![]()
![]()
|
|
|
مجموعه شعری نورالله وثوق
نورالله وثوق در شهر باستانی هرات دیده به جهان گشودو تحصیلات ابتدایی، متوسطه و عالی خود را در آن شهر بپایان رساند.
وی از آغاز دوران متوسط با روز نامه محلی و مجله هرات همکاری های قلمی خود را آغاز ودر سال 1351 همراه با تعدادی ار دوستان شعر
"انجمن دوستداران سخن" را تاَسیس و بحیث اولین منشی آن انجمن رسالت فرهنگی خود را به نمایش گذاشت و در سال 1354 بر خلاف میل قلبی
به دانشکده علوم رفت و در سال 1356اولین شعر او به سبک "نو" برندۀ جایزه ممتاز ادبی به مناسبت "روز مادر" گردید.
درسال 1357 همزمان با ختم تحصیلات از سوی "اکسا" بجرم مخالفت با رژیم کودتا، دستگیر، شکنجه و زندانی گردید. پس از رهایی از زندان در سال 1364
" انجمن اسلامی شعرای مهاجر" را که ادامه همان انجمن" دوستداران سخن" بودبا جمعی از فرهیختگان ادب، تاَ سیس کرد.
صـداي پـاي بهاري ز دور پيدا نيـست
چراغ جـادهي سبـز عبور پيدا نيـست
ستارهاي ندرخشيد و نور پيدا نيــست
به عمق حادثهها هر چه جستجـو كردم
فضاي سبزه وگل را چنان لگد كـردنـد
كه جز حكايت سم ستـور پيـدا نيست
كجا روي زچه جويي كه از اهـالي عشق
دگر نشـانهي از لـوح گور پيدا نيـست
بيـا و از سـر سـودايــي چمـن بگذر
كـه غيرمعركهي بوف كور پيدا نيسـت
دستي فكنـده خرقهي شب را به دوش ما
آتـش زده بـه شهـرگ شريـان هوش ما
تبعيـدمـان بـه كـوچهي پاييـز كردهاند
تـا نشنـونـد نغمـهي فصـل خـروش ما
اي تـشنـگان عـاطفـه آتـش گرفتهايم
بـوي بهشـت خاطــره ميـداد نـوش ما
شـب را هميشه همدل و همدست بودهاند
دادنــد ازدروغ نــويـدي بــه گوش ما
ديـريـسـت درد يار شمـا تـازه ميشود
هـر لحظـه زخـم لالـه ز داغ فـروش ما
ديـوارهاي صوتي شب را شكستني است
پــرواز ناگهــاني بــانگ خمــوش مـا
هـر چنـد بي ستاره در اين ره نشستهايم
بايـد كــه آفتــاب برويـد ز دوش مــا
چـرا نشستـه و خـاموش و سرد و دلتنگيـد
تكـاوران كــه بـه اوج عقـاب همسـنـگيد
به فتنهي كه هـراسان ز سايهي خويش است
يقيـن كنيــد كــه نـابـاورانـه در جنگيـد
بـه آسمــان نــگاه شمــا كـه مي بيـنـم
بــراي لشـگر صــد آفتـاب سـرهنـگيــد
مـگر قصيــدهاي از بـغـض در گلـو داريــد
بــرآوريــد خروشـي كـه در چـه آهنگيـد
دريـغتـان زتمـاشـاي ايـن سـلالـهي شب
شمــا اهــالي صبــح سپيــد فرهنگيــد
غــروب خستــهي پــاييـز را مگر مانـيـد
شمـا كـه ابـر بهـاريـد از چـه دلتنـگيــد؟
مـگر تلاطــم مــوج نـگاه تــان خشـكيـد
هنــوز بــر ســر راه هــزار فـرسنـگيــد
شمـا هميـشـه در آتـش ستـاده ميخفتيـد
چــرا بـه بستـر حيـرت فتـاده بيــرنگيـد ؟
پــريــده رنــگ بهـاران در اين ديار چـرا ؟
شكستــه بــال و پــر فصــل انتظار چـرا ؟
چــراغ خانــهي احسـاس را مـگر كشتند؟
چنيــن گرفتــه و دلتنـگ و سوگوار چـرا؟
خـداي مــن كـه در اين رهگذر چه ميبينم
بـلنــد قــامــت ايمــان بـروي دار چـرا؟
آيــا قبيلـهي رستــم نشـان مـردي كـو ؟
شيـار سيـنــهي ايـن تيـره داغـدار چـرا؟
دوبـاره ســوره خورشيــد را تـلاوت كــن
بســان ســايــۀ خـامـوش در گذار چـرا؟
غــرور مــا كه ز اوج زمـان زبــانه كشيـد
در آستــانــهي نيــرنگ شـرمسار چـرا ؟
دلـت بــه وحشــت آئينـهها نمـيسـوزد
دو چشم خـاطــره پيوسته اشكبار چــرا؟
چــگونــه خـاطـر آيينـه را نـژنـد كنيـد
غبــار سايــهي همسـايه را پسنـد كنيـد
كســي حريـم وفـا را نميشود همـدســت
از ايـن ميانـه يكـي دست را بلنــد كنيــد
شعـاع زلــزله بيــداد مــيكنــد مــردم
عــلاج مشــكـل قــوم نيـازمنــد كنيـد
تمــام هستـي ميخـانه مـيرود از دســت
نشستـهايد و حـريفانه چون و چنـد كنيـد ؟
اميــر قافلـه پــا در ركـاب نيرنگ اسـت
بـه شعلـههـاي دل مــا جگر كبـاب كنيد
كه خون اهل طرب را بـه شيشـه مـيبينـم
غريــب خطـۀ عشقم چه گويـمت كاينجـا
ز عشـق و عـاطفـه تنهـا كليشه مي بيـنم
تــو از شكـوفه چه پرسي خبر فقط اينست
هجــوم خيـل ملـخ را بـه ريشـه مي بينم
بــگو بهــار نيــايـد كـه بهـر مقــدم او
بــه دست فتنـهي پائيز تيشه مـيبينــم
و از تمـامـــي مسـتــي آهــوان بـهــار
پلنـگ و پنـجـة خـونيـن و بيشه ميبينم
دل بهـار بـه داغ شكـوفـهها ريـش اسـت
و دسـت غارت پاييز همچنـان پيش اسـت
بــه مـرز فتنـهي بيگانـه آشنا گشـتــم
نشـان نشانـه انگشت ذلـت خويـش اسـت
ببيـن بـه چهـرهي اين لالهها چه ميبينـي
تمـام هستـيشـان در هجوم تشويش است
اگر دروغ نگويـم بــه گوش ما عمري اسـت
صداصـداي همـان گرگ و بچهي ميش است
سر خط اخبار
نــاز تــوگشتـه سـر خـط اخبـار نازنـين
چنــديــن هــزار بــار نـه يك بار نازنين
وز هــرم شعـلــههـــاي تنــور نگاه تـو
آتــش گرفتــه كـوچـــه و بـازار نـازنين
بـر يـاد خـاك گلشـن خود ميكشـم به سر
بــر خــاك پــات يابـم اگر بــار نـازنين
مــا نــا كــه بــار غربت بسيار برده است
رحــمي بــر ايــن اسيــر گرفتار نازنيـن
آيــا شــود كــه نـاز تـو را همسفر شـوم
تــا زادگاه خــواجــهي انصــار نازنـيـن
به : استاد دكتر ناظمي
اي همـنـفــس ديـار غــربــت
بــر دوش نهـــاده بــار غـربـت
در چشــم سـفــر نـه انتظـاري
جــز ســايــهي آه پــايـداري
در دشــت گمـان نـه بـوي آبـي
حتـي نــه شگفتــنــي سرابي
خــورشيــد نفـس بريـده اينجا
شــب جـاي سحـر دميـده اينجا
در سينــه مــا اگر دلــي بـــود
تصويــر خيــال بـاطلــي بــود
مــاييــم و دل شكــستــهي ما
دستــان ز پشــت بسـتــهي ما
از شهــر بـه جـز عسـس نخيـزد
جــز آه قـفـس ، نفـس نخـيــزد
بــر چـهــره نــگاهتـر نـرويــد
يـك خنـده بـه لـب دگر نــرويـد
شـب گشـتـه مقيـم كوچـهي روز
مـا را چـه محـرم و چــه نــوروز
رنـگ از رخ زندگي پريــده اسـت
آئينه شكست خويش ديــده است
سيمـرغ هنـر ، بـريـده پــر رفت
خـون از رگ و ريشهي هنـر رفـت
تنـديـس اميــد را چـه كـردنـد
آن سـرو شهيــد را چـه كـردنـد
از شــرم زمـانـه آب گشتـيــم
سيــراب از ايـن سراب گشتيـم
اي همسفـري ديـار غــربــت
بـر دوش نهــاده بـار غـربـت
هستيـم اسيـر دسـت پائـيـز
بـا لحـن صـداي سبـز برخيـز
در سيـنــه كبــاب داغ داري
دانـي ره و رســم داغـــداري
خشكيـده لـب و گلوي اين باغ
پـرپـر شـده آرزوي ايــن باغ
دلـدادهي دخـتــر بهــاريـم
آوارهي دشــت انتــظـاريـم
همسنـــگر اوج كـوه درديـم
همراه بـه خويش در نبرديــم
شيرازهي زندگي بـه هم خورد
دزد آمد و هر چه داشتيم بـرد
مائيـم و دل شـكستــــهي مــا
دستــان زپشــت بسـتـهي مــا
يـك رقـص دعا به بزم شب نيسـت
يك نغمـهي دلكشي بـه لب نيسـت
دردا كه اسـيـر ســر نـوشتـيــم
وز مــرز ســلامتــي گذشـتـيـم
اي همنفسـان چـه سـاده مـايـيـم
از چشــم خــدا فتــاده مـايـيـم
اي همـسـفــر ديـــار غـــربــت
بـــر دوش نـهـــاده بــار غربــت
بــرگيـــر پيــالـــه و سـبــو را
بـــرگوي حــديـــــــث آرزو را
رنگ عاطفـه
تـا كـي هواي هجــر تو بارانيـم كنـد
همسنــگ رودبـار پــريشانيـم كنـد
برگو بر آسمان نگاهــت كه بعـد از اين
چيـزي بـه رنگ عـاطفــه ارزانيم كند
روزي بـگوي بـر لب خاموش تا شبـي
آن نازنيــن اشـاره بـه مهمانيم كنـد
سنـگ ميان سينهي تو آب مي شـود
يكـدم اگر نــگاه بـه ويـرانيم كنيـد
صدها غزل ز سينه من نعره ميكشند
چشمت اگر هواي غـزل خـوانيم كند
به ديار صبورم
قلعـهي شـب
تو كيستي كه به رنگ شهاب خنـديـدي
و از دريچــهي صـد آفتـاب خنديـدي
اگر چـه جــرعهي آسـايشي ننوشيدي
ولـي بـه كوري چشم سـراب خنديـدي
بـه ياد رويش پروانهها نـخسـبـيــدي
درون شعلهي آتش چو آب خنــديـدي
شكستــهي در ديــوار قلعـه شـب را
تو كيستي كه به رنگ شهاب خنديـدي
همـدل پائيـز
همــرنگ خـاطـرات دلانگيزي اي بهار
آهنگ عشق و دشمـن پرهيـزي اي بهار
يـك لحظـه در حـواشي نقـش اميد ما
بـا رنـگ شـاد از چـه نياميزي اي بهار
مـا تشنــه كــام قطـره آب زلال و تو
بـا ديـگران چو كاسـه لبريزي اي بهـار
بـر قلب لالـه ايـن همه داغ ستم چـرا
گويـا تو نيـز خنجر خونريزي اي بهـار
يـا در خـور نشستـن بـزمت نبودهايم
يـا همنشيـن و همـدل پائيزي اي بهار
آري تـو بــاز مثــل تمـام فسانههـا
افسانـهي و خاطـره انگيزي اي بـهـار
به ياد آنكه رفت ولي مانده است :
اي ســراينــدهي ســـرود سـحــر
نغمــهي دلــربـــاي رود سـحـــر
جــاري از قـلـــههاي احسـاســت
هـمــه جــا تــا هميشـه رود سحر
اي زنــامــت پريده چهــرهي شـب
وي نـــگاه تــو رهنمــود ســـحر
زاد و تــوشــه ســحــر ره آوردت
هســت و بــود تو هسـت و بود سحر
پيـــش پــايـــت ستـارهها سرباز
محــو فــرمــان تــو جنـود سحر
چشــم شــب كمتــرين نشانهي تو
كشتــهي تـيــغ تــو حسـود سحر
بــا تـــن نــازنيـــن گلــرنـگت
دادهاي مــــژدهي و رود ســحـــر
من ودل ســرسپـــردهي ســودا
و تـو ســـر دادهي بــه سـود سحر
اي طنـيـــن صـــداي ايمــانـت
مســت آهنــگ تــار و پـود سحر
بـي تـو خورشيـد خستـه و غمرنگ
اي تــو آئينـــهي وجــود سحــر
اي ز هـجـــر تــو صبــح در ماتم
در بـرش جــامهي كبــود سحــر
لشكــر شــب ز رفتنــت شـادان
تـا شـــود شــاهد نبــود سحـر
داغ شـب را دو بـــاره مـيسازيم
تــازه ، درگاه يــادبــود سـحـر
ثبـت امــواج صبحدم كـرده است
آرزوي تـو را شنـــود ســحـــر
مـا مــريـد صــداي نـاز توايـم
اي سـرايـنــده ســـرود سحـر
سايهي سياه
بــردوش خنــده كولۀ دل را سوار كن
با من بيا و صحبـت سبــز بهـــار كن
بگذر كـويـر خاطـرههاي گذشـتــه را
بــر قلــههاي مـوج نگه استـوار كـن
اينجـا خبـر ز پنجره زار اميـد نيسـت
برخيز و كوچ عشق ازين كوچـه بـاركن
از بوي تنـد وسوسـه مـا را نفس گرفت
يـاد هــواي تـازهي آغـوش يـار كـن
همسايـه را بگوي كـه پايان شب رسيد