![]()
|
|
|
نگارش: خواجه بشير احمد انصاري
اهداء
مقدمه
اصطلاحات كليدى اين بحث
جاهليت قبيلوى ما قبل اسلام
اموى ها
عباسى ها
عثمانى ها
دولتهاى معاصر قبايل عرب
لورنس بانى وحدت عربى!
در ايران
افغانستان در چنگ "ايل" ها و
"آل" ها
دوگانگى شخصيت اجتماعى ما:
كشمكشى در ميان بدويت و مدنيت
تأثير طبيعت بر منش انسان
بدويت در ميزان جهان بينى
اسلامى
بدويت و يهوديت
فقه بدوى
بدويت و نقش آن در تاريخ و
انديشه سياسى ما
خان: سمبول جامعه قبيلوى
خصوصيتهاى جامعه قبيلوى
تعصب قبيلوى
حج: سيرى از تخلف قبيله به
تمدن قبله
حجة الوداع: آخرين ميخ بر
تابوت ذهنيت قبيلوي
خلاصه
به روان تسليم نا پذير قافله سالار شهيد نهضت مشروطيت؛ مولوى محمد سرور واصف
قندهارى، و همه كسانى كه در مسير تحول تكاملى جامعهء شان جان باخته اند، از
هر قوم و قبيله اى كه بوده اند، اين نوشتار متواضع را اهداء مينمايم.
مؤلف
بنـــام
خداوند جــان و خــرد
كز اين برتر انديشه بر نگذرد
در كشاكش بحرانهاى اجتماعى و سياسى معاصركشور، انديشه ورزان ما در امتداد همه
جبهات فكر و ايديولوژي، پيرامون همه چيز نوشتند و حرف زدند مگر يك مسئله. آنها
از امپرياليزم و كمونيزم و تروريزم و دموكراسى و سنت و مدرنيته و مسئلهء ملى و
چه ها نبود كه نگفتند و ننوشتند ولى در اين ميان مسئله اى محورى و بنيادى كه
اساس شكستها، بحرانها و عقب ماندگى هاى ما را تشكيل ميدهد مسكوت گذاشته شده
است. اين مسئله ، انديشه و ذهنيت قبيلوى است كه جزء شخصيت اجتماعى ما و يكى از
عناصر مكون آن را تشكيل ميدهد.
در جهان اسلام هم بيشتر از يك قرن ميشود كه اين پرسشها مطرح است: " ما چرا و
چگونه ما شديم؟" ، " ما چرا عقب مانديم و ديگران پيشرفت نمودند؟"، " ما چرا به
اين روز مبتلا شديم؟" ، "اسرار عقب ماندگى شرق در چيست؟"،" علل و اين انگيزه
هاى اين بحران هستى بر انداز ريشه در كدام بيشه دارند؟" و از اين قبيل سوالها.
در پاسخ به اين پرسشهاى بزرگ انديشه ورزانى چون جمال الدين افغانى، كواكبى،
البنا، اقبال، مالك بن نبى، ابوالحسن ندوى، شريعتى و تا اندازه اى صلاح الدين
سلجوقى و ديگران قلم را به جولان آورده و هر يك مبنى بر روش و اصولپايه هاى
فكرى خودش راهى را در جهت برون رفت از اين دايره جهنمى فرا روى ما ترسيم
نمودند. در كشور ما نيز كه جزء جهان اسلام محسوب ميشود، نويسندگانى قلم بدست
گرفته تا هريك مطابق با موازين و باور هاى فكرى و ايديولوژيك خودش ريشه درد و
نسخهء درمان را براى ما بنمايانند. ولى ريشه يابى ها و راه حلهايى كه درين ده
سال اخير مطرح گرديد بيشتر آن زير عناوين "جامعهء مدنى" ، "دموكراسى" ، "حقوق
انسان" ، "ميثاق ملى" ، "تعدد سياسى" ، "كاوش در تجربه هاى تاريخى" و ازين قبيل
مباحث بود كه هر كدام آن در جاى خودش قابل تحسين ميباشد. اما در ميان اين همه
مباحث ، خطرناكترين بيمارى جامعهء ما و ساير جوامع اسلامى كه من آنرا )زخم
خونين تاريخ مسلمانان( نام ميگذارم فراموش شده است. اين زخم خونين، ذهنيت
قبيلوى است كه در اعماق روح و قلب و مغز ما ريشه دوانيده و با شير اندرون شده
و با جان بدر شود. ريشه هاى اين بيمارى به عمق تاريخ و پهناى جغرافيه، عرصه هاى
فرهنگ، سياست، اجتماع و دين را فرا گرفته و سدى در مسير هرگونه تحول مثبت و
منفذى براى مداخلات بيگانگان گرديده است. در حالى كه اندازه و نوعيت دارو را
مطابق به عمق و شدت بيمارى توصيه بايد نمود، در راستاى علاج اين زخم استخوان
سوز و اين پديدهء عقبگرا هيچ اقدامى صورت نگرفته است، كه شايد علت، همان
فراگير بودن آن بوده باشد.
تحولات بزرگى كه در مسير تاريخ طولانى سرزمين ما واقع گرديد، چيز هاى زيادى را
دستخوش تحول نمود ولى اين ساختار كج از هيچ باد و بارانى گزند نديده و هيچ
ايديولوژى اى در صحنه عمل موفق به علاج اين غده سرطانى و خونين در پيكر
بيمار جامعهء ما نگرديد. اين بيمارى مختص به قوم و نژادخاصى در كشور ما
نبوده بلكه بر روان و انديشهء اكثريت ما چنگ افگنده و ما را در درون خود ما به
محاصره كشيده است. گرچه اين بيمارى سرتاسرى و فراگير است و گرچه به استثناى
فاشيزم ديگر همه ايديولوژى هاى مطرح در عرصهء فكر و انديشه با آن سر جنگ دارند
ولى تا هنوز چه در عرصه تيورى و چه در صحنهء تطبيق كار چندانى در راستاى
علاج آن صورت نگرفته است. در چند دههء اخير تاريخ افغانستان نبرد گرمى ميان
ايديولوژى هاى بزرگ جهانى در سرزمين ما صورت گرفت كه در فرجام به شكست قطعى
گروهى و عقب نشينى عده اى ديگر انجاميد، ولى درين ميان شيطان قبيله كه گاهى از
زير سايه اين بيرق و زمانى از پشت آن ايديولوژى نقاب از چهره افگنده و از پشت
ديوار ايديولوژى و از وراى سنگر عقيده تير مى انداخت، هميشه پيروز بوده است. نه
تنها در چند دهه اخير بلكه جامعهء ما از قرنها بدينسو گرفتار همين گرداب جهنمى
بوده كه آنرا در همان يك نقطه و يك محور مي چرخاند. از طرف ديگر تاريخ
شهادت ميدهد كه هر زمانى سر و كار جهانگيران با مردم سرزمين ما افتيده آنها از
خصوصيتهاى قبيلوى جامعه ما سود برده و با انداختن تفرقه و تبعيض و شورانيدن آن
عليه اين، و اين در مقابل آن، اهداف و انديشه هاى سازنده ء جمعى را به ناكامى
مواجه ساخته و ويژگيهاى اجتماعى مردم ما را بعنوان سلاحى كشنده عليه پروژه هاى
بزرگ سياسى و اجتماعى بكار برده اند.
ولى ما هميشه به علل خارجى توجه داشته ايم و اين تنها نيمى از حقيقت را بدست
ميدهد زيرا شناخت بيمارى هاى اجتماعى همچون آسيب شناسى در طب، بى توجه به
زمينه پذيرش مهاجم خارجى و بيمارى هاى داخلى كه معلول شرايط درونى است،
امكان پذير نخواهد بود. علة العلل حوادث مثبت و يا منفى جوامع را بايد در درون
خود آنها جست. همه گناهان را به گردن دشمن بيرونى افگندن اغفال نمودن مردم از
واقعيتهاى تلخ داخلى و نتيجه اش نا ديده گرفتن سرچشمه اصلى و كانونهاى نخستينى
است كه نفوذ بيگانه و يا وجود استعمار خارجى يكى از جوشش هاى آن محسوب ميشود.
تاريخ افغانستان شاهد خونريزى هاى هولناك و تخريب و ويرانى مستمر نهاد هاى
اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى بوده كه علت ظاهرى آن، قدرت طلبى بوده ولى اگر نيك
بنگريم زمينه ساز اين همه ويرانى و تباهى در فرهنگ قبيلوى ما ريشه دارد. زيرا
جامعه قبيلوى بر سر ضابطه هاى حاكميت مدنى خط بطلان كشيده و در هر لحظه آماده
بغاوت و سركشى و جنگيدن در ركاب اين خان و آن قدرت خارجى بوده است.
آنچه امروز بيشتر از هر وقت ديگر بر اهميت و حساسيت موضوع بحث ما مى افزايد،
آميزش و برداشت سنتى نژادگرائى و قبيله سالارى با قرائت ايديولوژيك از آن است.
پيشرفت روز افزون اطلاعات و ارتباطات كه بر مرزهاى جغرافيائى پا نهاده است،
اهتمام روز افزون مردم به شناخت هويتهاى فردى وگروهى شان، مداخلهء بيگانگان و
همسايگانى كه با مردمان اين سوى مرزهاى ما پيوندهاى فرهنگى و نژادى دارند، مهيا
شدن زمينه اى كه حرفهاى نا شنيده و محظور اجتماعى گذشته در پيوند با مناسبات
بين الاقوامى فرصت پخش و نشر يافته اند، درك بهتر تبعيضها و ستمهائى كه در برهه
هاى مختلف صورت گرفته، امكان برقرارى روابط فرامرزى با گروه ها و تجمعات هم
تبار، حاكميت فرهنگ نظاميگرى بر انديشه و روان متوليان امر سياست، انتشار سلاح
و سهولت دست يافتن به ابزار نظامى پيشرفته، تضعيف دولت مركزى، مداخلهء قدرتهاى
بزرگ و استفاده از تعدد و تنوع نژادى و قومى، از جملهء عواملى است كه اهميت
مطلب مورد بحث ما را بيشتر از پيشتر ساخته است.
از سوى ديگر، حاكميت نظام ملوك الطوايفى، وجود خانها و رؤساى قبايل و عشاير،
وجود قوماندانهاى مسلح به اسلحهء ثقيل و خفيف كه خاستگاه شان بستر قبيله بوده
است، وجود احزاب و سازمانهايى كه در قالب نژاد و قبيله ريخته شده اند، ضعف
امكانات ارتباطى اطراف با مركز، نبودن راههاى ترانسپورتى هموار و كمبود وسايل
حمل و نقل، سلسله مراتب ادارى قبيلوى و... پروژه هاى وحدت طلبى و ملت سازى را
به كندى مواجه ساخته است، اين در صورتى است كه اگر فرض محال پروژه اى براى
تأمين وحدت وجود داشته باشد. در جامعه اى از اين نوع، براى خانها، رهبران و
بزرگان قومى اين امكان هميشه وجود داشته كه هر زمانى منافع شان در خطر افتد به
بسيار سادگى بتوانند آتش جنگهاى قومى و قبيلوى را افروخته و در سايهء آن سنگر
گيرند تا باشد با گل آلود نمودن آب، ماهى مراد خويش را بدست آرند. اين حقيقت را
نبايد نا ديده گرفت كه در عرصهء استفاده از حساسيتهاى قومى و قبيلوى، نخبگان،
سياستمداران و روشنفكران ما بيشتر از خانهاى قبايل استفاده برده اند. اين گروه
بجاى منطق و استدلال بر احساسات و تهييج توده هاى نا آگاه اتكا نموده و با
استفاده از روانشناسى قومى و با طرح شعارهاى بلند پروازانه و مبالغه آميز، ضمير
نا خود آگاه نا آگاهان را در جهت اهداف شخصى خويش بكار مى برند. اين رهبران
دوزخى كه حتى خود به قدسيت و تفوق خونى گروه خويش معتقد نيستند، غريزهء طبيعى
مردم را منحرف ساخته و از آن در جهت اهداف كوچك خود شان سود ميبرند. آرى! يكى
از عوامل مهم تشنجات و بحرانهاى قومى در كشور ما وجود نخبگان سياسى اقوام است
كه با استتار در پشت پرده شعارهاى قوم، قبيله، زبان، فرهنگ، سلسله نسب، افسانه
ها، تاريخ و... احساسات قومى را در جهت به هيجان آوردن گروه هاى نژادى بكار
ميبرند تا به كمك يك گروه قومى و قبيلوى به اهداف خاص خود شان و يا اهدافى كه
از طرف باداران شان ديكته ميشود، نايل آيند. رهبران اقوام، هم سازندگان و هم
محصول شرايط سياسى، اجتماعى و تاريخى اقوام خويش اند كه براى تقويت موقعيت
شخصى شان جايگاه اقوام را تا سرحد ابزار سياسى تقليل ميدهند. اگر در گذشته
حكومتهاى ما طبيعت قبيلوى داشتند، امرو ز احزاب، انجمنها و اتحاديه هاى سياسى،
فرهنگى و اقتصادى ما در چارچوب پندار هاى قبيلوى ريخته شده اند.
عده اى پديده جهانى شدن را فال نيك ميگيرند زيرا بعقيده آنهابا رفتن بصوب نظم
جهانى فاتحه قبيله خوانده خواهد شد، غافل از اينكه "جهانى شدن" هدف و دستاوردى
جز شكستن مرزهاى اقتصادى و هدفى جز نفوذ در اعماق بازار هاى شرق ندارد. رهبران
داعيه جهانى شدن در حالى كه دستهاى شان تا اعماق جوامع نيم كره جنوبى زمين دراز
شده ولى دروازه هاى خود را بروى ستمديدگان واستعمار شدگان زمين روز بروز چنان
مى بندند كه هيچگاهى سابقه نداشته است. پيشرفت روز افزون تكنالوژى ارتباطات
وماهواره هاى خبرى ، انفجار معلومات، انتشار مؤسسات طبع و نشر ، انتشار وسايل
سمعى و بصرى ، در پهلوى آثار ديگرش زمينه را براى رشد و توسعه فكر و فرهنگ
قبيلوى نيز مهياتر ساخته است. قبيله گرايى در افغانستان به اندازه اى كه امروز
مطرح ميشود در هيچ زمان ديگرى مطرح نشده است. امرو ز دست اندر كاران عرصه
سياست ما يا خود قربانى ذهنيت قبيلوى شده اند، يا حلى براى اين مشكل ندارند و
يا اينكه راه حل هاى قبيلوى راكه خود ايجاد كننده مشكلات و درگيرى هاى جديد
قومى خواهد شد، براى برون رفت از اين بحران پيشنهاد مينمايند.
نسخهء علاج اين بيمارى را نه در ايديولوژى هاى شرقى مى يابيم و نه هم در غربى و
نه هم در كاپى نمودن راههاى پيش بينى شده براى مشكلات جوامع متفاوت. نسخهء
درمان را تنها با بررسى قوانين علمى تحول اجتماعى واقعيتهاى عينى و ذهنى جامعهء
خويش ميتوان پيشكش نمود.
آرى! نخستين قدم در جهت برون رفت از اين ورطه، شناخت و تحليل دقيق از
خصوصيتهاى جامعه و تجزيه صفات وعناصر شخصيت جمعى آن و كنجكاوى ژرف در بنيان
هويت آن ميباشد.
يك نكته بسيار مهم ديگر را نيز نبايد فراموش نمود كه افغانستان هم در شاهراه
مدنيتهاى بزرگ تاريخى قرار گرفته و هم در نقطه تلاقى بدويتهاى آن. به اين مفهوم
كه سرزمين ما در نقطه وصل دو صحراى نا پيدا كنار و دوگهواره بزرگ قبايل و دو
كانون جوشش بدويت در درازناى تاريخ و پهناى جغرافيه قرار گرفته است كه يكى آن
بيابانهاى آسياى ميانه و شمال آسيا و ديگرش صحراهاى جهان عرب ميباشد كه خاور
ميانه و شمال افريقا را در بر گرفته و تا قلب افريقا و سواحل اقيانوس اطلس
امتداد مى يابد. قرار گرفتن افغانستان در ميان اين دو صحرا از يكسو و امتداد
ريشه هاى اين مرز وبوم تا اعماق تمدنهاى بزرگ باستان از سوى ديگر ، به تضاد و
كشمكشى ميان بدويت و مدنيت در روان هر كدام ما منجر شده و به دوگانگى شخصيت
اجتماعى ما انجاميده است. پرداختن به اين مسئله حساس اجتماعى و فرهنگى پرسشهاى
بزرگى را پاسخ خواهد داد.
با در نظر داشت آنچه گفته آمديم بر اهل كتاب و قلم اين كشور است تا اوضاع
روانى و ذهنى جامعهء خويش را تحليل علمى و منطقى نموده و سپس با صراحت لهجه و
بدون آنكه از گفتن حقيقت احساس شرم نمائيم و يا اينكه بخاطر نشنيدن آن پنبه در
گوش نهاده و طرفه رفته ويا آنكه تحليل اين مسئله را عيب پنداريم و يا اينكه بر
آن افتخار كنيم، در حل آن سعى مخلصانه بخرچ دهيم. بر ما است تا نقاب از چهرهء
ذات اجتماعى خويش گشوده و آنرا همانطورى كه است بشناسيم.
باوجود اهميت همچو بحثى در راستاى ترقى، استقرار و صلح و تفاهم، متأسفانه هيچ
مؤسسه و نهاد سياسى، فرهنگى و اجتماعى اى تا هنوز بدان توجه نكرده است. اكثريت
رهبران سياسى، مؤسسات و شخصيت هاى دولتى نه تنها كارى را در راستاى زدودن اين
ذهنيت ارتجاعى و تاريك انجام نداده اند كه عده زيادى از آنها در حالى كه
شعارهاى بزرگ ملى و ايديولوژى هاى بزرگ را حمل ميكنند، ولى در عمل در جهت
نهادينه ساختن اصول قبيلوى شان عمل نموده و حتى تشكيلات و نهاد هاى مدرن سياسى
را از محتواى اين مفكوره پر كرده اند. تأسف درين است كه جنبشهاى سياسى ما در
اغلب يا خود علفهائى بوده اند كه از لجنزارقبيله قد بر افراشته اند و يا اينكه
از درك اين مسئله حساس و حياتى و توجه به آن عاجز مانده و در نتيجه دست آوردهاى
شان نا چيز بوده است. نهضتهاى اصلاح اجتماعى و جنبشهاى احياى اسلامى نيز كمتر
توجهى به اين بيمارى مبذول داشته اند.
روشنفكران ما عادت نموده اند كه واقعيتهاى تلخ جامعهء خويش را در زير فشار
ايديولوژى هاى گوناگون نا ديده بگيرند. يكى از اين واقعيتهاى تلخ، ذهنيت و
ساختار قبيلوى جامعه و عموميت داشتن فرهنگ آن است كه راه را بروى هرگونه تحول
و تكامل روشنگرانه بسته است. روشنفكران ما بايد بدانند كه مسير كاروان همه
انديشه ها و افكار و پروژه هاى پيشرو و مترقى از روى نعش فرهنگ و ذهنيت قبيلوى
گذشته و تا زمانى كه تار اين عنكبوت شوم بر روانها تنيده است، اميد هرگونه
تحول مثبت، خوابى بيش نخواهد بود. روشنفكران ما همچنان بايد بخاطر داشته باشند
كه پاسخ معضلات اجتماعى ما نه در دفتر انديشه هاى فلسفى و انگلس يا فت ميشود ،
نه در افكار و كارنامه هاى مائو ، نه در دروسها و خطابه هاى الامام البنا ، نه
در نظريات تيورى پردازان "نظم نوين جهانى" و سياستهاى "جهانى شدن" ، نه در
مراكز تحقيقات اكاديميك جوامع غربى و نه هم در مدارس سنتى حوزه ما. اين پاسخ
را تنها در "لابراتوار" جامعه شناسى افغانى و از زبان و قلم كسانى ميتوان يافت
كه در راه خدمت به ميهن و مردم خويش صادقانه كوشيده ، از هر غرض و مرضى برئ
بوده و در اين راه از ملامتى هيچ ملامتگرى هم نمى هراسند. .
نوشتار حاضر قدمى كوچك در جهت نقد ذهنيت قبيلوى و بازكاوى بحرانى است كه
آتشفشانى از كينه در سينه و كوهى از تخلف و عقب ماندگى در قفا دارد. خدا كند كه
در پيشگاه رهروان كاروان مسير تكاملى جامعه مظلوم ما قبول افتد.
هر گاه جوانان كشور ما - اين ساقه هاى پر طراوت بر خاسته از ميان خون و خاكستر
حوادث - صفحات اين رساله را با تأمل مطالعه نمودند در آن وقت ميتوان ادعا نمود
كه يكى از آرزوى هاى بزرگ مؤلف برآورده شده است.
خواجه بشير احمد انصارى
سه شنبه 23 رمضان المبارك 1382
مطابق به 18 نوامبر 2003
كانكورد - كاليفرنيا
قبل از آنكه به اصل مطلب داخل شويم لازم است تا روى واژه ها و مفاهيم كليدى
اين رساله كه "ذهنيت"، "قبيله" ، "تمدن" و "تدين" اند، تماسى گذرا بگيريم.
ذهنيت منسوب به ذهن بوده و ذهن يكى از قواى نفسى انسان است كه از وجود باور و
قناعتى در باطن و درون انسان خبر ميدهد. ذهنيت عبارت از گرايشى ذهنى است كه در
اثر باور ها ، احساسها ، ارزشها معيار ها و عادتهاى مشخصى، نوعيت واكنش انسان
در برابر اوضاع و احوال مختلف را تعيين مينمايد.
قبيله قديمى ترين سازمان اجتماعى بوده و به گروهى از مردم اطلاق ميشود كه
داراى نسب و زندگى مشترك اند. اين سازمان اجتماعى كه در اصل ويژه بدوى ها و
صحرا نشينان بوده است تا اندازه اى در ميان گروه هائى كه نيمه صحرا نشين و حتى
كسانى كه در شهرها و قريه ها سكونت اختيار كرده اند، باقى مانده و تا هنوز
مؤثريت خويش را حفظ كرده است. اين تشكل ابتدائى و عقب مانده بشر با آنكه بيشتر
از گذشته نمايندگى ميكند تا از حال ولى هم اكنون در پاره اى از كشور ها ، اساس
تجمعات ، احزاب و انجمنهاى مدرن سياسى را تشكيل ميدهد. انسان بدوى زمانى كه
اسكان گزين ميشود باز هم قبيله است كه تا مدتهاى درازى او را سازمان ميدهد. اگر
بدويت در غياب قبيله مفهومى ندارد ولى قبيله ميتواند در ده و شهر و دور از صحرا
ادامه يابد.
قبيله ، واحد اجتماعى جوامع خاصى است كه هر يك از اعضاى آن بر اين باور
ميباشند كه همگى فرزندان يك پدر هستند؛ بنابراين هر قبيله، خانواده بزرگى به
شمار مى رود كه تمايزى ميان اعضاى آن نبوده و همه به دنبال هدفى واحد يعنى
دفاع از قبيله در هر حالتى ، بر ضد هركسى و در حق و باطل ميباشند. اين گونه
احساس يگانگى را عصبيت گويند. بر اين احساس سنتهايى مترتب مىشود كه به منزله
قانون اساسى بوده و روابط و مناسبات داخلى و خارجى قبيله را تعيين مىكرد.
اما اصطلاح تمدن كه در نيمه قرن هژدهم ميلادى رواج يافت از ريشه مدينه گرفته
شده و به معنى انتساب و وابستگى به شهر است. در زبانهاى لاتين، انگليسى، فرانسه
و عربى نيز همين مفهوم را براى تمدن گرفته اند. در لاتين وانگليسى و فرانسه
تمدن را
Civilization
گويند كه از
Civil
مشتق شده و بمعنى شهر آمده است. در زبان عربى تمدن را حضاره گويند كه اين هم
بمعنى شهر بوده و در برابر زندگى چادر نشينى استعمال ميشود. تمدن و شهر نشينى
همزاد و هم اصل همديگر اند. تا هنوز تعريفهاى مختلفى از تمدن ارائه شده است كه
شايد جامعترين آنها: " مجموعه ساخته ها و اندوخته هاى مادى و معنوى جامعه
انسانى" باشد. در زمان پيامبر اسلام ، اصطلاح مدينه كه مركز اجتماع و تمدن و
اداره مسلمانان بود در مقابل بدويت استعمال مى شد. مدينه به جائى اطلاق ميشود
كه مركز سلطه و حكومت است و عدالت و امنيت بيش از هر جاى ديگر در آنجا يافت
شود. در اصطلاح اديان ابراهيمى مدينه به جائى گفته ميشود كه حاكميت و دولت دينى
در آن استقرار يافته باشد. در قرآن كريم قريه و مدينه هردو ظرف تمدن اند.
تمدن زمانى ايجاد ميگردد كه بشر بتواند در روى زمين سكونت اختيار نموده ، زمين
را كشت كند، مالكيت مشخص شود ، قوانين وضع گردند ، و انسانها به تشكيل جوامع
پرداخته و شهرنشين گردند. تمدن به مفهوم برترى انسان از نظر اجتماعى ميباشد.
اين اصطلاح براى نخستين بار در سال 1798 م در دائرة المعارف فرانسه ذكر گرديد.
در انگليسى و عربى و فارسى گاهى كلمات (Culture)
، (ثقافة) و (فرهنگ) بجاي تمدن بكار مى روند درحاليكه اصطلاحات ياد شده جزئى از
مفهوم بزرگ تمدن اند. تمدن داراى جلوه هاى زياد و متعددى است كه وجود آثار
هنري وباستاني ، تنظيم بهتر روابط داخلى و خارجى جوامع ، پابندى به قوانين و
مقررات ، بسط امنيت و آزادى هاى عمومى ، پيشرفت علوم مادى ، صنعت و تكنالوژى و
بالآخره رفاه و سعادت مادى و معنوى انسان از اين جلوه ها بحساب مى آيد. تمدن ها
داراى سه مظهر ميباشند كه در زندگي مادي، سازمان اجتماعي و حيات معنوي انسان
بازتاب مى يابد. ولى عناصر تشكيل دهنده تمدن عبارت اند از كار ( زراعت، صنعت
، ترانسپورت، تجارت ومهندسي) ، دولت ، اخلاق ، دين ، علم ، فلسفه ، ادبيات
وهنر.
اما تدين عبارت از" التزام به وضعى الهى است كه براى انسانهاى عاقل گذاشته شده
تا آنها با اختيار نمودن وسايل نيكو به خير و نيكى حقيقى دست يابد". و يا
اينكه " التزام به مجموعه اى از دستور العمل هاى الهى براى تنظيم روابط انسان
با خدا، طبيعت، انسانهاى ديگر و ذات خودش ميباشد كه جهت رسيدن به سعادت دنيوى
و اخروى او وضع گرديده است".
اما قبل از آنكه داخل موضوع شويم يك نكته مهم را هنگام مطالعه اين رساله بايد
در نظر داشت و آن اينكه تمدن با پيشرفت تكنالوجى تفاوت دارد. به اين معنى كه
ميشود انسانى را در عمق جهان پيشرفته غربى يافت كه در فيزيك اتومى دكتورا دارد
ولى گويي آنكه مغز يك كاوباى صحراهاى تكساس و يا يك شتر چران بيابانهاى ارزگان
و يا كندز و مزار را در كله اش تعبئه كرده اند. پرنده تمدن با دو بال پرواز
ميكند كه يكى علوم مادى و تخنيك است و ديگرش علوم ادبى و اخلاق. هنگام صحبت از
ابعاد مادى تمدنها بعد معنوى آنرا نبايد فراموش نمود ، از همينجا است كه ما
تمدن را به معنى مجموعه ساخته ها و اندوخته هاى مادى و معنوى جامعه بشرى مى
دانيم.
بالا
جاهليت قبيلوى ما قبل اسلام
در محيطى كه اسلام سر بر آورد قبيلوى ترين جوامع زندگى ميكرد. شعار بزرگ آنها
اين بود: " برادر خود را يارى كن چه ستمكش باشد چه ستمكار". رفتار عربها با
افراد هم قبيله شان بر اساس همين قانون استوار بود ولى همين كه قبيله اى گسترش
مى يافت ، افراد هر خانواده با خانواده ديگر به جنگ بر خاسته و براى احراز
رياست قبيله ، خون همديگر را مى ريختند. اين دشمنى ها در زندگى جاهليت قبيلوى
مكرر رخ ميداد كه دشمنى اوس و خزرج و عبس و ذبيان و عبد شمس و هاشم و ربيعه و
مضر و قحطانيان و نزاريان از منازعات معروف عصر جاهلى بحساب مى آيد. در دوران
جاهليت كمتر اتفاق مى افتيد كه قبايل مختلف ، مدت درازى با يكديگر در صلح زندگى
كنند. هنگامى كه رئيس قبيله مى مرد فرزندان و بازماندگان او بر سر احراز كرسى
رياست بجنگ برخاسته وخون همديگر را مى ريختند. گاهى اتفاق مى افتيد كه دو تن
عرب بر سر مسئله اى كوچك و پيش پا افتيده بنزاع بر خاسته و به تعقيب آن افراد
هردو قبيله بسيج شده و با شمشير بر فرق همديگر كوفته و اين نبرد براى ده ها سال
دوام مينمود.
ابن خلدون درباره عربهاى دورهء جاهلى مى گويد: "اين قوم بر حسب طبيعت ، وحشى
و يغماگر بودند و موجبات وحشيگرى، چنان در ميان آنها استوار بود، كه همچون خوى
و سرشت آنان شده بود و از اين خوى لذت مىبردند زيرا در پرتو آن از قيود
فرمانبرى حكام و قوانين سرباز مىزدند، و نسبت به سياست كشوردارى نافرمانى
مىكردند ، و پيداست كه چنين خوى و سرشتى، با عمران و تمدن منافات دارد..."
مقدمه ابن خلدون. سپس اضافه مىكند:"خوى آنان غارتگرى بوده و هر چه را در دست
ديگران مىيافتند ، مى ربودند و تاراج مىكردند ، و روزى آنان در پرتو
نيزهها فراهم مىآمد و در ربودن اموال ديگران ، حد معينى قائل نبودند بلكه چشم
ايشان ، به هر گونه ثروت يا ابزار زندگى كه مىافتاد، آن را غارت مىكردند".
آرى! غارتگرى و جنگ و قتال ، ازعادات اصلى آن قوم بود. گويند يكى از عربهاى
بيابانى پس از شنيدن صلح و صفاى بهشت از زبان پيامبر، پرسيد: آيا در بهشت جنگ
وجود دارد يا نه؟ همين كه گفتند نه گفت: پس چه به درد مىخورد! در تاريخ عرب ،
بيش از يك هزار و هفتصد جنگ ضبط شده و برخى از اين جنگها ، گاه تا يكصد سال و
بيشتر به طول انجاميده است ، يعنى چندين نسل با يكديگر در جنگ و نبرد بوده اند
، گاهى يك موضوع بسيار جزئى و پيش پا افتاده، سبب جنگهاى طولانى و تباهى و
كشتار فراوان مىگرديد.
اعراب، آنچنان با خونريزى و غارتگرى خو گرفته بودند، كه تاراج اموال ديگران
را يكى از افتخارات خود مىشمردند. در نظام قبيلوى عربهاى جاهلى "اخلاق" نوع
ديگرى تفسير مىشد ، مثلا غيرت و شجاعت و مروت را مى ستودند ، ولى مفهوم شجاعت
در نظر آنان عبارت از سفاكى و فزونى عدد مقتولين در جنگ بود. غيرت در نظر آنها
طورى تفسير مى شد كه زنده به گور كردن دختران از مراتب عالى و نهائى غيرتمندى
به حساب مىآمد. وفا و يگانگى را در اين مى ديدند كه از هم پيمانان يا افراد
قبيله خود در هر حادثه جانبدارى كنند، خواه حق باشد يا باطل. زندگى اجتماعى
عربها در رسوم و عادات پوسيده و منحط قبيلوى خلاصه مى شد و دين آنها نيز صيغهء
قبيلوى بخود اختيار نموده بود.
داكتر امير حسين خنجى در مورد زندگى عربهاى مقارن ظهور اسلام سخن مهمى دارد كه
من بخشهايى از آنرا با كمى اختصار و تصرف درينجا نقل مي كنم:
"... قبايل درون عربستان پيش ازظهور اسلام به سه مجموعهء بزرگ و رقيب و متخاصم
تقسيم ميشدند كه هركدام داراي خدايان قبيله اى ويژه و كعبهء قبيله اى خاص و
آداب و رسومِ سنتي و دين مخصوص به خودشان بودند. اين سه مجموعه عبارت بودند از:
(1) مجموعهء قبايل يمني در جنوب عربستان؛ (2) مجموعه قبايلِ ربيعه در شرق و
شمال شرق عربستان؛ (3) مجموعه قبايل مُضَر در مركز و غرب عربستان. بزرگترين
مجموعه قبايل عربستان قبايلِ يمني بودند؛ بعد ازآنها مجموعهء قبايل ربيعه قرار
ميگرفتند ؛ و مجموعهء قبايل مُضَر دردرجهء سوم ازنظر جمعيتي بودند.
يمنيها از نظر سنتي داراي يك خداي برتر و مشترك بودند كه داراي كعبه مخصوص به
خودش بود. دركنار او خدايان كوچك ديگر نيز پرستيده ميشدند كه نياكان مقدس از
خاندانهاي كاهنان سنتي- به نامهاي وُد، يَغوث، يَعوق و نَسر بودند. يعني دين
قبايل يمن يك دين مبتني بر اجداد پرستي بود، و كاهنانِ مرده و زنده كه نوادگان
اجداد تقدسيافته بودند، رابطان ميان مردم و خداي مشتركشان پنداشته ميشدند؛ و
منصب كهانت از پدر به پسر دست به دست ميشد. آخرين كاهن مقدس قبايل يمني مردي
بود كه در تاريخ اسلام با نام «اسود عَنسي»- يعني سياه قبيله عنس- شناخته
ميشود.
در پايان دههء دوم قرن هفتم ميلادي كه اسلام در مدينه و مكه و طائف گسترش يافت،
سه مدعي نبوت در ميان قبايل يمن و ربيعه فعاليت ميكردند: يكي اسود عنسي در ميان
قبايل مذحج و كنده كه سالهاى درازى رهبرى دينى قبيلهء خود را بدوش داشت؛ ديگر
طليحه در قبايل يمنيِ بنياسد كه درشمال حجاز سكونت داشتند؛ سوم مسيلمه در
قبايل بنيحنيفه در شرق عربستان. دراين زمان در ميان قبايل بنيتميم نيز يك زن
به نام سجاح ادعاي نبوت داشت.
در پايان سال يازدهم هجري قبايل كنده در بخش شرقي يمن به رهبري رئيسشان «اشعث
ابن قيس» پرچمدار دفاع از يمن دربرابر تلاشهاي وحدتگرايانهء خلافت اسلامى
شدند. براي سركوب قبايلِ كنده يك لشكر از مدينه اعزام شد. جنگجويان كنده
دربرابر اين لشكر پايداري ورزيدند تا شكست يافتند و به درون شهرشان پناه بردند.
شهر در محاصره قرار گرفت و پس از مدتي پايداري سقوط كرد و تسليم حكومت مركزى
مسلمانان گرديد.
طُلَيحه ابن خويلد از خاندانِ كاهنانِ سنتي بخشي از قبايل يمني به نام بنياسد
بود كه در شمال حجاز ساكن بودند. طليحه سالها بود كه در ميان قبيله خودش نبوت
ميكرد و مدعي بود كه فرشته اى ازآسمان به نزدش ميآيد و از او وحي دريافت
ميدارد.
طليحه درآخرين ماه عمر پيامبر يك هيئتي را به مدينه فرستاده به پيامبر پيشنهاد
همزيستي داد؛ و همزمان به محلي به نام سَميراء در نزديكي مدينه رفته اردو زد.
طبري ضمن گزارش اردو زدن طليحه در سميراء مينويسد كه «عوام از او پيروي كردند و
كارش بالا گرفت». پيامبر(ص) كه دراين هنگام بيمار بود كوشيد كه با فرستادن
مأموراني مذاكره با طليحه را ادامه دهد. او درعين حال نيروهائي را نيز به
نزديكيهاي محل استقرار طليحه فرستاد تا مانع حركتش به سوي مدينه شوند. دراين
ميان پيامبر اكرم درگذشت و خطر طليحه كه آماده حمله به مدينه بود براي مدينه
جدي شد. بسياري از قبايلي كه ازنظر سنتي با بنياسد پيمان حمايت متقابل داشتند
نبوتِ طليحه را قبول كردند وآمادهء شركت در لشكركشيِ او شدند. درميان اينها
قبايل نيرومند غطفان نيز بودند. طبري مينويسد كه عُيَينه ابن حِصن- رئيس
بنيفزاره و مرد نيرومند غطفان- ميگفت: والله ما پيروي ازپيامبر هم پيمانِ
قديمي خودمان را برپيروي از پيامبر قريشي ترجيح ميدهيم. اينك محمد درگذشته است
وكسي جز طليحه زنده نيست ؛ و ما بايد از او اطاعت كنيم.
چون ابوبكرصديق خلافت را به دست گرفت ، بنياسد در ناحيهء بُزاخه ، بني فَزاره
و برخي ديگر از شاخههاي غطفان در ناحيهئي به نام طيبه، قبايل طي در شمال
عربستان ، و قبايل بنيى مُرّه در شمال حجاز در محلي به نام رَبَذه اردو زدند و
آماده حمله به مدينه شدند. قبيله طي و چندين طايفه ديگر نيز پيمانشان با مدينه
را شكستند و به طليحه قول حمايت دادند. حتي برخي از شاخههاي كنانه كه در جنوب
مكه ميزيستند نيز آماده پيوستن به طليحه براي حمله به مدينه بودند.
خالد بن الوليد از سوى ابوبكر صديق مأمور مقابله با اين قبايل يورشى گرديد كه
موصوف پس از جنگ شديد و تلفات سنگينى بر بغاوت آنها نقطه پايان گذاشت.
پيامبر اسلام كه دانه هاى تعصب را از دل و دماغ مسلمانان بر كنده بود ولى با
رحلت او پارچه هائى از اين اخگر كه در زير خاكستر زمانه باقى مانده بود دوباره
سر برآورد و نزديك بود كه در خرمن وحدت مسلمانان رخنه كند. قبل از آنكه جسد
مطهر پيامبر را در خاك بگذارند گفتگوى گرمى در ميان قبايل انصار چون حباب بن
المنذر و سعد بن عباده و عده اى از مهاجرين برسر زعامت صورت گرفـت كه بوى
قبيله از آن بمشام مى رسيد.
درسالهائي كه اسلام در حجاز گسترش مييافت ، مردي از قبيله بنيحنيفه به نام
«ثُمامه ابن حبيب» كه در تاريخ اسلام بنام مسيلمهء كذاب شهرت يافته است در
نواحى شرقي عربستان كه ميان بحرين و نجد واقع شده بود و شاخه هاى مختلفى از
قبيله بني بكر در آن ميزيستند براي دين خودش تبليغ ميكرد. او براي پيروانش
قبله اي مقرر كرده بود كه آنرا «حرم» ميگفت. بني حنيفه و بخشهائي از شاخههاي
بنيبكر به دور او گرد آمده نيروي عظيمي به هم رسانده بودند.
وقتي خبر درگذشتِ پيامبر اكرم به يمامه رسيد ، مُسَيلمه رسما خودش را جانشين او
و تنها پيامبر عربستان اعلام داشت. خطر اين مدعي نبوت كه از ربيعه بود براي دين
اسلام بسيار جدي بود ؛ و مدينه مي بايست به هرقيمتي شده باشد او را ازسر راهش
بردارد. همانگونه كه پيامبر دروغين يمني ميتوانست قبايل يمني عربستان را
پيرامون خودش گرد آورد ، اين پيامبر كذاب نيز ميتوانست تمامي قبايل ربيعه را به
خودش جلب كند. همانگونه كه يمن و مُضَر ازنظر سنتي رقيبان يكديگر به شمار
ميرفتند ، ربيعه و مُضَر نيز رقيبان يكديگر بودند ؛ و همانگونه كه يمنيها
پيامبر يمني را بر پيامبر مضري ترجيح ميدادند، طبيعي بود كه ربيعه نيز پيامبر
ربيعه را بر پيامبر مضري ترجيح دهند. طبري مينويسد كه رئيس قييله بني نَمِر به
يمامه رفته به نبوتِ مسيلمه اعتراف كرد ؛ ولي به كساني از محرمانش گفت: او دروغ
ميگويد و با اينحال «من دروغگوي ربيعه را بر راستگوي مُضَر ترجيح ميدهم».
دراين ميان قبايل بني تميم كه درحيات پيامبر اكرم بخاطر شركت در فتح مكه و جنگ
حُنين و حصول غنايم مسلمان شده بودند ، به رهبري يك زن از كاهنانِ قبيله اى
شان برضدِ مدينه سر به شورش برداشتند. اين زن كه سَجاح نام داشت ، خودش را
جانشين پيامبر اكرم اعلام داشت ، و برخي از طوايف اطراف را به اطاعت كشاند.
شماري از طوائفِ منطقه كه مسيحي بودند نيز به انگيزه تعصبِ قبيله اي دين
خودشان را رها كرده با او همراه شدند. او پس ازمشورت با بزرگان قومش براي جنگ
با مسيلمه و بنيحنيفه به راه افتاد. مسيلمه كساني را به نزد او فرستاده به او
پيشنهاد صلح و اتحاد نمود. سَجاح پيشنهاد را پذيرفت و مسيلمه با چند تن به نزد
او رفت و در مذاكراتي كه با او انجام داد گفت: «ما ميخواستيم كه نصف عربستان از
آن ما و نصف ديگرش ازآنِ قريش باشد ؛ ولي قريش قبول نكرد. اينك آن نيمه را الله
به تو داده است». مسيلمه و سَجاح دراين ديدار دربارهء چيزهائي كه برآنها (وحي)
شده بود با هم گفتگو كردند و هركدام چيزهائي از( وحي) را براي ديگري خواند و
سرانجامْ هردو به (نبوت) يكديگر معترف شدند. مسيلمه به سجاح پيشنهاد ازدواج داد
و سَجاح پذيرفت.
ابوبكرصديق پس ازآنكه ازسركوب قبايل حجاز فراغت يافت وآنها را به اطاعت كشاند،
تمامي مردم مدينه و قبايلِ تابع خويش را براي مواجهه با خطر سرنوشت سازِ مدعي
نبوت در يمامه بسيج كرده به فرماندهي خالد ابن وليد به يمامه فرستاد. رقابت
سنتي ربيعه و مُضَر سبب شد تا بخشهاي بزرگي از قبايلِ مُضَري اختلافاتشان با
مدينه را ازياد برده دراين جنگ شركت كنند. حتي قبايلِ نيرومند بنيعامر كه
هيچگاه به اطاعت مدينه در نيامده بودند براي شركت درجنگ برضد مسيلمه آماده
شدند. اين قبايل جنگِ مدينه با مسيلمه را نه جنگِ مسلمانان با دشمنانِ مدينه
بلكه جنگ مُضَر با ربيعه ميدانستند ؛ و تمامي مُضَريهاي عربستان خواهان پيروزي
مدينه دراين جنگ بودند. جالب ترين جنبه اين قضيه آن بود كه قبايل بنيتميم با
وجودي كه با مسيلمه پيمان دوستي بسته بودند ، چون از مُضَر بودند دراين ميانه
كنار كشيدند و بيطرف ماندند.
خليفهء مسلمانها، خالد بن الوليد را مأمور سركوبى مسليمه و قبايل تابع او نمود.
نبرد سخت و خونينى در ميان طرفين صورت گرفت و پس از ريختن خون زيادى لشكر خالد
بن الوليد بر مسليمه و پيروان او غالب ميشود ، مسليمه بقتل مى رسد و تمرد او
همراه با نبوت قبيلوى اش خاتمه مى يابد.
خلاصه سخن اينكه سراسر سال 11 تا نيمهء سال 12 هجري در جنگ سپاه مدينه با قبايل
درون عربستان به سر آمد ، و خالد ابن وليد با قاطعيت تمام مخالفتها وقيامها را
يكي پس از ديگري فروخواباند. خالد پس از پيروزيهاي درخشاني كه در جنگ با قبايل
بنياسد و بني فزاره و سپس با بني حنيفه به دست آورده بود ، به تنبيه كردنِ
قبايلي اعزام شد كه با اينها همكاري كرده بودند.
درنيمه سال 12 هجري يك دولت مستحكم و پرقدرت ومطاع در مدينه برسركار بود كه
كليهء قبايل عربستان را در اطاعت داشت ، و مدينه به يك دولت سراسري و يكپارچه و
نيرومند مبدل گرديد.
با مستحكم شدن پايه هاى دولت مدينه ، خلافت اسلامى در انديشه لشكركشى به
استقامتهاى خارج جزيرة العرب و رساندن پيام اسلام به ملتهاى ديگر گرديد.
دراين خزش بزرگِ تاريخي ، هر سه دستهبندي مُضَر و يَمَن و رَبيعه به رهبري
مدينه بسيج شده از مرزهاي تنگ عربستان به سوي دنياي فراخ و متمدن به راه
افتادند تا با درهم كوفتن تمدنهاي فارس و روم ومصر در سرزمينهاي تمدني اسكان
يابند. ازميان اين سه دسته بندي ، جز مردم مدينه و مكه و طائف ، قبايل ديگر
دينِ اسلام را چندان نميشناخت و با سنتهايش آشنائي نداشت. همهء قبايل عربستان
همراه با خزيدن به درون سرزمينهاي تمدني گفتند كه ما مسلمانيم و قرآن را تنها
كتاب آسماني و پيامبر اسلام را تنها فرستادهء خدا دانستند ؛ ولي نه با افكار و
عقايد سنتي اسلام كه درقرآن و سنت پيامبر بزرگ اسلام بازتاب يافته بود آشنا
بودند ، و نه ميتوانستند ازسنتهاي ديرينه خودشان دست بكشند. در نتيجه همراه با
اين سه دسته بندي بزرگ ، سه نوع برداشت از دينِ به نام اسلام پا به عرصهء
اجتماعي قبايلِ خزنده نهاد كه هيچكدام نميتوانست در ديگري ادغام گردد يا ديگري
را جذبِ خودش سازد. در سال 13 هجري مأموران مدينه براي جلب رؤساي قبايل يمني به
آن كشور گسيل گشتند و سران بسياري ازقبايل يمن به اميد حصول غنايم جنگي ، براي
شركت در لشكركشيهاي مدينه به اطراف عربستان ابراز آمادگي كردند. عَمرو ابن
مَعدي كرِب كه نيرومندترين مرد مِذحَج و برجسته ترين فرمانده اسود عنسي بود
براي شركت دادنِ قبيلهاش در لشكركشيها به مدينه رفته اطاعت از خلافت را
پذيرفت. اشعث ابن قيس نيز قبيلهاش را برداشته به مدينه رفت و ازآنجا براي شركت
در فتوحات عراق گسيل شد. قيس ابن عبد يغوث- خليفه اسود عنسي- نيز صلاح خود و
قبيلهاش را درآن دانست كه اطاعت ازمدينه را قبول كند ، و خود با بخشي از
قبيلهاش به خدمت سپاه اسلام درآمد و نام پدرش به مَكشوح تغيير يافت و او ازآن
پس قيس ابن مكشوح ناميده شد. همانطورى كه ابن خلدون معتقد است علت اصلى خزش اين
قبايل چيزى جز بدست آوردن غنيمت نبود. اين قبايل كه تا هنوز ايمان در اعماق
قلب شان جا نگرفته بود و جامعه اسلامى فرصت آنرا نيافته بود تا آنها را در ديگ
خود خوب ذوب كند نميتوانستند ممثل صادق اسلام وحى باشند و يا بعبارت ديگر، آنها
كه خود بصورت كامل مسلمان نشده بودند چگونه ميتوانستند در انديشه مسلمان ساختن
ديگران افتند.
قبايل يمن هرچند كه بعد از نابود شدنِ پيامبرشان مسلمان شدند و همراه لشكرهاي
جهادگر اسلام راهي عراق و ايران گشتند ، ولي هيچگاه ارزشهاي دينِ خودشان را رها
نكردند ، و بخش اعظم عقايد مربوط به آن دين را با خودشان وارد اسلام كردند.
اساسي ترين جنبهء اين عقيده مربوط به ميراثي بودنِ مقام رهبري ديني بود؛ زيرا
كه كاهنان و انبياي قومي آنها پشت اندرپشت و پسر بعد ازپدر درميان قبايل خودشان
مقام نبوت وكهانت داشتند ، و گمان برآن بود كه توسط آسمان تعيين شدهاند. اين
عقيده بعدها توسط آنها بصورتِ موروثي بودن مقام جانشيني پيامبر اسلام و انتصابي
بودن رهبر و امام مسلمانان و معصوم بودن او مطرح گرديد ، و در ساختارمذهبى جنوب
عراق نقش مهمى را بازى نمود. اساس عقيدهء دينيِ آنها نيز تا حدي بر همان جد
پرستيِ سابق نهاده شده بود، و شماري از شخصيتهاي خاندان پيامبر نزد اينها جاي
همان مقدسهاي قبيلهئيِ سابق را گرفتند. شايد شنيدن اين مسئله براي ما بسيار
شگفت باشد كه پس از مسلمان شدن اينها افرادي مثل بِلال و عَمّار و ابوذر چون از
اصل يمني بودند خيلي زود به قهرمانانِ اينها تبديل شدند، تا جائي كه اهميتي به
مراتب بيش از ابوبكر و عمر و عثمان رضى الله عنهم و بسياري از اصحاب خوشنام و
باسابقهء پيامبر به آنها داده شد؛ و شخصيتهاي طراز اول اسلام در مرتبهئي بعد
از اينها قرار داده شدند.
وقتي حملات مسلمانها به درون شام و عراق آغاز شد، طليحه- پيامبر سابق بنياسد-
نيز به حجاز برگشت و خود را تسليم عمربن الخطاب كرد و با قبيلهاش در
لشكركشيهاي عراق شركت جست.
بنياسد نيز مثل يمنيها هيچگاه نتوانستند از عقايد سنتيشان كه قرنها با خود
كشيده بودند دست بردارند. ازآنجا كه عقيده به «رهبري برگزيده آسمان» بخش جدائي
ناپذير دينِ قبيله ئيشان بود ، پس از فتوحات اسلامي وقتي كه درجنوب عراق
اسكان يافتند اين عقيده را به نحو ديگري ابراز داشتند؛ منتها چون ديگر مسلمان
بودند و حق مطلق قريش را در رهبري عربها پذيرفته بودند ، رهبري متكي به وحي را
در فردي از خاندان پيامبر جستجو كرده عقيده به امامت معصوم از خاندان پيامبر را
ابراز داشتند ، و به مرور زمان همصدا با قبايلِ يمني كوفه موضوع وراثتي بودنِ
جانشيني پيامبر و انتصابي بودنِ مقام امام توسط آسمان را مطرح كرده و بر ضرورت
تداوم امامت در اولاد فاطمه تأكيد نمودند.
قبايل بنيحنيفه نيز مثل ديگر مخالفانِ مدينه به زودي به لشكرهاي جهادگر اسلام
پيوستند كه به فرمان خلافت براي تسخير حيره بسيج شده بودند و رخداد قادسيه را
آفريدند. قبايل بني تميم و پيامبرشان سَجاح نيز پس ازآن بخاطر شركت در لشكركشي
به حيره و عراق، به اطاعت خلافت درآمدند و مسلمان شدند. آنها اكنون قرآن را
تنها كتاب آسماني و پيامبر اسلام را خاتم پيامبران ميدانستند، ولي عقايد ديني
عده اى از آنها همان بود كه خودشان داشتند. كساني از بنيحنيفه و بني تميم
درآينده مذهب خاص خودشان را دردرونِ اسلام ايجاد كردند كه خوارج نام گرفتند و
براي هميشه راهِ مخصوص به خود را دنبال كردند.
دربين سالهاي 17 تا 31 هجري كه جريان فتوحات با شتاب بسيار زياد در درون ايرانِ
ساساني- يعني عراق و ايران- ادامه داشت و مسلمانها همواره درحال نقل و انتقال
وجنگ بودند، براي سه دستهبندي بزرگِ رقيبْ فرصتي پيش نيامد كه به ياد رقابتهاي
گذشته شان بيفتند. اختلافات سنتي از سال 32 هجري درميان قبايلي كه به درون
عراق خزيده بودند بروز كرد ، و تا پايان سال 35 هجري به شورشِ بخشي از قبايل
يمني برضد عثمان بن عفان وكشته شدن او منجر شد؛ و سپس با پيش آمدنِ جنگ صفين و
پيامدهائي كه داشت، عناصري از بنيحنيفه و عناصري از بنيتميم بصورت يك دسته
بندي نوينِ عقيدتي پا به عرصه اجتماعي مسلمانانِ عرب نهادند و مذهب (خوارج) را
پايه گذاشتند". بسترهای مذاهب متنازع اسلامی در جوامع قبايلی عربستان پيش از
اسلام، امير حسين خنجى ، بر گرفته از پيك خبرى ايرانيان ، شنبه
۲۷
ارديبهشت
۱۳۸۲.
مخالفت بخشي از قبايل يمني عراق و مصر با عثمان بن عفان در اواخر سال 35 هجري-
درپي جريانهائي كه جاي سخن ازآن دراينجا نيست- به انتقال دوهزارتن از مردان
آنها به مدينه و شورش برضد خليفه و قتل او انجاميد.
با شهادت عثمان بن عفان خلافت به على بن ابي طالب رسيد. مقاومتي را كه حضرت على
كرم الله وجهه در برابر خود يافت قبل از هر چيز ديگر از ارزشهاى قبيلوى تغذيه
ميشد. با شهادت حضرت على همه چيز در دست بنى اميه قرار گرفت و اساس زعامت دولت
اسلامى ميراثى اعلان شد. جريان ديگرى كه در دورهء امام علي (ك) بروز نمود گروه
خوارج بودند. همانطورى كه پيشتر ياد آور شديم، خوارج ، اعراب باديه نشينى بودند
كه در دورهء تشديد فتن ، از تشخيص طريق حق عاجز ماندند و سر از طاعت خليفه
مسلمين پيچيدند. هسته اولى خوارج از اعراب صحرا نشين و از قبيله تميم و
قهرمانان جنگ قادسيه تشكيل شده بود. خوى عصبى و ذهن بدوى اين جماعت عاصى ،
پديدآورنده گرايش سومى در سپيده دم تاريخ اسلام گرديد كه جز حضور موسمى در چند
حادثهء مهم ، آثارى از خود باقى نگذارد. اين جريان بيش از آن كه حضور موثر و
نمايانى در تاريخ داشته باشد ، فقط از طريق افكار و نظريات افراطى اش شناخته
شده است. آنان مخالف محصوركردن خلافت مسلمين به نسب قريشى و هاشمى بودند و به
انتخاب و اجماع امت، و آن هم امتى كه تا اندازه ء يك قبيلهء بستهء فرقه اى فرو
مى كاست، اعتقاد داشتند. ريشهء اعتقاد خوارج به مبرا بودن امت از خطا بيشتر به
شرف و منزلت برتر اجتماع قبيلگى كه در ميان قبايل بدوى شمال حجاز رواج داشت، بر
ميگشت.
عصبيت قبيلوى محور انسجام اجتماعى در عربستان بودو كفر و شرك در سايهء همين
عصبيتها سامان يافته بود و دينى را كه پيامبر اسلام آورد سخت ترين نزاعها را با
نظام قبيلگى داشت و در سايه اين دين دسته بندى هاى نوينى ظهور كرد كه اساس آن
فكر و انديشه و ارزشهاى دينى بود.
پس از آنكه سرزمين اسلامى از وسعت زيادى برخوردار گرديد و در درون قلمرو خلافت
نژادها، اقوام و طوايف مختلفى جا گرفتند تعصبى از نوع ديگر رو بظهور نهاد كه
تعصب عربها در مقابل غير عربها بود. انتقال خلافت از مدينه به كوفه در موازين
قدرت سياسى دستگاه خلافت دگرگونى آورد. حضرت على كرم الله وجهه در ارتباط به
مسئله گرايشات قبيلوى شوخى بردار نبود و همه هوش و حواسش متوجه اين بود كه
مبادا مبادى آسمانى دين در چنگ ديو نحس قبيله بيفتد ولى با وجود آن گاهگاهى
تعصب قبيلوى برمبادى آسمانى دين غلبه مينمود و ما براى توضيح بيشتر اين مسئله
نامه امام على را به يكى از واليانش كه منذر بن جارود بود نقل مينمائيم. حضرت
على ميفرمايد: " شنيدم كه تو از مال بيت المال به باديه نشينان قبيله ات مى
بخشى، گويي كه ميراث پدر و مادرت بوده باشد، اگر اين سخن درست باشد بدان كه شتر
هاى قبيله ات و كفشهاى پايت بر تو برترى دارند". حضرت على در سال 41 هجرى
بشهادت رسيد ولى نزاعى حل ناشدنى در وهله اول بين دو قبيله عرب و بعد ها بين
تمام ملل اسلامى براى قرنها باقى ماند.
در آن زمانى كه حضرت على بر رخ قبيله و فرهنگ منحط آن شمشير كشيد ، مخالفان او
بالعكس از اين ناحيه استفاده بزرگى برده و زعماى قبايل را در كنار خويش جا
دادند. اموى ها ريشه هاى اين دانه سرطانى را زنده ساختند و شديد ترين نظام
قبيلوى در سايه حكومت آنها حكمفرما بود. با آنكه بيشترين و سرسخت ترين دشمنان
اسلام و پيامبر آن از افراد بنى اميه بودند و اغلب آنها تنها در اثناى فتح مكه
ايمان آوردند كه وليد بن عقبة، حكم بن ابي العاص، و عبدالله بن ابي سرح از آن
جمله بودند ولى در دستگاه خلافت اموى مسئوليتهاى بزرگى را عهده دار شدند، نمونه
آن است. هنوز سى سال از رحلت پيام آور بزرگ نگذشته بود كه شاعر معروفى بنام
اخطل كه در سايه خلافت معاويه بن ابى سفيان مى زيست اينگونه شعر سرود:
ذهبت قريش بالمكارم و العلا
واللؤم تحت عمائم الأنصــــار
يعنى: قبيله قريش فضيلت ها و برترى ها را با خود برده و ملامتى و پستى در زير
عمامه هاى انصار نهفته ماند.
در دوره اموى ها تبعيض عليه مسلمانان غير عرب به اوج خود رسيده بود و حتى
گروهى از آنها از مسلمانان غير عرب جزيه ميگرفتند به گمان اينكه آنها بخاطر
فرار از جزيه مسلمان شده اند. در زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز والى كوفه نامه
اى به خليفه فرستاد و از ازدياد نسبت ازدواج عربها با غيرعربها شكايت نمود ولى
عمر بن عبدالعزيز در پاسخ او نوشت كه اين مسئله تعارضى با اصول دين ما ندارد.
در خراسان هم مردم از حكام عرب به عمر بن العزيز شكايت بردند كه اينها قوم پرور
اند و از نو مسلمانان خراسانى جزيه مى طلبند و به عسكر خراسان از غنايم جنگى
چيزى نميدهند. عمر بن عبدالعزيز خرابيهاى سلف خويش را اصلاح نمود و در كار
خلافت هيچ قبيله اى را بر قبيله ديگر ترجيح نميداد و بروز گار وى فتنه هائى كه
نزديك بود امويان را از پا در آورد خاموش گرديد. پس از عمر يزيد بن عبدالملك
خليفه شد و در دوره او عربهاى جنوب و شمال در جان هم افتيدند و خليفه كه از
عربهاى شمال بود در كنار آنها ايستاد. در آن دوره ها فرزندانى كه از پدر عربى
و مادر عجمى بدنيا مى آمدند بنام "هجين" ياد مى شدند. در زمان خلافت اموى
اختلافات درونى قبايل عربى رو به ازدياد نهاد و فتنه هاى خوابيده بيدار شدند
طورى كه قبايل قيسى و يمانى در شام و قبايل ازد و مضر در خراسان در جان همديگر
افتيدند. ارتش اموى ها هم ساختار قبيلوى داشت كه بطور نمونه لشكرى كه در اواخر
قرن اول هجرى در خراسان بود لشكر قبايل بود. در آن لشكر از قبيله بكر 7000 نفر
از قبيله تميم 10000 نفر از قبيله عبدالقيس 4000 نفر و از قبيله ازد 10000 نفر
سرباز شامل بود.
در سالهاى شصت و چهار و شصت و پنج هجرى (683-684 م) روابط قبايل عربى در خراسان
بر سر تقسيم زمينهاى زراعتى و امارت رو به تيرگى نهاد. طبرى ميگويد كه جبهه
گيرى هاى قبيلوى عربهاى خراسان شباهت زيادى به جبهه گيرى هاى قبيلوى آنها در
بصره داشت و علتش اين بود كه لشكر كشى بر سر خراسان از بصره صورت ميگرفت. در
اثر كشمكشهايي كه پس از در گذشت يزيد فرزند معاويه در خراسان رخ داد ، والى
خلافت اموى در خراسان سلم بن زياد نتوانست بيشتر از دو ماه در كرسى خويش باقى
بماند. در همين وقت بر سر اراضى زراعتى و علفچرها و همچنان بر سر كرسى امارت
خراسان كه هر قبيله ميخواست فردى از ميان خود را در آن نصب كند ، جنگهاى شديدى
رخ داد. در اثر اين مخالفتها و جنگها خراسان به دو منطقه تقسيم گرديد. سليمان
بن مرثد (رئيس قبيله قيس و بكر) بر مرو، فارياب ، تالقان و جوزجان حكومت ميكرد
و المهلب بن ابي صفره توانست سيطره قبيله خويش را بر ساير مناطق بسط و تحكيم
بخشد. در همين اوضاع و احوال قبيله مضر بزعامت عبدالله بن خازم با قبايل بكر
بن وائل دست و گريبان شده و توانست مرو و طالقان را از دست آنها بيرون و به
تصرف خودش در آورد.
قبيله بكر بن وائل بقيادت أوس بن ثعلبه دست به جمع آورى قوا زده و اعلام
فراخوانى قبيلوى نموده و هرات را مركز خويش قرار داد تا آنكه توانسته باشد
قبايل مضرى را از خراسان برون راند. قبيله مضر دست به واكنش زده و هرات را - كه
مركز بكرى ها قرار گرفته بود- براى يكسال تمام بمحاصره كشيد. در پايان اين
محاصره ، گفتگوها و مذاكراتى ميان دو طرف شروع شد. شرايط بكرى هاى محاصره شده
اين بود كه مضرى ها ميتوانند از اين دو شرط يكى را انتخاب نمايند: يا اينكه بار
و بستره خود را برداشته و خراسان را ترك كنند و يا اينكه در خراسان بمانند ولى
همه طلا و نقره و اسلحه خويش را براى بكرى ها بسپارند. پاسخ ابن خازم در جواب
شرايط بكرى ها تنگتر ساختن حلقه محاصره هرات بود تا آنكه آنها مجبور شدند نه
تنها شهر هرات بلكه مناطق مختلف خراسان را به سود قبايل مضرى ترك گويند. (ص
489 – 493 ، جزء اول ، تاريخ طبرى).
در واكنش به تعصب قومى و رفتار تبعيضى امويان عليه غير عربها و تحقير آنها ،
نهضت شعوبيه ايجاد گرديد. آرى! انتشار فرهنگ قبيله در زير چتر خلافت منجر به
عكس العملى شد كه در تاريخ و ادبيات مسلمانان بنام "شعوبيگرى" شهرت حاصل نمود.
شعوبيگرى پاسخى عليه قبيله گرائى عربى بود. عربها در حالى كه خود را بلند مى
پنداشتند ، به حجت اينكه پيامبر از ميان ايشان بر گزيده شده و قرآن بزبان آنها
فرستاده شده و ياران پيامبر و كسانى كه دعوت او را به اينسو و آنسوى دنيا حمل
كردند عرب بوده اند ، گرايش تبعيضى شانرا رنگ و آب اسلامى ميدادند. در مقابل
اين پندار بلند پروازانه، شعوبى ها بر افتخارات تاريخى تمدنهاى خويش باليدن
گرفتند و در اشعار و نوشته هاى خويش عربهاى را طعنه ميزدند. بشار بن برد
تخارستانى شاعر معروف دورهء عباسى در شعرى اينطور ميگويد: "به عربى كه افتخارات
(نژادى) خويش را بالا ميكشد بگو: حالا كه عريانى گذشته ات را با جامهء ابريشمين
پوشيده و با بزرگزادگان هم پياله شده ، و تو اى فرزندى كه از مادر و پدر چوپان
زاده شده اى ، مى بينم كه بر فرزندان آزادگان فخر مى فروشى (گذشته خويش را ياد
آر!) كه چطور هنگام تشنگى با سگان در يك ظرف آب مى نوشيدى".
فردوسى هم سالها بعد از بشار تخارستانى در همين راستا شعر سرود و يك قدم جلو تر
رفت جائى كه ميگويد:
عرب در بيابان ملخ ميخورد سگ اصفهان آب يخ ميخورد
بشار بن برد مورد عتاب قبايل واقع شده و بهاى سنگين اشعار خويش را طورى پرداخت
كه براى اهانت و تحقير مزيد ، او را دواى اسهال دادند و در حالى كه به كثافت
آلوده بود ، در بازارش مى گردانيدند.
در بعضى كتابها آورده اند كه در زمان بنى اميه رسم بود كه وقتى يك نفر عرب از
بازار خريدى كرده روانه خانه مى شد چون در مسير راه به يكنفر عجمى بر ميخورد
بار خود را بر دوش او ميگذاشت و بدون آنكه چيزى بگويد مجبور بود بار مذكور را
بمنزل رساند.
اموى ها غير عربها را موالى ميگفتند. موالى در كنار مبارزه قلم و زبان كه
پرچمدارى آنرا شعوبيها عهده دار بودند ، در اغتشاشهاى مسلحانه نيز سهيم بودند.
آنها با مختار ثقفى و ابن اشعث و يزيد بن مهلب و بالآخره عباسى ها همكارى هاى
نزديكى نمودند. ابو مسلم خراسانى يكى از اين موالى بود كه در حدود صد هزار
سرباز از مردم هرات و پوشنگ و مرو و طالقان و سرخس و بلخ و طخارستان و ... در
حالى كه چوب هائى در دست داشتند كه آنرا كافركوب ميگفتند ، به يارى اش
شتافتند.
بالآخره خلافت اموى با همان سلاحى كه استقرار يافته بود ، از پا افتاد و آن
سلاح چيزى جز قبيله گرائى نبود. مسلمانان غير عربى و قبايل ديگر عربى چون قبايل
يمنى كه در زير فشار حكومت اموى و اختيار داران سنگدل آن چون حجاج بن يوسف ناله
مى كشيدند دست از حمايت خلافت برداشته و عباسى ها را رويكار آوردند. اموى ها
سقوط كردند و انقراض آنها بمفهوم اضمحلال نفوذ مسلط عرب بود زيرا امويان در كار
دولت خويش اساسا بر نژاد عربى تكيه داشتند.
هنگام صحبت از اموى ها لازم است تا از خلافت اموى ديگرى كه خلافت اندلس است ،
هم ذكرى بعمل آريم.
هسپانيه در دوره خلافت اموى توسط فرمانده بربرى طارق بن زياد و لشكر او كه سه
بر چهارم حصه آنرا بربرها تشكيل ميدادند ، فتح گرديد. در هنگام اين لشكر كشى ،
تعصبات قبيلوى در ميان عربها و بربرها و در ميان خود عربهاى قبايل قحطانى و
عدنانى از همان آغاز بوضاحت ديده مى شد. جنگهاى قبيلوى در آن سامان با چنان شدت
و كينه توزى انجام ميگرفت كه وقتى عبدالملك بن قطن حاكم بر كنار شده اندلس را
در نود سالگى بدار آويختند ، در سمت راستش خنزير و در سمت چپ او سگى را
آويزان نمودند. عربها كه خود را فاتح ميدانستند ، زمينهاى حاصلخيز شرقى و
جنوبى را از آن خود كرده و بربرها را به مناطق مركزى و شمال كه هم خشك و سرد
بود و هم در مرز با دشمنان خارجى افتاده بود كوچ دادند. تبعيض عليه بربرها كار
را بجائى كشاند كه پس از وفات عمر بن عبدالعزيز خليفه بزرگوار اموى ، عبدالله
بن حبحاب والى اندلس بر بربر هاى مسلمان هم جزيه مقرر نمود. بربرهاى بيچاره كه
در زير تعصبات قبيلوى عربها دست و پا ميزدند در جستجوى منفذ و راهى بودند كه
كينه و عداوت شان را بشكل عكس العملى عليه دستگاه اموى استقامت دهد ، همين بود
كه ميسره زناتى يكى از اعضاى فرقه خوارج از فرصت استفاده نموده در ميان شان
رخنه كرده و عده زيادى از آنها را در صفوف خويش تنظيم نمود. صورت ديگر اين
درگيرى ها در نبردهاى خونين قبايل حمير، كنده و يمانى هاى اندلس از يكسو و مضر
و ربيعه از سوى ديگر به نمايش گذاشته شد. فشار بر قبايل بربرى از حد گذشتن گرفت
و بالآخره پس از سال 124 هجرى قمرى بربرهائى كه در مناطق مركزى و شمال غربى
اندلس سكونت داشتند در برابر فشار هاى قبايل عربى تاب نياورده و راه هجرت را
بسوى شمال افريقا در پيش گرفتند ، هجرتى كه ساحه را براى مسيحى ها خالى نمود.
تنور جنگهاى قبيلوى به اشكال و انواع مختلف آن گرم شدن گرفت و در اثر آن كشور
اندلس به بيشتر از بيست دولت تجزيه گرديده ، هر قبيله در محدوده جغرافيائى
مشخصى لواى استقلاليت بر افراشت و كشمكشى از نوع ديگر ميان قبايلى كه اسم دولت
را بر خود گذاشته بودند آغاز گرديد. در نتيجه اين نبرد هاى خونين هر قبيله
بخاطر اينكه حريف خويش را شكست داده باشد در پاى مسيحيان افتيده ، براى آنها
(جزيه) داده و از ايشان استعانت مى جستند. در پايان كار ، كاخ تمدن درخشانى كه
محصول تلاش و عرق و انديشه صد ها هزار دانشمند و صنعتگر و هنرمند مسلمان بنا
يافته بود بدست قبايل ويران گرديد.
عباسى ها كه در آغاز كار از حمايت قبايل ناراضى عراق و خراسان برخوردار بودند
در نقش قدم اموى ها پا گذاشتند. منصور عباسى نظام قبايل را برسميت شناخت و
اردوى او چيزى جزهمين قبايل نبود كه بنامهاى لشكر مضرى و ربيعى و يمنى ياد مى
شدند. در همين دوره بود كه قبايل بدوى عراق بر ساكنين شهر ها و كاروانهاى حج
يورش برده و دست بغارت مى زدند. قبيله خفاجه كه در نزديكى هاى بغداد سكونت داشت
بر دهكده هاى اطراف بغداد يورش ميبرد و اموال ساكنان بيدفاع آنرا غارت ميكرد.
ولى دستگاه خلافت بجاى آنكه اين قبايل وحشى را سر جاى شان نشاند ، راه مصالحه
و معامله را با ايشان اختيار نموده و حتى آنها را داخل تشكيلات لشكرى مى نمود.
عباسيها بيشتر بفكر عربى كردن مردم و تحميل نمودن فرهنگ عربى بر آنها بودند تا
مسلمان كردن آنها و هرجا و هر كسى كه جزيه ميداد آنرا ميگرفتند و فكر ميكردند
كه وظيفه شانرا تمام كرده اند. عباسى ها هم بسان اموى ها نتوانستند اقوام و
قبايل گوناگون را در دستگاه سياسى خويش هضم كنند و يا راه حلى براى كشمكشهاى
قبيلوى دريابند فلهذا حركتهاى تمرد و عصيان قبيلوى از اين گوشه و آن گوشه سر
زدن گرفت كه حركت برمكى ها ، حركت زنج در عراق ، حركت بويهى و سلجوقى در شرق
امپراطورى و ظهور فاطمى ها در شمال افريقا و دولت قبيلوى حمدانى از نمونه هاى
روشن آن بحساب مى آيد.
تعصب قبيلوى و نژادى چه از طرف عربها عنوان ميگرديد و چه از طرف عجم ها بمانند
قيچى اى بود كه سرزمين پهناور خلافت را قطعه قطعه مينمود. اين كشش فرار از
مركز، خلافت عباسى را خصوصا در پايان عمرش بيش از حد تضعيف نمود.
در دوره عباسى ها هم در شرق امپراطورى اسلامى قبايل صاحب قدرت بودند و هم در
غرب و شمال آن قدرت نظامى در دست قبايل بود و دستگاه خلافت در ميان اين دو قطب
قبيلوى چاره اى جز همزيستى نداشت. دو نيروى عمده اى كه منشأ اجتماعى هر دو
يكسان و صحرا نشين بودند همچون دو تيغه ، جهان اسلام را در دهان خود گرفتند. در
ميان اين دو نيرو خلافت عباسى قرار گرفته بود كه كوشش ميكرد حد اقل ، رهبرى
سمبوليك خود را بر جهان اسلام حفظ نمايد.
هنگام صحبت از خلافت عباسى اين حقيقت را نبايد فراموش نمود كه در دوره
عباسيها فرصتى براى دانشمندان غيرعربى مهيا شد تا با بهره گيرى از مايه هاى
معنوى اسلام و ميراث علمى جوامع متمدن آن زمان فضاى گرم علمى را در دارالخلافه
عباسيان فراهم سازند. مغز هاى متفكرى كه از چند نژاد و تمدن جداگانه بودند در
سايه خلافت عباسى گرد هم آمده و كاخ بلند تمدنى را كه محصول كار و تلاش ملتها
و نژاد هاى گوناگون جهان اسلام بود طرح ريختند. در دوره عباسيان با آنكه اخلاق
و روش زمامداران ساسانى و يونانى كه با روحيه ساده و آزادى پسند اسلامى تعارض
داشت داخل حريم انديشه مسلمانان شد ولى آئين و انديشه تا اندازه اى از محاصره
سنتهاى جاهلى عرب و روحيه بدوى گرى و بيابانگردى قبايل جدا گرديد. در اثر اين
فراخوانى علمى همانطورى كه پيشتر ياد آور شديم ، انبوهى از دانشمندان و نخبگان
نژادها و فرهنگهاى مختلف ، زمينه را براى بهره گيرى از ميراث علمى تمدنهاى
ديگر و استفاده از وجود دانشمندان خراسانى ، يونانى ، سريانى ، هندى و ...
بوجود آورد كه افزون بر ترجمه آثار پيشينيان به زبان عربى ، بر محتواى علوم و
فنون موجود افزودند و در جاى درخت كهنسال نظامهاى گذشته نو نهال پر طراوت تمدن
اسلامى را غرس كردند. اگر روحيه بدوى گرى و بيابانگردى و ذهنيت قبيلوى به همان
قوتى كه در زمان اموى ها وجود داشت ، دوام مينمود محال بود تا بيت الحكمه
بغداد و رصدخانه ها و شفاخانهاى مجهز و دواسازى هاى پيشرفته و مراكز بحث وتحقيق
و ترجمه و بالآخره اعمار كاخى با شكوه از علم و حكمت به بلنداى تاريخ بشرى در
نيمه اول سده سوم هجرى در بغداد بوجود آيد. اين تجمع مغزها و استفاده از آثار
علمى ايران و روم و هند و يونان چنان محيط شگوفانى را بوجود آورده بود كه امام
شافعى همان طورى كه ابن خلكان در وفيات الأعيان ذكر ميكند در باره بغداد گفته
بود: " هر كس بغداد را نديده ، نه جهان را ديده نه مردم جهان را".
كمال اليانجى استاد دانشگاههاى بيروت فهرستى از 300 كتاب پر ارزش علمى تهيه
نموده كه دانشمندان مسلمان در امتداد دوازده قرن (از قرن اول تا قرن دوازدهم)
برشته تحرير در آورده اند. در اين فهرست كه از سه كتاب در قرن اول آغاز و به سه
كتاب در قرن دوازدهم ختم شده ، بيشترين ارقام يعنى صد كتاب مربوط به سده چهارم
و پنجم هجرى ميشود كه پيرامون فلسفه ، علوم ادبى ، دينى ، رياضيات ، علوم عقلى
، علوم طبى ، جغرافيه ، هيئت و نجوم ، هندسه ، الجبر، كيميا ، فزيك ، موسيقى و
... مى چرخد. جابر بن حبان ، بن مروزى ، اين اسحاق كندى ، ابوبكر محمد بن
زكرياى رازى ، ابونصر فارابى و شمار زيادى از اين نامها نمونه بارز دوره
شگوفانى است كه از اواخر قرن دوم شروع و در اوايل قرن چهارم ختم ميشود.
در همين دوره ها بود كه هارون الرشيد ساعتى را براى شارلمان و پس از او برادرش
مأمون ساعت ديگرى را كه پيشرفته تر از اول بود براى پادشاه فرانسه فرستاد و
اين اعجوبه هنرى تعجب اروپا را بر انگيخت. و در همين زمان بود كه خوارزمى علم
الجبر را اساس گذاشت ، ابن سينا تخدير و بيهوش سازى در عالم طبابت را كشف نمود
، رازى در عرصه جراحى داخلى و دوختن زخمهاى زير پوست قدمى بلند برداشت ، ابن
الهيثم عدسه محدب و عينك را اختراع كرد و جابر بن حيان صنعت كاغذ را انكشاف
داد.
خلافت عباسى در نهايت امر بضرب شمشير قبيله از پا افتاد ولى اينبار تجربه كمى
متفاوت تر بود طورى كه قبايلى از نوع ديگر از دل صحراى مغولستان سر برداشته و
تحت زعامت چنگيز خان كه او را خان خانان ميگفتند قصد تسخير سرزمين مسلمانان را
نمود. چنگيز صاعقه اى بود كه سرزمين وسيعى از جهان اسلام در زير ضربات او خورد
و خمير شده ، تمدن كهن منطقه به خاك برابر شد و بالآخره المستعصم بالله بعنوان
آخرين خليفه عباسى در زير سم اسپان هلاكو خان نواده چنگيز جان داد. بعد از مرگ
چنگيز براى يكنيم قرن تمام بر كشور هاى حوزه ما سكوت مرگ حكمفرما بود. مراكز
اقتصادى و فرهنگى معدوم شد و كاروانهاى تجارتى كه در بين بلخ و مرو و هرات و
نيشاپور در رفت و آمد بودند ، ديگر ديده نمى شد و بوم بر چهار راه بزرگ جاده
ابريشم آواز ميخواند. شهر هاى افغانستان كه ثمره كار و زحمت يكنيم هزار ساله
مردم و محصول تكامل تاريخ چند هزار ساله بشر اين منطقه بود از ميان رفت و
دانشمندان آن به هند و كشور هاى شرق قريب هجرت نمودند. كوبيدن مدنيت ريشه دار
بشر و از ريشه كشيدن حيات و طراوت و جارى ساختن خون در وجب وجب خاك منطقه ما ،
زمينه را براى رشد و توسعه انديشه هاى شكست و عقب نشينى و عزلت و گوشه گيرى
آماده نمود. ترك دنيا ، قلندرى ، تواكل ، منفى باقى ، مفت خوارى ، تحقير زندگى
و گريز از امر حكومت و سياست از آثار اين دوره تاريك بحساب مى آيد.
چنگيز خان مظهر كامل حكومت و فرهنگ قبيلوى با همه عناصر آن بود. خلاصه اينكه
در دوره تسلط مغولها بجز فرهنگ قبيله ديگر همه چيز رو به ضعف و انحطاط نهاد.
مغولها در عرصه هاى سياست و اداره سنتهايي را براى ما به ارمغان آورده و
اصطلاحاتى را در ميان ما مروج ساختند كه تا هنوز شايع بوده و ما انشاءالله در
جاهاى مختلف اين رساله از آن ياد خواهيم نمود.
در آن هنگامى كه امواج آتشين سپاه مغول از شمال چين بصوب تركستان وزيدن ميگرفت
و جهان اسلام در برابر خطرى بزرگ قرار گرفته بود در همين اوضاع و احوال در جنوب
صحراى قراقروم ، نيم مليون ترك صحرا نشين در سايه هفتاد هزار خيمه حيات بسر
مى بردند. در ميان اين جمعيت بزرگ قبيله كوچكى بنام (قايى) كه جزء قبايل اغوز
ها بشمار مى رفت ، وجود داشت. اين قبايل كوچى با نزديك شدن مغولها راه فرار را
در پيش گرفته و خود را از راه ايران تا نزديكى هاى اناضول رسانيدند. گروهى
از اين قبايل در شمال عراق سكونت اختيار نمودند ، بخشى در غرب ايران رحل اقامت
افگندند و دسته اى در قفقاز مسكن گزين شدند. در راستاى همين هجرت دسته جمعى ،
قبيله كوچك (قايي) كه از چهار هزار انسانى كه در سايه چهار صد خيمه شب
ميگذراندند تشكيل شده بود ، بصوب اناضول در حركت شد. هجرت اين قبيله از جنوب
غرب تركستان تا شرق اناضول در نزديكى انقره ، ده سال تمام را در بر گرفت. در
رأس اين قبيله ترك شخصى بنام (كوندوز آلپ) قرار داشت. كوندوز آلپ در هنگام
وفات ، اختيارات قبيله خويش را به فرزندش( ارطغرل) سپرد. در همين سالها جنگ
سختى ميان سلطان سلجوقى قونيه و جلال الدين خوارزمشاه در منطقه (ياسى چمن) در
شمال شرق تركيه بوقوع پيوست كه نزديك بود به شكست سلطان قونيه بينجامد. در گير
و دار همين جنگ خونين ، قبيله (قايى) برهبرى كوندوز آلپ وارد صحنه شده و ميزان
معركه را به نفع سلطان سلجوقى تغيير داد. اين معركه خونين و فيصله كن نظر سلطان
سلجوقى را به اين قبيله جلب نمود كه در نتيجه قطعه زمينى در مرزهاى سلطنت
سلجوقى و امپراطورى بيزانس را براى آنها تخصيص داد. در حدود سال 1253 ميلادى
كوندوز ألپ وفات نمود و قيادت قبيله به فرزندش ارطغرل رسيد. در همين سال
چنگيز خان نيز از دنيا رفت. مساحه اى را كه قبيله قايى از سلطان سلجوقى بدست
آورده بود كمتر از دو هزار كيلومتر مربع بود ولى ارطغرل توانست در مدت كمى
آنرا به 4800 كيلومتر مربع كه قسمت بيشتر آن در درون امپراطورى بيزانس قرار
داشت ، وسعت دهد. در سال 1258 ميلادى يعنى همان سالى كه سپاه مغول برهبرى
هلاكو داخل بغداد مى شد تا طومار خلافت عباسى را بپيچد فرزندى از ارطغرل بدنيا
آمد كه اسمش را عثمان گذاشتند. بعد از وفات ارطغرل سلطان قونيه فرمانى را مبنى
بر تعيين عثمان در جاى پدرش صادر نمود. هنگامى كه عثمان رياست قبيله را از پدر
به ارث برد بيست وسه سال عمر داشت و ساحه اى را كه زير كنترول داشت از 4800 متر
مربع تجاوز نميكرد ولى وقتى كه زندگى را پدرود ميگفت ، اين ساحه به 16000
كيلومتر مربع رسيده بود. خلاصه قول اينكه اين قبيله توانست دايره نفوذ خود را
هر روز وسعت داده و حكومتى را تأسيس نمايد كه ششصد سال بر قسمت بزرگى از گيتى
فرمان راند و صفت طولانى ترين سلسله در تاريخ را بخود تخصيص داد.
در دوران مغولها بود كه غازيان ، شيوخ ، دراويش و كارگزاران مسلمان كه از
استيلاي مغول ميگريختند در اطراف عثمان بيگ گردآمده و متحد ميشدند. اين
هجرت اسلامى زمينه را براى كسب مشروعيت اسلامى عثمانيها مهيا نموده و بدين
وسيله پس از عباسى ها ، پرچم خلافت اسلامى بدست عثمانيها افتيد. پس از آنكه
المتوكل على الله آخرين خليفه عباسى در قاهره در سال 923 هجرى توكل خود را بخدا
كرده و از خلافت استعفا داد ، سلطان سليم اول سلطان عثمانى خليفه رسمى مسلمين
اعلان شد و اين سلسله تا چهار قرن ديگر دوام نمود. ظهور دولتي از درون قبايل
كوچ نشين و بدوى كه به خوبي سازماندهي شده بود و بيشتر از ششصد سال
حكومت كرد ، توجه مورخان را به خود جلب نموده و آنها را به تحقيق در
اين زمينه وا داشت. پس از اين همه پيروزى عثمانيها خود را مجبور به ترك كوچ
نشيني و يا نيمه كوچ نشيني يافته اسكان دائم رابرگزيدند. بدينصورت
دولت عثمانى كه توسط عشاير صحرا نشين اساس گذاشته شد ، به تدريج بسوى شهر
نشينى و تمدن توسعه يافته ، و با ايجاد يك نظم آهنين سياسي ، اداري ششصد
سال عمر كرد.
ارنولد تواينبى تاريخدان مشهور انگلستان در كتاب (Turkey)
خويش ، سلطنت عثمانى را از جمله دولتهاى قبيلوى (Tribal
States)
بحساب مى آورد ، يعنى دولتى كه بر شانه قبايل بدوى اساس گذاشته شد و تقاليد و
رسوم و عادات مناطق صحرائى بر جوامع جديد شهرى تطبيق گرديد. تواينبى ميگويد:
هنگامى كه عثمانيها از صحراهاى تركستان به تركيه آمدند و خود را در ميان جامعه
اى متمدن و مستقر و اسكان يافته ، ديدند ، بايد راهى را براى اداره دولت
جستجو ميكردند. آسان ترين شيوه اى را كه آنها يافتند ، قرار دادن مجموعات
بشرى در جاى رمه هاى حيوانات بود كه براى اداره آن گروه هايى از بشر را چون
سگان رمه تربيت نموده و آنرا (ينى چرى) نام گذاشتند. ينى چرى ها وظيفه اى را
بعهده گرفتند كه سگهاى چوپان در ميان قبايل بدوى بعهده دارد. اين مجموعه هم در
ارتش وجود داشتند وهم در ادارات دولتى. تواينبى اين پديده را (عبقريت بدوى)
نام نهاده است.
نيروى (ينى چرى) و يا اردوى جديد ، از فرزندان خانواده هاى مسيحى تشكيل شده و
زندگى شان وقف فعاليتهاى عسكرى بوده و يكى از شرايط پيوستن به آن نيروى مسلح،
مجرد زيستن بود.
عادت ديگرى را كه ويژهء بز و گوسفند و زندگى بدوى بود ولى عثمانيها آنرا بر
انسانها تطبيق نمودند ، اخته كردن مردان براى آماده شدن خدمت در حرمسراهاى
سلاطين عثمانى بود. همان طورى كه آنها در زندگى شبانى براى اينكه گوسفندان
بيشتر چاق شوند و حواس شان دنبال گوسفندان ماده مشغول نگردد ، آنها را اخته
مينمودند. آنها همين سنت را در قسمت انسانها به اجرا در آورده ، مردان را
ميگرفتند و سپس تخم ذكوريت شانرا مى كشيدند تا رگهاى عاطفى و احساس و شعور
انسانى آنها را بريده و ناقص شان كرده و كمال طبيعى شانرا بگيرند تا در نتيجه
بعنوان يك شئ ، آمادهء خدمت در ميان لشكرى از زنان سلاطين و حرمسرا هاى شان
گردند. شگفت اينكه فرمانده اعلاى نيروهاى خصى شده ، پس از صدر اعظم و شيخ
الاسلام مقام سوم دربار خلافت بحساب آمده و با القاب پر طمطراقى مخاطب قرار
داده مى شد. دكتور محمد الشناوى در كتابى كه بنام (الدولة العثمانية ، دولة
اسلامية مفترى عليها) نگاشته ، مينويسد كه فرمانده خصى هاى سياه پوست به رتبه
وزير شناخته شده و مكاتيبى كه عنوانى او فرستاده مى شد به اين القاب آغاز
ميگرديد: " دولتلو عنايتلو افندم حضرتلرى". اين عبارت چيزى بالا تر از لقب
(اعليحضرت) در زبان و زمان ما است.
از خصوصيتهاى قبيلوى ديگرى كه عثمانها بدان متصف بودند ، حس استعلا جوئى آنها
بود. يكى از فرامينى كه در بعضى از كشور هاى اسلامى بدان عمل مى شد غير قانونى
دانستن ازدواج تركها با زنان غير تركى بود. ابن اياس مصرى كه معاصر سلطان سليم
اول بود ميگويد كه بتاريخ 24 جون سال 1517 سلطان سليم اول در مصر اعلام نمود
كه هر كه زن مصرى دارد يا او را بزود ترين فرصت طلاق دهد و يا از حلق آويزان
خواهدشد.
عثمانيها بنا بر خصلت صحرا نشينى شان همه جهود خويش را بر جنگ و يورش و فتوحات
پيگير مبذول داشته و كمتر توجهى به علوم و صنايع و عمران نمودند. پس از شكستى
كه در سال 1774 م نصيب شان شد ، سلطان سليم سوم كمى متوجه امر شده و دست به
تأسيس مدارس علوم عصرى و اردوى جديد زد ولى نظاميان كهنه فكر او را فرصت نداده
و به قتلش دست يازيدند. در همين سالها بود كه غرب در ساحه اختراعات پيشى جست ،
سلاحهاى مدرن اختراع شد ، عصر ماشين و برق و بخار آغاز گرديد و زنگ تفوق علمى
و تخنيكى غرب بصدا درامد ، تفوقى كه عثمانيها بيشتر از هر گروه ديگر مزه اش را
در ميدانهاى جنگ چشيدند.
يك نكته را نبايد فراموش نمود كه در تركيه عثماني بمانند تركيه كنونى قدرت اصلى
در دست ارتش مى بود كه اينك به نمونه هايى از آن اكتفا مينمائيم:
سلطان عثمان در سال 1027 هـ (1792 م) چون خواست تغييراتى در ارتش بياورد ،
نخست از طرف ارتش خلع و سپس بقتل رسيد و بجاى او مصطفاى اول از طرف ارتش ،
خليفه تعيين شد ولى در سال 1032 هـ (1622 م) موصوف نيز خلع قدرت گرديد. سلطان
مراد چهارم كه از طرف نظاميان تعيين شده بود ، در دوره ء او هرچه دل نظاميان
ميخواست انجام ميدادند. سلطان ابراهيم اول توسط نظاميان خفه شد. سلطان محمد
چهارم كه كودكى بيش نبود از طرف مؤسسه عسكرى بحيث خليفه انتخاب شد. سلطان
مصطفاى دوم، سلطان احمد سوم و سلطان مصطفاى چهارم نيز از جمله خلفايي بودند كه
از سوى نظاميان خلع قدرت شدند.
در دربار خلفاى عثمانى ، كشتن برادران و فرزندان در روز نخست سلطنت و تخت نشينى
شيوه برسميت شناخته شده اى بود ، گويا آنكه گوسفندى را در محفل خوشى سر
ميزنند كه مطابق به اين عرف حيوانى ، گاهى خون كودكان معصوم هم ريختانده مى شد.
اين قانون عرفى كه توسط سلطان بايزيد اول آغازشده بود توسط سلطان محمد فاتح
شرعا نهادينه گرديد. بر اساس اين قانون ، خليفه حق داشت چهره هاى رقيب بالقوه و
بالفعل خود را در همان روز نخست تخت نشينى اش گردن زند. شگفت اينكه اين قانون
از طرف شوراى علماى دينى نيز تأييد شده بود. اين عرف خونين پس از گذشت يك قرن
تعديل شده ، جاى آنرا عقوبت زندان گرفت.
در دوره هاى اخير خلافت عثماني گرچه خليفه و اطرافيان او روز بروز از دين فاصله
ميگرفتند ولى برخلاف عملكردهاى خويش در هر صغيره و كبيره پاى دين را در ميان
ميكشيدند و ظاهر دينى جاى روح و جوهر دينى را احتوا نموده بود. دين آله دست
گروهى بى خرد شد كه نه ازدين چيزى مى فهميدند و نه از دنيا. بطور مثال شخصى
ميخواست مطبعه اى را در استانبول فعال سازد ولى از طرف "علما" منع گرديده و
مطبعه او بنام پليدى و آله اى شيطانى خوانده شد. شخص مذكور شكوه خود را به
خليفه و نزديكان او برده و از آنها خواست تا فوايد مطبعه را براى "علما" شرح
نموده و از شيخ الاسلام خلافت بخواهد كه فتواى خويش را باز گيرد و حكمى بر
جايز بودن مطبعه صادر نمايد. خليفه به شيخ الاسلام خلافت امر نمود تا فتوائى
دهد و مطبعه را نعمتى از نعمتهاى خدا بشمار آرد. شيخ الاسلام چاره اى جز اين
نديد كه مطبعه را يك چيز مباح و جايز اعلام نمايد ولى بشرط آنكه قرآن كريم ،
كتب حديث و فقه در آن چاپ نشود. نخستين مطبعه در سال 1712 م در استانبول وقتى
بكار آغاز نمود كه دو قرن و نيم از اختراع آن گذشته و دو صد سال از رواج آن در
فرانسه سپرى شده بود. مطبعه در استانبول وقتى ناجايز شناخته مى شد كه اروپا با
استفاده از صنعت چاپ گنجينه هاى با ارزش علوم و معارف دوره هاى باستان و
دستاوردهاى گرانسنگ جهان اسلام را كه محصول كار و تلاش ذهنى هزاران دانشمند
مسلمان و نهاد هاى بحث و تحقيق علمى در بلخ و بخارا و غزنه و هرات و بغداد و
قاهره و اندلس و... بود در سطحى وسيع در اختيار هر اروپائى اى كه سواد خواندن
داشت ، قرار داد. در آن وقتى كه جهان اسلام و در رأس آن خلافت عثمانى هنوز
معتقد به آموزش شفاهى و تعليم دهان به دهان بود ، دستورالعملهاى مربوط به
ماشين هاى مختلف همه جا در اروپا يافت مى شد و خود آموزى وخود آگاهى واستنتاج ،
روزنه وسيع تلاشهاى علمى و اشتهاى سيرى ناپذير كاوش و پژوهش را فرا روى انسان
اروپائى گشود ، و بالآخره در آن زمانى كه شيخ الاسلام عثمانى چاپ متون مقدس
اسلامى را نا جايز قرار داده بود ، نسخه هاى چاپ شده تورات و انجيل در هر گوشه
اروپا بچشم ميخورد.
نمونه ديگر اينگونه فتواها ، فتوايى است كه شيخ الاسلام خلافت عليه سلطان سليم
سوم صادر نموده بود. در آن زمانى كه سلطان سليم ميخواست اردوى عثمانى را بر
مبناى نظم و دسپلين عسكرى اروپائيان اساسگذارى كند ، شيخ الاسلام اين فتوا را
صادر نمود: " هر سلطانى كه نظام اروپائى را داخل دولت نمايد و يا رعيت را مجبور
سازد تا از آن اطاعت كند ، شايستگى سلطنت را ندارد". فتوى همچنان ميگفت: "نظام
جديد عسكرى بدعت است و هر بدعتى گمراهى است و عاقبت هر گمراهى آتش دوزخ". بر
اساس اين فتوا نخست خليفه عزل و سپس از طرف لشكريان خلافت بقتل رسيد. شيخ
الاسلام و طريقه تصوفى بكتاشيه ميگفتند كه پيامبر گفته است: "من تشبه بقوم فهو
منهم" يعنى "هر كه خود را شبيه به گروهى نمايد او از جمله همان گروه است".
استدلال آنها اين بود كه چون صحابه پيامبر و مسلمانانى كه پس از ايشان آمدند
چيزى را بنام تعليم و تربيه عسكرى نمى شناختند لهذا تعليم و تربيه نظامى جزء
بدعت ها و مشابهت به كفار محسوب مى شد.
عثمانيها بجاى مغز بيشتر به زور بازو اتكا نموده و تمدنى را كه آفريدند تمدن
بازو بود. آنها در حالى كه توانستند شوكت اروپا را بشكنند و قسطنطنيه - مركز
مسيحيت و پايتخت امپراطورى بيزانس- را فتح نمايند ولى تقريبا هيچ اختراعى بنام
شان ثبت نشده است ، اين در حالى است كه انقلاب صنعتى اروپا در دوران عثمانيها
آغاز شده بود. كشف بخار، كشف برق ، اختراع ماشين ، كشتى هاى موتور دار،
ماشينهاى بخار، موتر، طياره ، موشك ، راه آهن ، ماشين تايپ ، ماشين چاپ ، ضبط
صوت ، ضبط عكس و ده ها اختراع درخشان ديگر همزمان با سلطه همين خلافت در كشور
هاى انگلستان ، فرانسه ، جرمنى ، امريكا ، ايتاليا ، اسكاتلند ، روسيه و ديگر
كشورهاى رقيب اروپائى به نمايش گذاشته شد. ايتاليائى ها براى نخستين بار طياره
را در عمليات نظامى سالهاى 1911- 1912 م در مقابل تركها براى تسخير طرابلس
شركت دادند و بدين لحاظ تركها اولين كسانى بودند كه مزه تلخ عقب ماندگى تخنيكى
شانرا چشيدند. به تناسب تحولاتى كه در زمينه صنعت و يا بطور كلى توسعه و
پيشرفت اقتصادى در اروپا انجام مى شد مفكرانى نيز پديد مى آمدند كه در اوج قله
دانش مقوله هائى از زندگى اجتماعى را مورد بحث قرار داده و آنرا بصورت منظم
تيوريزه ميكردند. در اروپا پيشرفتهاى علمى همركاب با تحولات اجتماعى و در پاره
اى از موارد متعاقب آن طرح ميگرديد. در علوم اجتماعى رابطه تنگاتنگى ميان
تحولات اجتماعى و تيورى هاى علمى وجود دارد. اين همه ابتكارات و اختراعات و
تنظيم تيورى هاى اجتماعى در زمانى انجام ميگرفت كه خليفه مسلمين و شيخ الاسلام
جاهل او در خواب خرگوشى غرق بودند. عثمانيها كه بر هزاران ميل مربع كشور هاى
مسلمان حكم ميراندند هم خود عقب ماندند و هم ديگران را عقب نگه داشتند. اگر
آنها در عرصه تخنيك موازى با اروپا پيش مى رفتند و يا اگر اندك توجهى به علوم
مينمودند ما امروز شاهد اين تفاوت بزرگ ميان كشور هاى اسلامى و جهان غرب نمى
بوديم. تفاوتى كه اساس مناسبات ظالمانه بين الدول و عامل بزرگ تأثير گذار بر
قضاياى جهانى گرديده است.
براى اينكه ظلمى در حق عثمانيها نكرده باشيم بايد ياد آور شد كه سلطان محمد
فاتح (هفتمين سلطان عثمانى) همان كسى كه پشت اروپا را بلرزه درآورد و بر
امپراطورى يازده قرنه بيزانس پايان داد مرد نهايت تيز هوشى بود. وى به پنج زبان
حرف ميزد و با ادبيات چندين كشور آشنائى داشت. در رياضيات و مهندسى متبحر بود ،
هنرهاى زيبا را تشويق مينمود و جوايز ادبى او براى شاعران تركى ، فارسى و هندى
همواره مى رسيد. مدارس و مؤسسات تعليمى زيادى در عصر او تأسيس گرديد. اگر تركها
راه او را ادامه ميدادند به يقين ميتوان گفت كه ما شاهد جهانى غير از اين مى
بوديم.
عثمانيها كه با اتكا بر شمشير و نيروى بازو تا قلب اروپا پيش رفتند و براى چهار
قرن سلطه خود را بر يونان حفظ نمودند نتوانستند سيماى انسانى ، عدالت پسند و
عاطفى اسلام را به نمايش گذارند. اگر اين واقعيت درست تاريخى را قبول نمائيم
كه اسلام در هر كجائى كه پاى گذاشت و چهره عطوف و حقيقى خود را نشان داد ،
مردم با آغوشى باز آنرا پذيرفتند- كه وجود جمعيتهاى عظيم انسانى در اينسو و
آنسوى دنيا گواه اين حقيقت است- آنگاه بايد اعتراف نمائيم كه آنچه عثمانيها در
اروپا به نمايش گذاشتند چيزى جدا از اسلام وحى بود ورنه امروز بايد نيم بيشتر
اروپا مسلمان مى بود كه نيست. اگر آنها اسلام را با تمام خصوصيتهاى انسانى و
ارزشهاى اخلاقى اش كه مملو از عاطفه ، فرهنگ ، هنر ، اقتصاد ، نوع دوستى و رأفت
است عرضه ميداشتند ، اروپاى امروزى نه تنها كه دين را مانع اصلى پيوستن تركيه
به بازار مشترك اروپا نمى دانست كه خود بايد مسلمان ميبود.
زندگى قبيلوى با آنكه عنصر نظاميگرى را رشد ميدهد ولى از لحاظ كشور دارى و
اقتصادى و فرهنگى و تخنيكى جامعه را عقب نگه ميدارد. اگر چه قبايل حاكم بر شرق
و غرب امپراطورى اسلامى توانستند جلو تهاجمات دشمنان را در چند برههء حساس
تاريخ بگيرند ، در امر كشور دارى و اداره و اقتصاد و عمران و تخنيك دستاورد
چندانى نداشتند.
نظام قبيلوى عربها نيز در دورهء خلافت عثمانى بهمان قوت خويش باقى بود. در
عراق هر قبيله دروازه اى را در مسير راه گذاشته و از مردم باج مى ستاندند.
قبيله بنى صخر براى آنكه آسيبى به حجاج نرساند مبلغى را بنام (الصر) از خلافت
عثمانى بدست مى آورد. قبايل عربى گاهگاهى لواى عصيان عليه خلافت هم بلند كرده و
بتعقيب آن سركوب مى شدند. تأسف در اين است كه خلافت عثمانى گاهى عصيان قبايل
را توسط قبايل ديگرى ميخواباند و در نتيجه بروى آتش تعصب قبيلوى تيل مى پاشيد.
شگفت و خنده آور اينكه در سوريه اختلاف دو قبيله مشهور عرب كه در زمان اموى ها
آغاز شده بود پس از مرور ده قرن! دو باره از سر گرفته شد.
اين خلافت بالآخره در مارچ 1924م رسما ملغى اعلان شد و ميراث آن بنا بر نقشه
استعمار و توسط قبايل عربى قطعه قطعه جدا شد و دولتهاى نوين عربى ، ببخشيد
قبايل نوين عربى جاى آنرا پر كرد.
با تشكيل دولتهاى معاصر چيزى از تعصب قبايل عربى كاسته نشد. ريحانى در مورد اين
قبايل شهر نشين گويد: " با آنكه همه آنها مسلمان اند ولى رابطه دين نتوانسته
است آنها را بهم پيوند داده ، شعور شانرا ملايم ساخته و يا از احساس نفرت و
بدبينى و اختلافات بى حد آنها چيزى بكاهد. با آنكه كوچه هاى شان در كنار هم
قرار گرفته است ، اما دلهاى شان از همديگر دور و احساسات و عواطف شان از هم
فاصله دارد. ذهنيت اكثريت آنها ذهنيتى بدوى و بيابانى است".
با آمدن استعمار غربى قبايل بشكل ديگرى وارد صحنه بازيهاى سياسى شده و استعمار
از عنصر قبيله سود فراوانى برد. رهبران قبايل هم با انگليسها همكارى داشتند و
هم بمابر خصوصيت قبيلوى شان ظرفت آنرا نداشتند تا دست بهم داده و حكومت
نيرومندى را اساس گذارند. با آمدن استعمار غربى قبايل عربى در عراق ، يمن ،
اردن ، سودان ، صومال و كشور هاى خليجى ، مساحاتى را تحت نظر انگليسها و
فرانسويها بعنوان مرز هاى سياسى نقطه گذارى نموده و اسم دولت را بر آن نهادند.
در عراق همين رهبران قبايل بودند كه از انگليسها استقبال نموده و با آنها پيمان
دوستى بستند و هنگامى كه مقاومت جهادى عراقى ها در سال 1920م بنا بر فتواى
علماى آنجا آغاز گرديد قبايل آن كشور نقش نظاره گر را داشتند. انگليسها عده اى
از جوانان قبايل را در سازمانى بنام (الشبانة) تنظيم نموده تا نيروهاى استعمار
ستيز عراق را توسط آنها سركوب نمايند.
اگر نگاهى بر كشور هاى اسلامى بيندازيم مى بينيم كه قبيله زير بناى نهاد سياسى
جوامع مختلف اسلامى محسوب ميشود كه كشور هاى خليجى ، يمن ، اردن ، ليبيا ، عراق
، الجزاير، موريتانيا، سودان ، افغانستان ، صومال ، جيبوتى ، مراكش .... از
نمونه هاى بارز آن است.
با پس زدن خلافت عثمانى ، در شبه جزيرة عربستان سعودى قبيلوى ترين حكومتها بر
سر كار آمد. انگليسها با شناخت درست از رغبت استقلال طلبى رهبران و شيوخ قبايل
بدوى آنجا ، آنها را در برابر خلافت عثمانى بسيج نمودند زيرا آنها اشخيص داده
بودند كه منافع خانها و شيوخ قبايل آنجا با منافع استعمار برتانوى در مخالفت با
خلافت عثمانى تلاقى مينمايد. شگفت اينكه اين قبايل در حالى كه پرچم عصيان عليه
خلافت بر داشته بودند اما از يك افسر انگليسى بنام (لارنس) اطاعت مينمودند.
لارنس مذكور دوازده سال بعد از آن در بين قبايل جنوب شرقى افغانستان ظاهر شد
تا سيناريوى استفاده از عامل قبيلوى در راه تحقق اهداف استعمار انگليس را بار
ديگر در كشور ما به اجرا گذارد. ميگويند او كه زبان عربى را خوب بلد بود و
قرآن را با مخارج درست آن تلاوت ميكرد گاهگاهى پيش نماز جمعه ها هم مى شد.
لارنس هنگامى كه در ميان قبايل ميرامشاه ظاهر شد خود را از سلاله پيامبر اسلام
خوانده و خود را بنام سيد كرمشاه معرفى نموده بود. در سالهاى فعاليت لارنس بود
كه نيروهاى قبيلوى آل سعود بر قبايل مخالف خويش چيره شده و مملكت هاشميان حجاز
و امارت آل رشيد را كه از عثمانيها طرفدارى مينمودند ، مغلوب خويش ساختند. در
همين اوضاع و احوال مملكت ديگرى در شرق اردن تأسيس گرديدكه قيادت نيروهاى بدوى
آنرا يكنفر انگليسى بنام گلوب پاشا بعهده گرفت. قبايل صحرا نشين ، گلوب را لقب
عربى (ابو حنيك) داده و از او حمايت كامل نمودند. انگليسها در سودان هم از
همين انگيزه استفاده كرده و قبايل آنجا را در جان هم افگندند. در اردن كنونى
كه قبايل جز رسمى نظام حكومتى محسوب ميشوند نيز همين سياست به اجرا گذاشته شد.
نخستين حكومت عربستان سعودى همانطورى كه بر بنياد قبيله اساس گذاشته شد تا هنوز
بهمان شكل اداره ميشود. در پروسه دولت سازى عربستان سعودى قبايل مختلف مورد
تاراج و غارت قرار ميگرفت و هنگام چيره شدن "مسلمانان" آنچه بدست مى آمد بعنوان
غنيمت در ميان "مجاهدان" تقسيم مى شد و خمس آن به "امام" مى رسيد. اين "جهاد"
تا وقتى دوام نمود كه قبايل مخالف بضرب شمشير از پا درآمدند و پس از آنكه چيزى
براى سلب و نهب باقى نماند لشكر "مجاهدان" بصوب عراق و سوريه و اردن در حركت
افتيد. اما چون در آن استقامتها پرچم انگليس بال افشانى مينمود ، كمكهاى مالى
انگلستان قطع شد و "امام" امر توقف لشكرش را صادر نمود ، زيرا در فقه جهاد
اعلان جهاد و يا توقف آن تنها از وظايف امام است. اينكار كه بمعنى متوقف ساختن
چور و چپاول و تاراج قبايل خصم بود به مخالفت شديد قبايل "مجاهد" مواجه گرديده
و در نتيجه خون فراوانى در ميان برادران همسنگر ريخته شد تا آنكه در جنگ "سبله"
كه در سال 1928م بوقوع پيوست رهبران قبايلى كه تا ديروز چوب سوخت "امام" بودند
همه يا شكار شدند و يا روانه زندان گرديده و در نتيجه همه خارهاى زير بغل از
راه برداشته شد كه چهار سال پس از آن حادثه كشورى بنـام ( مملكت عربستان
سعودى) عرض اندام نمود. در عربستان سعودى قبايل شمر، عتيبه و جهيمان از جمله
قبايلى بودند كه در مرحله تأسيس دولت مورد خشم قبيله غالب واقع شده و در لست
(مغضوب عليهم) قبيله حاكم قرار داده شدند. اين تضاد و مخالفت از همان آغاز تا
كنون در اشكال مختلفى تبلور مى يابد.
تاريخ نشان ميدهد كه هرگاه دين با فرهنگ و رسوم منحط قبيلوى مخلوط شد ، از
تركيب آن هردو معجونى بدست مى آيد كه قدرت انفجارى اش بالا تر از اتوم خواهد
بود. در همچو حالت (عقيده) جنگ و غارت را براى انسان قبيلوى معنى كرده و
خونريزى و سيطره خواهى "جهاد" نام ميگيرد ، سلب و نهب و غارت "غنيمت" محسوب
ميشود و دشمنان قبيله ، كافر و در بهترين حالت آن ياغى و باغى خوانده ميشوند.
ملك عبدالعزيز از اهميت روابط قبيلوى در عربستان خوب آگاه بود و از همين رو با
همه قبايل معروف آن خويشاوندى نمود. از بركت همين ازدواجهاى يك شبه بود كه طبل
جنگى قبايل خاموش و طبل عروسى هاى عبدالعزيز صداى طبل جنگ را تحت الشعاع خود
قرار داد ، و بدينوسيله مرهمى بر زخمهاى قبايل شكسته خورده گذاشه شد.
امروز كه روابط امريكا با عربستان سعودى تا اندازه اى خراب شده است ، اختلاف
قبيلوى و يا بهتر بگويم ساختار قبيلوى حكومت در عربستان سعودى بزرگترين نقطه
ضعف آن رژيم در برابر چلنجهاى جديد بشمار مى آيد.
در يمن نيز قبيلوى ترين جوامع سياسى روى كار است. در آن كشور تا همين اواخر
حكومت (امام) ها روى كار بود. خصوصيت اصلى حكومت امام ها اتكا به شمشير قبايل
بود. در يمن به هر چيزى كه نگاه كنى سيماى قبيله را در آن مى بينى. در اين
سرزمين عجايب و غرايب حتى كمونستهاى بخش جنوبى آن در امتداد بيست و هفت سال
قدرتشان نتوانستند قدمى ولو كوچك در راه حل مشكلات قبيلوى بردارند. كمونستهاى
يمن جنوبى در اولين كشمكش داخلى به قبيله پناه بردند كه كودتاى على ناصر محمد و
كوتاى بعدى آن در سال 1986م و چهر هاى مطرح در هردو كودتا شاهد ادعاى ما است.
حالا كه هر دو يمن در زير يك چتر سياسى بسر مى برند ، اين مسئله براى ناظر بر
اوضاع آن جامعه عجيب و غريب دشوار است كه بفهمد در آنجا قبيله بر دولت حكم
ميراند و يا دولت بر قبيله. مشكل اصلى يمن در اينست كه دولت بسان قبيله عمل
ميكند و قبيله بسان دولت. اگر بدقت بنگريم جمهورى يمن كنونى چيزى جز ائتلاف
قبايل نيست. دريمن امروزى احزاب سياسى وجود دارند و اعضاى احزاب مختلف در حالى
كه لباس عنعنوى بر تن دارند و اسلحه زينتى قبيله را بر كمر بسته اند و گياه قات
را زير زبان دارند و ذهن و شعورشان مالامال از فرهنگ قبيله است ولى از كارل
ماركس و ماوتستونگ و دكارت و جمال ناصر و ميشل عفلق و محمد بن عبدالوهاب و حسن
البنا صحبت ميكنند. انسان يمنى هر كه هست و به هر فكر و ايديولوژى اى كه وابسته
است ، احترام خاصى به نظام قبيلوى دارد. نظام و انديشه قبيلوى، مداخلات خارجى
در شئون يمن را بسيار آسان ساخته است .
در يمن قدرت در دست قبيله (حاشد) و شاخه آن ( آل احمر) متمركز است كه على
عبدالله صالح رئيس جمهور يمن مربوط به فرع سنحان؛ يكى از شاخه هاى حاشد ميباشد.
شيح عبدالله حسين الأحمر كه در عين زمانى كه رئيس قبايل است ، رئيس پارلمان هم
ميباشد ، مربوط به همين قبيله است.
خانواده ( الأحمر) مهمترين كرسى هاى دولت را در قبضه خود گرفته كه بعنوان نمونه
از چند تن آنها در اينجا ياد آور ميشويم:
جنرال على عبدالله صالح رئيس جمهور، قوماندان اعلاى قواى مسلح ، منشى عمومى
كنفرانس ملى و رئيس شوراى عالى قضا است.
دگروال محمد عبدالله صالح برادر رئيس جمهور، قوماندان عمومى امنيت ملى ميباشد.
على صالح عبدالله برادر دوم رئيس جمهور، قوماندان گارد جمهورى است كه سى هزار
سرباز در زير امر خود دارد.
دگروال محمد صالح عبدالله برادر سوم رئيس جمهور قوماندان قواى هوائى و مدافعه
هوائى يمن است.
دگر وال على صالح احمد برادر چهارم رئيس جمهور قوماندانى قطعات توپچى مركز
كشور را بعهده دارد.
دگروال عبدالله القاضى ماماى رئيس جمهور قوماندان لواى سوم است.
دگروال محمد احمد اسماعيل خسر رئيس جمهور، قوماندان لواى هشتم و زون شرق يمن
است. دگروال حسين الأكوع قوماندان لواى اول پياده خسر دومى رئيس جمهور است.
دگروال على محسن صالح از خويشاوندان رئيس جمهور ، قوماندانى فرقه اول زرهدار را
بدوش دارد.
دگروال محمد على محسن قوماندان مدافعه هوائى هم از خويشاوندان رئيس جمهور است.
دگروال احمد بن احمد فرج قوماندان فرقه خالد هم از نزديكان رئيس جمهور بحساب مى
آيد. دگروال عبدالله فرج قوماندان فرقه صمع نيز از نزديكان رئيس است. دگروال
عبدالله شلامش رئيس امنيت سياسى هم از خويشاوندان و اقارب رئيس جمهور است.
اينها كسانى اند كه وابسته به خانواده (الأحمر) و اقارب نزديك رئيس جمهور
ميباشند ، اما اگر از دايره بسيار كوچك اين خانواده به دايره وسيعتر قبيله
سنحان بگذريم مى بينيم كه وزارت دفاع و 15 لواى عسكرى در زير اداره همين يك
قبيله قرار دارد.
در كشور يمن همه مناصب كليدى نظامى و امنيتى در دست افراد قبيله سنحان است واگر
جايى خالى ماند از طرف افراد قبيله حاشد كه سنحان خود فرع كوچك آن است پر
ميشود. در حالى كه 48 فيصد مناصب كليدى وزارت دفاع و امنيت را يك خانواده در
دست دارد كه خانواده الأحمر ميباشد ، بزرگترين قبيله يمن كه (بكيل) نام دارد ،
در حاشيه گذاشته شده است.
در يمن و ليبيا و سوريه و مصر بسان عراق ديروزى در حالى كه نظام رياست جمهورى
حاكم است ولى بازهم فرزندان رؤساى جمهور يا عملا جاى پدران شان را گرفته اند
ويا اينكه براى پر كردن جاى آنها آمادگى ميگيرند.
در عراق هم هميشه نظام قبيلوى حاكم بوده است. بعثيها اساس كار شانرا بر بنياد
قبيله نهاده بودند. وزارت دفاع ، رياست دفتر امور نظامى و رياست امنيت ملى از
اعضاى خانواده صدام پر شده بود. آل بو ناصر و قبيله البيجات هم از جمله قبايلى
بود كه مهمترين مناصب را در دست داشت. پيش از آنكه صدام در سال 1979 م قدرت را
در دست گيرد حمد حسن البكر ، آل بوبكر را در مناصب مهمى جابجا نموده بود ولى
وقتى كه صدام آمد آل بوالغفور را جاگزين آل بوبكر نمود. صدام حسين در سال 1992
م خانهاى قبايل عراق را در قصر خويش دعوت نموده و طى مراسمى هر رئيس قبيله از
جا برخاسته و بيعت خود و قبيله خويش را به صدام اعلام ميداشت ، بيعتى كه از
صدام ، رئيس اعلاى قبايل و يا خان خانان ساخت.
در ليبيا همه چيز رنگ و بوى قبيلوى دارد. در آنجا قبيله كوچك شخص قذافى يعنى(
قذاذفه) حكومت ميكند. رهبر ليبيا هم در اسم تابع فرهنگ قبيله است و هم در رسم.
او مهمانان خارجى را در خيمه پزيرائى نموده و خوراكش شير شتر است. از نظر قذافى
دولت چيزى جز شكل بزرگتر قبيله نيست.
در فلسطين حكومتهاى صهيونستى اسرائيل از بدوى ها و صحرانشينان آنجا بصورت اعظمى
استفاده نموده و عده اى از آنها را در ارتش اجير خويش جا داده و در جنگهاى
لبنان و در داخل فلسطين هميشه آنها را در جان برادران عرب شان مى افگند.
خلاصهء سخن اينكه حكومتهاى عسكرى و ملكى امروزى عرب ، كاپى طبق الأصل جوامع
بدوى دوران جاهليت اند ، به اين تفاوت كه:
1- رهبران قبايل دولتى معاصر عرب داراى عينك ايتاليائى ، نكتائى انگليسى ،
موتر آلمانى و سگرت فرانسوى اند در حالى كه گذشتگان شان از همچو چيزهائى محروم
بودند.
2- در جوامع قبيلوى ما قبل اسلام پناهنده در امان مى بود ولى در اين جوامع هر
كه از دست حكومت خود كامه اى فرار كرده و به اين حكومتها پناه آورد ، در اولين
فرصت دستهايش را مى بندند و تسليم دشمنش مينمايند.
3- اين قبايل هميشه در حالت جنگ با همديگر اند. نه از ماه هاى حرام آگاهى
دارند و نه چيزى را بنام اعلان جنگ برسميت مى شناسند. وهر زمان كه آتش جنگ در
ميان شان شعله ور شد ، نه بر پير كهن سال رحم ميكنند و نه بر زن و كودك.
اگر جوامع بدوى گذشته از ارزشهايى چون مهمان نوازى ، صدق و صراحت لهجه
برخوردار بودند ، جوامع بدوى قرن بيست و يكم عرب فاقد هرگونه ارزشى اند.
هنگام سخن از منازعات و در گيرى هاى قومى نقش استعمار را نبايد نا ديده گرفت كه
با مرزبندى هاى سنجيده شده و مناقشه بر انگيز، بذر هاى تفرقه و ستيز را از
گذشته هاى دور در منطقه پاشيده و از محصول شوم آن در راه تحقق برنامه هاى طويل
المدت خويش استفاده مى برد. با گوش دادن به برنامه هاى راديو يى ، تلويزيونى و
جرايد غربى ذيغرض كه همه برنامه هايشان در مسير آتش زدن به تفرقه ها و ستيزه
هاى قومى بنياد نهاده شده است به عمق اين برنامه بيشتر ميتوان پى برد. اوجگيرى
تبليغات قومى و يا خاموش شدن آن بسته به پاليسى كشور هاى ذيغرض در مراحل مختلف
آن است. اگر حس قوم گرائى از اعماق انسانهاى ابتدائى چون آتش زبانه مى كشد ،
تحريك استعمار به پترولى ميماند كه بر روى آن مى ريزد و احساسات منفى و وحدت
شكن را تحريك مينمايد. در حوزه ما طرح شعار هايى چون "پشتونستان بزرگ" ،
"تاجيكستان بزرگ" ، " تركستان بزرگ" ، " خراسان بزرگ"، "بلوچستان بزرگ" را
در همين راستا ميتوان مطالعه نمود كه در شرايط و اوضاع كنونى هدفى جز فتنه و
خونريزى بزرگ در پى نخواهد داشت.
تحريك قومها و مليتها در جهت تضعيف كشور حريف ابزار بسيار مهلك و هستى سوز
كشمكشهاى معاصر محسوب ميشود. قدرتهاى منطقوى با تحريك گروههاى قومى ميخواهند از
اين منازعات بعنوان ابزار تحقق سياست خارجى در معامله با كشور مورد نظر سود
برده و با بهره بردارى از نقاط ضعف قومى ، توانائى هاى سياسى و اقتصادى كشور
رقيب را تضعيف نموده و از طريق طرفدارى از اين قوم و آن قبيله نفوذ سياسى و
اقتصادى كسب نموده و به نيابت از قدرتهاى بزرگ ازين انگيزه ها در جهت تحقق
اهداف آنها استفاده كرده و اخيرا بحرانهاى قومى خود شانرا به خارج مرزهاى شان
انتقال دهند.
روزنامه مشهور واشنگتن پست در شمارهء 23 جنورى 2003 مقاله اى دارد به قلم
ديويد اگناتيوس كه بى جهت نيست خلاصه آنرا درينجا نقل نمائيم: " ريچارد هلمز
رئيس اسبق (سيا) در مورد عامل قبيلوى سياستهاى عربى ميگويد: اين همه مواد
تبليغاتى مملؤ ازسخنرانيهاى رهبران عرب و تعيينات كابينه هاى شانرا يكسو بگذار
و ذهنت را به گروه هاى مذهبى و عشاير و قبايل معطوف دار. اين سخن ريچارد هلمز
از رازى پرده مى افگند كه انگليسها آنرا در اثر قرنها تجربه استعمارى فرا
گرفته و در پرتو همين تجربه سالهاى زيادى بر شرق حكومت كردند. آنها مراكز
اصلى قدرت و نقاط ضعف جوامع را خوب شناسائى نموده بودند. روابط و مناسبات
قبيلوى جامعه سنتى افغانستان نقاط ضعف و قوت خودش را دارد كه ما در چند ماه
اخير آنرا شاهد بوديم. علتى كه طالبان به آن سرعت سقوط نمودند اين بود كه آنها
بر همهء ملت كنترول نداشتند زيرا افغانستان به مفهوم مدرن آن فاقد چيزى بنام
ملت است. طالبان متكى به ائتلاف قبايل و عشاير خاصى بودند و همين كه قبايل
ديدند كه امريكا در نبردش با طالبان جدى است همه راه خود را گرفته و پراگنده
شدند. در اين روزها تكرار تجربه تروريزم ستيزى افغانستان در واشنگتن بر سر
زبانها است. از نظر آنها تجربه افغانستان در استخدام نيروهاى ويژه ارتش امريكا
، استعمال طياره هاى بدون پيلوت و اقمار مصنوعى ميباشد اما درس حقيقى اى كه
بايد از تجربه افغانستان آموخت همانا توجه و در نظر داشتن مناسبات قبيلوى آن
كشور است. امرى كه در عربستان سعودى و عراق هم اهميت و جايگاه خاص خودش را دارا
ميباشد. بازيگر پيروز اين ميدان ملك حسين شاه سابق اردن بود. او با ثبات ترين
حكومت را در خاور ميانه رهبرى نمود. ملك حسين رهبران قبايل و عشاير كليدى اردن
را پول ميداد و اين پول را از امريكا دريافت مينمود. مرد ديگرى كه اهميت
ارتباطات قبيلوى را درك ميكند امير عبدالله ولى عهد عربستان سعودى است. ستون
فقرات نيروى ملك عبدالله از سالها بدينسو (گارد ملى) آن كشور است. گارد ملى جز
وتامى است كه توسط ملك فيصل از ميان قبايل بدوى صحرا نشين عربستان سعودى تشكيل
شده بود و ملك عبدالله توانست دراين هيكل سنتى قدرت ريشه دواند. امير نواف رئيس
جديد استخبارات آن كشور كه در اگست گذشته در اين پست تقرر يافت هم از جهان
قبايل آگاهى كامل دارد. اين مرد كسى است كه در زمان ملك فيصل معاش رهبران قبايل
را بدست خودش بر آنها تقسيم مينمود. عراق هم از 150 قبيله تشكيل شده كه ديلمى
ها ، جبيرى ها و تكريتى ها در رأس قرار دارند. اگر امريكا واقعا دلش ميخواهد كه
صدام را سقوط دهد ، نقطه آغاز، تحقيق و پژوهش در رابطه با قبايل عراق است. در
گذشته هم عراق شاهد كودتاهائى بوده است كه داراى اساسى قبيلوى بوده اند كه
اعدام جنرال دليمى و 38 تن از همكاران او بجرم پلانگذارى كودتا در فبرورى 1999م
از نمونه هاى زنده آن است. افسران قبيله جبيرى هم در سال 2000 م اغتشاشى را در
صفوف گارد رياست جمهورى عراق براه انداختند ولى كوبيده شدند. اگر امريكا خواهان
دگرگونى سياسى در عراق است بايد بداند كه مركز اصلى قدرت در بنياد سنتى جامعه
عراقى نهفته است".اين بود خلاصه مقاله حكيمانه واشنگتن پوست.
امشب چهارم جولاى 2004 م كه نويسنده اين سطور مصروف بازخوانى و باز نويسى اين
رساله براى چاپ دوم آن ميباشد مى بينيم كه اندرزهاى واشنگتن پوست كار خود را
كرده و امريكا با استفاده از تجربه طولانى انگليسها ، يكماه ميشود كه غازى
الياور برادر زاده محسن الياور رهبر يكى از قبايل عراق را بحيث رئيس جمهور بالا
كشيده است. درينجا لازم است تا بدانيم كه غازى الياور كي بوده ، به كدام قبيله
منسوب ميباشد و چرا او را در رياست جمهورى عراق نصب نمودند؟ و باز كدام
عواملى بود كه كفه ترازى غازى الياور را بر عدنان الباججى - كه يكى از شخصيتهاى
معروف ملى و خبير درمسايل ، سياسى ، اقتصادى و امور بين المللى بوده و نظام
قبيله را نخستين عقبه فرا راه وحدت و پبشرفت كشورش ميداند- سنگينى بخشيد. غازى
الياور برادر زاده محسن عجيل الياور خان قبيله (شمر) ميباشد كه افراد اين قبيله
به چند مليون انسان بالغ شده و بخشهائى از صحراى عربستان سعودى ، عراق ، اردن ،
كويت ، سوريه و لبنان را مى پوشاند. بخشى از اين قبيله تا هنوز كوچى و باديه
نشين بوده و عده اى از افراد آن بخاطر عشقى كه به باديه نشينى دارند تا هنوز
حاضر نشده اند تا تابعيت يكى از اين كشورها را قبول نموده و با خيمه و شترخويش
از يك كشور بكشور ديگرى در رفت و آمد هستند.
در اوايل دهه دوم قرن گذشته ، هنگامى كه انگليسها وارد عراق شدند ، رياست عمومى
قبايل شمر را ادهام العاصى بدوش داشت. ادهام العاصى از جمله رهبرانى بود كه
مخالفت شديد خويش را عليه استعمار انگليس اعلام نمود. در اثر اين موقف ،
انگليسها شخص ديگرى را بنام عجيل الياور كه جد غازى الياور ميباشد ، با پول و
اسلحه كمك نموده و عليه ادهام العاصى تحريك نمودند. ديرى نگذشته بود كه غازى
الياور با استفاده از كمك مالى انگليسها بر رياست قبيله شمر دست يافته ، ادهام
العاصى را بداخل اراضى سوريه عقب زده و خود در حمايت انگليس عليه عثمانيها به
نبرد پرداخته و آنها را هنگام عقب نشينى شان از مناطق شمالى عراق هدف حمله قرار
داد. ديرى نگذشته بود كه عجيل الياور جد رئيس جمهور كنونى چنان به انگليسها
مقرب شد كه در سال 1935 م بمناسبت تدوير محفل تاجگذارى جورج ششم پادشاه
انگلستان در قطار پادشاهان دنيا به لندن دعوت شد.
انتخاب و يا تعيين غازى الياور يك پروژه ديگر را نيز تحقق خواد بخشيد كه عبارت
از شعله ور ساختن تضاد ها و دشمنى هاى گذشته قبايل در راه خدمت به استراتيژيهاى
بزرگ جهانى ميباشد. اين قبيله بر علاوه آنكه با قبايل ديگر عراق چون جبور، طئ ،
عبيد ، نعيميون و ... رابطه چندان خوبى ندارد با قبايل ديگر منطقه چون آل سعود
نيز دشمنى تاريخى دارد. همانطورى كه پيشتر ياد آور شديم هنگامى كه آل سعود بر
جزيرة العرب مسلط شد، قبيله بزرگ شمر و فرع كوچك آن آل رشيد تسليم آل سعود نشده
و جنگهاى بسيار خونينى را براه انداختند. در اثر اين جنگها عده زيادى از اعضاى
شمر مجبور به ترك عربستان سعودى و هجرت به عراق شدند. فرع آل رشيد قبيله شمر در
سال 1891 م حكومت خويش را در جبل شمر اساس گذاشته و آل سعود را سقوط دادند. آل
سعود دو باره تحت قيادت ملك عبدالعزيز توانستند در سال 1921 م آل رشيد را شكست
داده و مملكت خودش در جاى آن تأسيس نمايند. با آنكه ملك عبدالعزيز بخاطر شستن
خون عداوت و دشمنى با سه تن از زنان قبيله اين قبيله ازدواج نمود ولى نزاعى
پايان ناپذير را بيادگار گذاشت. در عربستان سعودى و كشور هاى ديگر خليج تا دو
دهه گذشته شمرى ها اجازه نداشتند به وظايفى چون خدمت در مؤسسات نفتى دست يافته
و عده اى از آنها بخاطر نجات از تبعيضى كه در حق شان صورت ميگرفت مجبور بودند
در تذكره تابعيت نام قبيله خويش را تغيير دهند.
به هر حال عراقى كه ريشه هاى تمدن آن تا هشت هزار سال در دل تاريخ بشر پيش مى
رود ، سرنوشتش بدست قبايل و عشاير و ايل ها و آل ها سپرده ميشود تا در راه
تصفيه دشمنى هاى چند قرنه خويش ، از يكسو همه پروژه هاى وحدت و استقلال را به
ناكامى مواجه سازند و از سوى ديگر برنامه هاى ديگران را جامه عمل بپوشانند.
حكايت قبايل در كشور هاى خليجى حكايتى طولانى است كه اگر خواسته باشيم پيرامون
آن بتفصيل صحبت نمائيم به اصطلاح مثنوى هفتاد من خواهد شد.
هنگام صحيت از استعمار و رابطه آن با قبايل كشور هاى عربى نا گزيريم به (
لورنس عربستان) بر گرديم:
اين مرد يك افسر سازمان استخبارات انگلستان بود كه در جنگ جهانى اول نفش بسيار
مهمى در كشور هاى عربى ايفا نمود. لورنس با شناختى كه از جامعه قبيلوى عربستان
داشت توانست بزود ترين فرصت قبايل بدوى آنجا را آله دست خويش ساخته و همه را
عليه خلافت عثمانى بسيج نمايد. ديرى نگذشته بود كه اين انگليس كبود چشم بعنوان
قهرمانى در ميان اعراب شهرت حاصل نمود و چندى بعد لقب قهرمان عرب ، امير مكه و
سلطان بى تاج و تخت عربستان را بخود گرفت. لورنس خوب بلد بود كه چگونه راه و
روش انسان بدوى را پيشه كرده و چگونه او را در دام آورد ، او لباس عربى بر
تن نمود ، چلتار عربى بر سر گذاشت و از اين راه عربها را ملعبه دست خويش
گردانيد. او تند و سريعتر از عربهاى صحرا گرد شتر سوارى ميكرد و قادر بود كه
پابپاى شترى كه در حالت دويدن است ، بدود و بعد با يك خيز تند توأم با چرخش خود
را به پشت آن برساند. عربها چنان مفتون او شدند كه هرگاه از كنار خيمه هايشان
ميگذشت آنها نام او را با فرياد هاى بلند و پشت سرهم كه در عربى بصورت ( آورنس،
آورنس) تلفظ مى شد تكرار ميكردند. برخى از صاحب منصبان انگليسى كه در آن زمان
در معيت وى بودند از شور و التهاب زايد الوصف قبايل براى خوشامد گوئى او
داستانها گفته اند. سليمان موسى يكى از همكاران لورنس ميگويد كه شهرت و اعتبار
او در نزد قبايل وقتى چشمگير شد كه پاى طلا بميان آمد.
لورنس زير عنوان مسايل سياسى مكه (The
Politics of Mecca)
از بهم انداختن مسلمانان و آن هم در مركز ثقل آن و زدودن خطر اسلام حرف ميزند.
او ميگويد: در صورت بوجود آوردن چنين حالتى ، دو مقام خلافت در جهان اسلام عرض
اندام خواهد كرد: يكى در تركيه و ديگرش در عربستان كه آن هر دو قهرا بر سر
مسايل دينى در حالت جنگ و نزاع و ستيز خواهند بود. لورنس در دفترچه اى كه بنام
مواد بيست و هفتگانه ياد ميشود مى نويسد: " اداره و سر دست چرخاندن اعراب حجاز
يك فن بحساب مى رود نه يك علم". لورنس معتقد بود كه هر اندازه انگلستان در
پراگنده نگاه داشتن سرزمينهاى خاور ميانه توفيق بيشترى حاصل كند بهمان اندازه
بيشتر و بهتر منافع آن تأمين خواهد شد. او به اعراب همواره وعده آزادى ميداد
زيرا يقين داشت كه بهترين شيوه وادار نمودن آنان به جنگ همين وعده هاى دروغين
است ولى در عين وقت در طول اين مدت آگاه بود كه انگلستان هرگز اجازه برخوردارى
از استقلالى را كه اعراب بخاطر آن جنگ ميكردند به آنان نخواهد داد.
لورنس در ميان قبايل صحرا نشين عرب از سوريه گرفته تا اردن و فلسطين و عربستان
و عراق و مصر جولان كرده و همه را عليه دشمن بزرگ كشورش يعنى خلافت عثمانى بسيج
و استخدام نمود. او معتقد بود كه تنها اعراب باديه نشين داراى قدرت و توان لازم
براى مصاف دادن با ارتش منظم خلافت اند. او همچنان ميگفت كه هرگاه اعراب بدوى
متوجه شوند كه كفار قصد پياده كردن نيرو در سرزمين شان را دارند حد اقل از جنگ
دست ميكشند. لهذا اين جنگ بايد يك جنگ نا منظم و وظيفه جنگيدن عليه خلافت هم
بر عهده خود اعراب گذاشته شود.
عده اى ابتكار كار برد گسترده و وسيع جنگهاى چريكى در طول جنگ جهانى دوم را به
نحو غير مسقيم به او نسبت ميدهند. او حكايت يكى از عملياتهايش را كه عليه
عثمانى ها انجام داده بود براى دوستش استرلنگ اين طور حكايت ميكند: تنها افرادى
كه بخوبى از عهده اين قبيل كارها "جنگهاى چريكى" بر مى آيند ، همين عربهاى
باديه نشين هستند. اجر چنين كار هائى هم با خدا و كرام الكاتبين است براى اينكه
از دفتر و برنامه و دستور و مافوق و ما دون و پزشك و دارو و خورد و خوراك و حتى
آبى كه بشود با آن لبى تر كرد ابدا خبرى نيست".
عمده ترين عمليات لورنس تصرف بندر عقبه است كه بهمكارى (عوده) شيخ قبيله
ابوطايح كه آن خود شاخه اى از قبيله بزرگ حويطات ميباشد صورت گرفت. با گرفتن
عقبه از دست عثمانيها محورى بطول ششصد مايل مستقيما مورد تهديد انگليس و قبايل
هم پيمان آن قرار گرفت. لورنس هميشه تلاش مينمود كه نقاط ضعف قبايل را دريافته
و از آن در جسم خلافت رخنه كند. در آن زمان اعراب بدوى و صحرا گرد به اين دليل
كه احداث راه آهن دمشق – مدينه در آمد سالانه آنانرا از محل اخذ عوارض راهدارى
و حق عبور تقليل داده از آن بيزاربودند ، لورنس ميگفت : بطور قطع ميتوان اميد
وار بايد بود كه قبايل بيابانى در راستاى قطع و غير قابل استفاده گردانيدن اين
خط از صميم قلب با ما همكارى خواهند كرد. بالآخره لورنس اين رؤياى خود را با
منفجر ساختن خط آهن و كشتن سرنشينان آن تحقق بخشيد. لورنس توانست فيصل سومين
فرزند حسين را كه اغلب پيروان او را افراد غير مذهبى سواحل عربستان تشكيل
ميدادند - و اين امر به او آزادى عمل بيشترى ميداد- بخود جذب نمايد.
لورنس نه تنها كه خلافت را سقوط داد كه خنجرى از نوع ديگر بر پشت جهان اسلام
كوبيد كه حمايت از صهيونيزم بين المللى و تشكيل اسرائيل در قلب جهان عرب بود.
لورنس زمينه ملاقات داكتر (كائيز وايمن) رهبر صهيونستهاى جهان و فيصل يكى از
رهبران آنروز قبايل عرب را بتاريخ 11 دسمبر 1918م در هوتل كارلتون در لندن
مساعد نموده خود به ترجمانى آن هردو پرداخت و در جريان اين ملاقات قرار دادى
در ميان هردو طرف به امضا رسيد.
اعراب ساده لوح كه از حكومت عثمانی به ستوه آمده بودند تحريك متفقين را
پذيرفته و از داخل ، عليه حكومت عثمانی جنگيدند به وعده اينكه به خود آنها در
مقابل عثمانيها استقلال خواهند داد. انگليسها براى شان قول قطعی دادند كه ما
به شما استقلال میدهيم به شرط اينكه به نفع ما با عثمانيها بجنگيد. در خلالی
كه عربهاى نادان با دولت تا حدودی اسلامی خودشان میجنگيدند ، انگلستان قول
و قرار خودش را با حزب صهيونيسم كه تازه تشكيل شده بود محكم كرد كه فلسطين را
در قلب كشورهای اسلامی تسليم صهيونستها نمايد. جامعه ملل به وجود میآيد و
تصويب میكند كه در دنيا ملتهايی هستند ( مخصوصا ملتهايی كه از عثمانی جدا
شدهاند) كه چون رشد ندارند ، ما بايد بر ايشان سرپرست معين بكنيم تا آنها را
اداره كنند. قسمتی از آن را دادند به فرانسه ، قسمتی را دادند به انگلستان
و... از جمله جاهايی كه انگلستان گرفت فلسطين بود ، و بعد انگليسها به
صهيونيستها وعده دادند ( وعده معروف بالفور) كه ما اينجا را به شما می
سپاريم. يهوديانی كه در اطراف و اكناف دنيا زندگی میكردند ، فقط به دليل اينكه
اروپائيها به اينها زجر دادهاند و اينها دنبال نقطهای می گردند كه آنجا