زندگی

          (خواب معصومانه  ، دزدمونا )

زینت نور

اتللوسياه ترشده بود. چشمانش سرخ بود به سرخی خون دزدمونا ، اما  دزدمونا راحت خوابيده بود ديگری هيچ چيزهراسانش نمی كرد. اتللو وحشيانه می خنديد نه قهقهه ميزند احساس خالی شدن ازدرد،ازبغض میکرد  .................

دستان پرخونش را برد كنارصورتش. دستانش بوی آشنای دزدمونا  می داد. بوی بوسه هايش را، بوی آزاریهايش را ، بوی التماسهايش را

اتللوخاموش ماند دستانش را بيشتربه صورتش نزديك كرد. دزدمونا  را به خودش بيشترنزديك كرد. احساس كرد دربستراست كناراو، ودزدمونا

مشتاقانه اورامي بوسد يادش آمد نه احساس كرد دزدمونا  ميرود بخوابد وبايد او را ببوسيد دستانش را بوسيد، اما حرصش گرفت وشروع كرد به مكيدن دستانش.

ديگرر دزدمونا را درخونش احساس ميكرد. چنانكه دراولين ديدارهمه وجودش را دربرابری او فروريخته ديده بود. اولين ديداركه زندگی اورا بهشت ودوزخی به هم كرده بود. يادش آمد كه اوچه افسونگرانه دل ازهمه ميدزد مثل كه بيماربود. پس چرا وقتی بااوتنها بود می گفت: تنها اورادوست دارد. اتللو اينجا رسيد دستانش راازصورتش دوركرد. بوی دزدمونا  را ازخودش دوركرد، بوسه های اورا، آزارهای اورا ، اما دگرازقهقهه تهی بود، تهی بود از پيروزی، ازغم، ازبغض، از حسد.

اتلوبه جسد دزدمونا  نگاه كرد فكركرد كه حالآ او يك صفراست يك صفربي نهايت ، دگرهيچ چيزی نيست، نه الهه عشق نه هم دزدمونا  زندگش. دلش فروريخت فكركرد دگرهيچ چيزندارد.  يادش آمد كه باری ازسرخشم به اوگفته بود كه :تويك صفری يك صفربی نهايت و(مونا  )روی كاغذی درجواب نوشته بود: آه ، اين انتهای عشق است، حالا ميدانم كه به راستی دوستم ميداری . يادش آمد كه كاغذرامچاله كرده بود ندانسته بود كه دزدمونا  با ذهنی خواب زده اش كه ازحقيقت هيچ نشانی نداشت چه می گويد.

اومردی بود بيزاراز فريب، اوميخواست  دزدمونا خودش را به او تنها به او بدهد چنانكه او خودش همه هستی اش را نذر چشما  ن او  كردبود اما ..........
مگراين ممكن بود. درهربزمی اتللوبايد خون ميخورد تا دزدمونا  تسكين شود تا دزدمونا  بداند تا كجا می تواند عاشق كند و تاكجا می تواند ديوانه بسازد. اتللو ازخود ميپرسيد مگراين لبخند از او نيست، مگراين نگاه ها متعلق به روح عاشق اونيست كه (مونا  ) چنين سخاوتمندانه به دیگران می دهد اواينهمه از آن خودش ميديد. تنها ازخودش. واين سلسله اين بذل وبخششها او را تاسرحد جنون ديوانه ميكرد.

خنجرخونين اش آنجا كنارجسم بی جان دزدمونای  زيبا افتاده. دزدمونا درپيراهن سياهش خيلی زيبا ميشد، حالا هم زيباشده بود. صورتش سپيد ترمی نمود اما چشمان کلان کلان عسلي اش تاابد بی نگاه شده. دگرنمی گريست، نه هم ميخنديد.شايد هنوزاتللو را دوست داشت دوست داشت وخيلی دوست داشت همچنان كه هرشب تا ديربيدارمی ماند تا صدای گرم او بشنويد مگرراست می گفت ؟ايا راستی دوست ميداشت، اتلو جوابی نمی يافت هرگز نيافته بود دزدمونا مثل كه ديگرنمی توانست اينهمه عاشق داشته باشد كی به جسد خاموش عشق خواهد ورزد. گيسوانش روی خاك نامرتب افتاده بود. اتلونمی توانست گيسوانیپ زيبای اورا چنين ببيند. دويد وسر او را به زانويش نهاد گردها راازگيسوانش چيد آه  دزدمونا : هرگزچنين معصومانه نخوابيده بود هرگز

يادش آمد كه به اوگفته بود اگرروزی او سرزانوهايش خواب ببرد او تاصبح نخواهد خفت تا مبادا خوابش را برهم زند وهمه شب به صورت نازنين او نگاه خواهد حالا او خوابيده واتللومی خواهد تا صبح كنارش بيداربماند تامبادا خوابش را آشفته كند او آنجا نشسته وصورت نازنين مونای قشنگ را  نگاه ميكند. او چيزی بالاتراززيبای دارد فردا وقتی ازخواب برخيزد، اتللو را بيدارخواهد يافت. اينجاکه رسيد به گريه افتاد،يادش امد كه آفتاب را دگر برای مونا  تمام كرده وديد خون مونا  زانوهايش را رنگين كرده. ناباورانه اشك می ريخت، اما اشك هايش دزدمونا  را بيدارنخواهد كرد

نمايشنامه  شكسپر (اتللو)

  اتللونوشته ویلیام شکسپیر يكي از تراژدی ها مشهور است كه بارها به زبانهای مختلف دنيا ترجمه شده اين اثرداستان جوانی سياه پوست و يكی از افسرانی شهروينز است كه عاشق دختری يكی از سرداران شهر(ونيز) ميشود بعداز مشكلات زياد اتللو موفق میشود تا (دزدمونا) راعاشق خود سازد آنها به وجود مخالفت ها ي بيشماربا هم اذواج می كنند ولی سرانجام بازسرنوشت چشمان عاشقی (اتللو) را كورمی كنند واتللوكه گمان دارد همسرش با دوستش (ياگو) روابط ناجازدارد با برگشت اش از قبرس دستمالی يادگاری خودش راكه نشانه وفا او به (دزدمونا ) است نزد ( ياگو) می يابد و دست به خون همسرش آلوده می كند. زينت