زندگی

انقلاب
شرکت با مسئوليت محدود

 

 

 

 

• امروز هيچ انقلابی بدون تصاوير هيجان انگيز، بدون «نام های شناخته شده»، بدون يک نماد مشخص و بدون يک رنگ معين وجود ندارد
• يک جنبش چريکی بدون اسلحه و يک انترناسيونال با نمادهای نوين انقلاب های آرام را سازماندهی می کند
• سازندگان جوان دمکراسی فرزندان گاندی، بيل گيتس و کوکاکولا و تنها بديل تروريسم اند
• خودکامگی آهسته ولی دائم در هم فرو می پاشد

 

هفته نامه ی آلمانی اشپيگل – مترجم: الاهه. ب
 


 

انقلاب های آرام الگوها، مشکلات و امکانات خود را دارند. آنچه مسلم است اين است که هيچ کدام از اين انقلاب ها بدون کمک همه جانبه خارجی اعم از آموزش و منابع مالی و هم چنين مشارکت پايدار مردم امکان ندارد به پيروزی برسد. اينک بيش از پيش روشن می شود که مهم ترين کمک ها از آمريکا و سپس از انگلستان می رسد. انقلابيان قرن بيست و يکم از گاندی می آموزند و مانند چه گوارا برای انقلاب به کشورهای ديگر سفر می کنند. آخرين شماره مجله اشپيگل (14 نوامبر) موضوع اصلی خود را طی يک گزارش بسيار مفصل به همين امر اختصاص داده است که فشرده آن را می خوانيد. ميان تيترها از مترجم است.

چگونه می توان انقلاب کرد؟ آنچه در سال 2000 در يوگسلاوي، در سال 2003 در گرجستان و در سال 2004 در اوکراين روی داد، به نظر می رسيد يک مقاومت مردمی خودانگيخته عليه حاکمان باشد. در حقيقت اما بسيار با دقت توسط رهبران دانشجويی و شبکه های آنان سازمان دهی شده بود. آنها از گرفتن کمک از آمريکا نيز پروايی نداشتند. کدام رژيم قربانی بعدی آنان خواهد بود؟

آنان کيانند؟
آنان، اين قهرمانان تغييرات دمکراتيک در جهان، به کابوس خودکامگان و اميد سرکوب شوندگان تبديل شده اند. آنان در سرزمين های خود مقاومت های مردمی را سازماندهی کرده و مستبدان را از کاخ هايشان رانده اند. اينک آنان با يکديگر برای يک انقلاب جديد در اروپای شرقی، آسيای مرکزی و خاور ميانه نقشه می کشند تا قدرت را از دست حاکمان مستبد خارج کرده و آزادی های شهروندی انسانها را به آنها باز گردانند.
آنان قهرمانان واقعی عصر ما هستند که بر خلاف ميل خود قهرمان شده اند. قهرمانانی که کسی نام آنها را، زندگی نامه شان را، روابط شان را با يکديگر، منابع مالی شان و برنامه هايشان را برای يک تغيير رژيم نمی داند و اين همه را خودشان مثبت می شمارند چرا که آنان همواره بايد يک گام جلوتر از حکومت های سرکوبگر با آن دستگاه هيولايی نيروهای انتظامی و سازمان های امنيتی شان باشند. آنان بايد ماهرتر، بهتر و سازمان يافته تر باشند. آنان بر خلاف بالايی ها اسلحه ندارند و نمی خواهند داشته باشند. دست کم نه اسلحه ای که به مرگ آنان و يا شکنجه شدنشان بيانجامد.
آنان تقريبا در سنين سی هستند. اغلب مردان جوانند. ليکن زنان نيز در صفوف آنها مبارزه می کنند. اکثر آنان در دانشگاه با يکديگر آشنا شده اند. کسی که اخبار سال های گذشته را در رسانه ها دنبال کرده باشد، ممکن است در لحظاتی گذرا به هنگام جشن و سرور انقلاب، حضور آنان را حس کرده باشد. ليکن نه در نخستين رديف. شعار آنان ماندن در پشت صحنه است. يک ارتش صلح در سايه تشکيل شده است که سازماندهی و برنامه های آن را هيچ کس نبايد بشناسد. پر از راز و رمز، ضربه زننده، پيگرد ناپدير. آنان به يک پديده مهم در سياست بين المللی تبديل شده اند و تا کنون کمتر مورد توجه قرار گرفته اند.
آنان را می شد در آن روز شگفت انگيز پنجم اکتبر 2000 در بلگراد (صربستان) ديد. آنها در جايی ميان صدها هزار تظاهر کننده ای بودند که سلوبودان ميلوسوويچ رييس جمهور مبهوت را مجبور به استعفا کردند و هنگامی که اين جنايتکار جنگی با دلسوزی نسبت به خود استعفايش را اعلام کرد، آنها به شادی پرداختند. ميلوسويچ گفت: «می خواهم وقت بيشتری را با خانواده ام بخصوص نوه ام مارکو بگذرانم.»
آنان را می شد روز 23 نوامبر 2003 در تفليس ديد، هنگامی که ادوارد شواردنادزه رييس جمهور فاسد گرجستان پس از هجوم بدون خشونت مردم به ساختمان مجلس از اقامتگاه خود به طور زنده از فرستنده سی ان ان، مبهوت از رويدادهای انقلاب گلسرخ، با صدايی لرزان وداع خود را با قدرت اعلام کرد.
آنان را می شد روز 31 دسامبر 2004 در کيف ديد، هنگامی که اعلام شد ويکتور يانوکوويچ سرسخت که در انتخابات رژيم ورشکسته کوچما تقلب کرده بود، در برابر تظاهرات گسترده مردمی در ميدان اصلی شهر و در برابر دريايی از اعتراض نارنجي، از قدرت دست کشيد. قدرت دولتی اوکراين بدون هرگونه استفاده از نيروی نظامی و با تکيه بر تظاهرات گسترده، ترانه های فکاهی و شکست در دومين دور انتخابات در هم کوبيده شد.

چه روی داد؟
آنچه در يوگسلاوی، گرجستان و اوکراين روی داد، و سپس در قرقيزستان در آسيای مرکزی تکرار شد، از وجوه مشترکی برخوردار بودند. به نظر می رسيد هر کدام از آنها مقاومتی خودانگيخته همراه با تجمع های عظيم در ميادين اصلي، شعارهای آسان و قابل فهم، پلاکاردها و برچسب های طنزآميز عليه حاکمان باشد. يک فضای بدون تحريکات، آرام و تقريبا شبيه به جشن های مردمی که حتی به تبهکارترين حاکمان نيز اجازه نمی داد به ميان مردم شليک کند.
ليکن همان اندازه که شرايط در اين کشورها برای انقلاب از پايين مناسب بود، همان اندازه کمتر می توان اين تغييرات را خودانگيخته و يا بدون هماهنگی دانست. چرا که يک سر نخ هر تظاهرات عليه خودکامگان به يک نافرمانی مدنی و يا اعتصاب های با دقت سازماندهی شده که همه چيز را فلج می کرد می رسيد. نخبگان در پشت صحنه جنبش را هدايت می کردند: رهبران دانشجويی که از طريق اينترنت با هم در ارتباط بودند، از اين استان به استان در راه بودند تا امور انقلاب را هماهنگ کنند. يک جنبش چريکی بدون اسلحه! يک انترناسيونال با نمادهای نوين. مردمان بانگها را می شنوند و به سوی نبرد بعدی می شتابند. هدف: تغيير قدرت حکومتي.
انقلابيان پست مدرن از فراگرد جهانی شدن سود می جويند. آنان ماهرانه با امکانات تکنولوژی ارتباطات مانند اينترنت آشنايی دارند. سايت های انتقادی را عليه رژيم ها سازمان می دهند، پيام های کوتاه از طريق تلفن های همراه رد و بدل می کنند و مرتب قرارهای جديد می گذارند. آنها هم چنين می دانند چگونه از تلويزيون که تأثير همگانی گسترده دارد به بهترين شکل استفاده کنند. امروز هيچ انقلابی بدون تصاوير هيجان انگيز و احساساتی، بدون «نام های شناخته شده»، بدون يک نماد [لوگو] مشخص و بدون يک رنگ معين وجود ندارد.
کوته فکران ايدئولوژيک با اين سازندگان دمکراسی بيگانه اند. دمکراتها در تکوين استراتژی خود به دور و برشان نگاه می کنند و از تبليغات بازرگانی الهام می گيرند و از تکنيک بازاريابی شرکت های بين المللی مانند کوکاکولا، نايک و يا مايکرو ساف بيل گيتس سود می جويند. جنبش های اعتراضی مختلف برچسب ها و رنگ های در ياد ماندنی را به نماد خود بدل می سازند: انقلاب گلسرخ در گرجستان، انقلاب نارنجی در اوکراين و انقلاب لاله ها در قرقيزستان. درست به همين دليل است که اين رويدادها در يادها می مانند.
الگوی آنان نه انسان قدرتمداری چون ماکياول است که عليه «حاکمان بد» هيچ چيز جز «ابزار آهنين» نمی شناخت و نه روبسپير ژاکوبن هاست که درباره غرقه به خون شدن «استبدادِ آزادي» موعظه می کرد. لنين در نزد آنان عميقا مظنون است چرا که می گفت: «آيا واقعا فکر می کنيد بدون دست زدن به وحشتناک ترين ترورها می توانيم به پيروزی برسيم؟» و مائو، آن واعظ خشونت و ويرانگر کبير نيز از آنان بسيار دور است. او که رسيدن به قدرت را از لوله اسلحه می ديد و همه کسانی را که حتی فقط می خواستند برای قربانيان استثناء قائل شوند، به شدت تحت پيگرد قرار می داد، می گفت: «انقلاب عملی است که از خشونت حاصل می شود. مجلس شب نشينی نيست. اثر ادبی و تابلوی نقاشی نيست. انقلاب، گلدوزی نيست!»
ولی ای کاش چنين می بود: کمی (برای يک اعتراض مسالمت آميز) مانند يک مجلس شب نشيني، کمی (به نشانه نافرمانی مدني) مانند يک اثر هنري. و ای کاش انقلاب به هيچ روی به عملياتی خشن که همه را به خونريزی فرا می خواند، شباهت نمی داشت.

الگوهای نوين
بت های انقلابيان نوين از جنس ديگری هستند که به تاريخ های جديدتر تعلق دارند. مهاتما گاندی يکی از آنان است که در هند دهه سی با عمليات به شدت هشيارانه، مقاومت مسالمت جويانه را سازمان داد و قدرت استعماری انگلستان را به زانو در آورد. مارتين لوتر کينگ از ايالت جورجيا در جنوب آمريکا يکی ديگر از آنان است که در آمريکای دهه پنجاه همراه با طرفداران خود با تحريم و تظاهرات ديوارهای نژاد پرستی را فرو ريخت. لخ والسا فعال سنديکايی لهستان و واسلاو هاول نويسنده چک الگوهای ديگری هستند که در دهه هشتاد با دليری خود و سازماندهی مبارزه برای جامعه مدنی ميخ بر تابوت کمونيسم کادرهای حزبی در اروپای شرقی کوبيدند.
قهرمانان تغييرات قرن بيست و يکم فرزندان گُل [هيپی ها] و بی عملان چشم آبی و خيالپردازان صلح پرست نيستند. آنان فعالان سرسختی هستند که با آموزه الگوهای خود با انعطاف برخورد می کنند. آنان سنگ بنای فعاليت های انقلابی را از الگوهای خود می گيرند، برای مثال نافرمانی در برابر قدرت حکومتي، ليکن انديشه گاندی و ديگران را با زمان حال تطبيق می دهند. از آنجا که آنان با اينترنت به يک بازار انتزاعی دست يافته اند، از همين رو اغلب از حضور دسته جمعی در برابر همگان چشم پوشی می کنند و رهبری غير متمرکز را ترجيح می دهند.
آنان دريافته اند چگونه با «نيروی نرم» کار کنند. آنان راه خود را بديل بهتری در برابر سخت افزار نظامی برای سرنگونی حاکمان به شيوه جرج بوش و دونالد رامسفلد می دانند. آنان معتقدند انقلابها از داخل همواره بر حمله از خارج ترجيح دارند و دمکراسی که مردم خود بياموزند، بهتر از آن دمکراسی است که از سوی آمريکا ديکته شود. از همين رو بيشتر اين فعالان سياسي، آمريکا، رسانه هايش و ارزش های آن را دوست می دارند، ليکن فاصله خود را با دولت بوش حفظ می کنند. ولی آيا اين امر ممکن است؟ آيا «شرکت انقلاب با مسئوليت محدود» برای مبارزه خود به منابع مالی عظيم نياز ندارد؟ و آيا اين پولها عمدتا از بنيادهای نزديک به دولت آمريکا که توسط محافظه کاران نو هدايت می شوند، و يا «خانه آزادی» و «انستيتو بين المللی جمهوری خواهان» و يا حتی سياستمدارانی که به سازمان سيا وابسته اند، تأمين نشده اند؟ آيا سازندگان دمکراسی نبايد از اين بترسند که آلت دست شوند و يا آنها را از راه دور کنترل کنند؟

آنان بديل تروريسم اند
آنان نيز مانند انقلابيان تمام اعصار در ميان همه جبهه ها ايستاده اند. ولاديمير پوتين مانند دوستانش در رهبری ازبکستان و روسيه سفيد، اين انقلابيان را ستون پنجم واشنگتن می نامد. برخی از افراد دولت بوش استقلال آنان را با بی اعتمادی می نگرند. اين احتمال وجود دارد برخی از سازمان های مبارزه برای حقوق شهروندی واقعا زير نفوذ اين يا آن مأمور سيا قرار داشته باشند. هم چنين در دايره انقلابيان جوان نيز جاه طلبانی وجود دارند که تن به رشوه می دهند. افراد بسياری بر اين خطرها آگاهند و با اين همه به اندازه کافی خودآگاهی دارند که بر استقلال خود اصرار بورزند. آنان نيز اشتباه می کنند. آنان در برخی مواقع به مرحله ای می رسند که حتی آرمان های مقاومت مردمی را رها کنند. ليکن آنان با وجود ناکامل بودن، بديل مثبت قدرت نامتمرکز، در هم تنيده و پست مدرن ديگری هستند که آن نيز زاييده جهانی شدن است: هيولای پليد القاعده و جهاد جهاني.
آنان اينک براندازی حاکمان روسيه سفيد و ازبکستان را در سر می پرورانند. اگر کسی نمی دانست آنها بدون هرگونه شانسی تاکنون چه ها که نکرده اند، چه بسا اين فعالان را مجنون و يا ديوانه می شمرد. البته ممکن است اين انقلابيان خود را دست بالا بگيرند. ليکن اصلا و ابدا ديوانه نيستند. آنان فرزندان گاندی، گيتس و کوکا کولا هستند: رؤياپروران عملگرا و آرمان خواهان واقعگرا. برخی از آنان نام های مستعار مانند «چه»، «مهاتما» و يا «صورتی» دارند. ولی در واقعيت نام اين قهرمانان ايوان ماروويچ، الکساندر ماريک و آلينا اشپاک و يا رازی نوراله يف است.

جنبش «مقاومت»
بلگراد، پايتخت صربستان. يک غروب پاييزی 2005 در آشپزخانه يک آپارتمان در نزديکی عمارت مجلس هستيم. روی ميز يک گلدان با يک شاخه گل رز قرار دارد. ديوارها خالی اند. نه پوستر و نه عکس. پس خاطره آن مشت گره کرده که نماد انقلابيان در مبارزه عليه خودکامگان بود کجاست؟ ايوان ماروويچ 31 ساله می گويد: «به آن تصوير ديگر نيازی نيست زيرا هميشه با من است. در خواب می بينم سربازی آن را پاره می کند. نگهبانی در سلول را پشت سرم می بندد، باتوم پليس بر سرو صورت رفقايم می خورد و بعد من خيس عرق از خواب بيدار می شوم. مدتی طول می کشد تا دريابم دوران آنچه در خواب ديدم بسر آمده است. و ما پيروز شديم. باورکردنی نيست، ما واقعا پيروز شديم.»
در صورت ظاهر ايوان ماروويچ هيچ چيز ويژه ای ديده نمی شود. نسبتا خوش قيافه است، با موهای سياه و قد متوسط. از نظر شخصيتی اما مردی با ويژگی های مشخص است. پر از رؤيا، عملگرا و با نيروی اراده. می توان او را يک فعال سيار در انقلاب های آرام و يا سازنده دمکراسی ناميد که سفارش می پذيرد. ايوان اما خودش را با فروتنی چنين توصيف می کند: «وقتی مرا به کشور ديگری فرا می خوانند و من خودم به موضوعی واقعا اعتقاد دارم، آنگاه تجاربم را به ديگران منتقل کرده و با آنها همياری می کنم تا روند مثبت رويدادها را تقويت کنم.» او خودش را «مربي» می نامد. فقط پنج تن ديگر از بنيانگذاران سابق جنبش دانشجويی که به مأموريت های خارج از کشور فرستاده می شوند، حق دارند اين عنوان را داشته باشند. الکساندر ماريک 31 ساله که ايوان ماروويچ او را به دليل مأموريت های متعددش به خارج «چه گوارای ما» می نامد، يکی از آنان است. اين چريک های دمکراسی در مورد اينکه چه آموزشی می دهند و دستمزد ساعتی يا روزانه آنان چقدر است، سکوت می کنند. آنان در بلگراد يک «مرکز مقاومت بدون خشونت» تأسيس کرده اند. ماروويچ به تازگی از گفتگوهايی در آمريکا بازگشته است. او در بالتيمور با همکاری شرکت
Break Away يک بازی کامپيوتری به نام «آنکه قدرتمندتر است» طراحی می کند که سال آينده به بازار خواهد آمد. بيشتر هزينه اين بازی توسط بنياد «خانه آزادی» در آمريکا تأمين می شود. بازی کنندگان بايد از بين تدابير مختلف، راهی را که به تضعيف ديکتاتور و سپس برکناری آن بيانجامد، انتخاب کنند. در اين بازی همه انواع مقاومت مدنی مجاز است. ولی برای به کار گرفتن خشونت و گسترش آن نه تنها هيچ امتيازی به بازيکن داده نمی شود، بلکه از امتيازاتش کم می شود.
ايوان ماروويچ که مهندس ماشين آلات و شيفته کامپيوتر است و بخشی از اين بازی را برنامه ريزی کرده می گويد: «همه چيز در اين بازی بسيار واقعی و بر اساس تجارب ما تهيه شده است.» او از تصور اينکه جوانان در کشورهای خودکامه مانند روسيه سفيد و ازبکستان به زودی در کامپيوتر آن را بازی خواهند کرد، احساس شادمانی می کند و می گويد: «هيچ وسيله ای عليه ويروس آزادی نوين که از طريق رسانه های نوين به سراسر جهان سرايت می کند، وجود ندارد.» ايوان به ياد گذشته می افتد. زمانی که مأموران ميلوسوويچ دريافتند جنبش دانشجويی در حال سازماندهی يک مقاومت است. وقتی آن بی خبران به يکی از اماکن ملاقات آنان حمله کردند، فرياد می زدند: «اين اينترنت لعنتی کجاست؟» آنها فکر می کردند با خراب کردن يک کامپيوتر در يک محل می توانند اين شکل از ارتباطات را برای هميشه از بين ببرند.
ماروويچ پانزده ساله بود که ميلوسوويچ نطق مشهور خود را که در آن صربها را عليه ديگر مليت های يوگسلاوی فرا می خواند، ايراد کرد و هفده ساله بود که جنگ عليه کرواسی و بوسنی شروع شد. سرانجام زمانی رسيد که افراد غيرسياسی مانند ماروويچ نيز ديگر نمی توانستند ساکت بمانند. گروه دانشجويی آنان به نام «مقاومت» پای گرفت و علامت مشت گره کرده سياه و سپيد را در برابر مشت سرخ رژيم کمونيستی به عنوان نماد خود انتخاب کرد. شعارهايی چون «کارش تمام است» و «وقتش رسيده» بر سر زبانها افتاد. آنها از طريق تلفن همراه و اينترنت در شهرهای مختلف شاخه هايی بدون رياست، نامتمرکز و به دور از خشونت تشکيل دادند. پيام آنها ساده و روشن بود: ميلوسويچ بايد برود. ماروويچ می گويد: «ما می دانستيم با رفتن ميلوسوويچ نابسامانی ها حل نخواهد شد. ولی اين را هم می دانستيم تا زمانی که ديکتاتور در رأس قدرت قرار دارد، هيچ چيز از جای خود تکان نخواهد خورد. او ملت ما را به گروگان گرفته بود.» تصوير مشت سياه و سپيد و شعار «کارش تمام است» همه جا ديده می شد. مردم در بازار و خيابان و کافه اين شعار را تکرار می کردند. جنبش مقاومت همه جا حضور داشت. در مهمانی ها و مسابقات ورزشی يک روح نوين يگانگی و همبستگی و آمادگی برای مبارزه شکل گرفت. ماروويچ و ماريک و ديگران را دستگير کرده و يکی دو شب به زندان می اندازند. حتی آنها و برخی ديگر از يارانشان را آنقدر زدند که راهی بيمارستان شدند ولی از آنجا که اعتراض جنبش «مقاومت» بدون هرگونه خشونت است، نيروهای انتظامی نمی توانند پا از مرزهای خود فراتر بگذارند. ميلوسوويچ می خواست با غرب معامله کند و کشور از سوی جهان تحت نظر قرار داشت.

بدون خشونت
هر بار اين شايعه پخش می شد که ميلوسوويچ فرمان شليک به سوی تظاهرکنندگان را به نيروهای انتظامی داده است. با شناختی که از ميلوسوويچ وجود داشت هر کسی اين شايعه را باور می کرد. ماروويچ در بازنگری در آن روزها می گويد: «از همين رو بسيار مهم بود که ما اين ديکتاتور را از نيروهای انتظامی و امنيتی جدا کنيم. ما بايد اقدامات دور از خشونت خود را گسترش داده و بنيادهای مالی آن را تقويت می کرديم. به دور و برمان نگاه کرديم که از کجا می توانيم کمک بگيريم. ما کمک می خواستيم نه آموزش».
هنوز به پولی که از آمريکا به جنبش «مقاومت» رسيد مانند يک تابو نگريسته می شود. امروز ديگر کسی بر سر اينکه بلگرادی ها از سال 1999 تقريبا سه ميليون دلار از «بنياد ملی دمکراسی» در واشنگتن دريافت کردند، جدال نمی کند. هم چنين در مورد مبالغ نامعلومی که از بنياد جمهوری خواهان به جنبش دمکراسی در يوگسلاوی کمک شد، حرفی نيست. گمان می رود جمع اين مبلغ به چهل ميليون دلار برسد.
در بهار سال 2000 رابرت هلوی
Robert Helvey سميناری با شرکت بيست تن از فعالان يوگسلاوی در هتل هيلتون شهر بوداپست تشکيل داد. ماريک که وی را با چه گوارا مقايسه می کنند ولی قلبا چيزی وی را به چه گوارا پيوند نمی دهد، شانه بالا می اندازد و می گويد: «جلسات ديگری هم با «خانه آزادی» در نوی ساد تشکيل شد. ما به دقت گوش می داديم و فقط آنچه را می پذيرفتيم که به درد ما می خورد. مثلا کارشناسان تبليغاتی آمريکا به ما توصيه کردند رنگ سياه و سپيد مشت سازمان مان را با يک نماد [لوگو] مدرن و رنگی عوض کنيم تا تأثير بهتری در تلويزيون های غربی داشته باشد. ما قبول نکرديم.»
يکی ديگر از کمک های «خانه آزادی» در آمريکا تأمين بودجه برای انتشار پنج هزار جلد کتاب «از ديکتاتوری به دمکراسي» نوشته «جين شارپ» پروفسور انستيتو آلبرت آينشتاين در بوستن بود. شارپ که طرفدار گاندی است در اين کتاب زيرعنوان «يک سيستم متديک برای رهايي» 198 روش برای اقدامات دور از خشونت بر می شمارد. او می نويسد: «اصول من هيچ ربطی به بی عملی ندارند. آنها بر تجزيه و تحليل از قدرت در يک ديکتاتوری قرار دارند و اينکه چگونه می توان آنها را در هم شکست. به اين معنا که شهروندان در همه سطوح از اطاعت از قدرت دولتی و نهادهای آن سرپيچی کنند». شارپ خيلی زود به «گورو» [به معنای آموزگار در دين هندو که آموزش هايش بر دانش و يافتن راه برای تحقق خويشتن قرار دارد] فعالان سياسی تبديل شد و مهمترين خطوط آموزش وی در دفترهای جنبش «مقاومت» خلاصه گشت و دست به دست داده شد.
بازی موش و گربه بين دانشجويان و قدرت دولتی در سراسر صربستان گسترش يافت. وقتی ميلوسوويچ آنان را «جنايتکار و معتاد» و «انجمن تروريست ها» ناميد، جوانان وی را به مسخره گرفتند و تی شرت هايی پوشيدند که روی آنها با مشت سياه و سپيد نوشته شده بود: «من يک معتادم!» و يا «اخطار! من يک تروريست جنبش مقاومتم!» ماروويچ می گويد: «پيام ما به نيروهای انتظامی اين بود: جنگی بين ما و شما وجود ندارد. ما هر دو قربانيان اين ديکتاتور و رژيم اش هستيم.»
تقريبا دستگيری هر فعال سياسی به يک موضوع بحث به ويژه در شهرهای کوچک تبديل می شد. شمار دستگيری ها در سال 2000 به هفتاد هزار نفر بالغ گشت. در يک روستا در نزديکی نوی ساد رييس پليس سه جوان از جنبش «مقاومت» را دستگير کرد. وقتی شب به خانه رفت، زنش به او شام نداد تا آن سه جوان را آزاد کند. زن گفت: مگر ديوانه شدی؟ اينها جنايتکار نيستند، بلکه جوانان خوبی هستند که در جشن تولد پسرمان هم شرکت کردند. رييس پليس تسليم شد و آن سه نفر را آزاد کرد. يک پيروزی کوچک ديگر.

فروپاشی دائم
يک ديکتاتور درست به همين گونه در هم فرو می پاشد: آهسته ولی دائم! همان زمانی که ميلوسوويچ قانون اساسی را تغيير داد تا يک بار ديگر رييس جمهور شود و مطمئن بود که در فاصله دو ماه هيچ نيرويی قادر نيست در رقابت با او به تشکل خود بپردازد، جنبش «مقاومت» تمامی نيروهای مخالف و اپوزيسيون را فرا خواند تا با معرفی يک نامزد واحد وارد انتخابات شوند و تمامی توان خود را برای پيروزی به کار گيرند. زمانش رسيده بود. تمامی تبليغات عظيم رسانه ها عليه رقيب ميلوسوويچ به جای آنکه به سودش تمام شوند، به زيانش انجاميدند. جنبش «مقاومت» در مبارزات انتخاباتی بيشتر پشت پرده بود. ولی در روز تصميم گيری بر ديوارها نوشتند: «ما به شما نمی گوييم چه کسی را انتخاب کنيد. ولی پيش از آنکه رأی بدهيد، از فرزندان خود بپرسيد»!
کوشتونيسا رقيب ميلوسوويچ روز 24 دسامبر 2000 با اکثريت مطلق پيروز شد. ميلوسوويچ خواست انتخابات را به دور دوم بکشاند و اعلام کرد آرای رقيب وی زير پنجاه درصد بوده است. هزاران نفر به خيابانها ريختند. بسياری از آنان جغجغه بچه ها را با خود آورده بودند که روزی قدرتمندان را چه سخت به تمسخر گرفته بود. معنای جغجغه اين بود که صربستان نبايد مانند کودکان گريه کند. او ديگر بزرگ شده است. روز دوم اکتبر اعتصاب سراسری اعلام شد. نيروهای انتظامی پل ها و خيابانها را مسدود کردند. دانشجويان در دانشگاه دست به اعتصاب زدند. کارگران نساجی و معادن ذغال سنگ کار را زمين گذاشتند. نافرمانی مدنی تمامی بخش های خدمات عمومی را در بر گرفت. در اين ميان برخی از فعالان مشغول مذاکره پنهان با نيروهای انتظامی بودند تا آنها را قانع کنند دست به خشونت نزنند. ماروويچ می گويد: «ميلوسوويچ واقعا در برخی موارد دستور مداخله به نيروهای انتظامی داده بود، ولی آنها اطاعت نکردند.»
جنبش «مقاومت» يک بار ديگر از طرفداران خود خواست خودداری به خرج داده و تن به تحريکات ندهند. يک بار ديگر همه چيز بر روی لبه تيغ قرار گرفت. ولی ميلوسوويچ سرانجام خسته از سيصد هزار تظاهر کننده در بلگراد تسليم شد. ميلوسوويچ اول آوريل 2001 توسط پليس صربستان دستگير و به تريبونال بين المللی تحويل داده شد تا به عنوان جنايتکار جنگی محاکمه شود. نيويورک تايمز نوشت: «هيچ گروه اپوزيسيون مانند جنبش «مقاومت» اين اندازه مصمم و تا اين اندازه در سرنگونی ميلوسوويچ اهميت نداشت.»
يک انقلاب ناتمام بر جای ماند. خيلی زود پس از سرنگونی ميلوسوويچ معلوم شد خشکاندن ريشه های استبداد بسی دشوارتر از برانداختن خود مستبد است. فساد و اقتصاد فاميلی که ميلوسوويچ به وجود آورده بود با سرنگونی او از بين نمی رفت. جامعه مدنی با نهادهای دمکراتيک زنده است و با اين اعتقاد عمومی که اين نهادها به سود اکثريت مردم است. ليکن چهره های جديد در يک دولت چيزی را تغيير نمی دهد. جنبش «مقاومت» روند دردناک پس از انقلاب را نيز تجربه کرد. سه سال پس از پيروزي، اکثريت رهبری جنبش «مقاومت» راه تازه ای در پيش گرفت و آن را به يک حزب سياسی تبديل کرد. ايوان ماروويچ می گويد: «من اين تصميم را اشتباه می دانستم و متأسفانه نظر من به تجربه تأييد شد.»
جنبش «مقاومت» در قالب يک حزب بايد سلسله مراتب پيدا می کرد و برنامه سياسی ارائه می داد. اين سازمان از اوج مبارزه برای آزادی به سطح مجادلات حزبی کاهش يافت و در سال 2003 در پای صندوقهای رأی به شکلی دردناک شکست خورد. فقط يک و شش دهم درصد از رأی دهندگان آنها را در مجلس می خواستند!

مأموريت تازه
در خلاء بين انحلال جنبش «مقاومت» و در غلتيدن به پوچی سياسی ناگهان يک ای ميل از راه رسيد. از گرجستان بود: «دوستان عزيز، ما در اينجا در موقعيت پيش از انقلاب بسر می بريم. شما يک حکومت فاسد را با موفقيت از سر راه برداشتيد. ما نيز همين را در کشور خود می خواهيم. آيا می توانيد به ما بگوييد چگونه اين کار را انجام دهيم؟»
در طبقه سی و دوم يک عمارت اداری مجلل، نزديک پارک مرکزی نيويورک، جرج سوروس
George Soros فرمان می راند و چيزی شبيه دايره چهارگوش به وجود می آورد! اين آمريکايی مجارستانی تبار 75 ساله از يک سو به عنوان سرمايه گذار مالی و سفته باز ميلياردها دلار سود می برد و از سوی ديگر سرمايه داری جهانی را افشا می کند و بخشی از ثروت خود را خرج جنبش های شهروندی در سرزمين های ضد سرمايه داری آن سوی جهان می کند. می توان گفت او درد و درمان هر دو با هم است!
در برخی از کشورها مانند يوگسلاوی و گرجستان سوروس با بنيادهايی مانند «خانه آزادی» همکاری می کند. وی اساسا نسبت به دولت بوش موضع شديدا انتقادی دارد و در انتخابات گذشته با ميليون ها دلار از جان کری نامزد دمکراتها در انتخابات رياست جمهوری پشتيبانی کرد.
در يکی از روزهای ماه مارس 2003 سوروس از گرجستان مهمان داشت. مهمانش الکساندر لومايا يک مهندس طاس در سنين اواخر بيست است که از آغاز سال 2003 شعبه «انستيتو جامعه باز» سوروس را در تفليس اداره می کند. به وجود آوردن يک «جامعه باز» در گرجستان به استراتژهای سرسخت مانند لومايا نياز دارد. ولی آنطور که او در پشت ميز دراز سوروس مشغول سخن گفتن است، چندان اميدوار به نظر نمی رسد. ادوارد شواردنادزه از دو سال گذشته تاکنون هر پيشنهاد درباره مبارزه با فساد را که به او ارائه شده ناديده گرفته است. سوروس می داند و می گويد: «شواردنادزه علاقه ای به جامعه باز ندارد. چه چيزها که به او پيشنهاد نشد. ولی هيچ کدا&