قرائت نوین از تحول اندیشهِ تاریخ

 

گروه اینترنتی قلب من
 

 

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

 

قسمت اول

سیاوش:

 آقای داکتر آیا ارایۀ قرائت نوین از تحول اندیشه تاریخ ما را کمک خواهد کرد تا واقعیت ها  را از زیر تاثیرات «نظریه خطی تاریخ» رهایی بخشیم؟

  داکتر اکرم عثمان:

در باره تاریخ معاصر افغانستان سخن فراوان رفته است. مورخان داخلی و خارجی از زوایای مختلفی این مهم را برکشیده اند که روایت های متفاوت ازفراز و فرودحوادث سدۀ متلاطم اخیر در کشور ما می باشد.

بزرگمردانی چون ملا فیض محمد هزاره، میر غلام محمد غبار، احمد علی کهزاد، عبدالحی حبیبی، میر محمد صدیق فرهنگ با روغن جان و خون جگر شان تاریخهای پار وپرار ما را رقم زدند که نخستین آگاهی های ارجدار در باب چونی و چرایی رویداد های مهم زندگی سیاسی و اجتماعی ما بودند.

ما با بهره گیری از آن دستنوشته ها، دریافتها و داوری ها رویهمرفته پی بردیم که در کجای تاریخ و جغرافیا قرار داریم و تاریخ راستین ما چه می باشد. اما اتخاذ یک مشی کار ساز بدون تشخیص و تثبیت موضع دقیق ما در پهنه جهان و منطقه میسر نیست و راه به منزل مقصود نخواهیم برد،بنابران و از همین جا در راه رسیدگی به عضویتی بهتر وارگانیکتر باید مراحل تازه ای از درک نظری و شعور سیاسی را تجزیه کنیم و بکوشیم که نظریه های تازه توسعه اجتماعی و شناخت روند های حرکت تاریخ را نیک دریابیم.

متاسفانه در سی سال اخیر کسانی تحت تاثیر«نظریه خطی تاریخ»  وهمکاسه کردن اوضاع و احوال تمام کشور ها در ظرف واحدی، در حق واقعیت های تاریخی مرتکب اشتباهات جبران ناپذیر شدند.آنهاخودبه بیراهه رفتند وهم کثیری از روشنفکران هواخواه شانرا به بیراهه بردند. آثار چاپ شده از سوی آنان بیش از توجه به عوامل درونی که اصل و مبنای دگرگونی های اجتماعیست، اسباب وعلل خارجی را مبنا قرار دادند و در آئینۀ دیگران صورت خود را و وطن شانرا تماشا کردند،از جمله نهضت مشروطه خواهی در افغانستان را عمدتآمتاثر از انقلاب اکتبر در روسیه تلقی کردند که خبر از بی خبری، خود کوچک بینی ،ازخودبیگانگی و استحاله در وجود دیگران میداد.

پس بی آنکه اهمیت جنبی عوامل بیرونی را نا دیده بگیریم لازم است بخود بر گردیم و در انبوهه این همه کتاب، رساله و نظریه های تحول اجتماعی سر فصل تاریخ معاصر ما را که باب ورود مقدماتی به دوران جدید است معین کنیم.

من در این زمینه با کسانی همنظر هستم که نهضت مشروطه خواهی در افغانستان را اس اساس جنبش های ملی و مترقی در وطن ما میدانند.و آنرا به عنوان قرائتی نوین از تحول اندیشه تاریخ برسمیت می شناسند.

 سیاوش:

آقای داکتر خاستگاه مشروطه خواهان ما در بر گیرنده چه آرمانهای بود؟ در پی مقید و مشروط کردن چه چیزی بودند؟ آیا آنچه را که طلب میکردند موانع اعتقادی و نظری بود یا موانع مرئی و مادی ؟

 داکتر اکرم عثمان:

 بیگمان پاسخ پرسش اول در متن آن پرسش نهفته است . با این توضیح که قدرتی قاهر، نامحدود، لجام گسیخته، تاریخیت یافته، فعال ما یشا و ناملتزم به هیچ شرطی، پیشگامان آن جنبش را به چالش میخواند که در وجود سلطنتی مطلقه تبلور یافته بود.

از بدو تاَسیس حاکمیت سیاسی در کشور ما یا درستر بگویم در منطقه ما، نظام حاکم، حول این قاعده می گشت:

- تامین امنیت به شرط استقرار حکومت استبدادی.

- برهم خوردن امنیت و نظم و نسق امور به شرط بر انداختن آن حکومت استبدادی.

- تامین مجدد امنیت به شرط احیای آن حکومت استبدادی.

دور باطل تاریخ ما را همین حرف و حدیث مختصر تشکیل میدهد که هم در جغرافیا، هم در روابط معاشی و هم در اعتقادات ماوراء طبیعی ما ریشه داشت و برغم نا رضایی ها و شورش های بی شمار، توده مردم درونش را نشگافته بود و نمیدانست که چگونه افسونش را بزداید.

عقلای قوم در گستره حوزه زندگانی ما ودیگرسر زمینهای اسلامی به قدرتوان کوشیده اند آن حصار هفت لا وبی دریچه را با تیشه و تبر و قلم وقدم بشگافند و راهی به فضای باز و آزاد بکشایند اما بخاطر سلطه مطلق تک اندیشی و تهدید و تخویف شهنه و شیخ راه به منزل مقصود نبردند.

چنان وضعیتی تا نطفه بستن افکار مشروطه خواهی در وطن ما دوام آورد و بی تردید نخستین کسانی که آگاهانه آن فارمول را زیر سوال بردند طلایه داران جنبش مشروطه بودند.از همین سبب تاریخ ما را به دو دوره میتوان تقسیم کرد.

 سیاوش:

آقای داکتر فرمودید آن فارمول را طلایه داران جنبش مشروطه زیر سوال بردن ،آیامنظور شما از  دوران جدید جوانه زندن اندیشه های نو است؟ این دو دوره که شما از آن یاد کردید کدام اند؟

 داکتر اکرم عثمان:

 این دو دوره را میتوان چنین تقسیم و  نامگذاری کرد:

- دوره پیش ازمشروطه خواهی   

- دوره بعد از مشروطه خواهی 

قبل از همه لازم می افتد که شمه ای در باره تاریخ و جغرافیای تاریخی و اوضاع و احوال مردمی که در آن بسر میبرند توضیح دهم و به قدر توان در باره محتویات ظرفی سخن برانم که مهمترین مظروفش جوانه زدن اندیشه دوران جدید بود.

 مردم ساکن در افغانستان کنونی از چند هزار سال در واحد های مختلف جغرافیایی با هندی ها ، ایرانی ها و باشندگان ماوراءالنهر همزیستی داشته و سر زمینی که این ملل و اقوام در آن بود و باش داشته اند همواره تحت تاثیر حرکات تاریخی ، دستخوش تحول بوده و قدرت سیاسی به اقتضای غلبه اقوام بر یگدیگر از دستی به دستی، از عشیره ای به عشیره ای و از قومی به قومی رسیده است. از همین سبب نه یگانه بلکه مهمترین عامل تاسیس،تشکل و تشکیل حکومتهای سیاسی در حوزه جغرافیایی ما عنصر تهاجم و غلبه نظامی بر یگدیگر بوده است.

از سوی دیگر هیچگاه مجا لی ارادی و دموکراتیک فراهم نشده تا عناصر همخون و همتبار واحد های دلخواه جغرافیایی شانرا تشکیل دهند و کشاکش های مذهبی، زبانی و فرهنگی گریبانگیر شان نباشند.از همین جا ملل مغلوب یا اقوام شکست خورده با عنف و زور یوغ سلطه اقوام غالب را بدوش کشیده و با آنها تر کیب شده اند.

در سده نزدهم وقتیکه پای ابر قدرت های انگلیس و روسیه در منطقه ما باز شد، عوامل نیرومند دیگری به تبع منافع آنها دخیل قضایا شدند و حدود و ثغورممالکی را که از قبل بی قواره و نا منطبق با موازین حقوق بین المللی بودند تغیر دادند و بعد از چانه زدن ها و تعین حوزه های نفوذ، دولت های پو شا لی ! یا میناتوری ! برپا کردند که فقط ظواهر و شکل یک حاکمیت خود مختار را به نمایش میگذاشتند.

بنابران غالب دولتهای گرد و نواح ما و حکومتهای حاکم در افغانستان از اجزای مورد منازعه با یگدیگر تشکیل شده اند و هر یک همینکه سایه سر قدرتمند داخلی و خارجی را دوردیده اند  با ارایه قباله های کهنه و نو به جان هم افتاده و بحرانهای مرزی و میانقومی را دامن زده اند.

پس بحران های سیاسی ، اختلافات مرزی، جنگهای منطقه ای، نقاضت های قومی، زبانی و مذهبی در ذات و بافت تاریخ تشکل این دولتها نهفته است و همیشه ضعیف ترینها معروض با خطر تجزیه و حتی انهدام بوده اند. بنابرآن، مطالعه وضعیت سیاسی موجود افغانستان وقتی میسر است که ما در ارتباط با محیط تاریخی، جغرافیایی و ژیوپولیتیک منطقۀ ما در پی شناخت، تابها ، بازتابهای حوادث ناشی از کشورکشایی ها، دخالت ها، ترسالی ها، خشک سالی ها، قحطی ها، کوچیدن ها و آوارگی های بزرگ برائیم که اسباب تشکیل مرز های موجود ما را فراهم کرده اند.

ادامه دارد

قسمت دوم

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

سیاوش:

آقای داکتراکرم عثمان آیا سامان دادن یک جامعه آزاد و آباد و بدون سامان دادن یک نظام جامع، کار ساز و امروزین اندیشه ای که ضامن توجه به الزامات جهان جدید باشد ممکن است؟ 

داکتر اکرم عثمان:

به پنداشت من خیر، سامان دادن یک جامعه آزاد و آباد و بدون سامان دادن یک نظام جامع، کار ساز و امروزین اندیشه ای که ضامن توجه به الزامات جهان جدید باشد ناممکن است.بنابر آن شماری از روشنفکران ونواندیشان ما با عنایت به چنین معضلی طرحهایی برای حال وآیندهِ جامعه ما ارائه کرده اند که در حقیقت تجدید نظر کلی یا قسمی بر ظوابط سفت و سختی است که در عمل نا توانی و کوتاهی اش را در این بیست و شش سال اخیرتاریخ کشورما نشان داد و به تاریک اندیشان میدان داد که قدم به قدم تحول طلبان را به حاشیه برانند و تمام مجراها و منافذ تنفس سیاسی را ببندند.

من با انگیزه همسویی با تمام کوشندگان راه های تحول و ترقی اجتماعی کوشیده ام که در حاشیه تاملات و پژوهش های بسیار سودمند آنها، دیدگاه های خود را عنوان و داوری و نقد آزاد آن دانشوران را آرزو نمایم.

به همین منظور مخصوصآ در هشت سال اخیر چه در نامه امید چاپ امریکا، چه در نامۀ آفتاب نشریه ایرانی های مقیم دنمارک، چه در نامه صریر که چند سال قبل در هالند نشر میشد و چه در نامه روشنی و آینده و فرداو زندگی و غیره پژوهش واره هایی چون"چگونگی تحول تاریخ در خاورزمین"، " نهضت مشروطه خواهی در افغانستان" ، "چگونگی احیای قکر دینی در منطقه  ما" ، "افغانستان در ملتقاو چنبره بازی بزرگ" و... را به چاپ سپرده که با قبول خوانندگان آن مجله ها مقابل بوده است.

 سیاوش:

آقای دکتر شما به عنوان کردن دیدگاه های تان با انگیزه همسویی با تما م کوشندگان راه های تحول و ترقی اجتماعی اشاره کردید، ممکن است مفردات دیدگاه های خویش را برای خواننده گان "زندگی" بر شمارید؟

داکتر اکرم عثمان:

البته چرا نی ، مفردات دیدگاه های من ازاین قرار اند:

1-  ایدیولوژیک کردن یک عقیده سیاسی در طیف های چپ و راست باب داوری و نقد آزاد را می بندد و آن طرز تفکر را انتقاد ناپذیر و اطلاح ناپذیر می سازد. حاکمیت های از آن قماش در گذشته و حال سرکوبگر مردم و انعطاف ناپذیر بوده اند.

2- بنابرآن از شمار جهانبینی های امروزی، همانهایی پویا و پایا میمانند که در زمان و مکان شناور اند و اجازه میدهند که هرروز و هر ساعت در بر خورد با حقایق جاری محک بخورند ودر برابر گرما وسرمای روزگار قابلیت قبض و بسط شانرا حفظ نمایند.

3- استوار کردن الزامی میکانیزم های اداره و پیشرفت یک جامعه بر پیشگویی های کاهنامه این یا آن ایدیولوژی و تبعیت شان از مبانی فلسفی ماتریالیسم یا ایدیالیسم ، خود مختاری انسان را زیان میرساند و با نظام غیر دینی( نه الزامآ ضد دین) هماهنگی ندارد.

منطقآ بدیل مطلوب یک حکومت تمامیت خواه دینی، حکومتهای تمامیت خواه دیگری از سنخ استالینی و هیتلری بوده نمی توانند. چنین کاری مصداق آن مثل معروف است که: اززیر باران بر خیزیم و زیر ناوه بنشینیم!

حکومت های نوع دوم نیز حق مشارکت تمام لایه های اجتماعی را فدای حضور اجباری یک طبقه مینمایند.

مشروعیت انواع حکومتها اعم از چپ و راست وقتی تامین میشود که حسن و قبح افکار و رفتار شان ار بوته نقد و داوری آزاد توده مردم بگذرد و در برابرمراجع فوق قوه مجریه پاسخگو باشد.

4- در وضعیت حاضر که ملت ما طعم شرنگ شکلهای مختلف نظامات تمامیت خواه را چشیده است شاید صلاح نباشد که شرط ورود یک جریان چپ سیاسی را اعتقاد لابدی و تعبدی به ماتریالیسم یا ایدالیسم بدانیم و آخرامر با " جوقی از جانوران سیاسی" مقابل شویم که تمام دستاورد تمدن چند هزار ساله ما را بر باد دهند.همان کاری که در چند سال اخیر شاهد ش بودیم.

سیاوش:

 آقای داکترشما علت اساسی شکست حاکمیت چپ را در افغانستان در این مسئله می بینید؟

 داکتر اکرم عثمان: 

تاریخ معاصر افغانستان ثابت میکند که بی توجهی به ارزشهای سنتی مردم خطرات بزرگی را در قبال دارد و زیانش بمراتب بر سودش می چربد. از کجا که یکی از علل شکست حاکمیت چپ در افغانستان سوء استفاده مخالفان داخلی و خارجی از چنین بر چسپی نبوده باشد. روشنفکران ما در این طیف حق تکرار اشتباهات شانرا ندارند. 

شاید شایسته ترین راه رسیدن به قدرت سیاسی، استفاده مسالمت آمیز از امکانات یک جامعه لائیک و مدرن باشد تا دامن زدن آشوب بنام پرولتاریا و توجیه ترور دولتی بنام طبقه کارگر.

 سیاوش:

عده ای را عقیده برین است که تعداد زیادی ازما مردمان عنعنی هستیم ودر بطن و متن ساختار های قوم و قبیله و دسته های دیروزی زندگی میکنیم واز دموکراسی در عمل بسیار فاصله داریم. یعنی ما بسیارعقب از تاریخ هستیم. در قرن بیست ویکم زندگی میکنیم  اما با این قرن ، ایجابات ، تحولات  و الزامات آن بیگانه هستیم. خلاصه دیروزما بر امروز ما حاکم است، نظر شما در مورد چیست؟

 داکتر اکرم عثمان:

چه بخواهیم وچه نخواهیم گذشته در ما وجود دارد و جامه دوز تاریخ  و روزگار، آن را در گوشت و پوست ما بخیه زده است. با کمی مبالغه، ما مردمی گذشته زده! و گذشته گرا هستیم ودر زمان حاضر نیز در عصر جن وپری و خوابنامه ها، روایات تخدیرکننده و افسانه های خواب آور زندگی می کنیم.

علیرغم ادعا های بلند و نقاب های رنگارنگ امروزی، در آخرین تصفیه های حساب به سهولت، طشت ما از بام می افتد و باز به رگ و اصل ونسب و خیل وختک! خویش بر می گردیم و همان عبا وقبای سابق خود را می پوشیم. از همین جا به گواهی و شهادت من، مخصوصآ در سی چهل سال اخیر بنا به اجبار یا ضرورت یا هر بهانه دیگری، بارها جامه بدل کردن و جا به جائی موقعیتهای سیاسی و عقیدتی، وآمد وشد مهره های عامل سیاستگرا از موضعی به موضع دیگر صورت گرفته است، به صرافت دیده شده که به دلایل تاریخی و سوخت و ساخت بسیار خاص جامعه باستانزده ما، خط کشیهای تیره ای و تباری وعنعنه ای و سنتی در قیاس با تقسیمات طبقه ای به مراتب پررنگتر درشتروچشمگیر تر بوده و جاذبه وکششی بیشتر داشته است.

اگر چنین فرضی را جدی بگیریم باید درقید احتیاط اذعان کنیم که بحران بیست وچند سال اخیر از تقابل نظریه های معاصر سیاسی- فلسفی با یک جامعه سنتی فلاحتی پدیدآمده است وتا نسبت بین تجدد و سنت رادر کشور ما کشف نکنیم به یقین کامل هیچ یک از هدفهای امروزی را چه در چهار چوب دموکراسی لیبرال و چه درمحدودهء جهان بینی چپ بکرسی نخواهیم نشاند.

با این تمهید کوتاه باید از خود بپرسیم که طی این مدت آیا گندم تر بود یا آسیا کند و یا هردو؟

تا جائی که من دریافته ام شماری از روشنگران ما هوشمندانه یک بعُد بسیار مهم قضیه را که ناشی از برداشت و کاربرد شتابزده ایدیولوژی جناح چپ طبقه کارگر می باشد بسیارنیکو بر کشیده اند که گام بلندی در نقددانش سیاسی به شمار میرود و تردیدی ندارد که جانب دیگر مساله را که مبحث جان سختی مقاومت دیرینسال سنن سیاسی ما در برابر تجدد می باشد هوشمندانه و شجاعانه خواهند شگافت. در موازات چنان کنکاشی من میکوشم به مثابه یک ابجد خوان، تصویری نیمه روشن از این معضل اندیشه بدست دهم تا نظر دیگران چه باشد.

پس به عنوان مدخل یا پیش در آمد پرداختن به مساله، نخست اجمالآ به سیر تطور اندیشه سیاسی و بن بست های آن در منطقه ما می پردازیم و از آن پس در قیاس باتطور فلسفه سیاسی در مغربزمین محاسن و معایبش را بالا می کشیم.

در این باره شایان گفتن است که ما به جامعه ای زمین بسته تعلق داریم و زمین بستگی در رگ و روان ما ریشه دارد. زمین و آب کماکان مهمترین مقولات زندگی اجتماعی ما را تشکیل میدهد و شاید هیچ مساله ای نباشد که به گونه ای با این دو مهمترین مقوله دیروز، امروز و فردای ما تماس نگیرد. مبرمترین تناقض طبعیت و تاریخ حوزۀ جغرافیایی ما را دوبیکرانگی تشکیل میدهند. یکی وفور وبیکرانگی زمین و دیگری قلت ناکرانمند آب –تقابلی اقلیمی و طبیعی که تاریخ اجتماعی و سیاسی ما را دچار محدودیت کرده و برجغرافیای ذهن ما اثری ژرف کرده است.

در منطقه ما هر کشوری به مقتضای اوضاع و احوالش به حل این دو مشکل اقدام کرده و به کرات تجاربی از گونهء شورشها، سر کوبها و انقلابات اجتماعی را پشت سر گذاشته است. درتاریخ معاصر ایران، انقلاب مشروطه رفورم ارضی محمد رضا شاه و انقلاب سال 1357 برهبری آیت الله خمینی بدون شک بازتاب های مناسباتی بوده اند که عمدتآ از همان سر چشمه ها آب میخورند و هنوز هم ثبات حاکمیت موجود ایران را عزلت دهقانان کم زمین و بی زمین و محرومیت روستائیان آواره ای تهدید میکند که حاشیه نشین شهرها هستند.

در افغانستان هم که دو رفورم ارضی ناکام را پشت سر گذاشته است چنان در غرقاب معضل زمین و آب دست و پا میزند که بود و نبودش را به خاطر نیم نان و نیم نفس در گرو گذشته است.

کشور ها آسیای میانه که از سکوی یک جامعه فلاحتی با جستی اجباری و بی هنگام بسوی سوسیالیسم پریدند و دو شکل مالکیت دولتی – "کلخوز " و"سوخوز" را تجربه کردند بعد ازانهدام دولت شوروی بار دیگر در پله های نخستین سالهای سدهء بیستم قرار گرفته اند و شاید بزرگترین بازندهء قرن بیستم آنها باشند که از نو به اصلاح غلط خوانیهای تاریخ شان نشسته اند.

امپراتوری عثمانی برای دفع تهاجمات ملل مسیحی اروپا برآن شد تا قوای نظامی اش را با استفاده از فنون جنگی غرب آرایش تازه بدهد، از همین سبب ادارهء تنظیمات را که بیشتر توجه به تجدید سازمان قوای نظامی داشت بوجود آورد.(2).

 2)داکتر محسن عزیزی،سیاست خارجی اتحادشوروی، برنامه درس دورهء دکتوری رشته سیاسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، سال 1348

 ادامه دارد

 

 

قسمت سوم

 

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

سیاوش:

آقای داکتر،بیگمان چنین توجهی بیش از اینکه راه به ریشه ببرد بیشتر عطف به علل و عواملی میشود که بعد از سُلطه استعمار بر خاور زمین پدید شده و از اوایل قرن نوزدهم به بعد اسباب بیداری شعور  ووجدان ملل آسیایی و افریقایی را فراهم آورد است،سینه این گفتمان را چگونه میتوان شگافت؟

 داکتر اکرم عثمان:

      شگافته نمی شود مگر اینکه روند های تحول وDiscourse  به عقیده من درون این گفتمان 

تکامل اقتصادی- اجتماعی (آسیا-افریقا) را با اروپا بسنجیم و ببینیم که راز تکامل و تعالی مغرب زمین در چه حکمتی نهفته است.

دکتورامیر حسین آریانپور جامعه شناس بزرگ ایرانی این موضوع را در مورد ایران چنین باز می کند:جامعه های اروپایی در طی تاریخ خود به برکت تکامل اقتصادی و رشد طبقات اجتماعی، انقلابات مهمی به خود دیدند و پس از طی مراحله تجانس ابتدایی ، مرحله های برده داری و زمینداری را پُشت سر نهادند و به مرحله سرمایه داری و احیانآ مرحله جامعه داری رسیدند. اماجامعه ما مراحل تکامل را با این نظم و سرعت نگذرانید. مردم ایران در طی سه هزار سال اخیر از مرحله تجانس ابتدایی به مرحله برده داری و زمینداری ارتقا یافتند، ولی در قرن پیش از تحولات بعدی بازماندند. از این گذشته برده داری ایرانی محدودتر از برده داری اروپایی بود، و زمینداری با آن که عناصری از مرحله برده داری را در خود حفظ کرده، به شدت زمینداری اروپایی، رعایا را به املاک زمینداران مقید نگردانید.

برای تبین این تفاوت می توان چنین گفت: اجتماعات ایرانی از دیرباز بر اثر خشونت محیط طبیعی- خشکی اقلیم، کمی آب و دوری آبادی ها از یکدیگر و دشواری ارتباطات . اختلافات انسانی – تنوع نژادی و اقتصادی و زبانی و دینی، ناشی از تاختن ها و کوچیدن های اقوام شبان پیرامون نجد ایران به داخل آن و در نتیجه نابرابری فرهنگی ساکنان ایران وبراثرآن نابرابری فرهنگی( مقابله مخرب فرهنگ کوچ نشینی با فرهنگ شهر نشینی) به خشونت اخلاق و انزواطلبی و همستیزی کشانیده شدند و حکومت هایی که این اجتماعات را گردانیدند، در برابر خشونت داخلی ومزاحمت خارجی شدیدآ به استبداد گرائیدند، و سراسر زندگی اجتماعی را زیر سلطه خود گرفتند. به سبب مداخله استبداد آمیز حکومتها در همه شئون اجتماعی و از آن جمله در فعالیت های تولیدی و نیز به سبب هجومهای مخرب پیاپی چه از داخل و چه ازخارج نجد، تکامل عمومی اجتماعات ایرانی بار ها دچار توقف و حتی سیر قهقرایی شد و تا قرن گذشته( عصر دود مان قاجار) ارتقا از مرحله زمینداری به مرحله سرمایه داری امکان یافت.

در قرن گذشته با تخفیف هجوم های مخرب و به الهام از تمدن اروپایی حرکتی در صناعت ایران پدید آمد، ولی به سبب مداخله مستبدانه حکومتها و مزاحمت عمیق امپریالیزم اروپایی که برای ربودن بازار های کشور های خارجی، صنعتی شدن آن کشور ها را نمی خواست، پیشرفت صناعت وبه تبع آن رشد اقتصادی و تکامل اجتماعی سخت کند شدند.(3)

نظر به اینکه طرح ما به ضرورت در چهارچوب مرزهای فعلی جغرافیایی نمی گنجد و یک حوزه بسیار بزرگ ثقافی و تمدنی را در نظر دارد، لاجرم باید گفت که آثار و نتایج حاصل از دریافت های ما نیز مقید به و ضعیت ژئوپولیتیک موجود نخواهد بود چه مرزها و حد بندی هایی که از قرن نزدهم بدینسو بخاطر مطامع ابر قدرت وقت، اعتبار و رسمیت یافته اند از جانبی محدود های مناسب برای یک بررسی تاریخی نیستند و از جانب دیگر حصر عقلی دارند و در تمام جستار ها بخصوص در مبحث مربوط به گره ها، گسست ها و امتناعهای تفکر سیاسی پای چوبین! استدلال های ما را چوبین تر خواهد کرد.

به همین دلیل وقتی ما خصایص عام یک کشور دیوار به دیوار را به مثابهء یک مدل  تاریخی قابل گسترش میدانیم نبایدسوء تعبیر شود و در قالب های تنگ حدود و ثغور موجود که البته پاسخگوی برخی از مشکلات دولت های کنونی منطقه می باشد و در جای خود شان اهمیت دارند به داوری گرفته شوند.

 سیاوش:

 آقای داکتر تفاوت های اساسی میان استبداد شــرقی و فئودالیزم کدامین اند؟

 اکرم عثمان:

دانشمندان معاصرعلم سیاست که علاقمند به مقایسهء ساختار های نظامهای قدرت در گذشته بوده اند، اولین پژوهشگرانی اند که تفاوت اساسی بین فئودالیزم و استبداد شـرقی را به صورت روشمندانه روشن ساختند.آنها نشان دادندکه چگونه( سلطنت های فئودالی اروپا) در بهترین صورت،ازجانب اشرافیت مستقل موروثی و نهاد هایی که سر پرستی املاک غیرمنقول را به عهده داشتند و جوامع شهری با قوانین و حقوق شهروندی ومعافیت ها و مزایای ذاتی شان،محدودشده بودند. واینکه چگونه مستبدین شرق، در بهترین صورت از طریق دیوانسالاری موروثی، حکومت نموده وهیچ مالک خصوصی را توان رقابت با آنها نبوده است، موضوعیست کلیدی که ما را به ماهیت کاملآ متفاوت قدرت فرمانروایان شرقی از جمله افغانستان، ایران و آسیای میانه رهنمون می شود. بنابرین یک پادشاه شرقی در قلمرو و حیطه قدرت اش با هیچ مانع و محدودیتی مقابل نمی شد و هیچ میانجی مستقلی بین آنان و رعایای شان موجود نبود.

 متعاقب آن "دیویدهیوم" در این بحث که سلطنت های محدود،قادرند ثبات اجتماعی را با امنیت فردی   تلفیق کنند،" ماکیاولی" را برای کشف یکی از حقایق جاویدان سیاسی که هیچ زمان و حادثه ای نمی تواند آنرا تغیر دهد.  به تحسین و تائید گرفت. ماکیاولی در مبحث مربوط به خصایل یک شهریار و طرز ادارهء او پی برده بود: یک پادشاه ممکن است به دو طریق متفاوت بر مردمش حکومت کند. او می تواند شیوهء  پادشاهان شرق را در پیش گیرد و قدرتش را تا آنجا گسترش دهد که هیچ امتیازی برای رعایایش در نظر نگیرد، مگر آنچه بی واسطه از سوی خود او صادر شده باشد یعنی نه تفوق موروثی ، نه شرافت و ثروت موروثی و در یک کلام ، نه احترامی در بین مردم، مگر آنچه از طریق خواست مشخص او صورت گرفته باشد. در نوع دیگر، پادشاه ممکن است قدرتش را بصورت ملایم تری اعمال کند و مانند دیگر شهریاران اروپایی راه های دیگری  برای احترام ( قایل شدن) غیر از لطف و لبخند در نظر آورد.(4)

درسده های مابعد" مونتسکیو" و" هگل" از جمله فلاسفهء برجسته ای بودند که شرق برای شان جذابیت یافت آنان تفاوت های را که " ماکیاولی" و " هیوم" بین نظامهای سیاسی شرق و غرب قایل بودند ، پذیرفتند. اما تحلیل های خود را فراتر برده و تفاوت در نظام شرق و غرب را بر بنیادفرهنگی توجیه کردند. در نزد مونتسکیو، جوامع شرق بر خلاف غربی هیچ "محدودیت" و " واسطه" و " ممنوعیتی " برای حاکمان شان قایل نیستند، زیرا که اس اساس این جوامع یک اصل اساسی است ـــ ترس:" در این جوامع انسان خلق شده است تا از ادارهء مطلق حاکم، کورکورانه اطاعت کند و انگیزه اش ترس است." به عقیده"هگل" جهان شرق در قیاس با جهان ژرمنی، نتوانست طبقه ای با حقوق مستقل ایجاد کند زیرا در مرتبهء تاریخی پایین تری از "شعور به آزادی" قرار داشت:" شرق میدانست و اکنون نیز میداند که تنها یک تن آزاد است،و جهان یونانی و رومی میدانستند که گروهی از افراد آزادند، وجهان ژرمنی نیز میدانند که همه آزادند." (5)

" مارکس" و " انگلس" به عنوان جانیشنان هگل این نظر را که فرهنگ بر چارچوب نهاد های سیاسی اثر میگذارد، در شکل کلی پذیرفتند(6).در این رابطه" ارنست مندل"در اثر خود به نام "شکل گیری اندیشه اقتصادی کارل مارکس" می نویسد که وجود دیوانسالاری فوق العاده عظیم پاسخی است بر این پرسش که چراطبقات مستقل اجتماعی که از قدرت اجتماعی و سیاسی نیز بر خوردار باشد، در جوامع شرقی پدید نیامد.(7) احتمال داردچنین برداشتی از سوی "ارنست مندل" مبتنی بر این نظر دانشمندان اول الذکر باشدکه در" گروندریسه"برفرضیه جامعهءپراگنده بیش از فرضیه" خود کامگی ودیوانی تاکید دارد"اوآورده است:من فکرنمیکنم کسی بتواند برای استبداد آسیایی بنیادی محکم تر از قالب های کوچک سازمانهای اجتماعی که عبارت اند از طوایف، قبایل و دهکده ها تصور کند. این " دنیا های کوچک بسته محلی" با اقتصادی خود بسنده و با "علقه های خونی" که افراد جامعه را به یکدیگر پیوند میزند، اغلب دارای زمینهای اشتراکی و سازمان های خاص پدر سالارانه خود بودند که غالبآ به دلیل وسعت سر زمینه از یکدیگر جدا مانده بودند...

(3داکتر امیر حسین آریانپور، بن بست تاریخی علوم اجتماعی ، ماهنامهء فردوسی ، تهران ، تیر ماه 1346، ص.2 .

(4یرواند آبراهامیان ، مقالاتی در جامعه شناسی سیاسی ایران، مترجم سهیلا ترابی فارسانی ، چاپ فاروس سال1376، صص4و5.

(5همان، صص 2و3

(6داکتراکرم عثمان در شماره هفتم صریر سال 1375 چاپ هالند و شماره 18 مجله آفتاب سال 1375 چاپ ناروی نظرات بنیادگذاران " نظریه مادی تاریخ" از جمله مارکس و انگلس را به بررسی گرفته است، خواننده ء علاقمند را به خواندن آن مقاله ها دعوت میکنیم.

(7یرواند آبراهامیان، مقالاتی در جامعه شناسی ایران، ص 11 ( برای آگاهی هرچه بیشتر از موضوع مولف کتاب فوقکسانی را که در پی معلومات بیشتر هستند به مطالعه کتاب زیر توجه میدهد :،

La Pensee, Nos.114(Jan.-Feb.1964), 121 (July-aug.1965) and 129(Sep-Oct 1966).

درباره " صورتبندی های اقتصادی ماقبل سرمایه داری""(E.Hobsawm)به گفت مولف: معرفی کتاب اریک هابزبام

 

قسمت چهارم

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

 

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

سیاوش:

 آقای داکتر، در مباحثه های اخیر استبداد شرقی عمدتآ گرایش به قبول دیوان سالاری است تا تحلیل جامعه پراگنده، آیا همینطور است؟

 داکترا کرم عثمان:

"کارل ویتفوگل"(8)در کتاب بحث انگیز خود با نام استبداد شرقی، از نوشته های انگلس در مورد آبیاری برای ایجاد" دولت های آبی"(9) استفاده کرد که در آن حکومت به علت اختیاری که در نظارت و سلطه بر امور حیاتی جامعه دارد قادر به کسب قدرت مطلقه است و نیرویی برتر از جامعه می شود. علاو بر این ویتفوگل مدعی شد که مارکس و انگلس از موضوع دیوانسالاری عدول کرده وآنرا در پرده ابهام قرار دادند تا بلکه ازاین طریق از تهمت انارشیستها مبنی بر اینکه یک طبقه حاکم دیوانی می تواند از درون یک اقتصاد سوسیالیستی متمرکز نیز سر بر آورد در امان بمانند.

این نظریه که استبداد شرقی مبتنی بر دیوان سالاری های متمرکزی است که خدمات عمومی به ویژه سازمان آبیاری های وسیع را اداره می کنند، آشکارا برای تحلیل امپراتوری های مفید است که در آن مستبدان، دیوانسالاران و سازمانهای آبیاری وجود دارندـــ چنین امپراتوری هایی در دوره های معینی در مصر، هند، چین، بین النهرین و ایران دوره های هخامنشی و ساسانی حکومت میکردند. البته این نظریه در تحلیل جوامعی که به رغم وجود مستبدان و دیوانسالاران، سازمان آبیاری گسترده ای ندارند نیز، هرچند کمتر، اما به کار می آید-از نمونه های این جوامع میتوان امپراتوری عثمانی،روسیه تزاری و ایران عصر صفوی را نام برد. اما این نظریه برای تحلیل سلطنت های استبدادی که درآن حکام درامورآبیاری و نظارت بر دیوانسالاری گسترده دخالتی ندارد به کار نمی آید. ایران قرن نوزدهم در دوران سلطنت قاجار از این گونه است. قاجارها نه تنها دیوانسالاری قابل توجهی نداشتند، بلکه بر جامعه ای حکومت میکرد که شیوه آبیاری غیرمتمرکزآن –قنات-باعث تقویت قدرت اجتماعیات و متنفذین محلی در مقابل حکومت مرکزی می شد. برای توضیح چنین شکل هایی از استبداد شرقی باید به جنبه های دیگری غیر از نظریه دیوانسالاری توجه نمائیم.(10) گفتنی است که موارد دوگانه اشکال شیوه های آبیاری متمرکز را در ادوار مختلف تاریخ افغانستان شاهد هستیم که متناسب به درجات قوت و ضعف حاکمیت های بر سر اقتدار از آن دو شکل استفاده صورت گرفته که بالطبع از نظر اقتصاد سیاسی در شکل بندی نظامهای اقتدارگرا و نا متمرکز وابسته به ایلات و اقوام مقتدرموثر بوده است. چون بر کشیدن تفصیلی چنین مهمی محتاج بررسی جداگانه است. برعلاوه دانشمندان دیگری از جمله " ماکس وبر" در مورد بحث ما، دیدگاه کاملآ استثنایی و تا حدودی غیر معمول و کاملآ ابداعی دارد که بدون تذکر از آن، بحث ما کماکان در سایه روشن ابهام خواهد ماند،از ان سبب لازم میدانم مختصری از تاملات او را در این جا ذکر کنم تا حلقه وصلی بین داده های دانشمندان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم فراهم آید .

اودر کتاب بسیارمعروفش " اقتصاد و جامعه"، آنجا که ازجامعه شناسی سیاسی بحث می کند شرح مبسوطی در باره انواع سیادت و سلطه سیاسی داردکه درآن به مبنا های مشروعیت در ساختار های مختلف دولتی اعم از شرقی و غربی، سنتی و معاصر ، فیودالی و پاتریمونیال و "کاریزمایی" پرداخته است که ما با توجه به سمت های این بحث، فقط به استنساخ نکاتی میپردازیم که او در آنها روشمندانه نحوه های عملکرد زمامدارهای سنتی شرقی را بیان کرده است. " وبر" در تشریح دولت پاتریمونیال چنین آورده است: مناسبات پاتریمونیال اساس ساختار های سیاسی را بوجود آورده و از این لحاظ تاثیر تاریخی فوق العاده

   عظیم به نظر میرسد که بطور پاتریمونیال توسط فراعنه اداره می شده است. Oikosای داشته اند . بطوری که خواهیم دید ، مصر مانند یک   

را حفظ کرده و رومی ها نیز با آن ، همانند یک خالصه عظیم پادشاه رفتار کردند. Oikosدستگاه اداری مصرپیوسته عناصرو خصایص

  دولت " اینکاها"Inka و مخصوصآ دولت یسوعیها  Jesuitsدر " پاراگوائه" متکی بر کار اجباری بود ولی معمولا املاکی که بطور مستقیم به شکل

" ملک"( Maner)اداره می شوند، تنها بخشی از قلمرو قدرت شاه یا حکمران را تشکیل میدهد. این قلمرو علاوه بر املاک مزبور، شامل مناطقی  نیز

می شود که مستقیآ املاک ارباب محسوب نگشته بلکه فقط تحت حاکمیت سیاسی او هستند. با وصف این، قدرت سیاسی در مشرقزمین...و حکمرانان شرق دور نیز قلمرو های بزرگ پاتریمونیال متمرکز بود. قلمرو سیاسی حکمرانان شرق دور در کلیتش به تقریب با یک سیادت ملکی، یکسان است... سلطان پاتریمونیال سعی میکند قدرت بر رعایای سیاسی همیشه به قشون متکی باشد که مختص این هدف تشکیل شده و منافع شان با منافع سرور کاملآ بهم پیوسته باشد.(11)

متعاقب این تفصیل" وبر" روند های تشکیل و تاسیس قشون های از گونه سازمان نظامی تئوکراتیک اعراب را که بر اساس قبایل بوجود آمده بود و  جنگجویان مذهبی و غنیمت طلب که فتوحات بزرگی کرده بودند و یا عباسیان که سپاهیانی مرکب از برده های زرخرید-عمدتآ- غلامان ترک را فراهم آوردند و یا مصریان که اردوی شان متکی بر " ممالیک"یا برده های ابتیاع شده بود همه و همه ضامن بقای دولت پاتریمونیال از نوع شرقی آن بود که در بخش های عمده ای از خلافت اسلامی سر انجام قدرت سیاسی را بدست گرفتند، از جمله ممالیک مصر و ترکان غزنوی و غیره که سلاله های قدرتمندی را بنیاد هستند . از توضیحات" ماکس وبر" بر می آید که اول قشربندی بین اقشار اجتماعی رویهمرفته باز بود ویک برده با استفاده از همین امکان  می توانست رفته رفته بر صریر قدرت برسد، در حالیکه ما در تاریخ غرب به چنین نمونه های بر نمی خوریم. دیگر مشروعیت از قدرتی سر چشمه میگرفت که به قول" وبر" متکی به " کاریزما" بود. چون  چنین اصطلاحی در جامعه شناسی " وبر " جایز اهمیت فراوان است و بحث ما را بیشتر باز می کنند،باشدکه این اشارات پرده از ابهامات زیادی پیرامون نقش شخصیت و قدرت در خاور زمین برگیرد.

او می نویسد: زور همانند کالای نادری است که بسیاری از مردم می کوشند هرچه کمتر تحت زور قرار بگیرند .ممکن است سیاست به عنوان یک پیکار پیگیر بخاطرکسب اقتداربرای خود و پرهیز از پذیرش اقتدار دیگران تحلیل شود...اما قدرت همانند یک " کیک شرینی است که بر حسب سهم بریده شود" در غیر آن می تواند منشاَ صف آرایی افراد باشد بنابرین یکی از معایب شکل سازمانی شخصیت وند( مبتنی بر شخصیت) آن است که نه کارایی دارند و نه به آسانی قابل کنترول می باشند... این معایب سیاسی انگیزه ای برای بالیده شدن نوع دیگر سازمان یعنی: "بروکراسی" گردید. پادشاهان و خان ها از مدتها پیش دریافتند که آنها می توانند از اتلاف اقتدار نه تنها با واداشتن خدمتکاران به جاسوسی یکدیگر( که یک سازمان را به پنهانکاری و باند بازی می کشاند) بلکه به وسیله وضع کردن قوانین کلی جلوگیری کنند." ودستگاه های نظارت بر اجرای قوانین و استخدام کارمندان تمام وقت را در نظر بگیرند. اما در خودر یاد آوری است که دیوانسالاری در شرق نه به خاطر تامین عدالت اداری و انفاذ قوانین عام المنفعه بوده است بلکه پی افگندن چنین نظاماتی به خاطر تحکیم قدرت هر چه بیشتر فرمانروا بوده است که می توانسته در یک آن گلیم آن همه دم و دستگاه را بر چیند و احکام بی بر گشت را جانشین گرداند. مراد ما خالی بودن جایگاه آن قوانینی در بوروکراسی های سابق خاور زمین است که بر مدار عدل و اراده مردم می چرخند و اصول و رفتار دموکراسی را ضمانت می کنند.

 

8) K.Wittfogel,Orieutal Despotism,( New Haven,1957).تذکراز مولف کتاب

9) Hydroulic States

(10

یرواند آبراهامیان ، مقالاتی در جامعه شناسی ایران، فشرده صفحات 10،11،12 ) در رابطه با" دولت های آبی"ونظریات ویتفوگل،از دیدآقای داکترعثمان،پژوهشیبسیاردقیق وارزشمندیقابلمطالعهاستکه در صفحات73تا 83دائرهَِ المعارف بزرگ اسلامی جلداول،نشر مرکزدائره المعارف بزرگ اسلامی،چاپ تهران ، سال1367 شمسی آمده است.

(11

ماکس وبر، اقتصاد و جامعه، مترجمین داکتر عباس منوچهری، داکتر مهرداد ترابی نژاد، داکتر مصطفی عمادزاده ، نشر مولی، چاپ اول، سال 1374، صص351،252،353.

(12

میر محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ امریکن سپیدی، هرندن، ورجینیا1367 برابر با 1988 میلادی، ص 361.

ادامه دارد

قسمت پنجم

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

سیاوش:

آقای داکتر ،" وبر" اقتدار و ضعف  سلطان شرقی را در چی میدید؟

 " وبر" معتقد است که برای سلطان جاه طلب سنتی، این امکان وجود دارد که اقتدار سنتی با فرۀ شخصی درهم آمیزد اما این نیز مشکلات و خطرات خود را داراست. نخست اینکه برای فرمند شدن فرمانروا باید از صفات برجسته ای بر خوردار باشد... هر اضطراری مانند قحطی، شورش و هجوم،پسشگویی ویژه را ایجاب می کنند... در غیر آن امواج حقانیت ممکن است فرو نشیند و از قدرت بیافتند چنان که تاریخ دولت کوب( کودتا ها) های اخیر بیانگر آن می باشد( 14) و دور از احتمال نیست که انگیزه کودتا های متوالی به ظاهر دموکراتیک در ممالک آسیایی از گونه افغانستان ، پاکستان، عراق ، سوریه و غیره جا ها به سبب همین نا همخوانی سیاستهای دو پهلوی زمامدارهای شان بوده باشد که در لفظ مصدق و موُید دموکراسی بوده اند و در عمل بخصوص آنجا که پای انتقال قدرت به مردم فرا میرسیده، شگردی دیگری اختیار میکردند و شاید نا توانی این نظامات در تاسیس جامعه خود ورز و عادل از همین پرادوکس، رفتار و کردار ریشه میگرفته و جمع آن اضداد نتیجه ای نمیداده است.

سیاوش:

آقای داکتر، بسیار مفید خواهد بود اگر لطف کرده دراینجا مثال های روشنی از تاریخ معاصر  کشور ما بیاورید.

 داکتر اکرم عثمان:

البته چرا نی، معروف است که بعد از سرکوب شورش منگل در زمان سلطنت شاه امان الله، پادشاه تصمیم گرفت شماری از سر کرده های بغاوت از جمله ملا عبدالله( معروف به ملای لنگ) و ملا عبدالرشید را بدون محاکمه اعدام کند و یکی از وزرا، بخاطر اعتبار و مشروعیت یک دولت قانونمدار ، شاه را ترغیب می کند که کار مهاجمان را به دادگاه که مرجع صالح اصدار حکم است احاله نماید اما شاه با خشونت و غضب فراوان میگوید: "مگر نمیدانی که من نواسه امیر عبدالرحمن خان هستم!" و انگاه دستور اعدام بدون محاکمه متهمان را صادر می کند." و نیز طی گزارش طولانی پنج روزه در باغ وزارت خارجه در برابر مامورین و روشناسان پایتخت، از حاضرین که هیچگونه نمایندگی از جانب مردم نداشتند تقاضا می کند تا نظریه او را مبنی بر اجرای وظیفه ریاست وزرا از سوی خودش نیز تصدیق کنند که با مخالفت عبدالرحمن لودین رهبر دسته تند رو جوانان افغان مقابل می شود و لودین صدا میزند:چون شاه غیر مسول میباشد، رئیس الوزرایی مسئول لازم است تا از اعمال خود به ملت جواب بگوید"(12)

در این راستا در کتاب دیگری بنام" دوره امانی" تالیف داکتر اسدالله حبیب چنین میخوانیم:" قانون اساسی امانی تقاضای مشروطه خواهان را بر آورده نمی ساخت. آنان میخواستند که کابینه نزد مجلس شورای ملی مسوول باشد، حال آنکه ماده بیست وپنجم قانون اساسی حکم میکرد که در افغانستان وظیفه اداره حکومت منوط است به هیات وزرا و اداره مستقله در حین اجتماع هیات وزرا، ریاست مجلس را ذات ملوکانه ایفا مینماید..." به این صورت وزرا عملآ تحت ریاست شخص شاه کار میکردماده(6)قانون اساسی از مسئولیت بری بود.

با وصف آنکه در قانون اساسی امانی آزادی فردی ماده(9) و مصئونیت آن از هر گونه تعرض ماده(10) وماده(16) و مصنونیت مسکن ماده(20) و غیره وعده داده شده بود شماری از مشروطه خواهان به آن با نا امیدی می نگریستند. کاکا سید احمد، مبارز آتشین راه مشروطیت به رفقایش میگفت:" طرز حکومتی را که ما و شما میخواستیم نشد. پس بیائید که حکومت جمهوری را پیش بیندازیم.(13)

مقصد از آوردن مثالهای نه اینست که بخواهیم شاَن یک زمامدار تحول طلب، آزادیخواه و بزرگی چون شاه امان الله را نا دیده بگیریم و کوششهایش را در جهت ایجاد جامعه پیشرفته و با آبرو از نظر بیندازیم.

سیاوش :

پس چرا شاه امان را برای مثال آوردن انتخاب کردید ؟

 داکتر اکرم عثمان:

این انتخاب به علتی بوده است که او سیمایی نمادین در تاریخ افغانستان است و واقعآ میخواست که جامعه ای دموکرات و عادل بر پا کند، اما سخن ما این است که پیش زمینه چنین تحولی نه در سنت مناسبات اجتماعی ما موجود بود، نه ریشه در اندیشه سیاسی داشت و نه اذهان از جمله ذهنیت شخصی زمامدار، قابلیت هضم و جذب چنین تحولی را داشت. یک نظام خردورز و مبتنی بر عقلانیت معاصر در هر گامی با استبداد و خودکامگی تناقص دارد و این همان چیزی است که پیشینه ذهنیت یک حاکم شرق که در پی تحول از بالا است دفعش می کند و نمی گذارد که در اساسی ترین لحظه های تصمیم ، از لاکش بدر آید، و شاید همین امتناع سرشتی، مهمترین دلیل بن بست عقلی در کشور ما و دیگر کشور های مماثل باشد.

سیاوش:

و اما " کاریز ما" چیست؟ و یک رهبر شرقی در هالۀ چنین مقوله و مفهومی چگونه چهره مینماید؟

 داکتر اکرم عثمان:

در کتاب جامعه شناسی ماکس وبر چنین آمده است: مردمان شهر- دولتهای گوناگون چون از ستم خداوندان زمینی به جان آمدند به خدای آسمانی پناه بردند تا شاید به یمن بندگی او از بردگی نا خدایان بگسلند و جان ومال ایل وعیال خود را از خد نگ و نیرنگ آنان برهانند. ولی هنوز پاسی از ابداع این معر وملجا نگذشته بود که خدایگان زمینی ادعا کردند که نظر کرده ، خدا گزیده، خدازاده، خدا سایه یا به طور خلاصه نمایندۀ خدا بر روی زمین هستند واز حقوق بر خوردارند. دیری نپائید که چنین مدعیانی طرفدارانی یافتند و به تبلیغ و تلقین نظریۀ پرستش شخصیت پرداختند. فراعنه مصر( خدای گونه)، امپراتور چین( فرزند آسمان)، شاهان ایران ساسانی ( خدایگان)، خلفای اموی، عباسی ترک...که القاب امیرالمومنین و ضل اله را زیور نام خود می ساختند، از این قماش بوده اند...از آنجا که ذهن انسانی و درونمایۀ آن یعنی باور و اعتقاد، قابل القاء تلقین و تربیت است، به تدریج در طول تاریخ ازنظریۀ خدادادی بودن قدرت، به عنوان یک خاستگاه مقدس چالش ناپذیر در وجدان جمعی مردمان بر خی از جوامع از آنجمله جامعۀ هندی برهمایی جا افتاد و به عنوان بخشی از میراث فرهنگی، از نسلی به نسلی دیگر منتقل شده و در هر انتقالی هر یک از میراث خواران اندیشمند برهانی و ایقانی بدان افزوده و بالیده ترش کرده است....

یکی از باستانی ترین آثار مدون بشری" وداهای برهمایی" هستند. دراین آئین، برهمن ابر مرد از برکت" مانا" یا " کارما: که در جان و جسم او از روز ازل نهاده شده بر دیگرمردمان برتری دارد... در اسطوره های ایرانی " کارما" بصورت " فـّر"ایزدی پدیدار می شود و از صفات ایزدان فــّربخش محسوب میگردد. ازدیدگاه واژه شناسی ترکیبات آنرا در نامهای فریدون، فروردین، فرداد ( فردا)  فـرید ،فرنود، فرهود، فرهی می توان یافت... همه زمانی و همه مکانی اندیشۀ کارما  پندار فــّر ، قرن بیستم  را در بر گرفت و دانشورانی مانند ماکس وبر المانی این نگرش استوره ای- دینی را از تاریخ بر گرفته و به ساحت جامعه شناسی و روانشناسی نیز کشاند."وبر" با تکیه به ویژگی های جسمانی-روانی برخی از شخصیت های اجتماعی و روانشناسی معتقد است که آنان از برکت قدرت جذبۀ خارق العاده ای که دارند می توانند گروهی از عوام را مفتون و مسحور خود ساخته به دگرگونی  انقلابی دست بزند. او راز کلیدی این اعجاز

می نامد.Charisma را در نوعی خصیصه و خصلتی میابد که اصطلا حآ آنرا

  که قشنگی و حرکات دلپسند  Charment و  Charme ( در مقابل این اصطلاح عالمانه،

 در زبان انگلیسی متداول است. برای مسحور کردن مارکبرا، با Charming  معنی میدهد،

نوای نی نیز که واژه لاتین است مورد استعمال دارد.) و ماکس وبر آنرا چنین تعریف می کند : "کیفیت استثنایی شخصی که به نظر میرسد یک قدرت فوق طبیعی، فوق بشری ویا دست کم غیر عادی است که از برکت آن چنین مردی سرنوشت ساز جلوه می کند و بدین دلیل مریدان با هوادارانی گرد او جمع می شوند.(14) . چنین پنداری قرنها در نظام شاهنشاهی هخامنشی و ساسانی در ایران و نظامهای مشابه در کشور های همجوار میهن ما اندر کار بوده است و تداوم قداست شاهان، شهزادگان و سلاطین را تضمین کرده است.از سقوط ساسانیان فراشد تغلبیه یا چیرگی چیره مندان، رهگشا و پاسدارندۀ قدرت و حکومت بوده است و کمترکسی جز بعضی از ایرادبگیران، حقانیت و مقبولیت خود را از شمشیر بر گرفته وبه فــّر، سپرده است. هجوم اقوام صحرا نشین به شهر های متمدن جهان آباد در طی چندین قرن و اتکای آنان بر لبۀ شمشیر در حکومت ، اندیشۀ ایرانشهری فرایزدی را از دایرۀ داعیان حکومت بیرون رانده و در زاویۀ دینوران زردشتی و همگنان آنان در نظام کلیسایی نشاند.(15)

در باره " شاهی آرمانی" که گونۀ دیگری از تاسیس خیالی مدینه فاضله است باور من اینست که از بدو تاسیس موسسه دولت در منطقه ما چنین مدینه ای پا نگرفته و هر چه در باره آثار سیاسی و انسانی آن آمده است همه در جوف اندرز نامه هایی چون " اندرز نامه تنسر" به انوشیروان و غیره باقی مانده است. و متفکران مابعد اندیشه سیاسی چون ابونصر فارابی و خواجه نظام الملک صور آرمانی این مقوله را مطابق شرایط زمان شان تفسیر کرده اند که بیشتر منظور شان هدایت پادشاهان متغلب بوده است. چنانکه میدانیم این اندیشه، گاه سیطره امرای عرب از جمله خلفای عباسی، سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی با شریعت آمیخته و کسوت مقتضیات زمانه را به بر کرده است. گفتنی است همان گونه که بر متتبعان و اهل کتاب و پژوهش پوشیده نیست این جریان اندیشه ای رویاروی طرز تفکر" شریعتنامه نویسان" ایستاده و در مواردی افکار یونانی را بازتاب داده است.

سیاوش:

مراد شما از طرح نظریۀ " کاریسمایی" " ماکس وبر" چه بوده است؟

 داکتر اکرم عثمان:

مراد آن بوده است که از جانبی لقای بالنسبه جدید چنین بینشی را نشان داده باشیم و از جانب دیگر ظرفیت وسیع آنرا در خط سوء استفاده جباران معاصر چه شرقی و چه غربی نمایانده باشیم. گفتنی است که این نظریه از سوی فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی هانری لوفور و" پارسنز" و "تالکوت" انتقاد شده است که مختصری از داوری های آنها در کتابی بنام " جامعه شناسی ماکس وبر" یا ( جادوزدایی از جهان) تالیف داکتر داور شیخاوندی آمده است.(16)خالی از دلچسپی نیست که نمونه های عملی چنین منش و کنشی را در فعل سیاسی زمامداران یکقرن اخیر افغانستان نشان بدهیم تا روشن شود که در مورد صاحبان فــّر و قدرت مطلق، متعال ما، در عرصه های مختلف چه رویکردی هایی داشته است.

در صفحه 77 سراج التواریخ از خطاب بلندی بالایی یاد شده که انگلیسها در مناقب شاه شجاع آورده اند: " حضور با هرالنوار اعلیحضرت فلک رفعت، قمر طلعت، ناهید بهجت، عطارد فطنت، خورشید مر تبت، بهرام طولت، برجیس سعادت، کیوان منزلت، سکندر خشم، جمشید خدم، قاآن دربان، قیصر پاسبان، ظل ظلیل کردگار جلیل، حامی مراسم معدلت ماجی آثار بدعت الموئید بتائید اله پادشاه شهریار کابل.(17) و با چنین ترفند و مناقبی آن امیر زر خرید را تحمیق کردند و چون بتی برنجی ! بر اورنگ پادشاهی کابل نصب کردند. ویا در کتاب" ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان" چنین میخوانیم پادشاه... معتقد بود که مقام او همپایه پیغمبری است و میگفت:

نزد خرد شاهی و پیغمبری چون دو نگین اند بر انگشتری( کتاب ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد صفحه 42) و پیداست که بر بنیاد چنین نگرشی به حق سلطه و حق حاکمیت، هیچ مخرجی برای تاسیس یک دولت مدرن و مبتنی بر خواست و اراده مردم ممکن نمیشده است.

سیاوش:

آقای داکتر آیا بحث ما  بجای نرسیده که باید به مساله  ترقی و تجدد بپردازید، خوانندگان "زندگی" مشتاق اند تا بدانند که چگونه ترقی و تجدد در حوزۀ فرهنگی ما جوانه زد و تحول طلبان نخستین ، یا درستر بگوئیم مشروطه خواهان آنرا چگونه قالب میکردند و به قولی مبانی نظری دوران جدید را چطور محک میزدند؟

 داکتر اکرم عثمان:

بلی کاملآ ضرور است تا از مفهوم ترقی و تجدد سخن برانیم.همگان میدانند که نظام مشروطه شکلی از اشکال دموکراسی سیاسی است و دموکراسی سیاسی نیز چه از نظر ساخت کلمه وچه از نظر بار سیاسی و معرفتی آن برای ما مشرقزمینی ها وام گرفته ازمغربزمین است که در ظرف و مکان دیگری از یونان باستان تا دم حاضر در اروپا پرورده شده است و مشکل کلی زمان ما همواره آن بوده است که آن مضروف را با شرایط فکری، تاریخی و زیستی خود ما تطبیق بدهیم. داکتر فریدون آدمیت در پیوند معنای تاریخی ترقی با مغربزمین چنین می نویسد: ترقی به مفهوم تاریخی پدیدۀ عظیم سازندۀ ترین تمدن غربی است و بر خورد مشرق و مغرب از مظاهر همان پدیدۀ تاریخی است... فکر ترقی در عصر روشنایی ریشه رواقی داشت، یعنی از عقل و طبعیت بر میخاست. مذهب اصالت تحقیقی یا اصالت علم، فکر ترقی را به بستر تازه ای انداخت- هوشمندانی به جستجوی قانون ترقی بر آمدند و آنرا بر فرض علمی نهادند. ترقی از اصول نو بنیاد جامعه شناسی گردید و با فرض تحول در زیست شناسی پیوستگی یافت... میدانیم مفهوم "تغییر" مانند "تحول" به خودی خود دلالت بر کمال ندارد، ممکن است تکاملی باشد یا نباشد. اما "ترقی" حکایت از " تغییر تکاملی" میکند.(18)

اما سخن ما این است که هنوز هم نزاع و جدل ارباب تحقیق در باره اش ادامه دارد و از مواضع خاص ژئوپولیتیک ما آسان نیست که بگوئیم با استفاده صرف از همان راه هموار و کوبیدۀ غربی می توان این همه کوه وکوتل اندیشه ای ، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را پشت سر گذاشت و به دوران جدید رسید. به فکر ارباب تخصص دراین باره، مشکل ما پیچ وخم و حتی گره های کور اندیشۀ سنتی است که تا همین دم از نظر فلسفی مخرجی برای گذار به جهان جدید نیافته است و تا ما کانال های ارتباط عقلی خود را با بزرگراه های تکامل جهانی نیابیم با صرف خرما خرما گفتن دهان ما شرین نمی شود. دکتور محمد جواد طباطبایی در این باره میگوید: همین قدر باید این نکته اساسی را از نظر دور نداشت که اندیشه بی سنت و در غیاب آن، امری ممتنع است، چنانکه در نزد اقوامی که پشتوانه ای از سنت اندیشیدن هرگز بوجود نیامده، تاریخ دستخوش وقفه و تعطیل شده است. تاریخ افریقا، همه ای اقوام اولیه تا آغاز سدهء حاضر، به تبع اندیشه، تاریخ عدمی است و از این میان اگر تنها چین توانسته است از خواب زمستانی دراز آهنگ خود خارج شود به دلیل پیوندی است که با اندیشه و عقلانیت غربی ایجاد کرده است. بویژه در دوران جدید اساس هر تمدن بر اندیشۀ عقلانی استوار است و این امر جز از مجرای سنتی زاینده و زنده ودر تحولی پیوسته و تجدید نظر در مبانی آن، با توجه به الزامات دوران جدید ممکن نیست.(19) از همین جاست که باید اذعان کرد: تکامل( به معنای افزایش پیچیدگی یا تسلط بر محیط یا تطابق ویا...) یک میل است ونه یک قانون و چون چنین است به آینده تعمیم نمی یابد.

وقوع تکامل مانند دویدن دونده یی است که مستمرآ به سرعتش افزاید. ویا جمعیت کشوری که رشد مداوم داشته باشد. اما هیچکدام از اینها قانون نیستند. بلکه روند هستند. یعنی یک تحول جهت دارند و آیندۀ تحول های جهت دار را نمیتوان از روی گذشته آنها بدست آورد. دوندۀ باد پا ممکن است با ازدیاد سرعت از پا در آید و باد کنکی( پوقانه) که حجمش مستمرآ بیشترمی شود ممکنست در نقطۀ خاصی بشکافد و میل تکاملی نیز ممکن است روزی به پایان بر سد. نمی گوئیم لزومآ چنین می شود، می گوئیم دلیلی در دست نیست که چنین نشود. (20)

 سیاوش:

 پس تکامل اجتماعی که به ترقی و رفاه اجتماعی منتج می شود چیست؟ و چگونه می توان به صراط المستقیم پا گذاشت؟

 داکتر اکرم عثمان :

دکتور فریدون آدمیت به این مساله چنین توجه می کند:

عناصر اصلی اندیشه تغییر و ترقی اجتماعی را میتوان بصورت فشرده چنین آورد. عناصری که هیات واحد مرکبی را تشکیل میدهند، جامعه از دولت متمایز است ، رابطه فرد و دولت بر پایه حق و تکلیف تغییر میابد، مفهوم رعیت جایش را به مفهوم ملت خالی میکند و دیانت در سیاست دخالت ندارد... اما در مشرقزمین فکر ترقی به عنوان ایده یولوژی اجتماعی در نیمۀ دوم سده نوزدهم در ایران و عثمانی و ژاپن نمایان گردید. و اهرم جهش تاریخی تازه ای را بساخت- گرچه نیروی انگیزش و حیطهء ان در سه کشور یکسان نبود... به حقیقت تاریخ تحول فکری و اجتماعی مشرقزمین مبحثی است که به زمان ما در همه کشور های مشرق مورد مطالعه و استقراء واقع شده است- کشور هایی که بنیاد های کهن اجتماعی شان در بر خورد با فرهنگ و مدنیت مغرب تطور یافته اند، دامنه این گونه مطالعات همچنان گسترش و تنوع میابد. دراین عرصه، مورخ، و متفکر سیاسی و جامعه شناس جملگی در کار اند، در جستجوی حقایق و یافتن مبانی و علل آن تحول تاریخی به تامل می پردازند... در اثر توسعه سریع کشور های اروپائی و بازماندگی ملل شرق در قرن 19 برخی به این نتیجه رسیده اند که ملل اروپا فقط از راه " تفکر علمی" درست به آن درجه از تمدن و توانگری رسیده اند.

گذشته از کشور های اسلامی حتی در چین قبل از مائو نیز گروهی از روشنفکران اعتقاد داشتند که هدف اصلی چین و کلید نیکبختی فردا در شناسایی علوم یعنی در بدست آوردن تجربیات علمی اروپاست. حتی در هند آزاداندیشی چون  سید احمد خان بهادر از درماندگی و ناتوانی مسلمانان نتیجه میگرفت که راه نجات شرق در گرایش به تمدن و دانش غربی است از این رو در تفسیر خود از انجیل و قران کوشش داشت در محتوای این دو کتاب آسمانی یکنوع هماهنگی و یگانگی بجوید... و تنها به آیات و دستور های استناد کند که به ترویج دانش و فکر علمی یاری رساند... ولی در همه این گفنگو ها هیچکس به این نکته اشاره نمیکرد که منظور از این راه حل علمی چیست؟ آیا فقط به یاری شناسایی علمی میتوان اوضاع و احوال کشوری را دگرگون کرد؟ و اصولآ نقش عالم در این ماجرا کدامست؟ سید جمال الدین اسد آبادی تنها کسی است که این پرسشها را جواب می گوید و اندیشه های اوست که میرزا آقاخان کرمانی را تحت تاثیر قرار داده است. در جوابی که سید جمال به مقالۀ " زمان" میدهد می نویسد :"مذهب اسلام مخالف فکر علمی نیست شاید همه ادیان هر یک به نحوی از علم و پیشرفت علمی جلوگیری میکنند... اگر فکر منطقی از آن یک طبقه بر گزیده است احساس مذهبی از آن ملتی است و تا روزی که بشریت وجود دارد جنگ میان احکام مذهبی و آزاد اندیشی ادامه خواهد داشت." لیکن میرزا آقاخان کرمانی عقل و دین را ناسازگار میداند و میگوید میان این دو قوه تناسب معکوس وجود دارد پس شگفت نیست که درهر هیئت اجتماعی که " قوۀ علم و حکمت زیاده می شود به همان درجه از اعتقادات مذهبی ایشان میکاهد".(ص 127 کتاب اندیشه های میرزا آقاخان کرمانی). در حالیکه به عقیده سید جمال و یارانش طبقه بر گزیده و روشنفکر می تواند مذهب را سنگر قرار داده و علم را جا گزین خرافات سازد... در راه پیش بردن این هدف یعنی آگاه کردن ملل و دگر گونی اوضاع اجتماعی عالم اگر مهدی گری را نیز پیشه کند راه خلاف نرفته است.چه رسالت اهل قلم رسالتی است مذهبی. سید جمال در سخنرانی خویش در دارالفنون استانبول نقش فیلسوف مذهبی را از نظر شرافت و کار بری با نقش پیامبران یکی میداند و تحت تاثیر عقاید شیخیه میگوید برای تغذیه روح یک ملت یک پیامبر برای قرن های قرن کافیست حال آنکه همان ملت در هر لحظه و هر ساعت به حضور فیلسوف و عالم و اصلاح طلبی که بتواند بشریت را بسوی نیکبختی سوق دهد نیاز دارد.(21)

با چنین در آمدی به موضوع، میرسیم به مبحث بن بست اعتقادی شامل تقابل افکار نظریه پردازان دینی در کار اجرای مدرنیسم و دگرگونی دورانی که عمرش بسر آمده و باید دیگر شود.

به گمان ما این که نقش سید افغانی به عنوان مهمترین متفکر اسلامی در قرن نوزدهم در امر نهضت تجدد خواهی چه بوده و از چه راه هایی میخواسته است با استبداد و استعمار  به مقابله بر خیزد، آن حسن مطلعی است که ما را ترغیب می کند با تولا به آثار و افکار آن بزرگمرد تاریخ، مطلب را تا جائیکه مآخذ و امکانات محدود و عقل قاصر ما اجازه میدهد بر کشیم.

 

قسمت ششم

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

سیاوش:

در نخستین بخش این مبحث فرمودید که مشروطه خواهان افغانستان در پی مهار کردن قدرتی نا محدود، تمامیت خواه و مطلقی بودند که مدعی بود از لا هوت سر چشمه می گیرد و احدی حق ندارد اعمالش را زیر سوال ببرد، ممکن است این موضوع را توضیح کنید؟

داکتر اکرم عثمان:

زمینی کردن و ناسوتی کردن چنان هیولا و دیو افسار گسیخته ای فقط با قوانینی بر آمده از ارادۀ اکثریت مردم میسر بود- ضوابطی که تا آن گاه نه تنها جایگاهی در روابط اجتماعی نداشت بلکه به کلی از منش و کنش زمامداران وقت غایب بود.

آنچه بنام ناظم بخش عمومی- گستره اختیارات دولت- تا دیرگاه مروج بود به قول یکی از صاحبنظران عمدتآ در مورد دو وزارتخانه خلاصه میشد:

1.     وزارتخانۀ جنگ که مهمترین هدفش غارت همسایه های دور و نزدیک بود.

2.     وزارتخانۀ دارایی( مالیه) که بر محور تحصیل مالیات از فرودستترین لایه های جامعه می چر خید.

آنچه در این میان تا حد زیادی لادرک و غایب بود عرضۀ خدمات عام المنفعه به مردم بود که با روحیه و نظرگاه های طبقات فوقانی تطبیق نمیکرد. از همین سبب زمامداران خود کامه نه در راَس که بر فراز ضابطه های عمومی قرار داشتند و هیچگونه نقد و پرس و جویی را از هیچ طرف بر نمی تافتند.

چنان فرمانرواهایی تا پدید شدن عصر مشروطه در افغانستان زمام اختیار مردم را در دست داشتند و حد اکثر نا رضایی رعیت عدالتخواه در شورش ها یا بلوا های بی برنامه ای خلاصه می شد که نتیجه ای جز استبداد مضاعف و سرکوب بیرحمانه ان عصیانها نداشت. از همین جا چنان که گفتیم مشروطه خواهان متناسب به سطح درک شان از فلسفۀ دوران جدید تمام تاریخ وطن شانرا زیر سوال بردند- اقدام خطیر و مهمی که مفتاح باب تمدن جدید بود.

حالا می کوشیم بقدر توان خاطر نشان کنیم که خیزش آن بزرگمردان از جان گذشته تا کجا خود انگیخته، بومی و شعوری بود و تا کجا ملهم از نهضت های روشنفکرانه که در گرد و نواح کشور ما میگذشت. در ضمن به قدرت مبانی اندیشه ای مشروطه خواهی در اروپا را با مشروطه خواهی در افغانستان به مقایسه میگیریم و درجه سازگاری و نا سازگاری شانرا با یگدیگر می سنجیم.

در همین راستا باید خاطر نشان کنم که علیرغم پدید شدن شماری از مظاهر تمدن معاصر چون مدارس، ساختمان های امروزی، شفاخانه ها ، کارخانه های صنایع ماشینی به تجویز حکومت وقت در دهه های اول و دوم قرن بیستم در افغانستان، ما حتی گام نخستین را هم بسوی دنیای جدید نگذاشتیم چه آن همه تلاشها ملاط نا پا یداری بودند که عناصر وابسته به جهان کهنه برروی بقایای از شکل افتاده دورانهای ماقبل کشیده بودند. از همین سبب در حقیقت امر نطفۀ جهان جدید عملآ در درون نهضت مشروطه بسته شد- آنچه از دید فلسفی خبر از تازه شدن و دگرگون شدن ماهوی کیفیت میداد.

از سوی دیگر معدودی از عناصر وابسته به آن نهضت که به اکراه یا تصادف یا انگیزه دیگری ظاهرآ مشروطه خواهی و ضدیت با استبداد را الزام کرده بودند نه فقط درک دقیقی از نظام نوین نداشتند بلکه در برخی از باور های التقاطی و زنگار گرفته می زیستند و بعضآ نقش ستون پنجم را ایفا مینمودند!

در باب علل و اسباب داخلی نهضت مشروطه خواهی در کشور ما، در قید احتیاط می توان ادعا کرد که بصورت عموم سوداگران بازار های داخلی ما، دکانداران سنتی و ساده ای بودند که جدی ترین دغدغه های خاطر شان از مرز سود و زیان معمولی و کاسبانه نمیگذشت و در سیاست هم چشم شان به شاهین ترازو بود!

در آن آوان ما با دریغ، از داشتن طبقه ای به تحرک ، فعلیت و پویایی بورژوازی اروپا نداشتیم که شهر های آزادی نظیر " فلورانس" و " ونیز" را بر پا کردند و در آن جا ها، با احداث ماشین خانه ها ، بانکها و تاسیس تصدی های خصوصی به اندیویدو آلیسم و لیبرالیسم بال و پر بخشیدند و انقلابات سیاسی- اجتماعی را به ثمر رساندند.

به پنداشت من نهضت عدالت طلبی در چهار چوب قوانین موضوعه در دو دهه نخست قرن بیستم در وطن ما فاقد پایگاه فراگیر اقتصادی و مردمی بود و جنبش های روشنفکری در آن سالها، هواهای تازه را از شماری از کشور های اسلامی و غیر اسلامی بومی کشیدند که خود در نیمه راه ترقی خواهی قرار داشتند.

تا جایی که اسناد و مدارک ثقه گواهی میدهند عمدتآ آغازگران نهضت مشروطه بیشتر از هر انگیزه دیگری از جرایدی چون " صور اسرافیل" و " حبل المتین" که بزبان فارسی در کلکته نشر می شد تاثیر پذیرفته اند.

اگر نقش سید جمال الدین افغانی، محمود طرزی و معلمین هندی را که در عصر سراجیه در مکتب حبیبیه تدریس میکردند در جستار های مربوط شان به بررسی بگیریم باید به احتمال قریب به یقین معترف باشیم که جراید یاد شده و شماری از منابع دیگر خارجی که به دربار امیر وقت و آدرس رجال بالارتبه میرسیدند در دست های سوم و چهارم در اختیار غلام بچه های شاه قرار می گرفتند و آنها را در جریان ترقیاتی میگذاشتند که نصیب دولتهای معظم اروپایی شده بودند. چنان آگاهی های ارجداری چشم و گوش حلقات کوچک اطراف دربار را باز میکردند و آنها را ترغیب مینمود که وطن شانرا با ممالک پیشرفته به مقایسه بگیرند و در پی درک موجبات انحطاط وطن خود شان و عالم اسلام برایند.

سیاوش:

آقای داکتر، آیا بورژوازی اروپا اجبارآ و مصنوعآ وارد صحنه تاریخ شده بود. و آیا آن طبقه در مغربزمین ولاتی ناگهانی و پراشوتی داشت که در یک آن از آسمان بزمین نزول کرده باشد؟

داکتر اکرم عثمان:

خیر به هیچ صورت، بورژوازی اروپا در پویه تکامل تدریجی فلسفۀ عقلانی یونان و حقوق موضوعۀ روم و تجارب دولت شهر ها یی که در ختم قرون وسطی گلیم فیودالیسم را بر چیدند پدید شد و با استفاده از تیوری های دانشمدان بزرگی چون لاک، هابس، اسپینوزا، دکارت، هگل و غیره تحکیم یافت در صورتی که روشنفکران بسیاری از کشور های شرقی نظریات طبقۀ بورژوازی را چون لقمه ای آماده در دهان گذاشتند و بر گردۀ مناسبات زمینداری و ما قبل زمینداری و عشیره ای سوار کردند. چنان کوششی نه تنها مشکل تاریخ ما را حل نکرد بلکه به تحلیل های نادرست میدان داد تا به خاطر اثبات معادله ای غلط دست به محاسبات غلط بزنند و مشابهت شکلی را ملاک عمل قرار دهند.

کار برد تیوری های سیاسی و اقتصادی وقتی اصالت و اصابت میابند که در ظرف و زمان تاریخی مشخص و متناسب به موضوع و مضمون آن تیوری ها پیاده شوند در غیر آن کار عبثی می باشد  و تاریخیت و موضوعیت شانرا از دست میدهند.

بخوبی میدانیم که عناصر تشکیل دهندۀ کمیته های سری مشروطه خواهان اول را عمدتآ اشرافزاده های حول دربار بودند که به اصطلاح رایج آن زمان" غلام بچه" یاد میشدند. آنها پسران زمیندارهای بزرگ ، خوانین و سرکرده های اقوام و قبایلی بودند که امیر وقت از پدر های شان حساب میبرد و به منظور جلوگیری از بغاوت های احتمالی قوم و قبیل آنها، آن خانزاده ها یا اشرافزاده های اطرافی را گروگان گرفته بود.

در کشاکش بین قدرت مرکز و اطراف، چنان حیله ای از دیرگاه مروج بود و در موارد متعددی، آن نجیب زاده ها به مقامات بلندی میرسیدند و حتی با تصاحب قدرت، سلسلۀ پادشاهی جدیدی را آغاز میکردند که از آن جمله می توان غزنوی ها را در آسیای میانه ومملوک ها را در مصر بر شمرد.

مراد اینکه ما، در ساختار طبقاتی خاور زمین به حد ممیز غیر قابل عبوری بین طبقات بر نمی خوریم و تاریخ این سر زمین ها را نمی توانیم با همان تیوری پنج پله ای تاریخ تعریف و تفسیربکنیم.

خلاصۀ کلام اینکه به دلایل مشخص تاریخی در وطن ما مرز های طبقاتی تا دیرگاه و حتی تادم حاضر نامشخص و غضروفی باقی مانده و مستقلآ هیچ طبقه ای اعم از دهقان، کارگر، اشراف و سرمایه دار چنانکه باید در هیات و ساخت به قوام رسیده ای وجدان سیاسی و اجتماعی اش را بازتاب نداده است. از همین سبب من با آنهای که رسالت نهضت مشروطه در افغانستان را مولود هژمونی و ابتکار عمل بورژوازی ملی وانمود کرده اند موافق نیست.

باری در مقاله ای نوشته بودم که ما گاهی احساسات شخصی خود را بجای یک منطق تاریخی نشانده ایم و کوشیده ایم پیش از هر مساله ای آن مسایلی را بالا بکشیم که طرف توجه خود ما بوده اند...

این سنخ نگرش به حوادث تاریخی، عواقب زیرین را در قبال داشته است.

1.     شگاف بین لایه های طبقاتی جامعه بیش از حد واقعی و لازمش معرفی شده است.

2.     در دامن زدن هیجانات روشنفکرانه و تحریک عصبیت های فرقه ای، قومی و قبیله ای سخت موثر بوده است.

3.     غیر مستقیم تبر ارباب اقتدار را در سر کوب نخستین جوانه های نو طلبی دسته داده است.

قدر مسلم اینست که در آن زمان حلقات روشنفکرانه افغانستان بخاطر دارا بودن پایگاه های شهری با ساکنین روستا ها پیوند ارگانیک نداشتند و در جنگ قدرت بین جناح های درون دربار های امیر حبیب الله و امیر امان الله  بالاجبار جانب جناح نو طلب را می گرفتند تا در صورت پیروزی آن جناح، نصیبی ببرند و ترقی خواهی را مدد بر سانند، ولی چنانکه میدانیم هم مشروطه خواهان اول و مشروطه خواهان دوم به علت حرمان از داشتن پایگاه مردمی، با فرجام تلخ و مصیبت بار مقابل شدند. مشروطه خواهان اول یا بدار آویخته شدند، یا لقمۀ توپ گردیند و یا در زندان ها پوسیدند و مشروطه خواهان دوم بشمول شاه امان الله که در سرکردگی نهضت قرار داشت با جهل و عکس العمل خشن نیرو های سنتی و دسایس دولت انگلیس مقابل شدند و یک شکست بزرگ را تجربه کردند.

آن درس عبرت، حقیقت دیگری را روشن کرد وآن اینکه فرض مبرم پیروزی های سیاسی، مطابقت خاستگاه عقیدتی با پایگاه اجتماعیست.

و شرط دیگر کامیابی های سیاسی این است که یک جهانبینی باید در پویه حرکت تاریخ به نضج و پختگی برسد و از پشتوانه فلسفی بر خوردار گردد.

حالا می کوشیم قدری دورتر و ریشه های نو اندیشی را در وطن ما وحوزۀ تاریخی ما بپالیم تا به قدر توان سر چشمه ها روشن گردد.

ادامه دارد

قسمت هفتم

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

سید جمالدین افغانی پیشآهنگ نهضت مشروطه  خواهی در افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

سیاوش:

در مباحث گذشته تذکر دادید که حکومت مشروطه به یک معنی، مقید کردن قدرت زمامدار اقتدارگرا با قید ضوابط قانون است و نیز اشاره کردید که لفظ قانون به تعبیر آن در فرهنگ سیاسی ما زمینۀ چندانی نداشت و مسبوق به سوابق روشنی نبوده است. پس قوانین و قواعد چه وضعیتی داشتند؟

د.ا. عثمان:

قواعد و قوانینی که در طول سده ها، ناظم امور بوده اکثرآ بی هیچ ضمانت اجرا جاری بوده و مبتنی بر ارادۀ نیک یا بد امرا و سلاطین بوده است و اگر ما نمونه های بالنسبه خوب از دوره هایی به یاد داریم، بیشتر به خاطر منش شخصی شخص فرمانروا بوده که اراده میکرد کار های بد نکند و رضامندانه برخی از صلاحیت هایش را با موازین دینی ، اخلاقی و سنتی محدود نماید. در غیر آن تا جائی که به یاد داریم در تمام نظامنامه ها و قوانین اساسی ما که آنها نیز حاصل پیکار های مردم در یکقرن اخیر بوده است پادشاه غیر مسئول و تام الاختیار ، فوق قانون و جامعه قرار داشت و تبعیت از هیچ قاعده ای را التزام نمیکرد.

از سوی دیگر همیشه نظم عمومی  به خطر می افتید مگر اینکه حاکم مقتدر و با ضابطه ای بر صریر میبود و از مهمترین شاهرگهای حیات اقتصادی و اجتماعی چون نظام آبیاری مصنوعی و بزرگراه ها محافظت میکرد. واگر باری چنین نظم آهنینی بر هم میخورد ، از جانبی تمایل فرار از مرکز شدت میگرفت و از جانب دیگر خطر تجزیه، مملکت را تحدید میکرد و بلوا های بی حد و مرز جان و مال مردم را بر باد میداد. و همین " پرادوکس " یا تناقص بین دموکراسی ( به معنای محدود آن مشروطیت) و انهدام نظم عمومی چون معضلی لا ینحل چهره مینمود. و در ضمن گفتیم که برای  رهایی از چنین بن بستی از سدۀ نوزدهم تا حال کوششها و راه های حلی، آزمایش شده که یکی از آنها ، راه حل دینی از طریق اجرای رفورمها بوده است.

سیاوش:

 آقای داکتر ،شما از راه حل دینی از طریق رفورمها یادکردید از آنجا که سید جمال الدین نمادین ترین سیمای چنین نهضتی است و نسبت به هر پیش کسوتی فضل تقدم دارد پس لازمست جایگاه خاص او را به عنوان واسطهَ العقد و حلقۀ ارتباط نهضت های اسلامی بخاطر ایجاد نظامات امروزی تر به قدر امکان مشخص سازید و نفوذ افکار وآرا، او را در جنبش مشروطۀ افغانستان نشان بدهید.

د.ا. عثمان:

قبل از اینکه به سید بپردازیم لازم می افتد که پیش زمینۀ نقش تاریخی آن بزرگمرد را در نیمۀ دوم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در کشور ما روشن سازیم:

در آستانۀ ورود به قرن بیستم تحت تا ثیر عوامل درونی و بیرونی که نسیمش ازهر طرف میوزید نیروهای فعال سیاسی اعم از سنتی و غیر سنتی در پی کسب هویت جدیدی از راه تحصیل استقلال کامل سیاسی کشور و اصلاحات محدود اجتماعی در چهار چوب نظام مسلط سیاسی بودند، ولی  از آن میان جناح نوگرای  مشروطه خواهان به رهبری مولوی محمد سرور آصف قندهاری رسیدن به چنین هویتی را در رفع سلطه انگلیس بر سیاست خارجی ، دفع سلطه استبداد داخلی که در پوشش نظام شاهی خود کامه عمل میکرد و رفع موانع فرهنگی از جمله سطح بسیار پائین شعور سیاسی عامه مردم میدانستند که داستان قلع و قمع و سرکوب این عده را قبلآ بیان کردیم.

متعاقب عودت علامه محمود طرزی به وطن و وصلت دخترانش با شهزاده عنایت اله معین السلطنه و شهزاده امان اله، گرایش ها اصلاح طلبانه مسیر جدیدی اختیار کرد واو بعنوان ایدیولوگ یا نظریه پرداز در پی طراحی نقشه ها شد که مجری جدی آن نقشه ها دامادش شهزاده امان اله و به احتمال قریب به یقین ملکه سرور سلطان مادر شهزادۀ موصوف بود که با تطبیق آن برنامه ها و حوالۀ ضربتی از بالا، بزودی هم استقلال سیاسی کمایی شد و هم سلطنت مطلقه بر افتاد، و اما چنانکه میدانیم این نهضت با موانع جدی مقابل شد  و سر انجام به بن بست رسید. همینطور واقف هستیم که عوامل و فکتور های زیادی  در پیروزی های سالهای نهضت امانی دخیل بودند که عمده کردن یکی از آن فکتور ها  کار دشواری است. برخی برآنند که مهمترین سبب درخشش آن دولت مستعجل  مبنای نظری و اندیشه ای داشت که با توجه به ظرفیت جامعه در سالهای پسین  درست بکار نرفت. برای فهم چنین مطلبی بایسته است که آن مبانی نظری و عقیدتی  را از سرچسمه هایش پی بگیریم و دریابیم که مراد و مرشد فکری محمود طرزی کی بوده و چه مقاصدی را دنبال میکرده است. در این رابطه مرحوم استاد عبدالحی حبیبی آورده است: محمود در حدود پانزده سالگی و آغاز ایام بلوغ با پدر و خاندان مظلومش به اسوء حال از وطن تبعید گردید و این مظلومیت او به سببی بودکه پدرش با امیر ... اختلاف داشت... محمود چون از وطن فراری شد ، چشمش نخستین باربه آثار مدنیت اروپا مانند راه آهن، چراغ برق، جریده و مطبعه و غیره که به وسیله همان قوۀ استعماری در هند ایجاد شده بود آشنا گردید و از آثار ایام جوانی او معلوم است که از همان وقت آرزو داشت که وطنش نیز از آن مدنیت برخوردار باشد.

در قدم دیگر چون به بغداد و استانبول و دمشق رفت، در آن وقت قلمرو خلافت عثمانی نهایت وسیع بود وآثار مدنیت صنعتی و نهضت ها علمی اروپا هم به این مملکت وسیع رسیده بود، ولی ملتهای ترک و عرب و بالکان که داخل قلمرو خلافت بودند ، در یک نوع استبداد سخیف و قاهر سلطان عبدالحمید  خان می سوختند و دسایس دربار ی وکجروی های گماشتگان خلافت و فعالیت های نا روای جواسیس حکومت به درجه ای بود ، که از ممیزات خاص اجتماعی آن دوران به شمار میرفت و " جرجی زیدان" مُورخ و نویسندۀ معروف عرب آنرا در انقلاب عثمانی به نجو مُوثری به تصویر کشیده است.

در آن وقت سید جمال الدین افغانی  هموطن محمود طرزی کمر به بیدار ساختن ملل اسلامی از ترک وعرب و ایران وهند بسته و به استانبول آمده است.

محمود طرزی در دیوان پدر قصیده ای در ستایش سید خوانده و پدر و ملا محمد اکرم هوتک بار ها از آن مرد دانشمند و پر شور سخن گفته بودند. در سنه 1314ق(1894م) در جراید خواند که سید از اروپا به استانبول آمده است.

سردار غلام محمد خان فرزند خود محمود را به استانبول فرستاد ، به دستش نامه ای به نام سید جمال الدین داد . محمود رفت و این جوان پر شور افغان با پیشوای آزادیخواهان شرق چندین ماه در استانبول محشور شد و از دم مسیحایی آن مرد گرانمایه، شور و بیداری او افزونتر گردید. وی می نویسد :" علامه سید جمال الدین یک معدن عرفان بود.این هفت ماهه مصاحبت من با او به قدر هفتاد ساله سیاحت در بر دارد... مباحث علمیه، حکمیه، فلسفه، سیاسیه، اجتماعیه و غیره که هر روزه در محفل بزم حضور آن علامۀ دهر  جریان میافت، هر کلمه و عبارت آن ، کتابها رساله ها تحریر به کار دارد..."(1)

همچنان خبر داریم که رکن رکین برنامه سید ، یگانگی جهان اسلام تحت لوای خلافت بود- همان کاری که آنرا شافی درد مسلمانان میدانست و معتقد بود که با چنان اتحادی مسلمین قوت می گیرند، بیدار میشوند وبر استعمار خارجی و استبداد داخلی غلبه می کنند. ورهتوشۀ محمود طرزی از سفر به استانبول ، تلمذ همین دو هدف از محضر سید افغان بود.

محمود طرزی در بازگشت به وطن وقتیکه اجازه نشر سراج الاخبار را بدست میاورد عمدتآ همان دو آرمان را در آن جریده باز تاب میدهد وهنگام تقبل پسُت وزرارت امور خارجه افغانستان در سالهای اول سلطنت شاه امان اله مشی سیاسی کشور را بر مبنایش استوار میکند.

از همین جا همینکه خلافت عثمانی را " حزب ترکان جوان"  برهبری مصطفی کمال اتاترک سقوط میدهد میدان دیگری برای تعبیر رویا های طرزی پدید می شود و پادشاه افغانستان را شخصیت مناسبی برای تحقق برنامه های مرادش سیدجمال الدین افغانی تشخیص میدهد. ونیز اطلاع داریم که رس رسانی حکومت افغانستان به جنگاوران آسیای میانه به سر کردگی انور بیک و دیگران، منجر به اعتراض و حتی دخالت های گاه و ناگاه نظامی دولت شوروی می شود و پادشاه افغانستان را به اتخاذ شگرد دیگری در سیلست خارجی ترغیب میکند که سر انجام به دوری محمود طرزی از عرصۀ سیاست خارجی افغانستان می انجامد.

در پژوهشواره ای  بنام " ما و آسیای میانه " منتشرۀ جریده امید آورده بودم که: آیا شایعۀ  بر پایی مجدد خلافت اسلامی برهبری شاه امان اله خان صحت دارد؟- به گواهی برخی از تاریخ نویسان، دولت افغانستان در آن وقت برای جلب نظر مسلمانان هند دراین زمینه اقداماتی کرده که باعکس العمل های مثبت و منفی مواجه بوده است. آیا چنین هدفی واقعآ در ستراتیژی حکومت امانی موجود بوده است وآیا انور بیک با چنین با چنین طرحی موافق بوده است یا نه؟

نظری وجود دارد که به امید برپایی خلافت اسلامی به رهبری شاه امان اله، دولت افغانستان به انور بیک که هم احتمالآ هوادار خلافت بود وهم مدعی تاسیس دولت ترکستان بزرگ، کمک میکرده است.(2)به همه حال مقصد من از این تذکرات نشان دادن نقش پای سید جمال الدین افغانی در نهضت مشروطه خواهی افغانستان است که در عمل سیاسی به سیاستگزاری های مهمی انجامیده است.

ادامه دارد

1- عبدالحی حبیبی، جنبش مشروطیت در افغانستان، چاپ اسماعلیان، قم 1372، صص158،159و160.

2- پاکزادکابلی، ما و آسیای میانه، هفته نامۀ امید، شمارۀ            ، سال        ،  ص 47

 

قسمت هشتم

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

سید جمالدین افغانی پیشآهنگ نهضت مشروطه  خواهی در افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

 سیاوش:

چون ما از نظر اندیشه ای  سید را برجسته ترین طلایه دار و سلسله جنبان  نهضت  مشروطه خواهی هم در افغانستان وهم در جهان اسلام میدانیم لازم می افتد که در بارۀ هویت واقعی او از دیدگاه های مختلف روشنی بیندازیم تا دنبالۀ یک بحث دراز دامن بی توجه به موضعگیری های تعصب آمیز از سر گرفته شود. شناخت و نظر شما در باره سید چیست؟

داکتراکرم عثمان:

جمعی از محققان بر آنند که هویت حقیقی سید و بستگی او به یکی از ملتهای ایران و افغانستان هنوز روشن نیست. برخی بطور قطع او را ایرانی میدانند و برخی بر آنند که در افغان بودن سید شک و شبهه ای وجود ندارد.

شادروان میر محمد صریق فرهنگ بر آنست که : " گمان غالب آن است که سید د رحوالی سال 1838 در درۀ کنر افغانستان تولد شده  بعد معلوم نیست به چه علت و در کدام هنگام به خارج مسافرت نمود تا اینکه در موقع جنگ داخلی پسران امیر دوست محمد خان برای چندی به افغانستان برگشت.

اولین اطلاع راجع به رهایش او در کابل از گزارش وکیل حکومت هند بر تانوی موُرخ 31 جنوری 1868 بدست می آید که ترجمه آن اینست: " یک سید استانبولی از چندی به اینطرف در کابل می باشد او میگوید که برای تفریح در ضمن مسافرت های خود به کابل آمده و اکثر از طرف امیر محمد اعظم خان برای مشورۀ خصوصی پذیرفته می شود. علاوتآ امیر برای او محل رهایش در بالا حصار تعیین نموده، بعضی ها میگویند که نمایندۀ کدام حکومت است.

در گزارش بعدی وکیل مذکور (31 جنوری الی 6 فبروری چنین دیده میشود: در حال حاضر سید استانبولی به قدری نزد امر عزیز است که هیحکس در دربار منزلت او را ندارد. او ساعتها با امیر خلوت می کند و بسا اشخاص گمان میکنند که باید نمایندۀ روس باشد.

اندکی بعد از آن در گزارش حاوی حوادث 11الی 20 فبروری 1968 وکیل مذکور اطلاع میدهد که : روابط بیبین امیر و سید استانبولی برهم خورده و امیر خروج او را از افغانستان به سوی بخارا تقاضا نمود است."

در تابستان 1868 شیر علی خان دوباره به کابل دست یافت. گزارش  مذکور در این هنگام راجع به سید چنین اشعار میدارد : از روزیکه امیر بکابل باز گشته سید رومی که در بارۀ او در گزارشهای سابق به تفصیل ذکر شده از نظر دوستی با امیر محمد اعظم خان در منزل ذوالفقار خان اقامت داشته مهمان سردار موصوف میباشد. او توسط سردار غلام محمد خان قندهاری به امیر مکتوب فرستاده و در آن ذکر کرده که حالا یک ماه از وعده شما میگذرد اما برایم تا حال کدام وظیفه و کار تعیین نشده ، معلوم میشود که شما مثل محمد اعظم خان وعده خلاف هستید. اگر به من اعتماد ندارید بگوئید . زیرا مهماننوازی به هفته میباشد نه به ماه. او که حاتم طایی نیست." بالاخره در گزارش اول نوامبر 1868 : " سید رومی در گذشته دو نامه خطاب به امیر و سردار محمد اسلم خان حاوی نظریات شخصی اش ارسال نمود. امیر بعد از مطالعه نامه به این نتیجه رسید که این شخص منظوری خاصی دارد و ماندن او در کشور خطر ناک است. بنابرین دوازده تومن سفر خرچ به او داده امر اخراج او را از راه قندهار و هرات به ایران صادر کرد." از گزارش های فوق مطالب زیر بدست می آید:

اول ـــ  سید غالبآ در دورۀ امارت محمد اعظم خان به کابل آمده با امیر مذکور چند بار در خلوت ملاقات نموده و شاید نقشه ای راجع به اصلاحات در ادارۀ دولت به او سپرده باشد اما امیر که بدوآ با او گرم گرفته بود بزودی بر او بد گمان گردید و امر اخراج او را به بخارا صادر نمود.

دوم ـــ پیش از آنکه این امر در محل اجرا گذاشته شود محمد اعظم خان سقوط کرد و شیر علی خان دوباره بر تخت کابل دست یافت . وی در ابتدا به سید وعده کار داد اما بعد از آن با تبدیل فکر، او را به ایران اخراج کرد.

سوم ـــ در ایام اقامت خود، سید به سید استانبولی یا رومی شهرت داشت و به عنوان یکنفر خارجی( و حتی نمایندۀ کدام کشور خارجی شناخته می شد نه به عنوان یکنفر از اتباع امیر افغانستان، زیرا اگر چنین نمی بود امکان نداشت که وی دونفر زمامدار را در یک نظام مطلقه و خود کامه به لحنی که دیدیم  مخاطب ساخته وعده خلاف بنامد و آنها به اخراج او از کشور اکتفا کنند. اساسآ در آن زمان هیچ فردی از افراد ملت اجازه نداشت تا به پادشاه وقت نامه بنویسد و یا راجع به امور کشور و سیاست باو پیشنهاد بدهد تا چه رسد به انتقاد و اعتراض.

این بود پاره ای نکات راجع به تماس سید با افغانستان و زمامداران آن که تا بدست آمدن معلومات جامع تر در موضوع، باید آنرا به عنوان یک واقعیت تاریخی اما واقعیت مجمل و پر از اسرار قبول کرد. در عین حال امیدواریم تحقیقاتی که در اطراف شرح احوال و زندگی سید در دست اجرا می باشد، با شیوۀ تحقیق علمی بدون عصبیت قومی و ملی دنبال گردیده از روی این فصل از فعالیتها او پرده بردارد و نقش واقعی او را در افغانستان آن عصر روشن سازد (1)

و در کتاب " نیچریه یا مادیگری" تالیفی از تالیفات سید که از سوی دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیه قمُ  به نشر رسیده چنین آمده : نامش جمال الدین و مولدش اسد آباد همدان در سه یکزار و دویست و پنجاه و چهار هجری قمری متولد شده و در افواه معروف به افغانی است ، به جهت آنکه چندی در افغانستان وزارت کرده بود.(2)

و محمد علی سفری در کتاب " مشروطه سازان " از زبان ناظم الاسلام مولف " تاریخ بیداری ایرانیان" که یکی از ارادتمندان  سید بوده است چنین آورده" نخستین فروزندۀ شرف و جلال و اولین مربی عالم تربیت و کمال، حامل لوای آزادی و حریت و هواخواه استقلال حقوق بشریت، پیشرو آزادی طلبان مملکت عجم و سر سلسله تربیت یافتگان طوایف و امم العالم الربانی و البحر العمدانی السید محمد جمال الدین بن السید صفدر المعروف به افغانی از اول اشخاص مشهور این قرن است که عالم تمدن را با انوار ساطعه علم و فضلیت منور فرمود و سلسله هواخواهان ترقی مقام انسانیت را به پیش اقدمی سر افراز و مفتخر نمود...."(3)

محمود محمود در کتاب "تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم میلادی" به حواله "روزنامۀ کاوه" که در سال 1921 در برلین به نشر میرسیده ، در شرح حال سید چنین می نویسد: " یکی از اشخاص معروف و مهم عهد اخیر در مشرق زمین سید جمال الدین معروف به افغانی بود که در نهضت سیاسی ملل مسلمان تاثیر عمده داشته مشارالیه بلاشک یک مرد فوق العاده و صاحب ملکات و خصایل عالیه بوده و مخصوصآ استعداد فطری خطابت و نفوذ در نفوس  و قلوب داشته است.تاریخ زندگانی او در اوایل عمرش روشن نیست دو روایت مختلف که هر دو دلایل و قراین قوی دارد در وطن ومولد و منشا اوهست یکی روایت افغانی بودن و در هند بودن و مناسب بزرگ افغانستان را طی کردن و دیگری بودن از اهل اسد آباد همدان و تحصل او در همدان و قزوین و اصفهان و مشهد . آنها که در باب تاریخ زندگی او چیزی نوشته اند در بین این دو روایت مردد بودند، بهر حال این را باید گفت که منشا روایت اول یعنی افغانی بودن ، خود سید بوده و اغلب اشخاص غیر ایرانی که اورا دیده اند از او این طور روایت نموده است... اقرب احتمالات به حقیقت چنان به نظر میرسد که وی اصلآ ایرانی بوده ار اهل اسد آباد و پسر سید صفدر نامی بوده از اهل آن ولایت ولی ظاهرآ در اوایل جوانی خود به کابل هجرت کرده و پس از آن بواسطه جودت ذهن و تندی هوش و استعداد فوق العاده  و ترقیات علمی خود در افغانستان به مقامات مهمه رسیده... ترکی دانستن سید و حرف زدن او با آن زبان که به شهادت آنها که حرف زدن او را شنیده اند ترکی عجیبی غیر از عثمانی و شبیه به آذربایجان بوده موید آنست که هجرتش از اسد آباد همدان در صغر سن  مثلآ در هفت هشت سالگی نبوده زیرا که در آن صورت شاید ترکی اسد آباد را فراموش میکرد و در خود کابل یا حوالی آن ترکی معمول نیست...وصول سید به مکه در سنه 1273 بوده پس از ورودش به کابل مشارالیه ظاهرآ در خدمت امیر افغانستان دوست محمد خان داخل شده و در جنگی که امیر مزبور با برادر زاده و داماد خود سردار سلطان احمد خان کرد حضور داشت...

سید در تحریر عربی بسیار زبر دست بود واقعآ نوشتهای او خطب صدر اسلام را بخاطر می آورد. در فارسی چه در نوشتن و چه در حرف زدن لهجه و شیوۀ عربی و شاید افغانی داشت و مخصوصآ نوشتن فارسی او نزیدیک است انسان را در ایرانی گری او به شبهه بیندازد.(4)

تا اینجا نظرات کسانی را آوردیم که خواسته اند سید را ایرانی ثابت کنند و حالا به باور کسانی می پردازیم که ضمن اعتقاد به افغان بودن سید ، مقاطعی از زندگی او را در پرده ابهام وانمود کرده اند. از این شمار پژوهشگر شناختۀ ایرانی باقر مومنی است که در کتاب " دین و دولت در عصر مشروطیت" چنین می نگارد: سید جمال الدین افغانی بنا به گفته شرح حال نویسان در شعبان 1254 هجری قمری( اکتوبر-نوامبر 1838عیسوی) بدنیا آمده و در 5 شوال 1314 (9مارس 1897) در سن شصت سالگی درگذشته است...آنچه در مورد جوانی او تا هفده، هژده سالگی نوشته اند مشکوک به نظر میرسد زیرا حتی محل تولد او نیز مورد مناقشه است و از اسد آباد همدان در ایران تا اسد آبادکابل در افغانستان فاصله دارد. گفته اند در دوازده سالگی به عتبات رفته و چهار سال در محضر برخی از مجتهدان شیعۀ نجف درس خوانده ، در هفده سالگی از طریق بوشهر به هندوستان سفر کرده، دوسال بعد از آنجا به مکه رفته و سه سال پس از آن یعنی درسال 1277هجری قمری(1860-1861) اورا در خراسان و سپس در دربار امیر افغان دیده اند، در این زمان حدود 23 سال داشته است ولی هیچ شرح حال نویسی نتوانسته است بطور جدی بر این روایات مهر تائید بگذارد وخود اونیز که ابهام در زندگی خویش را ظاهرآدوست داشته نه تنها مطلبی را روشن نساخته بلکه بر معما افزوده است...از آن به بعد به کوشش شاد روان محمد محیط طبا طبایی شایع می شود که اسناد معتبری از خانۀ امین الضرب دوست سید کشف شده است که نشان میدهد سید بطور قطع ایرانی بوده است.

سپس آقایان  استاد ایرج افشار و اصغر مهدوی این اسناد را در مجموعه ای بنام " مجموعه اسناد و مدارک چاپ نشده در بارۀ سید جمال الدین مشهور به افغانی" از سوی دانشگاه تهران (1334) منتشر میکند که گواه اطلاعات جدیدی در باب شرح حال زندگانی سید بود . برغم نظر استاد محمد محیط طباطبایی ، آن دو دانشمند ، در مقدمۀ  آن اثر آورده اند که هر چند به موجب این مدارک تردیدی در بارۀ رابطۀ سید با خانواده اش مقیم همدان باقی نمی ماند این سوال پیش می آید که چرا سید خود را (مطابق سند شماره 29) به عنوان یکی از اهالی افغان و کابلی و از سادات کنر معرفی میکرده است.

" من سکنته کابل من اهالی افغان السید جمال الدین من سادات کنر " لوحه 8 ، تصویر 23 درصورتیکه در صحت این نسبت شک نکنیم باید فرض کنیم که خانواده سید بعللی که بر ما مکشوف نیست و شاید روزی کشف شود از افغانستان مهاجرت کرده و در اسد آباد مسکن گزیده اند. (5)

در ضمن افغان بودن سید در آن روزگار در همدان نیز شایع بود و ما سندی در اختیار داریم که یکی از ارادتمندان سید از همدان به پاریس پُست کرده و بسیار صر یح سید را " افغانی" نامیده است.( به تصویر شماره 82 توجه شود) این تصویر را به سببی ارائه کردیم که کسانی معتقدند در آن زمان احدی در همدان سید را افغانی نمی نامیده و نسبت افغان بودن بعدآ به نامش چسپانده شده است.

سر انجام در کتاب " مشروطه سازان" چنین میخوانیم: ابراهیم صفایی که دو جلد کتاب " رهبران مشروطه" را با بیوگرافی سید جمال الدین شروع کرده حدود 25 صفحه کتاب را سید جمال الدین اختصاص داده و از جمله می نویسد:" از پنجاه سال پیش به اینطرف، روی تعصب معدودی از ایرانیان ، سید جمال الدین به " اسد آبادی" معروف شده و دلایل بسیار بر ایرانی بودن او اقامه کرده اند، اما به عقیدۀ من این دلایل پایه و اساس نداشته و نظیر اجتهاد در مقابل نص بوده است."(6)

آخر امر به گفت ناشر کتاب "نیچریه" عطام رمیم سید را پس از کشمکشهای زیاد در آواخر سال 1323 شمسی هجری (1363) قمری بخاک افغان( کابل) انتقال دادند!"(7)

 در این زمینه گفتنی است که پیشنهاد انتقال تابوت سید از ترکیه به افغانستان از سوی سردار فیض خان زکریا  شاعر و رجل نامدارسیاسی و فرهنگی کشور که در آن وقت سفیر افغانستان در انقره بود عنوان شده که با اعتراض شدید سفارتخانۀ ایران در آنجا مقابل گشته است ، اما دولت ترکیه به اعتبار شدید عمده ترین آثار و اسناد باقیمانده از سید، چون هفته نامۀ العروهّ الوثقی و نیز گواهی شاگردان صاحب نام او چون محمد عبده و غیره که ندیم تمام وقتش بودند و از آنها نوشته هایی در بارۀ موطن سید باقیمانده، افغان بودن سید جمال الدین را مهر تائید میگذارد و در انتقال تابوتش به افغانستان موافقت می کند . گفتنی است که برغم تذکر استاد محمد محیط طباطبایی در مقالات یاد شده که گویا : محمد فیض خان سفیر افغانستان( که البته مراد شان همان سردار فیض محمد خان است) از راه تبانی با مقامات ترک به چنین انتقالی توفیق یافته است..." (8) واقعیت امر این است که سید خود در زمینه اتمام حجت کرده و سند مهمی را در مجموعه اسناد بدست آمده از منزل امین اضرب به یادگار گذاشته است.

 

از جانب دیگر عده ای معتقد اند که سید بخاطر جلب نظر اعراب، ترکها و افغان ها اقدام به جعل تبار نامه کرده که خود هتک حرمت بیکران به شخصیت آن روشنگر بزرگ است و از چنان آزاده مرد بی ترس بعید مینماید که به خاطر مصلحت سیاسی خود را به ملیت دیگری بچسپاند . در ضمن سید به خاطر تعلق به امت اسلام در موارد بسیار نادر خود را طوسی، استانبولی رومی و غیره نامیده است، اما که پای تعلقش به تیره و تبار خاصی مطرح بوده خود را افغان و از سادات کنر افغانستان ثبت کرده است که ما در تمام دستاویز های مخالفان هرگز مدرکی به این وضاحت سراغ نداریم.

ادامه دارد

1-     میر محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ امریکن سپیدی، هرندن،ویرجینیا، 1367، صص221،222، 223

2-     سید جمال الدین، نیچریه یا مادیگری، نشر دفتر انتشارات اسلامی، قم، سال چاپ؟، ص 5

3-     محمد علی سفری، مشروطه سازان ، چاپ چاپخانۀ حیدری، تهران 1370، ص 51

4-     محمود محمود ، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم میلادی، جلد پنجم، چاپ چهارم، نشر اقبال سال چاپ؟، صص4،5،16،17

5-     اصغر مهدوی و ایرج افشار، مجموعه اسناد و مدارک چاپ نا شده در بارۀ سید جمال الدین مشهور به افغانی، تهران ، 1342، مقدمه کتاب

6-     محمد علی سفری ، مشروطه سازان،ص 51

7-     سید جمال الدین اسد آبادی، نیچریه، ص 9

8-     حدود 23 سال پیش همزمان با تدویر کنگرۀ بین المللی سید جمال الدین افغانی در کابل و جلال آباد شاد روان استاد محمد طبا طبا یی بر بنیاد مدارک مکشوفه از منزل امین الضرب مقالاتی در جراید معتبر ایران به نشر سپردند که دانشمدان افغانی در همان کنگره به پا سخ پر داختند . آز آنجا که در این محیط توبیا و عنقا دیگر دسترسی به آن پژوهشها نا میسر است من عجالتآ به همین اندک بسنده میکنم باشد بار دیگردست ما به بیخ و ریشه و تبار نامه ها ما بچسپد.

 

قسمت نهم

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

 

سید جمال الدین افغانی پیشآهنگ نهضت مشروطه خواهی در افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

سیاوش:

آقای داکتر، خواهش است تا در آخرین بحث ما پیرامون نقش سیاسی و اجتماعی سید جمال ا لدین افغانی در جهان،  نتایج حاصل از بحث های قبلی را در معنایی که مراد کرده اید بدست دهید.

داکتر اکرم عثمان:

من در سراسر این مباحثه در پی اثبات دونکته بودم، یکی اینکه جغرافیای ذهن و اندیشه سید مقید به جغرافیای سیاسی این یا آن کشور نبود و برغم تعلق عاطفی به وطن مالوفش از نظر گرایش های سیاسی – فلسفی، شخصیتی فرا نژادی، فرا زبانی و فرا فرقه ای بود و پیشاپیش زمانش حرکت میکرد، و دیگر اینکه مضمون آرمانها و مبارزات اونه تنها برای قرن نوزدهم تازگی داشت بلکه امروز نیز از جهاتی طراوت وبوی خوشش را حفظ کرده است.

سید نه تنها از نگاه نظری آثار نظری مهمی بر جای گذاشت بلکه در عمل نیز قدمهای موثری برداشت که در مواری نتیجه بخش بود وراه نزدیک شدن به زمان جدید را کوتاه تر کرد.

هر چند برخی از نهضت ها که از سید سر چشمه گرفتند به درجات متفاوت به آخر نرسیدند و بعضآ منتهی به شکست شدند اما اهمیت تاریخی آن نهضت  ها در آن بودکه مفتاح باب انقلابات فراگیر تری شدند و در سالهای مابعد نتایج مشخص به بار آوردند.

از آنجا که در بحث های قبلی به برخی از این نتایج اشاراتی داشته ایم اینک به ترسیم کلی ترین خطوطی بسنده می کنیم که سید طراح و مبتکر آنها بوده است.

در کتاب  نهضت مشروطۀ ایران که بر پایۀ  اسناد وزارت امور خارجۀ آن کشور با مقدمۀ  ابراهیم صفایی به نشر رسیده چنین میخوانیم:

"پیدایش اندیشۀ آزادی خواهی در ایران افزون بر یک قرن و نیم سابقه دارد ولی این حرکت در میان توده ها مردم پس از قتل ناصر الدین شاه شروع شد..."(1) و قاتل  ناصر الدین شاه میرزا رضای کر مانی یکی از مریدان سید بود که بعد ازقتل ناصرالدین شاه در باز جویی گفت:" من قدری هستم و معتقدم بی حکم «قدر» برگ از درخت نمی افتد ... کار من به حکم قدر بود و به خیال خودم یک خدمتی به تمام خلایق کرده و ملت را بیدار کرده ام  و یک درخت خشک بی ثمری راکه زیرش همه قسم حیوانات موذی و درنده جمع شده بودند از بیخ بر انداختم..."(2)

و در کتاب " زمینه ای خیزش مشروطه" تالیف محمد خاتمی رئیس جمهور کنونی ایران چنین میخوانیم :" با مشاهده سلطۀ استعماربر کشور های اسلامی و برای کوتاه کردن دست آنان، اتحاد دنیای اسلامی سخت مورد توجه قرار داد و عمدتآ تلاش خویش را در راه تحقق این آرزو بکار بست.

سید جمال الدین در ابتداء  راه رسیدن به این مقصود را مذاکره با سران کشور ها اسلامی میدانست و بار ها سعی کرد تا به آنان نزدیک شده و ایشان را به تشکل چنین اتحادی بر انگیزد، ولی سر انجام در یافت که چنین امری ممکن نیست و استبداد و استعمار  سخت در هم عجین شده اند. او دانست که ماهیت حکومت های استبدادی ، مانع انجام این امر بوده و نمی تواند به کسانی چون ناصر الدین شاه قاجار و سلطان عبدالحمید عثمانی ، امیدوار باشد. از آن پس  تمام کوشش خود را برای بیداری و آ گاهی مردم و سوق دادن آنان ، به مبارزه علیه استعمار و استبداد بکار گرفت و این تلاش او بعد ها نتایج نیکویی را نه تنها در ایران بلکه در سایر کشور ها به بار آورد.

محور دیگر کار او مبارزه با استعمار به ویژه با دولت انگلستان که بیش از همه بر مسلمانان تسلط داشت، بود. سید با مشاهده روز افزون نفوذ استعمار انگلیس در کشور های اسلامی اصلی ترین دشمن اسلام و مسلمانان را در آن روزگار ، انگلستان میدانست و به همین دلیل به همۀ ممالک زیر سلطۀ انگلیس مسافرت کرد و چهره افسونگر و ماهیت استعماری و افکار پلید آنرا برای ملل اسلامی آشکار نمود. روشنگری های وی در اکثر ممالک موثر بود و مسلمانان را به حرکت واداشته و از همین رو ، انگلستان او را دشمن شماره یک خود لقب داد. استعمار به خیال خام خود سعی کرد سید را با پول و دادن مقام بخرد و او را برای همیشه ساکت کند، بنابرین همان هنگام که سودانیان به رهبری " محمد احمد عبدالله معروف به "مهدی سودانی" علیه استعمار انگلیس قیام کرده بودند، سید را به لندن دعوت کردند." لرد سالسبور" نخست وزیر وقت انگلیس به او گفت:" ما سر زمین سودان را به شما وامی گذاریم، به شرط آنکه مصالح دولت بریتانیا را در آنجا رعایت کنید" !

سید پاسخ داد: مگر سودان از آن شماست که میخواهید آنرا بمن ببخشید؟"(3)

و این نکته را بخاطری گفتیم که روشن شود سید افغانی در ازای کرسی سلطنت نیز، اهل معامله و سازش نبود، چه رسد به مناصبی در دربارهای افغانستان و ایران و دولت عثمانی. او در مذاکرات سیاسی با مقامات وزارت خارجۀ انگلستان خود را یکتنه حریف و همسنگ آن امپراتوری میدانست و میخواست سیاستهای با اهمیتی را در مقابله با استعمار پیاده کند. به قول محمد خاتمی در همان  کتاب"لرد کرومر " به دولت متبوع خود در باره فعالیت های سید در مصر چنین گزارش داده است :"...خاطر اولیای متبوعه ام را متذکر می سازم که اگر انجمن  حزب الوطنی ، یک سال دیگر بر قرار باشد و سلسه جنبان امروزۀ آسیای غربی و مرکزی و افریقای شمالی، سید جمال الدین، مرفه الحال و آسوده خاطر در مصر زیست کند، گذشته از اینکه تجارت و سیاست بریتانیا در قاهره بالمّره معدوم میگردد، ترس آن است که سیاست قاطبۀ اروپا از همینۀ این انجمن عجیب، حنثی شده و اثری از او در صفحۀ عالم نماند."(4) و ذکر این نکته بخاطری لازم افتید که مراد سید هر وسیله ای از جمله جریدۀ قانون به دبیری میرزا ملکم خان را به خدمت میگرفت و برای بر انداختن ایادی استعمار بریتانیا از جمله ناصرالدین شاه قاجار جهد میکرد. او در رابطه با فساد  در دربار ایران در آن وقت، به آیت الله میرزای شیرازی چنین شکوه میبرد " پیشوای بزرگ، پادشاه ایران سست عنصر و بد سیرت گشته، مشاعرش ضعیف شده، بد رفتاری را پیش گرفته، خودش از ادارۀ کشور و حفظ منافع عمومی عاجز است، لذا زمام کار را بدست مرد پلید بد کردار پستی، یعنی امین السطان داده که در مجامع عمومی به پیامبران بد می گوید، نه فرمان دین را می پذیرد، نه به رَُوسای دینی ارجی میگذارد، به علما بد می گوید و به مرد پرهیزگار تهمت میزند. به سادات بزرگوار توهین مینماید و با وعاظ مثل مردم پست رفتار می کند. از اروپا بر گشته پردۀ شرم را پاره کرده و خود سری را پیش گرفته ، بی پرده باده گساری مینمایند. با کفار دوستی میورزد، با مردم نیکوکار دشمنی می کند، این کار های خصوصی اوست. اما آنچه به زیان مسلمین انجام داده این است که ...."(5)

سپس سید، انگشت انتقاد بر امتیازاتی میگذارد که دول استعماری روس تزاری و انگلیس از دولت ایران گرفته و قبلآ خاطر نشان کردیم که آیت اله شیرازی تحت تاثیر سید، فتوای الغای امتیاز رژه را که به امتیاز تنباکو معروف است صادر کرد که منجر به فسخ آن قرار داد شدوپشتیبانی وسیع مردم را به همراه داشت کوتاه سخن اینکه سید بر عکس داوری ها ی محمودمحمود، باقر مومنی، ابراهیم صفایی و احمد کسروی که او را دستــنگر  پادشاهان میدانند هرگز در دام سلاطین مستبد نیفتاد و تا وقتی با آنها مدارا و مماسات کرد که آرمانهایش را کم و بیش لبیک میگفتند، اما همینکه در مقام مخالفت با او بر آمدند یا به سر نوشت ناصر الدین شاه گرفتار گردیدند و یا چون سطان عثمانی متحمل زیانهای فراوان شدند. از سوی دیگر در افغانستان نیز برخی از کوشش های سید بعد از مرگش ثمر داد و شکی نداریم که مشروطه خواهان دوم، بخصوص در سالهای نخستین سلطنت شاه امان اله ، با الهام از نظریات محمود طرزی راه سید را پیمود اند.

گفتنی است فعالیت های سید افغان تنها در رفت و آمد بین دربار ها( آن گونه که شادروان احمد کسروی آورده است) خلاصه نمیشد. او از راه تحکیم تماس با تودۀ مردم که نماینده بارز آن میرزا رضای کرمانی بود، کاخ استبداد ایران را ویران کرد و از طریق تشجیع روحانیان مشروطه طلب و روشنفکران آزادی خواه نهضت های مشروطه خواهی و دموکراتیک را بنیاد هشت و ازاین خواستگاه است که می گوئیم سید کماکان در زمان ما حضور دارد و کار های را که سر کرده بود در بهار های دیگرنیز به شگوفه خواهد نشست.

سید هوادار حکومت قانون و رخنۀ وسیع راه های حل معاصر در درون سنن جامد سیاسی و اداری بودــ مسالۀ که هنوز از نظر فلسفی مشکلش در منطقه ما حل نشده است و رهیافت تناسب منطقی بین سنت و تجدد در سر زمین های به شدت سنتی ما که عنعنه و عرف و عادت و سنن باستانی و قدیمی، جریانهای فکری و رفتاری نیرومندی را تشکیل میدهند حایز اهمیت فراوان است و سید کسی بود که در زمان خودش بیشتر از هر کسی به این مسایل پرداخته به قول عبدالکریم سروش نظریه پرداز ایرانی این سید بود که عنوان کرد: سِر انحطاط ما در چیست جامعه ای که از انحطاط خودش نپرسد قطعآ در انحطاط خواهد ماند. پرسش از انحطاط علامت بیرون آمدن از انحطاط است.(6) اینها همه مباحث بسیار زندۀ زمان مااست و سید بود که اذهان جامد، بتونی و واپسگرای شمار زیادی از تاریک اندیشان را تکان داد و روشن کرد .

سیاوش:

آقای داکتر در این جا  دو پرسش میتواند مطرح باشد:

- آیا راه عبور ما به تمدن معاصر از سنت میگذرد؟

- آیا به باز سازی سنت و سازگاری آن با تجدد قادر هستیم؟

د.ا. عثمان:

به گفت دکتور محمد جواد طباطبایی : همین قدر باید این نکتۀ اساسی را از نظر دور نداشت که اندیشۀ بی سنت و در غیاب آن، امری ممتنع است، چنانکه در نزد اقوامی که پشتوانه ای  از سنت اندیشیدن هرگز بوجود نیامده، تاریخ نیز دستخوش وقفه و تعطیل شده است.

تاریخ افریقا، همۀ اقوام اولیه و چین تا سدۀ حاضر ، به تبع اندیشه ، تاریخ عدمی است و از این میان اگر تنها چین توانسته است از خواب زمستانی دراز آهنگ خود خارج شود به دلیل پیوندی است که با اندیشه و عقلانیت غربی ایجاد کرده است. بویژه در دروان جدید اساس هر تمدنی بر اندیشۀ عقلانی استوار است و این امر جز از مجرای سنتی زنده و زاینده و در تحولی پیوسته و تجدید نظر در مبانی آن با توجه به الزامات دوران جدید ممکن نیست.(7)

آیا اینها که دانشمندان عنوان کرده اند همه پاسخ یا اینکه سوالهای تازه در لفاف  باشد که دانشمندان ما این معضل را بیشتر بشکافند و سر خطهای شفافتری بدست دهند.

ادامه دارد

1-     دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، " نهضت مشروطۀ ایران بر پایۀ اسناد وزارت امور خارجه"، واحد نشر اسناد، چاپ اول، سال 1370،ص 4

2-     همان کتاب، ص 8

3-     محمد خاتمی، زمینه های خیزش مشروطه، نشر موسسۀ فرهنگی پایا،تهران، سال چاپ نامعلوم،ص 37

4-     همان ،ص34

5-     همان،ص39

6-     عبدالکریم سروش، مدارا و مدیریت ،ص79

7-     دکتور جواد طباطبایی، ابن خلدون و علوم اجتماعی، نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران 1374،ص369.

قسمت دهم

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

 

نتیجه کلی و استنتاجی از جایگاه سید جمال الدین افغانی در نهضت مشروطه   افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

 

 سیاوش:

آقای داکتر ، اکنون که حدود صد سال از نهضت مشروطه در افغانستان میگذرد لازم است که برخی از آثار و نتایج آن را بیشتر بسنجیم و جنبه های برجسته و بارز آنرا افزونتر به داوری بگیریم.

داکتر اکرم عثمان:

بلی واقعآ لازم است که ما  استنتاجی از مساله داشته باشیم، آنچنانکه در بحث های گذشته بیان داشتیم سید جمال الدین افغان نه تنها در افغانستان بلکه در منطقه ما نخستین کسیست که افکار مشروطه خواهی را در چهار چوب تحدید قدرت سلطنت های مطلقه مطرح کرد و راه علاجش را در تاسیس موسسات مدرن و ترویج علم و فن آن گونه که در مغربزمین مورد استفاده بوده سراغ گرفت ولی آن طور که از آثار و افکار آن بزرگمرد بر می آید سید در ملتقای  دو دوران نا سازگار با یگدیگر در پی تلفیق مزایای آن هردو بود که در عرصه های عمل و نظر یگدیگر را نفی میکردند. از سویی عنایتی به نظامهای مردم سالار و مبتنی بر آزادی های مدنی و فردی داشت و از سوی دیگر به فکر احیای مجدد خلافت اسلامی تحت سیطره خلیفه عثمانی بود. اما الگو و مدل آرمانی او طرز حکومتی بود که در زمان خلفای راشدین پا گرفته بود.

تا جایی که من میدانم در آن دستگاه حکومتی عناصری دراداره و تنظیم امور و تـنسیق کار های دفتر ودیوان و گماردن راَس قدرت نقش داشتند که عمدتآ از سرکرده های قبایل و اقوام و سروران صاحب نفوذ قبیلۀ قریش مکه و انصار مدینه تشکیل شده بودند و عوام الناس در لایه های پائینی و میانی جامعه، نقشی در تغییر و تبدیل و انتصاب یا انتخاب زمامدار کل ایفا نمیکردند چه در شورای های قبیله ای مرکب از اشراف قبایل فقط اعیان و سر کرده ها از تودۀ مردم نمایندگی میکردند و اصلآ ادارات انتخابی به گونۀ دموکراسی های یونان و روم نمی توانست مطرح باشند.

چنانکه مطلع هستیم در آن زمان نه تنها در شبه جزیرۀ عربستان بلکه در بیشتر نقاط آسیا و افریقا به دلیل موانع متعدد اقلیمی چون وسعت بیابانهای دشوار گذار ، خشکسالی های پیاپی ، واحه های دور افتاده از همدیگر، محدودیت داد و ستد وآمد و رفت بین آبادی ها ، و وابستگی به اقتصاد طبیعی و قلت شدید آب و محدود بودن راه های مواصلاتی که حضورحاکمیتی اقتدارگرا ومتمرکز را الزامی میکرد اصلآ پدیده ای بنام حکومتهای انتخابی و مبتنی بر ارادۀ آزاد فرد انتخاب کننده را بر نمی تافت زیرا که فرد در جامعه ای عشیره ای وقتی صاحب هویت و شخصیت میشود که عضوی از اعضای قبیله باشد و جایگاهی در سلسله مراتبش حاصل کند ورنه، انسانی بی بیخ و ریشه وپا در هوا به شما خواهد رفت. از همین سبب در چنان نظامی، فرد رانده شده از اجتماعش، نا گزیر است که یوغ حمایت قبیلۀ دیگری را بگردن بگیرد تا موجودیتش به عنوان یکفرد زنده و صاحب حد اقل حقوق رسمیت پیدا کند.

به این صورت در چنان ساختار هایی اصلآ تصور اجرای یک انتخابات دموکراتیک و ایفای نقش یک شهروند وابسته به جامعۀ مردم سالار نا ممکن است.

از همین جا پیچیده ترین معضل فعالیت های نظری و سیاسی سید از آشتی دادن همان دو دنیا سر چشمه میگرفت. از جانبی واقف ستمبارگی امرا و سلاطین دورانش بود و میدانست که از آنها جز خود کا مگی، زنبارگی و غارت مال رعیت و بیت المال بر نمی آید و از جانب دیگر اتحاد و آینده سروری ورفاه مسلمانان را در جبین فراعنۀ فاسدی! چون سلطان عبدالحمید خلیفه عثمانی میدید- کسیکه خود سرکوبگر آزادی های انسانی و غاصب حقوق مردمش بود.

سیاوش:

آقای داکتر، نه فقط سید بلکه سایر نظریه پردازان کشور های اسلامی نیز جز از راه اجتهاد در برخی از مبانی باور های شان قادر نبودند که باب ورود به دوران جدید و مدرنیته را بکشایند و اسباب مطابقت اصول اعتقادی شانرا با حقوق جهانی فراهم کنند. آیا همین طور نبوده است؟

د.ا.عثمان:

بلی کاملآ همینطور بود، به گفت دانشمند گرانمایه محمد جواد بر هانی: سید جمال الدین روشنفکری بود که در فضای اسلامی رشد کرده و با کشور های غربی نیزاز نزدیک آشنا بود، اما هیچگاه جهان اسلام را ترک نکرده و به آن از افق و منظر متجددانه می نگریست و در مقام دفاع از دین اسلام و مسلمانان استعمار زده بود و با مثلث شوم..استعمار ، استبداد و جهل شدیدآ مبارزه میکرد... او در "عروة الوثقی" در مورد استبداد داخلی چنین می نویسد: « ملتی که حل و فصل امور خود را با خود ندارد و با آنها مشورت نمی شود و در مصالح عامه ارادۀ آن ملت بی تاثیر است. واین تابع واحدیست که ارادۀ آن "قانون" و خواست آن وی همان "نظام" است و طوری که میخواهد فرمان میدهد و آنچه را اراده کند انجام میدهد، آن ملت وضع ثابت و سیر منظمی ندارد و نیک بختی و بد بختی را پیهم می بیند. اگر حاکم آن عالم و دور اندیش و خبیربود به مردم راه صلاح و سعادت را نشان میدهد، اما اگر حاکم جاهل و بد طینت و ضعیف الرای و کج طبع باشد ملت را به تباهی سوق میدهد و پرده ای از جهل بر چشمهای آنان می کند و فقر و گرسنگی به بار می آورد و در سلطۀ خود از جادۀ عدل خارج میگردد...در این جا اگردر ملت رمقی مانده باشد افراد خبیر جمع میشوند و برای سرنگونی این شجرۀ خبیثه اقدام می کنند و به جای آن عضو فاسد، نهال مبارک(شجرۀ طیبه) غرس می کنند...به قول سید مبتنی بر آیۀ قرآن مجید خداوند رفاه، عزت، سلطنت، آسایش هیچ قومی را دگر گون نمی سازد مگر اینکه آن قوم آنچه را که در نفوس خود از نور عقل و صحت فکرو اشراق بصیرت دارند تغییر بدهند.»(1)

خلاصه کلام، محمد جواد برهانی، مجموعه برنامه های سیاسی سید را با سه اصل زیرین توضیح میدهد که شایان توجه است:

1.     تبدیل حکومت از استبداد به مشروطه و بر قراری قانون به جای رسوم و اوامر.

2.     از میان بردن آثار تفرقۀ مذهبی و احیای روح و حدت اسلامی

3.     مبارزۀ علنی و بیرحمانه با نفوذ استعماری انگلیس...که دشمن شمارۀ یک اسلام و قران شناخته میشد.

آنچه به عنوان موخرۀ بحث ما مربوط سید جمال الدین افغان میتوان بیان کرد از اینقرارند:

1.     سید آغاز گر بزرگی بود که بار نخست برای زودن آثار انحطاط دیر پا در عالم اسلام کمر بست و مبارزۀ مستمری را آغاز کرد.

2.     پیروان سید در افغانستان در حدودی سیمای جامعه را تغییر دادند و پیکار شان نیمه تمام ماند.

3.     نهضت مشروطه در افغانستان بخاطر سطح نازل شعور عمومی منجر به تجهیز سراسری توده های مردم نشد و به انقلاب مشروطه منتج نگردید.

4.      نهضت مشروطه در افغانستان قسمآ فاقد پایگاه اجتماعی و طبقاتی بود و عمدتآ از بالابه پائین حرکت میکرد.

به گفت داکتر محمد جواد طباطبایی:« همین قدر باید این نکتۀ اساسی را از نظر دور نداشت که اندیشۀ بی سیاست و در غیاب آن ، امری ممتنع است، چنانکه در نزد اقوامی که پشتوانه ای از سنت اندیشیدن هرگز بوجود نیامده، تاریج نیز دستخوش وقف و تعطیل شده است . تاریخ افریقا، همۀ اقوام اولیه چین تا آغاز سدۀ حاضر ، به تبع اندیشه ، تاریخ عدمی است و از این میان اگر تنها چین توانسته است از خواب زمستانی دراز آهنگ خود خارج شود به دلیل پیوندی است که با اندیشه و عقلانیت غربی ایجاد کرده است. بویژه در دروان جدید اساس هر تمدنی بر اندیشۀ عقلانی استوار است و این امر جز از مجرای سنتی زنده و زاینده و در تحولی پیوسته و تجدید نظر در مبانی آن با توجه به الزامات دوران جدید ممکن نیست.

ایدیولوژی، به گونه ای که در چهار دهۀ گذشته در ایران سیطره پیدا کرد، جز به بیراهۀ تعطیل اندیشه و از آنجا به بن بست تعطیل تاریخ منتهی نخواهد شد. با تکیه بر سنت اندیشۀ فلسفی از فارابی و ابن سینا تا صدر الدین شیرازی می توان امکانی برای تجدید اندیشه یافت، حتی و به ویژه ، از مجرای نقادی آن، به تجدید اندیشه پرداخت.(2)

1.     محمد جواد برهانی، " نقش سید جمال الدین در جنبش اصلاحی افغانستان" مجله سوم، شماره 3و4، ایران-مشهد، چاپ سازمان انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ص ص68-69

2.     داکتر محمد جواد طباطبایی، ابن خلدون و علوم احتماعی، وضعیت علوم اجتماعی در تمدن اسلامی، چاپ انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،سال 1374، صفحه 369

  

 

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

قسمت یازدهم

مشروطه خواهان اول و جایگاه اندیشه ای و تاریخی آنها در افغانستان

 

تا اینجا به مقدمات نهضت مشروطه خواهی به عنوان حسن مطلع تاریخ افغانستان پرداختیم و کوشیدیم علایم و آثار اندیشه های جدیدی را به بحث و کاوش بگیریم که نخستین بار به علل و اسباب انحطاط مزمن، درونی شده و ریشه دار تاریخی ما پرداخته بود. در این باب  از فراز و فرود مجاهدت سید جمال الدین افغان یاد کردیم که فضل تقدم آن پیکار ها به او تعلق میگیرد و زودتر از دیگران نه تنها متوجه ادبار مردم وطنش شده بود بلکه مبارزه با استعمار را نیز التزام کرده بود. در ضمن از تاثیر افکار سید بر شماری از رهبران و زمامداران افغانستان و کشور های اسلامی یاد کردیم که نخستین بار خود را با پیکاری آگاهانه و حساب شده مقابل دیدند. علاوتآ نهضت هایی را بر شمردیم که به درجات متفاوت با رهنمود های او به نشو و نما ، و بعضآ به بالندگی رسیدند.گفتنی است که منطق حاکم «بر گفتار یاdiscours  »ما اقتضا می کند که تاریخ افغانستان را نه بر بنیاد تغییرات فوقانی و شکلی به بررسی بگیریم بلکه بر بنای تحول ژرفی در اندیشه ها پی بگیریم که به حق « مشروطه خواهی» نام گرفت و محمل های خروج جامعه از «بن بست» را نوید داد.

سیاوش:  آقای  داکتر با در نظر داشت تفسیر ها و توضیحات  شما آیا میشود  چنین نتیجه گرفت  که دردورنمای دید شما به عنوان هدفی ستراتیژیک ، رسیدن به « مدرنیته» که تاسیس  ترویج و کار بست اندیشۀ دوران جدید می باشد قرار دارد، که یکی از الزاماتش تطبیق ارزش های جامعۀ سکولارSecular یا جدایی دین از دولت می که بایستی ضمن حرمت گذاری به معنویات وآئین مسلط بر جامعه ما ،  آزادی های سیاسی و مدنی قاطبۀ مردم ما اعم از طیف های چپ و راست و میانۀ ما را تصمین کند .

د.ا.عثمان:

 بلی کاملآ همین طور است .، چنان همزیستی ،  Tolerance (تحمل) و تساهلی ، انسانی ترین راه حلیست که به همگان مجال بر آمد در حیات سیاسی میدهد و مشروعیت شانرا تضمین میکند.

در غیر آن تمام ایدیولوژی های تمامیت خواه اعم از چپ و راست که در یکی از مقاطع برخورد شان با مسایل جامعه به انحصار قدرت می انجامند نه تنها با نورمهای جوامع باز همخوانی ندارد بلکه زوال شان بعد از چند سال یا چند دهه اجتناب ناپذیر می باشند و این درسیست که رویداد های قرن بیستم به ما آموخته است.

همچنین بایسته است که تغیرات کمی در اذهان و عقول را که باعث پیشرفت ، پسرفت ویا رکود امر مبارزه در نهضت مشروطه خواهی شده اند نیز از نظر دور نداریم چه هر سه مرحلۀ پیکار که شامل مشروطه خواهی اول، دوم و سوم می شوند در قیاس با یکدیگر ، مرتبت و درجۀ شعور سیاسی لایه های روشنفکران را نشان خواهد داد در غیر آن ، شاخص هایی نظیر پادشاه گردشی ها! و یا انتقال شکلی و میکانیکی قدرت از پدر به پسر در سلطنت های موروثی، راه به ژرفای و علت العلل قضایا نخواهد برد. پروسه منسوخ گرفتن بیعت از رعیت هیچ سنخیت و مناسبتی با دموکراسی سیاسی ندارد و کاری جز بازی با ظواهر نمی باشد.

بدیهیست که نقش نهاد سلطنت و دیگر شرکای قدرت در امر کاهش و افزایش و کندی یا پویایی  دگرگونی های سیاسی و اجتماعی تاثیر معین خودش را دارد که باید آنرا در ردیف ده ها عامل دیگر ، یکی از عوامل بر شمرد نه اینکه تاریخ را با آن قالب  یا زمانبندی کنیم.

بنابران  در بررسی تاریخ معاصر افغانستان، دوره بندی مورد نظر ما ، دوره بندی افکار خواهد بود نه تغییرات فوقانی و رو ساختی.

سیاوش:

با توضیحاتی که فرمودید به متن موضوع ما  نزدیک میشویم  و در این جا لازم است مبتنی بر سر خطهای  یاد شده، به چگونگی پیدایی ، قشر بندی و خاستگاه ها فکری مشروطه خواهان اول بپردازید که  از نظر اصالت مردمی شفافیت پندار، طهارت رفتار ، استقلال عمل و ناوابستگی شان به قدرت های بیگانه و تعلق و پیوند شان به طیف های فراگیر، تا زمان ما بی نظیر و بی رقیب می باشند.

د.ا.عثمان:

در این ارتباط باید گفت که میر غلام محمد غبار مَولف کتاب حجیم ،  دردمندانه و روشنگرانه « افغانستان در مسیر تاریخ» که خود از مشروطه خواهان دوم بود و در جوانی شاهد عینی و ناظر تیز بین رویداد هایی بود که شامل حال مشروطه خواهان اول شده بود و کتاب ارزشمند و محققانۀ « افغانستان در پنچ قرن اخیر » تالیف میر محمد صدیق فرهنگ و اثر گرانسنگ « جنبش مشروطیت در افغانستان» تالیف پوهاند حبیبی .« ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان» نوشتۀ جناب سید مسعود پوهنیار،« افغانستان در عهد اعلحضرت امان الله 1919-1929» پرداختۀ ارجمند جناب فضل غنی مجددی و کتاب بسیار مایۀ « جنبش مشروطه خواهی در افغانستان» تالیف گران ارج پوهاند سید سعدالدین هاشمی ودیگر محققان و پژوهشگران ما چون جناب آئین، جناب علی رضوی، جناب پویا فارابی، جناب نصیر مهرین، جناب سید قاسم رشتیاو جناب داکتر سید مودود پوهنیار که تحقیقات همه جانبه و ذیقیمتی در این باب انجام داده اند نخستین کسانی هستند که در پژوهش های شان چگونگی شکل گیری ، بستر های نشو و نما و کار نامه های جانبازان و مبارزان نهضت های مشروطه خواهی در کشور ما را از زوایای مختلفی روشن کرده اند که سنگ بنای پژوهش های نوین در آن گستره به شمار میروند. باید در بازخوانی و ارج گذاری آن آثار مبارک پیوسته کوشا باشیم. در جریان بیست و چند سال اخیر که مردم ما بدترین اشکال پسرفت اجتماعی را در ضیاع حقوق مدنی و سیاسی تجربه کرده اند و بار دیگر حجاب سیاه سده های میانه بین آنها و دنیای جدید حایل شده است، میزان مقایسه ای فراهم آمده تا ادعا های مدعیان سالهای اخیر مردم دوستی و دین پروری را با رفتار و منش علمبرداران نهضت مشروطه بسنجیم و عیار قضاوتی فراهم آوریم.

شاد روان پوهاند عبدالحی در کتابش آورده است: هنگامیکه« واصف» را به توپ می بستند بر پاره کاغذی نوشت:« در حالیکه به آمنت بالله و ملائکتۀ ...ایمان کامل داشتم به حکم امیر کشته شدم.»

همچنین در دیگر سطر های که استاد حبیبی به دنبال آن حادثۀ غم انگیز که منجر به اعدام مشروطه خواهان از سوی سراج الملت و الدین امیر حبیب الله شده بود چنین میخوانیم:

روزی که شود اذا السما ء انفطرت               وندر پی آن اذا النجوم انکدرت

من دامن تو بگـیرم اندر عـرفــا ت               گویم : صنما بای  ذنب  قتـلت

توصیه من به اخلاف این است:

ترک مال و ترک جان و ترک سر               در رۀ مشروطه اول منزل است(1)

همچنین در کتاب « ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد» تالیف جناب مسعود پوهنیار از زبان پدر شان مرحوم سید قاسم خان که از دانشمندان و مبارزان طراز اول عصر مشروطه خواهی در افغانستان بود چنین آمده است: مولوی محمد سرورخان واصف زعیم ظهور نهضت مشروطه خواهی به سال 1327 قمری مطابق 1909 در یکی از اتاقهای بزرگ باغ مهمانخانه در ولایت کابل که در آن وقت مکتب حبیبیه آنجا بود تشکیل جلسه داده عدۀ زیادی از مشروطه خواهان در آن گرد آمده بودند. در این جلسه داکتر غنی و برادران سهم نداشتند پیشنهاد تسوید عریضه ای به حضور امیر حبیب اله خان شد که در آن نوشتند : « در بعضی کشور ها مردم به جبر و قوت قاهره حکومت را مجبور می نمایند تا نظام اداری را تابع آرزوها و خواسته های ملت ساخته شکل مشروطه و قانونی بدهد و در برخی ممالک پادشاه روشنفکر به ابتکار خود و یا نیت خیر، قوانین و اصول مشروطیت را در مملکت نافذ می سازد. چون سراج الملت والدین پادشاه عالم و ترقی خواه است، چنانچه مکتب حبیبیه و حربیه و نشر سراج الاخبار و آوردن مطبعۀ عصری و طبع کتب و احداث شوارع و عمارات و غیره از مظاهر لطف و توجه شاهانه در جهت مجد و اعتلای وطن است لذا توقع میرود که مجاری حکومت متبوعۀ ما نیز به توجه شاهانۀ شان بر اساس قوانین مشروطه استوار گردد، تا از احکام خود سرانه و خلاف مقررات اسلامی جلوگیری به عمل آمده مردم در تحت سلطه قانون و نظام مشروطیت به حیات مرفه قرین گردند.» این عریضه توسط غلام محمد خان رسام میمنگی به جلال آبادبرده شده به حضور امیر تقدیم گردید. هرچند آن پادشاه در وهلۀ اول مرام مشروطیت خواهان را چندان به نظر بد ندید، اما شاید بعضی از مفسدان درباری و مرتجعان متملق موضوع را مبالغه آمیز جلوه دادند. لذا امیر، مرام وطنخواهانۀ آن اشخاص ملی  وطندوست را بدرستی ادراک ننموده، امر داد تا چهار تن از جوانان آن نهضت را اعدام نمایند، چنانچه دونفر شان فی المجلس به ضرب تفنگچه توسط درباریان به قتل رسیدند.»(2)

وشاد روان میر محمد صدیق فرهنگ دراین باره می آورد: از جملۀ گرفتار شدگان هفت نفر لعل محمد خان، محمد عثمان خان ، جوهر شاه خان ، محمد ایوب خان ، ملا محمد سرور خان، سعداله خان و عبداقیوم خان اعدام شدند، بقیه به زندان ابد محکوم گردیدند. از آنجمله چند تن پیش از مرگ امیر رها گردیدند اما عدۀ بیشتر تا ختم پادشاهی او در زندان ارگ بسر بردند.

ادامه دارد

1.     عبد الحی حبیبی، جنبش مشروطه در افغانستان، قم، چاپ اسماعیلیان، سال 1372،ص38

2.     سید مسعود پوهنیار، ظهور و سقوط مشروطیت و قربانیاناستبداد در افغانستان، چاپ کتابخانۀ سبا، پیشاور- پاکستان، سال 1375،صص49،50

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

قسمت دوازدهم

مشروطه خواهان اول و جایگاه اندیشه ای و تاریخی آنها در افغانستان

 

سیاوش:

آقای داکتر آیا مشروطه خواهان به این نتیجه رسیده بودند که امیر، اساسی ترین مانع در برابر  افکار و اندیشۀ های ترقیخواهانه و دموکراتیک آنها میباشد؟ و باید امیر را از سر راه برمیداشتند، تا به به اجرای آن برنامه ها و اندیشه ها می پرداختند؟

د.ا.عثمان:

معلوم نیست که مشروطه خواهان در واقع در صدد قتل امیر بودند یا فقط میخواستند افکار جدید را دایر بر اصلاح طرز حکومت در بین مردم شایع نمایند. سرعتی که امیر در اجرای مجازات بکار برد موقع آنرا باقی نگذاشت که حقیقت این موضوع روشن گردد. با اینکه اعدام یکعده اشخاص که روشنفکرترین مردم عصر شان محسوب میشدند آنهم بدون تحقیق و محاکمه اثبات جرم در خور نکوهش و انتقاد می باشد معذلک اگر رفتار عمومی امیر در این قضیه با رفتار سایر زمامداران حکومتهای مطلقه در افغانستان و سایر کشور ها مقایسه شود، بعضی جنبه های بشری در آن مشاهده می شود که بجای خود قابل تذکار است، از آنجمله یکی اینکه تنها به اعدام سران حرکت وآنانی که در دربار صاحب مقام بودند اختصار نموده در مورد سایر متهمین به بند و زندان اکتفا کرد و دیگر آنکه تا جائیکه معلوم شده در موقع تحقیق متهمین از زجر و شکنجه و سایر وسایل غیر انسانی خود داری به عمل آمده و جرم آنها ( اگر جرمی در میان بوده باشد) امر شخصی تلقی گردیده مجازات به افراد خانواده و دوستان شان سرایت ننمود که اینها همه تحولی را نسبت به دوره های سابق ارایه میکرد. قرار روایت آقای غبار امیر حتی فهرست اعضای جمعیت را که به او داده شد تا آخر نخوانده به آتش افگند و گفت« اگر تمام آنرا خوانده بودم عالمی بر باد میرفت.»(1)

از این مختصر یاد کرد چنین بر می آید که حدود نود سال پیش بزرگمردانی با فداکردن نقد جان و مال شان فرهاد وار رخنه رهایی در حصار خارائین تاریخ ایجاد کردند و به خاصر اندیشۀ نو و نظام نو، بنای باشکوه خانۀ نو را بنیاد هشـتند.

سیاوش:  

آقای داکتر آنان در آن کشور و شهر آرمانی چه می خواستند؟

د.ا.عثمان:

شاروان استاد حبیبی برنامۀ عمل و نظر وبه گفتۀ امروزیها پلاتفرم یا اصول مرامی  سازمان شانرا چنین آورده است:

1.     اطاعت به اصول اسلام و تقدیس قرآن عظیم و قبول تما م احکام اسلامی.

2.     کوشش مداوم در بدست آوردن حقوق ملی و مشروطه ساختن رژیم حکومت تحت نظر نمایندگان ملت و تامین حاکمیت ملی و حکم قانون.

3.     سعی در راه تلقین عامه به درستی امور معاشرت و نکوهش عادات ذمیمه.

4.     آشتی و حسن تفاهم بین اقوام و قبایل افغانستان و تحکیم و حدت ملی.

5.     سعی در اصلاح ملت از راه صلح وآشتی، نه با دهشت افگنی و استعمال سلاح و زور.

6.     تعمیم معارف و مکاتب ووسایل بیداری مردم و مطبوعات.

7.     تاسیس مجلس شورای ملی از راه انتخابات آزاد نمایندگان مردم.

8.     تحصیل استقلال سیاسی وآزادی افغانستان و گسترش روابط سیاسی و اقتصادی با دنیای خارج( که در آن وقت امیر افغانستان مکلف بود غیر از دولت بریتانوی با دیگر دولتی، رابطۀ سیاسی نداشته باشد.)

9.     تامین اصول مساوات و عدالت اجتماعی.

10. بسط مبانی مدنیت جدید از صنعت و حرفت و ساختن شوارع و بلاد و ابنیه و منابع آب و برق و غیره .

این ده مبدا را ایشان به تعبیر قرآنی« تلک عشرﺓ کامله» می گفته اند.(2)

از این اجمال به چند نکته پی میبریم:

·        جمعیت مشروطه خواهان، التقاطی از عناصر مختلف بود که به لایه های بالایی ، میانه و حتی فرودست جامعه مربوط بوده اند.

·        از عصبیت های قومی، مذهبی، نژادی و فرقه ای پرهیز میکردند.

·        اشکال مبارزات قهرآمیز را رد می نمودند.

·        به قدر توان هوادار" رسیونالیزم"(Rationalism) و اصالت عقل بودند و در پرتو چنین انگیزه ای اصلاح جامعه و اذهان را طلب میکردند.

·        حتی المقدور مخالف نابرابری های ناشی از جنسیت بودند.

·        دین را به عنوان مهمترین عامل تحرک اجتماعی میدانستند و بعضآ مساجد را نیز به مثابۀ پایگاهی برای تاسیس جامعه مدنی و اشاعه افکار جدید به کار میگرفتند.

·        آزادی های مدنی از جمله تاسیس احزاب سیاسی ، آزادی اجتماعات، آزادی های قلم و بیان و دیگر حقهای انسانی را مطالبه میکردند.

·        و از همه مهمتر اینکه عده ای از شاخص ترین چهره های نهضت مشروطه، روحانیون اصلاح طلب و مبارزه بودند.

·        در پی تمامیت استقلال سیاسی افغانستان بودند.

·        به باور ها و سنن و عنعنات مردم ارج میگذاشتند و تودۀ مردم را منشا حق و حاکمیت ملی میدانستند.

سیاوش:

آقای داکتر چون موضوع بحث ما رد یابی اشکال مختلف تحول فکری در قالب مقولۀ دموکراسی و مشروطیت است ، وقت آنست تا وارد اصل موضوع شویم.

د.ا.عثمان:

برای ورود به موضوع اصلی بحث ، اول میکوشیم مشروطیت را معنا کنیم و بعد از آن به قدر وسع حد ومرز خواستهای دموکراتیک مشروطه خواهان کشور را مشخص کنیم. سپس می پردازیم به آنتی تز یا تفسیر وضعیت حاکمیت بر سر اقتدار که آزادی های مدنی و تقسیم قدرت را جلو میگرفت.

بعد از آن به نقش و تاثیر تاریخی روحانیت مبارز در افغانستان توجه می کنیم و گرایش هایی را معرفی می نمائیم که با استفاده از سنت و فلسفۀ سیاسی در پی تعمیم مدنیت جدید در افغانستان بودند و مقاومت آن نتایج و حاصل کار مشروطه خواهان را به بررسی می گیریم و میکوشیم بن بستها و امتناع های سیاسی- اجتماعی و اندیشه ای را که در آن عصر مدافع طرز فکر قرون وسطایی بودند به سنجش بگیریم.

بدینگونه در درون چنین کلیشه و مفردات و مقدمه ای، کار را آغاز می کنیم و در قدم نخست به توضیح اشکال گوناگون نظام سلطنتی و از آنجمله سلطنت مشروطه می پردازیم.

تاریخ حقوق سیاسی شاهد شکل گیری اشکال متنوع رژیم های شاهی است که از آن شمار می توان سلطنت مطلقۀ استبدادی، سلطنت انتخابی، سلطنت محدود(Monarchielimite)، سلطنت مشروطه(Monarchie constitutionnelle)، سلطنت مشروطۀ پارلمانی (Monarchie Parlementaire) را نامبرد و از این تعداد به سلطنت مشروطه می پردازیم که منظور نظر مشروطه خواهان ما بود و به موجبش سعی بر آن بود تا بخشی از قدرت دولتی در اختیار پادشاه و قسمتی در اختیار مجمع عمومی ملت، یا در اختیار طبقات ممتاز و متوسط یا در دست مجالس مقننه قرار بگیرد. از همین سبب آنرا سلطنت مقید نیز می نامند که نوعی حد و حصر را نیز التزام می کند.(3)

شکی نیست که اکثر مشروطه خواهان اول در کشور به استناد مواد دوم و پنجم منشور شان برای گذر از سلطنت استبدادی و مطلقه به سلطنت مشروطه، عمدتآ راه های حل مسالمت آمیز را مد نظر داشتند که در مواردی به افراط و اعمال خشونت می انجامید که از آن جمله سوء قصد به جان امیر حبیب اله خان را از سوی عبدالرحمان لودین می توان بر شمرد.

از انجا که نظام های استبدادی در غرب و شرق ماهیتآ باهم متفاوتند و در ضمن در شرق اشکال متفاوت رژیمهای سلطنتی استبدادی به ظهور رسیده است لازم می افتد که به ایجازسلطنت های استبدادی شرقی را در قیاس با رژیم های استبدادی غربی بسنجیم و بعد از آن صور مختلف سلطنت های استبدادی شرقی را مشخص سازیم تا روشن گردد که مشروطه خواهان افغانستان و منطقه با چه نوع قهر و تغلب سیاسی مواجه بوده اند.(4) در این باب تا جائیکه من میدانم، آب و هوا و شرایط سر زمینی و مخصوصآ پهنه وسیع بیابانها که از صحرای افریقا ، از طریق عربستان و ایران و هند و تاتارستان تا مرتفع ترین فلات آسیا دامن خود را گسترانیده اند، سبب پیدایش آبیاری مصنوعی به وسیلۀ کانال ها و موسسات آبیاری شد که پایۀ کشاورزی شرقی را تشکیل میدهد...این ضرورت حاد یعنی لزوم استفاده اقتصادی از آب بوسیله جماعات که در غرب مباشرت آزاد را به سوی همکاری و تعاون داوطلبانه( مانند فلند و ایتالیا) سوق داده است، در شرق وسعت زمینها بیش ازآن حد بوده که همکاری دواطلبانه را ممکن شود، بنابرین ضرورت دخالت« قدرت مرکزی یا حکومت» را ایجاب کرده است.

جوامع باستانی شرقی مبتنی بر نظام وجه  تولید آسیایی با نظام اجتماعی یونان تفاوت عظیمی دارد. در جوامع شرقی دو گروه متمایز و مشخص وجود دارند، یک طرف گروه حاکم یعنی دستگاه حکومت قرار دارد که معمولآ دارای منشا ماورا الطبیعه است و در طرف دیگر انبوه مردمان، که رعایای حکومت به شمار می آیند فرعون یا شاه یا سلطان حکومت را موهبتی الهی میداند و در همه حال نشانی از جانب قدرت برتر دارد و اگر فرزند او نباشد دست کم دارای فره ایزدی است... دراین نظام فرمان پادشاه چون فرمان یزدان است...فرمانبرداری و اطاعت رعایا یک وظیفۀ دینی است "ایزدان" و" امثا سپندان" قابل مقایسه با "اهورا مزدا" نیستند و همه جلوه های شان ناشی از ذات " اهورا مزدا" است.

در این جوامع مراجعه به آراء اعضا در امور سیاسی و قضایی محل و موضوع ندارد و اینگونه امور از حقوق اختصاصی فرعون پا شاه است. در این جامعه از دیالوگ اثر نیست زیرا دیالوگ وجود دو فرد مساوی ، آزاد و محترم را ایجاب می کند، دو فردی که در احترامات و حقوق و شخصیت کاملآ مساوی هستند و هدفی جز کشف حقیقت ندارند... در صورتیکه در قلمرو فرعون دیگر دیالوگ نمیتواند بوجود آید زیرا اولآ حقیقت مکشوف است و چیزی برای کشف وجود ندارد، ثانیآ طرقین متساوی الحقوق و محترم، در میان نیست.(5)

باری در مقاله ای آورده بودم که پیامد نود در صد جنبشها چه بر ضد استبداد داخلی و چه علیه استعمار خارجی در کشور ما چنان هرج و مرج و بیداد استخوانسوز بوده است که در هر نوبت عوام الناس به کفن کش قدیم محتاج شده و برای دفع بلا، چشم انتظار قداره بندی تازه نفس بوده تا او را از چنگ دزدان سر گردنه و رهزنان سحر خیز برهاند و حد اقل، دراز دستان بی معیار و بیباک را پوزبند زند.

ادامه دارد

 

1.     میرمحمد صدیق فرهنگ، افغانستاندر پنج قرن اخیر، چاپ امریکن سپیدی، هرندن، ویرجینیا، ایالات متحدۀ امریکا، سال 1988،ص 21

2.     عبدالحی حبیبی، جنبش مشروطه در افغانستان ، صص 87،88

3.     برای مزید معلومات توجه شود به این مبحث در ترمینولوژی حقوق، تالیف محمد جعفر جعفری لنگرودی چاپ گنج دانش، تهران 1372، صص362،361

4.     مراجعه شود به مقالاتی محترم د.ا. عثمان تحت عنوان « چگونگی تحول تاریخ در خاور زمین» در مجلۀ صریر چاپ هالند و مجلۀ آفتاب چاپ ناروی

5.     داکتر محمد علی خنجی، « تاریخ ما دو منشا نظر دیاکوف» چاپ کتابخانۀ طهوری، تهران 1358 ، تلخیصی از صفحات 75،74،73،17،16

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

قسمت سیزدهم

مشروطه خواهان اول و جایگاه اندیشه ای و تاریخی آنها در افغانستان

سیاوش:

آقای داکتر در مباحث گذشته آوردید که حکومت مشروطه به یک معنی، مقید کردن قدرت زمامدار اقتدارگرا با قید ضوابط قانون است. برخی خوانندگان ما خواستار تفسیر موضوع شده اند.

د.ا.عثمان:

حضور خوانندگان گرانقدر عرض شود که ما در آن مباحث همچنان اشاره کردم که لفظ قانون به تعبیر معاصر آن در فرهنگ سیاسی ما زمینۀ چندانی نداشته و مسبوق به سوابق روشنی نبوده است چه قواعد و قوانینی که در طول سده ها ، ناظم امور بوده اکثرآ بی هیچ ضمانت اجرا جاری بوده و مبتنی بر ارادۀ نیک یا بد امرا و سلاطین بوده است و اگرما نمونه های بالنسبه خوب از دوره هایی به یاد داریم، بیشتر به خاطر منش شخصی شخص فرمانروا بوده که اراده میکرد کارهای بد نکند و رضامندانه برخی از صلاحیت هایش را با موازین دینی، اخلاقی و سنتی محدود نماید. در غیر آن تا جائی که به یاد داریم در تمام نظامنامه ها و قوانین اساسی ما که آنها نیز حاصل پیکار های مردم در یکقرن اخیر بوده است ، پادشاه غیر مسئول و تام الاختیار ، فوق قانون و جامعه قرار داشت و تبعیت از هیچ قاعده ای را التزام نمیکرد.

از سوی دیگر همیشه نظم عمومی به خطر می افتید مگر اینکه حاکم مقتدر و با ضابطه ای بر صریر میبود و از مهمترین شاهرگهای حیات اقتصادی و اجتماعی چون نظام آبیاری مصنوعی و بزرگراه ها محافظت میکرد. و اگر باری چنین نظم آهنینی برهم میخورد، از جانبی تمایل فرار از مرکز شدت میگرفت و از جانب دیگر خطر تجزیه، مملکت را تحدید میکردو بلوا های بی حد ومرز جان ومال مردم را برباد میداد. و همین "پرادوکس" یا تناقض بین دموکراسی( به معنای محدود آن مشروطیت) و انهدام نظم عمومی، چون معضلی لاینحل چهره مینمود. و در ضمن آوردیم که برای رهایی از چنین بن بستی از سدۀ نوزدهم تا حال کوششها و راه های حلی، آزمایش شده که یکی از آنها ، راه حل دینی از طریق اجرای رفورمها بوده است. از آنجا که علامه محمود طرزی دومین سیمای نمادین اندیشه ای بعد از سید جمال الدین افغان در کشور ماست اکنون میکوشیم جایگاه خاص او را به عنوان واسطﺔ العقد و حلقۀ ارتباط نهضت های اسلامی بخاطر ایجاد نظامات امروزی تر به قدر وسع مشخص سازیم و نفوذ افکار وآراء اورا در جنبش مشروطۀ افغانستان نشان بدهیم. اما قبل از اینکه به آن مطلب بپردازیم لازم می افتد که بالصراحه اقرار کنیم که نظام مشروطه پیش از ضابطه های قانونی و اداری و عملیۀ تدوین و انفاذ قانون یک معنای فهم کردنی و دریافتنی است، از همین جا رجوع مجدد به مایه های تعقلی و فلسفی افکار و آثاربنیاد گذاران نهضت مشروطه ما ضرورت مبرم دارد. ما بدون درک عمیق آن سر چشمه ها هرگز به فهم مضمون درونی آن جنبش سیاسی-اجتماعی نمیرسیم و سنت اندیشۀ سیاسی را برای حرکات بعدی استوار کرده نمی توانیم.

سیاوش :

آقای داکتر عثمان ،آیا در تمام درازنای تاریخ،هیچگاه مجال چندانی برای بیان آزاد اندیشه وتفکر و جلوۀ آزاد  ارادۀ مردم افغانستان موجود بوده است؟

د.ا.عثمان:

با تاسف چنین مجالی وجود نداشته است نه در افغانستان و نه در سایر کشور های منطقه . تاریخ و جغرافیای ما اغلب با پنچۀ آهنین قدرتمند خودی و بیگانه شکل گرفته است. ملت افغانستان چه در جنگهای آرادی بخش قرن نوزدهم و چه در نهضت ها و جنگهای رهایی بخش قرن حاضر ، با دادن ملیون ها شهید هرگز، سایه سارآزادی را ندیده و شهد استقلال را نچشیده است و پیامد هر پیروزی تاریخی برای رعیت، آغاز دور دیگری از ادبار و سیطرۀ ستم بیگانه و خودی بوده است و این حقیقت به قدری آفتابیست که با هیچ طفره ای نمیتوان انکارش کرد. از این سبب آزادی به عنوان یک مضمون نجات بخشای اجتماعی در فرهنگ سیاسی ما مقام و منزلت لازمش مورد سوء استفاده و سوء استعمال بوده است. بنابرین در افغانستان این آزادی ( البته با تعبیر مسخ و متداول آن) بود که ستم کرده و این حقوق وآزادی های مدنی است که از دسترس مردم دور بوده و به آزادی و رستگاری واقعی منتهی نشده است.(1)

پس تاسیس مشروطست در بخش عمده ای از شرق با استبداد مقابل بوده است که مسامحتآ یا کنایتآ آنرا "ا ستبداد منور" یا "مشروع" نامیده اند. بنابراین  بحث ما پر تضریس می شود و به بزرگترین سوال زمانۀ ما بر میخوریم. پرسش این است که مخرج های گذر تاریخی، سیاسی ، اقتصادی و فلسفی شامل حوزۀ جغرافیایی ما به دوران جدید کدام اند و از چه راهی می توان سده های میانه را پشت سر گذاشت؟ دانشمندان چند امتناع و بن بست را بر شمرده اند:

1.     بن بست اندیشه ای شامل امتناعهای سیاسی- فلسفی.

2.     بن بست اقتصادی، موانع مهمی که مالکیت خصوصی را جلو می گیرد.

3.     بن بست سیاسی شامل نبود سنت های دموکراتیک در جوامع ما.

4.     بن بست اعتقادی شامل تقابل افکار نظریه پردازان دینی در امر مدرنیسم.

5.     بن بست فرهنگی شامل سازگاری و ناسازگاری افکار وآراء مردم با طرز زندگی نوین.

 

1- پاکزاد کابلی،ضمیر نارسیده ورویداد های اخیر، امید شماره 235

نهضت مشروطه خواهی

مطلع دوران جدید در تاریخ افغانستان

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

قسمت چهاردهم

کارنامه های مشروطه خواهان اول در پرتو مدارک مهم

سیاوش:

آقای داکترعثمان، هستند کسانی که قضاوت را  برگردن تاریخ می اندازند ودر بررسی های شان از رویداد های تاریخی عنصر زمان و مکان مفقود است یعنی رویداد ها را دربستر زمانی و مکانی آن به بررسی نمیگیرند و کسانی هم به تحقیقات مجرد تاریخی اکتفا کرده اند. شما در موارد فوق چه نظر دارید؟

د.ا. عثمان:

در جایی خوانده بودم: تاریخ هرگز قضاوت نمیکند بلکه سینه خود را در اختیار ما میگذارد تا آنرا بشگافیم و رویداد های نهفته را بیرون بکشیم. این مائیم که قضاوت می کنیم. این مائیم که سبب قضاوت درست و نادرست می شویم، این مائیم که با چشم تنگ فقط نقطۀ کوچکی را می بینیم و یا با دیدۀ باز پهنۀ وسیعتری را می نگریم تا حقیقت چه باشد.

مردم ما رویداد های تاریخی را مطابق منافغ عاطفی شان به خاطر سپرده اند و تاریخ پهنۀ گسترده ایست برای پنهان شدن{و یا پنهان کردن.}(1)

لجاج و پافشاری بر سر درستی مطلق یک مسالۀ تاریخی، کار یک تاریخ نویس را نه تنها مشکل می کند بلکه قابلیت رهیافت های روشمند و بخردانه را از او می گیرد. توهم ترس از جهان کهنه و بر پا کردن هان جدید شهامت تغییردادن و تغییر کردن را از ما می گیرد و در بر خورد با و قایع تاریخی به جای رجوع به اسناد تاریخی به قرینه سازی های بی پایه متوسل می شویم. چه علاقه مفرط به پیشداوری و آراستن یک مبحث تاریخی متناسب به عرض و طول و چند وچون آن پیشداوری، چنان حقیقت را مُثــله می کند که گفتی  این ما هستیم که درون مخدوش و بعضآ بیمار خویش را به جای واقعیت نشانده ایم و به جای تاریخ خود شروع به سخن گفتن و نوشتن کرده ایم.

چنین رفتاری همانند مبتلایان مرض صرع یا "مِرگی" است که از بلندی کوه و ژرفای آب می ترسند و به قضاوت های عندی، پیش ساخته، ساده و قالبی بسنده می کنند.

چنان وضع نا خوشایندی بر مهمترین برهۀ تاریخ معاصر افغانستان که بر آمد و پیدایی نهضت مشروطه خواهیست سایه افگنده است. به استثنای چند چهرۀ ماندگار که کتابهای منصفانه ای از آنها به یادگار مانده است، شمار کثیری از چیز نویسان ما برخورد بیرحمانه ای به مساله داشته اند. برخی بدون ارایۀ کوچکترین سندی،مبارز مظلومی را که به تبع وجدان بیدارش، سالها رنج زندان و شکنجه را به جان خریده است، عامل بیگانه معرفی می کنند. بعضی بی توجه به درجۀ شعور عمومی، از سکوی زمان حاضر به مبارزان سال ها پیش سفارش میدهند که چرا چنین و چنان نکردند و عده ای هم به سبب یک لغزش کوچک بر تمام خدمات بزرگ و صفات جلیل یک شخصیت مشروطه خواه، رزمنده و در خون خفته یک قلم بطلان می گیرند در حالیکه شرط انصاف، جدا کردن مو  از خمیر است و بررسی منصفانۀهر رویدادی در ظرف زمان خودش با توجه به قانون نسبیت و علیت.

رسیدن به چنان استنتاج هایی باز هم محتاج کاوش و جستجوی مستمر است. باید تکاپو و تجسس را فزونی بخشید و اسناد مُوثق تری را جانشین مدارک مشکوک یا حدس و گمان های فردی کرد تا رویهمرفته حقیقت نابی دستیاب گردد وآن دریافتها،نسل حاضر و نسل آینده را قطب نما و چراغ راه گردد، ورنه تحقیقات مجرد تاریخی ارزش اجتماعی نخواهند داشت.

سیاوش:

آقای داکتر آیا پیرامون آغازگران، پیش کسوتان  یا پس کسوتان نهضت مشروطه ، کارنامه های آنان و سنگ بنای تاریخی آن رستاخیز تاریخی، توافق نظر میان این همه محقق و مورخ و نظریه پرداز فراهم شده است؟

د.ا.عثمان:

در باب تحلیل کارنامه های مشروطه خواهان اول، هنوز توافق نظر جمعی فراهم نشده است. حتی در بارۀ آغاز گران آن نهضت که چه کسانی در کجا ودر چه تاریخی سنگ بنای آن رستاخیز اجتماعی را گذاشتند اختلاف نظر عمیقی وجود دارد. همچنان، همان گونه که در جستار های ماقبل بیان داشتیم ، بعضآ کلی گویی صورت گرفته، بعضآ آن نهضت ملی و میهنی و خود انگیخته باشائبه های ایدیولوژیک توجیه و تفسیر شده است. به هر رنگ در گام نخست بی آنکه  اسیر گرایش های متداول قوم گرایی، فرقه پرستی و ایدیو لوژی طلبی شویم میکوشیم به یاری اسناد و شواهد بدست آمده، نظرات محققانۀ بزرگانی چون شادروان میر غلام محمد غبار، پوهاند عبدالحی حبیبی، سید قاسم رشتیا، میر محمد صدیق فرهنگ ، سید مسعود پوهنیار، استاد محمود نجفی، جناب عبدالغنی مجددی، و دیگران را در مورد پیش کسوت یا پس کسوت های نهضت مشروطه و اینکه فضل تقدم رهبری آن جنبش به کی میرسد کنار یکدیگر بگذاریم و استدلال های هریک را بیان کنیم تا در میزان مقایسه، درجه وثوق هر سند آشکار شود.

شایان ذکر است که در این اواخر هموطن دانشور ما جناب محمود نجفی کارمند علمی یونیورسیته برلین در نامه های متعددی من را به قرائت تازه ای از نهضت مشروطه و بنیادگذاران آن توجه دادند که هم بدیع و هم بحث انگیز اند.

جناب آقای محمود نجفی در یکی از محبت نامه های شان به من چنین نوشته اند:

« با سایت آریایی از یک سال به اینطرف آشنا شده ام . تصادفآ در بخش مبارزات مشروطه خواهی، اسمای داکتر عبدالغنی خان و مولوی نجف خان پدر بزرگم و مولوی محمد چراغ خان برادر مهتر آن دو بزرگوار توجه ام را جلب کرد. این نوشته را با اغلاط فراوان یافتم. موضوع را با مدیر مسئوول سایت آقای عزیز جرئت در میان گذاشتم. فرمودند که در مورد باید بنویسم. من هم به حیث نواسۀ شادروان مولوی نجف علی خان و برادر زادۀ مرحوم داکتر عبدالغنی خان دست به قلم برده و در چهار چوب سه مقاله اسناد و صحبت های مستدلی را ارائه کردم .

بی توجه به شهرت طلبی ، بر آن بوده ام که از رویداد های حیرت انگیز و پشت پردۀ تاریخ ما، گرد و غبار ایام را بزدایم و حقایق نا گفته را مدد برسانم.

به مناسبت، پارچه شعری از پدربزرگم مولوی نجف علی خان خطاب به پدرم را درج این نامه میکنم که در حقیقت اندرز و زنهاری به من هم که نواسه اش می باشم شمرده می شود:

نام جد امجد خود را زنده کن         باز شمع علم را تابنده کن

خویشتن را صاحب آوازه کن        نام آن پیر کهن را تازه کن

زنده کن از علم نام مرده را           تازه کن آن آتش افسرده را

بود ذاتش علم پرورعلم دوست       هرکه این اوصاف دارد پس نکوست

شادمانم که خداوند(ج) مرا توفیق ادای دَین، عنایت کرد تا آن نصایح را در عمل آویزۀ گوش بکنم.»

 همچنین  جناب محمود نجفی در یکی از مقالات شان تحت عنوان مرد اجنبی و گمنام تاريخ معاصر افغانستان داکتر محمد عبدالغنی خان چنین آورده اند:

داکتر عبدالغنی و برادر بزرگش مولوی نجف علی خان از جملۀ معلمین خصوصی اعلیحضرت امان الله خان بودند که « اتا لیق» نامیده میشدند.

عبدالغنی به خواست امیر، نام " حبیبیه " را برای نحستین مکتب امروزی  ما پیشنهاد کرد که پذیرفته شد. بدین منوال به سال1903 تهداب معارف نوین افغانستان گذاشته شد. او به عنوان مدیر آن مکتب مقرر شد. حدود سیزده مکتب ابتدایی و متوسطه را در ولایات بنیاد و افتتاح کرد.

او عضو جمعیت مشروطه خواهان  اول بود و در راَس یکی از حلقه ها بنام " جان نثاران ملت " قرار داشت، وی با مشروطه خواهان زندانی شد و یازده سال بعد در زمان امان الله خان از حبس رها گردید.

آقای نجفی می افزایند: برخی معتقدند که رهبر و رئیس نهضت مشروطه او بوده است. زیرا از تمام کسانیکه به جرم عضویت در جنبش مشروطه زندانی یا اعدام شدند تحت عنوان " فقرۀ  عبدالغنی " تحقیقات صورت گرفت. او عضو هیات اعزامی افغانستان بریاست والی علی احمد خان به " راولپندی " بود که مامور بر قراری صلح و تحصیل استقلال کامل افغانستان بود.

گرچه داکتر عبدالغنی خان و فامیلش رنج و درد زیادی را متحمل گریده و قربانی  استبداد حبیب الله خان شدند اما افغانستان را مانند زادگاهش گرامی و دوست میداشت...پسرک یازده سالۀ وی بنام عبدالجبار را قطعه قطعه کردند و حکومت وقت برآن جنایت فجیع پرده کشید و تلویحآ ثابت کرد که مستقیم یا غیر مستقیم در آن دخیل بوده است.

داکتر عبدالغنی در پشت میله های زندان داستان شهادت جگر گوشه اش را در قصیدۀ مطولی بیان کرده که بیت هایی از آن از اینقرار است:

در آمد دزد و شحنه بود بیدار           در آمد گرگ و چوپان بود هشیار

به خنجر حلق معصومش بریدند           بسوی روی معصومش ندیدند

نه ترسیدند کو هردم شهید است           یقینآ قاتل اصغر یزید است

چرا فرزند معصومم شب تار              شهادت یافت از دست ستمگار

چرا نوشانده شد جام شهادت؟              چرا نگرفته شد از کس شهادت؟

وی شاعر چیره دستی نیز بود و در یکی از شعر هایش ( فریاد مینای مسافر) جنبش مشروطیت افغانستان را با شعری آبدار برشته کشیده است.

او دو جلد کتاب بزبان انگلیسی نوشته که نام نخستین"A review of the political in central Asia " می باشد و عنوان کتاب دومش که در سه جلد نگاشته شده استA Brief  " Political History of Afghanistan  "خلاصه از تاریخ سیاسی افغانستان میباشد.

همچنان در ایام زندان قران مجید را از عربی به انگلیسی ترجمه نمود که اقدامی بی سابقه بود.

همچنین جناب محمود نجفی در نامۀ دیگری به این هیچمدان موضوع دیگری را بر کشید ه اند که به اقتضای موضوع بخش هایی از آنرا در این جا ذکر بیان میدارم:

« در سال 1909 در یکی از اتاق های بزرگ مکتب حبیبیه واقع باغ مهمانخانه، آخرین جلسه مشروطه خواهان اول دایر گردید. در این جلسه داکتر عبدالغنی خان برنامۀ روشنگرانه نهضت مشروطه را به حضور زعمای نهضت مولوی محمد سرور خان و مولوی نجف علی خان و دیگر رهبران برجستۀ جنبش مشروطیت پیش نمود و پیشنهاد کرد تا بعد از فیصله و تصویب آ« از جانب اکثریت اعضای جمعیت، به شکل عریضه به امیر تقدیم گردد.

در متن این عریضه ذکری از سراج الاخبار نیامده است. محترم مسعود پوهنیار در کتاب شان " ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان" عین همین متن را به اضافۀ کلمۀ (سراج الاخبار) بیان کرده است که نادرست به نظر میرسد. چونکه اولین نشریۀ سراج الاخبار به رهبری هیات تحریر مولوی عبدالروف خان قندهاری و مولوی نجف علی خان در سال 1906 صرف یک شمارۀ آن به نشر رسید. تااینکه نشر دوبارۀ آن بسال 1911 به مدیریت محترم محمود طرزی، دیگر کسی در این فاصلۀ زمانی(1911-1906) از ترس امیر نامی از آن جریده نبرد.

همچنان پوهنیار حضور داکتر عبدالغنی خان و برادرانش را در این اجتماع مهم تاریخی رد میکند در حالیکه چنین ادعایی نیز مقرون به حقیقت به نظر نمیرسد چه سنوات این اسناد با هم تطبیق نمی نمایند... افزونتر اینکه داکتر عبدالغنی خان که خود شاهد و ناظر بلا واسطۀ اوضاع بود در کتابش" نگاهی بر اوضاع سیاسی آسیای میانه"A Review of the political Situation in central Asia. که  بزبان انگلیسی در سال 1920 نشر شده چنین می نویسد: تخم آزادی و فکر ضدیت با استبداد و خود کامگی قبل از آنکه ارگان« سراج الاخبارافغانیه» عرض وجود نماید کاشته شده بود.

امیر برنامۀ مسالمت آمیز و روشنفکرانه مرا که قبلا دریافت کرده بود ضربه ای به قدرتش تلقی میکرد. هرچند برنامه با کتمان مقابل شد ولی زندانی شدنم به قوت در خاطره ها باقی بماند. این جا وآنجا همگان از همدیگر می پرسیدند: قانون اساسی چیست؟ داکتر عبدالغنی چه میخواست؟ و قس علیهذا...

جناب محمود نجفی در مقالۀ دیگری تحت عنوان( نگاهی بر جنبش و تحریک مشروطه اول و دوره«امانیه») چنین می نویسد: نهضت مشروطه و آزادی خواهی کشور را می توان نمونۀ دانست از اتجاد همبستگی و برابری ملیت های هندی، ازبک، ترکمن، هزاره، بلوچ، پشتون وتاجیک که همه بروی قران مجید، قلم و شمشیر قسم یاد کرده بودند که تا آخرین قطرۀ خون یار ، برادر و همرزم یکدیگر باشند...

رهبری مشروطیت اول را داکتر عبدالغنی خان بر عهده داشت... در اسناد انتلجنت سرویس انگلیس که دیگر عیان و علنی شده است مدرکی به این مضمون موجود است: توطئه، توسط داکتر عبدالغنی و حزبش براه انداخته شده است که هدف آن تاسیس حکومت پارلمانی است. چون این اقدام تا زمانیکه امیر حبیب الله زنده است غیر قابل حصول می باشد بنآ عبدالغنی و حزبش مصمم به کشیدن امیر از صحنه می باشد.

(Plot was engineered by Doctor Abdul Ghani, whose object was to give parliamentary government to Afghanistan, and as this was unattainable white Amir lived. Abdul Ghani and his party decided that his majesty …must be removed…)

همچنین در ردیف همان اسناد آمده است: داکتر عبدالغنی یک انجمن(سوسایتی) تاسیس کرده است که اعضای آن شبانه در خانۀ داکتر مذکور اجتماع می کنند. در این جا او شروع به تدریس اساسات اقتصاد سیاسی نموده وبه تدریج راجع به مفاد پارلمان در عوض حکومت مطلقه و استبدادی لکچر میدهد. در ظرف شش ماه امیر هیچ اطلاعی از این امر نداشت...»

سند دیگر:« داکتر عبدالغنی چندی قبل یادداشتی به امیر حبیب الله خان اهمیت تعمیم معارف نوین به سبک هند را تذکر داده است، امیردر جواب نوشته که داکتر عبدالغنی، در اجرای آن رهنمودها مخیر است.»

همچنین استاد محمود نجفی در یک مورد مشخص  با مورخ بزرگ ومبارز مشروطه خواه شادروان میر غلام محمد غبار همنوا نیست. جریان از اینقرار است که مرحوم غبار در صفحۀ 719" افغانستان در مسیر تاریخ " آورد اند:

امیر حبیب الله به خانواده ها و دوستان مشروطه طلبان مقتول ومحبوس تعرض نکرد. اما آقای نجفی به دلیل کشته شدن عبدالجبار پسر یازده سالۀ داکتر عبدالغنی در زمان امیر حبیب الله خان نظام حاکم را مسوول آن جنایت معرفی میکند که جای بحث دارد و هنوز دقیقآ نمیدانیم که حکومت وقت چرا آن جنایت فجیع را سهل گرفت؟ آیا خود دخیل جنایت بود یا اینکه بخاطر اهمال و غفلت غیر عمد، قضیه را پشت گوش کرده است؟

در پیشانی آن مقالۀ جناب نجفی عکسی از اعلیحضرت امان الله خان چاپ شده که در ذیل آن بقلم پادشاه وقت چنین نوشته شده است:" به طریق یادگار به عزتمند داکتر عبدالغنی خان عطا فرموده شد.22/12/1299ش."

 از محتوای آن متن مختصر و تصویر اهدایی بر می آید که داکتر عبدالغنی خان از نظر لطف اعلیحضرت امان الله خان بر خوردار بوده است.

بالمقابل در پاورقی کتاب " ظهور مشروطیت وقربانیان استبداد در افغانستان" تالیف شادروان سید مسعود پوهنیار از قول مرحوم سید قاسم رشتیا چنین آورده است: داکتر غنی شخصی متناقض است. در اسناد محرمانۀ دولت هند برتانوی که مرحوم عبدالوهاب خان طرزی در دهلی مطالعه کرده و در اثر چاپ ناشدۀ خود تذکر داده است که گویا داکتر غنی با دوایر استخباراتی هند برتانوی ارتباط داشت پس چگونه در جملۀ مشروطه خواهان و مشوقین آنها قرار گرفته و خودش هم محبوس شده است. این دو بر داشت، متناقض یکدیگر می باشند. در هر صورت باید این موضوع  تذکر داده شود تا افواه ارتباط با انگلیس از افغانها ازاله یابد.

او علاوه کرده است که طرزی موصوف روابط داکتر غنی را با انگلیس ها بعد از مراجعت آخر او ( داکتر غنی) به هند نوشته است نه در دورۀ ماموریتش در افغانستان.(2)

سیاوش :

 جناب آقای داکتر  آیا چنین پنداشت و حکم منصفانه و عادلانه است؟

د.ا.عثمان:

به پنداشت من ، چنان استدلالی منصفانه به نظر نمیرسد چه در پسین سالهای عمر داکتر غنی که از اعتبار فراوانی به عنوان یک مبارز مشروطه خواه، زندانی سیاسی، شخصیتی اجتماعی و ضد امارت امیر حبیب الله خان بر خوردار بود ناممکن است که به خاطر چند کلدار یا پوند آن همه فضایل را زیر پا کرده باشد.

در ضمن دانشمند گرانمایه پوهاند سید سعدالدین هاشمی که به حق تالیف پر محتوای شان" جنبش مشروطه خواهی در افغانستان" یکی از بهترین کتابها در موضوع بحث ماست در صفحۀ 239 کتاب شان چنین نوشته اند: نویسندۀ این اثر کوشیدم تا سند موثوقی را که عبدالوهاب طرزی به آن اشاره کرده است دریافت کنم ولی سند مندرج فوق در آرشیف اندیا آفس لندن وجود نداشت. تنها در یک سند تذکر رفته که :" داکتر عبدالغنی در اپریل 1919 توسط امان الله خان از زندان رها گردید. در جون 1919 به حیث عضو هیات افغانی در مذاکرات صلح حصه داشت واز پالیسی طرفداری برتانیه حمایت میکرد."(3)

متن انگلیسی آن :

Member of the Afghan peace delegation june1919 and supported the pro-British policy of the peace conference.  L-Ps-B220-2(P-14)

از آنجا که دانشمند گرانمایه سید سعد الدین هاشمی در کتاب محققانۀ شان" جنبش مشروطه خواهی در افغانساتن" اسناد مربوط به داکتر عبدالغنی در آرشیف اندیا آفس لندن را با دقت و امانت آورده اند من از خوانندۀ علاقمند میخواهم که بسط و تفصیل این مساله را در آن تالیف بجوید.

ادامه دارد

1.     منیر وکیلی، نامۀ آفتاب، شمارۀ 14، چاپ نتروی، سال 1377

2.     سید مسعود پوهنیار، ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد، چاپ ، کتابخانۀ سبا، سال 1375، صص 110،111

3.     پوهاند سید سعدالدین هاشمی ، جنبش مشروطه خواهی در افغانستان، چاپ شورای فرهنگی افغانستان استوکهلم-سویدن، سال 1310 هـ .ش(2001م) ص 239

 

قسمت پانزدهم

محمود طرزی نوآورار مبتکر و طراح سیاست های بزرگ

 در نهضت مشروطه خواهی افغانستان

 

سیاوش:

آقای داکتر ،آیا تعلق خاطر شما به نهضت مشروطه خواهی به سبب تعلق آن نهضت به عقلانیت و ایجاد جامعۀ مدنیست ؟

د.ا عثمان:

بلی ، تعلق من به همان خاطر است ؛ چنانچه در مباحث گذشته آوردیم که کند وکاو های ما، مبتنی بر سیر تحول افکار خواهد بود تا بیان رویداد هایی که از بطن آن افکار به دنیا می آیند و ارزش گذرا و مقطعی دارند.

در این جا ایجاب می کند که روشن کنیم مراد ما از کار برد اصطلاح دوره بندی افکار در مباحث گذشته نوعی دوره بندی متصلب نیست که بر بنیاد دترمینیسم تاریخ، آمد وشد شان حتمی و الزامی باشد بلکه منظور ما زاد و ولد اندیشۀ سیاسیست که تحت تاثیر عوامل متعددی شکل میگیرند و همیشه مهُر ونشان ویژگی های بومی شانرا با خود حمل می نمایند.

به دنبال بحث گذشته که با همراهی دانشمند گرانمایه محترم محمود نجفی پژوهشگر یونیورستی برلین فراهم شده بود اینک به اقتضای گفتار حاضر، به جایگاه اندیشه ای، سیاسی و ادبی علامه محمود طرزی می پردازیم که در برهۀ گذار از مشروطیت اول به دوم در نقش هایی ماندگار و کارسازی ظاهر شد.

چنانکه واقفیم محمود طرزی بعد از یک دورۀ طولانی تبعید در شام و ترکیه با استفاده از فرمان عفو امیر حبیب الله خان که تمام تبعیدی های دوران امیر عبدالرحمن خان را به عودت به وطن دعوت کرده بود{به سال 1902} به وطن برگشت.

دانشنامۀ ادب فارسی در افغانستان در بارۀ او چنین آورده است: محمودخان پسر سردار غلام محمد خان، پسر رحم دل درانی، غزنه 1244ق- استانبول1312ش، شاعر، نویسنده روزنامه نگار، جغرافیادان، مترجم ودولتمرد افغانستانی در خانواده ای ادیب وآزادی خواه زاده شد. پدرش غلام محمد طرزی شاعری توانا و ادیبی آزادیخواه است.در 1299ق، که امیر عبدالرحمن(1298-1319ق) غلام محمد را به هند تبعید کرد، محمود خان با پدر همراه بود. آموزش او پیش از تبعید به کمک دو استاد از قوم پشتون، پدرش و ملا محمد اکرم هوتک آغاز شده بود.وی نخست به اساس متون کلاسیک که اشعار مولوی نخستین آنها بود به فراگیری زبان و ادبیات فارسی و پس از آن به فراگیری دستور زبان عربی و فلسفه پرداخت.طرزی با پدر به کراچی، دمشق، بغداد و استانبول رفت. او در این سالهای دور از میهن، زبان های ترکی و فرانسوی را نیز فراگرفت وبا دانش های نوین، پیشرفت ها وآثار ادبی غرب آشنا شد.(1)

در دمشق سلطان عبدالحمید دوم امپراطور عثمانی به غلام محمد طرزی و خانواده اش اجازۀ اقامت در آنجا را داد. سالهای تبعید که دو دهه طول کشید محمود طرزی در مدارس دمشق و قسطنطنیه با فرهنگ و نهاد های اروپایی تماس حاصل کرد. با جنبش ملی احیاگری عثمانی و دیدگاههای پان اسلامیستی سید جمال الدین افغانی آشنا شد. او همچنین با کار در ادارۀ بلدیۀ عثمانی در دمشق تجارب اجرایی بدست آورد...

او توجه امیر را به ضعف های عمدۀ کشور در زمینه های تعلیم وتربیت، ارتباطات و صنعت جلب کرد و اثرات نا مطلوب انزوای سیاسی، فرهنگی و فکری را خاطر نشان ساخت. طرزی به ریاست دفتر ترجمۀ دربار منصوب شد ووظیفۀ اصلی او این بود که امیر را در جریان حوادثی که در جهان اسلام و اروپا رُخ میداد قرار دهد.

در اثر تلاشهای خستگی ناپذیر طرزی و حمایت عنایت الله خان بزرگترین فرزند امیر ( سرپرست ادارۀ تعلیم وتربیت و چاپخانۀ دربار) افغانستان صاحب نشریه شد. این نشریه با نام فارسی« سراج الاخبار» با حمایت امیر منتشر میشد.

هدف عاجل طرزی آن بود که نشریه ای را که به نظر او یکی از مهمترین ابزار تمدن جدید به شمار میرفت برای افغانستان به ارمغان آورد. او اظهار میداشت که به جز قبایل بدوی و حشی هیچ جامعۀ سازمان یافته ای بدون رسانۀ خبری وجود ندارد. بااین هدف او هم اخبار خارجی و داخلی را منتشر میکرد. این اخبار هم از مطبوعات انگلیسی، اردو، ترکی و عربی و هم از روزنامه ها و مجلات فارسی ترجمه و نقل میشد. او همچنین در مجله اش عکس و طرح می گنجانید  البته برای آن آرزو های بلند در سر می پروراند.

سراج الاخبار تحت سر دبیری طرزی از نوگرایی و ناسیونالیزم حمایت میکرد وعهده دارآموزش سیاسی و اجتماعی طبقۀ حاکم افغانستان بود....

در کشوری که تقریبآ نیمی از جمعیت آن به لحاظ قومی افغان(پشتون) نبودند آنان مجبور بودند واژۀ افغان را بر مبنای دین و جغرافیا تعریف کنند وبدین ترتیب به همه غیر افغانها اطمینان خاطر دهند که نوگرایی به تقویت حاکمیت پشتونها بر کشور نخواهد انجامید. وظیفۀ مهم دیگر، متقاعدساختن حبیب الله خان بود که تغییر اجتماعی –اقتصادی افغانستان، مداخله و تسلط خارجی را به بار نمی آورد و به تضعیف سلطنت و خاندان سلطنتی منجر نمی شود.(2)

به قول شادروان میر محمد صدیق فرهنگ مَولف تاریخ ارزشمند « افغانستان در پنج قرن اخیر »: جریدۀ سراج الاخبار زیر ادارۀ منور و ماهرانۀ محمود طرزی به پیمانۀ قابل اعتنا از آزادی انتقاد، بهره مند بود. در ساحۀ سیاست خارجی، جریده، صریحآ با انگلیس و استعمار آن مخالف بود، چنانچه حکومت های هند و روسیه هردو ورود آنرا به کشور های شان ممنوع قرار دادند. انگلیس ها نسبت به لحن ضد انگلیسی آن به امیر شکایت نمودند. معذالک امیر این آزادی را سلب ننمود و این پدیدۀ عجیب را که در یک کشور تحت نفوذ بریتانیه یگانه جریدۀ رسمی بطور پیگیر علیه آن دولت نشرات میکرد دوام داد.(3)

اگر قبول کنیم که امیر حبیب الله خان پادشاه با سوادی بوده و از درجۀ بالای فهم سیاسی بر خورد دار بوده است به خوبی میدانسته که در سراج الاخبار چه نشر میشود. بنابرآن چشم پوشی و تجاهل سیاسی اورا می توان تا حدودی نشانۀ سعۀ صدر و روحیۀ مسالمت جوی او تلقی کرد، هرچند در سالهای پسین حیاتش، دلبستگی او به مدارا و مساهله به شدت نقصان پذیرفت. به هر روی بعد از ازدواج شهزاده عنایت الله معین السلطنه و شهزاده امان اله عین الدوله با دختران محمود طرزی موقف ناشر و گردانندۀ سراج الاخبار تحکیم بیشتر یافت و از قرب و منزلت افزونتردر دربار برخوردارشد.

با اینکه طرزی پیوسته مشغول  دادن آگاهی سیاسی و تنویر قشر حلقات استقلال طلب و مشروطه خواه بود مع الوصف باید این برهه از زندگانی او را برهۀ ترصد و انتظار نامید. در آن آوان، طرزی مراقب تیزبین قضایایی است که در گرد و نواح دربار میگذرد. از هر فرصتی در اشاعه و تبلیغ افکارش بهره میبرد ولی در برابر سلطنت همیشه جانب احتیاط را مراعات می کند. به تفاریق در شماره های متعدد جریده اش به هدف خوشنودی خاطر شخصِ اول مملکت، امیر را بزرگترین جانبدار و مشوق ترقی و تمدن در کشور معرفی می کند ووانمود می نماید که تمام برنامه های ترقی خواهانه در ظل حمایت امیر صورت می گیرد.

شایستۀ تذکر است که توضیح دهیم کانونهای قدرت در اطراف امیر، حول چند محور می چرخیدند، محور اول گروه محافظه کار دربار بودکه با تمام قوا از مو سسۀ سلطنت وسنن متداول در مملکت دفاع میکرد. مرز پشتیبانی این گروه از اصلاحات ، محدود به ارادۀ امیر بود. به عبارت دیگر طرفدار حفظ وضع موجود یا Status quo بودند،نه هواخواه تحول اجتماعی و نه علاقمند تحصیل استقلال کامل افغانستان. چشم آن گروه به قاش پیشانی امیر یا شاهین ترازو!بود.

گروه دوم محافظه کاران استقلال طلب به سرکردگی برادر امیر سردار نصرالله خان نائب السلطنه بود که مردی متشرع، کاردان، عنعنه گرا وبه شدت مخالف استعمار انگلیس بود. او شماری از سردار ها ، شعرا وادبا را در حلقۀ خاصش گرد آورده بود و در مواردی هواخواهی شهزاده عنایت الله خان معین السطنه را با خود داشت.

گروه سوم خانوادۀ «مصاحبان»، مرکب از محمد نادر خان و برادرانش- محمد عزیز خان ، محمد هاشم خان، شاه محمود خان و شاه ولی خان بودند. که بعد از سالها اقامت در "دیره دون" هندوستان در کابل اقامت اختیار کرده بودند و از مقربان امیر شمرده می شدند. آنها قسمآ در مدارس هند برتانوی درس خوانده بودند و به مبادی آداب غربی و زندگی مدرن آشنایی داشتند.در صفحۀ 1030 " دانشنامۀ ادب فارسی در افغانستان " چنین میخوانیم:

به گفته داکتر عبدالغنی، انگلیسها به همراه امیر محمد یعقوب خان، نزدیکان او از جمله سردار یحیی خان و پسرانش را نیز به هند بردند و در " دهیره دون" نشیمن دادند و اینان در آن جا بودند تا آنکه عبدالرحمن آنان را به کابل فرا خواند و یحیی خان و فرزندانش در 1319ق/1901 م به کابل باز گشتند و یحیی خان در اوایل دورۀ امیر حبیب الله خان در گذشت" فرزندان و نوادگان سرداریحیی خان که مدت درازی در هند به سر برده بودند و به خانوادۀ " مصاحبان" یا " یحیی خیل" آوازه یافتند. ظاهرآ روابط نیکویی با انگلیسان داشتند. از اینرو، بعد ها در دورۀ امان الله خان(1337ق/ 1297 ش- 1307 ش) بر خلاف محمود طرزی و هوا خواهان او، که مشروطه طلب و ضد انگلیس و متمایل به ترکیه بود، در پیش گرفتن راه پیشرفت از شیوۀ هند انگلیس جانبداری میکردند.(4)

چنانکه بعدآ خواهیم دید قوماندان عمومی محاذات پکتیا سردار محمد نادر خان سپهسالار بود... وقتیکه او در 24 اپریل 1919 وارد شهر گردیز شد و عزم  رزم با دولت انگلیس را آشکار نمود در سراسر پکتیا غریو عمومی بر خاست و جنبش مردم شروع شد.(5)

با این اشارۀ مختصر پی میبریم که از شمار برادران مصاحبان محمد نادر خان چه در زمان امارت امیر حبیب الله خان و چه در دوران سلطنت امان الله به مقامات بلند رسید و در شمار رجال درجه یک به حساب آمد.

اما بعد از کشته شدن امیرحبیب الله خان در" کله گوش لغمان " که در سال 1919 اتفاق افتاد ، اوضاع از بیخ تغییر کرد. گروه " مشروطه خواهان دوم " برهبری عملی شاه امان الله و سیاستگزاری های محمود طرزی زمام اختیار کشور را بدست گرفتند. تمام زندانیان سیاسی مخصوصآ هواخواهان نظام مشروطه رها شدند و به مقامات بلند دولتی رسیدند.

سیاوش:

آقای داکتر، از این فعل و انفعالات بر می آید که یک زایش و پیدایش ناپخته همراه با دگرگونی کیفی و بنیادین- هرچند گذرا و کوتاه مدت در جامعۀ به شدت سنتی ما اتفاق افتاده بود .

د.ا.عثمان:

بلی دقیقآ ، ظاهرآ به نظر میرسید که شیره و عصاره ظرفیت ، هوش و خرد یک جامعۀ به گفته شما به شدت سنتی، باستانزده و قرون وسطایی در وجود تنی چند از روشنفکران آرمانگرا جمع شده و زمینۀ تحولی بسیار مهم فراهم آمده است.

در جامعه ای بالنسبه سترون که در طول تاریخ همیشه قبل از موعد مقرر به زایش نشسته و عمدتآ نوزادهایی غضروفی به دنیا آورده است ولادت و پیروزی نهضت مشروطه یک حادثۀ استثنایی ، حیرت انگیز، غیر معمول و خارق عادت روزگار در سر زمین ما بود. بار نخست از صدر تا ذیل دم از حاکمیت قانون و بالا کشیدن ارادۀ مردم، تفکیک قوا و تاسیس جامعۀ مدنی میزند.

دکتور حمیدالله روغ صاحبنظر افغان آن رویداد تاریخی را چنین بر میکشد: " پس از تحصیل استقلال در سال 1919، اندیشۀ استقلال در دو استقامت اصلی به حرکت افتاد.

1.     اندیشۀ قانون اساسی

2.     بیطرفی عنعنوی"

سیاوش:

پیش از حرکت در آن دو استقامت، لازم می افتد که مختصری در بارۀ جریان به اصطاح پادشاه گردشی! بیاورید که در بطن خود هستۀ بر خورد دو دوران و دو طرز فکر را پرورده بود.

د.ا.عثمان:

همینکه امیر حبیب الله خان به شکل مرموزی در شکار گاه کله گوش لغمان به قتل رسید برادرنش سردار نطرالله خان نایب السطنه که با امیر همسفر بود در جلال آباد خود را پادشاه خواند و موافقت برادر زاده اش عنایت الله خان معین السلطنه و عده ای از سرداران واراکین بلند رتبه را که در رکاب امیر بودند بدست آورد.

اما در کابل شهزاده امان الله عین الدوله که معمولآ در دوران مسافرت های پدر ، از امور سلطنت سر پرستی میکرد بالمقابل اعلان سلطنت کرد.

طوریکه میدانیم امان الله خان در بین روشنفکران نفوذ فراوان داشت و از دیرگاه ، به عنوان شخصیتی کاردان، فعال، دلسوز و مردمدوست شناخته میشد. در طول ماه هایی که پدرش در کابل نمیبود او با دقت و انصاف تمام به عرض و داد مردم میرسید و کفایتش را در کشور داری به اثبات میرسانید.

به گفت مورخ نامدار میر محمد صدیق فرهنگ: شکی نیست که تصرف پایتخت با نیروی نظامی موجود در آن ، وخزینۀ پول و انبار آلات و مهمات حربی این ادعا را از نظر مادی به پیمانۀ کافی تقویت میکرد . اما از نظر روانی و تبلیغات نیز نکاتی در نظر گرفته شد:

1.     متهم ساختن نایب السلطنه و همراهان او به شرکت در دسیسۀ قتل و اعلان خونخواهی شاه سابق.

2.     اعلان استقلال تام افغانستان به شمول استقلال در مناسبات خارجی.

3.     افزایش تنخواه افراد اردو به میزان پنج روپیه در ماه.

این اقدامات که با فعالیت بی سابقه توسط یک عده از جوانان از جمله شجاع الدوله در بین افراد اردو در جلال آباد تبلیغ گردید در رقابت بین کاکا وبرادر زاده، کفۀ این اخیر را سنگین ساخت بطوری که غند نظامی موجود در جلال آباد بنام " غند دارلسلطنه" برهبری یکنفر از صاحب منصبان جزء ، بنام "غلام رسول" از مردم هرات به طرفداری امان الله خان قیام نمود امام جامعه را وادار ساخت که خطبۀ روز جمعه را  بنام امان الله خان بخواند. محمد نادر خان سپه سالاررا با برادران و محمد حسین خان مستوفی الممالک و عدۀ دیگر از بزرگان مقید و محبوس به کابل فرستاد.

نایب السلطنه چون اوضاع را چنین دید از مقامش استعفا داد و با سایر سرداران بطرف کابل روانه شده سر راست به ارگ رفت و به امان الله خان تسلیم شد.

امان الله خان که علاوه بر جرئت و فعالیت، دارای استعداد جلب قلوب و افکار هم بود در سیزدهم اپریل نطق با حرارتی در محضر عام ایراد نمود ، طی آن با اعلان استقلال کشور، مردم را به اصلاحات مبنی بر آزادی و مساوات و رفع ظلم و رشوت وسایر قبایح اداری مژده داد.

در عین حال اعلاناتی محتوای برین مطلب در ولایات نیز شایع گردید و چون این مدعیات با آمال باطنی وآرمان های قلبی مردم موافق بود مورد اسقبال عامه قرار گرفت و مردم در همه جا با شاه جدید و روش او اظهار همکاری نمودند. در این کامیابی، همراهی یک تعداد از روحانیون خصوصآ حضرت صاحب شوربازار معروف به شاه آقا که در روز اعلان پادشاهی امان الله خان به تاریخ دوم مارچ به سر او دستار بست نقش عمده داشته است.(6)

از مطالبی که بیان شد به چند نکتۀ مهم پی میبریم، یکی اینکه قطع نظر از جنبه های شکلی جا به جایی قدرت، اختلافات دو جناح رقیب خیلی عمیق تر از آنچه تصور میشد قد علم کرد. بار نخست یک تقابل سیاسی ـ فلسفی با هم  به زور آزمایی پرداختند.  "نظم مشروعه سلطنتی " مبتنی بر تیوری حاکمیت الهی جایش را به " نظام مشروطه سلطنتی " خالی کرد. اولین بار" قانون اساسی { نظامنامۀ اساسی} دولت امانی در لویه جرگۀ  جلال آباد مرکب از 782 تن از نمایندگان ملت و اعضای حکومت تصویب و در لویۀ جرگۀپغمان منعقدۀ سرطان 1303 هـ.ش  تصدیق و امضا شدو این اولین قانون اساسی افغانستان است که از 73 ماده و 31 فقره ترتیب شده و در هشتم دلو 1303 در لویه جرگۀ پغمان اصلاح و تعدیل یافت.(7)

در نخستین مادۀ آن " نظامنامۀ اساسی" از رکن رکین عنصر حاکمیت ملی سخن رفته است: " افغانستان در اجرای امور داخلی و خارجی اش کا ملآ آزاد و مستقل است." بدیهی است پیشاپیش میدانیم که در این جا "آزاد" و " مستقل" مترادف یکدیگر به کار نرفته اند بلکه واژۀ "آزاد" در بر گیر آزادی های مدنی اتباع کشور میشود و " مستقل" خبر از اختیارات تام افغانستان در امور بین المللی میدهد و تالیف آن هر دوتمامیت حاکمیت ملی را میرساند.

در مادۀ دوم افزون بر شناسایی دین اسلام به عنوان دین اکثریت مردم افغانستان ، پیروان سایر ادیان چون هندوها و یهودی ها هم از حمایت کامل دولت بر خوردار گردیده اند.

در مادۀ هشتم آمده است: تمام مردمی که در پادشاهی افغانستان سکونت دارند ، بلا تفریق مذهبی و طبقاتی اتباع افغانستان شناخته می شوند.

در مادۀ نهم می خوانیم: تمام مردم افغانستان دارای آزادی فردی اند و از هرگونه تجاوز بر آزادی های فردی دیگران منع می باشند.

مادۀ دهم مشعر است: حریت فردی از هر گونه تعرض و مداخله مصئون است، هیچکس جز به اساس حکم محکمۀ شرعی و نظامات مقننه توقیف یا مجازات نخواهد گردید. برده گی ملغی است، هیچکس نمی تواند دیگران را به صفت برده و غلام استخدام نماید.

در مادۀ یازدهم آزادی مطبوعات، در مادۀ دوزادهم حق انجام فعالیت های اقتصادی چون تاسیس شرکت های صناعتی و زراعتی تضمین شده است. در مادۀ چهاردهم، تعلیم و تربیۀ رایگان اتباع مسلمان و در مادۀ پانزدهم آزادی تعلیم و تدریس پیروان مذاهب دیگر در افغانستان چون هندوها و یهودی ها ضمانت شده است . و درمادۀ شانزدهم کافۀ اتباع افغانستان به حضور شریعت و قوانین دولت دارای حقوق و مسئوولیت های مساوی در برابر دولت اند.

در خور یاد آوریست که " نظامنامۀ اساسی " عهد امانی که نه فقط دستاورد ملموس مشروطه خواهان دوم  بلکه بازتاب مستقیم آرمانهای دموکراتیک مشروطه خواهان اول هم بود که آن هدفها را در مرامنامۀ شان درج کرده بودند و در مواردی برایش جان باختند.

در ضمن در آن منشور رویهمرفته ملی کلمۀ« مردم» در یک وثیقۀمعتبر حقوقی، جانشین «رعیت» میشود. باید اعتراف کرد که نویسندگان آن متن با اعتبار و اساسی آگاهانه و شعوری آن جا به جایی اصطلاحات را انجام داده اند.

چنانکه میدانیم لفظ مردم در ادبیات سیاسی ، به درازی عمر علم وسیاست میرسد و ریشه اش تا دوردست های فلسفه سیاسی یونان و حقوق سیاسی روم میرسد. در زمان رنسانس از بار معنایی عمیق تری بر خوردار می شود و سر انجام از انقلاب کبیر فرانسه به بعد لفظ  «حاکمیت ملی» را یدک می کشد واغلب در نخستین مادۀ معتبرترین قوانین اساسی کشور های متمدن با این عبارت راه باز می کند: حاکمیت ملی به مردم تعلق دارد! هرچند در نظامنامۀ اساسی مشروطه خواهان دوم، لفظ حاکمیت ملی از چنان جامعیت و کلیتی بر خوردار نیست ولی با توجه به درجۀ احترام بسیار بالای ممثل حاکمیت ملی –شاه امان الله به تودۀ مردم- تلویحآ همان را میرساند.

از محامد دیگر آن سند ماندگار، لغو نظام غیر انسانی بردگی می باشد که جزء مناسبات اجتماعی شده بود و در درازای تاریخ، هزار ها بردۀ خانگی، سرایی و درباری در خدمت سلاطین، زمیندار ها و قدرتمندان جان باختند و تا آن وقت هیچ فرمانروایی جرئت نکرده بود که نسخ و ابطال آن رسم ظالمانه را در قانون بگنجاند. حسن دیگر آن نظامنامۀ اساسی منع شکنجه، زنده به گور کردن، تیل داغ کردن وقین وفانه کردن می باشد.

همچنان استقلال قضا، بر خورداری متهم از گرفتن وکیل مدافع و حق دفاع از خود می باشد که در پیشینۀ مناسبات قضایی افغانستان بی سابقه بود. همچنین علنیت وآزاد بودن محاکمه امتیاز دیگری بود که می توان به پای آن کدُ مدنی حساب کرد.

آزادی های دموکراتیک شهروندی چون آزادی گفتار، آزادی ادای مناسک مذهبی، مصئونیت مسکن، رعایت محرم بودن مراسلات.

تساوی جوانب دعوی-از هر قوم و قبیل- در برابر قانون و محاکم، حق یک سویۀ استخدام در ادارات دولتی و استفادۀ برابر و بدون تبعیض از فرصت ها، از مزایای دیگر نظامنامۀ اساسی بود. مصئونیت ملکیت و آزادی تشبثات خصوصی، اجباری بودن تعلیمات ابتدایی ارزش های دیگری بودند که در آن نظامنامه درج شده بودند.

و اما پهلوی ضعیف آن نظامنامه که با شاهی مشروطه تطبیق نمی نمودند، تمرکز قدرت در دست پادشاه و غیر مسئوول بودن مقام سلطنت می باشد.

همینسان، با دارا بودن چنان اختیاراتی، پادشاه در راس کابینه قرار داشت ودر شرایط غیر مسئوول مقام سلطنت سوء رفتار یا خبط و خطای رئیس شورای وزیران غیر مسئوول(سلطان) هیچ مرجع مسئوول وجود نداشت تا جوابگوی مردم باشد. از همین جا باری عبدالرحمن خان لودین در یکی از نشست های رسمی خطاب به شاه امان الله گفت: اعلیحضرتا! در نظام مشروطه هیچ مقام غیر مسئوول نباید وجود داشته باشد. شرایط ایجاب می کند که شما یک صدراعظم مسئوول را به کار بگمارید تا پاسخگوی خلق و نمایندگان منتخب آنها باشد.

عیب دیگر نظامنامۀ اساسی عهد شاه امان الله عدم تفکیک صلاحیت ها و مسئوولیت های قوای سه گانه ( شورای دولتی، مجلس وزرا و محاکم می باشد.)

بدینگونه آن درد بیدرمان تمرکز قدرت در دست راس حاکمیت که به استبداد دیر پای شرقی می انجامید و مشروعیت نظام حاکم را زیر سوال میبرد تا حدودی باقی میماند، مع الوصف با تدوین و انفاذ «نظام نامۀ اساسی» برج وباروی سلطنت مطلقه درز بر میدارد و این فرَجَ و گشایش را باید محصول جانفشانی مشروطه خواهان دوم تلقی کرد.

در ضمن نقش چشمگیر و تاریخی ایدیو لوگ مشروطه خواهان دوم محمود طرزی و از خود گذری، مدارای سیاسی و عدالتخواهی اعلیحضرت امان الله خان را نباید از یاد برد.

از جانب دیگر ملایمت، نرمخویی و مردمدوستی شاه امان الله در قیاس با حکومت مطلقه و استبداد آهنین پدر کلانش امیر عبدالرحمن خان و رفتار بعضآ بی محاسبۀ پدرش که دستخوش نوسان و عدم استقرار زیادی بود چنان تحسین بر انگیز است که گفتی دیو را با فرشته به سنجش گرفته ایم. برای اثبات مدعا تاریخ را ورق میزنیم و از "سفر نامۀ تحف بخارا" به قلم"میرزا سراج الدین بن حاجی میرزا عبدالروف" که به مناسبتی به حضور امیر عبدالرحمن خان باریاب شده بود نمونه ای می آوریم: در آن روز عده ای از محبوسین بسیار محترم را حضور کرده بودند که امیر صاحب همه را حکم های سخت میکرد. یکی را حکم چشم کندن دیگری را حکم دم توپ، بعضی را حکم کُش میکرد که تمام اهل دربار درآن روزچون بید میلرزیدند. هیچکدام از ما که بندی بودیم روح در جسد نداشتیم...(8)

جناب داکتر رجب علی طاهری شخصیت سر شناس اجتماعی که خود از بزرگان مردم هزاره ست چند سال پیش فرمانی از امیر حبیب الله خان سراج الملۃ والدین را در جریده امید به چاپ سپردند که گواه استمالت آن امیر از مردم بلا رسیده هزاره جات می باشد.

جناب طاهری در معرفی آن فرمان آورده است : همه میدانیم و تاریخ شاهد است که ظلم و ستم امیر عبدالرحمن خان جهت حفظ سلطنت مطلقه آن پادشاه بی پایان بود. نه تنها مردم هزاره بلکه سایر اقوام افغانستان نمک آنرا چشیده اند. اقسام و انواع شکنجه ها را از ملت بیچارۀ افغانستان مضایقه ننموده و تا ختم دورۀ پادشاهی مذکور، توسط خودش و نوکران جبارش دوام داشته است... اما امیر حبیب الله خان تصمیم گرفت که از ظلم و تعدی که به همه اقوام بخصوص به مردم هزاره در سابق رسیده بود، استمالت و دلجویی به عمل آورد وآن عده از مردم هزاره را که غلام و کنیز خودش بودند و هم از نزد اعیان دولت رها نموده اجازه دادند تا به اوطان شان برگردند...هچنان به آن عده از مردم این قوم و دیگراقوام که اکثر به طرف ایران و هندوستان فراری شده بودند،پیام دادند که با آرامش خاطر و اطمینان بوطن خود باز گردند...

بنابرآن روی این احساس فرمان تاریخی 12 رمضان سنه 1322 قمری را عنوانی مردم هزاره جات صادر نمودند.(9)

 ادامه دارد

ما خذ

1.     دانشنامۀ ادب فارسی در افغانستان، به سر پرستی جسن انوشه، تهران، موسسه فرهنگی و انتشاراتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی 1375،ص 629.

2.     وارتن گریگورین، بر گردان حسن رضایی، " محمود طرزی و سراج الاخبار" فصلنامۀ خط سوم شماره 3و4 ،بهار و تابستان 1382 ص 75.

3.     میر محمد صدیق فرهنگ،« افغانستان در پنچ قرن اخیر» چاپ امریکن سپیدی، هرندن، ویرجینیا، سال1367 هجری شمسی برابر با 1988 میلادی، ص 327.

4.     دانشنامۀ ادب فارسی به سر پرستی حسن انوشه ص 1030.

5.     میر غلام محمد غبار- افغانستان در مسیر تاریخ، چاپ دوم(پیام مهاجر) ایران-قم ،اسد 1359 صص763-764.

6.     میر محمد صدیق فرهنگ،« افغانستان در پنچ قرن اخیر»، صص335-336.

7.     از امان الله تا کرزی- قانون اساسی امان الله خان- انتشارات کاوه، کلن المان، سال 2004، میزان 1382 ه.ش ص 251.

8.     میرزا سراج الدین بن حاجی میرزا عبدالروف، سفر نامۀ تحف بخارا، چاپ انتشارات بوعلی تهران1369،ص 209.

9.     داکتر رجب علی طاهری، هفتۀ نامۀ امید، شمارۀ 149، چاپ کالیفورنیا- ایالات متحدۀ امریکا ، ص 3.

 

محمود طرزی نوآورار مبتکر و طراح سیاست های بزرگ

 در نهضت مشروطه خواهی افغانستان

 

گفت و شنوند  سیاوش با داکتر اکرم عثمان صاحب نظر مسایل افغانستان

قسمت شانزدهم

 

سیاوش:

آقای داکتر عثمان، در مباحث گذشته فرمودید که مشروطه خواهان اول نخستین کسانی بودند که آشکارا یا به تلویح؛ حرکت پرکاروارتاریخ . جامعۀ ما را  زیر سوال بردند و با استبدادی مقابل شدند که پیوسته باز تولید میشد و به شکل اجتناب نا پذیر و درهم تنیده با مناسبات اجتماعی ما ضرورت حضور و وجوبش را مطرح میکرد. آیا این یگانه عامل و عنصر در زمینه بود؟

داکتراکرم عثمان:

در قرن نزدهم ضریب عامل یا عوامل استعمار امپراتوری های انگلیس و روسیۀ تزاری نیز به آن افزوده شد و کار بیرونرفت از آن دایرۀ خبیثه را مشکلتر کرد.

از آن پس عنصر یا عناصر استعمار خارجی یا غربی مبدل به عامل عمده شد و اکثرآ ظرفیت های مردم ما را برای رسیدن به جامعۀ مدنی برباد داد.

حکومت های موروثی برهبری امرای خود کامه که تاب مقاومت در مقابل قدرت های تازه نفس و مجهز با قابلیت های تکنولوژی مدرن و جنگ افزار های جدید را نداشتند رفته رفته راه معامله را با آنها پیش گرفتند و به زمامدارهای بیگانه پرور و دست نشانده تبدیل شدند. این وضع در کشور های دور و نزدیک افغانستان نیز جاری و طاری بود.

در هندوستان حکمرانان بومی آن سرمین از جمله رنجیت سنگ که بر بخشهایی از پنجاب و سرزمینهای شمال غربی هند اعمال قدرت میکردو آخرین زمامدار دودمان کورگانی درآن کشور سر انجام دربرابر نیروهای انگلیسی بزانو درآمدند و درایران سلاطین بسیار ضعیف قاجار گاهی جانب روس را میگرفتند و گاهی انگلیس را. در حقیقت آن سرزمین به حوزه نفوذ دو امپراتوری استعماری تبدیل شده بود و هر قدمی را که در جهت ابراز ارادۀ ملی و اجرای یک سیاست مستقل و مغایر با منافع آن دو ابر قدرت بر میداشت با فشار فزیکی یا سیاسی آن دو عامل باز دارنده مقابل میشد.

خلفای عثمانی نیز راه زوال و انقراض می پیمودند و روز تا روز در برابر رقبای غربی عقب نشینی میکردند.بخصوص این روند بعد از جنگ اول جهانی، شدت اختیار کردو امپراتوری عثمانی متصرفاتش را در خاور میانۀ عربی و شمال افریقا از دست داد.

اگر از دید نظری به مساله نگاه کنیم این نظام اندیشه ای غربی بود که اصالت و فعلیت اش را در قیاس با نظامات متصلب شرقی نشان داد.

 صرف نظر از پهلو های منفی این انسدادو اختناق سیاسی، از جهاتی نفوذ افکار غربی در خاور زمین که حامل افکار دموکراتیک و لیبرالیستی بود آگاهی های ارجداری به روشنفکران و تحول طلبان ممالک استعمارزده و اسیر عفریت استبداد داد که تحصیلش از مبانی ادبیات سیاسی خودی میسر نبود. همان بود که نهضت های دامنه دار مشروطه خواهی وآزادی خواهی در شماری از کشور های آسیایی، افریقایی و امریکای لاتین پا گرفت که تبعاتش در افغانستان نیز، خود را در صدر و ذیل جامعه نشان داد و در عهد امارت امیر حبیب الله سراج الملۃ والدین منجر به تطبیق رفورمهای اصلاحی در سطح تعلیم وتربیه تدویر و تاسیس مکاتب، احداث صنایع ماشینی و ترویج آداب و رسوم اشرافیت غربی در سطح بالای جامعه شد.

همچنین این امیرهمان گونه که قبلآ آوردیم به تبعیدی های پدرش اجازه داد که به وطن برگردند مال و ملک غصب شدۀ شانرا تصاحب نمایند.

از آنجا که استوار کردن چنان رویداد هایی بر اسناد ثقه، تاریخ را مستدل تر می سازد. من در این جا یکی از آن سند ها را ارائه می کنم که گواه حسن رفتار امیر وقت با افغانهایی می باشد که در زمان امرای ما قبل بخصوص در زمان امارت امیر عبدالرحمن خان ناگزیر به فرار از افغانستان شده بود. در یکی از آن اسناد تا هنوز چاپ ناشده، چنین آمده است:

عالیجاه هان، صداقت نشانان و باج کران و مستحفظان ارض راه{شاید عرض راه باشد.} واضح خاطر باد. در این وقت عالیجاه عزیزی نشان سردار محمد عثمان خان به معۀ دونفر ملازم خود و پنچ نفر فراری ها از پا دریا در اینولا آمده بودند و از آنجا عازم و روانۀ کابل شده، شرفیاب حضور انور می شوند، نام نویس اسامی و ده راس اسپکه با خود دارند در حاشیۀ فرمان هذا جزو داده شده، لهذا از برای شمایان امر و ارشاد می شود که اسامی مذکور را در ارض {عرض} راه مزاحم نمی شوید و باج و خراج اسپان سواری شانرا نیز مطالبه ندارید و در هر منزل که توقف میورزند جای درست برای شان بدهید و آنچه که خوراکه به کار شان شود نیز رسانده به قرار نرخ روز پول نقد بازیافت بدارید.

مورخۀ 6 شهر شعبان المعظم 1318

محل مُهر امیر حبیب الله سراج الملۃ  والدین

همچنان در فرمان شماره دوم آمده است:

جزء نفری فراری ها که به واسطۀ محمد عثمان خان ولد سردار محمد عمر خان از پا دریا بدولت خدا دادآمده اند.

متعلقه خود محمد عثمانخان و محمد سرور خان مع خدمتکاران که بعضی غیر فراری می باشند و از کابل همرا، در سمرقند رفته اند. هویت کسانیکه که عمدتآ از سمرقند در راه بازگشت به افغانستان بودند درمتن ارائه شده است.

در ذیل سند یاد شده،متن فرمان امیروقت با این عبارات آمده است:

حاکمان و مستحفظان ارض راه دارالسلطنۀ کابل را واضح خاطر باد

در این وقت اسامی نفری فوق حسب الفرمان والا، از پاردریا مراجعت به دولت خداداد نمود داخل مزار شریف شده روبراه دارالسلطنه می باشند و بعضی شان یکراس اسپ سواری با خود دارند، لهذا از برای شمایان امر و ارشاد می شودکه در هر منزل که برسند و آنچه خرچ و خوراکه به کار داشته باشند از قرار نرخ روز پول نقد گرفته برای شان بدهید و در ارض راه مزاحم و غرض دار نشده واکدار باشید که با آسودگی شرفیاب حضور والا شوند.

فقط تحریر 25 شهر ربیع الثانی 1318

{هجری قمری}

محل مُهر امیر وقت

از فحوای فرامین بالا بر می آید که کثیری از دیوانیان، اقشار منسوب به اشرافیت وابستۀ ارباب اقتدار و حتی مردم عادی چه به اجبار و چه به اختیار از ترس جان وطن را ترک گفته بودند و به موجب سیاست مدارا و مساهلهُ امیر وقت که در پی تحبیب رعایا و جبران مافات ظالمانۀ پدرش بود به اوطان شان بر میگردند و با رفتار بالنسبه ملایم حاکم وقت مقابل می شوند. البته اتخاذ چنین سلوکی نه به معنای تغییر ماهیت استبدادی بود که نهادینه و عرفی شده بود. همانطورکه در مباحث گذشته گفتیم که حسن سلوک این یا آن زمامدار بدون پشتوانۀ باور فلسفی و امتساس درونی آن توسط اکثریت مردم راه به جایی نمیبرد، چه فاقد ضمانت اجرا می باشد و اگر گاه دیگر، آن زمامدار خوش رفتار مو دماغ باشد بی هیچ مانعی بد رفتار می شود و احدی جلوش را گرفته نمی تواند، ار همین سبب فضای ذهنی یک دوره را نمیتوان بر اساس منش و کنش یک پادشاه توصیف کرد و بر بنیاد آن به شناخت تاریخی رسید. ولی باید اذعان کرد که پیشامد مقطعی و موسمی یک فرمانروا نیز آثار معینی بر جای میگذارد و نباید از اهمیت گذاری ان چشم پوشید.

یکی دیگر از کار نامه های  بالنسبه مثبت امیر حبیب الله سراج الملۃ والدین مهارت او در اتخاذ سیاست بیطرفی در برابر جوانب درگیر در جریان جنگ جهانی اول بود. چنانکه واقفیم در گرماگرم آن جنگ هیئاتی به سر کردگی «فون هنستیگ» ،« نیدر مایر» و« کاظم بیک» به نمایندگی از امپراتور آلمان و خلافت عثمانی به افغانستان آمدند و به اعتبار معرفی نامه هایی که از رهبران شان آورده بودند کوشیدند افغانستان را به جانبداری از قطب محور وارد جنگ نمایند و جبهۀ جدیدی از سمت مرز های شرقی افغانستان علیه بریتانیا باز نمایند، اما امیر با عنوان کردن شرایط سنگینی مبنی بر دریافت سلاح و گسیل تعداد زیاد سرباز از سوی آلمان و ترکیه به افغانستان، بر سر دست آن فرستاده ها سنگ گرانی گذاشت که آنها به هیچ روی قادر به اجابتش نبودند و سر انجام آن هیئات دست خالی افغانستان را ترک گفت.

از آنجا که نقش علامه محمود طرزی در دوره های سلطنت امیر حبیب الله و اعلیحضرت امان الله خان چشمگیر بوده و تداوم داشته است ناگزیر بررسی ما نیز نوعی آمد و شد بین آن دو دوره بوده و ناچار بوده ایم همزمان کارنامه های محمود طرزی را در هر دو زمانه پی بگیریم.

چنانکه میدانیم محمود طرزی مدت زمانی از محضر سید جمال الدین افغانی فیض برده و تحت تاثیر تلامیذ سید، سخت به وحدت جهان اسلام و احیای مجد و عظمت مسلمین معتقد بوده است از همین جا چنین آرمانی را هم در جریدۀ سراج الاخبار دنبال میکره و هم هنگامیکه در عهد شاه امان الله به وزارت خارجه رسید چنان هدفی را محور سیاست خارجی افغانستان قرار داد که زمینه ساز ماجرا های بزرگی بود. بنابران ، در گفتمان  بعدی آن مبحث را به تفصیل باز خواهیم کرد.

ادامه دارد

 

 

 

نوسان های سیاست خارجی در دوران حکومت مشروطه خواهان دوم

قسمت هفدهم

  

 درمباحث گذشته از نقش کار ساز و موثر محمود طرزی در تبلیغ و تعمیم و ترویج مزایای علم وفن و اهمیت تاسیس موسسات مطبوعاتی جدید و نشر سراج الاخبار و تنویر شاه و شهزاده ها و جلب نظر آنها در کار پشتیبانی از نشر و توسعۀ مظاهر تمدن معاصر و سمت دادن افکار دوشهزادۀ موثر بسوی مشروطه خواهی و استقرار جامعۀ مدنی مطالبی آوردیم که گواه ثقل شخصیت او در تنظیم و تنسیق امور بود، حالا می کوشیم از منظر و زاویۀ دیگر به کار نامه های آن بزرگمرد تاریخ ساز بپردازیم .

سیاوش :

آقای داکتر اکرم عثمان ، اساسی ترین مانع و پارادوکسی که سد راۀ تحقق برنامه های ترقیخواهانۀ محمود طرزی و آموزگارش سید جمال الدین افغانی قرارداشت کدامین بود؟

 داکتر اکرم عثمان:

همانطور که اطلاع داریم محمودطرزی در نخستین کابینۀ مشروطه خواهان دوم به قیادت شاه امان الله خان عهده داروزارت امورخارجه گردید.

بدیهی است که او مردی آرمانگرا و هدفمند بود و پیشاپیش برنامه های برای استفاده از قدرت داشت. در پُست یا مقام وزارت خارجه نیز سایق او اجرای تمام و کمال همان برنامه ها بود.

جای گفتن ندارد که او از سویی دلبستۀ احیای عظمت اسلام و فکر دینی بود و از سوی دیگر نظر به عشق مفرطی که به تعالی  پیشرفت کشورش داشت می کوشید به تقلید از ممالک اروپایی هر چه زود تر اسباب ووسایل ترقی اجتماعی را در داخل افغانستان فراهم کند.

به گمان ما این همان پرادوکسی بود که تا آخر عمر سد راه پیشوا و آموزگارش سید جمال الدین افغانی هم بود.

از آنجا که رسیدن به چنان موقعیتی بدون کوتاه کردن دست عامل استعمار نا میسر بود طرزی به شدت عنصری ضد استعمار بخصوص  استعمار انگلیس بود. از همین جا بعید از احتمال نیست که شاه امان الله به تشویق و ترغیب او در صدد تحصیل استقلال کامل افغانستان از یوغ اسارت استعمار انگلیس بر آمده باشد. ولی با توجه به سلطۀ جهل و تاریک اندیشی و استقرار حکومت های استبدادی و تمدن ستیز در ممالک اسلامی، احیای مدل خلافت اسلامی مطابق صدر اسلام نا ممکن بود.

از همین سبب آن گاه که محمود طرزی بعد از انهدام خلافت اسلامی در ترکیه، در پی تاسیس خلافت اسلامی در افغانستان برهبری شاه امان الله بود با موانع بسیارجدی مقابل شد چه باز سازی و پی افگندن خلافت، نه با منافع انگلستان در منطقۀ ما تطبیق میکرد و نه با منافع دولت نوبنیاد کمونیستی  که در آسیای میانه و روسیه استقرار یافته بود.

انگلستان در صورت تاسیس خلافت، هندوستان را معروض با خطر میدید زیرا که کثیری از مسلمانان هند برتانوی بعد از انقراض خلافت عثمانی چشم امید شان به افغانستان بود و شکی در میان نبودکه هنگام اوج گرفتن آن کار زار، اقلیت مسلمان نیم قاره، شاه امان الله را به عنوان بدیلی مناسب برای احراز مقام خلافت میدانستند.

از سوی دیگر عدا ای از آزادیخواهان هند اعم از هندو و مسلمان و کمونیست و ناسیونالیست در افغانستان و اتحاد شوروی جمع شده بودند و در صدر تحریک مردم در داخل هندوستان بودند.

برای توضیح بیشتر باید روشن کنیم که عمدتآ کمونیستها هندی در داخل اتحاد شوروی مشغول فعالیت بودند که از جمله میتوان« آبانی موکرجی» و «روی Roy» را برشمرد.

دولت شوروی به منظور تحبیب و جلب نظر مردم مشرقزمین چندین اعلامیه منتشر کرد که یکی از آن ابلاغیه ها، پیام دولت شوروی خطاب به کلیه زحمتکشان روسیه و شرق در سوم دسامبر 1917 می باشد که در بخشهایی از آن چنین آمده است:

از این پس مذهب وآداب و رسوم شما و سازمانهای ملی و فرهنگی تان آزاد و مصئوون اعلام میگردند. زندگی ملی خود را آزادانه وبلا مانع ترتیب دهید. شما این حق را دارید...این روسیه و دولت انقلابی آن نیست بلکه درندگان امپریالیسم و کسانیکه میهن شما را به مستعمره غارت شدۀ خود مبدل نمودند شما را به انقیاد تهدیدمی کنند.(1)

از آن پس در دومین کنگره کمینترن جهانی منعثدۀ ماه ژوئیه 1920، قطعنامه ای مربوط به مستعمرات را به تصویب رسانید و در جریان مباحثات آن کنگره«مانا بندرانات روی» کمونیست معروف هندی نظر داد: انقلاب موقعی در کشور های اروپایی نتیجه خواهد داد که تدابیر انقلابی در کشور های آسیایی رویدست گرفته شود تا استعمارگرهای اروپایی نتوانند از ممالک مستعمره و نیمه مستعمره آسیایی بهره ببرند.

در دومین کنگره کمینترن« آبانی موکرجی» پیشنهاد کرد که یک مرکز تبلیغاتی در افغانستان تاسیس شود تا ایدیو لوزی کمونیستی را در افغانستان و نیمقارۀ هند تبلیغ کند. اما کنگره ترجیع داد که آن مرکز در تاشکند بوجود بیاید و ریاست آنرا«سکولیکوف» رجل قدرتمند جزب کمونیست روسیه بر عهده بگیرد و «روی» به سمت عضو آن کمیته ایفای وظیفه کند.« روی» در دفترچۀ خاطراتش در این باب نوشته است: هدف تجهیز و گسیل یک نیروی نظامی به هندوستان بود.(2)

«روی» بر آن بودکه آن سپاه از ترکمن ها، افغانها، هندی ها و ازبکها تشکیل شود و از راه افغانستان به هند برتانوی هجوم ببرد.

مقامات مسکو با نقشۀ «روی» موافقت کرد و در اختیارش مقادیر زیاد اسلحه و پول و طلا هندی قرار داد.

مهاجرین هندی در تاشکند حزب کمونیست هندیها را بنیاد گذاشتند.اما آن سپاه هرگز نتوانست کاری در عمل انجام بدهد. مهمترین تا ثیرش تشدید سوء ظن انگلیسها به شوروی ها بود.

 در همین راستا« لرد کرزن» وزیر خارجۀ وقت انگلستان در یادداشت هفتم نوامبر 1921 خود به حکومت روسیۀ شوروی،بر تبصرۀ «ژوزف  استالین» در باب امضاء قرار داد دوستی آن کشور با افغانستان انتقاد کرد چه استالین گفته بود: معاهدۀ دوستی افغانستان و اتحادشوروی وسیله ای است که از طریق آن میتوان بین هندوستان و کمونیسم بین المللی ارتباط بر قرار کرد.(3)

در این ارتباط بایدž