زندگی

در کاجستان شعر وشعور واصف باختری

 

 

واصف ، گاهي شاعر سياسي - اجتماعي است و زماني شاعر اجتماعي - فرهنگي

 و همواره سايه روشن هايي از رنگ عصر و انديشه هاي زمانه در شعرش ، جاي

پاي مي گذارد و همواره در سرنوشت مردم ، خويش را شريك مي سازد 

لطیف ناظمی

استاد واصف باختري ، امسال شصت ساله  شد ؛ مردي كه در نوجواني به شاعري پرداخت و اينك در پيرانه سري ، همچنان مي خواند ، مي انديشد و مي نويسد .

محمد شاه واصف باختري ، در جوزاي ( 1321 ) ، در بلخ زاده شد ؛ ليسه باختر و حبيبيه را خواند ؛ سال ( 1345 ) ، ليسانس زبان و ادبيات فارسي دري را از پوهنتون كابل به دست آورد ؛ مدتي ويراستار  كتاب هاي درسي وزارت تعليم و تربيه بود ؛ در سال ( 1354 ) گواهينامه ماستري را در آموزش و پرورش از دانشگاه كولمبياي شهر نيويارك به دست آورد . از سال ( 1346 ) تا سال ( 1375 ) ، عضو رياست دارالتأليف، مدير مسؤول مجله ژوندون ارگان نشراتي انجمن نويسنده گان  و دبير بخش شعر آن انجمن بود . ساليان چند در پيشاور به سر برد و اينك به عنوان پناهنده ، در ايالات متحده امريكا ميزيد .

از واصف باختري تا اكنون هفت دفتر شعر و يك گزينه از ميان اين هفت دفتر ، چاپ و انتشار يافته است و دفترهاي چاپ شده وي اين ها هستند :

1. و آفتاب نمي ميرد. كابل : 1362 ، اتحاديه نويسنده گان ج.د.ا. ، 93 صفحه .

2. از ميعاد تا هرگز . كابل : ب . ت . انجمن نويسنده گان افغانستان ، 47 صفحه .

3. از اين آيينه بشكسته تاريخ . كابل : 1370 ، 43 صفحه .

4. تا شهر پنج ضلعي آزادي . پشاور : 1376 ( 1997 ) ، ب.ن. 58 صفحه .

5.  ديباچه يي در فرجام . پشاور : 1375 ( 1997 ) . ب.ن. 53 صفحه .

6. در استواي فصل شكستن . پشاور ( ؟) : 1377 ، مركز نشراتي ميوند ، 55 صفحه .

7. مويه هاي اسفنديار گمشده . پشاور : 1379 ، بنياد نشراتي پرنيان ، 91 صفحه .

8. دروازه هاي بسته تقويم ( گزينه شعرها ) . پشاور : 1379 ، عبدالناصر هوتكي ، 157 صفحه .

در اين هفت دفتر ، 169 قطعه شعر گرد آمده اند كه از آن ميان 55 غزل ‏ نزديك به ده قصيده مسمط ، قطعه و چهارپاره و 19 قطعه شعر سپيد اند و آنچه باقي مي ماند ، شعرهاي نيمايي اويند.

واصف در غالب قالب هاي شعري ، طبع آزموده است و مي توان گفت كه در همه اين آزمون ها به نيكويي ، توفيق با او بوده است و توانمندي خويش را وانموده است . او شاعري است انديشه گرا و جامعه گرا كه سخنش را با تصوير مي آميزد و كاركرد ادبيات را در زنده گي اجتماعي مي جويد و در بيشترينه شعرهايش ،  هنر را پاره يي از واقعيت اجتماعي مي نگريم و به تأثير اجتماعي شعر ، وفادارش مي يابيم . اگر قرار باشد مضمون اجتماعي شعر او را دسته بندي كنيم ، به چنين تصنيفي دست مي يابيم :

1- آرامانگرايي .

2- آزاديخواهي .

3- نااميدي ، تنهايي و غربت .

4- حسرت گذشته  .

5- اعتراض و پرخاش .

واصف از سال ( 1342 ) تا ( 1345 ) ، پوهنتون كابل را مي خواند . دو سال پسين اين دوره كه روزگار شاعري او نيز هست ، بحراني ترين سال هاي سياسي كشور اند  و اين بحران تا آغاز دهه پنجاه ادامه دارد . قانون اساسي جديد كه راه را براي پيدايي جامعه نوين هموار كرده است ، در همين دوره نافذ مي گردد . قانون مطبوعات آزاد، در همين سال ها نافذ مي گردد و بيش از سي جريده آزاد و غالباً با گرايش هاي ايديولوژيك و آرمانگرايانه ، از همين دوره به نشرات مي آغازند . تظاهرات خياباني ، اعتصابات و تعطيل پوهنتون كابل ، در همين سال ها رخ مي دهد و فراتر از همه ، احزاب سياسي چپرو و راسترو و ميانه ، در همين برهه زماني است كه قامت راست مي كنند و هياهو  بر مي انگيزند . از اينرو شعر و ادبيات نيز اثر پذير جو سياسي زمانه مي گردد .

واصف نيز در صف اصحاب سياست مي پيوندد و عضويت يكي از احزاب چپ را مي پذيرد و در اتحاديه محصلان راه مي يابد .

در سال ( 1347 ) و اوج طغيان كشمكش هاي سياسي ، دو شعر واصف در جريده شعله جاويد ، چاپ مي گردند - " سرود روستا " و " حماسه شعله " . صداي واصف ، در اين شعرها ، صداي خشماگين لاهوتي را ماند كه توده ها را به قيام و خيزش مي خوانند تا زنجيرهاي برده گي و بنده گي را درهم شكنند و پرچم آزاده گي را برافرازند . شعر حماسه شعله ، در آن سال ها ، دست به دست مي گردد و تني چند از رهروان اين خط به استقبال آن ، شعر هايي انشاد مي كنند و همرزمان و همسنگر هاي واصف آن را در اعتراضات خياباني با شور و شوق دكلمه مي كنند . امّا ، واصف هرگز اين دو شعر را در هفت مجموعه خويش انتشار نمي دهد .

پايان دهه چهل خورشيدي ، روزگار جلوه گري ادبيات سياسي و ايديولوژيك است . هرچند مظاهر اين دوره پرتب و تاب با گسترده گي و شفافيت لازم در شعر واصف بازتاب ندارند ، امّا ، در سه مجموعه نخستين وي ، رد پاي حوادث اين سال ها و انديشه سياسي- فلسفي شاعر نمودار است .

در آن برهه زماني ، او سخنوري است آرمانگرا و آرزو مي برد تا روزي قدرت در دست خلق افتد ، دادگستري پيروز شود و هرزه پويي از ميان برخيزد . در شعر " عبور از برزخ " كه در نه وزن مختلف پرداخته شده است ، مي خوانيم :

مرا نويد است كه هرزه پويي ، درنده خويي ، ستيزه جويي ، فتد ز بنيان /

مرا اميد است كه كار ديوان ، فسون شيطان ، شكست ايمان ، رسد به پايان/

جهان ز خلق است ، عيان زخلق است ، نهان ز خلق است ، زمين ز خلق است ، زمان ز خلق است/

خوشا زماني كه خلق راند ، بر ين زمين ها ‏، برين زمان ها ، به عدل فرمان/

" از اين آيينه بشكسته تاريخ " ص 112

او بدين باور است كه دشت عقيم نيست و دشتبان لب نبسته است و راه رهايي ، طريق شمشير از نيام بركشيدن است :

خوشا بلاغت شمشير بر منابر مردم

همين حديث  خوش آمد مرا ز مسأله ها

مگو كه دشت عقيم است و دشتبان خموش

بلوغ لاله خبر مي دهد ز ولوله ها

( ديباچه يي در فرجام ، صفحه 26 )

آهاي

كودكان كوي!

هنوز با حنجره همه ققنوسان در اين صحاري

آواز مي كارد بيابانگرد

هنوز يك باغستان سيب سرخ

در آستين دارد بيابانگرد

( ديباچه يي در فرجام ، ص 15 )

در شعر نيمايي اشك برزگر ، به دنبال نشان دادن تفاوت هاي طبقاتي در جامعه خويش است و در آهنگ رستاخيز ، صداي او به رجزخواني هاي لاهوتي و فرخي يزدي مانند است كه مي خواهد شعرش را به فريادي مبدل سازد تا زنجير ستم را پاره كند . شعر نخستين را  در سال ( 1342 ) سروده است و دومين را در سال ( 1343 ) .

و اين هم پاره يي از شعر رستاخيز كه نگاه شاعر را به هستي و زنده گي در آن سال ها ، آشكارا مي سازد :

شعر من أي مهر عالمتاب فرداي سپيد

ناله شو ، فرياد شو ، فرياد رزم انگيز شو

نغمه جانسوز شو ، آهنگ رستاخيز شو

پرده بيداد و  زنجير ستم را پاره كن

از هراس زورمندان پرده پوشي تا بكي

موج شو ، سيلاب شو ، سيلاب پرجوش و خروش

لرزه در دل ها پديد آور ، خموشي تا بكي

( و آفتاب نميميرد ، ص 31) 

شاعر نه تنها از شعر خويش مي طلبد كه موج و سيلاب شود و در دل ها ، لرزه درافگند ، بل در همان سال هاي التهاب سياسي كه وي مؤمن به باور معين و مشخص فلسفي و سياسي است ، از پتك ها و داس ها مي خواهد ، دادِ دل اهل خرد را بازستانند و پيداست كه در زبان متعارف واژه گان " پتك " و " داس " ، يادآور انقلاب كارگري اند :

أي پتك ها ، أي داس ها ، گيريد از اين كناس ها

زين تيره دل خناس ها ، داد دل اهل خرد

( و آفتاب نمي ميرد ، ص 23 )

شعر واصف در سال هاي بحران و هم در سال هاي اشغال و جنگ ، هويت اجتماعي دارد و خرد و عاطفه دو بعد شعر اجتماعي او را مي سازند . گاهي اين بر آن مي چربد و زماني آن بر اين يكي .در سال هاي جواني دلباخته آرمانشهري است كه به بدان دست نمي يابد . امّا ، هنوز  هم اميدش را از كف نمي دهد ؛ هرچند تناوران سنگواره شده اند و چهره ها آيينه هاي تيره مسخ و دست ها دشنه هاي زنگ آگين و نام ها همه گي بنده و بنده زاد و غلام و چشم ها سنگين و خشم ها نازاي و دلقكانِ فرومايه ، مردمان را به تصوير نان فريفته اند ، امّا ، چتر آبي كاج را به جنگل سبز اميد مي خواند و ستاره ديگري آفتاب مي شود :

به باغ قرن گذاري كن

كه چتر آبي كاج و نگين نيلي برگ

و دست كوچك هر سبزه

ترا به جنگل سبز اميد فرامي خواند

شهاب زودگذر شد اگر ستاره تو  

ستاره دگري آفتاب خواهد شد

و آفتاب نمي ميرد.

( آفتاب نمي ميرد ، ص 57 )

حتّا در سال 1352 كه او شاعري است سرخورده و نااميد و نگرننده نگران نابه ساماني ها ، در شمار سروده هايش شعر هايي چون بشارت را مي نگريم كه به رغم باورهاي آن روزگارش چشم انتظار شيپوري از شهرستان مشرق است ، و شاعري است قهرمان جو كه پهلوان روياهايش را بر سمند تيزگام مي نگرد كه شراب پيروزي در چرخشت اوست و پولاد همچون موم در مُشت او :

ز شهرستان مشرق نعره شيپور مي آيد

كه سالار سپاه سرزمين هاي عبير و نور مي آيد

بشارت باد !

بشارت چشم در راهان ميلاد شقايق را

سياوش شهسوار شهر آتش از ديار دور مي آيد

( از ميعاد تا هرگز ، ص 21 )

دهه پنجاه ، دهه نااميدي و  يأس فلسفي و نوستالژي دردناك بازگشت به گذشته هاي دور است . او مي نگرد كه ديگر ، همسرايانش زبان يكديگر را نمي دانند ؛ اينان شهروندان همان بابلي شهر تاريخ اند كه به پادافراه گناهان شان به چنين سرنوشت تلخي گرفتار آمده اند . شعر نمادين " عقاب از اوج ها " كه در سال ( 1351 ) پرداخته مي شود طنز گزنده يي است بر روشنفكران آن روزگار كه روي بر روي شب و پشت بر خورشيد كرده اند ؛ امّا ، هنوز هم بر همزبانان نهيب مي زند تا رود غريونده گردند و از خون خويش بر انگشتر تاريخ نگيني سرخ بنشانند :

مبادا برفروزان آتشي گز هيمه پاك روان ما بود روشن

فتد خاكستر تاريخ

كه گر خاموش شد اين تابناك آتش

نباشد واژه اميد را آرش

شبستان گسستن  را اگر از چلچراغ باز پيوستن فروغي بود

ز خون خويشتن - اين شبنم برگ گل هستي -

نگين سرخ بنشانيم بر انگشتر تاريخ

( و آفتاب نمي ميرد ص 4 )

در شعر " در بستر سكوت " به دنبال فرهاد اساطيري است تا تيشه بر فرق پرويز تاجور بكوبد و در " عبور از برزخ " ، در جستجوي بودا و مزدك و زردشت و اساطير اريايي چون سام و جاماسپ است .

حال بودا كو و مزدك كو و زردشت كجاست

سام تا  بر سر ديوان بزند مشت كجاست

آن خردمد كهن خرقه ديرين جاماسپ

تا كه بر دفتر شيطان نهد انگشت كجاست

( از اين آيينه ... ص 11 )

واصف مي پندارد ، نسلي كه در اين دهه مي زيد ، نسل ياوه است ؛ نسلي كه درفش خميده تسليم را بر دوش مي كشد :

آهنگران شهر شقاوت

آيا درون كوره روح شما هنوز

يادي ز كاوه است ؟

جز بيرق خميده تسليم

بار دگر به شانه اين نسل ياوه است ؟

( از ميلاد تا هرگز ‏ ص 18 )

پس از دهه پنجاه ، نه چاوشي خوان آن آرمانشهر  رويايي است و نه نااميدي و يأس فلسفي مي آزاردش . شاعر به تفكري آزاد دست مي يابد و ديگر مؤمن بدين باور نيست كه " آن جنگل تناور بالنده ، با دامن رها شده در بادهاي سرخ ، از نيمه روز شرق گذر كند " ، ديگر آن جنگل تناور بالنده ( ! ) را ، ناجي خويش نمي پندارد . شايد اين شعر را بتوان ، آخرين ترسب نخستين باورهاي سياسي و فلسفي واصف دانست كه در سروده هايش تسري مي يابد . از آن پس ، واصف باختري ، زنده گي را ، از منشور ديگري مي نگرد .

مي توان گفت كه در مجموع اين هفت دفتر ، دو گونه جهانبيني را گواهيم . نخست جهانبيني بسته نيمه دوم دهه چهل و نيمه اول دهه پنجاه كه روزگار شوق و شور سياسي و التهابات آرمانگرايي است و دو ديگر جانبيني پس از دهه پنجاه خورشيدي كه نگرش آزاد و مستقل شاعر ، در سال هاي ميانگين زنده گي اوست و پرتو آن را در آفرينش هاي سال هاي پسين به روشني مي توان تشخيص داد . در اين دوران ، نگاه وي تا افق هاي دور عرصه هاي فكري ره  مي زند و ذهنيت وي ، نه تنها ايديولوژيك و تك بعدي نيست كه خردگرايانه ، انساني و متعرض نيز است و اگر بينش و نگرش وي در همه دفترهاي شعري يكسان نمي ماند ‏ از آن روست كه در جامعه اش ، بحران هاي بيشمار رخ  داده اند و شاعر از منظري واقعگرايانه ، تقويم زمانه اش را ورق گرداني مي كند .

او با آن كه شاعر ايديولوژيك نيست ، ولي در آفرينش هاي يك ربع قرن اخير وي ، هرگز صداي اعتراض و پرخاشش ، در برابر بي عدالتي ، جنگ و اشغال ، فرونخسپيده است و هر زمان كه ستمي را مي نگرد نفرين نامه يي را مي آغازد :


أي تمام برگ هاي جهان ،

بيشتر از شمار شما

سنگ در فلاخن نفرين دارم

من از كنار سنگواره ء ارغون ها

از برابر تهي ترين پنجره ها ، گذشته ام

و نجواي زندانيان آواها

در نقب حنجره ها ، شنوده

( تا شهر پنج ضلعي آزادي ، ص 1 )

شاعر دردمند و ازرده خاطر ، از پرويزن آزمون هاي خويش رويدادها را ، مي بيزد ؛ گاهي ناباوري ، چنبره خيال اوست و زماني اعتراض و پرخاش :

دريغا كه در سايه سار سپيدار پاييز فرسود امروز

- كه روييد در بيشه آرزو ها -

چراغي كه آويختيم

ز ايوان ناباوري ها

فروزنده تر باد !

( از اين آيينه... ص 33 )

با دريغ كه جز سه مجموعه نخستين شاعر كه در كابل انتشار يافته اند ، در چهار دفتر شعري ديگر ، تاريخ سرايش ، غايب است و خواننده چون نمي داند اين شعرها ، در چه سال هايي سروده شده اند ‏، از اين رو نمي تواند سير تكاملي انديشه هاي شاعر را به درستي ، دريابد . واصف در مؤخره پنجمين دفتر شعرش مي نويسد :  " همه تاريخ ها را  ، از پايان شعر  ها ستردم ( جز چند موردي كه مشخص خواهند شد ) .

- خواننده داننده ! هر تاريخي را كه از اين هژده سال پسين به تشخيص و گزينش خود ، در پايان بسا شعرهاي اين دفتر مي گذاري ، بگذار . من پيرانه سر ، با لجاجت يك كودك بهانه گر مي خواهم ، اين شعرها در برابر تاريخ بايستند ؛ نه اين كه مهر تاريخ  بر جبين شان زده شود ... " .

در سه دفتر " و آفتاب نمي ميرد " ، " از ميعاد تا هرگز " و " از اين آيينه بشكسته تاريخ " ، شعرهايي از سال هاي ( 1340 ) تا ( 1370 ) آمده اند .

يكي از شگرد هاي واصف آنست كه تاريخ سرايش برخي از شعرهايش را بنابر هراسي كه از سانسور و مصيبت پيگرد متصور بوده است ، به گذشته هاي دور مي كشاند و اين امر ، خواننده و منتقد آثارش را ، سراسيمه مي كند و خوانش شعرهايش را دشوار مي سازد .

قدر مسلم اين است كه غالب شعرهاي يكربع قرن اخير وي با واقعيت هاي تاريخي كشورش ، همخواني كامل دارند و نشان انگست حوادث و رويدادهاي تاريخي را وامينمايند كه شعرها به چه روزگاري تعلق دارند . او از واقعيت تاريخي ، واقعيت هنري مي سازد و اگر با سروده هايش ، آگاهي ما را زير و رو نمي كند ، امّا ، ما را پيوسته به درنگ و تأمل واميدارند . اين تنها " ريلكه " نيست كه شعر گفتن براي او نه تنها بودن ، بل " راز بودن " است . واصف نيز راز بودن را بر ملا مي سازد ، هرچند گفته اند كه شاعران ، راز هستي را درمي يابند ، امّا بيان نمي كنند ، ولي او اين راز را سر به مهر نمي گذارد و تاريخ را ، شاعرانه مي سازد .

واصف اگر در كارهاي نخستين خويش ، هنر و زنده گي را ، يكي مي پندارد ‏ امّا در كارهاي پسين ، هنر را چونان آيينه يي براي زنده گي مي شناسد و هرگز در پي جدا كردن متن از تاريخ نيست و از واقعگرايي ، به سوي فرماليزم نمي لغزد ، با آن كه به فرم و زبان ، اهميت ويژه يي قايل است ، ولي به هيچ روي ، شاعر فرماليست نمي تواند بود .

ترجيح مي دهم كه در اين جا ، شعر " اي كه گويي ماجرا چون بود " را به صورت كامل بازبنويسم تا گواهي باشد بر اين كه او تقويم بيست و چندساله كشور را منظوم ساخته است . برف ، ‏آتشدان و هيمه و افروزينه ، در اين شعر نمادهايي اند كه اگر براي خواننده غير بومي شعر وي ، ناآشنا باشند ، ولي براي خواننده هاي هم ميهن او ، نشانه هاي گوياي ، دو اشغال ، دو تهاجم و دو شبيخون اند :

 

پاسخت كوتاه مي گويم

أي كه گويي ماجرا چون بود ؟

آن زمستان ، خوب يادم است 

كارون ها آمدند از شهرهاي دور

شهريان را ، برف و سرما ، خون به رگ ها منجمد مي ساخت

ليك آن بازرگاني كه بار استران و اشتران  كاروان ها ، زان آنان بود

در تمام كوچه هاي شهر

دكه هاي يخ فروشي باز مي كردند

چاووشان كاروان ها مي زدند از ژرفناي سينه ها فرياد :

هاي مردم !

رادمردي هاي ما هرگز مباد تان فراموش

ما چه مردانيم هريك مرد مردستان

هريكي از ما دو صد مرد است در يك پيرهن پنهان

*

شهريان مردند نيمي ، نيم ديگر نيز

مرگ را ، آسايش جاويد را در آرزو بودند

ليك

چاوشان كاروان ها مي زدند از ژرفناي سينه ها فرياد

هاي مردم !

برف ، برف تازه آورديم 

تا شما از رنج اين سرما بياساييد

**

كاروان ها ، سوي شعر و سرزمين خويش برگشتند

در تموز سال ديگر ، كاروان ديگري آمد .

در چنان گرما كه حتّا ماهيان در آب مي مردند

چاوش اين كاروان فرياد مي زد در تمام كوچه هاي شهر :

هاي مردم !

هيمه آورديم و آتشدان و افروزينه آورديم

آب گرمي نيز از گرمابه تاريخ

رادمردي هاي مان هرگز مبادا تان فراموش

***

پاسخت  كوتاه گفتم اي كه پرسيدي :

ماجرا چون بود ؟

ماجرا اين بود و خونين بود

( مويه هاي اسفنديار گمشده ، ص 8 )

ت . س . اليوت ، شعري دارد كه ماه اپريل ( ثور ) را ، ستمكارترين ماه ها مي داند :

اپريل ستمكارترين ماه هاست

مي روياند ، گل هاي يأس را از زمين مرده ،

به هم مي آميزد ، ياد مان و شوق را ،

بر مي آورد ، ريشه هاي مرده را با باران بهاران

واصف باختري نيز براي ماه اپريل ‏، دو پارچه شعر دارد- شعري " از برزخ تقويم "  و شعر " شهر تقويم " . او ماه اپريل يا ارديبهشت ماه را ، ماه ناميمون مي خواند . " ديباچه كتاب شقاوت " و " آتشفشان سرخ " ، وقف همين مضمون شده اند ؛ ولي تنها هموطنان اويند كه مي دانند از چه روي اين ماه ، ناميمون است و ستمكاره - آخر در هفتم و هشتم اين ماه ( 27 و 28 اپريل ) ، قصه هاي خون و شبيخون آغاز مي گردند :

ارديبهشت ماه مي آيد

هر قطره خون كه در رگ گل هاست

يك رودبار دلهره و درد مي شود

كاين ماه گوييا ،

تا واپسين صحيفه تاريخ ،

ديباچه كتاب شقاوت

آتشفشان برزخ تقويم

و

چتري  فراز مسند نامرد مي شود ،

" تا شهر پنج ضلعي آزادي ، ص 35 )

اليوت به گونه عاطفي و واصف باختري از منظر تاريخي بر ماه اپريل مي شورند و مي اشوبند . امّا ، واصف ماه ديگري را ، ناميمون تر  و بدشگون تر و پتياره تر از اين ماه مي داند و آن ماه مهر ( ميزان ) است- ماهي كه در آن ملخ هاي جنوب ، بركشتزار هستي شهروندان شاعر يورش مي آورند . از اين رو ، از اين ماه بايد كين بيشتر در دل داشت :

پنداشتم ديري

ما

- ( اين " ما" ي جمع ساده " من " ها - 

تبعيديان  دوزخ ارديبهشتيم

وين ناميمون ماه

ننگين ترين ك