![]()
محرّک نخستین در نگاه ارسطو

داكترسید حسن اخلاق
1. درآمد:
چنانکه رافائل در نقاشی مشهوراش به تصویر کشیده بود نگاه ارسطو معطوف به زمین یا طبیعت( فیزیک) بودکه دیگر معنای فوزیس پیشا سقراطی راهم در خود نداشت واین نه تنها از سر نوعی تصادف بود که کتاب مابعدالطبیعه او پس از طبیعیات وی قرار گرفت که نوعی سّر نیز در این امر وجود داشت؛ سّری که دریافت آن ، بنیاد اندیشه ارسطو را آشکار می سازد؛ اینکه وی از توجه به فیزیک، به حرکت واز آن ، به محرک بلامتحرک اولی راه می برد واز همین جا سپس خدای مسیحیت قرون وسطی سر بر می کشد و... طرح این خدا نه برای تبیین هستی بلکه جهت تبیین هستنده های فیزیکی متحرک است و وجودش نه از سر نوعی هستی شناسی فلسفی محض بلکه از روی نوعی ضرورت منطقی جهت تبیین نوع نگاه ارسطویی به طبیعت بر می خیزد.
بنابراین بناگریز بحث از خدا/خدایان ارسطویی، از طبیعت شناسی ارسطو شروع می گردد و با تبیین وتشریح جهان فیزیکی به پایان می رسد.در فلسفه ارسطورویکرد به پدیده های عینی جهان پییرامونی وموجودات محسوس بیش از هر چیزی به چشم می خوردشعار همیشگی او « پرستاری پدیده ها»titthenai ta phainomena ست.اينبرجست ترین ویژگی روش اندیشه فلسفی اوست.( شرف،1377، ص چهل ویک).ولی نباید هیچگاه از یاد برد که فیزیک ارسطو ، که به محرک اولی راه می نماید،بیش از هر قسمت دیگر از اندیشه وی در دنیای امروز نا موجه می نماید.احتمالا این جمله تئودور گمپرتس، رساترین بیان ذر این مورد است:
" تعالیم ارسطو درباره طبیعت یکی از فصل های مایوس کننده تاریخ علم است و نشان می دهد که چگونه نابغه ای بزرگ به مسائلی می پردازد که به هیچ وجه توانایی بر آمدن از عهده آنها ندارد . نکته عجیب اینجاست که نه تنها نقایص ذهن ارسطو بلکه مزایای آن نیز مانع از چیرگی او بر این مسائل بودند . این بار فیلسوف افلاطونی و طبیب با یکدیگر در نبرد نیستند ، بلکه دست به دست هم داده اند تا علم را از پیشرفت باز دارند ." (گمپرتس ،1375 ، ص1331)
ارسطو فلسفه های نظری را به سه گونه تقسیم میکند:طبیعی ، ریاضی و الهی . دانش طبیعی ، دانش نظری است ، زیر با چیزهایی سر وکار دارد که از یک سو ، مبدا حرکت و سکون را در خود دارند . و از سوی دیگر ، جدا از ماده نیستند . ریاضیات نیز دانشی نظری است که برخی شاخه های آن با چیزهای نامتحرک ، اما آمیخته با ماده سر وکار دارند . موضوع هر دو دانش اوسیاها یا جوهرهای مادی است . اما در کنار جوهرهای مادی ، جوهری هم جاویدان یا سرمدی ، نا متحرک ، یعنی دگرگون ناشدنی و جدا از ماده یافت می شود که شناخت آن نیز کار دانشی نظری است . اما این دانش نه فیزیک است ، نه ریاضیات ، بلکه دانشی است که بر هر دوی آنها مقدم است . ارسطو آنرا دانش نخستین ، شناخت نخستین ، یا علم اول می نامد .
ما جهت ورود در مبحث مورد نظر، نخست نگاهی اجمالی به دو کتاب مهم ارسطو در طبیعت شناسی می اندازیم ؛ یعنی خطوط اصلی مطرح در " فیزیک" و در "در آسمان" ُ را در نسبت با حرکت ومحّرک اولی می نگریم وسپس مشخصا به بحث محرک اولی با توجه به کلّیت دستگاه فکری ارسطو می پردازیم.
2. حرکت در کتاب "فیزیک" ارسطو
محتویات کتاب هشتم فیزیک را می توان به صورت مجموعه ای از قضایا نشان داد:
فصول 1و2 - حرکت همواره بوده است و همیشه خواهد بود .
فصل 3- چیزهایی هستند که گاهی در حرکتند و گاهی ساکن .
فصل 4- آنچه در حرکت است بوسیله چیزی حرکت داده می شود .
5. 256 آ- 257 آ 31. محرک نخستین بوسیله ی هیچ چیز،به جز خودش ، حرکت داده نمی شود
5. 257 آ 31 – 258ب9. محرک نخستین ، نا متحرک است .
6. 258ب10- 259آ20 . محرک نخستین، ازلی و واحد است .
6. 259آ20 – ب31- محرک نخستین حتی بالعرض نیز حرکت نمی کند .
6- 259ب32-260آ19. متحرک نخستین primum mobile ازلی است .
7. 260 آب – 261 آ28. حرکت مکانی نخستین نوع حرکت است .
7. 261 آ28- ب26. هیچ حرکتی (یا تغییری ) به جز حرکت مکانی پایدار نیست .
8. 261ب27-365آ12. فقط حرکت دوری می تواند پایدار و نامتناهی باشد .
9 . حرکت دوری، نخستین نوع حرکت مکانی است .
10. محرک نخستین اجزا یا حجم ندارد ، و در پیرامون جهان است .
محرک نخستین در پیرامون جهان است
1- ازاینکه حرکت یا ازمرکزناشی میشودیاازپیرامون،"آغازها"فقط اینهایند
2- از اینکه حرکتی که مستقیمابوسیله محرک نخستین اعمال میشودبایدسریع ترین حرکت باشد، چون که از شدت آ ن در طول تغیر آن همواره باید کاسته گردد .
و 3- اینکه حرکت کره ی ستارگان ثابت از همه ی حرکات سریع تر است .
پس همه حرکات موجود در جهان از آسمان اول (یعنی خارجی ترین ) منتقل می شوند ، و اینکه محرک نخستین چون مستقیما بر روی این جسم عمل می کند باید در خارج جهان باشد .
ص151 اما نتیجه گیری «فیزیک» برای ما دو مسئله را بی پاسخ می گذارد : 1- چگونه امکان دارد که محرک نخستین غیر جسمانی و بی بعد، بتواند در پیرامون جهان باشد ؟ و2- چگونه موجودی غیر جسمانی می تواند حرکت را اعمال کند ؟ ارسطو دو گونه اعمال حرکت را تشخیص می دهد : کشیدن و هل دادن . و هیچ کدام از این امور را نمی توان به آنچه غیر جسمانی است نسبت داد . او در مابعد الطبیعه ، ( لامبدا-7) می کوشدبه آنها پاسخ دهد: محرک نخستین «به عنوان موضوع شوق» یا عشق ، علت حرکت است ، یعنی اصلا نه در مقام عامل فیزیکی ، و از این رو دیگر لازم نیست که او را دارای مکان بدانیم . اما به قول شارحان او این راه حل ، مشکلاتی به اندازه ی آنهایی که می خواست از میان بر دارد ، بار می آورد .(رک: ارسطو ، 1358، راس،1377، ص1-150 )
3 . سخن اصلی " درآسمان":
مشی کلّی این رساله، تمایز اساسی میان جهان فوق قمر ، شامل فلک ثوابت و افلاک سیّارات مختلف ، از یک سو ، و جهان تحت قمر ،از سوی دیگر است که از زمین ما تامنطقه ی بلافاصله واقع در زیر قمر امتداد می یابد . جهان فوق قمر، متحرّک به حرکت مستدیر است و عنصر آن « اثیر» است که عنصری الهی ، غیر مکوّن ، فساد ناپذیر و غیر متحّرک است . ولی اجسام جهان تحت قمر ، به عکس ، ملزم به چند گونه صیرورت و دستخوش تغییرات مختلف و متحّرک به حرکت مستقیم الخّط ، یا رو به بالا ، به سوی محیط جهان هستی اند ، یا رو به پایین ، به سوی مرکز جهان هستی ، که جایگاه زمین است . چهار عنصر ، بر حسب جایگاههای طبیعی یشان ، که در آنها صورت و طبیعت کامل خود را باز می یابند ، به لایه های متحّد المر کزی بر گرد زمین تقسیم می شوند . آتش ، که در محیط جای دارد ، عنصر مطلقا سبک است ، و خاک عنصر مطلقا سنگین . میان این دو عنصر کرانی ، عناصر میانی ، یعنی آب و هوا ، جای می گیرند که سنگینی و سبکی نسبی دارند . این چهار عنصر ، که از ترکیب آنها اجسام مختلط پدید می آیند ، تنها از جهت روابط کلّی آنها با حرکت انتقالی مستقیم الخط ، بر حسب اینکه رو به بالا باشد یا رو به پایین ، بررسی می شوند . (ارسطو ، 1379)
4. طبیعت و تغیّر
دشواری اساسی فلاسفه پیش از ارسطوسه چیز بود.اینکه:
1- چیزها چگونه پدید می آیند؟
2- این پیذایش چگونه روی می دهد؟
3- انگیزه دگرگونی موجودات چیست؟ ارسطو در ادامه همین سیر ونگاه، از فیزیک آغاز می کند وهسته اساسی فلسفه طبیعت وی، مفهوم جنبش یا حرکت kinesis است .او می پرسد که انگیزه حركت يا دگرگونی چیست؟
از نگاهی دیگر ارسطو بر آن بود كه فلاسفه و علمای طبیعت شناس ، بر سر مساله « واحد » و«کثیر» راه خود راگم کرده اند : چگونه یک شیء می تواند در ذات خود ثابت بماند و در عین حال توصیفات کثیر ، حتی اوصاف متضادی را بپذیرد ؟ و همچنین فلاسفه در مساله تغیّر ، در رابطه با مساله قبلی دچار این ابهام شده اند که چگونه آنچه که وجود دارد توانسته از آنچه که هست و از آنچه که نیست ناشی شود ؟ ارسطو به این دو مساله که در باطن یکی است می پردازد . مفهومی که او از طبیعت دارد ، در عین حال شامل طبیعیات و روانشناسی و مابعدالطبیعه نیز می شود ، زیرا نظریه او در باره ی « تغیّر » در طبیعیات ، نظریه ی مابعدالطبیعی « محرک اول » را که در آن مضمر است نیز در بر می گیرد . تغیّر موجودات و صیرویت آنها ، با فعل موجود از حیث آنکه وجود دارد ، یعنی «خدا» ارتباط دارد . از علم طبیعیات به الهیات ، تتابع و تدرّجی وجود دارد ، به اعتبار این که این توجیه حرکت منتهی به فرارفتن ، به سوی «اولین محرّک » می گردد و اعتبار این که این محرّک ،غیر متحرک و مفارق است بین طبیعیات و الهیات جدایی حاصل می شود .
حال اگر بخواهیم تعریفی از طبیعت به عمل آوریم آن را تنها از لحاظ صورت در نظر نمی گیریم بلکه از لحاظ ارتباط صورت به ماده تعریف می کنیم. همه موجودات دو عنصر را در بر دارند : ماده (هوله materia-Hule) وصورت (مورفه morfe يا eidos شكل forma). ماده عبارتست از چیز نامعین و زیر نهاده اصلی ( hupokeimenon) هر گونه هستی ، و صورت تشکل یا تعیّن آن است . موجود عبارت است از حضور و وجود همزمان ماده و صورت . هیچ صورتی بی ماده و هیچ ماده ای بدون صورت یافت نمی شود . ماده و صورت همواره می توانند به یکدیگر تبدیل شوند ؛ آنچه اکنون صورت است ، ماده برای صورت دیگری میگردد . شدن یا صیرورت gignesthai هنگامی روی میدهد که یک ماده صورتی به خود پذیرد .
آنچه در جریان دگرگونی و شدن ، هنوز صورتی به خود نپذیرفته ، یعنی چیز دیگر نشده است ، هستی آن تنها یک امکان یا توانشد است که ارسطو آنرا دو نامیسdunamis مینامد . ماده ، این توانشد یا امکان است که پس از پذیرفتن صورت به شکل تحقق یا فعلیت – که ارسطو آنرا انرگیاه energeia یا واقعیت ( انتلخیا entelexeia ) مینامد – در می آید .
به نظر ارسطو این جریان شدن (از قوه به فعل و از امکان به تحقیق رسیدن) در جهان جانوران ، هنر و آفرینش انسان وجود دارد . ماده چیزی است که تنها بر حسب امکان وجود دارد که پس از پذیرفتن صورت ، تحقق یا واقعیت می یابد . بنظر ارسطو حرکت ، خصلت ذاتی اشیاءست و بیرون از آنها نیست (فیزیک ،کتاب سوم ، فصل یکم ،34b) با توجه به دو اصل امکان و تحقق یا قوه و فعل ، ارسطو در تعریف حرکت می گوید : "حرکت جریان تحقق یافتن یک امکان ، چونان امکان است ،مثلاجریان دگرگون شدن کیفی در هرچیز دگرگون شدنی ، ازاینحیث که دگرگونی شدنی است ." ( فیزیک ، کتاب سوم ، 10 a) (شرف،2536، ص 173)
سپس ارسطو از عامل حرکت می پرسد ومی گوید عامل حرکت سه چیزند: ماده (چیزهایی که دگرگون می شود )، صورت( انگیزه ذاتی این دگرگوني) و آنچه که فقدان یا حرمان (استرسیس – (stresis( عبارتست ازنفی یانبودصورتی که فقدان آن به شمارمی رود . مثلا سکون همان فقدان حرکت است و به وسیله ی حرکت ، که خودش فقدان آن است شناخته می شود ) . یعنی چنانچه ما بخواهیم بفهمیم که تغیّر چیست ؟ و بدانیم چگونه حاصل می گردد ؟ باید سه مبدا را بشناسیم که عبارتند از : ماده ، صورت ، عدم (فقدان) . آنچه که تغییر می پذیرد "ماده " و مبدا درونی تغیّر "صورت " و سه دیگر، عدم (فقدان) است که یک نفی ساده نیست ، بلکه نفی معنی دار و مشخصی است : مثلا سکون ،عدم یا فقدان حرکت است و جز به وسیله ی حرکت که فقدا ن آن است بیان نمی شود و به این ترتیب می توانیم هریک از دو ضد را جداگانه به موجودات طبیعی نسبت بدهیم بدون این که دچار تناقص شویم ، زیرا وجود آنها متضمن فقدان دیگری است . پس از قبول این گفتار می توانیم « طبیعت » را به عنوان : « مبدا و علت حرکت و سکون تعریف کرد ، چیزی که این مبدا درآن مستقیما و نه بالعرض این وجود دارد . » تعریف ارسطو از طبیعت این است : « طبیعت اصل و علت حرکت و سکون چیزهایی است که آنرا در ذات خود و نه به طور عرضی دارا هستند » (فیزیک ، کتاب دوم ، فصل یکم ، 21b) .
می گوییم طبیعت ، مبدا حرکت و سکون است و بدین معنی که، سکون ضد حرکت نیست بلکه فقط عدم و «فقدان » آن است و سکون حالت شیئی است که یا اصلا حرکت نکرده یا هنوز به حرکت در نیامده است و قصد ما از سکون ، خاصیت آن شی ء نیست که نمی تواند حرکت کند .مقصودش اینکه طبیعت تنها به چیزهايي اطلاق می شود که اصل و علت حرکت و سکون را در خودشان دارند ، نه اینکه از بیرون بر آنها بار شده باشد . مثلا چیزهای ساخته شده ، هیچ یک اصل حرکت را درخود ندارند ،و این اصل همواره در یک عامل بیرونی قرار دارد ، مانند خانه و معمار ، و همه ی چیزهای دیگری که با دست ساخته شده اند . پس همه ی چیزهایی که دارای آن اصل و علّت اند ،دارای طبیعت نیز هستند و بدینسان همه دارای هستی جوهری اند (ausia) ، یعنی موجودهای مشخص اند ،زیرا هر کدام از آنها زیر نهاده یا موضوعی است (hupokeimonen ) مفروض که همه مقولات دیگر باید به آن تعلق گیرند و درست در این زیر نهاده است که طبیعت جای دارد . (همانجا،31b). ارسطو در جای دیگر همان کتاب ، تعریف فوق از طبیعت را چنین کامل کند :« طبیعت صورت یا خصلت مشخص همان چیزهایی است که اصل حرکت را در خود دارند و این صورت یا خصلت مشخص را از این چیزها جز در اندیشه نمی توان جدا کرد ." (همانجا،3b)
مفهوم اساسی ارسطو در جهان طبیعت و در سراسر هستي، حرکت است . هر حرکتی دارای مبدا ومقصدی است . از سوی دیگر حرکت تنها در فضای جهان که به شکل کره است وجود دارد . در اینجا نیز ، مانند هر کره ای دیگری ، تنها سه شکل حرکت امکان دارد : حرکت مستقیم از مرکز به سوی پیرامون ، حرکت مستقیم از پیرامون به سوی مرکز و سر انجام حرکت چرخشی به گرد مرکز . از سوی دیگر هر حرکتی وابسته به یک جسم معین است و بدینسان سه شکل حرکت متعلق به سه جسم است که هر یک از این اجسام بطور ذاتی و طبیعی دارای آن حرکت است . بنائا حرکت میانگریز (گریز از مرکز) ویژه ی آتش و حرکت میانگر (به سوی مرکز ) ویژ ه ی زمین و حرکت چرخشی یا دائره یی ویژه ی جسمی است که بگفته ی ارسطو تنها در حوزه ی ستارگان یافت می شود و وی آنرا آیثر aither (یااتر) یا جسم مدّور می نامد . همانچیزی است که بعدها به عنوان عنصر پنجم یا «جوهر پنجم » quintaessentie مشهور شد . در میان آتش و خاک ، هوا و آب جا گرفته اند .
حرکت گردشی هیچگونه نقیضی ندارد و بنائا جاویدان است . هریک از عناصر در حرکت است تا به جای ویژه ی خود برسد و در آنجا آرام گیرد :مثلا زمین در مرکز جهان و آتش در پیرامون آن . اما مکان طبیعی آیثر یا جسم مدوّر ، در هیچ نقطه یی ازدایره گردش آن نیست ، بلکه همه آن است و پیوسته در آن در حرکت و بنا براین جاویدان است .
ارسطو بر این پایه جهان هستی را به سه طبقه تقسیم می کند : طبقه زیرین جای عناصر چهارگانه است که پیوسته و به نوبت بهم می پیوندند ، در هم فرو می روند و چیزهای دگرگون شدنی راتشکیل می دهند . این فضای طبیعت است که مرزهای آن تا به زیرماه می رسد . طبقه بالایی آن ، سپهر ستارگان ثابت است و فضای فاصله ی میان ماه و سپهر ستارگان ثابت ازآیثر یا عنصر پنجم پر شده است که جاودانه بگردش خود ادامه می دهد . بدینسان جهان هستی (kosmos ) نزد اسطو نه پدید آمده است ،نه از میان می رود ، بی آغاز و انجام است . آنگاه ارسطو در آنسوی همه اینها ، یعنی در برترین طبقه و آنسوی جهان و مکان و زمان ، چیزی را تصور می کند که آنرا جنبانده ی ناجنبنده ، یا محرک نا متحرک می نامد که برای او همان خداست . ( شرف، 2536، صص 7-176)
ارسطو در" فیزیک " می نویسد : هر چیزی که حرکت می کند باید چیز دیگر ی آنرا بحرکت در آورد ، وآن چیز دیگر نیز به نوبه خود یا باید بوسیله ی چیزی دیگر متحرک باشد یا نباشد ، و در این صورت انگیزه ی واقعی حرکت بشمار می رود ، اما در صورت نخست ،ما باید آنرا دنبال کنیم و به پس باز گردانیم تا به محرکی برسیم که متحرک بوسیله ی چیزی دیگر نیست . زیرا ممکن نیست که تا بی پایان محّرکهایی را به عقب باز بگردانیم که خودشان بوسیله ی چیز دیگر حرکت دارند ، چون چنین رشته های بی پایانی ، آغاز ندارند . پس ناگریز باید به چیزی برسیم که چیزهای دیگری را به حرکت در می آورد اما حرکت خودش بوسیله ی خودش است و این نخستین محّرک است . ولی این محرک نخستین نباید و نمی تواند متحرک باشد ،زیرا هر چیزی با انگیزه ی دیگری جز خودش متحرک است ،همیشه می تواند حرکت خود را یا به یک نخستین محرک نامتحرک باز گرداند یا به انگیزه ای که در واقع متحرک است ، اما می تواند حرکت را خودش پدید آورد یا متوقف سازد . در هر حال نخستین محرک هر متحرکی خودش متحرک نیست . در اینجاست که ارسطو می نویسد : « بنابراین باید یک محرک نخستین باشد ، چه یکی چه چندین ، و این باید نخستین محرک نامتحرک باشد . » ( فیزیک ، کتاب هشتم ، همه فصل پنجم و بویژه آغاز فصل هشتم ، 10b ). ارسطو این نخستین جنبانده ی نا جنبنده را با خدا یکی و همان می شمارد .
4-1. فرق طبیعت با صنعت
در نظام تفکر ارسطویی طبیعت، قوه فاعله واقعه در خود شی است مانند «بذر نبات که صانع آن است» ؛ به دیگر عبارت رابطه صورت و ماده در داخل شیء است.ولی صنعت ، قوه فاعله واقعه در خارج شی است .رابطه صورت وماده در خارج از آن است.از این رو می گوییم طبیعت، مبدا درونی است ، چه فن : « مبدا حرکت و در چیزی که » « خارج از شی متحرک » قرار دارد ، در حالتی که طبیعت مبدائی است که در خود شیء قرار دارد .» فی المثل تخت برحسب طبیعت یعنی خود به خود، از جایی به جایی دیگر منتقل نمی شود ، در صورتی که درخت و حیوان ( بر حسب طبیعت یعنی خود ) متبدل می شوند و بنابر طبیعت درونی تحول می پذیرند ، بالاخره طبیعت در شیء متحرک، امری است ذاتی نه عرضی .
بنابراین ، طبیعت مبدا درونی تغیّر است و در عین حال هم ماده است و هم صورت . طبیعت عبارت است از : "ماده که به عنوان موضوع بی واسطه(اولی)هرشیئی است که فی نفسه اصل حرکت و تغیّر است . " فی المثل گوشت دارای طبیعت خاص و استخوان دارای طبیعت ویژه ی به خود است . اما از سوی دیگر ، طبیعت عبارت است از : « امری که بذاته واجد مبدا حرکت در اشیاء است که عبارت از شکل و صورت که غیر مفارق است ، حداقل به حصر عقلانی چنین است .» فی المثل چیزی گوشت و استخوان نمی شود مگجر تا وقتی که به صورت گوشتی و استخوانی را پذیرفته باشد . بنابراین برای اینکه به خوبی در یابیم چگونه طبیعت دارای دو جزء یعنی ماده و صورت است باید ماهیت آن ، وقتی که می خواهیم ذات " فطوست " را مورد بررسی قرار دهیم ، توجه کنیم ، مقصود اموری است که نه بدون ماده لحاظ می شوند و نه فقط تحت جنبه ی مادی آنها منظور می گردند . در واقع " افطس" مفهومی نیست که جز بر بینی بر چیز دیگری اطلاق شود ، بنابراین باید این "ماده" وجود داشته باشد تا بتوان کلمه ی افطس را بیان کرد ، اما باید بینی هم همچنین شکل (صورت ) را داشته باشد تا بتوان این توصیف را در باره ی آن مشخص کرد .
اما این تعریفی را که درباره ی طبیعت کردیم کامل نیست : می دانیم که طبیعت در زبان یونانی مشتقی از مصدری است به معنای : رشد کردن ، نمو کردن ، تعالی یافتن و ... به محض اینکه کلمه ی "طبیعت " را به زبان می آوریم ، هم مفهوم "حرکت" به ذهن متبادر می شود و هم مفهوم رشد كردن و طبیعت که تغیّر و حرکت را پدید می آورد ، آن را به سوی یک مقصد هدایت می کند وآن مقصد و غایت، چیزی جز "صورت " نیست که به سوی آن و به خاطر آن تمام موجودات طبیعی به حرکت در می آیند . بنابراین " از آنجایی که طبیعت دو جنبه دارد : از سویی ماده است و از سویی صورت که همان غایت باشد ، و امور دیگر به خاطر این غایت تلقی می شوند ، لذا این غایت ، یک علت است؛ یعنی علت غایی . " پس طبیعت هم مبدا و هم غایت حرکت است.
بدین ترتیب فلاسفه ی ایلیایی به سبب اینکه حرکت با ثبات و ازلیت " وجود واحد" ناسازگار بود آن راانکار کردند ، ولی ارسطو آن را مجددا در مرکز طبیعیات جای داده است ، اما نه آن را به مثابه ی جنبه ای شورانگیز بد انگونه که مطمح نظر هراکلیتس بود.در نظر این حکیم همه چیز در معرض صیرورت است ، زیرا اضداد الی الابد در معارضه است . همچنین ارسطو آن را مانند انباذ قلس ( امپدوکلس) مورد توجه قرار نداده است ، از نظر این حکیم صیرورت در جدال بین مهر و کین است ، مهر، همه چیز را با هم وحدت می بخشد و کین همه چیز را به سوی کثرت و جدایی می کشاند . ارسطو از رای افلاطون هم در باره ی حرکت تبرّی جسته است ، از نظر افلاطون ، صیرورت همه چیز را به سوی عدم و انحلال سوق می دهد و ارسطو نیز موضع ایستمند قائلین به جزء لا یتجزی را هم نمی پذیرند .
طبیعیات ارسطو مبتنی بر غایت و معطوف به علت غایی است ، در نظر ارسطو فلسفه ی اولی با الهیات درهم می آمیزد ، بدین معنی که به زعم او محرک دنیا خداست که همه چیز را با جاذبه ی استکمال به حرکت در می آورد ، اما این فیلسوف که در همه چیز چشم به غایت دوخته است ، بر خلاف فلسفه ی افلاطون توجه به امور تجربی دارد که مبدا آن حس است آن هم نه از آن جهت که حس را بی اعتبار می داند بلکه حس را به عنوان گواه (استدلال ) خود تفسیر می کند ، زیرا در نظر ارسطو " عدم کفایت در تجربه ، موجب می شود که نتوانیم به کل حقایق دست یابیم ". از این رو کسانی که به پدیدارهای طبیعت آشناترند بیشتر توانایی دارند که اصول بنیادی طبیعت را بشناسند . بر عکس کسانی که در استدلالهای جدلی افراط می کنند و از مشاهده ی امور واقعی به دورند ، مشهودات کمی در اختیار دارند وبا سهل انگاری اظهار نطر می کنند .
بدین ترتیب ما هم اکنون می توانیم بگوییم که اندیشه ی ارسطو یی از یک تفکر درباره ی " حضور موجودات " به اندیشه ی در باب " وجود و نفس حضور" راه گشاست . (برن،1373، ص88) پیشا ارسطوئیان حرکت را امری سیّال و نا معین و نا محدود می دانستند . چنین امری را افلاطونیان به نام «غیر» یا «نا مساوی»می نامیدند و آنرا خارج از دسترس تفکر مفهومی می دانستند . به سبب این سیلان عمومی که مولّد صوری است که پیوسته در حال دگرگونی است امکان هر گونه علمی از میان می رود و چاره ای جز گریز از جهان و جستجوی علم در جهان برین نمی ماند . اعتبار این قول ، که بر حسب آن شیء بالقوه ، واقعیت مطلقه دارد ، در فلسفه ارسطو از میان می رود و ارسطو بر آن است که شیء بالقوه مضاف به شیء بالفعل است . ارسطو به سیلان عمومی قائل نیست بلکه گوید مجموعه ای از حرکات است که هر یک از آنها بطرز قطعی محصور در بین مبدا و انتهائی است . صورتهای جوهری متغییر نیست بلکه هر صورتی خود علت غائی است که سلسله ی تغییراتی را که بر ماده ای عارض می شود تا این ماده را قابل قبول آن صورت سازد راهبری می کند و خود آن صورت همواره یکسان و پایدار می ماند و بدین ترتیب علم با مفاهیم ثابت خود به اشیاء متحرک نیز از لحاظی تعلق می گیرد.(بریه ، ،1374، ص266)
5. بالقوه و بالفعل
فهم حقیقی حرکت وتغیّر، با فهم مفاهیم قوه وفعل دراندیشه ارسطو امکانپذیر است.وی در نهمین کتاب متافیزیک ازاین مفاهیم بحث می کند . این تمایز بی نهایت مهم است زیرا ارسطو را قادر می سازد که نظریه تکامل را بپذیرد .( فریدیک کاپلستون ، 1375، ص354)
پس در نگاه ارسطویی، تغییر به مفهوم کلی ، عبارت از این نیست که موجودی جایگزین موجودی دیگر شود ، بلکه تغبیر، انتقال مداوم بین دو نهایت ( دو حد) است که یکی عدم یا فقدان دیگری است . تغییر ، گذرگاه نامعیّن سیر و تبدیل هر چیزی به چیز دیگر نیست . فی المثل گوزن هرگز به صورت اسب در نمی آید زیرا : " هیچ وقت تغییر از نوعی به نوع دیگر میسر نیست ." بین دو حد تغییر باید رابطه ی مشترکی وجود داشته باشد . همین وجه مشارکت است که سبب فاعل بودن یکی ومنفعل بودن دیگری می گردد. بنابراین اگر تغییر ، جایگزین شدن محض چیزی به وسیله ی چیز دیگر نیست ، ضرورت دارد که چیزی به عنوان " حامل تغییر" Substrat وجود داشته باشد .یعنی آن چیزی که دقیقا ماده ای است پایدار، باید وجود داشته باشد تا چیزی تغییر صورت دهد. درخت بلوط با بذری که موجد آن بوده و حلقه ی انگشتری با شمش طلا که فلز آن است تفاوت دارد ، ولی مع الوصف در درخت بلوط و همچنین در انگشتری و طلا ماده ای یا حاملی وجود داشته است که ابتدا فاقد آن صورت بلوطی یا انگشتری بوده و بعد آن را دارا شده است . بدین نحو " فقد صورت، خود نوعی صورت است " و به اعتباری هر چند در ظاهر تناقصی به چشم می خورد : " عدم خود نوعی ملکه است . " (مابعد الطبیعه، دلتا،12-1019ب-8)
مفهوم بالقوه ، علم به آنچه را که قبلا وجود داشته ممکن می سازد : " بنابراین بالقوه بودن گاهی به مفهوم داشتن خصوصیتی از نوعی است و گاهی بر اثر ع