زندگی

رنسانس و سه انقلاب فکری

 

فرید سیاوش

 نوزایی یا رنسانس(Renaissance) جنبش فرهنگی مهمی بود که آغازگر دورانی از انقلاب‌های علمی و اصلاحات مذهبی و تغییرات هنری در اروپا شد. عصر نوزایی دوران گذار بین سده‌های میانه و دوران جدید است. معمولا شروع دوره نوزایی را در قرن چهاردهم در شمال ایتالیا می‌دانند. این جنبش در قرن پانزدهم شمال اروپا را نیز فراگرفت.

دانش و هنر پیشرفتهای عظیمی در ایتالیای سدهٔ پانزدهم و شانزدهم بوجود آوردند. این احیای فرهنگی به رِنسانس (نوزایی) مشهور شده است. دانشمندان، سرایندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام از میراث اصیل روم و یونان با دیدگانی تازه‌تر به جهان می‌نگریستند. نقاش‌ها به مطالعهٔ کالبد انسان پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیو‌هٔ واقع‌گرایانه‌ای نقاشی می‌کردند. فرمانروایان ساختمان‌ها و کارهای بزرگ هنری را سفارش دادند. این عقاید تازه بزودی در سراسر اروپا گسترش یافت.

سه انقلاب فکری پایه هایی اساسی عصر رنسانس را تشکیل میدهند:

1-     انقلاب فکری کوپرنیک

2-     انقلاب فکری گالیله

3-     انقلاب فکری دکارت

 1-   انقلاب فکری کو پرنیک:

 کوپرنیک نظریه زمین مرکزی را مردود شمرد و بجای زمین ، خورشید محوری یا خورشید مرکز را قرارداد. بااین نظر زمین دیگر مرکز جهان و انسان نیز دیگر اشرف مخلوقات نبود. این نخستین بحران وجدان انسان غربی بود. زیرا انسان موجودی بود در کیهان بیکران.

نظریه خورشید محوری، انقلاب فکری بزرگی بود زیرا هم با اصول پذیرفته شده نجوم بطلمیوسی در تعارض بود و هم با نص کتاب مقدس. در سال ۱۵۱۴ کوپرنیک دست‌ نوشته کوتاهی را بین دوستان خود توزیع کرد که در آن دیدگاه‌هایش را درباره فرضیه خورشید مرکزی به اختصار بیان کرده بود.

نوشته کوتاه کوپرنیک با استقبال زیادی روبرو شد و او را در جمع دانشمندان اروپایی نام‌آور گردانید اما کوپرنیک هنوز نظریه‌اش را قابل عرضه در محافل علمی نمیدانست و سال‌های بعد را صرف تحقیقات دقیق و جمع‌آوری شواهد و مدارک کرد تا به آن اعتبار بیشتری بخشد.

در سال ۱۵۳۳ شهرت کوپرنیک به جایی رسیده بود که آلبرت ویدمانشتات منشی پاپ کلمنت هفتم یک رشته سخنرانی درباره نظریه او برای پاپ و گروهی از کاردینال‌ها در واتیکان ترتیب داد. در ۱۵۳۶ که تحقیقات کوپرنیک به اتمام رسید دیگر در اروپا دانشمندی نبود که درباره نظریه انقلابی او چیزی نشنیده باشد و بسیاری در گوشه و کنار قاره خواستار انتشار آن بودند. او حتی در کلیسا نیز حامیان پرنفوذی داشت؛ کاردینال نیکلاس فون شونبرگ در نامه‌ای خطاب به کوپرنیک نوشت: ... ای مرد فاضل امیدوارم که تقاضای مرا بیجا ندانی ولی مؤکداً از تو استدعا می‌کنم که کشف خود در باب کائنات را در معرض قضاوت دیگر نخبگان جهان قرار دهی و ضمنا در اولین فرصت ممکن شرحی از نظریه خود را همراه با جداول و هرچه که به آن مربوط است برای من ا رسال داری... این نامه تشویق‌آمیز اگر چه برای کوپرنیک بسیار ارزشمند بود ولی کافی نبود تا او را به انتشار نظریه انقلابی‌اش متقاعد کند.

وی همچنان به تکمیل تحقیقات خود ادامه داد تا سال ۱۵۳۹ که با ریاضیدانی به نام گئورگ یواخیم رتیکوس آشنا گردید و او را به شاگردی پذیرفت. این دو با هم نظریه جدید را مطالعه کردند. پس از دو سال رتیکوس با استفاده از اصول تئوری کوپرنیک کتاب ناراتیو پریما را درباره حرکت زمین نوشت و در ۱۵۴۲ به نام کوپرنیک بخشی از پژوهش او در مثلثات را منتشر کرد. در برابر اصرار شدید رتیکوس بالاخره کوپرنیک پذیرفت که شرح کاملی درباره نظریه خود فراهم کند و آن را به نورنبرگ بفرستد تا با نظارت او به چاپ رسد. سرانجام کتاب در ۱۵۴۳ منتشر شد.

2-   انقلاب فکری گالیله:

در عصر رنسانس دومین انقلاب فکری را گالیله کرد که فزیک را مستقل از الهیات ساخت شاخص ترین متفکر رنسانس گالیله است. گالیله مفهومی تازه از حقیقت یعنی طبعیت را اعلام کرد که بنیاد های تعالیم کلیسا را متزلزل کرد. گالیله می گفت : حقیقت طبعیت همواره در برابر چشم های ماست. این حقیقت چیزی نیست که یک بار به انبیای  بنی اسرائیل و حضرت مسیح وحی شده باشد. حقیقت  طبعیت همواره در برابر چشمان ماست. اما برای فهم این حقیقت باید با زبان ریاضی آشنا بود. زبان این حقیقت اشکال هندسی یعنی دایره  و بیضوی و مثلث و امثالهم است.که در کتاب مقدس سخنی از ریاضی و هندسه به میان نیامده است. گالیله علم فزیک را سکولار کرد و آن را از الهیات مستقل دانست. تکیه گاه علم فزیک از آن پس خرد انسان بود.

گالیله قانون آونگ را کشف کرده بود قانون آونگ گالیله امروزه همچنان در امور گوناگون به کار می‌‌رود مثلاٌ‌ برای اندازه گیری حرکات ستارگان و یا مهار روند کار ساعتها از این قانون استفاده می‌کنند آزمایشهای او در باره آونگ آغاز فیزیک دینامیک جدید بود واکنشی که قوانین حرکت و نیروهایی را که باعث حرکت می‌‌شوند در بر می‌‌گیرد گالیله در سال ۱۵۸۸ در دانشگاه پیزا مدرک دکتری(استادی) گرفت و در همانجا برای تدریس ریاضیات باقی ماند.

گالیلئو گالیله  در ۲۵ سالگی دومین کشف بزرگ علمی خود را به انجام رسانید کشفی که باعث از بین رفتن یک نظریه به جا مانده دو هزار ساله شد و دشمنان زیادی برایش افرید در دوران گالیله بخش بسیاری از علوم بر اساس فرضیه‌های فیلسوف بزرگ یونانی ارسطو که در قرن ۴ پیش از میلاد می‌‌زیست بنا شده بود اثر او به عنوان مرجع و سرچشمه تمامی علوم به شمار می‌‌آمد هر کس که به یکی از قانونها و قواعد ارسطو شک می‌‌کرد انسان کامل و عاقلی به شمار نمی‌آمد یکی از قواعدی که ارسطو بیان کرده بود این ادعا بود که اجسام سنگین تندتر از اجسام سبک سقوط می‌کنند گالیله ادعا می‌‌کرد که این قاعده اشتباه است به طوری که می‌‌گویند او برای اثبات این خطا از استادان هم دانشگاهی خود دعوت به عمل آورد تا به همراه او به بالاترین طبقه برج مایل پیزا بروند گالیله دو گلوله توپ یکی به وزن ۵ کیلو و دیگری به وزن نیم کیلو با خود برداشت و از فراز برج پیزا هر دو گلوله را به طور همزمان به پایین رها کرد در کمال شگفتی تمام حاضران در صحنه مشاهده کردند که هر دو گلوله به طور همزمان به زمین رسیدند گالیله به این ترتیب یک قانون فیزیکی مهم را کشف کرد(سرعت سقوط اجسام به وزن آنها بستگی ندارد).

بعدها این اصل که به قانون "سقوط آزاد" یا "اصل هم ارزی" معروف شد، اساس فیزیک مدرن را بنا نهاد. آلبرت اینشتین، تئوری معروف خود "نسبیت عام" را بر پایه درستی همین اصل نگاشته است.  

  گالیله همچنان موفق به ساختن یک نوع دوربین گردید ولی این دستگاه قدرت زیادی نداشت اما مطلب مهم این بود که اصل اختراع کشف شده بود و ساختن دوربین قوی تر فقط کار فنی بود. این دوربین به رئیس حکومت ونیز تقدیم شد و در کنار ناقوس سن مارک گذاشته شد سناتورها و تجار ثروتمند در پشت دوربین قرار گرفتند و همگی دچار حیرت و تعجب شدند چون آنها خروج مؤمنین را از کلیسای مجاور و کشتیهایی را که در دورترین نقاط افق در حرکت بودند مشاهده نمودند ولی گالیله فوراٌ دوربین را به طرف آسمان متوجه ساخت مشاهده مناظری که تا آن زمان هیچ چشمی قادر به تماشای آن نبود شور و شعفی فراوان در گالیله به وجود آورد گالیله مشاهده نمود که ماه بر خلاف گفته ارسطو که آن را کره‌ای صاف و صیقلی می‌‌دانست پوشیده از کوه ها و دره هایی است که نور خورشید برجستگی های آنها را مشخص تر می‌‌سازد به علاوه ملاحظه نمود که چهار قمر کوچک به دور سیاره مشتری در حرکت هستند و بالاخره لکه‌های خورشید را به چشم دید دانشمند بزرگ در سال ۱۶۱۰ تمام این نتایج را در جزوه‌ای به نام کتاب قاصد آسمان انتشار داد که موجب تحسین و تمجید بسیار گشت ولی انتشار کتاب قاصد آسمان فقط تحسین و تمجید همراه نداشت بلکه جمعی از مردم بر او اعتراض کردند و از او می‌‌پرسیدند چرا تعداد سیارات را ۷ نمی‌داند و حال آنکه تعداد فلزات ۷ است و شمعدان معبد ۷ شاخه دارد ودر کله آدمی ۷ سوراخ موجود است گالیله در جواب تمام سؤالات فقط گفت با چشم خود در دوربین نگاه کنید تا از شما رفع اشتباه شود.

مشاهدات و پژوهشهای گالیله او را به این وادی رهنمون شدند که فرضیه‌های علمی را که بر اساس آنها زمین در مرکزیت عالم قرار داشت و خورشید و ستارگان به دور آن می‌‌گشتند مردود می‌‌شمرد. نزدیک به نیم قرن پیش از آن کوپرنیک اثر بزرگ خود را که طی آن ثابت کرد خورشید در مرکز دستگاه ستاره‌ای ما ست و زمین و سیاره ها به دور آن می‌‌گردند- در معرض اذهان عموم قرار داده بود.

         3-   انقلاب فکری دکارت:

سومین انقلاب فکری را دکارت براه انداخت، دکارت عقل بشر را  بجای کتاب مقدس و سنت پاپ و کلیسا و فرمانروا قرار داد. با این کار دکارت سوژه آفرید.

 در اروپای غربی فلسفه دکارت خرافات را از میان برداشت و عصر اندیشه های روشن و متمایز آغاز گشت. دیگر همه چیز را با محک عقل می سنجدیدند حتی محتویات کتاب مقدس انجیل را عصر ایمان جایش را به عصر خرد  داد. روشن دکارت برای پژوهش طبعیت روش قیاسی و استنتاجی بود.

نیوتن منحیث وارث دستاورد های گالیله و کپلر(رصد خانه) پا به عرصه میگذارد، قانون گالیله در خصوص سقوط آزاد اجسام و قوانین کپلر را در قانون جاذبه عمومی یگانه کرد، روش نیوتن روش تحلیلی و استقراری بود.

در دوران دکارت، بزرگترين مانع در برابر مردم عادي براي فکر کردن، خرافات تحميل شده از طرف کليسا بود، که مگر آنکه کسي همه صفحات فلسفه هاي قرون وسطي را نياموخته باشد، نميتواند برروي سؤالات فلسفي بيانديشد.  در نتيجه، مردم نياز داشتند که ياد بگيرند که درباره اين ستونهاي جهل شک کنند، قبل از آنکه تفکر فلسفي جديدي را برپا کنند.  اين هدفي است که  کتاب تأمل انديشمندانه درباره فلسفه اولي Meditations of First Philosophy  دکارت در برابر خود قرار داده است.

شکاکيون به شک و ترديد معروف بودند، و همه ميدانستند که تفکر و انديشه آنها، نميتوانست فلسفه مثبتي براي زندگي "مطمئن" به بار آورد. از سوي ديگر، جستجو براي يقين، مترادف با قبول اصول منظم کليسا،  و فلاسفه اش يعني فلاسفه اسکولاستيک بود.  معهذا، دکارت، *شک براي يقين*،  که براي عموم هم گيرا بود را، ترويج ميکرد، و در نتيجه آن، مباني تقسيم بندي روحاني متخصص و فرد عادي لائيک نيز به لرزه ميافتاد.او مينويسد:

"نه آنکه من شکاکيون را تقليد کنم، که شک را بخاطر خود شک انجام ميدهند، و هميشه ميخواهند که بي تصميم باقي بمانند، بالعکس، هدف من رسيدن به يقين بود، و کنار زدن زمين و شن روان،  تا که به تخته سنگ يا خاک رس برسم ."

بنابراين، نوع شک دکارت، توان آنرا داشت که عمومي تر شود، در مقايسه با شک شکاکيون،  که اساسأ براي عده اي روشنفکر ميتوانست جذابيت داشته باشد.  دکارت بسيار محتاط است،  تا که قواعد رفتاري و اخلاقي را قبل از تأمل انديشمندانهmediations معين کند.  همه راهنما هاي لازم براي فرد لائيک،  براي چنين راه پيمائي فلسفي مهم هستند، تا که از سرگرداني  اجتناب شود. با پيش فرض اين شرايط اوليه در کتاب بحث درباره متد است که وي حرکت مورد نظرش را در کتاب  تأمل انديشمندانه درباره فلسفه اولي Meditations of First Philosophy توصيف ميکند.

در کتاب تأمل انديشمندانه،  ابتدا وي درباره حواس شک ميکند.  اما حرکت مهم وي، در Meditation دوم است، که شک کردن به خدا است، "آيا خدائي وجود دارد...؟" و حتي شک ميکند که آيا خدا فريب دهنده است، وقتي مينويسد "...من بايستي آزمايش کنم که آيا خدا وجود دارد، و اگر هست، اينکه آيا ميتواند فريبکار باشد يا نه."

 در عصري که دکارت در آن زندگي ميکرد، اين بزرگترين گناه بود که به وجود خدا شک شود، تا چه رسد به آنکه درباره خدا بمثابه فريبکار فکر شود.  فرانسيس بيکن، پدر امپريسيسم و هم دوره دکارت، کار را براي خود آسان کرده بود،  با گفتن آنکه فلسفه بايستي فقط بر روي استدلال تکيه کند، در صورتيکه الهيات از طريق اعتقاد قابل شناخت است، و به اينصورت بيکن از رودرروئي با کليسا اجتناب کرده بود.  در مقايسه، دکارت، از سوي ديگر، هدف خود را دقيقأ بر روي ممنوع ترين شک جامعه خود ميگذارد، يعني براي جامعه، انديشه مستقل را بروشني در برابر عموم به نمايش ميگذارد.  بسياري از منقدان، به نتيجه گيري خدامنشانه دکارت درباره اعتقاد،  و نيز به عملکرد و کوشش هاي وي براي سازش کليسا و علم اشاره ميکنند، و این ها را بعنوان دليل بر نا صادق بودن دکارت در حرکت بالا در رابطه با شک در وجود خدا ميدانند.  چه منقدين درست گويند و چه نه، و صرفنظر از نتيجه گيري خود دکارت از بحثي که طرح کرده است، و با اينکه درک خودش اساسأ محافظه کارانه بوده  است، ، اين واقعيت غير قابل انکار است که برخورد دکارت در شک و حتي مشاهده خدا بعنوان يک فريبکار، اعتقادات مذهبي زمان خود را بطور جدي تهديد و به لرزه درآورده است.  وقتي عامه مردم چنين برخوردي با خدا را جائز بشمارند، عملأ اين حرکت ميتواند به کفر انجامد، صرفنظر از آنکه جواب هاي مقابل بحث اوليه هر قدر هم قانع کننده باشند.  در واقع اين طرح فکري، دقيقأ نطفه انقلاب دکارتي بود، گرچه اين تحول از طريق شايد يک محافظه کار آغاز شد، يعني خود شخص دکارت! جرئت به شک درباره اعتقادات غالب در جامعه، همانقدر براي تشويق انديشه مستقل لازم بود، که برسميت شناختن برابري ظرفيت استدلال در انسانها.

منابع:

  1. تاریخ فلسفه غرب، صفحه 175-173

  2. سیر حکمت در اروپا، صفحه 157-149
  3. تاریخ فلسفه کاپلستون، جلد 4
  4. رنسانس، جمیز آلوریک، رویداد های مهم در تاریخ رنسانس.

  5. دانشنامه رشد، رنسانس

  6. رنه دکارت، تأمل انديشمندانه درباره فلسفه اولي،  متن انگليسي،  DPW، ص 66

  7. همانجا، ص 78