی و رندی " نوشتهً سيد طبيب جواد. .. نام برد. کار های دانشمندان ياد شده ، اگرچه از ديد مردم شناسی و تاريخ به نگارش در آمده است ، مگر به دليل اينکه گام های آغازين است در جهت بازشناسی کاکه های کابل ، لذا ميتواند درجای خود از اهميت فراوان و پژوهشی برخوردار باشد. ( 9 )
چنانکه ياد کردم در افغانستان معاصر از چهار دههً اخير بدينسو ، تعدادی از پژوهشگران و محققان در زمينهً آيين عياری و جوانمردی و به ويژه در مورد کاکه های کابل مقالات مختلفی به رشتهً تحرير درآوردند ، مگر تا آنجا آگاهی دارم و جستجو نمودم درين مورد کدام رسالهً مستقلی که بازتاب دهندهً تمام صفات ، آداب ، مراتب و درجه های عياران باشد ، نگارش نيافته است به همين دليل بود که نگارنده در سال 1359 تحت نظر پروفيسور استاد دوکتور روان فرهادی ، ادبيات شناس شناخته شدهً کشور دست به نوشتن رسالهً پيرامون اين موضوع زدم و مدت شش سال دراين کار پرمايه صرف نمودم و محصول گرد آوری مطالعاتم که از چهل و اند منبع و ماخذ ادبی ، داستانی منظوم و منثور فارسی دری و ادبيات عربی استفاده به عمل آمده است ، آن شد که در سال 1365 نخستين مجموعه پژوهشی ادبی وتاريخی زيرعنوان " عياران و کاکه های خراسان در گسترهً تاريخ " در اين مورد تدوين يافت و از چاپ برآمد و اين اثر در سال 1367 در رشتهً ادبی از طريق وزارت اطلاعات و کلتور افغانستان حايز جايزهً ادبی افغانستان شناخته شد.
درسال 1371 هجری بعد از انتشار جلد نخست ، حاصل مجموع پژوهش ها و مطالعات بعدی ام ، آن شد که رسالهً ديگری زيرعنوان " باتاب آيين عياری و جوانمردی در ادبيات دری " تدوين گردد که اين رساله در انستيتيوت خاور شناسی اکادمی علوم تاجيکستان در شهر دوشنبه به حيث رسالهً تيزس دوکتورای نگارنده پذيرفته شد و قبل از دفاعيه ، خلاصهً متن آن به زبان روسی ترجمه گرديد و در شهر دوشنبه از چاپ برآمد (10 ) و سه سال بعد ، متن کامل آن بزبان فارسی دری به سرمايه شرکت کيهان در کشور ايران تايپ و آمادهً چاپ شد و در سال 1374 هجری در پروگرس مسکو چاپ و انتشار يافت. (11 )
اينک مدت 20 سال از انتشار جلد نخست و مدت ده سال از انتشار و چاپ جلد دوم ميگذرد ، نگارنده برآن شدم تا قسمتی از حکايات منثور که ارتباط کارکرد و خصوصيات اخلاقی و اجتماعی ، عياران ، جوانمردان و و فتييان در آثار کلاسيک و معاصر ادب دری ، بازتاب يافته است ، جمع آوری کنم و متن کامل جلد دوم را نيز در آن با تجديد نظر و افزودی های ، علاوه نمايم و اميدوارم که مورد توجه ادب دوستان و هواخواهان آيين عياری و جوانمردی قرار بگيرد.
درکشور همسايهً ما جمهوری اسلامی ايران نيز تا کنون درين زمينه کدام اثر مستقلی چاپ نشده است ؛ مگر عدهً ادبيات شناسان آنجا که در زمينه های مختلف ادبی و بخصوص تصوقی ، کارهای پژوهشی کرده اند ، راجع به آيين جوانمردی نظر اندازی کرده اند.
اولين دانشمند شناخته شدهً ايران که دربارهً عياران و فتييان اشاره های نموده ، مرحوم ملک الشعرا بهار است. او آنجا که فتوت نامهً واعظ کاشفی را معرفی ميکند در اين مورد ، چنين مينويسد : " و اخيرا کتابی به دست آمده است موسوم به فتوت نامهً سلطانی در طريق ادب فتوت که از کتب بسيار مفيدی است ، که اگر بدست نمی آمد ، قسمتی از تاريخ اجتماعی قرون وسطايی ايران که متشکل جميعت فتييان يا جوانمردان و عياران به آن وابسته است ، از ميان رفته بود. ...(12 )
بنابر عقيدهً بهار کلمهً عيار اصلا ريشهً عربی نداشته ، بلکه از زبان پهلوی آمده است و معنی آن جوانمرد است ، بعدها عين انديشهً او را دانشمندانی چون پرويز ناتل خانلری و محمد جعفر محجوب زيرعنوان " آيين عياری " تاييد و تصديق نمودند. ( 13 )
چاپ و انتشار کتاب سنک عيار و شهر سمک که به همت استاد خانلری صورت گرفته ، ازکارهای بسيار سودمندی است که دراين زمينه به عمل آمده و بعدها مورد استفاده محققان قرار گرفته است.
ازنگاه عبدالحسين زرين کوب ايين جوانمردی و عياری يکی از شاخه های تصوف است و به همين دليل است که دانشمند ياد شده در اثر پر محتوای خويش بنام " ارزش ميراث صوفيه " ازيک عده دانشمندانی نام می برد که قبل از آنکه به تصوف گرويده باشند ، جوانمرد بوده اند ، به عقيدهً زرين کوب ، داش ها و لوطی های امروز ايران نيز دنبالهً همان عياران و جوانمردان قديم اند. ( 14 )
يکی از محققان ديگری که ميتوان از آن نام برد ، مرتضی صراف است ، اين دانشمند در يک سلسله مقالاتی که به نشر سپرده ، پيرامون عياران و جوانمردان مطالبی را از روی مأخذ و منابع معتبر ادبی و تاريخی به نگارش آورده است که جالب ، مفيد و خواندنيست. ( 15 )
قابل ياد کرد است که دانشمندان و مستشرقين خارجی نيز در زمينهً آيين عياری و فتوت، کارهای پژوهشی انجام داده اند ، چنانچه ميتوان از کارهای پژوهشی خاور شناسانی ، چون : فون هامير ، کارترنير ، هرمن تارنينگ ، گارتمان ، ريتر و فرانتس تشنبر و مانند اين ها نام برد. اين دانشمندان به استثنای تشنر ، جريان آيين عياری و جوانمردی را با توصف يکی دانسته و اين آيين را بيرون از مناسبات و معاملات اجتماعی و تحت مطالعهً خويش قرار داده و به آن پايگاه دينی و تصوفی داده اند ؛ مگرفرانتس تيشنر به اين عقيده است که جوانمردی و عياری کاملا ريشهً اجتماعی داشته نه تصوفی و دينی. دانشمندان ياد شده مقالهً زير عنوان " گروه فتوت کشورهای اسلامی " که در مجلهً دانشکدهً ادبيات ، شمارهً دوم سال 1335 در تهران به نشر رسانده ، درين مورد نوشته است : " جوانمردان و عياران هميشه مخالف سرسخت حکومت های استبدادی بوده و ميکوشيدند تا ظلم و بی عدالتی را از ميان بردارند ، ازاينرو با ستمگران و جباران دشمنی داشته و گاهی نيز آنها را به قتل می رسانيدند و تمام ثروت و دارايی آنها را در ميان بيچارگان و درماندگان تقسيم ميکردند و حتی از اقليت های غير مسلمان نيز دفاع می نمودند. (16 )
بايد ياد آوری کرد که در کشورهای اتحادشوروی سابق نيز در بارهً آيين فتوت و عياری مطالب پژوهشی چاپ شده است که از آن جمله می توان از نوشته های دانشمندانی چون بارتولد ، گارد ليوسکی ، بريتس ، بارا اوکاف ، صدرالدين عينی ، يوسف سليموف ، محمد جان شکوروف ، غمچين چله يوف ، قربان واسع و ديگران نام گرفت که کارهای پژوهشی شان در خورتوجه است.
در سال 1370 هجری مطابق 1992 ميلادی که نگارنده در انستيتيوت خاور شناسی اکادمی علوم تاجيکستان در شهر دوشنبه در ديپارتمنت زبان و ادبيات دری کار ميکردم ، دانشمندانی چون پروفيسور محمدجان شکوروف ، پروفيسورمازيانوف ، پروفيسور دوکتور هادی زاده ، پروفيسور داکتر حق نظر نظروف ، پروفيسور داکتر تلبک نظروف ، دوکتور کمال عينی ، دوکتور تورسون زاده ، دوکتور غمچين چله يوف ، دوکتور قربان واسع و دکتور ظاهر احراری را از نزديک ديده ام و در چندين جلسهً ادبی و علمی آنها شرکت داشته و از محضر علمی شان استفاده کرده ام و جای دارد که از همکاری های علمی و صميمانه هر يک شان ابراز تشکر نمايم و بخصوص از دانشمند محترم دکتور ظاهر احراری فردوسی شناس ، شناخته شدهً تاجيک و محترم دوکتورغمچين چله يوف که در ترجمه و چاپ تيرس دوکتورای بنده در تاجيکستان از هيچگونه کمک و همکاری دريغ نفرمودند، ايزد دانا و توانا عمر شانرا دراز گرداند.
ازمطالب ياد شده و تحقيقات دانشمندانی که از آنان نام گرفتم ، می توان به اين پيامد و نتيجه رسيد که در بارهً ايين عياری و فتوت و جوانمردی ، تمام دانشمندان دو راه روشن زير را بر گزيده اند :
اول : آنانی که اين جريان را ازديد دينی و تصوفی مطالعه کرده اند ، چون اسماعيل حاکمی ، مرتضی صراف ، ريتر ، فن هامر ، هرمن تارنينگ ، گارتمان و امثال آن.
دوم : آن عده از دانشمندان و ادبيات شناسان که پيرو اين عقيده اند که آيين فتوت و عياری ، اصلا پايگاه اجتماعی داشته ، مگر با تصوف اسلامی درآميخته است که ازين انديشه ، محققان و دانشمندانی ، چون جعفر محجوب ، پرويز ناتل خانلری ، بهار ، زرين کوب ، تشنر ، حبيبی ، فکری سلجوقی ، غبار ، آيينه ، يحيايی ، شادان ، شهرانی ، جلالی ، عينی ، سيستانی ، اکرم عثمان ، آصف آهنگ ، پويای فاريابی ، سليموف ، شکوروف پيروی نموده و از آن طرفداری کرده اند و نگارندهً اين سطور نيز اين جريان اجتماعی را همچون طبقهً از اصناف شهری ، تحت مطالعه قرار داده و بازتاب اين آيين مردمی را در لابلای آثار کلاسيک و معاصر ادب فارسی جستجو نموده است. اگرچه ، آنگونه که ياد کرده آمد ، در کشور ما درين زمينه ، مقالات متعددی به نگارش در آمده و گام هايی یرداشته شده است ، اما چون به گونهً کتاب و رساله مستقلی که همه بعدها و پهلو های ادبيات جوانمردی و خصوصيات آيين عياران و فتييان و جوانمردان را شامل باشد ، به نگارش نيامد و چهره و سيمای اين صنف اجتماعی ، هنوزهم مغشوش بوده و در هاله از شندارها مانده است ، و به همين دليل است که نگارنده برآن شدم ، تاردين زمينه تحقيقات بيشتری انجام دهم و هدف اساسی از نوشتن اين نامه ، همانا روشن ساختن نوع ديگر ادبيات ما که عبارت از ادبيات جوانمردی است می باشد. چه برای علاقمندان اين آيين مردمی هميشه اين پرسش ها و سوال ها پيش می آيد که آيا عياران بنا به شرح برخی از فرهنگ نامه ها ، عبارت از دزدان و راهزنان هستند و يا اينکه اين گروه مردمی بودند ، پاک سرشت و نيکوکار و مردم دوست و بخصوص در هنگام شرح و توضيح واژهً عيار از نگاه ريشه واصل آن ، ماهيت و چگونگی پيدايش آنها از آغاز تا امروز و فرق آنها از ديگر فرقه ها ، مانند تصوف ، صفات و عادات عياران ، زبان گفتار ، کردار و رفتار و ديگر سجايای نيک انسانی آنها و بازتاب انديشه های جوانمردی در داستانهای عاميانه و داستانهای بديعی و همچنان مورد به کاربرد اين کلنه در شعر شاعران فارسی زبان و مانند اين ها ، همه و همه ازجملهً مطالب و مسايلی است که بحيث سوالها و پرسش های عمده و اساسی دراين نامه طرح شده و در حد امکان به آنها پاسخ های ارايه گرديده است و اميدوارم که اين کارم بتواند سرآغازی باشد ، برای پژوهشگران اين عرصهً ادبيات که بخواهند دراين زمينه گام های پرثمر و مفيد تر ووسيع تری را بردارند.
برای رسيدن به اهداف ياد شده ، لازم بود تا مواد و منابع تحقيقی ، ادبی و تاريخی در دسترس قرار داشته باشد. تا براساس ان بتوان به نتايجی که هدف ماست ، دست يافت. روی اين منظور دو منبع عمدهً ادبی و تاريخی برای کارتشخيص گرديد و از آنها استفاده بعمل آمد ، که يکی منابع چاپ شدهً ادبی است ؛ و ديگر منابع شفاهی.
آثار چاپ شدهً ادبی و تاريخی را که پيرامون اين موضوع تا کنون به نگارش آمده ، ميتوان به دو دسته بخشبندی نمود : نخست آن آثاری که مستقيما به موضوع مورد بحث ما ارتباط داشته و از نگاه محتوا کاملا در بردارندهً بخش هايی دربارهً آيين فتوت و عياری و جوانمردی است ، مانند داستان سمک عيار ، امير ارسلان رومی ، چهار درويش ، ابومسلم نامه ، اسکندرنامه ، صاحبقران نامه ، رسالهً ملا متيان و صوفيان و جوانمردان ، فتوت نامهً منظوم عطار ، فتوت نامهً ناصر سيواسی ، فتوت نامهً سلطانی واعظ کاشفی ، قابوسنامه ، تحفته الاخوان فی خصائص الفتيان عبدالرزاق کاشی فتوت نامهً مستخرج از انفائص الفنون شمس الدين محمد بن محمد بن محمود آملی ، فتوت نامهً شهاب الدين عمر سهروردی ، فتوت نامهً نجم الدين زرکوب ، باب فتوت نامه از کتاب زبدت الطريق الی الله از درويش علی بن يوسف کرکهری و يک سلسله مقالات تحقيقی و پژوهشی نويسندگان معاصر ادب فارسی چه در داخل افغانستان و چه در ايران ، تاجيکستان و کشورها عرب زبان.
دو ديگر اثر چاپ شده ادبی تاريخی که اثر ها و نشانه های عياری و جوانمردی در آنها بازتاب يافته و مورد استفاده و بهره برداری قرار گرفته است مانند : تاريخ سيستان ، سياست نامه ، زين الاخبار گرديزی ، شاهنامهً فردوسی ، برزونامه ، شهريار نامه ، بيژن نامه ، جواهرالاسمار يا طوطی نامه ، داستانهی نجمای شيرازی و نجمای خاکی ، لطايف الطوايف ، بديع الوقايع ، گلستان سعدی ، ديوان حافظ ، خاوران نامه ، حملهً حيدری ، گل و نوروز خواجوی کرمانی ، هفت اورنگ جامی ، منطق الطيرعطار ، قصه ها و افسانه ها ، فضايل بلخ ، رسالهٌ مزارات هرات ، مثنوی معنوی مولانای بلخ و فرهنگ ها و لغت نامه ها چون : فرهنگ دهخدا ، معين ، غياث اللغات ، آموزگار ، خيام ، برهان قانع ، آنندراج و فرهنگ نفيسی و يک تعداد مقاله های ادبی و تاريخی که پيرامون کاکه های افغانستان ، آلوفته های سمر قند و بخارا و لوطی ها و داش های ايران ، برشتهً تحرير در آمده و در مجله های معتبر اين سه کشور فارسی زبان ، به چاپ رسيده است که اين منابع و ماخذ ادبی تاريخی ياد شدهً چاپی ، هر يک در جای خودش در پاورقی صفحات اين کتاب با ذکر مولف ، عنوان کتاب ، محل نشر ، ناشر و سال طبع و صفحات آن معرفی گرديده است و ما دراين جای به گونهً نمونه داستان سمک عيار که مستقيما با موضوع مورد بحث ما در ارتباط است و همچنين بازتاب آيين عياری و جوانمردی در شاهنامهً فردوسی که آن نشانه ها و رگه های اين آيين ديده ميشود به جهت روشن شدن مطلب ، معرفی می کنيم و می بينيم که چگونه درين دو اثر که يکی منثور و ديگری منظوم است ، مسايل آيين عياری و جوانمردی بازتاب يافته است.
![]()
قسمت دوم
ســـــــــمـــــــــــــک عــــــــيــــــــــار
داستان سمک عيار مربوط است به سرگذشت خورشيد شاه فرزند مرزبانشاه ، سلطان شهر حلب که دلباخته دختر فعفور شاه ، شاه چين بود.
خورشيد شاه به جهت پيدا کردن معشوقه اش که مه پری نام دارد به سرزمين ماچين ميرود و در آنجا درگير جنگی بزرگ و دامنه دار با پادشاه ماچين ميگردد ، اما در همه جا ياری و کمک عيار پيشهً بنام سمک است که او را از بدبختی ها و بندی و اسيری ها نجات می دهد و پيروزمندانه برميگرداند.
درحقيقت می توان گفت که اين داستان دربارهً کار روايی های ، سمک عيار و جوانمردان و عياران ديگر ، مانند : شغال پيل زور ، روزافزون ، گلمبوی گلرخ ، هرمزکيل ، شاهک ، سرخرود ، آتشک ، سرخ کافر ، فرخ روز و صدها زن و مرد عيار پيشه و جوانمرد است که توسط فرامرز بن خدا داد بن عبدالله الکاتب الارجانی با نثری ساده ، روان و زيبای ادبی نوشته شده و توسط استاد پرويز ناتل خانلری در چند جلد در ايران منتشر گرديده است.
دراين داستان ، قهرمان اصلی ، سمک است که در آغاز کار يکی از جمله چاکران و شاگردان سرهنگ جوانمرد يعنی شغال پير زور ، بشمار ميرود. در آغاز داستان می خوانيم که گروهی از جوانمردان و عياران در اطراف رئيس و سرهنگ خويش جمع آمده اند و دروازهً خانهً خويش را بروی تمام مسافران و درماندگان و پناهندگان باز داشته اند و از هيچگونه کمک و ياری به محتاجان و مصيبت رسيدگان دريغ نمی کنند و اين ياری و مددگاری شان برای شاه و گدا يکسان است.
دراين داستان می بينيم که سمک عيار مرديست ميانه قد و لاغر اندام که از نگاه ظاهری خود با مردم عادی فرقی ندارد ، مگر تمام سجايا و منش های نيک انسانی همچون شجاعت ، مروت ، مهمان نوازی ، مردم دوستی ، زينهار داری ، شکسته نفسی و فروتنی در وجود او جمع شده و تمام مشکلات را به نيروی تدبير ، عقل و خرد خويش ، حل ميکند. سمک که خود از ميان توده های مردم برخاسته است ، مرديست مردمدار که آنچه بگويد ، انجام ميدهد و با ياران خويش صادق الوعده ، راستکار ووفادار بوده و از چاپلوسی و مردم فريبی و دروغ گويی بيزار است.
از نگاه سمک عيار : " مرد عيار پيشه بايد که عياری داند و جوانمرد باشد و به شبروی دست داشت و عيار بايد در جنگ استاد بود و بسيار چاره باشد و نکته گوی باشد و حاضر جواب . سخن نرم گويد و پاسخ هرکس تواند داد و در نماند و ديده ناديده نکند و عيب کسان نگويد و زبان نگاه دارد و کم گويد ، با اين همه درميدان داری عاجز نبود و اگر وقت کاری افتد ، در نماند. ( 17 ) " و به همين دليل است که بعد ها همه سران ،جوانمرد و عيار پيشه ، حتی استادش شغال پيل زور ، او را به سرهنگی می پذيرد و تمامی عياران از جملهً شادی خوردگان و شاگردان او بشمار ميآيند.
بدين گونه ديده ميشود که سيمای سمک عيار به تمام قواعد اخلاقی و کار کرد و عمل عياران قديم جواب ميدهد و درين داستان ميتوان نمونهً کامل ادبيات جوانمردی را بدون کم و کاست دريافت و درين مورد محقق و پژوهشگر شناخته شدهً تاجيک ، دوکتور قربان واسع ، درست و برحق گفته است که : " جهت و دلپذيری اثر مذکور که بدون شک نمونهً عالی ادبيات جوانمرديست ، در نطق و لطف بيان سمبول جوانمردان صورت پذيرفته است ، مولف و مرتب کنندهً اثر در بين حادثات وواقعات و جان بازی ها و جانفشانی های جوانمردان چنان با ذوق و شوق خاصه بحث بميان می آورد که خواننده را از آغاز تا انجام شيفته خود گرداند. پس سوالی به ميان می آيد که سبب شيفته گرديدن خواننده از مطالعهً اين اثر درچه است؟ بی شبه سبب نخستين و عمدهً دلپذير اين اثر به طرز زندگی جوانمردان و رويهً مردانه آنان و همچون دستور مکمل آيين جوانمردی بودن سمک عيار است. " ( 18 )
بدون شک راز پيروزی و محبوبيت سمک عيار را بايد در جوانمردیها و فضايل اخلاقی او جستجو کرد و به همين دليل است که سمک در تمام شهرها به جوانمردی و پاکبازی و شجاعت و مروت و مردم دوستی و نيک انديشی مشهور و معروف است و کار هايی که انجام ميدهد به خاطرنام است نه بخاطر نان ، و از آنجا که ميخواهد خودش را معرفی کند ، بدينگونه ياد کردی دارد : " مردی ناداشت و عيار پيشه ام ، اگر نانی يابم بخورم و اگر نه ميگردم و خدمت عياران و جوانمردان ميکنم و کاری اگر ميکنم ، آن برای نام ميکنم ، نه از برای نان ، و اين کار که ميکنم از برای آن می کنم که مرا نامی باشد. ( 19 )
در داستان سمک عيار تمام عياران و جوانمردان چه زنان باشد و چه مردان ، به همه اصل های اخلاقی و انسانی و اجتماعی و مردمی معتقد و پايبند اند. آنها راز دوستان را حفظ ميکنند ، راستگوی و راست کردار و راست پندار اند و به گفتهً داکتر جعفر محبوب سمک : " حتی يک نمونهً دروغ گويی و سست عهدی و پيمان شکنی ، جبن و آزمندی و زر پرستی و بی ناموسی و ناسپاسی و نمک خوردن و نمکدان شکستن ، حتی در ميان عياران گروه مخالف ، ديده نمی شود و مرتکبان اين اعمال در نخستين وهله از جمله عياران و جوانمردان طرد می شوند و در برابر ناسپاسی و بدکرداری خويش مجازات هولناک و عبرت انگيز، تحمل می کنند." (20) و بهچنين دليل است که خواننده و شنوندهً داستان سمک و ديگر عياران و جوانمردان باشد دراين مورد داکتر غلام حسين يوسفی چه خوب و زيبا نوشته است ، که : " بهترين فايده ای که در زمينه مطالعات اجتماعی ازاين کتاب حاصل می شود ، پی بردن به سازمان های عياری ، اصول تربيت ، اخلاق و رفتار ، آداب و رسوم و مقررات ، سلسله مراتب عياران ، اسباب و ابزار کار ، چاره گيری ها و تدبير ها ، مقام اجتماعی و پيوستگی آنها با يکديگر در شهرها و کشورهای مختلف است. (21 )
باتوجه به داستان سمک عيار ، ميتوان اين صفات را از جملهً برازنده ترين ويژه گی های عياران و جوانمردان ، دانست ، بدينگونه :
ـ بی اجازت درآمدن در خانه جوانمردان ، ناجوانمرديست. ( سمک عيار ج اول ص 26 )
ـ مردی آنست که سخن راست گويند و سخنی گويند که بتوانند. ( سمک عيار ج اول ص 27 )
ـ جوانمردان دروغ نگويند ، اگر سرايشان در آن کار برود. ( سمک عيار ج اول ص 48 )
ـ عياری به بد دلی نتوان کرد. ( سمک عيار ج اول ص 66 )
ـ مردی آنست که چون درکاری خواهد رفتن ، بيرون آمدن را طلب کند. ( سمک عيارج اول ص 130 )
ـ دروغ گفتن شرط جوانمردان نيست. ( سمک عيار ج اول ص 209 )
ـ همه جوانمردی مراد مردم به حاصل آوردن است. ( سمک عيار ج اول ص 351 )
ـ مردان سخن بسيار نگويند. ( سمک عيار ج دوم ص 205 )
ـ سر جوانمردی امانت نگهداشتن است. ( سمک عيار ج دوم ص 214 )
ـ درطريق جوانمردان طعام مقدم بر کلام است. ( سمک عيار ج سوم ص 223 )
ـ سستی در کار نمودن نه از جوانمردی است. ( سمک عيار ج سوم ص 269 )
ـ دعوای مردی کسی بايد بکند که به جای آرد. ( سمک عيار ج چهارم ص 121 )
ـ نام مردان در سر تيغ مردان باشد. ( سمک عيار ج چهارم ص 202 )
ـ اصل مردی حريف شناختن است . ( سمک عيار ج چهارم ص 229 )
ـ سر جوانمردی ها نان دادن است. ( سمک عيار ج چهارم ص 243 )
اما آنچه که من اميدوارم ، بيش از هر چيز ديگر درخوانندهً داستان سمک عيار اثربنهد جاذبه مردانگی و انسانيت و دليری و بزرگواری و مردم دوستی ( سمک ) است که در سراسر کتاب انسان را بسوی متعالی شدن می کشاند ، چه حاصلی ارجمندتر و بهتر از آن ، که کسی را با خواندن داستانی ، اين همه جوانمردی را به پسندد و بستايد و شايد هم که اين آيين انسانی و مردمی را پيشه کند و به گفتهً فردوسی پاکزاد :
به نام نيکو اگر بميرم رواست مرا نام بايد که تن مرگ راست
شاهنامهً فردوسی
دربارهً فردوسی که آن دهقان زادهً خراسانی سخنان بسيار گفته اند و کتابهای زياد نوشته اند. بحث در بارهً اينکه که بود و از کجا بود و چگونه زيست ، هدف ما نيست. فردوسی شاعری بود در خور تحسين و افرين که دنيای شعر و هنر هميشه به نامش افتخار می ورزد. فردوسی در شاهنامه اش به گيتی نشان داد چسان مردان و زنان جوانمرد در سرزمين او زندگی کرده اند ، چه راهی رفته اند و با چه نيروی در کارزار زندگی ، دشواری های خود و ديگران را يکسو افگنده اند و سرانجام دارای چه ويژه گی هايی انسان منشانه و جوانمردانهً بوده اند.
جوانمردان ، قهرمانان و شخصيت های مردمی فردوسی تمامی زنده اند و هريک نمونهً هستند از خوی و روش خاص جوانمردی که برای هردو روزگاری سرمشق زنده گی بوده و محبوب هستند و دوست داشتنی.
رستم را می بينيم که نمونهً قدرت است و دلاوری و بزرگی و گودرز گشوادگان در خردمندی و بردباری مثل است. گيودرپاک نهادی و اسفنديار در بزرگ منشی و بهرام در دليری و مهرجويی. هر کدام در داشتن خواص و عادات جوانمردی شهره اند که اينها و صدها تن ديگر با صفاتی خاص در دنيای شاهنامه آمده اند و رفته اند که انديشهً فردوسی آنان را آفريده و به آنها هستی جاويدانگی بخشيده است.
درشاهنامهً فردوسی ازهر ديد که بنگريم ، چه از ديد مسايل و مناسبات اجتماعی وچه از بعد اخلاقيات و چه از پهلوی دينی و يزدان پرسی و چه از نگاه آيين جوانمردی و مردم دوستی و رزمی و بزمی ، مطالب سودمند و ارزندهً را ميتوان دريافت و از همين ديدها ، اگر شاهنامه را مطالعه کنيم ، درمی يابيم که فردوسی به اين مطالب توجه خاصی مبذول کرده است ، چون پاکی ، صداقت ، راسی و راستکاری ، نکوهش سخن چينی و دروغگويی ، قيام برضد ستمکار ، پيمان داری ووفا به عهد ، تواضع و فروتنی ، زينهار داری ، نگهداری نام و ننگ ، مبارزه با دشمن خانگی ، داشتن غرور ملی ، اعتماد برخويشتن ، عزت نفس ، بزرگی و گذشت ، دور انديشی ، مهمان نوازی ، بی آزاری و دستگيری از مستمندان و بينوايان ، سعی و عمل و کوشش در کار ، داد و دهش ، آيين دوست يابی ، آيين کشور داری و کشور گشايی ، عدالت و مراقبت از اجرای عدالت ، نيکی و خوبی ، شجاعت و دليری ، جوانمردی و مروت که اين مطالب و مانند اينها که گروه جوانمردان و عياران سخت بدان معتقد بوده اند ، در شاهنامه بازتاب يافته و فردوسی نظر و انديشهً مشخص خويش را در لابلای حوادث ووقايع با صراحتی تمام و صادقانه ، بيان کرده است.
درشاهنامهً فردوسی ما به داستانهای زيادی برمی خوريم که در آنها نشانه های عياری و جوانمردی ديده ميشود و از آن جمله است :
ـ داستان رفتن زال نزد رودابه ، شاخدخت کابلی و بالا شدنش در حصار به گونهً عياران و ملاقات او با رودابه.
ـ رفتن رستم به لباس قاصد و جامهً عياری به دربار شاه هاماوران
ـ رفتن رستم به صفت تاجر برای فتح کوه پسند.
رفتن رستم به دربار کاوس و طعنه زدن طوس به آن و بيرون شدن رستم از درگاه کاووس به خشم.
ـ گشتی گرفتن گرد آفريد با لباس مردانه همراه سهراب.
ـ رفتن رستم به اردوگاه سهراب در لبای عياری و آگاه شدنش از تمام رازهای سرپردهً سهراب.
ـ موقف پيران در برابر افراسياب برای نجات فرنگليس ازکشته شدنش.
ـ رفتن گيو فرزند گودرز به سرزمين توران برای کيخسرو.
ـ داستان بيژن و منيژه و رفتن رستم به جامهً بازرگان به سرزمين توران برای رهايی بيژن فرزند گيو از چاه ظلمانی افراسياب تورانی.
ـ داستان رفتن گشتاسپ به روم و نتيجهً ازدواج آن با کتايون دختر قيصر رومی.
ـ داستان بندی شدن خواهران اسفنديار به دست ارجاسپ تورانی در رونين دژ و رفتن اسفنديار به جامهً بازرگان به آن سرزمين و نجات دادن خواهرانش را .
ـ داستان رفتن اردشير بابکان به دژی که کرم هفتخواد بود و از بين بردن اردشير آن کرم را ( 23 )
اما در مورد منابع و سرچشمه هايی که بگونهً شفاهی در نوشتن اين نامه و بخصوص در بخش کاکه های کابل از آنها استفاده بعمل آمده است ، بايد گفت که اين منابع ، مسلما اشخاص و افرادی هستند که نگارنده مستقيما با آنها داخل مفاهمه شده ، يا بشکل پرسش نامه يا به گونهً مصاحبه ، نظر و انديشهً آنها را به ثبت و نگارش درآوردم ، که نام هر يک از اشخاص و افراد ، در پاورقی صفحات اين کتاب درج گرديده است ، بنابرين با چنين روش و ميتود کار و جمع بندی معلومات بود که کتاب حاضر بدست آمد ، و شايد بخش عمدهً مطالب آن در عالم ادبيات شناسی دلچسپ ، جالب و خواندی باشد.
محتوای اين کتاب در مجموع در برگيرندهً شش بخش مستقل است.
بخش اول دارای دو فصل است. در فصل نخست ، ريشه و معنای واژهً عيار وفتی تشريح شده توضيح گرديده است. در فصل دوم در بارهً علل پيدايش عياران و فتييان از زمان ساسانيان و پيش از اسلام تا امروز و چگونگی رشد انحطاط عياران با درنظر داشت رابطه و پيوند عياران و اهل فتوت با ديگر اقشار اجتماعی از نگاه فتوت نامه های منظوم و منثور و بازتاب آن در ادب فارسی ، به تفصيل بحث بعمل آمده و قيد شده است که ريشهً اتصال عياران را بايد پيش از اسلام و به ويژه در درون فلسفه و جهان بينی زردشت و دين مزدک جستجو نمود که بعدها بعد از اسلام با آيين فتوت در آميخته و تاثير پذيری های را از دين مبين اسلام نيز باخود گرفت.
دربخش دوم کوشش شده است تا تمام اوصاف وويژه گی های که بريک عيار و جوانمرد لازم و ضروری است ، بررسی گردد و به ارتباط هر يک از اوصاف عياران يک يا دومثال ادبی و تاريخی آورده شود.
بخش سوم اختصاص داده شده است ، به زبان ، لباس پوشی ، راه رفتن ، عادت ، رفتار و آداب نان خوردن ، تمرين ها ، وورزش ها ووسايل عياران و جوانمردان که از کتابهای چون سمک عيار ،امير اسلان رومی ، داستان اميرحمزهً صاحبقران ، شاهنامهً فردوسی و ديوان شاعران استفاده به عمل آمده و توجه شده است تا نقش عياران در گسترش فرهنگ و معنويت مردم عوام ، معين و مشخص گردد.
بخش چهارم دارای سه فصل است ، فصل نخست در بارهً آلوفته های سمرقند و بخارا ، فصل دوم در بارهً داش ها و لوطی های ايران و فصل سوم در مورد کارها و جوانان افغانستان معاصر است. در سه فصل ياد شده نشان داده شده است که داش ها ، الوفته ها و کاکه ها نيز ، دنبالهً همان عياران و جوانمردان سابق هستند که در سه کشور فارسی زبان تاجيکستان ، ايران و افغانستان ، نشو نما يافته اند و اين خصوصيات و اوصاف جوانمردان با کمی تفاوت تا روزگار ما رسيده است.
بخش پنجم متشکل است ازحکايات گوناگون در مورد آداب ، عادات گذشت و بخشيدگی ، مردی و مرمداری عياران و جوانمردان و فتييان که از آثار مختلف منثور و منظوم کلاسيک و معاصر ادب فارسی جمع آوری شده و شامل چندين حکايت تاريخی و ادبی است. ما دراين حکايات تمام اوصاف و منش های نيک انسانی اين گروه مردمدار را مشاهده می کنيم و به اين نتيجه می رسيم که عياران و جوانمردان هميشه حامی مظلومان و ضعيفان بوده و برضد ستمگران و ظالمان عمل می کردند و به همين دليل است که نام هريک از جوانمردان و عياران درتاريخ فرهنگ ما تثبيت شده و ماندگار مانده است.
بخش ششم شامل ديدگاهها و نظريات گوناگون دانشمندان ، عالمان ، و محققين کلاسيک و معاصر ادب فارسی است در مورد آيين عياری ، فتوت و جوانمردی و در اخير کتاب نيز واژه نامه ، فهرست نام ها ، منابع و ماخذ آورده شده است و اميد است که علاقمندان و هواخواهان آيين عياری و جوانمردی را به کار آيد.
باری تا چاپ شدن رسالهً " آيين عياری و جوانمردی " که در حال حاضر ، امکانات چاپ آن برايم ميسر نيست زمان بيشتری را بايد منتظر بود و به همين دليل خواستم تا خلاصه و فشرده اين کتاب 520 صفحه يی را از طريق سايت آريايی به دستر س دوستان و هواخواهان اين آيين انسانی و مردمی ، قرار بدهم و به اين وسيله از محترم عزيز جرأت مسئول و صاحب امتياز سايت آريايی ممنون وسپاسگزارم
![]()
قسمت سوم
معنا و مفهوم عيار از ديد فرهنگ نگاران و شاعران
زان طرهً پر پيچ و خم ســــــهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم ، آن کس که عياری کند
حافظ
دراين مورد ميتوان گفت که واژه عيار با وجود آنکه ( ع) عربی دارد ، مگر اين کلمه عربی نيست ، بلکه گمان ميرود که اصل آن از لغت ( ايار ) پهلوی آمده باشد. اين کلمه را در بعضی کتابها به شکل ( اديوار) و " ايار " به تشديد نيز نوشته اند که بعدها به " ايار " تبديل گرديده و در زبان دری " يار " به حذف الف گفته اند و آنگاه که عرب ها به درون اين آيين و مسلک مردمی داخل شدند ، اين کلمه را معرب ساخته وواژه " اريوار " را به عيار تببديل کرده اند.
دانشمند شناخته شدهً ايران دوکتور محمد معين در جلد چهارم برهان قاطع آنجا که در بارهً کلمه عيار بحث ميکند ، دراينمورد نوشته است که : " کلمه عيار معرب مصنوعی ( يار ) است که معنی جوانمرد را ميدهد و تازی ها جوانمردی را فتوت و جوانمرد را فتی می گويند." ( 24 )
ملک الشعرا بهار نيز در سبک شناسی نوشته است که عيار کلمهً عربی نيست و اصل آن " اذيوار " پهلوی بوده و بعدها معرب گرديده است. بهار معتقد است که عياری و عيار پيشگی در خراسان زمين زمينهً تاريخی دارد و عياران سابق مانند احزاب امروزی ، دارای سازمانهای بوده اند با اهداف و مرام های مشخص اجتماعی ، اخلاقی و سياسی که در ششهر های بزرگ خراسان تشکيلات منظم اداری داشتند و لباس شان نيز مخصوص به خود شان بود و اصل کار شان برجوانمردی و فداکاری و حمايت از مظلومان بوده است که جميعت فتييان يا حزب فتوت در واقع نوع اصلاح شدهً اين سازمان عياری است.
واژهً عيار در زمانه های مختلف آنهم در معاملات اجتماعی به معنا های گوناگون به کار ميرفته است. آنانی که قدرتمند ، ظالم و ستمگر بودند ، هميشه مورد خشم و نفرت عياران و جوانمردان قرار ميگرفتند و به همين دليل است که از نگاه ثروتمندان ، عياران مردمی بودند دزد و دغل. اما شخصيت عياران از نگاه مردم ناتوان و تهيدست از روی قدردانی ، ديده ميشود و عياران هميشه پشتيبان ستمديدگان و بيچارگان بودند. از ديد اين مردم ، عياران جميعتی بودند که به درد شان رسيدگی کرده و دست ظالمان و ستمگران را از سر شان کوتاه ساختند.
اين دو مفهوم متضاد که ياد کرده آمد ، بعدها در تمام کتابها ، فرهنگ ها و لغت نامه ها ، بازتاب يافته و چهرهً عياران را به گونه های مختلفی نمايان ساخته است.
درفرهنگ انندراج آمده است که عيار به تشديد " يا " در اصل به معنی شخصی ميباشد که در جنگ با خود سلاح و جامهً مخصوص داشته و کار های مخفی انجام داده بتواند و مجانا به معنی ذوفنون و استاد کار بوده و نيز به معنای اسپ به نشاط و شير درنده و مردم بی باک و شبرو را گويند. ( 25 )
علی اکبر دهخدا در لغت نامهً خويش نوشته است که عيار به کسی گويند که بسيار آمد و شد کند و نيز مرد ذکی و به هر سو رونده ، بسيار گشت و تيز و خاطر را هم گفته اند. ( 26 )
درفرهنگ فارسی معين آمده است که عيار به معنی زيرک ، چالاک ، جوانمرد و طرار و عياری به معنای حيله بازی ، جوانمردی و مکاری. بنا به عقيدهً معين ، آيين عياری از خود اصول و راه و روش زندگی به ويژه دارد که بعدها با تصوف اسلامی در آميخته و به شکل فتوت در آمده است.(27)
غير از معانی که ذکر شد ، معنا ها و تعبيرهای ديگری نيز برای واژهً عيار آمده است و از آن جمله است معنا هايی که ياد کرده آيد :
عيار به معنا مرد بسيار متحرک و شتر بسيار جولان و بسيار حرکت ، مرد گريزنده ، آنکه به هر سو رود از نشاط ، مرد بسيار طواف ، ولگرد ، تندرو ، مرد زيرک ، طرار، حيله باز ، تردست ، مردی که نفس و خواهش خود را رها کند ، چالاک ، سريع السير، همه جايی ، مرد فريبنده ، جاسوس ، رند ، تيز فهم ، باهوش و نيز عيار يکی از نامهای شيراست و برشجاع اطلاق می شود و گاهی به نام شاطر نيز ياد ميکنند. (28)
به همينگونه اگر ديوان اشعار شاعران کلاسيک ادب فارسی را تحت مطالعه قراردهيم ، می بينيم که اين دو مفهوم متضاد که در لغت نامه ها و فرهنگ ها آمده است ، در لابلای اشعار اکثر شاعران نيز بازتاب يافته و شاعران اين کلمه را به معنا های گوناگون به کار برده اند.
نگارنده مورد بکاربرد اين کلمه را در شعر اکثر شاعران ادب فارسی چون ، فردوسی ، منوچهری ، قطران تبريزی ، فخرالدين اسعد گرگانی ، ناصر خسرو ، مسعود سعد سلمان ، حکيم سوزنی ، خلقانی ، نظامی گنجوی ، شيخ فريدالدين عطار ، مولاناجلال الدين محمد بلخی ، عراقی ، مصلح الدين سعدی شيرازی ، کمال خجندی ، شمس الدين محمد حافط ، صائب تبريزی ، صبوحی ، بابا فغانی شيرازی و پروين اعتصامی از نظر گذرانده است. همچنانکه می خوانيم :
از رودکی
کس فرستاد به سراندر عيار مرا که مکن ياد به شعر اندر بسيار مرا
از فردوسی
همان نيزشاهوی عيار روی که مهتر پسر بود و سالار اوی
ازمونچهری
دست درهم زده چون ياران در ياران پيچ در پيچ چنان زلفک عياران
ازقطران تبريزی
هميشه ترسد ازاو خصم ملک و دشمن و دين چنانکه مردم غماز ترسد از عيار
ازفخرالدين اسعد گرگانی
جهان آسوده گشت از دزد و طرار زکرد و لور و از ره گير و عيار
ازناصر خسرو
گرچه طراری و عيار جهان از تو عالم الغيب کجا خواهد طراری
و نيز از ناصر خسرو
گرهمی اين به عقل خويش کند هوشيارانند و جلد و عيار
همچنان از ناصر خسرو
بيچاره شود به دستان مستان در هوشيار اگرچه هست عياری
ازمسعود سعد سلمان
محبوس چرا شدم ، نميدانم دانم که نه دزدم و نه عيارم
از حکيم سوزنی
مگر آن يخ و آن ميوه سکزيان خوردند که همچو ايشان من شير مرد و عيارم
ونيز
عيار پيشه جوانی که چاکر دزدی همی کشيدش هر روز رشته در سوفار
همچنان
يک سروده شاخ چون گوزن برآورد هرچه دراين شهر، شهره باشد و عيار
ازحکيم خاقانی
برفلک شو ز تيغ صبح نترس که نترسد زتيغ و سر عيار
سوی رلفش رفتم و ديدم که در بند دل است جزمن شبرو کی داند مکر آن عيار را
ازحافظ شيرازی
ای نسيم سحر ارامگه يار کجاست منزل آن مهً عاشق کش عيار کجاست
خيال زلف تو پختن نه کار هر خاميست که زير سلسله رفتن طريق عياريست
چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهر آشوب به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد
کدام آهن دلکش آموخت اين آيين عياری کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
زان طرهً هر پيچ و خم سهل است اگر بينم ستم از بند و زنجيرش چه غم آنکس که عياری کند
خامی و ساده دلی شيوهً جانبازان است خبری از بر آن دلبر عيار بيار
تکيه بر اختر شبگرد مکن کاين عيار تاج کابوس ربود و کمر کيخسرو
از ميرزا صائب
دل زمردم بردن و خود را به خواب انداختن شيوهً مژگان عيار و شعار چشم تست
از صبوحی
در جهان عيشی ندارم بی رخت ايدوست دوست جز تو در عالم نخواهم ای بت عيار يار
ازعراقی
تا هست زنيک و بد در کيسه من نقدی در کوی جوانمردان هشيار نخواهم شد
ازمصلح الدين سهدی شيرازی
اگر زمين تو بوسد که خاگ پای تو ام مباش غره که بازيت ميدهد عيار
هرگه که برمن آن بت عيار بگذرد صد کاروان زعالم اسرار بگذرد
مرا در سپاهان يکی يار بود که جنگ آور و شوخ و عيار بود
عشق را عقل نمی خواست که بيند ليکن هيچ عيار نباشد که به زندان نرود
اگر آن يار شهر آشوب وقتی حال ما پرسد بگو خوابش نمی گيرد به شب از دست عياران
سعدی سر سودای تو دارد نه سرجان هر جامه که عيار بپوشد کفن است آن
گر تيغ می زنی سپر اينک وجود من عيار مدعی کند از کشتن احتريز
سعدی چو پايبند شوی بار غم بکش عيار دست بسته نباشد مگر حمول
دل عيار به بردی ناگهان از دست من دزد در شب ره زند تو روز روشن می بری
ازعطار نيشاپوری
چون کنم معشوقه عيار آمدست دشنهً برکف به بازار آمدست
برسرکوی نفس در غم تو رهزن خويش گشته عياران
اندر ره نايبان نامعلوم گاهی عوريم و گاه عياريم
مردانه به کوی يار در شو ازخنجرهر عيار منديش
سرفداکردن و چون عياران جان به کف بر در جانان رفتن
چو عياران بی جامه ميان جمع درويشان دراين وادی بی پايان يکی عيار بنمائيد
چو بربساط دلبری شطرنج عشقم می بری گشتم زجان و دل بری ای يار عيار آمده
چو عالم ذره ايست اينجا از عالم چند باشی تو که در پيش چنين کاری کمر بندی به عياری
می سزد در شهر اگر مستی کند هر که او خود بد دل و عيار شد
ازمولانا جلال الدين محم بلخی
کتاب مکر و عياری شما را عتاب دلبر عيار ما را
ای يار ما ، عيار ما ، دام دل خمار ما با وامکش از کار ما بستان سرود ستار ما
ای يار شگرف در همه کار عياری و عاشق و ستمکار
به جان جملهً مستان که مستم بگير ای دلبر عيار دستم
هرچند که عياری پرحيله و طراری اين محنت و بيماری برمن مپسند ای يار
فغانی ماه شبگرد تو شب از عين عياری گذر در چشم بی خواب و دل بيدار می آرد
ونيز
در دل پرزخم مجروحان پيکان خورده ات می برد هردم شبيخونی زهی عيار مشک
ازپروين اعتصامی
نهفته در پس اين لاجورد گون خيمه هزار شعبده بازی هزار عياريست
از مطالعه و خوانش بيت های ياد شده که به گونهً مثال ياد کرده آمد ، ميتوان به اين پيامد و خلاصه رسيد که عيار در شعر شاعران به معنا های چون زيبايی ، خوبرويی ، شجاع ، دزد و طرارجلد و هوشيار ، شيرمردی ، مشهور و معروف ، جوانمرد ، چالاک ، مرد ، مفتون و شيدا ، با مکر و حيله ، پردل ، تند رو ، ناداشت و بی همه چيز ، شبرو و شبگرد ، شب زنده دار ، جانباز و فدايی ، از رنگی به رنگی درآمدن و شعبده باز بکار رفته است. دراينجا سوالی به ميان می آيد که چرا اين کلمه در زبان ادب دری دارای اين همه معنا های گوناگون و در عين حال متفاوت است. در اينمورد ميتوان گفت که علتش درآنست که عياران مردمی بودند همه کاره و از اصناف و طبقات مختلف اجتماعی که دارای آداب و راه و روش زندگی ويژهً خود بودند، آنها برای بدست آوردن هدف و مقصد خود از هر راه و طريقی که می بود ، می کوشيدند و حتی از دستبرد به مال و ثروت ثروتمندان ستمگر و ظالم دريغ نمی کردند مگر يک اصل را هميشه بخاطر داشتند که آنهم کمک و ياری به محتاجان و درماندگان و حفظ نام و ننگ شان بود و به همين دليل است که هر عيار بايد از اوصاف و خصوصيت ويژهً که در آيين عياری معمول و مروج بوده است ،برخوردار باشد و ما در بخش ديگر اين کتاب پيرامون صفات و خصوصيات برجسته آنها به استناد اسناد کتبی ادبی و تاريخی مثال هايی ارايه خواهيم کرد.
![]()
قسمت چهارم
ســيـری بر پـيـشــيـنهً آيـين عـياری و جـوانـمردی
بر فلک شود زتيغ صبح نترس
که نترسد زتـــــــــيغ و سرعيار
خاقانی
قبل از آنکه دربارهً پيشينهً آيين عياری و جوانمردی بحث کنيم ، لازم است ، دريابيم که در کشورهای مختلف ، عياران به کدام نام ها ياد می شدند.
ازمطالعهً داستانها و حکايت های که در لابلای رساله ها ، و کتاب های ادبی و تاريخی به ارتباط عياران ، آمده است ، چنين برمی آيد که آنها به نام های گوناگونی ياد ميگرديدند ، که از آنجمله در عراق و شام ( فتی ) و در ترکيه ( اخی) و در مصر و المغرب ( سقوره ) و در سوريه ( احداث ) و در خراسان به نام عياران ، شبگردان ، جوانمردان ، سرهنگان ( 29 ) ، مهتران، پهلوانان ، ياران سربداران، شکرخوران و در قسمت های ازبکستان و تاجيکستان ، بازماندگان اين گروه را بنام ( الوفته ) ياد ميکردند.
درخراسان زمين رشتهً اتصال عياران و جوانمردان را می توان در زمان ساسانيان و به ويژه در دوران کيش ها و آيين های باستانی ، مانند : دين زردشتی و دين مزدکی جستجو کرد، چه در اساس فلسفهً زردشت ، انسان مقام والا و ارزنده يی داشته و ادمی گری و انسانی بودن محيط اجتماعی باربار تاکيد گرديده است.
ازنگاه زردشت ، انسان در مرز بی نهايتی ايستاده است که از دو سوی ميتواند از خود چيزی بسازد ، بی نهايت کوچک و يا بی نهايت بزرگ ، بی نهايت آزاده و يا بی نهايت گرفتار ، بی نهايت پديد آرنده و سازنده و بی نهايت فرومانده و ناتوان. بنابرانديشهً زردشت ، آدمی زاده می تواند با داشتن سه ويژه و نشانهً خويشتن را پرورش داده و به مراتب کمال انسانی برساند. در آيين مزديسنا آمده است که اين آيين مبتنی بر سه رکن است:
نخست : هومته ( اوستايی ) که در پهلوی هومنش و به پارسی منش نيک يا انديشه نيک گويند.
دوم : هوخته که اوستايی است و در پهلوی هومنش و به پارسی گوش نيک يا گفتار نيک گويند.
سوم : هوم رشته ( اوستايی ) که در پهلوی هومنش و به زبان فارسی کنش نيک يا کردار نيک گويند.
ودر برابر اين سه اصل مثبت سه جنبهً منفی نيز دارد که هر انسان بايد از آن دوری جويد، بدينگونه :
نخست دوژمنه ( اوستايی ) به پارسی منش بد يا انديشه بد گويند.
دوم : دوژخته ( اوستايی ) که به پارسی گوش بد يا گفتار بد گويند.
سوم : دژورشته ( اوستايی ) که به پارسی کنش بد يا کردار بد گويند ( 30 )
به عقيدهً زردشت يکی از عمئه ترين نمادهای تمايز انسان از جانوران و حيوانات که از تاريخ و فرهنگ بی بهره اند در آنست که ماهيتی تحول و تکامل يابنده دارد و ميتواند با داشتن پندار نيک ، گفتارنيک و کردار نيک به جوهر آدميت دست يابد و عنصری مفيد و سودمند هم بخود و هم به جامعه انسانی باشد و در غير آن رفته رفته آن جوهر اصيل انسانی و فره ايزدی را از دست داده و به نيروی اهريمنی می پيوندد.
زردشت معتقد است که در اساس خلقت دو نيرو مگر درتضاد هم آفريده شده اند که يکی گوهر خرد مقدس و ديگر گوهر خبيث است. به نظر زردشت از ابتدای آفرينش جهان به دست ( خدای مهربان) دو روح پيدا شده و گويا هر يک ازاين دو روح دست به انتخاب مهمی زده است که تعيين سرنوشت تمام جهان وابسته به اين انتخاب تاريخی بوده که يکی از آن " نيکی" و ديگری " بدی " را برگزيده اند. روح نيک و بد هر يک بطور جداگانه برای خود قهرمانان ، دستياران ووسايل کار مخصوص آفريده و در نتيجه نيکی و بدی را ايجاد کرده اند که مبارزه بزرگ از اول تا پايان جهان ميان اين دو روح که نيکی و بدی را پذيرفته اند ، ادامه خواهد يافت.
به پنداشت زردشت در برابر قوای خير که بنام" امشاسپندان" و " ايزدان " از آن تعبير ميشود ، هميشه عمال شر نيز بروز می کند. سردستهً تمام اين مفاسد و شرور همانا " انگره مينو " يا به عبارت ديگر " اهريمن " است که قوا و نيروهای زيادی وی را ياری ميرساند و اين قوای شر همانا در زبان اوستا " دلؤه" و به پارسی " ديو " اطلاق ميشود.
درادب فارسی نيز ديو بشکل مفرد وديوان به گونهً جمع از جملهً پيروان اهريمن بشمار ميروند و در فرهنگها نيز ديو را نوعی از شياطين دانسته اند. نظر به اين مفهوم مردان شرير ، پليد ، بدکار و متمرد و سرکش را ديوان گويند و فردوسی نيز با تاثير پذيری اين انديشه در اثر زوال ناپذير خويش يعنی شاهنامه آن افراد و اشخاصيکه از راه مردی و مردمی از راه جوانمردی ومردمداری ، از راه نيکی و نيکوکاری می گريزند و در مقابل خالق خويش ناسپاس اند ، به نام ديو ياد ميکند ، آنگونه که در داستان اکوان ديو از زبان وی می شنويم :
تومرديو را مردم بد شـــــناس کس کو ندارد زيزدان سپاس
هرآنکو گذشت از رهً مردمی زديوان شـمر مشمرش آدمی
و در جای ديگر از زبان برهمن که اسکندر را نصيحت می کند ، آز و نياز را مانند دو ديوی می داند که آدمی را به تباهی می کشاند:
چنين داد پاســـخ که آز و نياز دو ديو اند پتيـــــــــــارهً دير ساز
يکی را زکنی شده خشک لب يکی از فزونيست بی خواب شب
و پاسخ نوشين روان است به سوال موبدش که آز و نياز چون ديوهای هستند که در وجود مردم بد کنش و نا مردمدار تبارز می کند.
به پرسيدش از داد و خردک منش زنيکی و از مردم بد کنش
چنين داد پاســــــــــخ که از و نياز دو ديوند بدگوهر و ديرساز
هرآنکس که بيــــــشی کند آرزوی بدو ديو او بازگردد به خوی
باری در گاتها يا گاشها وونديداد و بخش های متاجر اوستا همواره ديوان را با مردم بد و جانوران شرور و موذی باهم نام می برند و اين قوای شری که اهريمن ايجاد کرده است مساوی با شمار قوای خيريست که منشا نيکی صادر شده است. به روايت اوستا همانگونه که شش امشاسپندان ازجمله عمال مهم و اساسی اهوارا و نيکی بشمار ميرود و بوسيلهً آنان خوبی ها در جهان پراگنده ميشود ، اهريمن نيز دارای شش اعمال شر بوده که توسط آنها بدی ها و زشتی ها در دنيا منتشر ميشود و در مجموع اين قوای شر را " کماريکان " نامند. در اوستا آمده است که شمارهً ديوان چون ديو مرگ ، ديوخواب، ديور بدبختی ، ديوتاريکی و ديو بدبختی و نامردمی کردن مانند شماره ايزادن در دنيا لايتناهی است. بنابرين آنچه که زردشت تاکيد ميکند اينست که اولين وظيفه فرد با ايمان و انسان کامل در زندگی روزمره مبارزه درونی با نيروی شر است. از ديد زردشت آدميزاد به آموزش گوهر خرد مقدس که در مجموع سجايا و منشهای نيک انسانرا تشکيل ميدهد ، نيازمند است و ازهمينروست که زردشت در سرتاسر کتاب اوستا آدمی را به داشتن سه خصلت برازنده انسانی يعنی انديشهً پاک ، گفتار پاک و کردار پاک تشويق و ترغيب کرده و د رهمه جای پيروانش را پند و اندرز می دهد.
ازنظر زردشت بزرگترين رکن اساسی جوانمردی در آنست که نبايد به ديگران بدی رواداشت و حتی اين وسعت نظرش به اندازه ايست که پيروانش را هوشدار ميدهد تا برحيوانات نيز رحم و شفقت داشته باشند.
زردشت درينمورد نوشته است که : " گاو مرد دهقان اگر در دست صاحبش باشد مفيد تر ازآنست که در راه خدای بی نياز ذبخ شود؟ ( 34 ) و جای ديگر ميگويد :
آنهائيکه قربانی ميکنند از مقررات و آيين گله داری سر می پيچند."
" آنها برگاو ستم می رانند و او را ذبح ميدهند."
" پروردگارا ! درهای حکمت به روی شان باز کن."
" تا در سراچه بدی عاقبت کار خود را به بينند." (35 )
ودر قطعه زير به تعريف جامعی از آنچه که در مذهب جديد تر به نام پارسائی معروف است و بعد از اسلام به آن فتوت گويند، برمی خوريم :
" مزد پارسا مقدس است."
" و با نديشه و گفتار و کردار و "
" وجدان خويش به بسط عدالت ياری می کند." (36 )
و در بند هشتم يسنا در نکوهش درغگويی که عياران و جوانمردان از آن سخت بيزار اند چه خوش گفته است :
" کشورجاويدان يا بهشت از آن کسی خواهد بود که در زندگی خويش با دروغ بجنگد و آنرا در بند کند و به دست راستی بسپرد." ( 37 )
به همين گونه اگر ما به جنبشهای اجتماعی و مردمی مزدک و اصول و آيين اين دين نظر افگنيم ، می بينيم که مزدک در طی مدت سی سال که برضد ستمگران زمانه اش برخاست و جنبش آن از سال 494 ميلادی تا سال 524 ميلادی ادامه داشته است ، رکن اساسی جوانمردی و انسان کامل را در آن ميداند که بايد مردمدار بود و به نيکی گرائيد و از دروغ و بدی دوری جست و به همه کس مهربان و مددگار بود. ازنظر مزدک آدمها همه مخلوق خدای اند و نبايد بين شان در قسمت توزيع نعمت های مادی فرق باشد.
بنابران به نظر او انسان بايد مردم دوست و مهمان نواز بوده و با همنوع خويش از هيچگونه کمک و همکاری دريغ نکند. به عقيدهً مزدک پيروزی آدميزاده در اين دنيا درانست که برضد نابرابری ها و زشتی ها و پليدی ها مبارزه کند و اين مبارزهً خويش را تا سرحد مرگ ادامه داده و از حوادث ناگواريکه در راه مبارزه اش خلق ميشود ، نهراسد. در آيين و اصول دينی مزدک آنچه که زيادتر تاکيد شده است ، آزادی و روان روشن است. او آزادی را تاکيد ميکند و مرگ را بهتر از اسارت و بندگی ميداند ، لذا به زندگی آدميزاد و آينده اش با چشم نيک می نگرد. انسان مزدک ، انسان کامل ، آرمانی ، خيرخواه ، صلح جوی و با تدبير است که اصل آن با خرد پيوند ناگسستنی داشته و ريشهً آن از همان منش های انسانی و آيين جوانمردی آب ميخورد.
از مطالب ياد شده که بگذريم دين اسلام يکی از آيين هاييست که از والدين اساس و پايگاه آدمی سخن رانده و به مصداق آيهً کريمه : " و لقد کرمنا بنی آدم و جعلنم فی البر والبحر و رزقنهم من الطيب و فضلنا هم علی کثير ممن خلقنا " که اين آيت انسان کامل را برهمه آفريدگان برتر می نهد و جوهر و گوهر آدمی را برهمه موجودات برتر ووالا تر ميداند و به همين دليل است که محی الدين بن عربی در فتوحات مکيه می گويد که : " سراسر جهان صورت تفيلی وجود انسان است و انسان کتاب جامع هستی و روح کاينات است و جهان همچون پيکراوست هرگاه جهان را بدون انسان کريم و جوانمرد در نظر بگيريم جهان همچون پيکريست بيروح " (38 ). از نگاه اسلام که کاملترين اديان سماوی شناخته شده است ، مقام ، ارزش و اهميت انسان زمانی از هفت اختر می گذرد که بخشنده باشد و مهربان و هميش در جستجوی نيکی و خوبی بوده و با ديگران يار و مددگار باشد و اين زمانی ميسر است که همه اوصاف جوانمردی و برتری ها در وجود او درعمل او و در ارادهً او درمشيت او تحقيق يابد.
بدينگونه می بينيم که در تلفيق چنين انديشه های اهواريی ووالای دين زردشتی ، مزدکی و دين اسلام است که در آريانای کهن و خراسان دورهً اسلامی ، منشاء و سجايای نيک انسانی به مرحلهً نضج و پختگی خود رسيده و جميعت عياران و جوانمردان شکل می يابد و بعد از اسلام و بخصوص بعد از سدهً دوم هجری به تدريج با تصوف اسلامی آميخته شده و به گونهً فتوت درآمده است.
وآما در بارهً ريشهً واژهً فتی که مترادف آن کلنه جوانمرد است ، بايد گفت که اين کلمه عربی بوده و در قرآن کريم هشت مرتبه به کار رفته است.
درفتوت نامهً نجم الدين زرکوب آمده است که معنی و مفهوم فتوت جوانمردی است و راستی را در سه مقام نگاه داشتن عبارت از فتوت است : " آمديم با شرح صفت جماعتی که ايشان را به صفت مردی ياد ميکنند. در کلام مجيد ، اول بدانکه معنی فتوت جوانمردی است و تا مردی تمام نشود ، جوانمردی صورت بندد و حق جل و علاء ، مردانر به چندين جا در کلام مجيد ياد ميکند ، از جملهً آن می فرمايد : " رجال يحبون ان يتطهر و او الله يعب المطهرين. يعنی مردانی که دوست دارند ، پاکی را و حق تعالی دوست دارد پاکان را و پاک روان را " ( 39 )
ازنگاه غياث اللغات اين کلمه به فتح اول و فتح فوقانی که به الف مقصوره ختم شده است ، به معنی مرد جوان ، سخی و فتييان که صيضهً جمع آنست به معنی جوانان و سخيان است.
از نگاه فرهنگ انندراج ، فتی به معنی جوان و جوانمرد بوده ، مگر در فرهنگ فارسی آمده است که فتی به معنی مردانگی ، مرد آسا ، مردانه و مرد افگن می باشد. فرهنگ نفيسی فتوت را جوانمردی معنی کرده است. ( 40 )
بايد گفت که در عصر اموی ها معنی و مفهوم فتوت ، گسترده تر شده و برعلاوه مردانگی ، صفت شجاعت و مروت نيز شامل شد و همين امر باعث آن گرديد که در بارهً فتوت تعريف های گوناگونی صورت بگيرد، چنانچه در مقدمهً کتاب فتوت نامهً سلطانی از زبان معاويه به فرزند ابی سفيان در مورد فتوت آمده است: " فتوت آنست که دست برادرت را بر مال خود گشاده داری و خود طمع را در مال وی نکنی و با او به انصاف رفتار کنی و از او انصاف نخواهی و جفای او را بر تابی و خود بدو جفا نکنی و نيکويی اندک او را بسيار شماری و نيکويی های خود را بدو اندک دانی. " ( 41 )
ونيز ابوبکر فرزند احمد شبهی فتوت را اينگونه تعريف ميکند : " فتوت نيکويی خلق و بذل معروف است." ( 42 ) و جعفر خلدی در اين مورد گفته است : " فتوت کوچک شمردن خويش و بزرگ داشتن مسلمانان است." و همچنين ابوعبدالله فرزند احمد مغربی تعريف کامل و خوبی دراين مورد دارد به اين گونه که سخاوت را نيز شامل فتوت کرده است: " فتوت نيکويی خلق است ، با کسی که بدو بغض داری و بخشيدن مال است به کسی که در نظر او ناخوش آيد و رفتار نيکو است با کسی که دل تو از او می رمد." ( 43 )
به عقيدهً ما اگرچه تعريف ياد شده در جای خود دارای اهميت فراوانی است اما نظر به اينکه برخی از پهلوها و بعدهای ديگر اهل فتوت را شامل نميشود و از طرفی هم از نگاه تعريف منطقی کمبوديهای را داراست ، لذا ناگزيريم که بمنظور حل مطلب و بخصوص آنچه که از کلمه فتوت منظور نظر ماست به ترجمهً يک متن عربی به پردازيم : در روزنامه الجمهوريه چاپ بغداد زيرعنوان " الفتوت عندالعرب " آمده است که : " فتوت به معنی شمايلی مانند شرف ، شجاعت ، سخا ووفا به وعده و حلم و دستگيری از ناتوانان و فريادرسی از مظلوم و عفو و تواضع و متانت و نيروی بردباری است.
ذوالاصبح العدوانی به فرزندش می گويد : به اقوام خود با نرمی برخورد کن که ترا دوست داشته باشند و با ايشان تواضع نما تا ترا قدر گذارند و باچهره خندان باش تا که ترا فرمان برند و چيزی برآنها ترجيح مده تا سيادت ترا به پذيرند و خردان ايشان را عزت بده آنطوريکه به بزرگان ايشان احترام می گذاری تا که به عزت تو بزرگ گردند. به مال جوانمرد و به همسايه مهربان باش و کسانی را که از تو استعانت می جويند پيروزی بخش و مهمان را حرمت بگذار و خيلی زود به فرياد برس که ترا اجلی است که فرا می رسد و آبروی خود را به سوال چيزی از کسی مريز و به اينصورت است که آقايی تو کامل ميگردد. ( 44 )
![]()
قسمت پنجم
ســـيـری بـر پـيـشـيـنًۀ آييـن عـياری و جوانمـردی
از تعريف های که ياد کرديم ، ميتوان به اين نتيجه و خلاصه آمد که شکستن بت نفس و ايثار و جانبازی و تواضع و سخاوت و انصاف و بی آزاری ، نيکويی و گذشت ، شجاعت ووفا به عهد ، مهمان نوازی و مردم دوستی از جملهً صفاتی اند که در سدهً دوم هجری در آئين فتوت و جوانمردی اهميت بسزايی داشته و بعدها مفاهيم و معنا های ديگری نيز بدين آيين مردمی افزوده شده است.
بايد گفت که مبدا عملی فتوت اساسا از رفتار ، اخلاق و اعمال، حضرت علی ابن مطلب گرفته شده و به همين دليل است که يکی از لقب های حضرت علی " شاه مردان " است ، بيدل در اين مورد چنين اشاره می کند :
کدامين شير يزدان مرتضی آن صفدر غالب که می خوانند مردان حقيقت شاه مردانش ( 45)
ازنگاه حضرت علی که در حقيقت قطب اين طريقت و مدار اين فضيلت است ، آيين فتوت دارای مبانی و اصولی است که اساس آن بر هشت قاعده گذاشته شده است ، آنجا که فرموده است : " اصل الفتوت الوفاء و الصدق و الامن والسخاء والتواضع والنصيحت والهدايت والتوبه ولايستاهل الفتوت الامن يستعمل هذه الخصال ـ يعنی اصل فتوت اين هشت خصلت است و هر مستعمل اين خصايل نباشد ، مستحق اسم فتوت نبود."
وچون از وی پرسيدند که علامت و نشانهً کمال فتوت چيست؟ فرمود : " هی العفو عندالقدرت ، والتواضع عندالدولت ، والسخاء عندالقلت و العطيب بغير منه ـ يعنی عفو در وقت قدرت و تواضع در زمان دولت و سخا در هنگام فقر و عطاء بی منت." ( 46 )
وهمچنان علامه شمس الدين محمد آملی در فتوت نامهً خويش به همين مطلب اشاره کرده و گويد : " پس جوانمردان همه تابع علی باشند و هر چه يابند همه از متابعت او يابند و از علی به فرزندان او و سلمان و صفوان رسيد. و نقل است که چون صفوان از جنگ صفين دست برد می کرد ، علی ندا کرد ، که : الی يا صفوان. صفوان به خدمت او شتافت. علی عليه السلام فرمود : انک اليوم فتی فاياک آن تضع الفتوت فی غير آهلها فهذه الفتوت التی شرفنی بها رسول الله ص " ( 47 )
بعد از حضرت علی ، پيروانش آئين فتوت را رونق بيشتری داده اند چنانکه شيخ شهاب الدين سهروردی ، آئين فتوت را دارای دوازده رکن ميداند که شش رکن آن ظاهری و شش رکن ديگر آن باطنی است. از نگاه سهروردی آنچه که ظاهريست ، عبارت است از :
1 ـ بند پلوار : اخی بايد ازوقت عهد فتوت از زنا کردن پاک باشد که مردان را زنا خلل آيد.
2 ـ بند شکم : از لقمهً حرام خوردن پرهيز کند.
3 ـ بند زبان : که بايد زبان خويش را از غيبت و بهتان و سخن بيهوده نگاه دارد.
4 ـ بستن سمع و بصر : آنچه ناشدنی است نشود و آنچه ناديدنی باشد نه بيند.
5 ـ بستن دست و قدم : به دست هيچ کس را نرنجاند و در راه غمازی قدم نه نهد.
6 ـ بستن دروازهً حرص و امل : اخی نبايد به چيز های دينوی فريفته شود و جوانمرد را لازم است تا امين باشد و امانت را به صاحب حق برساند.
واما شش رکنی که باطنی است ، عبارت اند از :
1 ـ سخاوت
2 ـ تواضع
3 ـ کرم
4 ـ عفو ورحم
5 ـ نيستی از منيت
6 ـ هشياری و فراست ( 48 )
و اما در کلمهً " فتوت " سهروردی معتقد است که واژهً فتوت از فتوی گرفته شده که معنی آن پسنديدگی است و اين کلمه فتوی از چهار حرف ، " ف ، ت ،و ، ی " تشکيل شده که " يا " بشمار نمی آيد به دليل آنکه اين " ی " يا عطف است . و اما کلمهً فتوت نيز از چهار حرف " ف ، ت ، و ، ت " ساخته شده که " ت " آخر کلمه نيز به دليل عطف بودن آن به حساب نمی آيد. سهروردی به اين انديشه است که مرد صاحب فتوت را خصايل بسيار است، مگر آنچه که فتييان و جوانمردان را به کار آيد ، بيست و پنج خصلت است ، بدينگونه :
اول : هفت خصلت مربوط است به " ف " فتوت مانند :
1 ـ فضل
2 ـ فتوح
3 ـ فصاحت
4 ـ فراغت
5 ـ فهم
6 ـ فراست
7 ـ فعل
دوم : چهارده خصلت مربوط است به " ت " فتوت ، مانند :
1 ـ توکل
2 ـ توبه
3 ـ تواضع
4 ـ تصديق
5 ـ تصور
6 ـ تحمل
7 ـ تطوع
8 ـ تهجد
9 ـ تلفف
10 ـ تبرک
11 ـ تصرف
12 ـ تمکين
13 ـ تفکر
14 ـ تسکين
سوم : چهار خصلت مربوط است به " واو " فتوت ، مانند :
1 ـ وفا
2 ـ ورع
3 ـ ولايت
4 ـ وصل ( 49 )
و اما از نگاه نجم الدين زرکوب ، فتوت عبارت است از صرف کردن وجود در طاعت حق يا در راحت خلق و آن بر سه گونه است :
اول : نگاه داشتن زبان است از فحش و غيبت و بهتان و ذکر خدای تعالی را بسيار کردن.
دوم : فتوت دل و آن عبارت است از سخاوت و ايثار در راه خدا.
سوم : فتوت چشم است ، و آن نگاه داشتن نظر است از ديدن روی های حرام و به تعبير زرکوب ، نگاه داشتن پس و پيش است از ناپايست و نابايست.
به عقيدهً نجم الدين زرکوب ، فتوت دار ، برعلاوه سه مورد ياد شده ، دارای خصوصيات وويژگی های ديگری نيز هست که اين خصوصيات را چهل و سه بيت ، بدينگونه شرح ميکند:
کسی کو را فتوت پاسبــــــــــــا نست بـــــــهر کاری که باشد کام رانست
دل کو را فـــــــــــتوت هم قران است زهر آفت که دانی در امانـــــــست
فتــــــــــــوت شيوهً هر بی ادب نيست فتوت پيشــــــــــــــــــهً پيغمبرانست
فتوت چيست؟ ترک جـــــــــــهل گفتن که جاهــــــــل در فتوت بد گمانست
فتوت از خود انصــــــــاف است دادن که بی انصـــــاف دايم در فغانست
فتوت چيســــــــــت ؟ در بازار معنی زاخلاق حمـــــــــــــيده کاروانست
فتوت اعتقاد عـــــــــــقل و قلب است فتوت استـــــــــوای جسم و جانست
به معنــــــی آفرينش يک وجود است فتوت آفــــــــــــــرينش را دهانست
فـــــــــتوت فرض کردی چون دهانی مروت اندرو همچو زبــــــــــبانست
فتوت همچو صاحب حسن شخصيست مروت حســـــن او را همچو جانست
فتوت در مثل آييــــــــــــــــــــــنه دان مروت چـــــــون صفای روی آنست
فتوت ديگر انســــــــــــــان را حوانيج مروت چــــــــون نمک اندر ميانست
فتوت خان و مان معـــــــــــــنوی دان مروت زينـــــــــت آن خان و مانست
فتوت روز خورشــيد است و شب ماه مروت چـــــون ضياء و نور شانست
فتوت گلســــــــــــــــتانی دان ســراسر مروت همچــــــــو گل در گلستانست
اگر حلمـــــش کنی کشت زمـــين است وگر نامش مهابـــــــــــــت آسمانست
کسی کش چشـــم معنی باز باشــــــــــد فتوت در همـــــــــــــه اشيا روانست
نه هر چيـــــزی درو خاصــــيتی هست که آن خاصيــــتش خورشيد سانست
نـــمودن در مهم خاصــــــــــيت خويش زهر شيی فتــــــــــوت را نشانست
فتــــوت بوستان و شرع چـــــــون تخم طريقت چــــــون درخت بوستانست
حقيقت مــــيوه های نغز و شــــــــيرين که در باغ فتــــــــــــوت جاودانست
نه هـــــر کو را فـــــــــــتوت دار دانند به معنی در فـــــــــتوت کاردانست
همه جا را زمــــــــين گويند ، ليـــــکن زمينی خار و جـــــــــايی گلستانست
اگر چه هــــــــــر دو مرواريد باشــــد زدر تا با شيــــــنه فرقی عيار است
به هرصد سال مــردی را تـــــوان ديد که در دين قبيـــــــــلهً خلق جهانست
فتوت گوهــــــرست و لعل و يافــــوت فتوت دارد همـــچون بحر و کانست
فتــــــــــوت دار را در هـــــر دو عالم ازار عز و خدمــــــــــت بر ميانست
فتوت دار را برفـــــرق معـــــــــــــنی روای کبريايی طيـــــــــــــــبلسانست
فتــــــوت دار آن باشـــــــــــد که او را اگر مالســــــت و گر جان در ميانست
فتوت دار می دانــــــی کــــــــــی باشد فتوت دار آن کو مهــــــــــــــربانست
فتوت دار آن کـــــو عيــــب پوش است فتوت دار آن کو خـــــــوش عنانست
فتــــــوت دار آن کو دل نـــــــواز است فتوت دار کـــــــــــــــــــو دلستانست
فتـــــــــــوت دار آن کو آســــــتين است فتوت دار آن کـــــــــــــــــو آستانست
اگر خود نيـــــــــم نانی ، ملــــــک دارد فتوت دار دايم ميزبانـــــــــــــــــست
اگر خود ميهمان مســــــت است و کافر فتوت دار خاک ميـــــــــــــــهمانست
فتـــــــوت دار هر گز بد نگـــــــــــــويد و گر گويد هـــــــــمه سودش زيانست
جهان را خـــــــلق همچــــــــون گلهً دان فتــــــــــــــــــــوت دار مانند شبانست
فتـــــوت خواهی از "زرکوب" واپرس که او را در فتوت داســـــــــــــتانست
به قــــــدر آنچ ازين معــــــــنی که گفتيم کسی دارد درين ره قهرمانــــــــــست
زهی مــــــردی که در راه فتـــــــــــــوت چنين باشد که ما را در بيانست (50 )
و اما واعظ کاشفی در کتاب " فتوت نامه " که به عقيده ام از جملهً بهترين فتوت نامه هاست ( 51 ) آئين فتوت را دارای هفتاد و يک شرط می داند ، چنانکه ياد کرده آيد : اگر پرسند که شرايط فتوت چند است؟ جواب بگوی ، هفتاد و يک ، چهل و هشت وجودی و بيست و سه عدمی.
و اما آنچه وجودی است :
اول : اسلام
دوم : ايمان
سوم : عقل
چهارم : علم
پنجم : حلم
ششم : زهد
هفتم : ورع
هشتم : صدق
نهم : کرم
دهم : مروت
يازدهم : شفقت
دوازدهم : احسان
سيزدهم : وفا
چهاردهم : حيا
پانزدهم : توکل
شانزدهم : شجاعت
هفدهم : غيرت
هجدهم : صبر
نزدهم : استقامت
بيستم : نصيحت
بيست و يکم : طهارت نفس
بيست دوم : علوهمت
بيست و سوم : کتمان اسرار
بيست و چهارم : صلهً رحم
بيست و پنجم : متابعت شريعت
بيست و ششم : امرمعروف
بيست و هفتم : نهی از منکر
بيست و هشتم : حرمت والدين
بيست و نهم : خدمت استاد
سی ام : حق همسايه
سی و يکم : نطق به ثواب
سی و دوم : خاموشی از روی دانش
سی و سوم : طلب حلال
سی و چهارم : افشای اسلام
سی و پنجم : صحبت با نيکان و پاکان
سی و ششم : صحبت با عقلا
سی و هفتم : شکر گذاری
سی و هشتم : دستگيری مظلومان
سی و نهم : پرسش بيکسان
چهلم : فکرت عبرت
چهل و يکم : عمل به اخلاق
چهل و دوم : امانت گذاری
چهل و سوم : مخالفت نفس و هوا
چهل و چهارم : انصاف دادن
چهل و پنجم : رضا به قضا
چهل وششم : عيادت مريض
چهل هفتم : عزت از ناجنس
چهل و هشتم : مداومت بر ذکر
و اما آنچه ازآن احتراز بايد کردن :
اول : مخالفت شرع است
دوم : کلام مستقج نگفتن است
سوم : غژبت نيکان کردن است
چهارم : مزاح بسيار کردن
پنجم : سخن چينی کردن
ششم : بسيار خنديدن است
هفتم : خلاف وعده کردن است
هشتم : به حيله و مکر با مردم معاش نمودن است
نهم : حسد بردن
دهم : ستم کردن
يازدهم : غمازی نکردن
دوازدهم : محبت دنيا ورزيدن
سيزدهم : در طلب دنيا حريص بودن
چهاردهم : عمل دراز پيش گرفتن
پانزدهم : عيب مردم جستن و گفتن
شانردهم : سوگند به دروغ خوردن
هفدهم : طمع در مال مردم کردن
هجدهم : خيانت ورزيدن
نزدهم : بهتان گفتن و از ناديده خبر گفتن
بيستم : خمر خوردن
بيست و يکم : ربا خوردن
بيست و دوم : لواط و زنا کردن
بيست و سوم : با مردم بد مذهب و بی اعتقاد مصاحب بودن
هرکه ازاين هفتاد و يک شرط خبر ندارد ، بوی فتوت بدو نرسد." ( 52 )
از مطالعهً مطالب ياد شده ميتوان به اين نتيجه رسيد که مولانا واعظ کاشفی فتوت را يکی از شعبه های عرفان اسلامی می داند . اگر چه اين آئين مردمی و انسانی و اهورايی با تصف و عرفان اسلامی آميخته است ، اما نميتوان ريشه های اصل آن را در مناسبات و معادلات اجتماعی نيز جستجو نمود و بررسی کرد.
ادامه دارد ....
قسمت ششم
سیری بر پیشینۀ آیین عیاری و جوانمردی
و اما از نظرشیخ فریدالدین عطارنیشاپوری، فتوت دارای هفتاد ویک شرط نبوده ،بلکه در بردارندۀ هفتاد ودو شرط است .عطار در دیوان شعرخود، بخش کاملی را به نام ،( فتوت نامۀ منظوم ) اختصاص داده است. بنا به اندیشۀ عطار،آ یین فتوت وجوانمردی که در اشعارش ازآن،( راه وروش مردان ) تعبیر شده ، دارای دو بخش است: یکی جنبۀ نظری ، ودوم جنبۀ عملی ؛که جنبۀ عملی این موضوع بیشتر مورد نظرش واقع گردیده است ؛
چنانکه در اشعار زیر به خوبی و روشنی مشاهده کرده، میتوانیم :
الا ای هوشمند خوب کردار بگویم با تو رمزی چند ز اسرار
چودانش داری وهستی خردمند بیا موز از فتوت نکتۀ چند
که تا در راه مردان راه دهندت کلاه سروری بر سر نهند ت
اگر خواهی شنیدن گوش کن باز زمانی باش با ما محرم راز
چنین گفتند پیران مقد م که از مردی زدندی در میان دم
که هفتاد و دو شد شرط فتوت یکی زان شرط ها باشد مروت
بگویم با تویک یک جملۀ راز که تا چشمت بدین معنا شود باز
نخستین راستی را پیشه کردن چو نیکان از بدی اندیشه کردن
همه کس را به یاری داشتن دوست نگفتن آن یکی مغز ودیگرپوست
زبند نقش بد آزاد بودن همیشه پاک باید چشم و دامن
اگر اهل فتوت را وفا نیست همه کارش به جز روی وریا نیست
کسی کو را جوانمرد یست در تن به بخشاید دلش بر دوست و دشمن
بهرکس خواستی می باید آنت اگر خواهی به خود نبود زیانت
مکن بد با کسی کو با تو بد کرد و نیکی کن اگر هستی جوانمرد
کسی کز مهر تو ببرید پیوند به مردی جان و دل درراه او بند
زبان را دربدی گفتن میا موز پشیمانی خوری تو هم یکی روز
تو را آنگه به آید مردی وزور که بینی خویشتن را کمتر از مور
مراد نامرادان را بر آور که تا یابی مراد خویش یکسر
مگوهرگزکه خواهم کردن اینکار اگر دستت دهد میکن به کردار
کسی کورا خشم اندر رضا نیست فتوت در جهان او را روا نیست
فتوت دار چون باشد دل آزار نباشد در جهانش هیچکس یار
درین ره خویشتن بینی نگنجد به بی باکی ومسکینی نگنجد
فتوت ای برادر برد و باریست نه گرمی وستیزه بلکه زاریست
بده نان تا برآید نامت ای دوست چه خوشتر در جهان از نام نیکوست
زبان ودل یکی کن با همه کس چنان کزپیش باشی باش از پس
مکن جیزی که دیدن را نشاید اگر گویی شنیدن را نشاید
چو اندرطبع بسیاری نداری مزن دم از طریق برد باری
طریق پارسایی ورز مادام که نیکو نیست فاسق را سرانجام
مکن با هیچکس تزویر و دستان که حیلت نیست کار زیر دستان
درون را پاک دار از کین مردم که کین داری نشد آیین مردم
چو خوانندت برو زینهار می پیج ورت هم بیم جان باشد مگو هیچ
به جان گر باز مانی اندرین راه نباشد از فتوت جانت آگاه
دماغ از کبر خالی دار پیوست ز شیطانی چه گیری عذر بر دست
تواضع کن تواضع بر خلایق تکبر جز خدا را نیست لایق
تکبر خیره گی خود را مرنجان که افزونی جسم است کاهش جان
سخن نرم و لطیف و تازه میگوی نه بیرون از حد و اندازه میگوی
مگو رازدلت با هر کسی باز که در دنیا نیابی محرم راز
حسد را بر فتوت ره نبا شد حسود از راه حق آگه نبا شد
اخی راچون طمع باشد به فرزند ببرزنهار از وی مهر و پیوند
اگر گفتی ز روی آنرا به جای آر وگر خود میرود سر بر سر دار
به خود هرگز مرو راه فتوت به خود رفتن کجا باشد مروت
ریاضت کش که مرد نفس پرور بود ازگاو و خر بسیار کمتر
مرو ناخوانده تا خواری نبینی چورفتی جز جگر خواری نبینی
به چشم شهوت اندر دوست منگر که دشمن کام گردی ای برادر
زکج بینان فتوت راست ناید که کج بینی فتوت را نشاید
به کام خود منه زینهار یک گام که ایمن نیست دایم مرد خود کام
مروت کن تو با اهل زمانه که تا نامت بما نت جاودانه
هزاران تربیت گر هست اخی را ندارد دوست ز ایشان کس سخی را
مزن لاف ای پسربا دوست و دشمن که باشد مرد لافی کمتر از زن
فتوت چیست داد خلق دادن به پای دستگیر ایستاد ن
هرآنکس کو بخود مغرور باشد به فرهنگ از مروت دورباشد
ادب را گوش دارد در همه جای مکن با بی ادب هرگز محابای
به خدمت میتوان این راه بریدن بدین چوگان توان گویی ربودن
به عزت باش تا خواری نبینی چو یاری کردی اغیاری نبینی
مبر نام کسی جز با نیکویی اگر اندر فتوت نام جویی
به عصیان در میفکن خویشتن را مجوی آخر بلای جان و تن را
هوای نفس خود بشکن خدا را مده ره پیش خود صاحب هوا را
چنان کن تربیت پیر و جوان را که خجلت بر نیفتد این و آن را
نصیحت در نهانی بهتر آید گره از جان و بند از دل گشاید
لباس خود مده هر نا سزا را به گوش و جان شنو این ماجرا را
میان تربیت زان روی می بند که باشد در کنارت همچو فرزند
فتوت جوی گر دارد قناعت همه عالم برند از وی بضاعت
به طاعت کوش تا دیندار گردی که بید ین را نزیبد لاف مردی
پرستش کن خدای مهربان را مطیع امر کن تن را و جان را
قدم اندرطریق نیستی زن که هستی برنمی آید ازین فن
چو سختی پیشت آید کن صبوری درآن حالت مکن از صبر دوری
به نعمت در همی کن شکر یزدان چو محنت در رسد صبر است درمان
چو مهمان در رسد شیرین زبان شو به صد التاف پیش مهمان شو
تکلف ازمیان بر دار واز پیش بیاور آنچه داری از کم و بیش
به احسان و کرم دلها به دست آر کزین بهتر نباشد در جهان کار
چو احسان از تو خواهد مرد هوشیار چو مردان راه خود چالاک بسپار
فتوت دار چون شمع است در جمع از آن سوزد میان جمع چون شمع
ترا با عشق باید صبر همراه که تا گردی ازین احوال آگاه
به گفتار این سخن ها راست ناید ترا گفتار با کردار باید
مکن زینهار ازین معنا فراموش همی کن پند من چون حلقه در گوش.(3 5 )
چنانکه یاد کردم ،اگر ما آیین فتوت را از نگاه عطار جمع بندی کنیم؛ به این نتیجه میرسیم که بنا به عقیدۀ عطار آیین جوانمردی و فتوت ، عبارت است از راستی و راستکاری ، صداقت ، اندیشۀ بد نداشتن ، یاری و کمک به دیکران ، رهایی یافتن از هوای نفس ، پاکدامنی ، وفا به عهد ، بخشنده گی بر دوست و دشمن ، آنچه که به خود میخواهی به دیگران باید خواست ، نیکی به دیگران ، بستن جان و دل در راه کسی که با تو مهربانی دارد ، زبان را از گفتار بد باز داشتن ، خویشتن را کمتر از مور دانستن ،مراد نامرادان را برآوردن ،گفتار را با کردار برابر داشتن ،خشم خود را فرو خوردن ،بی آزاربودن ،دوری از خویشتن بینی ،بردباری ،نان دادن ، دل را با زبان یکی داشتن ، بستن چشم و گوش از چیزهای نادیدنی و نا شنیدنی ،پارسایی داشتن ،دوری کردن از مکر و تزویر ،دوری از کین جویی و خودخواهی ، تواضع داشتن ،نرم گویی ، راز دل به هرکس نگفتن ، دوری از حسد ورشک ورزی ، دوری از طمع ، کوشش و عمل درکار، ریاضت کشیدن ،دوری از شهوت و کج بینی و کج اندیشی ، خود کام نبودن ،مردمداری و مروت داشتن، سخی طبع بودن ، مدارا کردن ،دوری از لاف و اضافه گویی ،داد خواهی کردن ،مغرور نشدن ، با ادب بودن ، بد گویی نکردن ،دوری از گناه و عصیان ،هوا ی نفس را شکستن ،قناعت داشتن ،دینداری و خدا جویی ، صبر و حوصله داشتن ، شکر یزدان را به جای آوردن ،مهمان نوازی ،احسان و کرم داشتن ، در عشق صبر داشتن ، و مانند اینها که همه آدمی را به کار آید و میتوان آنها را سر مشق زنده گی خویش قرار داد .
و اکنون می بینیم ، که مولا نا نورالدین عبدالرحمان جامی در این زمینه چی گونه می اندیشد : مولانا جامی در کتاب هفت اورنگ ،خصوصیات آیین فتیان را در سی بیت اینگونه، شرح می دهد .
عقد بیست و پنجم در فتوت که بار خود از گردن خلق نهادن است و زیر بار خلق ایستادن
ایکه از طبع فرو مایۀ خویش می زنی گام پی وایۀ خویش
خاطر از وایۀ خود خالی کن زین هنر پایۀ خود عالی کن
بهر خود گرمی جز سردی نیست سردی آیین جوانمردی نیست
چند روزی ز قوی دینان باش در پی حاجت مسکینان باش
شمع شو شمع که خود را سوزی تا به آن بزم کسان افروزی
با بد و نیک نیکوکاری ورز شیوۀ یاری و غمخواری ورز
ابرشوتا که چو باران ریزی بر گل و خس همه یکسان ریزی
چشم بر لغزش یاران مفکن بر ملامت دل یاران مشکن
در گذر از گنه و از دیگران چون به بینی گنهی در گذران
باش چون بحر ز آلایش پاک ببر آلایش از آلایشناک
همچو دیده به سوی خویش مبین خویش را از دیگران بیش مبین
بس عمارت که بود خانۀ رنج که نگنجد به میان صد گنج
همچو آن بیخته خاک از خس و خار که زند آب بر آن ابر بهار
کف پا را نبود زان دردی پشت پا را نرسد زان گردی
ور سوی داوریت افتد رای به که با خود کنی ازبهر خدای
بت خود را بشکن خوار و ذلیل نامور شو به فتوت چو خلیل
بت تو نفس هوا پرور تست که به صد گونه خطا رهبر تست
بست کن بر همه کس خوان کرم بذل کن بر همه همیان درم
گر براهیمی اگر زردشتی روی در هم مکش از هم پشتی
باز کش پای ز آزار همه دست بگشای به ایثار همه
هرچه بدهی به کسی باز مجوی دل از اندیشۀ آن پاک بشوی
آنچه بخشند چه بسیار و چه کم نیست بر گشتی از آن طور کرم
طفل چون صا حب احسان گردد زود از داده پشبمان گردد
هر چه خندان بدهد نتواند که دگر گریه کنان بستاند
تا توانی مگشا جیب کسان منگر در هنر و عیب کسان
دل ازاندیشۀ آن داری دور دیده از دیدن آن سازی کور
بو که از چون تو نکو کرداری به دل کس نرسد آزاری (54)
بدینگونه دیده میشود که آیین فتوت و جوانمردی دارای هفتاد و یک و یا هفتاد و دو شرط بوده و در قرنهای اول و دوم هجری ، فتی و جوانمرد حقیقی به کسی گفته میشد که خصوصیات یاد شده را میداشت ، مگر امر مسلم آنست که آیین فتیان و جوانمردان در سدۀ سوم هجری به مرحلۀ پخته گی خود رسید و ازآن به بعد، رفته رفته در اشعار و نوشته های شاعران و نویسنده گان راه پیدا کرد ؛ چنانکه اگر ما شعر معروف حنظلۀ بادغیسی را به خاطر آوریم ، می بینیم که به روایت عروضی سمرقندی در جهار مقاله ، وی نخستین شاعریست که شجاعت و دلیری را از صفات برازندۀ مردی و مردانه گی دانسته و معتقد است که مرد آنست که مهتری و بزرگی را از کام شیر به جوید و به عزت و نعمت و جاه، دست ،یابد .
مهتری گربه کام شیردراست شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی (55 )
باری در سدۀ چهارم هجری واژه های فتی و فتوت کاملا با کلمه های شاطر و عیار از نگاه معنا هم مانند شد، و این کلمه ها در اکثر جایها به یک معنا به کار برده شد .
در نیمه های سدۀ جهارم هجری عیاران و جوانمردان و فتیان کوشش کردند تا روشها و آداب خود را متکی به آیین ها و روشهای مذهبی و دینی سازند و به آن تکیه گاه دینی، درست کنند ، ازاینروست که دسته ها و گروهای مختلفی پیدا شدند که هر یک از این گروه راه و روش خاص خود را دارا بودند .
از اواخرقرن چهارم هجری به بعد ، گروهی از ناجوانمردان و عیار نمایان با استفاده از این روش، خود را با لباس عیاران و فتیان آراسته و در زیر همین نام دست به آدمکشی ، دزدی و چپاولگری زدند و از هیچگونه ظلم و ستم در مورد هم نوعان خود دریغ نکردند .
در اوایل سدۀ پنجم هجری در شهرهای مختلف شام ،عدۀ از جوانمردان پیدا شدند که بعدها نام و لقب ( احداث ) را پیدا کردند و از آنوقت به بعد این کلمه نیز مترادف کلمه فتی و عیار به کار رفته است .
باید گفت که در عهد فرمانروایی سلجوقیان ، شاطران و عیاران و فتیان با مقاومت شدید ، روبرو شدند، و علتش همانا تجاوز و فتنه انگیزی مشتی ناجوانمرد بود و سرانجام جوانمردان و عیاران مجبور شدند تا اجتماعات و جلسه های خود را پنهانی انجام دهند و نامهای خود را تغییرداده و به نامهای گوناگونی پیوند دوستی را با دولت و خلافت فاطمیان مصر بسته نمایند . درین دوران ، صوفیان که در زمان گذشته با عیاران همکار وصمیمی بودند، با نا جوانمردان قطع رابطه کرده و از پیوند خود با آنها عار داشتند و تا اندازۀ کوشش به عمل آمد تا چهرۀ جوانمردان واقعی از نا جوانمردان شنا خته شود تاآنکه به اثر کوشش آنها ، نا جوانمردان به شکست روبرو شدند .
در سده های ششم و هفتم هجری در تمام شهرها کار جوانمردان واقعی و فتیان حقیقی رونق و جلال فراوانی پیدا کرد و روز به روز به تعداد آنها افزوده شده و قدرت شان روز افزون گردید ،تا آنکه کار ایشان به جایی رسید که مانند سده های چهارم در امور سیاسی و اقتصادی کشور ها نیز دخالت کردند ، و به همین دلیل است که نام این جوانمردان مردم دوست، در تاریخ خراسان زمین، ثبت و درج شده است
به روایت افغا نستان در مسیر تاریخ ، عیاران در برابر استیلای عرب اموی و عباسی و هم چنان در برابر هجوم چنگیزمغل ، مبارزات قهرمانانۀ انجام داده اند . در جنگهای مرغاب و غور و هرات همین عیاران و جوانمردان بودند که صد ها نفر در اردوی چنگیز خان ،شبا خون می زدند و اغتنام می کردند ، و بعد از آنکه چنگیز ،هرات را ویران کرد اشخاصی ،چون : فخر آهنگر ،رشید برجی ،اصیل معدل ،از نواحی غور و غرجستان تا مدت چهار سال برای مردم بینوا غله و آذوقه می آوردند و به مردم گرسنه تقسیم می نمودند .از مشاهیر روسای عیاران و جوانمردان در قرن هشتم ،ابوالعریان و درقرن دهم درهم بن نصر ، حامد بن عمر ،محمد بن هرمز و زنگالود ،و در قرن دهم ، احمد نیا ، و در قرن یازدهم امیر بو جعفر ناصر ، احمد بن طاهر ، اسحاق بن کاژ و لیث نوری و بومحمد منصور و غیره است .
از نیمه های سدۀ هفتم هجری به بعد ،دیده میشود ،که جنبه های اخلاقی و اجتماعی فتیان و جوانمردان بر جنبه های سیاسی آن زیاد شده میرود ،و اکثر جوانمردان را نه عیاران ، بلکه سپا هیان ، هنرمندان و صنعت کاران ،شهری تشکیل میدادند ، تا آنکه فتنه و شهر خواری و قتل عام مغول ، بیخ عیاری و عیاران و جوانمردان را بر کند و ،هم چنانکه تمام نهضت طلبان و وطن پرستان را به خاک و خون کشاند ، عیاران نیز سرکوب گردیدند .، اما باز هم در درون سپاه تیمور و دور وبرملوک کرت ، نشانه های از بقایای عیاران و جوانمردان دیده میشود .
بعد از شاهرخ میرزا در هرات و به ویژه در زمان سلطان حسین بایقرا ، ما به نامهای،مانند : یتیم ها ، نهنگ ها و مفردان بر میخور یم که داستانهای از حوادث و سرگذشت های آنها، درشبهای هرات رخ میداده است ،که اینگونه وقایع در کتاب بدایع الوقایع ،واصفی زیاد به چشم میخورد ، از آن جمله میتوان به پیکار های مفرد قلندر، با افرادی ،چون :علمدار و حیدر تیر گر و امیر خلیل و داستان،تاج النسب، که زنی عیار پیشۀ بود در شهر هرات ، و روبرو شدن پسر نقیب نیشاپوری با وی، و عاقبت کار ایشان ، اشاره کرد . (56)
از مطالب یاد شده که بگذریم ، بعدها دنبالۀ همان عیاران و جوانمردان در هر منطقه ، نام بخصوصی پیدا کرد ،چنانچه در کابل و هرات به نام ( کاکه )،در قندهاربه نام ، ( شه حوان )،و در ایران ،به نام ،( داش و لوطی ) و در سمرقند و بخارا ،به نام، ( آلوفته ) یاد شد، که هریک از گروه های یاد شده دارای اوصاف ، شرایط و خصوصیات ، جداگانۀ بودند ،که بعد ها در بارۀ آنها بحث مفصل خواهیم کرد .
![]()
قسمت هفتم
صفات عیاران و جوانمردان
من مردی ناداشت و عیار پیشه ام،اگرنانی یابم، بخورم ، وگر نه ، میگردم و خدمت عیاران جوانمرد میکنم ، کاری اگرمیکنم، برای نام میکنم ، نه ازبرای نان ، واین کارکه میکنم از برای آن میکنم ، که مرا نامی باشد .
( سمک عیا ر )
دربخشهای قبلی یاد کردم، که آیین فتوت از نگاه مولانا واعظ کاشفی هفتاد و یک شرط ، واز نگاه فریدالدین عطار نیشاپوری ، هفتاد و دو شرط است ، که این صفات و خصوصیات در بین عیاران و فتییان مشترک است ؛ و حال می بینیم که در داستان (سمک عیار) که در پیشگفتار، این داستان را معرفی کردیم ،آیین عیاری و جوانمردی از چه قرار است .
در داستان ( سمک عیار ) نیز آیین عیاری و جوانمردی دارای هفتاد و دو شرط است . درین داستان که به نثری ساده و زیبا و دلکش نوشته شده ،درین زمینه ، چنین می خوانیم : « حد جوانمردی از حد افزون است ، اما آنچه فزونتر است ،هفتاد و دو طرف دارد ، واز آن دو را اختیار کرده اند : یکی نان دادن و دوم راز پوشیدن . » ۱
چون بحث ما در زمینۀ عیاران و جوانمردان است ، درین بخش میکوشیم ، تا آنچه را که بر یک عیار و جوانمرد ، ضروری ، است بر شمرده و صفات برازندۀ این گروه مردمدار را روشن سازیم .
بر عیار لازم است ، تا آنچه را که می گوید انجام دهد و درگفتار خود ثابت قدم باشد ؛ چون اصل جوانمردی همان است . در کتاب قابوسنامه تالیف کیکاووس بن وشمگیر آمده است که، روزی گروهی از عیاران قهستان گرد هم نشسته بودند ، مردی از در درآمد و گفت : من فرستادۀ عیاران مرو هستم ،
و آنها سؤالی دارند به اینگونه که جوانمردی چیست و جوانمرد کیست ، و میان جوانمردی و نا جوانمردی فرق از چه قرار است ؟ مردی عیار پیشه، به نام فضل همدانی گفت : « اصل جوانمردی آنست که ،هر چه بگویی، بکنی و میان جوانمردی و ناجوانمردی فرق آنست که صبر کنی .» ۲
از نگاه نویسندۀ قابوسنامه که یک بخش مفصل کتاب خویش را در بارۀ راه و روش عیاران و جوانمردان اختصاص داده است ، و بدون شک در تاریخ ادب فارسی دری نخستین پژوهشگری است که با دید ژرف به این آیین نگریسته است ، صبر و حوصله نیز یکی دیگر از خواص و عادات عیاران و جوانمردان است . امیر عنصرالمعا نی کیکا ووس در جایی دیکر همین کتابش باز هم شرط جوانمردی را در سه مطلب میداند : یکی انجام دادن آنچه را که ادعا میکنی. دو دیگر، راستی و راستکاری ؛ و سوم ، صبرو شکیبایی ، آنجا که میخوانیم : « اصل جوانمردی که بدان تعلق دارد ، از سه چیز است : اول ، آنکه هر چه گویی ، بکنی. دوم ، آنکه راستی را خلاف نکنی . سوم ، آنکه شکیبایی را کار بندی؛ از بهر آنکه هر صفت که به جوانمردی تعلق دارد، برابر این سه چیز است . » ۳
و عطار نیز به همین گفته های یاد شده معتقد است و در فتوت نامۀ منظوم خویش، برد وباری و شکیبایی را اصل فتوت و جوانمردی میداند :
فتوت ای برادر برد باریست نه گرمی و ستیزه ، بلکه زاریست(۴ )
و در دفتر چهارم هفت اورنگ جامی ، نیز به این صفت عیاران تاکید گردیده و عارف جام ،حکایتی زیبا از صبر وشکیبایی ،عیاران روزکارش در همین زمینه دارد ،بد ینگونه:
شحنـــــــۀ گفـــــــت که عیاری را مانده در حبـــــس گرفتـــــاری را
بند بر پای بــــــــــــــرون آوردند بر سر جمــــــــــع سیاست کردند
شد ز بس چوب چو انگشت سیاه لیک بر نامـــد ازو شـــــــعله و آه
رخت از آن ورطه چو آورد برون پیــــــش یاران ز دهان کرد برون
درم ســـــــــیم به چنــــــــدین پاره بلـــــــکه ماهی شـده چند استاره
محرمی کرد سوالش کاین چیست بدر کامل شده چون پروین چیست
گفــت ، جا داشت بر آن محفل بیم زیر دندان من این درهـــــــم سیم
در صـــــف جمع مهی حاضر بود که بدو چشــــــــــــم دلم ناظر بود
پیش وی با همه بی باکی خویش شرمم آمد ز جــــزع ناکی خویش
اندران واقعه، خنـــــــدان خندان بسکه در صــــــــبر فشردم دندان
زیر دندان درمم جــــــــو جو شد سکۀ درهـــــــــــــم صبرم نو شد
زد رقــــــــــــم سکۀ نو بر کارم که به صبر اندر یک دینـــــــــــارم
چون نهم نامۀ دوران معــــــیار سرخ رویی رسدم زین دینار (۵ )
جامی در پایان این حکایت از صبر و حوصله داری سخن میراند و معتقد است که صبر و حوصله ، اگر چه تلخ است ، مگرثمره و میوۀ شیرین دارد :
صبر اگرچند که زهر آیین است عا قبت همچو شکر شیرین است
مکن از تلخی آن زهر خروش کاخر کار شود چشمۀ نوش(۶)
آنجه را که میتوان از حکایت مولانا جامی، نتیجه گیری کرد؛ آنست که نخست مولانا بر وجود عیاران به حیث جماعتی ازمردم اشا ره نموده و از طرف دیگر ، این حکایت نشاندهندۀ آنست که دولت ها و حکومت های استبدادی همیشه در طول روزگاران با عیاران و جوانمردان میانۀ خوبی نداشتند ، و اگر عیاری به دست شحنۀ می افتاد ، از دست مزدوران خلیفۀ روزگار مجازات میشد . از سوی دیکر عیاران و جوانمردان اگر مجازات هم میشدند ،راز خود را افشا نمیکردند ،به این معنا که راز داری و نگهداری اسراردرون حلقۀ یاران و همکاران از جملۀ آیین نیک عیاران و جوانمردان بشمار می آمد .
در داستان( سمک عیار ) دراین زمینه آمده است که ( سمک) به حیث قهرمان این اثر با ( خورشید شاه ) و استاد ش ، ( شغال پیل زور) به خانۀ ( روح افزا ) مطرب که زنی است عیار پیشه ، میروند ، و در هنگام ملاقات از وی می پرسند که از جوانمردی چه داری ؟ روح افزا مطرب میگوید که : « از جوانمردی امانت داری به کمال دارم ، که اگر کسی را کار افتد و به حاجت آرد، من جان پیش او سپرکنم و منت بر جان دارم و بدو،یار باشم واگرکسی به زینهار من آید به جان از دست ندهم ، تا جانم باشد، و هر گز راز کسی با کسی نگویم و سرّ او را آشکارا نکنم ؛ مردی و جوانمردی این را دانم . » ۷
باید گفت که عیاران و جوانمردان دراین صفت تا به این درجه وفا دار و پایبند بودند که تا سرحد مرگ یاران و دوستان خود را به دشمنان شان معرفی نمیکردند . درین زمینه بازهم در( داستان سمک ) آمده است که (سمک عیار ) مجروح ،شده و جراحی را که ( زرند ) نام دارد به جهت تداویش می آورند . سمک از زرند جراح میخواهد که رازش را فاش نکند و مخفیگاه او را به دشمن نشان ندهد . از این واقعه چند روز سپری میشود ،دستگاه دشمن به زرند جراح شک کرده و او را اسیروشکنجه میکند، تا جای سمک عیار را به ایشان بگوید .، زرند جراح که به سمک قول داده است، به خود چنین میگوید : « ای تن ، ترا بیش از چوب نخواهند زدن . مردی کن و خود را به دست چوب باز ده و این راز آشکار مکن ،که نامردی باشد از برای صد چوب یا هزار چوب ، مردی را باز دادن .، زنهار راز نگاه دار،و اگرخود ترا به زخم چوب بکشند ؛ به زخم چوب ، مردن به باشد ، از خیانت کار فرمودن و مردی به جان در بازیدن ، خاصه ؛ چون سمک مردی . این به گفت و تن در چوب داد. جلاد او را چوب میزد تا چندان چوب زد که هفت اندام وی پاره پاره شد و خون روانه گشت و زرند به هیچگونه اقرار نکرد و به روی نیاورد . » ۸
وعطار نیزدر( اسرار نامۀ ) خویش که در حقیقت رموز اسرار است، به این صفت عیاران و جوانمردان اشاره میکند و دراین مورد ،چه شایسته مثالی آورده است :
بگــــــــــــویم با تو گر نیکو نیوشی یکی کم گفتن است و نه خموشی
ز خاموشی است بر دست شهان باز که بلبل در قفــــــــس ماند ز آواز
جوانمــــــردا سخن در پرده مــــیدار که با هر دون نشاید گفت اسرار(۹)
به عقیدۀ شمس الدین محمد آملی ، پوشیدن اسرار دیگران در نزد فتیان و جوانمردان رکن دوم آیین جوانمردی است :
« وازخصایص ایشان مبالغت است در کتمان اسرار و حفظ آن از اغیار ، و تا اگریکی را به شمشیر تهدید کنند و به انواع ضرب رنجانند ، افشأ اسرار از او نیاید ، جه در حدیث آمده است که : « افشا الاسرارلیس من سنن الاحرار» .
نقل است که چون امام حسن را زهر دادند و زهر بر حسن بن علی – علیه السلام – اثر کرد ، امام حسین – علیه السلام – گفت : ای برادر ما را خبرکن که این معاملت با تو کی کرد ؟ حسن – علیه السلام – فرمود : در چنین حالت از من افشأ سّر و غمازی پسندیده نباشد . (۱۰ )
عباران را عقیده بر آنست که چون با کسی نیکویی کنی ، مزد نگیری ؛ چرا که بر نیکویی ، مزد گرفتن از آیین جوانمردی به دور است . محمد عوفی در کتاب جوامع الحکایات ، به روایت کتاب ملح النوادر، آورده است که ، سلیمان نامی که از جملۀ عیار پیشه گان بوده است ، یک شب با دوستان و یاران خود قصد کار کردند و خواستند که بر سرای ، صرافی زنند و مال او ببرند . از اتفاق یکی به نزدیک آن خانه وفات کرده بود ، و جملۀ همسایگان بیدار بودند . آنها نومید شدند و نتوانستند که به هدف برسند . یاران سلیمان ، گفتند : که ما را اجازه ده تا بر سر راه نشینیم ، مگر کسی از راه بگذ رد و مال او بستانیم . سلیمان ، گفت : بروید ، مگر متوجه باشید که تعرض غرض نکنید و کسی را مجروح نسازید ، که این کار بد دلان است . یاران او بر سر راه ایستادند و دیدند که جوانی پاکیزه با لباسی فاخر بر ایشان بگذشت و سلام کرد. یکی از ایشان سلام را علیک گفت و دیگران قصد او کردند ، تا جامۀ او بستانند . سلیمان ، گفت : چه می کنید ؟ گفتند که جامۀ او را بگیریم .، تا مگر نقدی باشد . گفت :آخر او شما را سلام گفت ، ومراد او از سلام دادن آ ن بوده است که از شما سلامتی یابد و این از جوانمردی به دور است ،او را تعرض رسانیدن . یاران او گفتند که دست از او بر داریم ، که برود . سلیمان ، گفت : نباید که بر دست دیگران افتد ؛ پس در حال سه کس از یاران خویش را فرمود تا درخدمت آن جوان پاکیزه روی ، برفتند ؛ وچون جوان را به خانه اش رسا نیدند، آن جوان به ایشان قدری سیم بداد ، آنها پیش سلیمان آمدند و گفتند که ما را قدری سیم داده است . سلیمان گفت : « سیم او قبول کردن بد تر از آنست ، که جامه از او ستدن ؛ از بهر آنکه بر نیکویی مزد گرفتن با معاملات ارباب فتوت و مروت نسبت ندارد ، و همین سا عت باید که این سیم ، باز برید و به وی رسانید . ایشان گفتند : که خانۀ او دور است و همین ساعت صبح به دمد و ما فضیحت شویم . گفت : به صبح فضیحت شویم ، به که به لئوم فضیحت گردیم ؛ پس همانجا به ایستاد تا که آن سیم ببردند و به جوان تسلیم کردند » ۱۱
به اینکونه دیده میشود که عیاران و جوانمردان ، نام نیک را بهتر از زر و گوهر میدانستند ، و برای بدست آوردن نا م نیک خود تمام دشواریها و ناگواریهای زنده گی را تحمل کرده ، و تمام تلاش و کوشش آنان ، آن بوده است که نام خود را حفظ ، کنند . چنانکه این خصوصیات را میتوان در وجود تمام قهرمانان مردمی ؛ چون : ابو مسلم خراسانی ، سنباد ، حمزه فرزند آذرک سیستا نی ، استاد سیس بادغیسی ، برازبنده ، سعید جولاه ، حصین بن رقاد ، ابن مقفع و به ویژه یعقوب لیث صفاری که نمایندۀ برجستۀ عیاران و جوانمردان است ، مشاهده کرد .
در داستان ( سمک عیار) ما به نامهای ؛ چون خورشید شاه ،فرخ روز ، شغال پیل زور ، سرخ کافر ، گیتی فروز ، کانون عیار ، و دیگران بر میخوریم که آنها نام نیک خود را به تمام دارایی و ثروت ، شاهان و فرمانروایان ،سودا نکرده و به هیچ چیز دنیا فریفته نشدند ، و به همین دلیل است که ( سمک ) خود را ناداشت میخواند و به خورشید شاه که میخواهد ، برایش ، حکومتی به دهد ؛ چنین میگوید : « من مرد ناداشت ام ، مرا به اقطاع و ولایت چه کار ؟ » ۱۲؛ و باز در جای دیگر از زبان سمک می شنویم که میگوید : « من مرد ناداشت و عیار پیشه ام اگر نانی یابم بخورم و اگر نه میگردم و خدمت عیاران جوانمرد میکنم ، کاری اگر میکنم برای نام میکنم ، نه برای نان ؛ و این کار که میکنم از برای آن میکنم که مرا نامی باشد » ۱۳
در شاهنا مۀ فردوسی ، می بینیم ، که رستم به حیث قهرمان ملت آریانا در جستجوی نام نیک است ، و مرگ را از بد نامی بهتر میداند .
به نام نیکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرک راست (۱۴)
و جایی دیگر از زبان فردوسی در همین زمینه ، چنین می شنویم :
مرا مرگ بهتر از آن زنده گی که سالار باشم کنم بنده گی (۱۵)
و در این مورد از زبان پلنگ که شیردرنده ، مخاطب اوست ، چه مثالی شا یسته، آورده است :
یکی داستان زد برین بر پلنگ چو با شیر جنگ آورش خواست جنگ
به نام ار بریزی مرا گفت خون به از زنده گانی به جنک اندرون ( ۱۶ )
و این است جواب رستم برای اسفندیار رویین تن ، پور گشتاسپ بلخی که آمده است ، تا دستهای رستم را بسته نماید،و به نزد پدرش ، گشتاسپ ببرد :
مرا سر نهان گر شود زیر سنگ ازآن به که نامم بر آید به ننگ (۱۷ )
و اما از نظرمعروف کروخی ، به روایت واعظ کاشفی ؛ صوفیان را سه نشان است ؛ چون : « وفای بی خلاف ، مدح بی چشم داشت پاداش، و بخشیدن بی سؤال » ۱۸
در هفت اورنگ مولانا جامی آمده است که ؛ مردی تازی نژاد در بادِیۀ می زیست ، از قضا روزگار ، گروهی بازرگان به آن بادیه رسیدند . این مرد در خانه اش از آنها به گرمی پذیرایی کرد و هرچه داشت در خدمت آنها گذاشت ، و خود به انجام کاری به دورها رفت .
بازرگانان که سخاوت و جوانمردی مرد عرب را دیدند ، از روی میل و علاقۀ خویش ، بدرۀ زر برای زنش دادند و پی کار خود رفتند . پس از چندی مرد عرب به خانه اش آمد، و زنش موضوع را با او در میان گذاشت . جوانمرد ، زر را گرفته و به دنبال کاروان رفت و بازرگانان ر