زندگی

ذهنيت قبيلوي ديواره اى فرا راه تدين و تمدن  

نگارش: خواجه بشير احمد انصاري

 

 

  اهداء
مقدمه
اصطلاحات كليدى اين بحث
جاهليت قبيلوى ما قبل اسلام
اموى ها
 عباسى ها
عثمانى ها
دولتهاى معاصر قبايل عرب
لورنس بانى وحدت عربى!
در ايران
افغانستان در چنگ "ايل" ها و "آل" ها
دوگانگى شخصيت اجتماعى ما: كشمكشى در ميان بدويت و مدنيت
تأثير طبيعت بر منش انسان
بدويت در ميزان جهان بينى اسلامى
بدويت و يهوديت
فقه بدوى
بدويت و نقش آن در تاريخ و انديشه سياسى ما
خان: سمبول جامعه قبيلوى
خصوصيتهاى جامعه قبيلوى
تعصب قبيلوى
حج: سيرى از تخلف قبيله به تمدن قبله
حجة الوداع: آخرين ميخ بر تابوت ذهنيت قبيلوي
خلاصه

اهداء

به روان تسليم نا پذير قافله سالار شهيد نهضت مشروطيت؛ مولوى محمد سرور واصف قندهارى، و همه كسانى كه در  مسير تحول  تكاملى  جامعهء شان جان باخته اند،  از هر قوم و قبيله اى كه بوده  اند، اين نوشتار متواضع را اهداء مينمايم.
                           مؤلف

مقدمه

 بنـــام  خداوند جــان و خــرد
كز اين برتر انديشه بر نگذرد


در كشاكش بحرانهاى اجتماعى و سياسى معاصركشور،  انديشه ورزان ما در امتداد همه جبهات فكر و ايديولوژي، پيرامون همه چيز نوشتند و حرف زدند مگر يك مسئله. آنها از امپرياليزم و كمونيزم و تروريزم و دموكراسى و سنت و مدرنيته و مسئلهء ملى و چه ها نبود كه نگفتند و ننوشتند ولى در اين ميان مسئله اى  محورى و بنيادى كه اساس شكستها، بحرانها و عقب ماندگى هاى ما را تشكيل ميدهد مسكوت گذاشته شده است. اين مسئله ، انديشه و ذهنيت قبيلوى است كه جزء شخصيت اجتماعى ما و يكى از عناصر مكون آن را تشكيل ميدهد.
در جهان اسلام هم بيشتر از يك قرن ميشود كه اين پرسشها مطرح است: " ما چرا و چگونه ما شديم؟" ، " ما چرا عقب مانديم و ديگران پيشرفت نمودند؟"، " ما چرا به اين روز مبتلا  شديم؟" ، "اسرار عقب ماندگى شرق در چيست؟"،" علل و اين انگيزه هاى اين بحران هستى بر انداز ريشه در كدام  بيشه دارند؟" و از اين قبيل سوالها.
در پاسخ به اين پرسشهاى بزرگ انديشه ورزانى چون جمال الدين افغانى، كواكبى، البنا، اقبال، مالك بن نبى، ابوالحسن ندوى، شريعتى  و تا اندازه اى صلاح الدين سلجوقى و ديگران  قلم را به جولان آورده و هر يك مبنى بر روش و اصولپايه هاى فكرى خودش راهى را در جهت برون رفت از اين دايره جهنمى فرا روى ما ترسيم نمودند. در كشور ما نيز كه جزء جهان اسلام محسوب ميشود، نويسندگانى  قلم بدست گرفته تا هريك مطابق با موازين و باور هاى فكرى و ايديولوژيك خودش ريشه درد و نسخهء درمان را براى ما بنمايانند. ولى ريشه يابى ها و راه حلهايى كه درين ده سال اخير مطرح گرديد بيشتر آن زير عناوين "جامعهء مدنى" ، "دموكراسى" ، "حقوق انسان" ، "ميثاق ملى" ، "تعدد سياسى" ، "كاوش در تجربه هاى تاريخى" و ازين قبيل مباحث بود كه هر كدام  آن در جاى خودش قابل تحسين ميباشد. اما در ميان  اين همه مباحث ، خطرناكترين بيمارى جامعهء ما و ساير جوامع اسلامى كه من آنرا )زخم خونين تاريخ مسلمانان( نام ميگذارم فراموش شده است. اين زخم خونين، ذهنيت قبيلوى است كه  در اعماق روح و قلب و مغز ما ريشه دوانيده  و با شير اندرون شده و با جان بدر شود. ريشه هاى اين بيمارى به عمق تاريخ و پهناى جغرافيه، عرصه هاى فرهنگ، سياست، اجتماع و دين را فرا گرفته و سدى در مسير هرگونه تحول مثبت و منفذى براى مداخلات بيگانگان گرديده است. در حالى كه اندازه و نوعيت دارو را مطابق به عمق و شدت بيمارى توصيه بايد نمود، در راستاى علاج اين زخم استخوان سوز و اين  پديدهء عقبگرا هيچ اقدامى صورت نگرفته است، كه شايد علت، همان فراگير بودن آن بوده باشد.
تحولات بزرگى كه  در مسير تاريخ طولانى سرزمين ما واقع گرديد، چيز هاى زيادى را دستخوش تحول نمود ولى اين ساختار كج از هيچ باد و بارانى گزند نديده و هيچ ايديولوژى اى  در صحنه عمل  موفق به علاج اين غده سرطانى  و خونين  در پيكر بيمار جامعهء  ما  نگرديد. اين بيمارى مختص به قوم و نژادخاصى  در كشور ما نبوده بلكه بر روان و انديشهء اكثريت ما چنگ افگنده و ما را در درون خود ما به محاصره كشيده است. گرچه اين بيمارى سرتاسرى و فراگير است و گرچه به استثناى فاشيزم ديگر همه ايديولوژى هاى مطرح در عرصهء فكر و انديشه با آن  سر جنگ دارند ولى تا هنوز  چه  در عرصه تيورى و چه در صحنهء تطبيق كار چندانى  در راستاى علاج آن صورت نگرفته است. در چند دههء اخير  تاريخ افغانستان نبرد گرمى ميان ايديولوژى هاى بزرگ جهانى در سرزمين ما صورت گرفت كه در فرجام به شكست قطعى گروهى و عقب نشينى عده اى ديگر انجاميد، ولى درين ميان شيطان قبيله كه گاهى از زير سايه اين بيرق و زمانى از پشت آن ايديولوژى نقاب از چهره افگنده و از پشت ديوار ايديولوژى و از وراى سنگر عقيده تير مى انداخت، هميشه پيروز بوده است. نه تنها در چند دهه اخير بلكه جامعهء  ما از قرنها بدينسو گرفتار همين گرداب جهنمى بوده  كه آنرا  در همان يك نقطه  و  يك محور مي چرخاند. از طرف ديگر تاريخ شهادت ميدهد كه هر زمانى  سر و كار جهانگيران با مردم سرزمين ما افتيده آنها از خصوصيتهاى قبيلوى جامعه ما سود برده و  با انداختن تفرقه و تبعيض و شورانيدن آن عليه اين، و اين در مقابل آن، اهداف و انديشه هاى سازنده ء جمعى را به ناكامى مواجه ساخته و ويژگيهاى اجتماعى مردم ما را بعنوان سلاحى كشنده عليه پروژه هاى بزرگ سياسى و اجتماعى بكار برده اند.
ولى ما هميشه به علل خارجى توجه داشته ايم و اين تنها نيمى از حقيقت را بدست ميدهد زيرا شناخت بيمارى هاى اجتماعى  همچون آسيب شناسى در طب، بى توجه  به زمينه   پذيرش مهاجم خارجى  و بيمارى هاى داخلى كه معلول شرايط درونى است، امكان پذير نخواهد بود. علة العلل حوادث مثبت و يا منفى جوامع را بايد در درون خود آنها  جست. همه گناهان را به گردن دشمن بيرونى افگندن اغفال نمودن مردم از واقعيتهاى تلخ داخلى و نتيجه اش نا ديده گرفتن سرچشمه اصلى و كانونهاى نخستينى است كه نفوذ بيگانه و يا وجود استعمار خارجى يكى از جوشش هاى آن محسوب ميشود. تاريخ افغانستان شاهد خونريزى هاى هولناك و تخريب و ويرانى مستمر نهاد هاى اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى بوده  كه علت ظاهرى آن، قدرت طلبى بوده ولى اگر نيك  بنگريم زمينه ساز اين همه ويرانى و تباهى در فرهنگ قبيلوى ما ريشه دارد. زيرا جامعه قبيلوى بر سر ضابطه هاى حاكميت مدنى خط بطلان كشيده و در هر لحظه آماده بغاوت و سركشى و جنگيدن در ركاب اين خان و آن قدرت خارجى بوده است.
آنچه امروز بيشتر از هر وقت ديگر بر اهميت و حساسيت موضوع بحث ما مى افزايد، آميزش و برداشت سنتى نژادگرائى و قبيله سالارى با قرائت ايديولوژيك از آن است. پيشرفت روز افزون اطلاعات و ارتباطات كه بر مرزهاى جغرافيائى پا نهاده است، اهتمام روز افزون مردم به شناخت هويتهاى فردى وگروهى شان، مداخلهء بيگانگان و همسايگانى كه با مردمان اين سوى مرزهاى ما پيوندهاى فرهنگى و نژادى دارند، مهيا شدن زمينه اى كه حرفهاى نا شنيده و محظور اجتماعى گذشته در پيوند با مناسبات بين الاقوامى فرصت پخش و نشر يافته اند، درك بهتر تبعيضها و ستمهائى كه در برهه هاى مختلف صورت گرفته، امكان برقرارى روابط فرامرزى با گروه ها و تجمعات هم تبار، حاكميت فرهنگ نظاميگرى بر انديشه و روان متوليان امر سياست، انتشار سلاح و سهولت دست يافتن به ابزار نظامى پيشرفته، تضعيف دولت مركزى، مداخلهء قدرتهاى بزرگ و استفاده از تعدد و تنوع نژادى و قومى، از جملهء عواملى است كه اهميت مطلب مورد بحث ما را بيشتر از پيشتر ساخته است.
از سوى ديگر، حاكميت نظام ملوك الطوايفى، وجود خانها و رؤساى قبايل و عشاير، وجود قوماندانهاى مسلح  به اسلحهء ثقيل و خفيف كه خاستگاه شان بستر قبيله بوده است، وجود احزاب و سازمانهايى كه در قالب نژاد و قبيله ريخته شده اند، ضعف امكانات ارتباطى اطراف با مركز، نبودن راههاى ترانسپورتى هموار و كمبود وسايل حمل و نقل، سلسله مراتب ادارى قبيلوى و... پروژه هاى وحدت طلبى و ملت سازى را به كندى مواجه ساخته است، اين در صورتى است كه اگر فرض محال پروژه اى براى تأمين وحدت وجود داشته باشد. در جامعه اى از اين نوع، براى خانها، رهبران و بزرگان قومى اين امكان هميشه وجود داشته كه هر زمانى منافع شان در خطر افتد به بسيار سادگى بتوانند آتش جنگهاى قومى و قبيلوى را افروخته و در سايهء آن سنگر گيرند تا باشد با گل آلود نمودن آب، ماهى مراد خويش را بدست آرند. اين حقيقت را نبايد نا ديده گرفت كه در عرصهء استفاده از حساسيتهاى قومى و قبيلوى، نخبگان، سياستمداران و روشنفكران ما بيشتر از خانهاى قبايل استفاده برده اند. اين گروه بجاى منطق و استدلال بر احساسات و تهييج توده هاى نا آگاه اتكا نموده و با استفاده از روانشناسى قومى و با طرح شعارهاى بلند پروازانه و مبالغه آميز، ضمير نا خود آگاه نا آگاهان را در جهت اهداف شخصى خويش بكار مى برند. اين رهبران دوزخى كه حتى خود به قدسيت و تفوق خونى گروه خويش معتقد نيستند، غريزهء طبيعى مردم را منحرف ساخته و از آن در جهت اهداف كوچك خود شان سود ميبرند. آرى! يكى از عوامل مهم  تشنجات و بحرانهاى قومى در كشور ما وجود نخبگان سياسى اقوام است كه با استتار در پشت پرده شعارهاى قوم، قبيله، زبان، فرهنگ، سلسله نسب، افسانه ها، تاريخ و... احساسات قومى را در جهت به هيجان آوردن گروه هاى نژادى بكار ميبرند تا به كمك يك گروه قومى و قبيلوى به اهداف خاص خود شان و يا اهدافى كه از طرف باداران شان ديكته ميشود، نايل آيند. رهبران اقوام، هم سازندگان و هم محصول شرايط سياسى، اجتماعى و تاريخى اقوام خويش اند  كه براى تقويت موقعيت شخصى شان جايگاه اقوام را تا سرحد ابزار سياسى تقليل ميدهند. اگر در گذشته حكومتهاى ما طبيعت قبيلوى داشتند، امرو ز احزاب، انجمنها و اتحاديه هاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى ما در چارچوب پندار هاى قبيلوى ريخته شده اند.
عده اى پديده جهانى شدن را فال نيك ميگيرند زيرا بعقيده آنهابا  رفتن بصوب نظم جهانى فاتحه قبيله خوانده خواهد شد، غافل از اينكه "جهانى شدن" هدف و دستاوردى جز شكستن مرزهاى اقتصادى و هدفى جز نفوذ در اعماق بازار هاى شرق ندارد. رهبران داعيه جهانى شدن در حالى كه دستهاى شان تا اعماق جوامع نيم كره جنوبى زمين دراز شده ولى دروازه هاى خود را بروى ستمديدگان واستعمار شدگان زمين روز بروز چنان مى بندند كه هيچگاهى سابقه نداشته است. پيشرفت روز افزون تكنالوژى ارتباطات وماهواره هاى خبرى ، انفجار معلومات، انتشار مؤسسات طبع و نشر ، انتشار وسايل سمعى و بصرى ، در پهلوى آثار ديگرش زمينه را براى رشد و توسعه فكر و فرهنگ قبيلوى نيز مهياتر ساخته است. قبيله گرايى در افغانستان به اندازه اى كه امروز مطرح ميشود در هيچ زمان ديگرى مطرح نشده است. امرو ز دست اندر كاران عرصه سياست  ما يا خود قربانى ذهنيت قبيلوى شده اند، يا حلى براى اين مشكل ندارند و يا اينكه راه حل هاى قبيلوى راكه خود ايجاد كننده مشكلات و درگيرى هاى جديد قومى خواهد شد، براى برون رفت از اين بحران پيشنهاد مينمايند.
نسخهء علاج اين بيمارى را نه در ايديولوژى هاى شرقى مى يابيم و نه هم در غربى و نه هم در كاپى نمودن راههاى پيش بينى شده براى مشكلات جوامع متفاوت. نسخهء درمان را تنها با بررسى قوانين علمى تحول اجتماعى واقعيتهاى عينى و ذهنى جامعهء خويش ميتوان پيشكش نمود. 
  آرى! نخستين قدم در جهت برون رفت از اين ورطه، شناخت و تحليل دقيق از خصوصيتهاى جامعه و تجزيه صفات وعناصر شخصيت جمعى آن و كنجكاوى ژرف در بنيان هويت آن ميباشد.
يك نكته بسيار مهم ديگر را نيز نبايد فراموش نمود كه افغانستان هم در شاهراه مدنيتهاى بزرگ تاريخى قرار گرفته و هم در نقطه تلاقى بدويتهاى آن. به اين مفهوم كه سرزمين ما در نقطه وصل دو صحراى نا پيدا كنار و دوگهواره بزرگ قبايل و دو كانون جوشش بدويت در درازناى تاريخ و پهناى جغرافيه قرار گرفته است كه يكى آن بيابانهاى آسياى ميانه و شمال آسيا و ديگرش صحراهاى جهان عرب ميباشد كه خاور ميانه و شمال افريقا را در بر گرفته و تا قلب افريقا و سواحل اقيانوس اطلس امتداد مى يابد. قرار گرفتن افغانستان در ميان اين دو صحرا از يكسو  و  امتداد ريشه هاى اين مرز وبوم تا اعماق تمدنهاى بزرگ باستان از سوى ديگر ، به تضاد و كشمكشى ميان بدويت و مدنيت در روان هر كدام ما منجر شده و به دوگانگى شخصيت اجتماعى ما انجاميده است. پرداختن به اين مسئله حساس اجتماعى و فرهنگى پرسشهاى بزرگى را پاسخ خواهد داد.
 با در نظر داشت آنچه گفته آمديم بر اهل كتاب و قلم اين كشور است تا اوضاع روانى و ذهنى جامعهء خويش را تحليل علمى و منطقى نموده و سپس با صراحت لهجه و بدون آنكه از گفتن حقيقت احساس شرم نمائيم و يا اينكه بخاطر نشنيدن آن پنبه در گوش نهاده و طرفه رفته ويا آنكه تحليل اين مسئله را عيب پنداريم و يا اينكه بر آن افتخار كنيم، در حل آن سعى  مخلصانه بخرچ دهيم. بر ما است تا نقاب از چهرهء ذات اجتماعى خويش گشوده و آنرا همانطورى كه است بشناسيم.
باوجود اهميت همچو بحثى در راستاى ترقى، استقرار و صلح و تفاهم، متأسفانه هيچ مؤسسه و نهاد سياسى، فرهنگى و اجتماعى اى تا هنوز بدان توجه نكرده است. اكثريت رهبران سياسى، مؤسسات و شخصيت هاى دولتى نه تنها كارى را در راستاى زدودن اين ذهنيت ارتجاعى و تاريك انجام نداده اند كه عده زيادى از آنها در حالى كه شعارهاى بزرگ ملى و ايديولوژى هاى بزرگ را حمل ميكنند، ولى در عمل در جهت نهادينه ساختن اصول قبيلوى شان عمل نموده و حتى تشكيلات و نهاد هاى مدرن سياسى را  از محتواى اين مفكوره پر كرده اند. تأسف درين است كه جنبشهاى سياسى ما در اغلب يا خود علفهائى بوده اند كه از لجنزارقبيله قد بر افراشته اند و يا اينكه از درك اين مسئله حساس و حياتى و توجه به آن عاجز مانده و در نتيجه دست آوردهاى شان نا چيز بوده است. نهضتهاى اصلاح اجتماعى و جنبشهاى احياى اسلامى نيز كمتر توجهى به اين بيمارى مبذول داشته اند.
روشنفكران ما عادت نموده اند كه واقعيتهاى تلخ جامعهء خويش را در زير فشار ايديولوژى هاى گوناگون نا ديده بگيرند. يكى از اين واقعيتهاى تلخ، ذهنيت و ساختار  قبيلوى جامعه و عموميت داشتن فرهنگ آن است كه راه را بروى هرگونه تحول و تكامل روشنگرانه بسته است. روشنفكران ما بايد بدانند كه  مسير كاروان همه انديشه ها و افكار و پروژه هاى پيشرو و مترقى از روى نعش فرهنگ و ذهنيت قبيلوى گذشته و تا زمانى كه تار اين عنكبوت شوم  بر روانها تنيده است، اميد هرگونه تحول مثبت، خوابى بيش نخواهد بود. روشنفكران ما همچنان بايد بخاطر داشته باشند كه پاسخ معضلات اجتماعى ما نه در دفتر انديشه هاى فلسفى و انگلس يا فت ميشود ، نه در افكار و كارنامه هاى مائو ، نه در دروسها و خطابه هاى الامام البنا ، نه در نظريات تيورى پردازان "نظم نوين جهانى" و سياستهاى  "جهانى شدن" ، نه در مراكز تحقيقات اكاديميك جوامع غربى و نه هم در مدارس سنتى حوزه ما. اين پاسخ را  تنها در "لابراتوار" جامعه شناسى افغانى و از زبان و قلم كسانى ميتوان يافت كه  در راه خدمت به ميهن و مردم خويش صادقانه كوشيده ، از هر غرض و مرضى برئ بوده و در اين راه از ملامتى هيچ ملامتگرى هم نمى هراسند.  .   
نوشتار حاضر قدمى كوچك در جهت نقد ذهنيت قبيلوى و بازكاوى بحرانى است كه آتشفشانى از كينه در سينه و كوهى از تخلف و عقب ماندگى در قفا دارد. خدا كند كه در پيشگاه رهروان كاروان مسير تكاملى جامعه مظلوم ما قبول افتد.
هر گاه جوانان كشور ما - اين ساقه هاى پر طراوت بر خاسته از ميان خون و خاكستر حوادث - صفحات اين رساله را با تأمل مطالعه نمودند در آن وقت ميتوان ادعا نمود كه يكى از آرزوى هاى بزرگ مؤلف برآورده شده است.

 

خواجه بشير احمد انصارى
سه شنبه 23 رمضان المبارك 1382
مطابق به 18 نوامبر 2003
كانكورد - كاليفرنيا

 

بالا

اصطلاحات كليدى اين بحث

 

قبل از آنكه به اصل مطلب داخل شويم  لازم است تا روى  واژه ها و مفاهيم كليدى اين رساله كه "ذهنيت"،  "قبيله" ، "تمدن" و "تدين" اند، تماسى گذرا بگيريم.
ذهنيت منسوب به ذهن بوده و ذهن يكى از قواى نفسى انسان است كه از وجود باور و قناعتى در باطن و درون انسان خبر ميدهد. ذهنيت عبارت از گرايشى ذهنى است كه در اثر باور ها ، احساسها ، ارزشها معيار ها و عادتهاى مشخصى، نوعيت واكنش انسان در برابر اوضاع و احوال مختلف را تعيين مينمايد.
قبيله قديمى ترين سازمان اجتماعى بوده و به  گروهى از مردم اطلاق ميشود كه داراى نسب و زندگى مشترك اند. اين سازمان اجتماعى كه در اصل ويژه بدوى ها و صحرا نشينان بوده است تا اندازه اى در ميان گروه هائى كه نيمه صحرا نشين و حتى كسانى كه در شهرها و قريه ها سكونت اختيار كرده اند، باقى مانده و تا هنوز مؤثريت خويش را حفظ كرده است. اين تشكل ابتدائى و عقب مانده بشر با آنكه بيشتر از گذشته نمايندگى ميكند تا از حال ولى هم اكنون  در پاره اى از كشور ها ، اساس تجمعات ، احزاب و انجمنهاى مدرن سياسى را تشكيل ميدهد. انسان بدوى زمانى كه اسكان گزين ميشود باز هم قبيله است كه تا مدتهاى درازى او را سازمان ميدهد. اگر بدويت در غياب قبيله مفهومى ندارد ولى قبيله ميتواند در ده و شهر و دور از صحرا ادامه يابد.
 قبيله ، واحد اجتماعى جوامع خاصى است كه هر يك از اعضاى آن بر اين باور ميباشند كه همگى فرزندان يك پدر هستند؛ بنابراين هر قبيله، خانواده بزرگى به شمار مى ‏رود كه تمايزى ميان اعضاى آن نبوده و همه به دنبال هدفى واحد يعنى دفاع از قبيله در هر حالتى ، بر ضد هركسى و در حق و باطل ميباشند. اين گونه احساس يگانگى را عصبيت گويند. بر اين احساس سنتهايى مترتب مى‏شود كه به منزله قانون اساسى بوده و روابط و مناسبات داخلى و خارجى قبيله را تعيين مى‏كرد.
اما اصطلاح تمدن كه در نيمه قرن هژدهم  ميلادى رواج يافت از ريشه مدينه گرفته شده و به معنى انتساب و وابستگى به شهر است. در زبانهاى لاتين، انگليسى، فرانسه و عربى نيز همين مفهوم را براى تمدن گرفته اند. در لاتين وانگليسى و فرانسه تمدن را
Civilization گويند كه از Civil مشتق شده و بمعنى شهر آمده است. در زبان عربى تمدن را حضاره گويند كه اين هم بمعنى شهر بوده و در برابر زندگى چادر نشينى استعمال ميشود. تمدن و شهر نشينى همزاد و هم اصل همديگر اند. تا هنوز تعريفهاى مختلفى از تمدن ارائه شده است كه شايد جامعترين آنها: " مجموعه ساخته ها و اندوخته هاى مادى و معنوى جامعه انسانى" باشد. در زمان پيامبر اسلام ، اصطلاح  مدينه كه مركز اجتماع  و تمدن و اداره مسلمانان بود در مقابل بدويت استعمال مى شد. مدينه به جائى اطلاق ميشود كه  مركز سلطه و حكومت است و عدالت و امنيت بيش از هر جاى ديگر در آنجا يافت شود. در اصطلاح اديان ابراهيمى مدينه به جائى گفته ميشود كه حاكميت و دولت دينى در آن استقرار يافته باشد. در قرآن  كريم قريه و مدينه  هردو ظرف تمدن اند.
 تمدن زمانى ايجاد ميگردد كه بشر بتواند در روى زمين سكونت اختيار نموده ، زمين را كشت كند، مالكيت مشخص شود ، قوانين وضع گردند ، و انسانها به تشكيل جوامع پرداخته و شهرنشين گردند. تمدن به مفهوم برترى انسان از نظر اجتماعى ميباشد. اين اصطلاح براى نخستين بار در سال 1798 م  در دائرة المعارف فرانسه ذكر گرديد. در انگليسى و عربى و فارسى گاهى كلمات (
Culture) ، (ثقافة) و (فرهنگ) بجاي تمدن بكار مى روند درحاليكه اصطلاحات ياد شده جزئى از مفهوم بزرگ تمدن اند. تمدن داراى جلوه هاى زياد و متعددى است  كه وجود آثار هنري وباستاني ، تنظيم بهتر روابط داخلى و خارجى جوامع ، پابندى به قوانين و مقررات ، بسط امنيت و آزادى هاى عمومى ، پيشرفت علوم مادى ، صنعت و تكنالوژى و بالآخره رفاه و سعادت مادى و معنوى انسان از اين جلوه ها بحساب مى آيد. تمدن ها داراى سه مظهر ميباشند كه در زندگي مادي، سازمان اجتماعي و حيات معنوي انسان بازتاب مى يابد.  ولى عناصر تشكيل دهنده تمدن عبارت اند از كار ( زراعت،  صنعت ، ترانسپورت، تجارت ومهندسي) ، دولت ، اخلاق ، دين ، علم ،  فلسفه ، ادبيات وهنر.
اما تدين عبارت از" التزام به وضعى الهى است كه براى انسانهاى عاقل گذاشته شده  تا آنها با اختيار نمودن وسايل نيكو به خير و نيكى حقيقى  دست يابد". و يا اينكه " التزام به مجموعه اى از  دستور العمل هاى الهى براى تنظيم روابط انسان با خدا، طبيعت، انسانهاى ديگر و ذات خودش ميباشد كه جهت  رسيدن به سعادت دنيوى و اخروى او وضع گرديده است".
اما قبل از آنكه داخل موضوع شويم يك نكته مهم را هنگام مطالعه اين رساله بايد در نظر داشت و آن اينكه تمدن با پيشرفت تكنالوجى تفاوت دارد. به اين معنى كه ميشود انسانى را در عمق جهان پيشرفته غربى يافت كه در فيزيك اتومى دكتورا دارد ولى گويي آنكه مغز يك كاوباى صحراهاى تكساس و يا يك شتر چران بيابانهاى ارزگان و يا كندز و مزار  را  در كله اش تعبئه كرده اند. پرنده تمدن با دو بال پرواز ميكند كه يكى علوم مادى و تخنيك است و ديگرش علوم ادبى و اخلاق. هنگام صحبت از ابعاد مادى تمدنها بعد معنوى آنرا نبايد فراموش نمود ، از همينجا است كه ما تمدن را به معنى مجموعه ساخته ها و  اندوخته هاى مادى و معنوى جامعه بشرى مى دانيم.

 

بالا

جاهليت قبيلوى ما قبل اسلام

 

در محيطى كه اسلام سر بر آورد قبيلوى ترين جوامع زندگى ميكرد. شعار بزرگ آنها اين بود: " برادر خود را يارى كن چه ستمكش باشد چه ستمكار". رفتار عربها با افراد هم قبيله شان بر اساس همين قانون استوار بود ولى همين كه قبيله اى گسترش مى يافت ،  افراد هر خانواده با خانواده ديگر به جنگ بر خاسته  و براى احراز رياست قبيله ، خون همديگر را مى ريختند. اين دشمنى ها در زندگى جاهليت قبيلوى  مكرر رخ ميداد كه دشمنى اوس و خزرج و عبس و ذبيان و عبد شمس و هاشم و ربيعه و مضر و قحطانيان و نزاريان از منازعات  معروف عصر جاهلى بحساب مى آيد. در دوران جاهليت كمتر اتفاق مى افتيد كه قبايل مختلف ، مدت درازى با يكديگر در صلح زندگى كنند. هنگامى كه رئيس قبيله مى مرد فرزندان و بازماندگان او بر سر احراز كرسى رياست بجنگ برخاسته وخون همديگر را مى ريختند. گاهى اتفاق مى افتيد كه دو تن عرب بر سر مسئله اى كوچك و پيش پا افتيده بنزاع بر خاسته و به تعقيب آن افراد هردو قبيله بسيج شده و با شمشير بر فرق همديگر كوفته و اين نبرد براى ده ها سال دوام مينمود.  
ابن خلدون‏ درباره عربهاى دورهء جاهلى مى ‏گويد: "اين قوم بر حسب طبيعت ، وحشى و يغماگر بودند و موجبات وحشيگرى، چنان در ميان آنها استوار بود، كه همچون خوى و سرشت آنان شده بود و از اين خوى لذت مى‏بردند زيرا در پرتو آن از قيود فرمانبرى حكام و قوانين سرباز مى‏زدند، و نسبت ‏به سياست كشوردارى نافرمانى مى‏كردند ، و پيداست كه چنين خوى و سرشتى، با عمران و تمدن منافات دارد..." مقدمه ابن خلدون.  سپس اضافه مى‏كند:"خوى آنان غارتگرى بوده و هر چه را در دست ديگران مى‏يافتند ،  مى ‏ربودند و تاراج مى‏كردند ، و روزى آنان در پرتو نيزه‏ها فراهم مى‏آمد و در ربودن اموال ديگران ، حد معينى قائل نبودند بلكه چشم ايشان ، به هر گونه ثروت يا ابزار زندگى كه مى‏افتاد، آن را غارت مى‏كردند".
آرى! غارتگرى و جنگ و قتال ، ازعادات اصلى آن قوم بود. گويند يكى از عربهاى بيابانى پس از شنيدن صلح و صفاى بهشت از زبان پيامبر، پرسيد: آيا در بهشت جنگ وجود دارد يا نه؟ همين كه گفتند نه گفت: پس چه به درد مى‏خورد! در تاريخ عرب ، بيش از يك هزار و هفتصد جنگ ضبط شده و برخى از اين جنگها ، گاه تا يكصد سال و بيشتر به طول انجاميده است ، يعنى چندين نسل با يكديگر در جنگ و نبرد بوده اند ، گاهى يك موضوع بسيار جزئى و پيش پا افتاده، سبب جنگهاى طولانى و تباهى  و كشتار فراوان مى‏گرديد.
اعراب، آنچنان با خونريزى و غارتگرى خو گرفته بودند، كه   تاراج اموال ديگران را يكى از افتخارات خود مى‏شمردند. در نظام قبيلوى عربهاى جاهلى ‏"اخلاق‏"  نوع ديگرى تفسير مى‏شد ، مثلا غيرت و شجاعت و مروت را مى ‏ستودند ، ولى مفهوم شجاعت در نظر آنان عبارت از سفاكى و فزونى عدد  مقتولين در جنگ بود. غيرت در نظر آنها طورى تفسير مى‏ شد كه زنده به گور كردن دختران از مراتب عالى و نهائى غيرتمندى به حساب مى‏آمد. وفا و يگانگى را در اين مى ‏ديدند كه از هم پيمانان يا افراد قبيله خود در هر حادثه جانبدارى كنند، خواه حق باشد يا باطل.  زندگى اجتماعى عربها در رسوم و عادات پوسيده و منحط قبيلوى خلاصه مى شد و دين آنها نيز صيغهء قبيلوى بخود اختيار نموده بود. 
داكتر امير حسين خنجى در مورد  زندگى عربهاى مقارن ظهور اسلام سخن مهمى دارد كه من بخشهايى از آنرا  با كمى اختصار و تصرف درينجا نقل مي كنم:
"... قبايل درون عربستان پيش ازظهور اسلام به سه مجموعهء بزرگ و رقيب و متخاصم تقسيم ميشدند كه هركدام داراي خدايان قبيله‌ اى ويژه و كعبهء قبيله‌ اى  خاص و آداب و رسومِ سنتي و دين مخصوص به خودشان بودند. اين سه مجموعه عبارت بودند از: (1) مجموعهء قبايل يمني در جنوب عربستان؛ (2) مجموعه قبايلِ ربيعه در شرق و شمال شرق عربستان؛ (3) مجموعه قبايل مُضَر در مركز و غرب عربستان. بزرگترين مجموعه قبايل عربستان قبايلِ يمني بودند؛ بعد ازآنها مجموعهء قبايل ربيعه قرار ميگرفتند ؛ و مجموعهء قبايل مُضَر دردرجهء سوم ازنظر جمعيتي بودند.
يمني‌ها از نظر سنتي داراي يك خداي برتر و مشترك بودند كه داراي كعبه مخصوص به خودش بود. درك