هنر دیجیتال

سالیان سال هنرمند، آدمی زادی بودندی که با دست یا پا و یا هر دو با هم، دست و پا به آفرینش می زدندی. [ خنده ی حاضران ]

باری! از شوخی که بگذریم فرآیند خلق یا همان آفرینش اثر هنری، با ابزارها و تکنیک هایی نموده می شود که در حقوق مؤلفان و مصنفان آنرا به مرحله ی بیان رسیدن هنر و ادبیات می گویند. خوب است بگوییم که استعداد هنری و یا ادبی هم در تکنیک و هم در کاربردِ ابزار نقش کلیدی دارد. از این دو مهمتر، نقش استعداد در خلاقیت هنرمند است چرا که بدون آن آفرینشی کمال گرا وجود نخواهد داشت.

تکنیک ها همانا چگونگی تولید و نمایش دادن هنر را در دست دارند و آموختنی هستند. ابزار ها، همان هایی هستند که در مسیر آفرینش بدان دست می بردند تا هنر آفریده شود همچون قلم یا قلم مو. آنچه هنر را نشان می دهد رسانه ی انتقال است که مفهوم و معنا یا بی معنایی را به مخاطب هنر منتقل می کند.

با این پیش سخن، به عنوان اصلی یا هنر دیجیتال می پردازیم؛ واژه ی دیجیتال نماینده ی نخست: رسانه ی نشان دادن یا نمودن اثر است و دوم: ابزار تولید هنر. ویدیو آرت ها رسانه ی دیجیتال دارند و فقط وُ فقط با این رسانه می توانند وجود پیدا کنند، تنها با این رسانه می توانند خود را در اختیار مخاطب بگذارند. اما تئاتر رسانه ای غیر دیجیتال دارد و آنرا به روی صحنه به مخاطب عرضه می کنند. در هنر های مدرن همچون اینستالیشن ممکن است از رسانه های ترکیبی سود برده شود، مثلا اینگونه اجرا شوند که: صحنه وُ بازی بازیگران وُ دیگر چیزها ایستاده یا نشسته، در پس زمینه هم، نمایش انیمیشن بر روی یک ال ایی دی بزرگ و یا نمایش از طریق ویدیو پروژکتور ها.

هنر های مدرنی نیز پدید آمدند که هم ابزار تولید و هم رسانه ی نمایش شان دیجیتال هستند و هر چند به ذات ریشه در خلاقیت انسانی دارند اما دست و پای تولید آنها در صنعت الکترونیک ریشه دارد. به یکی از آنها که پیشتر با رسانه و ابزار های غیر دیجیتال وجود داشت ولی اکنون سلوکی از آن بوجود آمده که کاملا دیجیتالی است می پردازیم: نقاشی دیجیتالی. رسانه ی آن ال ایی دی ها در اندازه های مختلف هستند حال چه در اینترنت منتشر و چه با ابعادی بزرگ در گالری ها به نمایش گذاشته شوند. ابزار تولیدشان نرم افزار های کامپیوتری مشهور و یا گمنامی هستند که در اختیار استعداد هنرمند قرار می گیرند تا سبب ساز آفرینشی مطابق با روحیات آدم های سده ی بیست و یکم باشند. نقاشی دیجیتال گونه ها و ژانر های گوناگون دارد و حتا سبک غربی و شرقی آن کاملا قابل باز شناسی از هم هستند و حتا تکنیک ها و تاکتیک های آفرینش آنها چنان گوناگون و شگرف شده که انگار نقاشی کهن را آرام آرام پس زده و به گنجینه ی تاریخ روانه می کنند. روش پیاده سازی آنها نیز بر اساس سلیقه و خواسته ی هنرمند با همدیگر فرق دارند.

گونه ی نخست نقاشی دیجیتال که وارد ده ی سوم عمر خود شده، با مایه گیری از انیمیشن دو بعدی تولید می شود و نزدیک به گرافیک برداری است.

گونه ی دوم که نزدیک به یک دهه عمر دارد، بر اساس معیار های هنری و نه هنر-کالا خلق می شود. این گونه ی هنری، همه ی تکنیک های نقاشی کهن را در خود جمع کرده است و هنرمند برای آفرینش آن از نرم افزارهایی سود می برد که تمام ابزار های مورد نیاز برای خلق اثر را درون خود گرد آورده اند همچون کاردک ها، انواع قلم مو ها و حتا انواع بوم نقاشی با انواع پارچه های کشیده شده روی آن. رسانه ی نمایش این گونه ی هنری ال ایی دی های معمولی یا تاچ اسکرین های امروزی است.

 

نگارش:                            

مهندس فرشید خیرآبادی

مهندس شادی زهره وندی

درون شب

سر فرصت جایش را پهن می کرد.

آرام آرام خورشید از روی برگ های درختان به پایین خزیده است. برگ های نزدیک آسمان سبز تیره و برگ های پایین تر زرد و سبز شده اند و آرام آرام تیره تر می شوند؛ نور، بر روی تن برگ ها به پایین می غلتد. آرامش شگرفی در فضایی اینسان فراخ پهن می شود.

در دور دستِ نگاه، کوه هایی بدون درخت، بدون سبزی، پر از سنگ و سنگلاخ پا برجا و همنجا مانده و خورشید از آنها گذشته و دیگر سیاه به چشم می خورند. ماه، لکه ای کم رنگ است و ستاره ی شامگاهی هم در آسمان سوسو می زند. سر می گردانم، رهگذران پارک، کم شده اند. به جز گروهی جوان که همدیگر را هُل می دهند و از سر هیچ و پوچ می خندند، چندین زن و مرد که اینجا و آنجا پرسه میزنند و مشقِ با هم بودن می کنند، کمتر کسی در پارک مانده است.

به سوی مکان بازی کودکان در پارک سر می چرخانم و به راه می افتم؛ سگ هایی می بینم، چرخ می زنند و گه گاه همچون اسب ها در میدان سوارکاری یورتمه می روند، سگ ها کثیف و لاغر، از آدم ها می ترسند و تا مرا می بینند راهشان را کج می کنند.

دسته ای انسان گنده که از سر کودکیِ مرده ی درون خویش به میدان بازی کودکان حمله کرده اند و مثل کودکان با تاب و سرسره ور می روند. ادای بازی و شادی در آوردن برای آنان که دیگر شاد نیستند، مسخره کردن خودشان و بچه ها ست.

پشت درختان وُ در پناهِ پرچین ها دو کس از ترسِ با هم بودن در روشنایی، در تاریکی در هم فرورفته اند و تکان می خوردند. دیگر کوه ها و درختان سیاه شده اند؛ نوری که هیچگاه نبوده انگار، اکنون واقعا دیگر نیست. سه کاج کنار هم به هیولاهایی شبیه شده اند که ایستاده اند و پرچین ها برابرشان زانو زده اند و التماس می کنند.

... و سکوت! رهگذرانی که دیگر نه در پارک هستند و نه در راه های گذر.

به زیر چند کاج که دیگر نه درخت اند و نه هیولا وُ فقط سیاه اند و سیاه، جای خوابش را پهن کرده است و لَم داده روی آن. وقتی مرا می بیند، خیره با دو چشم سفیدش به من نگاه می کند و من به او نگاه می کنم. دقایقی بعد از کوله اش رادیویی بیرون می آورد و جای باتری را باز می کند و باز به من نگاه می کند. پیش می روم، کارتن هایی که زیر جایش انداخته دیده می شوند، سهم او از زمین های شهر همین کارتن هاست. روی کارتن ها چند لایی پتو است یا تشکی که دیگر تشک نیست، چرک و سیاه و شُل، مثلِ شب به روی شهر. دست دراز می کنم و چهار باتری قلمی که برایش خریده ام را به او می دهم. از دستم قاپ می زند انگار فکر می کند که پشیمان خواهم شد و آنها را به او نمی دهم. درگیر کندن نایلون باتری می شود و من سرگرم نگاه به او. سر وُ صورتی پر از مو، بسان درختانی خودرو که سالها در جایی مانده باشند بی هرس. یقه ی پیراهنی که به تن دارد، درونِ پیراهن فرو رفته است. چند و چندین پیراهن و لباس پوشیده روی هم، همگی کثیف و پوسیده است. سن و سالی از او گذشته، می توان گفت پیر است. باتری را درون رادیو انداخته است و روشن اش کرده وُ صدایی از آن برخاسته است. مجری رادیو پشت هم حرف می زند حرف می زند، حرف وُ حرف وُ حرف. مجری مدام حرف می زند... .

به یکباره فریاد کشیدم: امیدوارم خانه ای برایت پیدا شود!

گفت: نمی خواهم! همینجا خوب است.

سیاهی، زندگی مرد را روشن کرده بود و باز سکوت ... .

آرام آرام دور شدم؛

از مرد، تنها صدای رادیو و لامپی که از بالا روی او می تابید ماند.

سگ ها، این پویندگان پارک های خالی در شب ها، همان حوالی پرسه می زنند.

من همچنان پیش می روم تا از پارک بیرون بروم؛ صدا دیگر شنیده نمی شود و نور لامپ بالای سر مرد به نقطه ای نورانی تبدیل شده بود. کشور شب، به روی همه ی شهر خود را پهن کرده بود و خود را گسترش می داد.

درون شب قدم می زنم و به چگونگی شب وُ شهر فکر می کنم و مرد همانجا ماند، در یک قدمیِ کوه ها و درختان و پرچین ها و سگ ها. در یک قدمی شهر، درون شب. تنها!

 

 

                                                                    نگارش: مهندس فرشید خیرآبادی