زندگی

دربارهءتمدن وحوزهءتمدني  

سيد حميدالله « روغ »

 

درين جستاربه چند مطلب مى پردازيم: يكي اينكه دومفهوم “فرهنگ” و”تمدن” را چگونه ازهم متمايز ميسازيم؟ ديگرى اينكه طرح مفهوم “ تمدن “ در نظريات  جديد  در جهان  چگونه  دگرگون شده است و چرا ما از ين پس دركاربرد مصطلحاتى ما نند ”تمدن اسلامي” و يا ” تمدن مسيحي”، كه تا همين  چندى پيش كاملا بديهي  پنداشته  ميشدند، بايد بسيار محتاط باشيم؟ و بالاخره  اينكه  مفهوم “حوزهءتمد ني”  در تفكر امروزي  جهان  چگونه  و به  چي معنا مطرح  ميشود و ما افغانها چر بايد به  اين مفهوم توجه جدي  و اساسي بكنيم.  

ميخواهيم روشن  بسازيم كه ازآنچه انسان درطى مسافرت دراز خود بر روى زمين فراهم آورده است، چه چيزى را ”فرهنگ”  مى ناميم  و چه چيزى را” تمد ن” ؟ این سوال بظاهر ساده اخیرا سراسر جهان را به خود مشغول ساخته است.

بحث در مفهوم “فرهنگ” چند سده سابقه  دارد و اما بحث درمفهوم تمدن ،وبازبحث درين مفهوم بحيث يك مفهوم فلسفهء سياسي، يك بحث بسيارتازه است و در ين زمينه هنوزبايد چيزهاى زيادى ازابهام بیرون کشیده شود.

سرشناس ترين انديشمندى كه حتى دردوران قديم مفهوم تمدن رامطرح کرد و رابطهء عصبيت را با تاسيس دولت و از تاسيس دولت را با تاسيس “عمران” مطالعه كرد، ابن خلدون بود. ابن خلدون شايد نخستين متفكرى است كه مفهوم “تمدن” را وارد بحث فلسفهء قدیم ميسازد.

در دوران معاصرعده يى از محققان چون “ماكس وبر” ،  “آرنولداشپنگلر” ،  و ” آرنولدتوين بى“، و ديگران، بحث از”تمدن” را با فلسفهءسياسي مدرن پيوند دادند و” الگوى توسعهء سياسي تمدنها” را بدست دادند. برحسب اين الگو، دوره هاى بحران وجنگ بدنبال يگديگر ميآيند و آرام آرام  جاى خود را به  دوره  هايى ميدهند كه در آنها “تمدنها” سربرمى آورند(115-147)   

سامويل هانتينگتون“ امريكايي درسال ۱۹۹۳كتاب “برخوردتمدن ها نوسازي سياست جهانى در  سدهء۲۱” را منتشرساخت . اين همان كتابیست كه ”نظريهء برخوردتمدنها” را برسر زبانها انداخت. نظريهء هانتينگتون اساسا يك نظريه دربارهء سياست جهاني در دورهء پس از”جنگ سرد” است.  كاراصلي وى اينست كه “پاراديم برخورد تمدنها” را بجاى “پاراديم جنگ سرد” مى نشاند.  وى ميگويد:

„“...مدت ۴۰سال بود كه دانش پژوهان وسياستمداران روابط بين الملل، مسايل جهاني را برحسب يك تصويربسيارساده اما خيلى مفيد، يعنى”پاراديم جنگ سرد” مورد تفكر وعمل قرارميدادند.. پاراديم جنگ سرد، مبداء اجتناب ناپذيرى براى تفكردر اموربين المللي بود...  حوادث شگرف سالهاى ۱۹۸۸ – ۱۹۹۳پاراديم جنگ سرد را به بايگاني تاريخ انديشه سپرده است..  بديهي است كه  اينك  به الگوى تازه اى نيازاست كه درسامان بخشيدن  و درك  تحولات محوري  در سياست جهاني به ما ياري رساند...” برخورد تمدن ها تلا شى  است   براى  تشريح عناصر تشكيل دهندهء  پاراديم جهان  بعد از جنگ سرد.  تمدنها جانشينان طبيعي جها ن سه قطبي- غرب،شرق ، جهان سوم - دوران جنگ سرداند...با ازبين رفتن سه جهان جنگ سرد، دولت -  ملت ها به شدت سعى ميكنند تا هويت و منافع خود را براسا س تمدن تعريف كنند.”  (43- 94 تا 103 )

 پا راديم “جنگ سرد”ساختهء “جارج كنان” نظريه پرداز امريكايي بود كه درسال۱۹۴۷ آنرا مطرح كرد.  در پايان جنگ سرد، نخست ،”فكوياما“ نتايج خوشبينانه گرفت.  وى كتاب”پايان تاريخ وآخرين انسان” رادرسال  ۱۹۹۲انتشارداد واين عقيده رامطرح ساخت كه :

» ... حر كت اجتماع توسط نها دهاى بزرگ متمركزى كه درسايهء يك ايديولوژي فراگيرهدايت ميشوند، به پايان خط رسيده است. براىساختارهاى مبتني بربازارآزاداقتصادي ودولت لبرال دموكرات، هيچ جايگزين تاريخي وجودندارد. البته ممكن است اين الگو خالي ازاشكال نباشد، اما درسطح جهاني اعتقاد همگاني اين  است كه اين نوع ترتيبات نهادي بهترين چيزى است كه بشر ميتواند به آن برسد.  ما به پايان تاريخ رسيده ايم ، به اين مفهوم كه ما فاقد جايگزينهاى تاريخي ديگر هستيم. رتبه بندي هاىمصنوعي مبتني برساختار هاى  سياسي چون دولت هاى مطلقه وتوتاليتار وجود ندارد و همه براى رسيدن به نوعى دمو كراسي بازار آزا د  تقلا ميكنند .. “ (43 - 179 )

يعنى فكوياما ميگويدكه جهان براى دموكراسى ليبرال جاخالى كرده است وديگرالگوى سياسي اىكه   بتواندباالگوى ليبرال رقابت كندوجودنداردو بد يلى براى دمكراسي ليبرال ظهورنخواهدكرد. مدل غربي    - يعنى دموكراسي ليبرال- تعميم خواهد يا فت وجهان بسوى” فدراسيون بين المللى كشورهاى ليبرال” ، وبنابران بسوى غربي شدن ، درحال پيشروى است. پس دوران صلح پايدارفرارسيده است وديگرجنگ   واقع نخواهد شد.

نظريهءخوشبينانهء فكوياما درباب فتح جهان بوسيلهء غرب ، بزودى با انتقادهاى جدى مواجه شد. عده يى دربارهء انحطاط خودغرب وبحران ليبراليزم وانديويدواليزم هشداردادند؛ عده يى گفتند كه جهان گلوبالي را  بايست بريك مبناي جديد مفهومي توضيح داد؛ وعده يى ديگراستدلال مهم فکویام ادربارهء تعدد تمدن ها را اساس قرارداده واین نظررا به پيش كشيدند كه جهان اساسا بسوى يك تمدن واحد درحركت نيست؛ ونظريهء سامويل هانتينگتوندربارهء”برخورد تمدنها” نيزدرواقع بحيث نقدى برنظريهء فكوياما، از همين منظرتمدني، عرض وجود كرد.

هانتينگتون ازنظريه پردازان سرشناس وپركارامريكايي است وآثارمتعدد دربارهءمسايل امريكا وجهان نوشته است. درآغازدههء نود خود هانتينگتون نيزنتيجه گيريهاي مشابه به فكوياما داشت. هانتينگتون دركتاب “موج سوم دموكراسي درپايان سدهءبيستم”، درسال۱۹۹۱، نتيجه گرفت كه” ..  زمان به سود   دموكراسي به پيش ميرود ... دموكراسي سرا سر جهان را فراخوا هدگرفت ...”(339- 345 ).

درهمين كتاب”موج سوم دموكراسي”، هانتينگتون، دربارهء ”فرهنگها” و نقش آنان درتوسعهءسياسي و اقتصادي نيزسخن ميگويدومينويسد كه:  ...دربحث ازمانع فرهنگي درراه دموكراسي ،نظراين نيست كه فقط يك فرهنگ بخصوص براىدموكرا سي مناسب است بلكه حرف درين است كه يك يافرهنگهاى بخصوص نسبت به آن خصو مت مى ورزند...   اين نظريه كه فر هنگهاى خاصى همواره موا نعى برسرراه توسعهء اين يا آن ايجاد خواهند كرد، بايد با شك و ترديد تلقي شود....  فرهنگها ازلحاظ تا ريخي بيشتر پويا هستند تا ايستا. عقايد و رفتارهاى مسلط وغالب درجامعه، دستخوش دگرگوني میشوند...“(339- 328و339 )

يعنى وى درسال ۱۹۹۱باوجوديكه ازنقش فرهنگها درايجاد مساعدت و يا ممانعت دربرابرتوسعه ، و ازضرورت همزيستي فرهنگها، سخن ميگويد، اماهنوزوى مفهوم “تمدن “ را جايگزين مفهوم”فرهنگ” نمیکند وهنوزاين فكررامطرح نميسازد كه جدال درميان“تمدن ها” تعيين كنندهء سيماى جهان آينده خواهد بود. چنين نظرى راوى دوسال بعد درسال ۱۹۹۳دركتاب  “ برخورد تمدنها ” ى خود پيش كشيد.

خودمفهوم“برخوردتمدنها” اصلا از برنارد لوييس، شرق شناس واسلامشناس معاصرامريكايى است         (1990-  AtlanticMonthli..  ادوارد سعيد دركتاب معروف  شرق شناسي آثار برناردلويس را نقد و رد ميكند و بي پايگي انديشه هاى وى را نشان ميدهد ( 181- 567  تا 571)اما هانتينگتون نتيجه گيري هاى برناردلوييس را مى پذيرد وكار برناردلو  ييس  را ادامه ميدهد وميگويد:

» ..فرضيهء اصلي من اينست كه اصولا نقطهء اصلي برخورد در ين جها ن نو، نه رنگ ايديولوژيكي دارد ونه بوى اقتصادی. شگافهاى عميق ميان افراد بشرو به اصطلاح ”نقطهءغلیان” برخوردها  داراى ماهيت فرهنگي خوا هد بود و بس ....بر خورد تمدنها بالمآل بر سياست جهاني سايه خوا هد افگند. خطوط گسلFaultlines   درميان تمدنها، در آينده خاكريز هاى نبرد خوا هد بود ....  هويت تمدني به طور روز افزون در آينده اهميت خوا هد يا فت...  خطوط گسل  ميان تمدنها، به عنوا ن نقاط بروز بحرا ن و خو نريزي ، جا نشين مرز هاى سيا سي و ايديو لوژيك دوران جنگ سردمى شود ...   در دوران بعد از جنگ سرد، مشتر كات تمد ني ...  به عنوا ن مبناى اصلي همكاري و ائتلاف، جاى ايديولوژي سياسي و ملاحظات مربوط به موازنهء سنتي قدرت راميگيرد...  گرچه صف بندي تمدني تا امروز محدودبوده ولى درحال رشد است ...   مواضع ملتها وشكا ف بين آنها هرچه بيشتر در را ستا ى خطوط  تمدني شكل گرفته است ...  تفا وت هاى مو جود بين تمدنهاى گوناگون واقعي ومهم است ؛ خودآگاهي تمدني روبه افزايش است ؛ برخوردتمدنها غالب ترين نوع برخورددرسطح جهان ، جاى برخوردهاى ايديو لوژيك وديگرانواع درگيري هاراخواهد گرفت. رو ابط بين المللي كه درگذشته حكم  مسابقه اى درداخل تمدن غربي راداشته، اكنون به گونه اى فزاينده، غيرغربي ميشود وبه نمايشى مبدل ميگرددكه در آن تمدنهاى غيرغربي،نقش بازيگررادارند،نه آنكه صرفاهدف نمايش باشند .. غرب هرروزبيشتر ناگزيرازكنارآمدن باتمدنهاى مدرن غيرغربي خواهد شد كه ازنظرقدرت به غرب نزديك ميشوند ولى ارزشها و منافع شان عمدتا با ارزشها ومنا فع غرب تفاوت دارد..   در آيندهء  قابل پيش بيني، هيچ تمدن جهانگيرى  وجود نخواهد داشت، بلكه دنيايى خواهد بود باتمدنهاى گوناگون كه هريك ناگزيراست همزيستي باديگران رابياموزد .. “(43- 45 تا 79 )

ازينرو، هانتينگتون نتيجه ميگيرد كه “تاريخ به پايان نرسيده است. جهان واحد نيست.  تمدنها نوع بشر را متحد و يا متفرق ميسازند. درجهان متشكل ازتمدنهاى مختلف، هرتمدنى  بايد همزيستي با ديگرى را بياموزد...   اكنون ما براى نخستين بار درتاريخ با وضعيتى مواجه مي شويم كه درآن سياستهاى جهاني هم چندقطبي است وهم چندتمدني...”  (43- 108و  113 )

بنابران بنظروى پايان جنگ سرد به معناى  پايان جنگ ها نيست ومنازعات تازه، اينبار، ازدرون تمدنها  سرميكشند، زيرا تمدنهاى متفاوت ارزش هاى يكسره متفاوت ومتضاد را مى پرورانند.  پس ازپايان جنگ سرد سيماى جهان عوض ميگردد واما اين بدان معنا نيست كه دنيا برحسب كدام مدل سياسى- تمدنى واحد ، مثلا مد ل ليبرال غربى يا امريكايى، دگرگون ميشود، بلكه مجموعه هاى تمدني ، ودرين مجموعه ها،حوزه هاى تمدني درحال پيد ايش اند كه دربرابرجهانروايى وجهانفرمايي تمد ن غربي سركشي خواهند كرد  . بنابران پس ازپايان جنگ سرد، همستيزي وKonflikt  تمد نهاجايگزين تقسيمات قبلي جهان خواهد شد.

بدينسان وى مفهوم تمدن را ازبسترفرهنگي آن بالاميكشد و به آن مشخصهء سياسي و ژيوستراتژيك ميبخشد و ميگويد”...انشعاب بزرگ ميان بشريت و منشاء تعيين كنندهء ستيزها، پس ازين خصلت تمدني خواهد داشت ...   برخوردتمدنها، عنصرتعيين كنندهء سياست جهاني خواهدشد ... تمدنهابدل به حوزه هاىامنيتي ميشوند ...( 89)  وازينرو”جهان سياست، آرايش جديدى براساس خطوط فرهنگي و تمدني پيداكرده است(115-). پس غرب، وخاصتا امريكا، براى حفظ برتري خوددرسدهء۲۱بايد كاربرد قهررا ادامه دهد.

غرب نه به دليل برتري درايده ها، ارزش ها ودين خود-  چيزي كه چندعضوتمدنهاى ديگرآنراپذيرفته اند- ، بلكه بدليل برتري دركاربرد خشونت سازمان يافته برجهان پيروز شده است( 115-137تا151)

مفهوم”خط گسل“راكه هانتينگتون بكارمى برد،اصلايك مفهوم علم زلزله شناسي وسيسمولوژي است . درين علم خطوط گسل همان خط هايى اند كه زلزله هابه تكراردرامتدادآنهاواقع ميشوندودليل آن اينست كه  قطعات قشرزمين درامتداداين خطوط باهم بخوبي جوش نخورده اندوشكننداند. پس وى ميخواهد بگويد كه على رغم جريان نيرومند جهاني شدن و گلوبالیزم،جهان درامتداد خطوطى جوش نحوردني،كه همان خطوط تمدني اند،ازهم جداباقي ميماندوآتش جنگهاى آينده ازامتدادهمين خطوط زبانه خواهد كشيد:  “اين خط تنهاخط تمايزنيست بلكه درمواقعى خط درگيري خونين نيزهست .”(43-  57 ).

ازكسانى كه دربرابراين نظرقدعلم كر دند وآنراازنظرفرهنگشناسي يك خطاوخبط خوانده اند ،يكي هم ادوارد سعيد فلسطيني امریکایی است. وى نوشت كه: „“... ساختن داستانهاى مضحكى ..همچون”برخوردتمدنها”... اين چيزهاى انتزاعي افسانه اي ونيزلفاظي هاى سرزنش آميزى كه براه انداخته اندهمه دروغ اند. فرهنگ هاى بشري چنان به هم آميخته اند،محتوا وتاريخ  شان چنان به هم وا بسته اند ودرهم گره خورده اند كه هرگز نميتوان آنهاراباعمل جراحي ازهم جداكردوبه صورت جناحهاى مخالف بزرگ وعمدتا ايديولوژيك مانند”شرق “و”غرب “ درآورد...”” (180-  14)

مهمترين تمايلات جهان معاصر، خاصتا گلوبالي شدن ،افكارادواردسعيد رابيشترازافكارسامويل هانتينگتون درمعرض تفكرقرارميدهند. دروا قع با تاسيس ملل متحد آنچه عملاآغازيافت، آن گفتگوى تمدنها بود. دردههءهفتاد يونسكوبرنامهء گفتگو ميان تمدنها را پيشكش كرد. برخوردهايى كه امروزه برجها ن سايه افگنده اند، وبه حيث برخورد تمد ن ها به مردم عرضه ميشوند، بيشترازهرچيزى يك سناريوىاز پيش تنظيم شده معلوم ميشوند

نظريهءهانتينگتون دربارهء” قهرسازمان يافته” نيزدرواقع فقرفلسفي انديشهء وىرا برملا ميسازد واين نه تنها بعلتي كه ، درست پيش ازوى، جهان بران شده بود كه “دوران قهردرتاريخ به پايان رسيده است “،   بلكه به اين دليل بنيادي كه وى دراحوالى يك توسعه طلبي واستعمارجديدرابراى غرب توصيه ميكندكه  جها ن وارديك تمدن كيفيتا نوين ميشود:  تمدن الكترونيك وانفارماتيك.  واينچنين يك تمدن به يك ساختار جديد اجتماعي مى انجامد كه”مانويل كاستلز” آنراجامعهء شبكه يى مى نامد، جامعه ايكه تحقق آن مستلزم آنست كه كوچك وبزرگ جها ن دران حيثيت برابربيابند. وازينهم فراتر:  تمدن اطلاعاتي شهر واقعي راكه بنياد درمكان دارد ازطريق يك شبكهء اطلاعاتي واينترنيت بهم پيوند ميدهد كه بنياد درمكان ندارد. شهراينترنيتي، يك شهربه معنای واقعي-  مكاني ، نيست .  براى نخستين باردرطى تاريخ بشرشهرهایى تاسيس ميشوند كه فا قد  پايهء“واقعي” اند تمدن اطلاعاتي آميزهء حيرت انگيزي از”واقعي“و“غيرواقعي”، از“وجود” و “لاوجود” است. چنين جهان وچنين تمدنى را ديگرنميتوان به مفهوم ارضي”تسخير” و” اشغال “كرد.  وهانتينگتون كه براى اينچنين يك جهان نسخه هاى توسعه جو يانه مبتني برقهرسازمانيافته ميدهد، درواقع ازواقعيت جاري جهان دقيقا سه سده به عقب ميرود. نظريهء هانتينگتون درواقع مبناى تيوريك نيو-  نيوكلونياليزم امروزي است.

نظريهء برخورد تمدنها، اززمانيكه بوسيلهء هانتينگتون مطرح شده است ، بحثهاى متعددى را برانگيخته وازجانب سايرنظريه پردازان ونيزازجانب خود هانتينگتون  مورد بازسنجي ونقد قرارگرفته است . درشمارناقدان امريكايي اين نظريه كسا نى مانند زبيگنيو برژنسكي  والوين تافلرمعروف تراند.

زبيگنيو بريژنسكي كه ازنظريه پردازان سرشناس امريكا است ايراد ميگيردكه هانتينگتون اوليت ها رامعكوس بر قرارميسازد و درونگسيختگي فرهنگ غربي و خاصتا بحران تمد ني درخود امريكا راناديده ميگيرد. وى ميگويد كه”...بالاترين نگراني من..ازين جهت است كه خودتباهي فرهنگي  CulturalSelfcorruption  ما نه تنها قابليت امريكا درحفظ موقعيتش درجهان به عنوان رهبرسياسي ، بلكه نتيجتا حتى بعنوان يك نظام نمونه براى ديگران راضايع ميسازد .. سيكولاريزم عنان گسيخته Out of Control Secularism  كه بخش اعظمي ازغرب رافراگرفته است ، در درون خويش نطفهء خودويراني  فرهنگي Cultural self destruction راپرورش ميدهد ..”  (43- 166 )

بريژنسكيدركتاب معروف”خارج ازكنترول” ۱۹۹۳ -  همين اوليت رابه پيش ميكشد كه “... فرهنگ ثروت اندوزي وبوالهوسي و لذ تگرايي درامريكا براى انتقال قدرت اين كشور به نوعى اقتدارمعنوي با اعتبار جهاني زيانبخش است...   وى ميگويد كه ناهنجاري هاى جاري جامعهء امريكايي بسرعت درحال خارج شدن ازكنترول است ووى قايم ساختن دوبارهء نظام هاى كنترولي، ازجمله دين، رابراى علاج اين وضع   پيشنهادميكند . (63-129) به پيروي ازين نظرات درچند سال اخيرهزارها كليسا درامريكا بنا شده اند.

الوين تافلرآينده شناس-  فوتورولوگ-  معروف امريكايى يك ديدگاه فلسفي تاريخي اتخاذ ميكند وازهمين  ديدگاه هم نظريهء فكوياما، هم نظريهءهانتينگتون وهم نظريهء بريژنسكي راردميكند. الوين تافلر دركتاب “به سوى تمدن جديد” مينويسد كه: ” رويدادهاى كنوني ازهيچ الگويى پيروي نميكنند. در وا قع نظمى مشخص و بسيارپنهان وجود دارد ... وقايع  كنو ني چيزى نيست جزيك انقلاب جهاني ، يك جهش كوا نتو مي ...\3\ بشريت با جهش كوا نتو مي به جلو موا جه است و عميقترين خيزش اجتما عي و خلاقانه ترين بازسا زي هاى همه اعصا ر را درمقا بل خوددارد . ما، درگير برپا كردن تمدنى جديد و استثنایي هستيم بى آنكه شناخت رو شن و درستى ازا ن دا شته باشيم  ... درك اين نكته كليد فهم بسيارى از تعارضات سياسى و اجتماعى در اطرا ف ماست ،،.

تافلربراى توضيح انديشه هاىخود نظريهء موجى دگرگونى تمدنها را پيش ميكشد وسه موج تمدن را، كه يكي برروى ديگرى جريان مييابند، نشان ميدهد:

۱ -  تمدن كشاورزى وسنتگرايى مبتني برآن ؛ 

۲ -  تمدن صنعتى ومدرنيتهء مبتنى برآن ؛

۳ -  تمدن الكترونيك – انفورماتيك وگلوباليزم مبتنى برآن ؛

تافلرميگويد :

»...ما معتقديم كه تشبيه تاريخ به “ اموا ج “ دگرگو ني ،پوياتروروشنگرا نه تر...است . هرموجى پو يااست و تلاطم اموا ج،جريانهاى متقاطع توانمندىراآزادميسازد. باتلاطم امواج تاريخ،كل تمدنهابشدت بيگديگربرخوردميكنند ودر پرتو همين امر است كه بخش اعظم آنچه درجهان امروز بى معناو تصادفى به نظرميرسد،معناو مفهو م پيدا ميكند. نظريهء مو جى برخورد،به ما ميگو يد كه مهمترين تعارضى كه با آن موا جهيم نه بين اسلام و غرب است،ونه آنچنانكه س . ها نتينگتون اخيراگفته “بين بقيهء جها ن و غرب”..همچنا ن ا مريكابرخلاف نظر پال كندى رو به زوال نيست،و برخلاف قول فكو يامابا” پايان تاريخ  “ روبرو نيستيم .عميقترين دگرگو نى اقتصادى و سترا تژيك ، چيزى نيست جز تقسيم درشرف وقوع جها ن  به سه تمدن مشخص و متفا وت وبالقوه معارض ، كه البته باتعاريف مرسوم و متعارف فعلى قابل تشريح نيستند... امروز صف آرايى تمدنهاى جهانى شكل ديگرى بخودگرفته است. ماباشتاب تمام بسوى ساختا ر كا ملامتفا وتى ازقدرت درحركتيم كه جها نى را ايجاد ميكند كه ديگردو نيمه نيست بلكه بوضوح ميان سه تمدن متضاد ورقيب تقسيم شده است :

نماد نخستين تمدن هنوزكج بيل است؛ نماد دومين تمدن خط مونتاژ ؛ و نماد سومين تمدن كامپيو تر .

درين جهان سه پاره، بخش “موج اولى” تاءمين كنندهء منابع كشاورزى و معدنى است، بخش”موج دومى“  نيروى كارارزان را تاءمين ميكند و به توليد انبوه مشغول است، وبخش تندرشد” موج سو مى” به سيطره اى دست مي يابد كه برشيوه هاى تازهء خلق و بهره بردارى ازدانايى مبتنى است.\ \...   تنشهای ميان تمدن موج سومى و دوشكل قديميتر تمدن همچنان تشدید خواهد شد ودرست همانطوركه درقرون گذشته تجدد آفرينان موج دومي با جوامع پيش مدرن موجود اولی جنگيدند، تمدن جديد نيزبراى استقرار سيطرهء جهانى خويش خواهدجنگيد با درك مفهوم برخورد تمدنها خواهيم توانست دربسيارى از پديده هاى بظاهر عجيب-  مثلامليگرايى هاى دو آتشهء كنونى