زندگی

 جستارهایی از تاریخ

 تولید و فرهنگ

بررسی کوتاهی درباره اشکال تولید طبیعی و اجتماعی (مادی و معنوی) و محتوی فرهنگ یا تمدن:

 

1 ـ تولید طبیعی و تولید اجتماعی

در طبیعت و در جامعه تولید و تولید مجدد ( یا باز تولید ) انجام می گیرد.

 برای دوستداران واژه ها واصطلاحات فارس یاد آوری می کنیم که مدت هاست تولید کردن را به فارسی فرا آوردن یا فر آوردن ترجمه کرده اند  بر این اساس تولید را می توان فرآورش یا فرآوری و تجدید تولید یا باز تولید را می توان نو فرآوری ترجمه کرد. دردائره المعارف فارسی مثلا تخم افشای و کودک زایی ( در جهان گیا و زیا) یک روند تولید طبیعی است که تکرار می شود.

         این باز تولید در برخی موارد کاهنده است یعنی تدریجا رو به زوال می رود و به کلی منقطع می شود چنانچه در مواردی می گویند: نسلش ورافتاد. اما در مواردی کمابیش باز تولید در حدی ثابت می ماند ولی در موارد دیگر باز تولید بالنده و گسترنده و فزاینده است. چنانچه در مورد انسان ها چنین بوده است یعنی طی قریب سه میلیون سال نسل انسان وارها و سپس انسان ها گسترش یافت و جهانگیر شد و از تعداد صدها هزار به میلیاردها رسید.

         تولید و باز تولید طبیعی که قوانین زیستی آن را توضیح می دهند به جز تولید و باز تولید اجتماعی است که قوانین تکامل تاریخی، قوانین اقتصادی و اجتماعی روشنگر آن هستند.

         تولید اجتماعی را می توان به دو نوع تقسیم کرد:

تولید نعمات یا محصولات مادی و تولید نعمات معنوی.

تولید محصولات مادی را به نوبه خود به تولید وسایل تولید (معروف به گروه الف) و تولید وسائل مصرف ( معروف به گروه ب ) تقسیم می کنند . درباره تولید مادی و مقولات آن سخت بسیار گفته شده و به ویژه شیوه تولید سرمایه داری با تفصیل و درون کاوی و دقت عملی شگرفی در کتاب سرمایه مورد تحلیل قرار گرفته است.

         هدف ما در این نوشته، دادن توضیحاتی درباره تولید معنوی است که از آن بسیاری از متفکران (گرچه با جمال) سخن گفته اند ولی حد و رسم مطلب کاملاٌ روشن نشده است و موضوع قابل پژوهش های بیشتری است.

         پس به میان کشیدن مقولاتی مانند تولید و باز تولید معنوی، محصولات معنوی مولدان معنوی - یک امر ابتکاری نویسنده این سطور نیست. بینش علمی دیری است که این اصطلاح ها را پذیرفته و آن ها را بکار می برد و لذا جا دارد که در اطراف این مقولات باز هم دقت شود.

         همان طور که در قشرهای مختلف و متنوع کشاورزان و کارگران (به معنای وسیع این کلمات) به ترتیب در جریان تولید و باز تولید کشاورزی و صنعتی نعمات و خواسته های مادی (محصولات مادی) را به وجود می آورند قشرهای مختلف و متنوع دانشمندان، هنرمندان، فن شناسان و فن آوران (مانند مخترعان و مهندسان) کارکنان موسسات علمی و آموزشی، مدیران وسازمان گردان (آن هم به معنای وسیع این واژه ها) به نوبه خود خواسته ها نعمات ومحصولات معنوی یا ثروت معنوی وسرمایه معنوی جامعه را به وجود می آورند.

         منبع هر دو نوع تولید (اعم از مادی یا معنوی) کار هدفمند واجتماعاٌ ضرور است و نه کار دلبخواه و بی هدف و یا کار فردی که دارای ضرورت اجتماعی نیست. چنین کاری نوعی تبادل و سوخت و ساز بین انسان و طبیعت و به ویژه در مورد تولید معنوی بین انسان و جامعه نیز هست.

         انسان اصولاٌ به کمک کار هدفمند و آگاهانه خود از جنبش و تلاش غریزی و ناخود آگاه گیاهان وجانوران متمایز است، به تدریج به مرحله افزارسازی و نشانه گذاری و اشیاء به کمک زبان که آن هم افزار تفکر است می رسد و خود را از چنبره و خرگاه طبیعت بیرون می کشد و ازجهان جانورن جدا می کند.

         جانوران محصولات آماده طبیعت را مورد مصرف قرار می دهند. ولی انسان در پرتوی کار و وسایل کار (افزار) مصالح طبیعی را برای مصرف پذیر شدن دگرگون می کند و از مجموع اجزاء وعناصر شیئی (مانند افزار کار، محل یا بنای کار، وسایل ارتباط و بارگیری و ترابری و غیره) و نیزعناصر شخصی (یعنی کل افرادی که این وسایل را مورد استفاده قرار می دهند و به حرکت در می آورند) نیروهای مولده ای پدید می آید. این نیروهای مولده در تکامل دائمی است و معیار و نشانگر درجه حکومت و سلطه آدمی بر طبیعت است. هر چه نیروهای مولده مکمل تر و متشکل تر، به همان اندازه انسان بر جهان پیرامون فرمان رواتر.  لذا نیروهای مولده از دو جزء عناصر شیئی و عناصر شخصی تشکیل شده است.

         پس دراین بحث کوتاه آغازین فرق تولید طبیعی را با تولید اجتماعی باز شناختیم . از دو نوع مهم تولید اجتماعی که عبارتست از تولید مادی و تولید آگاه شدیم. با برخی مقولات مهم مربوط به تولید (مانند کار مولد، نیروهای مولد) و نقش دوران ساز آن ها در تاریخ آشنایی یافتیم، لذا اینک به بحث اصلی خود یعنی مسئله تولید معنوی باز می گردیم و آن را با گسترش بیشتری مورد بررسی قرار می دهیم.

 

1 ـ شمه ای درباره تولید معنوی

  کار آگاهانه و هدفمند انسانی حتی وقتی اجتماعا ضرور هم باشد همیشه کار مولد محصولات مادی و نعمات معنوی نیست.

         اشکال کار اجتماعاٌ ضرور و هدفمندی وجود دارد که غیر مولد است. یعنی محصول خاصی (اعم از مادی و یا معنوی) به وجود نمی آورد ولی آن کار برای ادامه زیستن انسان و جامعه لازم و سودمند است. از آن جمله است کار در رشته خدمات (بهداشتی ، آموزشی، توزیع، ارتباط ، فعالیت اداری و غیره). کار کدبانویی و مادری بانوان در خانه نیز از نوع کار غیر مولد ولی ضرور اجتماعی است. ضرورت این نوع کارها، با آن که نام غیرمولد یا نا فرآور بر آن هشته اند انکارناپذیر است. معنای غیر مولد را به معنای ناسودمند نباید فهمید. باید به این معنی فهمید که محصول خاصی که برای مبادله باشد به وجود نمی آورند.

         تولید نیز چنانچه در فوق اشاره کردیم همیشه مادی  نیست. یعنی محصولی که از کار مولد کار آفریننده، پدید می آید محصول مادی محسوب نمی شود. مثلا کار دانشمند به پیدایش فرضیه، تئوری علمی، کشف قوانین و قواعد علم، کالکول ها و الگوریتم ها و هوروریتم ها یا اشکال مختلف محاسبات ریاضی که دارای کاربرد علمی و عملی است منجرمی شود یا کار دیگر رسته های روشنفکر به خلق آثار منظوم و منثورادبی، آثار دیگر هنری در رشته موسیقی، نقاشی، پیکره سازی  تزئین و ایجاد طرح ها و گرده های فنی و نمودارها و پروژه ها برای افراز سازی، دادن نظریات و رهنمودها، تعیین موازین قانونی ومقررات رفتار سازمان ها، ترتیب استراتژی و تاکتیک مبارزه اجتماعی و جنگ و سیاست وسازماندهی و مدیریت و غیره و غیره منجر می گردد.

         اگر زحمتکشان یدی نیروی کار عضلانی و جسمانی خود را صرف کرده اند در اینجا نیروی کار دماغی و گاه همراه فعالیت جسمی (مثلا در اشکال مختلف هنر) مصرف شده است. باید توجه داشت که هم در کار صرفا یدی سهم کار دماغی وجود دارد و هم در کار صرفا دماغی سهم کار یدی. به ویژه که امروزه با پیدایش شمارگرهای الکترونیک (یا کامپیوتر) و آدمک های خودکار یا Robot بخشی از فعالیت مغزی ما برونی شده و سلسله اعصاب و فعالیت نورون های دماغی ما ازانسان جدا و با ماشین سمبیوز یا همبودگی یافته است. به هر جهت هر دو کار آفریننده محصول است.

         هدف ازتولید مادی، ایجاد ضروریات عمده زیستن انسان (مانند مسکن، پوشاک و خوراک) است. ولی هدف از تولید معنوی بسط ادامه شناخت آدمی نسبت به پیرامون طبیعی و اجتماعی، یافت اسلوب ها و شیوه های کار، آفرینش آثار ذوقی، طرح افزارها و ماشین های نو، اداره سازمان ها و تنظیم و تامین فعالیت حیاتی است. ازجهت اهمیت نمی توان مابین این دو تولید تفاوتی قائل شد. ولی این سخن درست است که انسان پیش از نیازمندی به نعمات معنوی ناچار است حوائج مادی خود را رفع کند، سیر باشد در پناهی بسر برد، جامه ای برای حفظ خوداز سرما و گرما به تن کند تا بتواند به دانش و هنر بیاندیشد. شعور اجتماعی بر پایه هستی مادی جامعه قرار دارد و البته پیوند بین آن ها تاثیر متقابل است.

         در تولید مادی از وسایل تولید، افزار کار استفاده می شود که به وسیله اعضاء انسان، دست و پا به حرکت در می آید. در تولید معنوی گاه چنین به نظر می رسد که نقش افزار کار و تلاش جسمی وجود ندارد. در واقع در مواردی هم چنین است. مثلا وقتی شاعری غزل می سراید تلاش جسمی او در حدود حرکت انگشتان و افزار او در حدود قلم و کاغذ است. یا وقتی فیلسوف یا دانشمندی درجستجوی حل مسئله ای است تنها یاخته های دماغی اوست که کار می کند. ولی چنانچه اشاره کردیم در مجموع تولید معنوی ابدا وضع  چنین نیست.

         در موارد بسیاری کاربرد وسایل تجربه و حتی وسائل ماوراء عظیم، دستگاه های شتابگر، رصد خانه ها، ایستگاه های مداری، کشتی ها و زیر دریایی های پژوهشی (باتیسفر) آزمایشگاه بزرگ و مجهز، ماشین های آزمایشی از نوع توکاماک (برای شکافتن هسته اتم) و غیره ضرور می گرد .

         پویش های جغرافیایی، کاوش های باستان شناسی، آزمایش های فنی، تلاش های کارگردانی در تاثر و سینما و امثال آن گاه کار بدنی عرق ریزی را از مولد معنوی می طلبد که با انواع دشوار کار جسمی کارگر و کشاورز در خورد قیاس است.

         البته افزارهای مورد استفاده در کار معنوی مانند وسایل تجربه یا سازهای موسیقی یا وسایل دکوراسیون و غیره، چنانچه در مورد تولید مادی دیده ایم برای ایجاد تغییر در مصالح طبیعی (مانند سنگ، چوب، فلز، گندم، پنبه و غیره) به منظور تبدیل آن ها به محصول نیست  اشیاء در تولید معرفتی نقش کمکی و فرعی دارند. نقش عمده آن ها تقویت و تشدید  و ادامه قوای فکری و جسمی مولد معنوی است تا او بتواند به کار آفرینشی علمی، فنی، هنری، سازمانی و مدیریتی خود بهتر دست یابد.

         این جدایی که بین تولید مادی و تولید معنوی، این دو نوع تولید فرهنگ انسانی افتاده، حاصل شگرد تکاملی اجتماع بشری است. زمانی بود که مولدان معنوی، چون برای دست یافتن به مقام لازم آفرینش خود نیاز به تدارک تحصیلی تربیتی قبلی جدی و طولانی  و استعدادهای دماغی خاص داشتند، لذا تعدادشان محدود بود. تهیدستان جامعه اصلا قادر نبودند و هنوز هم چندان قادر نیستند که تدارک بیست ساله فرزند خود را در امر تحصیل با تمام هزینه های سنگینش تحمل کنند. لذا تولید معنوی آرایه زمره ای خاص می گردید و آن زمره خاص به خود می نازید و خود را از مولدان مادی برتر می شمرد و شیوه زندگی و پیوندهای اجتماعی به هم شبیه نبود.

         در جامعه های بردگی و فئودالی این زمره آفرینندگان نعمات معنوی پدید آمدند و قشری محترم و ممتاز شدند. البته به شرط آن که با نظام موجود و قدرتمندان موجود سر سازگاری نشان می دادند و به گفته ناصر خسرو درهای خود را در پای خوکان می ریختند والا روزگارشان تیره بود و ای چه بسا که ابن مقفع وار اندام آن ها را بریده در تنور بریان می ساختند. سازگاری با قدرت ( کنفورمیسم) شرط ضرور زنده ماندن و کارکردن بود.

         این مولدان نعمات معنوی هر قدر هم که مانند فردوسی، سعدی وحافظ یا مانند باخ یا گوته یا شکسپیر صاحب نبوغ و دهاء کم نظیر ودارای آفریده های والا و یکتا بودند می بایست در مقابل فلان سفله ددمنش از اشراف کمر اطاعت و بندگی دو تا کنند و یک نادان ابله، و معربد می توانست امثال بیرونی ها و رازی ها و ناصرخسروها را چون حشره ای ناچیز در پای بمالد. سرنوشت غمبار مولدان بزرگ معنوی حتی آن ها که با زورمندان سر سازگاری داشتند وتنها گاه به خود اجازه ابراز شخصیت می دادند. در تواریخ ذکر شده سر گذشت هپپاتیا بانوی دانشمند اسکندرانی، سهروردی، عارف بزرگ، عین القضاه، میشل سروه، جیور دانو برونو، کامپانلا، دکتر هاروی، گالیله ئو گالیله ئی و صدها و صدها بزرگان به نام، نمودار رنجی است که این شهیدان آفرینش معنوی برخود هموار کرده اند: گفتنش آسان است. گاه زندگی مولدان معنوی بداراز می کشد و عمری در دلهره و بیم و امید و شکنجه و تحقیر و فقر مادی می گذرد، آن هم برای کسی که امثالشان در جامعه نادر است به قول فردوسی:

         مبادا که در دهر دیر ایستی                         مصیبت بود پیروی و نیستی

         دشمن این چهره های ارجمند علاوه بر صاحبان زر و زور، جهالت پروران بودند. هنگامی که پیرزنی گوژپشت با وسواس و دقت یک بغل خار بر پشته آتشی گذاشت که یان هوس را می خواستند در آن زنده بسوزانند تا به خیال خود از صواب سوزاندن این مجاهد راه عدالت، برخوردار شود. یان هوس فریاد زد :آه ای سادگی مقدس و چه اندازه این سادگی مقدس این جهل معصومانه، افزاری در دست ستمگران بر ضد پاک ترین و تابناک ترین روان ها قرار گرفت.

آفرینندگان معنوی چه بسا در عصر خود ملعون ومطرود شدند. نامفهوم ماندند و پیش ا ز زوال پیکر، روانشان با تیر افتراء به قتل رسید. هنوز که هنوز است برخی از آن ها (مانند دمکریت هاو اپیکورها) هزاران سال پس از مرگشان از این لعنت نرسته اند،  گرچه در حکم نهایی تاریخ تردید نیست که حقیقت را بر مسند حاکمیت خواهد نشاند.

         تولید معنوی، مانند تولید مادی، در جامعه، موسسات کارکنان و روندهای خاص خود را ایجاد می کند و دارای قوانین ویژه خوداست و البته نمی توان ما بین آن قوانین با تولید مادی توازی همه جانبه قائل شد.

         مثلاٌ یکی از قوانین تولید معنوی آنست که درعین پابستگی آن به درجه رشد تولید مادی دارای نوعی استقلال است که ناشی از وراثت فرهنگ معنوی و تبادل درونی این فرهنگ و تاثیر متقابل  اجزاء آن بر یکدیگر است.

         کسانی که این استقلال نسبی را درک نمی کنند و تحولات فرهنگ معنوی و آفرینش معنوی را حتما می خواهند تنها با تحولات ساختار اقتصادی و اجتماعی (مانند مبارزات طبقاتی) توضیح دهند، گاه مطلب را سخت ساده می کنند و علمیت و واقع گرایی را تباه می سازند. تازه تاثیر عامل اقتصادی واجتماعی در آفرینش معنوی گاه مع الواسطه و از بی راهه است نه مستقیم الخط.

         البته در پا بستگی آفرینش معنوی به شرایط آفرینش مادی، در تاثیر نیرومند محیط اقتصادی- اجتماعی (به شکل بواسطه و بلا واسطه) در شیوه تکامل آفرینش معنوی تردیدی نیست و حتما باید این عوامل دقیقا به حساب آید ولی این کار باید با توجه جدی و عمیق به استقلال نسبی به قوانین ویژه رشد تولید معنوی باشد و الا تحلیل یک سویه خواهد بود و کار به ابتذال خواهد کشید.( نگارنده این سطور در برخی بررسی های جداگانه کوشیده است بعضی از جهات تکامل فرهنگ معنوی جامعه را توضیح دهد. ولی همه این ها هنوز پژوهش هایی آغازین و نارس است که باید سالیان دراز دنبال شود)

تولید مادی، محصول یا نعمت مادی را پدید می آورد که دارای ارزش استعمال و ارزش مبادله است و چون دارای ارزش مبادله است به کالا بدل می شود و کالای عام (یعنی پول) پدید می آید. و رابطه کالا پولی کالا درجریان دوران کالاها شکل می گیرد. ارزش کالا که نتیجه نیروی کار مصرف شده از سوی مولد بلا واسطه است پایه بهاء یا قیمت قرار می گیرد. که خود تابع عرضه و تقاضاست. کارمتراکم سرمایه را پدید می آورد و سرمایه خود نقش بزرگی را در تولید و باز تولید مادی ایفاء می نماید.

         تحلیل علمی وسیع سرمایه تمام جوانب کالا را که آجر بنیادین تولید مادی است در روندهای شگرفش بر ملا می سازد. حجاب ظواهر را می درد و از پس آن ماهیات و بواطن را (که همیشه رو پوشیده و نهان است) بیرون می کشد. این شگرد طبیعت و جامعه است که در پرده راز نشسته و تنها از طریق پژوهش علمی رازگشایی و پرده دری میسر است تا سرشت ها بر ملا گردد. تا تعمیم ها و تجرید ها انجام نگیرد قوانین مسلط بر روابط درونی این سرشت ها را نمی توان بیان داشت و تا از عرصه های محدود و ویژگی این عرصه ها صرف نظر نماییم و از جزئی به کلی توجه نکنیم در مفردات باقی می مانیم و به عام دست نمی یابیم. و درونه روند معین را نخواهیم داشت. تنها پس از شناخت سرشت ها و قوانین است که باید بار دیگر به عرصه های مشخص بازگشت و آن را توضیح داد. از مفرد و خاص به عام فراز رفت و سپس از عام به مفرد و خاص فرود آمد.

         اکنون این سئوال پیش می آید که آیا همه این مقولات و قوانین تولید مادی در تولید معنوی نیز صادق است؟ آری و نه. اگر شبیه سازی مصنوعی انجام ندهیم و قوانین هر روندی را در درون خود آن بجوییم باید بگوییم که تولید معنوی، نعمات معنوی، و اشکال مختلف این نعمات (علمی، هنری، فنی، سازمانی) قوانین خود را طی می کنند. ولی بدون تردید شباهت ها کم نیست.

         این تمایز در مورد تولید نعمات کشاورزی که با زمین و بهره مطلق و تفاضلی و بهای زمین رابطه می یابد نیز دیده می شود که در کتاب سرمایه مورد بررسی عمیق قرار گرفته و عاری از همانند سازی مکانیکی است و در کتب درسی ما راجع به اقتصاد (به فارسی) نیز تشریح شده است.

         در واقع نعمت مادی نیز دارای ارزش استعمال است ولی به شیوه خود. نمی توان ارزش استعمال یک تئوری علمی، یک چکامه، یک نمایشنامه، یک پروژه فنی، یک سمفونی یک تابلو نقاشی، یک رهنمود سازمانی را با ارزش استعمال صندلی و نان و خانه و اتوموبیل از جهت سرشتی یکسان گرفت.

         و نیز در واقع نعمت مادی نیز دارای ارزش مبادله است و به کالا مبدل می شود ولی در نواسانات این ارزش، بر حسب آن که کالای معنوی چه باشد قوانین خاصی حکمرواست. جامعه همه کالایی سرمایه داری چیزی را نیست که به کالا بدل نکند و این نکته در سرمایه به بلیغ ترین شکلی توصیف شده است. ولی تابلوی نقاش گاه در زندگی خود او ارزشی ندارد تنها پس از مرگش و در مواردی به مدد افزارنیرومند رکلام بازرگانی، ناگهان از گرانبها ترین جواهرها گرانبهاتر می شود. در حالی که تعیین مصرف نیروی کاراجتماعا لازم که در پایه ارزش نعمات مادی است کمیتی است به هرحال قابل اندازه گیری، درجه آفرینش گری (قریحه یا نبوغ) مولد آن ارزش معنوی، مقداری به مراتب بغرنجتر است و بیاری نقادی علمی و هنری می توان آن را یافت و به آسانی عرضه و تقاضای بازار کالاهای مصرفی نیست.

         تراکم ارزش های معنوی در همه موارد چیزی سودآور مانند سرمایه به وجود نمی آورد.ارسطو و ابوعلی سینا با گنجی از نعمات معنوی در ذهن می زیستند ولی می توانستند به نان شب نیازمند شوند. چنان که بسیاری از آن ها که در خدمت سلطانی یا امیری نبودند در حقیقت نیزچنین می شدند. با  این حال درجامعه سرمایه داری، مجموعه ای از تابلوهای مثلا دوران آبی پیکاسو می تواند سرمایه ای به معنای صرفا اقتصادی کلمه باشد و صاحبش را میلیونر کند.

         اگر بخواهیم به سرچشمه های تولید معنوی، به زبان و به عدد به مفهوم، به منطق (که به قول یک متفکر در حکم پول برای روندهای معرفتی است) به مکانیسم شناخت باز گردیم بحث خود را بسیار دور برده ایم و در خطر آن هستیم که خود را در گستره های دیگری غرق سازیم. لذا مطلب را در کادر مقوله تولید معنوی که جمع بند Summatif  و پیوندگی Integratife است نگاه می داریم وبه بحث خود ادامه می دهیم.

         همین ویژگی ها موجب شد که تولید و نعمت و ارزش معنوی با تولید و نعمت و ارزش مادی (که دانش اقتصاد آن را بررسی می کند) هم سنگ گرفته نشود. این بدان معنی نیست که ارزش های معنوی در دستگاه همه کالایی سرمایه داری مختصات اقتصادی کالاوار نمی یابند و تابع هوس های بازار نمی شوند. بلکه این بدان معنی است که ارزش ها و نعمات معنوی را تنها در عملکرد اقتصادیشان نمی توان شناخت و تنها عملکرد اقتصادی نیست که سرشت آن ها را بر ملا می سازد بلکه باید از دیدگاه شعور اجتماعی، فرهنگ، ایدئولوژی، نقد علمی، نقد هنری، تاریخ اندیشه و غیره و غیره بدان ها پرداخت و برخی از اشکالات نعمات معنوی سرشت خود را در تحلیل هایی از این قبیل بیشتر بر ملا می سازند. قوانین خود را در تحلیل هایی از این دست بیشتر نشان می دهند تا در تحلیل های صرفا اقتصادی. والا سرمایه داری تمبر پست و در بطری و دیگر کالاهای به اصطلاح فیلاته لیک را نیز به ارزش بدل می سازد و آن را وارد قمار خود می کند.

         سرمایه داری به ویژه پس از انقلاب علمی و به کمک انواع دستگاه های الکترونیک مثلا موسیقی را در تمام اشکالش به کالایی سخت رایج بدل کرده است ولی کار بتهوون و ارزش سمفونی های کرال یا پاستورال او را، به اتکاء قوانین اقتصادی مثلا حاکم بر فیرم ژاپنی سنی Sony نمی توان شناخت. اینجا به پارامتر های دیگری نیاز است.

         این توازی بین دو نوع تولید مادی و معنوی، خود نتیجه سیطه اصل کالا بودگی در جامعه سرمایه داری است و در جامعه ای که این کالا بودگی عام وجود نداشته باشد تولید معنوی ارزش خود را بر پایه خودش برقرار می کند و بنا به یک اصطلاح مارکس از نفقه خواری به حساب بازار یا نفقه خواری صوری Formelle subsomption به نفقه ذاتی خود یعنی کارایی علمی ، اثر بخشی ذوقی، سودمندی اجتماعی و غیره باز می گردد.

         در مراحل نخستین جوامع رها از بهره کشی، هنوز افق اقتصادی حقوقی سرمایه داری ومقولات ناشی از آن ولو با محتوی نو باقی است و همین بازتاب خود را در تولید معنوی نیز دارد. ولی هنگامی که جامعه بی طبقه و رها از بهره کشی انسان ازانسان همه بند ناف های خود را با جهان کهن ببرد و به نفقه خود قوام یابد بر ساقه خود بروید ناچار تولید معنوی نیز همین تحول جان بخش را طی خواهد کرد.

         روند دیگری که در سرمایه داری در تولید معنوی روز بروز شدت یافته است مقید شدن آن به این نظام است. دانشمندان وهنرمندان امثال آنان که زمانی را تبه گیر و صله خار شاهان و اشراف بودند بعدها به لطف اربابان سرمایه دار وابسته شدند. سرنوشت همان است. این طبقه نیز مانند برده داران و اشرافیت فئودال اطاعت و سازگاری می طلبند. روشنفکر ناسازگار non-conformiste صاف و ساده به فقر و گمنامی محکوم است. سازگاران همه نابغه اند و ناسازگاران همه دیوانه و بی استعداد.

         سرمایه داری امریکا با دقت این سخن مارکس را به کار برده است که گفته بود: هر طبقه که بیشتر بتواند برجسته ترین نمایندگان طبقات مخالف خود را جذب و هضم کند دوام و قوام خود را بیشتر ساخته است. سرمایه داری امریکا با دان پاشی های نقدی بهترین طاووسان و تذروان دانش و فن وهنر و مدیریت را وارد دام زرین سرمایه می کند و یک مرتبه می بینید که نویسندگان انقلابی از نوع اپتون سینکلر و هووارد فاست از قرق گاه سرمایه سر در آورند و برخی از آنا (مانند جان ستاین بک) تا حد ستایشگر و توجیه گر جنگ پلید و پلشت امریکا علیه ویتنام قهرمان تنزل می کنند.

 

1 ـ دگرگونی های بزرگ عصر ما و مسئله تولید معنوی

در بند های یک و دو کوشش مقدماتی به عمل آمد تا حد و رسم تولید معنوی و نعمات معنوی روشن شود. برای یک بررسی کننده پر حوصله ما به نوبه خود توصیه می کنیم فهرستی از مهمترین نعمات معنوی و نیز فهرستی از مولدان این نعمات که در تاریخ شکل و نام و نشان خاص خود را یافته اند ترتیب دهد. مثلا روشن است که بنا و دردگر و تراشکار و نفتگر و صیاد و شبان وغله کار و امثال آن مولدان نعمات مادی هستند ولی روشن نیست که ما برخی از زمره های مترجمان و عکاسان و خطاطان ونقادان هنری وغیره را باید درزمره مولدان نعمات معنوی بگذاریم ( که به نظر اینجانب باید بگذاریم) یا نه و گاه خط مرزی تولید معنوی با خدمات یا حتی تولید مادی محو است.        

         به هر جهت بررسی نوع نعمات و تقسیم کار در تولید معنوی بررسی پر اجری است و به تدریج ما را در مقوله در هم پیچیده تولید معنوی واردتر می سازد.

         ولی ما اینک نمی خواهیم بدین کار بپردازیم.

         قصد ما در این بند توجه به برخی تحولات اجتماعی بسیار مهمی است که در اثر دگرگونی های عصر ما در وضع  تولید و مولدان معنوی رخ داده است.

         در جامعه امروزین به ویژه پس ازجنگ دوم جهانی که دو عامل نیرومند: انقلاب اجتماعی در مناسبات تولید و انقلاب علمی وفنی در نیروی مولده نقش مهم را در شتاب گیری سرگیجه آور تکامل اجتماعی ایفا می کند، پرورش کادر علمی و فرهنگی و هنری و مدیریت بسیار وسیع انجام می گیرد.

         به علاوه دراثر خودکار شدن تولید و رخنه ژرف ماشین و شیمی و زیست شناسی و دیگر روندهای علمی در کشاورزی کار مولد در این رشته های صرفا وابسته به تولید مادی را نیز در سطوح کاملا مدرن محتاج تدارک مقدماتی علمی مولد بلا واسطه کرده است. بدون آموزشی در حد دبیرستانی و یا گذراندن تمرین های ارگونومیک Ergonomique  (کارورزانه) نمی توان در دستگاه ها و روندهای ماورا بغرنج امروزی به کار مولد پرداخت. در کشورهای بسیار رشد یافته مراکز گردآوری خودکار اطلاعات و مراکز خودکار تنظیم رهنمودهای اقتصادی و سیاسی و مراکز خودکار آینده نگری که در آن با هم بودگی یا سنبیوز ماشین و انسان، کامپیوترها، روبوت ها با کارشناسان ریاضی و منطق و جامعه شناسی و غیره همکای می کنند به وجود آمده است.

         در نتیجه این اوضاع و احوال یک تحول مهم رخ داده است یعنی علم به نیروی مولده بدل شده است یعنی می توان آن را به عناصر شخصی در نیروهای مولده افزود.

         در سابق علم و علماء به راه خود می رفتند. در کنج آزمایشگاه و کتابخانه و یا درآغوش طبیعت و غالبا به شکل انفرادی به اندیشه کاوی خود مشغول بودند تا به فرضی، نگره ای، کشفی دست یابند. البته گاه علمایی مانند ارشمیدس، لئوناردو داوینچی، لایب نیتس، لومونوسوف و بسیاری دیگر می کوشیدند مستقیما کارشان به تولید یاری رساند و ماشینی برای تسهیل رنج انسانی اختراع کنند و در تماس با جمع استادان و کارگران به جستجو بپردازند. ولی این کارها نمونه های منفرد است که هر چه هم فراوان باشد روند ساز نیستند و به علاوه تاثیر کارشان درتولید بسیار بسیار مهم بوده است.

         در دنیای ما (البته ما کشورهای پیشرفته را اساس می گیریم) جمع دانشمندان آزموده و ورزیده و به نام با دانشمندان جوان و کارکنان علمی دیگر در پیوند مستقیم با بنگاه های صنعتی و موسسات بزرگ کشاورزی و ارتباط، ترابری و غیره مشغول کارند: بنگاه معین مسائل و معضلات خود را در روند تولید دراختیار جمع علمی می گذارد و جمع علمی حل علمی فنی آن را به شکلی که در خورد بهره برداری باشد در اختیار بنگاه قرار می دهد و بدینسان تکامل افزارهای تولید، روندهای تکنولوژیک تدارک محصول، دیگر به شکل خموشانه و خودبه خودی با همت فلان استاد کار یا فلان زحمتکش درگوشه ای انجام نمی گیرد بلکه افزارها و روندهای مکمل تر در مقیاس جامعه وجهان در پیوند تولید و دانش انجام می پذیرد و دم به دم فاصله کشف و اختراع عالمانه از سویی و کاربرد آن در تولید از سویی دیگر کم تر می شود به طوریکه گاه کار این فاصله زمانی به هم می رسد و حال آن که در گذشته پنجاه سال و صد سال امری عادی بود.

         پس این دو تحول یا دو انقلاب ( اجتماعی وعلمی فنی ) دو نتیجه دارد :

1 ـ تبدیل علم به نیروی مولده

2 ـ بسط کمی فوق العاده مولدان نعمات معنوی در رشته های علم، هنر، فن، مدیریت. و این بسط نیز از دو سو انجام می گیرد  یکی از سوی تدارک آموزش دائم وسیع تر کادرها و دیگر از سوی ضرورت اوج اطلاعات مولدان بلاواسطه مادی (کارگر و دهقان) تا سطح نیازمندی های تکنیک امروزین.

بدین ترتیب برخی کشورهای بزرگ رشد یافته اعم از سوسیالیستی یا سرمایه داری ( مانند شوروی و آمریکا) به سپاه میلیونی کارکنان علمی، فنی، هنری وسازمانگران ومدیران مجهزند و سطح علمی کارگران و کشاورزان تا حد تکنسین های صنعتی و اگرنوم ها بالا رفته است و به اصطلاح نزدیکی زیادی از جهت درجه آگاهی و حتی شیوه تفکر و زندگی روزمره بین کارگران یقه آبی Blue collars و روشنفکران یقه سفید White collars پدید گردیده است.

         این همان روندی است که پیشوایان سوسیالیسم علمی آن را از پیش می دیدند و آن را به زوال تدریجی تمایز روستا و شهر و کار فکری و کار یدی تعبیر می کردند.

         بدون شک در این سپاه میلیونی مولدان معنوی زمره ممتازی هم وجود دارد که با سرمایه داران هم مقام و هم سهم و هم مایه اند ولی اکثریت مطلق از جهت مزد بگیر بودن و شرکت بلاواسطه در تولید و خدمات پرلتاریزه شده اند.

         پس  از جنگ دوم جهانی اندیشه پردازن بورژوایی از روند پرلترزدایی جامعه سخن می گفتند. سفسطه در اینجاست که پرولتاریا در رم قدیم نام دریوگان و تهیدستان بود. استدلال این جنابان این بود که چون پرلتاریای امروزی درکشورهای رشد یافته امکان خرید یخچال یا تلویزیون و حتی اتومبیل ولو به قسط را یافته است پس دیگر چه پرلتری. پس سخنان مارکس پوچ از آب در آمده است.

         سفسطه گران از این غافل بودند که اصطلاح پرلتاریا در سوسیالیسم علمی به مولد بلاواسطه در گستره صنعت یا کشاورزی اطلاق می شود. مولدی که خود فاقد افزار تولید باشد و در پیوند با صنایع و تکنیک امروزی مزد بگیرد و تولید کند. این اصطلاح علمی ربطی به ریشه تاریخیش ندارد مگر از این جهت که این زمره نیز امروز مانند جامعه رم باستان محرومان و فرودستان جامعه اند و در واقع اعقاب و اسلاف اجتماعی همان پرلتاریا هستند منتها در جامعه ای نو و در سطح تولید نو. پس از آن که آن همه جوش و خروش خوش بینانه ستایندگان نظام طبیعی سرمایه داری در سال های بحران آمیز کنونی فرو نشست این مسئله نیز روشن شد که اتفاقا در دوره پس از جنگ دوم دوره ژرف تفاوت مادی بین راکفلرها و دوپن ها و هانت ها و گتی ها از سویی با پرلتاریای صنعتی امریکا و از سوی دیگر با مردم جهان سوم باز هم ژرف تر شده است. نبرد طبقاتی شدتی بی سابقه یافت. تفاوت طبقاتی به حدی بی همتا رسید. لایی لایی های مبلغان جامعه رفاه و اقتصاد اجتماعی بازار دود شده به هوا رفت.

         باری نه تنها پرلتارزدایی رخ نداده بلکه جامعه پرلتاریزه تر شده یعنی بر شمار مزد بگیران وابسته به تولید اعم از یخه آبی یا یخه سفید (که اصطلاح خود جامعه شناسان سرمایه داری است) افزوده شده و ای چه بسا مهندس، کارکن علمی، هنر پیشه، کارگران، سازمانده متوسط (یعنی اکثریت مطلق) که زندگیش از کارگر و کشاورز عادی بهتر نیست و در مواردی بدتر هم هست.

         به این خیل انبوه که از 95% روشنفکران امروزی افزون ترند باید دانشجویان و دانش آموزان وکارآموزان را افزود .

         پس در کنار درآمیزی تولید مادی و تولید معنوی (یعنی نیروی مولده شده علم) ما ناگزیر با درآمیزی کارکنان یدی و فکری شهر و روستا نیز روبرو هستیم. این شاید اوائل آن روندی است که سوسیالیسم علمی پیش بینی کرده ولی دیگر حقیقتی است عیان و انکار ناپذیر. این امر در عین حال نشانه پیش بینی دیگر اثر سرمایه است که از تمایل جامعه سرمایه داری به سیر به سوی انقطاب سخن گفته است. سرمایه داری برای جلوگیری از این دو قطبی شدن و انفراد اجتماعی خود، به انواع  وسائل (از اقتصادی تا تبلیغی) متوسل شده و می شود. ولی روزی می رسد که باید به دور بینی آن دانشمندان که این انقطاب ناگزیر را علی رغم هر تقلایی هم که بشود پیش بینی کرده است احسنت بگویند. زیرا قوانینی که بر کل روند حاکمند علی رغم خرده قوانینی که بر اجزاء آن موقتا حکومت می کنند راه خود را بی رحمانه می گشایند و این از اهم مسائل در منطق دیالک تیک است به قول حافظ:

         هر چه سعی است من اندر طلبت بنمودم

                                                        آن قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

این وضع نمایانگر تشدید باز هم بیشتر تضاد بین هر چه اجتماعی تر شدن روند تولید است که سراپای جامعه ای را بدرون چنبره خود می کشد (از سویی) و تصرف خصوصی وسائل تولید و بهره حاصل از آن (از سوی دیگر) از طرف کسانی که فوقش به 5% جامعه (در سطوح بالاتر به مراتب کمتر یعنی به 1 تا 2% بالغ می شوند) .

         این وضع نمایانگر حد اعلای نابهنجاری و غیر عادی بودن جامعه سودورزانه و بازاری سرمایه داری است که جراحات عفن درونی آن با همه پرده پوشی های مزورانه عیان شده است.

         تولید معنوی و کار فکری که غالباٌ با رنج تن همراه نیست به نظر برخی ها اصلا کار نیست و استراحت است. به نظر برخی دیگر بعضی انواع تولید معنوی ولنگاری و وقت تلف کردن است مانند شاعری یا نقاشی.

         بسیاری کسان درک نمی کنند که نوشتن یک سطر درست از جهت صرف و نحو و املاء و گزینش واژگان و ایجاد تکیه های منطقی درست در بیان و مراعات بلاغت و شیوایی چه کار ماوراء دشواری است و بچه اندازه تدارک رنج آور و قریحه موهبتی نیازمند است. می بیند که دفترچه ای، کتابی، مقاله ای در برابر آنهاست و چون هر کس که نوشتن بداند می تواند صفحه ای را سیاه کند تصور می کنند تفاوتی بین صحیفه یک اثر علمی یا ادبی و هر صحیفه سیاه شده دیگر نیست. یکی از نویسندگان معاصر می گفت: هنگامی که مزد نگارش داستانی را از ناشر طلبیدن، او با تعجب گفت: تدارک کاغذ، چاپ، تصحیح، توزیع، فروش، با تمام بدو بدو ها و بست و بندهای دشوار آن با من است شما چه کردید؟ نشستید کنج اطاق قصه ای به هم بافتید. خیلی راضی باشید که چاپ می شود. دیگر چه مزدی؟

برای آن ناشر شاید روشن نبود که تا یک داستان نگار در خورد این نام مهم بشود و کتابش خواننده و خریدار داشته باشد چه رنج های تنانی و روانی را باید تحمل کند.

         تردیدی نیست که اکثر اشکال کار فکری از اکثر اشکال کار یدی پویایی و تلاش جسمی به مراتب کمتری می طلبد ولی به تدارک و کارشناسی و قریحه و صرف نیروهای روانی مختلف نیازمند است. فی المثل نمی توان گفت مسجد شاه اصفهان مهم تر است یا دیوان حافظ هر دو بسیار با ارزشند.

         البته کار یدی و تولید مادی که برای رفع نیازمندی های حیاتی انسان( مانند تولید وسائل تولید و وسائل مصرف است) سودمندی عیان تر و آشکارتری دارد. ولی کار فکری و تولید معنوی از نیازمندی ها نخستین انسان مانند خوراک، پوشاک، مسکن، ارتباط و غیره فاصله می گیرد. وقتی انیشتین تئوری نسبیت خصوصی و عمومی خود را به میان می آورد وقتی آراگون اشعار اجتماعی خود را می نوشت، وقتی ماریا کالاس آریای اپرایی خود را می خواند وقتی ئولانوا بالت مرگ قو را اجرا می کرد، همه می توانستند بگویند که من بدون این ها هم می توانم زندگی کنم: فکر نان کن که خربزه آب است.

         ولی زائد است که ما درباره نقش علم وهنر، نقش مهندسی و طراحی و مدیریت در حیات جامعه سخن گوییم. جامعه یک گره بند همه سویه است که اگر قانونمندی یک گوشه ای بهم به خورد در همان نان روزانه اختلال پدید می آید.

         دیگر ما از آن نمی گوییم که امروز علم و فن، هنر و مد یریت (سازمان گری دولتی و اجتماعی) به اجزاء لاینفک تمدن انسانی بدل شده اند. این بحث ما را به بحث تمدن یا فرهنگ فرازتر می برد و با انجام آن این وجیزه را به پایان می رسانیم.

 

1 ـ محتوی فرهنگ ( یا تمدن ) و تولید معنوی

ما در این بحث فرهنگ و تمدن به یک معنی گرفتیم در زبان های اروپایی نیز دو لفظ وجود دارد: یکی Culture و دیگری Civilisation  ( و این تمدن را ما می توانیم به فارسی شهری گری ترجمه کنیم). کسانی هستند که تمدن یا شهری گری را نسبت به مفهوم عام تر فرهنگ محدود تر گرفته اند .این نوع تمایزات مطلب را مغشوش می کند و گرهی نمی گشاید.

در متون جهانی آنقدر این دو واژه همسان یا نزدیک به هم به کار رفته که به اصطلاحاحوط آنست که آن ها را هم معنی بگیریم. نگارنده درباره فرهنگ و انقلاب فرهنگی بررسی جداگانه ای نگاشته و هدف در اینجا تکرار آن مطالب نیست. هدف بیان رابطه فرهنگ با تولید و به ویژه تولیدمعنوی است.(در جامعه شناسی غربی علومی مانند کولتورولوژی یعنی فرهنگ شناسی و اتنوسوسیولوژی یعنی جامعه شناسی نژادها و اقوام پدید شده که به تعریف مفهوم فرهنگ نیازمندند. کشش زیادی دیده می شود که فرهنگ را تنها در چارچوب جوامع اولیه (دودمانی، قومی) توضیح دهند یا آن را به صورت یک کل مستقل و در بسته عرضه دارند و تیپ بندی کنند ما در اینجا فرهنگ را به معنای یک مقوله تاریخی سراسر بشری در میان گذاشته ایم و هدف ما تنها فرهنگ های آغازین یا فرهنگ های اتنیک نیست و لذا به فرهنگ های در بسته و نمونه بندی آن ها نیز نمی پردازیم .)

         در مفهوم فرهنگ یک جامعه نعمات مادی و معنوی و تشکل و مدیریت یک جامعه وارد می شود. این یک گره بند بغرنجی است از ارزش های مادی و معنوی و روابط مختلف سیاسی و اجتماعی و نظایر آن. کل دستاوردهای یک جامعه در پویه زمانی کل توشه و رهاورد مادی و معنویش در این مفهوم وارد می شود. از فلان جنبش ابرو و یا حرکت دست به هنگام گفتگو تا فلان مجلس یا کاتدرال فلان اپرا یا سمفونی فلان عالم یا دانشگاه و غیره در این مفهوم وارد شده است. درک مطلب ابدا دشوار نیست.

محصولات معنوی در فرهنگ جای خاصی دارند. زیرا ایجاد محصولات معنوی دارای سطح بالا کار ساده ای نیست. پایان یک تبلور طولانی است. برای آن که جامعه ای بتواند انیشتن یا پاولف پدید آورد برای آن که جامعه ای بتواند ماهواره سالیوت به مدار بفرستد، برای آن که جامعه بتواند در نبرد فضایل اجتماعی و سیاسی پیشگام باشد باید راه درازی طی کرده باشد.

         لذا رشد فرهنگی جامعه را (که فرهنگ معنوی در آن جای ویژه ای دارد) می توان علامت رشد عضوی ( ارگانیک ) کل جامعه دانست. برای جامعه می توان شاخص های مختلف رشد قائل شد: رشد اقتصادی اجتماعی، رشد اتنیک یا قومی، رشد فنی، رشد عضوی حرکتی است درباره بلوغ اجتماعی و از آنجا که برخلاف سیستم های فیزیکی، سیستم اجتماعی یک حرکت غیر آنتروپیک (نگانتروپیک) را در کلش طی می کند. یعنی بر کدهای اطلاعی و عملکردی او افزوده و نظام درونیش مکمل تر می گردد و پویائیش فزونی می گیرد. لذا رشد ارگانیک جامعه اگر به وسیله عوامل طبیعی یا اجتماعی خاصی قطع نشود علیرغم مسیر پر تضاریس یا کژمژی که طی می کند در مجموع اعتلایی و افزایشی است. و همین است که ما آن را با واژه علمی نگانتروپیک افاده می کنیم.

         در فرهنگ انسانی درآمیزی نیرومندی بین فرهنگ مادی و فرهنگ معنوی بین محصولات کار یدی و کار فکری انجام گرفته است. مثلا در کاخ های مشهوری مانند ورسای، سان بوسی، پترهوف، شرون برون یا کاخ های عالی قاپو و گلستان که مجموعه ای از هنرنمایی های کار یدی و کار هنری است به زحمت می توان آن دو را از هم جدا کرد.

         حتی اکنون هیچ کالای مصرفی نیست که آن را هنرمندی به نام دی زاینر یا طراح با اشکال دلپذیر و متناسب پدید نیاورده باشد. سرمایه داری برای تشدید بازار یابی از رکلام و دیزاین و بسته بندی هنری حداکثر استفاده را می کند.

         تمدن (کولتور) دنبال تکامل طبیعت  (ناتور) است. منتها دنباله ای که جهش کیفی بزرگی را طی کرده و سپس در برابر آن ایستاده است. نخست سیطره با طبیعت بود که آدمیزاد بی پناه را با شبح ارباب انواع اسطوره ای که هر یک مظهر پدیده های طبیعی بودند به حد کشت می ترساند. آری تمدن در آغاز در سیطره طبیعت بود. بسط افزارسازی و تولید مادی و بسط تولید معنوی (به ویژه شناخت و زبان) کمک کرد که تمدن مرکز سیطره را معکوس سازد آن را از چنگ طبیعت واستاند و خود طبیعت را در سیطره در آورد.

         زمانی بود که ژوپیتر رب الارباب پرومته اساطیری را به گناه دادن آتش به آدمیان درمانده در ظلمت و سرما، بر صخره های قفقاز به چارمیخ کشید و اینک سوخت شگفت آور موشکی، ماهواره ما را از المپ خدایان یونانی نیز فراتر می برد. بر خلاف سخن غلو آمیز ابوعلی، امروز واقعا بشر می توان بگوید:

         از قعر گل سیاه تا اوج زحل              کردم همه مشکلات گیتی را حل

دور نیست آن زمان که طبیعت سیاره ما و منظومه ما در سیطره انسانی باشد.

         در آغاز رشد تمدن عوامل ژئو فیزیک (جغرافیایی) و اتنیک وژنه تیک (قومی ـ وراثتی) و سنن قبیله ای مانند عادات، رسوم، معتقدات در فرهنگ های در بسته آغازین گله های انسانی و دودمان ها و تیره های قبایل تاثیر قاطع داشت.

         ولی اندک اندک جوی های تمدن های بسته بهم پیوست و نهرها و شط ها نیز: بده بستان تمدن ها بالا گرفت و اینک ما در آستان یکی شدن این شط غرنده ایم که در کار ایجاد تمدن جهانی است که همه چیز و حتی شیوه زندگی روزانه ما را در همه عرصه ها در بر می گیرد. لذا سخنانی که درباره بازگشت به اصالت قومی خود گفته می شود سخنانی که می تواند در زمان و مکان معینی حتی سود برساند در مقیاس تاریخی سنگی و ارجی ندارد. از هم اکنون می توان خانواده متحد انسانی را در تلاش یگانه ای به سوی اوج می برد. البته آنچه که آن را رنگ محلی تمدن می نامند مسلماٌ تا دیری بر جای خواهد ماند. ولی در شرایط اصلاح جغرافیایی جهان و درآمیزی عمیق اقوام، این رنگ محلی نیز فرو خواهد سترد و سیاره کوچک ما کلبه آراسته ای برای خانواده انسانی خواهد شد  که موافق آئین خرد و زیبایی و نکویی راه بی پایان کمال ادامه خواهد داد. به این روند پیدایش زبان یگانه جهانی نیز سخت یاری خواهد رساند.

         امروز این سخنان پندار آمیز است ولی تاریخ بارها نشان داد که شجاعانه ترین پندارها روزی به عادی ترین حقایق بدل می شود. مسلم است که نسل ما و نسل های نزدیک از این افق زرین دورند و هنوز در زمینه تولید مادی و معنوی تشکل جهانی باید کار و پیکاری بسیاری سخت، خونین، طولانی انجام گیرد تا مقصد پدید شود. اینک در برابر ما دره ژرف جنگ جهانی هسته ایست و شهسوار تمدن انسانی باید از این دره فراجهد، معضل بزرگ دیگر شکاف فزاینده جهان فقیر وجهان غنی است که حل آن شرط حل تعادل درونی جامعه بشری است.

         خود تکامل تدریجی ولی مستمر مدنی یک امر مسئله زا و وظیفه زا است و هر وظیفه ای نیز که شرایط خلش تاریخا پدید شود ناچار طرح و حل خواهد شد و به تعهد اخلاقی و اجتماعی افراد انسانی بدل خواهد گردید. البته نیروهای محافظه کار جامعه ( که بهشت خود را به بهای دوزخ سازی برای دیگران پدید آورده اند) مخالف اجراء  این تعهداتند و کارنامه انسان نشان می دهد که این نیروهای بهیمی و درنده چه سنگدلانند ولی دیوار عناد سیاه آن ها را گرد زمانه خورد خواهد کرد.

         موتورمحرک تمدن در درون (تاثیرفرهنگ مادی و معنوی یکدیگر تاثیر فرهنگ های جوامع درهم) و در برون آن ( تاثیر طبیعت و تمدن درهم) قرار دارد. یا به بیان سیستمی اگر تمدن را یک سیستم بغرنج پویا بگیریم تاثیر و رابطه متقابل محیط خارجی سیستم در تحرک آن و پیدایش کیفیت های نو به نو در آن موثر است و این درهم تاثیری پایه جنبایی و پویایی انسان ها تا حد نبردهای عظیم طبقاتی و انقلاب های افق گشاست. در قبال این مکانیسم نیرومند تلاش گذرای فلان مستبد یا فلان خرپول برای مدت دراز چه تابی دارد؟ آری این ها می توانند بنده و یا سرکار را به قتاره بکشند. ما دوستداران حقیقت و عدالت جز انسان هایی ناتوان و سپری نیستیم که حتی لگد چارپایی می تواند شقیقه مارا خون آلود کند و کلاغ سیاهی می تواند دانه چشم ما را برچیند تا چه رسد به گروهی ستمکار به ماشین جهنمی قدرت. بدین وسیله گذشته پرستان و اکنون پرستان می توانند پهلوان آینده را چند گامی به عقب برانند. نظام مافیایی امپریالیسم امریکا این روزها درست مشغول همین کار است ولی نه رزمندگان به خون خفته نه انقلاب های درهم شکسته، نه سیطره های بازگشته، نه مغلطه های پیروز شده هیچکدام در قبال جویدن شبانه روزی موش نقب زن تاریخ که معلوم نیست در کدام سوراخی می خزد و از کدام حفره ای سر بر می کشد ارجی ندارند. بگذار ترسوها تسلیم شوند. بگذار کوته بین ها به فتح خونین و ننگین خود شادی کنند ولی آخرین شکرخنده از آن تکامل است که نوشداروی خود را در کاسه سر شهیدان می نوشد. به قول فرانسوی ها: Rira bien qui rira le dermier یا به قول مولوی:

         پس مسافر آن بود ای ره پرست                   که مسیر و روش در مستقبل است

نقش تولید معنوی در سازنده های مختلف معجون فرهنگ انسانی دمبدم در افزایش است و به سازنده عمده تمدن بدل می شود.( واژه نو ساخته سازند را برخی برای واژهFormation   پیشنهاد کرده اند که اینجانب به دلایلی با آن موافق نیستم ولی این واژه درست و زیبا را چنان که برخی پیشنهاد می کنند می توان برای اجزاء ترکیب کننده فرانسه: Composant یا انگلیسی:Component به کار برد و به همین معنی به کار رفته است.) زیرا ماشین های سیبرنتیک و آدمک های خودکار بخشی از وظایف عقلی را نیز انجام م یدهند و خودکار سازی همه سویه، جانشین کار یدی می شود. حتی احتمال می رود که ماشین های تعمل آینده که تا حد ارگانیسم رشد می یابند (و شاید ماشین های آنزیماتیک آیند ) حتی بتوانند افزار زایی کنند.

         تکامل فرهنگی جامعه که دارای سیر ناگزیر خود به خودی به صورت جبر تاریخی است بیش از پیش شکل آگاهانه به خود می گیرد وهمین خود نمودار بالا رفتن نقش تفکر و خرد انسانی در ساختن سرنوشت خود است. خود سازی جامعه و فرد در دستور روز قرار می گیرد (ازخودسازی جسمی گرفته تا روحی). این کاری نیست که آن را ریاضت جوکیان حل کند. فعالیت خلاق، آگاهانه، هدفمند، همراه با پیش بینی سراپای جامعه به موتور محرک فرهنگ انسانی بدل می گردد. پرلتاریا و روشنفکر شهر و روستا به عضو آفریننده جامعه انسانی بدل می شود. در پرتو این احکام که بیان داشتیم، باید گفت که کوشش جامعه شناسان بورژوایی غرب برای توضیح تمدن به ویژه دارای دو خصلت است:

         خصلت اول خصلت بد بینانه است که آن را مثلا در نزد شپنگلر spengler و توین بی Toynbee می بینیم. شپنگلر از غروب تمدن سخن می گوید و نه از غروب تمدن بورژوایی مغرب که خود طلوع تمدن بزرگ تری است. توین بی در اواخر زندگی طلوع تمدن دیگر را می دید ولی با بدگمانی یک روشنفکر غربی که پایان شیوه هستی بورژوایی را پایانی غم انگیز می شمرد او را بیاد انحطاط رم و سر ریز بی  امان بربرهایی مانند آلاریک، ژانسریک و آتیلا می افتاد.

         ولی عجالتا این غرب بورژوایی است که آلاریک ها، ژانسریک ها، آتیلاها و چنگیزها را به صورت هشت پاهای چند ملیتی و ژنرال های عربده کش و سیاستمداران بمب نوترونی تحویل جهان می دهد.

         خصلت دوم این بحث ها توجیه سیاست استعماری و نو استعماری غرب است. بورژوازی غربی در کار خود طی چند قرن اخیر در آسیا، آفریقا ، امریکای لاتین، استرالیا تنها فرهنگ گستری می بیند و اگر اقوام عقب مانده (به عقیده او) در اثر این دگرفرهنگی دچار غربت و یکه شده اند  گویا برای آنست که زیست ابتدایی آن ها زندگی مدون را بر نمی تابد. درباره غارت عظیم کشتار عظیم، مغزشویی ها، فرار مغزها البته افراد شرافتمند در غرب کم نمی نویسند ولی این پدیده اخیر و تازه نتیجه تاثیر سوسیالیسم و جنبش های رهایی بخش است و الا همه ما سالمندان فیلم های هالیوود سال های سی را درباره آفریقا به خاطر داریم که در آن سیاه مظهر آدمخوار است و سفید مظهر فرهنگ و بشر دوستی.

 

1 ـ برخی نتیجه گیری ها

بحث کوتاه مدت ما درباره جای تولید معنوی در مجموع فرهنگ انسانی برخی مسائل را ولو در حد طرح به میان کشید. روشن است که این یک بحث نظری صرف نیست و می تواند به ما که در کار نوسازی جامعه هستیم در یافتن سمت های درست یاری کند.

         چنان که گفته شد ما در مطلع یک دوران بزرگ  ایستاده ایم و گذشته گرایی یا جبهه سائی در قبال تمدن بورژوایی راه ما نیست. ولی با نفی تمدن بورژوایی ما ابدا نباید تمدن مادی و معنوی امروزین و شیوه زیست ناشی از آن را انکار کنیم. می توانیم انکار کنیم، می توانیم درجهت انکار خود عمل کنیم. ولی در طول مدت بی فایده است. بزرگ ترین مضرت تلاش های غلط تنها اینست که روزگار عده ای را مدتی تباه می کند، والا خاطر جمع به جایی نمی رسد. اگرچنگیز فراموش شد، هیتلر به آن آرزوی ایجاد رایش هزار ساله که فراموش نشد. ولی سرانجامش روشن است.        

         خردمندی در قبول جنبش کمال جوی تاریخ بشری است و نه در ذهن گرایی عنادآمیز. بولدوزر در تاریخ موجود لجوج و عنصر لجاجت هر دو را به زباله دان می افکند. کافی است که ما تاریخ را ورق بزنیم. کافی است به سرنوشت تمدن بزرگ طاغوت سرنگون شده بنگریم.

         میهن ما از کاروان تمدن واپس مانده است. تولید مادی و معنوی در کشور ما در سطح نازلی است و حال آن که میهن ما دارای استعدادی شگرف برای به پیش تاختن است. امید است بتوانیم از انقلاب بزرگ خود با روشن بینی بهره جوییم تا نسل معاصر نیز که این همه رنج برده از ثمراتش برخوردار شود .

                                                                                            شهریور 1360 تهران

 

صبح امید که بُد معتکف پرده غیب                        گو برون آی که کار شب تار آخرشد

 

نوید پایان

همه آنچه که از دیدگاه سرمایه داری خوشبختی نام دارد سکه تقلبی است. گریز از واقعیت است در اشیاء و در خیال ها و ربطی به سیلاب آهنین و بازنداشتنی رویدادهای تاریخی ندارد که سرانجام زیرک ترین خوشبخت ها متفرعن را خاکستر می سازد.

         معضل خوشبختی به مراتب پیچیده تر از آنست که با این هوس بازی های حل شود.اکنون متاسفانه بشریت از جهت طبقاتی، ملی، نژادی، جنسی، بینشی، زبانی، سنتی و تمدنی دچار تفرقه است. این تفرقه هر کدام منشا واکنش های خصومت آمیزند. در محیط تفرقه خصومت آمیز بشریت و رنج های گوناگونش سعادت افسانه مضحکی است.

         انسان دارای قدرت انعطاف است و محیط می تواند از او نرون یا مسیح ، یزد یا حسین، بیسمارک یا مارکس بسازد. تجربه نشان داده است که هم دگر سازی انسان وهم دگر سازی نظم اجتماعی شدنی است. به قول شاعر معاصر فرانسوی لویی آراگن: رنج زاینده پندار است چون کندویی عسل را من رنج می کشم لذا زنبورهای شهد آفرین پندار من تا لاژورد آینده سفر می کنند و در آنجا بشریت متحد را می بینم که با دشمنان واقعی خود که هدایای شوم اجتماع و طبیعت است (مانند فقر، جهل ، نابرابری ،مرگ و بیماری و بلایای دیگر) می رزمد.

         در دوران کمبود تولید، این که گروهی ثمره کار گروه دیگر را در سطح طبقاتی، خواه در سطح ملی بربایند نوعی ضرورت شوم تاریخی بود. در دوران کنونی تبدیل کمبود تولید به فربود و فراوانی امری ساده است. کافی است آن 500 میلیارد دلار که سالانه صرف کوه انباری از هواپیماها و کشتی ها و زیردریایی ها و تانک ها و موشک های کلان پیکر می شود. به آباد سازی جهان اختصاص یابد. کافی است آن چهار تریلیون دلار که پرزیدنت ریگان آن را برای تسلیحات ده ساله اختصاص داده صرف آباد سازی جهان گردد.

         می توان صحراها را دریا کرد، توندرها را گداخت، انسان ها را آشتی داد، گرسنگی و نادانی را باقی نگذاشت، بی آن که از شکوه و زیبایی زندگی کاسته شود. این شاید روزی آرزوی دور و دیوانه واربود. ولی این آرزو امروز برنامه عمل است. ما قاره امریکای شمالی را کشف نکردیم که به دژ مدافع نظام ستم ملی و طبقاتی بدل شود. با نظام کاسب کاری، بشریت تنها به بدبختی های بزرگی می رسد که خوشبختی های کوچک فردی و خانوادگی را خواهد بلعید. خوشبختی چند تن در درون بدبختی همگان؟ چه رذالتی.

         اکنون اردیبهشت 1361 است. خطر جنگ دراثر دسایس امپریالیسم مانند هیولایی سیاه بر فراز سر بشریت آویخته است. درجهانی که علم و خرد به اوج رسیده کاسبکاران مجهز به اتم و نوترون وسلاح میکروبی و شیمیایی، بمب های خوشه ای و ساچمه ای ببینید برای حفظ  منافع کوته نظرانه خویش چه می کنند و ملت گرایان متعصب و همه خادمان تفرقه انسانی ببینید کار را به کجا رسانده اند؟ دست های استخوانی سود ورزی وملت گرایی از پکن تا واشنگتن چه رده خطرناکی از نارنجک بدستان برای حفظ محیط وحشت و اضطراب به وجود آورده است.

         در آغاز این یادداشت نوشتیم: آیا غمنامه انسان را پایانی است؟ با آن که اعصاب و قلب ناتوان و دردکش ما می تواند ما را به سوی رنج آورترین تصورات براند. ولی خرد انسانی به ما حکم می کند: به پرسش خود پاسخ مثبت بدهیم. با اطمینان پاسخ مثبت بدهیم. دیر یا زود چنین خواهد شد و این مهم نیست که آن ساعت ستاره نشان کی خواهد بود؟ و این مهم نیست که افراد ما را در آن سهمی ا ست یا نیست، مردم کشور باستانی ما با انقلاب شکوهمند خود سهم بزرگی را ادا کرده اند.

         از کاهنان تا پیمبران و از فلاسفه تا نویسندگان و شاعران و در عصر ما از افلاطون تا تماس مور و کامپلاند و موری از بابوف تا مارکس و انگلس و لنین هرگز از آرزومندی و امید و نبرد در راه آرزوی خود خسته نشده اند. این آرزو را هریک با حد معینی از علمیت واقع بینی و استدلال مطرح کردند.

         این روزها داستان کشیش آلمانی تماس مونتسر را می خواندم که در آغاز سده 16 در 35 سالگی مرد. این مرد به شکل شگفت انگیزی در اثناء جنگ های دهقانی در آلمان و بوهم (چک اسلواکی کنونی) به همراه تابوریت ها رهایی زحمتکشان را آرزو می کرد و مسیحیت واقعی در لغو امتیازات طبقاتی می دانست. نزدیک به شش قرن از مرگ این کشیش دلیر و شریف می گذرد. هنوز شاید راه درازی در پیش باشد و ما مطلب را که در آن پیچیدگی های بیولوژیک و تاریخی فراوان است آسان نمی گیریم. علی رغم دشواری ها، سیرهای قهقرایی و حتی پیروزی های موقت ارتجاع .... زیرا تکرار می کنیم بشر تشنه سعادت است و پول و  الکل و عشرت و قمار ومقام دولتی و نگهداشتن چاکران و آویختن طلا و الماس و شهرت های رکلامی و امثال آن سعادت نمی آفریند. این سعادت ابلهان است. او خردمند تر ودلیرتر از آنست که در این دام بماند.

         سعادت این سخنی است مقدس و بزرگ و همه بشری سعادت یعنی صلح و برادری مردم چهان. و زمان آن خواهد رسید که درست همین نظام رهایی و سعادت بخش به ضرورت تاریخی روز بدل می شود یعنی به تنها نظامی بدل می شود که می تواند به نیازمندی های زندگی و رشد انسانی پاسخ دهد. در آن هنگام یک آرزوی انسانی به یک واقعیت احتکار ناپذیر بدل می گردد و تحقق می یابد.

         آیا هم اکنون ما در آن زمان زندگی نمی کنیم؟ آیا تاریخ از آن حکایت نمی کند؟ آیا انقلاب ما از آن حکایت نمی کند؟

         باز هم در این مبحث سخن خود را ادامه می دهیم:

         اگر دوران میان سنگی (مزولی تیک) و خرده سنگی (میکرو لی تیک) و تمدن ابتدایی حلوان کهن در مصر سفلی و فرهنگ سی بیل ها در مصر و تمدن سارسی در بین النهرین را ( که از ده هزار پیش از میلاد می شود) به مثابه مبداء بگیریم، اکنون 12 هزار سال از تاریخ شناخته طبقاتی بشر می گذرد.

         اگر سن متوسط انسان را طی این 12 هزار، 40 سال حساب کنیم سیصد نسل  است که انسان این دوران دوازده هزار ساله را می گذراند. درست است که تمدن مادی و معنوی انسان طی این 120 سده به شگفت آوری اعتلاء یافته ولی چون مناسبات اجتماعی چنان که بارها گفتیم به علت کمبود محصول و سطح نازل معرفت و فن، عملا مبتنی بر تقدم قدرت زور و زر بر هر گونه قدتری شد، آرزوهای پاک دور و دراز و گاه طغیان آمیز انسان درباره عدالت بسیار کم ثمر مانده است: 300 الی چهار صد نسل است انسان مبارزه می کند، می اندیشد  و حتی لحظه ای رویای سعادت و عدالت را به معنای مختلفی که بدان می داده رها نکرده است ولی هنوز گوهر مقصود را به چنگ نیاورده است یا تماما به چنگ نیاورده است.

         دراین دوازده هزار سال کم یا بیش تنها یک فرمول موثر برای برخورداری از مواهب مادی و معنوی وجود داشته وآن این که: بدزد و ثروتمند شو تا قدرتمند باشی، و سپس به اتکاء ثروت و قدرت ثمره کار مولدان محصولات مادی و نعمات معنوی را به سوی خود و خانواده ات غصب کن یا زور بگو و ستم بران و قدرتمند شو و سپس به اتکاء قدرت وحیله، ثروت بیاندوز و به همان نتیجه مطلوب قبلی برس در یک کلمه: دیگران را بدبخت کن تا خود را خوشبخت سازی. دیگران را چاکر ساز تا خود سرور شوی. و جوان را زیر پا گذار تا ترا بر فراز سر جای دهند.

         اگر عرضه این کارهای جانورانه را نداشتی، آنگاه دست به گریز از واقعیت بزن Escapisme در تخدیر، خود را فراموش کردن، در پناه بردن به تخیلات و امثال آن فرو برو تا جهان واقعی را و خود را فراموش کنی و از رنجش وارهی. والا پشت را در زیر یوغ بردگی خم کن و مبادا به سوی طغیان بروی که سرب داغ در گلویت می ریزند ومبادا دم از  حقیقت بزنی که به قول ولتر ترا خواهند کشت.

         به تناسب رشد نیروهای مولده و ارتقاء سطح معرفت، اشکال این جامعه  گوناگون بوده و علم تاکنون اشکالی از آن ها را بر پایه بررسی ساخت اقتصادی و اجتماعی معین ساخته است، و ای چه بسا که در این زمینه بررسی های تازه ای در مقیاس جوامع آسیایی و آفریقایی نکات دیگری را روشن کرده و می کند ولی سرشت ستمکارانه جامعه در این دوران فرقی نکرده است و این را با اطمینان می  توان گفت: از نظام پدر سالاری تا سرمایه داری امپریالیستی معاصر حقیقت و عدالت جایی برای تجلی و نیرویی برای تسلی وجدان های پاک نداشت و اگر هم داشت در آن حدی بود که آن را با نبردهای دشوار به دست آورده بودند.

         سرشت ستمکارانه جامعه به ویژه در این بوده که اگر انسان به دو چماق خون آلودقدرت و ثروت چنگ نمی زد و دست نمی یافت و به دنبال حقیقت و وجدان و عدالت و بشر دوستی می رفت در آن حالت یاس تلخی چشم براهش بود. به ویژه اگر از اطاعت صاحبان امتیاز سر باز می زد و می خواست آزاده و هشیار و چشم باز بماند و بازو به نبرد بگشاید در آن صورت خطری نبود که خود و خاندان و یارانش را تهدید کند.

         پیروزی دائمی مبادی اهریمنی بر مبادی انسانی طی دوازده هزار سال طی 300-400 نسل انسانی، احساس پان تراژیسم و فاجعه آمیز بودن کامل سرشت و سرنوشت انسانی را پدید آورده است. و دردی زهر آگین را در جان های تابناک بر انگیخته است.

         ولی بدبینان نمی دیدند که علی رغم ظفرمندی دائمی ظلم، پرتو عدالت، به صورت غلبه انسان بر قوانین جبری طبیعت و جامعه و بهبود کم کمک شرایط زیست، در کار اشاعه یافتن است و چنین نیست که جهان غلبه مطلق سیاهی باشد. بدبینان نمی دیدند که بشریت در اکثریت خود شیفته آزادی و رهایش است و برای آن پیکار می کند. در واقع این انتخاب دشوار که یا برده ستمکش باش یا سرور ستمکار والا حلقه دار و تپه سوختن گاه و سکوی میرغضب را برگزین، انتخابی بود سخت دشوار. زیرا حتی از این طرف دست یافتن به زر و زور امثال نرون ها و کالیگولاها و آتیلاها و ژآنسریک ها و تیمورها و هیتلرها و محمد رضاها را به معنای واقعی سعادتمند نساخت. وقتی کرزوس Cresus پادشاه بسیار ثروتمند و زراندوز لیدی مغلوب کورش شد به یاد سخن سولون Solonافتاد که گفت طلا خوشبختی نمی آورد و وی در دم آخر فریاد برآورد: آخ سولون . سولون .

         اینک این شب دراز و زجرآور وحوصله سوز در کار پایان یافتن است. فاجعه واقعی در آنجا بوده و هست که رنج و ایثار عجیب انسان طی ده ها و صدها نسل لازم بود تا این پایان، پایان سیطره زر و زور فرا رسد. سطح معینی از رشد نیروهای مولد، معرفت علمی، تشکل توده ها، نبرد بی امان آن ها، لازم بود وهست تا سعادت تقلبی افشاء شود و معنای سعادت واقعی بر ملا گردد. گرچه شب به پایان نرسیده ولی سپیده دمیده است و این ثمره دانش و نبرد کار و پیکار است و مایه افتخار ما مردم ایران است که سراسر کشور ما بار دیگر در این جاده بزرگ و دشوار گام نهاده است.

         سیصد الی چهار صد نسل و شاید نسل های دیگر به گورستان رفتند در حالی که ظلمت تاریخ فروکش نکرده بود. زندگی را سرشار از قواعد عجیب، دگرگونی های پرادبار، فشارهای موحش و نظامات وحشیانه می یافت و در آستان زوال گنجینه سینه اش از یادهای جانسوز انباشته بود.

         ما آرزو می کنیم و در راه آن می رزمیم که نسل های آتیه نزدیک از عدالت و سعادت همه بشری ناب و پاک و اصیل برخوردار شوند و به مراد انسانی خود دست یابند و می دانیم که راهش نبرد آگاهانه و پیگیر است خواه در صحنه حقیقت علمی و خواه در عرصه عدالت اجتماعی.

         این را نیز بیفزاییم:

         با آن که کل بشریت امروزی از نوع هموساپی ینس است( البته با برخی اختلافات جزئی ارثی که موافق محاسبات ژنه تیک به یک صد هزارم می رسد) در دوران جامعه پلکانی (هیرارشیک) طبقاتی، آزاده و بد اصل را از دو تبار متضاد می پنداشتند. با پایان شب تاریک تاریخ، امید است که وحدت نوعی انسان وحدت او را از همه جهان تامین کند. این روزها ما بار دیگر شاهد هجوم امریکا ساخته اسرائیل بگین به خاک لبنان و کشتار مردم فلسطینیم. چه اندازه غم انگیز که 13 سده پیش از میلاد یعنی 3300 سال پیش نیز قبایل اسرائیل در خاک فلسطین رخنه بردند و بعدها در زمان پادشاه شاعول سلطنت اسرائیل ویهودا را پدید آوردند.

         جهان هنوز چنان عقب مانده است که بگین کار شاعول را تکرار می کند و خلق ها به جای همزیستی و همبودی انسانی از روی فرهنگ، با همان سبعیت به جان خلق های هم نوع می افتند که جانوران جنگلی می افتادند و می افتند. آخر به این سیل خون که از زمان شاعول تا زمان بگین جاری است باید ختامی نهاد. این برای بشریت معاصر رسوایی است.

         برخی به چیزی جز هستی جانورانه و جنگل منش انسان در جامعه معتقد نیستند و هر چیز غیر از آن را محال می دانند. نیچه از درختی در بیشه سخن می گوید که بالا می یازد و بر فراز همه درختان با نور خورشید تابان گل های سحری خود را می شکوفاند. اینست که تاریخ را می آفریند ولی ما توده های انسانی را سازندگان تاریخ می دانیم و مایلیم که همه انسان ها را به ابر انسان های واقعی بدل کنیم و امروز همه بشریت و از آن جمله جوانان ما در این راه خون خود را با دلاوری، اعجاب انگیز نثار می کنند.

        

آن دم که دمید عاقبت صبح سپید                   ما را به شب خاک، سرا شد جاوید

از یاد مبر آن گل زیبای امید                       کز باغ دل خون شده دستانم چید