|
تکیه
دیگر چه را ترانه بسازم برای تو
از خواب چقدر خانه بسازم برای تو
فرعون شدی ز زینهِ پلک های چشمِ من
تا عرش چقدر فسانه بسازم برای تو
بر قامتم سقف و ستونی نمانده است
تا قد به قد شانه بسازم برای تو
شاید که تکیه گاهء خوبی نبوده ام
چی حرفِ شاعرانه بسازم برای تو
در چرخ چرخ عقربه ها کُند می تپم
قادر نی ام زمانه بسازم برای تو
........
راستی که بی سبب به من دل سپرده ای
بیجاست ا گر بهانه بسازم برای تو
...........
2010-03-30
.....................

شرقی
دلتنگی ها چاره ندارد عزیز من
چهارشنبه هم دوباره ندارد عزیزمن
کهنه شدند رسم و رواجها در فرنگ
تقدیر شان ستاره ندارد عزیز من
تا جارو های برقی شان آسمان روفت
مهتاب به کس اشاره ندارد عزیز من
باور نمیکنی که از آخر شدم اول
شرقی مگر شماره ندارد عزیز من
هر چاشت روی خط ترن نان سرد و کوک
همسفره هم گذاره ندارد عزیز من
قربانی نان خانه گی و کچری قروت
این چاشنی ها عصاره ندارد عزیزمن
با این غزل، نان نوشتم یک شکم
بی چای سبز، واره ندارد عزیز من
..............
March-30-10
.................

فی
الحال
آیینه،آب و نان،سرسال مبارکت
فردا که میرسد همین حال مبارکت
بر شانه ات بریز ز هر سوی عاشقی
دُردانه های رنگی این شال مبارکت
امسال سالِ چشمِ طلای ماهی هاست
دریا که از تو بود دُم جال مبارکت
آن چشمه،چشمه گی تو یادم نمیرود
طوفان اگر شوی چو تمثال مبارکت
تمثالِ یک غریو و سکوتِ یک آبشار
صد سیر، های و هو به مثقال مبارکت
احوالِ من ز نامه و شعرم گرفته ای
هر روز بروز میشود احوال مبارکت
رنگ تو هفت رنگی کمان رستمِ منست
گاهی سیاه سپید، کمی زال مبارکت
بی من عزیز! هرچه که زیباست حرام تو
این لکه لکه ماه به فی الحال مبارکت
............
حالا ترا به سرخ گلی برفی میکنم
دیرآمدی ضیافت امسال مبارکت
.........
Sunday, March-21-10
.................

چتر
بارانی است بیتو هوای ترانه ام
چتری نمانده است دیگر روی شانه ام
میبارد آسمان که خدا رحمت اش کند
بر سقفِ سر شکسته و مایوس خانه ام
لبخندِ تلخ تو به گدا چشمی های عشق
شکرانه های زمزمه ی عاشقانه ام
ای شاخِ بی نبات دروغ است حرف تو
حافظ سکوت کرد به یک یک بهانه ام
دیگر به نام ِتو غزل وا نمیکنم
دیوانه گی بس است عزیزِ یگانه ام
راهت سپید و چشمِ سیاهت بلند باد
شرمسار مباش که ترک نمودی کرانه ام
ساحل به موج و موج به ساحل نمیرسد
تکرار یک نفس به نفس بود فسانه ام
دیگرمرا به کَشت و دَروهای تو چه کار
بی ریشه مانده است تنِ هر جوانه ام
............
March-18-10
..........

نرخ ملخ
زیربغل بگیر سرت را برو بمیر
بعد از ادای فاتحه در شهرِ بی ضمیر
زودتر از آنکه جمجمه ات کاه پر شود
در گیر و دار هلهله های نمان بگیر
جانم! حریر پیرهنت پوستِ مار نیست
پوست میدهد تموز تنت زیرنیش تیر
هرگز مگو که مثل پلنگ چنگ زاده ام
با پنجه های مخملی نرم چون خمیر
اینها ترا به نرخ ملخ میکنند درو
روی تبنگ سبز تره و خر بگیری سیر
شاعر! بلند و پست قدت را نگاه کن
یکسو سنگ خرابه و یکسو سفال و قیر
افسوس که هنوز سراپا نشسته ای
روی گلیم کهنه ی این خاطرات پیر
..............
اینبار صور نام خودت را نغاره کن
در های های خسته ی دفترچه های چیر
...................

خدای
من- خدای تو
ز گامهای یک سفر شنیده ام صدای تو
دعای خیر میکنم برای خود برای تو
بپیچ دفترِ غزل به کوچ و بار دلِ دقی
بگیر راه ی خانه را که پرکنم فضای تو
که پر کنیم فضا را زخانه ی وجودِخود
و روح و جان ما شود بنای خوابهای تو
حیاطِ ما به رنگ نور و نامِ خانه مان
سحر
زمین شوم یا که فرش؟ عزیزِمن به جای
تو
تو سقف باش یا چراغ و یا نگاه ی آفتاب
دلم غصه میکند برای دست و پای تو
تو از فضا، ریشه ریز و قد بکش جوانه
را
من از شگوفه میچکم به قامتِ رسای تو
تمامِ باغچه را زسر تنِ بهار میکنیم
اگر که چشمه گی شود دوباره آشنای تو
............
بتی ز عشق ساخته ام بتی ز عشق ساخته
ای
خدا نگای شان کند خدای من خدای تو
.............
یکشنبه، 2010/03/14
...........

تجلیل
من مانده ام و گریه و خنده برای هیچ
با عکسی از مدالِ بَرنده برای هیچ
من ماند ه ام و ترک فضا، ترک آسمان
تجلیل از دو بالِ پرنده برای هیچ
جاده به طولِ رفتن من قد کشیده رفت
من با دو پای خوبِ دونده برای هیچ
بیچاره میشوی به غمی غم دوشی ات
این تکیه گاهء قلبِ تپنده برای هیچ
شوخیست احساسِ گرمِ کسی در دهانِ تو
با آن زبانِ تلخِ گزنده برای هیچ
!تو میمیری برای کسی دیگری، عزیز
من مانده ام برای چه زنده برای هیچ
...........
پاکوبی با ترانه و مردن در سکوت
نوزاد باز نمانده ی سنده برای هیچ
....................
Wednesday, March-10-10
..............

بهشت- جهنم
تو میایی جهنم میکند تغییر اینگونه
تنِ فردوس میریزد به من تقدیر اینگونه
تو میایی به فالِ ابری ام باران
میگوید
جنون برگشته می آید به هر تعبیر
اینگونه
تو میایی و می نویسم خدا حافظ جهنم را
ز روی جیوه ها در متن یک تصویر
اینگونه
رهایش میکنم در قابهای مرده ی بی یاد
کنار عکسِ یادگاری به طاقِ پیر
اینگونه
دیگر در متن آیینه کسی جز ما نمی گنجد
ببین پُر میشود از ما چه دامنگیر
اینگونه
تومیایی به شهرِ قطبی ما صبح نو روزست
ترا سوگند به چشمانم مباش دلگیر
اینگونه
بزن لبخند و ارثم ده هوای سبز وادی
را...
ز قرصک تا به سنگردی بریز پنجشیر
اینگونه

.................
March-8-10
.............

رمز
ازجنسِ مرگ شده خیالم مدتیست
پروازِ کوچیانِ دو بالم مدتیست
آویخته ام به کوچِ عمودی نورها
در پلکهای خوابِ محالم مدتیست
آنسوی حلقه های پرازنور می پرم
بی پاسخ است سمتِ سوالم مدتیست
تا چشم باز کنم خیالم همینها ست
تشبیه و شعر و حرف و مثالم مدتیست
می ترسم از گفتنِ احساسِ خود به تو
حرف میزند سکوتِ زلالم مدتیست
دایم گره به توجیه ی خود باز میکنی
دور میشوی ز پرسشِ حالم مدتیست
.........
من زود میروم تو ولی دیرمیرسی
تقویم روزهای تو سالم مدتیست
...............
5 March 2010

آخر
قطار
ماند ه ام بی بهار مثل تو، من
تن بریده چنار مثل تو، من
ریخته اند خون تازه گی مرا
تبری در کنار مثل تو، من
هر نفس در خیال خود مردن
در پی انتحار مثل تو،من
هیمه در شعله های خویشتنم
چقدر سوگوار مثل تو،من
پشت این جمله های بی معنی
نقطه ی معنی دار مثل تو، من
می نویسم برای هیچکسی یم
چرخش بی مدار مثل تو،من
زیسته ام در فضای بیزاری
خسته از روزگار مثل تو، من
پیش تعبیر خواب صبح کسی
گیسوی شام تار مثل تو،من
گیسوی شام تار،روی چوماه
بیت شیخ العطار مثل تو، من
بعدازین تشیبه های تکراری
کهنه و فاژه دار مثل تو،من
تا ترانه به نرخ دیروزست
مانده ام بی نوار مثل تو،من
....
مقطع شعر مرگ و میر شدم
آخری در قطار مثل تو،من
................
پنجشنبه، 2010/02/25

مهمانی شب
باز این دخترِ همسایه و گپ گپ لبِ بام
صحبت از مرگِ سحر، کشتنِ او دم دم شام
باز یک تازه ترک نقشه به مهمانی شب
خاک بر چشمِ سحر سلسله ی حرف و سلام
مهربان! سال به سال تازه کنی عشقِ
قدیم
معشوق اکس شما،اول ماه، ماه ی تمام
پوزش اما زکدام ماه سخن گفته بودی
مانده در شکلک گردی یا چکیده همه خام
نیم رخ ماه مگر ریخته از قله ی کوه
شکل آفتابه شده روی لگن، پشتِ حمام
پوزشی دیگری از راه رسید، می بخشی
تاکجا میدوی از پشت همین گشنه ی دام؟
زن همسایه که دیشب رویِ بام گوش گرفت
خبر آورده که خوردی ز کسی مالِ حرام
...........
باورش هیچ نکنم یا ز شما قهر کنم
آه! از دختر همسایه و گپ گپ لب بام
.........................................

قیامت
شایعه است که آمده محشر بی شما
دوزخ نوشته اند تنِ بستر بی شما
دوزخ نوشته اند به ورق پاره های شعر
سوختانده اند نیمه ی دفتر بی شما
جنگل شده خانه ز آغاز فصل سرد
مانده به رویِ برف کبوتر بی شما
ساعت به روی عقربه ها چرخ میزند
خمیازه می کشد دهنِ در بی شما
هر روز یک بهانه و رفتن دو سه روز
عادت نمیکنم کم و بیشتر بی شما
بیمعنی میشود غزلِ مانده ام براه
خواندنِ کتابِ قتلِ نیلوفر بی شما
آغاز فصلِ سرد و غزلهای عاصی هم
سرمه و خون،صدایی خاکستر بی شما
دیگر وضع تا به کجاها شود خراب
جاری قیامت است حداکثر بی شما
...........
***
تا زنگ نمیرسد از آنسوی خطِ دور
خواب میشوم تاکمی دیرتر بی شما
---------
2010/01/25
...................

بخیه گی
آخر بگو برای چه کس گریه میکنم
این قطره ها چی است که ترا هدیه
میکنم؟
از شیمه ی تنم هزار پود، تارِ خام
از چه به روی پیرهنت بخیه میکنم
نازل شدم ترانه ی لولاک،الف لام!
یا من حدیثِ خیر بشر عطیه میکنم؟
یک خانه آفتاب درخشیدمت به بام
پیشِ تو از سیاهی به شب مویه میکنم
...........
میگویمت اگر که ضروراست گفتن اش
خالی مکن جا چو به تو تکیه میکنم
.........

سایهَ
خواب
ایستاده پشت در شبیهِ تو قامتی
پیچیده انتظار به وسواسِ لذتی
ریخته به روی شانه ی من گیسوانِ تر
در قطره های آب درخشیده صورتی
رویم به سوی آیینه و صورتم در آن
گم کرده رو به روی خودش وضعِ راحتی
خانه چه درهم است، چقدر زودآمدی؟
تا وعده ات مانده، عزیز! ربع و ساعتی
باید که باز کنم در و بوسه ات دهم
اما، نه!بوسه نی ،سلامی و صحبتی
آه! مرد پسته چی ست، ببخشید که دیرشد
امضا و مهر و نامِ تو به روی پاکتی
ریخته به روی نامه ی تو دانه دانه برف
پارسل به جای تو، دو تا شال و جاکتی
Monday, January-11-10

اهدا
جانم! خداحافظ و پدرود بدرقه
آیینه های خالی و پردود بدرقه
باهم نمیرسند موازاتِ ما دو خط
صبرِ خدا و سایه ی نمرود بدرقه
در تو سکوت هم نماد خشونت است
مهر و نشان نامه ی مسدود بدرقه
هی آسمان- غرور! مدارا مکن برو
اهدای سالِ نو،شبِ مولود بدرقه
لبخند بزن به شادی آغاز تازه تر
میعاد گاه ی خنده و موعد بدرقه
.........
باخود مبر جیره گی های کمی وقت
ساعاتِ دیر کاری معدود بدرقه
December 19-2009


حرفِ ما
بگو چگونه سرودی ترانه های مرا؟
چگونه آتیه بستی فسانه های مرا
چگونه نسخهِ هر شعرمن روایت توست
چگونه باغچه رستی جوانه های مرا
بگو چقدر شبیه ی منی به چشمِ خدا
که رنگِ بخت تو ریخته نشانه های مرا
بگو چگونه من و تو شبیهِ هم شده ایم
که شعله های تو ریزد زبانه های مرا
...........
دلم برای تو حرفهای تازه میخواهد
مگیر ز دستِ سرودن بهانه های مرا
مریز به پای غرورِ ز بی سرِی لبریز
ثبات جاری و بی گردِ شانه های مرا
....
بگو چقدر مرور میکنی قصه ی دور
چقدر کتیبه نویسی زمانه های مرا
.......

Monday, December-21-09
..................................

چانس
شکاری جان! پرستو ها مبارک
هوای تازه آنسو ها مبارک
به هرشاخه گل و برگی پرستو
دو شش آمد تکاپو ها مبارک
دو شش آمد رها کن تیر دیگر
به گردن، پشت و پهلو ها مبارک
شکاری! دم دمک آواز شادی
مبارک این هیاهو ها مبارک
صدایت گرم و دانه در ترانه
طلسم ات پخته جادو ها مبارک
...............
شکاری!عشق محکوم قفس نیست
رها شو ختمِ تابو ها مبارک
رها کن از گریبانت قفس را
هوای تازه آنسو ها مبارک
بخند مثل لبت بشگفته تازه
گل سرخ ات به نیکو ها مبارک

رابطه ها
ابهامِ پشتِ وسوسه را رو نمیکنند
اینها هوای عاطفه را بو نمیکنند
اینها که از نگاهی تو دیوانه میشوند
فردا به حفظِ رابطه ها خُو نمیکنند
حتاَ به نامِ عاطفه های غریبِ شان
یک شاخه از ترانه به گیسو نمیکنند
هم سایه میشوند به تنِ هر کنارَباد
سالها به خوابوعده که پهلو نمیکنند
اینهابرای قلبِ بزرگ تو کوچک اند
یک شمه از شکوهء ترا کو نمیکنند
اینها زلالِ چشمه ی تن می مَکند مگر
از تو صَلای بُوسه به جادو نمیکنند
چون باد میپرند و به گَرداب می چرند
یک گرد ز شانه های تو آنسو نمیکنند
بی من به نذر واژه برو و جنون بخوان
بین شیشه لیلی ها چی هیاهو نمیکنند؟
..........................................
Friday, October-23-09

دُم ستاره
این روز های خسته شمارش ز حد گذشت
بیتو که "جون" آمد و "جولای" بد گذشت
بیتو که اشک آمد و بارانِ خوابِ ُشوم
کابوس میانِ خوابِ من و تو چو رعد
گذشت
جای هزار پا، به غمِ خود مرا نشاند
با سایه ات نشسته و بیدرد، درد گذشت
آخر نشست میانِ من و تو چو کوه، برف
"جون" رفت "اگست" آمد و پاییز، زرد
گذشت
.............
جانم! دیگر حساب مه و ماه نمیکنم
پایانِ هفته ها چقدر سرد سرد گذشت
شاید فراموش کنیم، عید هفته را
ادینه بود جفت،ولی فرد فرد گذشت
.............
دل قامتی ز منحنی ماه ی تازه شد
تا دُمستاره ی ز نگاه های مرد گذشت
November-25-09
................


عطش
سرگرمِ زندگیست کسی با خیالِ تو
درگیر و دار مزدحمِ ماه و سالِ تو
بشگفته میشود چو پروانه های نور
در جعبه های منحنی بی مجالِ تو
درجعبه های کوچک پرانحنای گیج
در قطع و وصل رابطه های محالِ تو
حتا به روی ساعت دیواری می تپد
چون نقطه نقطه های جواب اش سوالِ تو
سرگرمِ زندگی، کسی مانده درعطش
با سالهای گمشده در دستِ حالِ تو
محتاج مانده است به هوای بدون سقف
دریک مسیر بسته به دنبالِ بالِ تو
.......................
شاید برون رود ز خیال اش، گمان مبر!
بر دوش ذهن وهوش کسیست انتقال تو
........................
09/نوامبر/18

بیوفا
مقروض لحظه های توالیِ عشق من
ای بیوفا! عقاب خیالی عشق من
ای بیوفا! شکسته زبازو ز شانه ها
دستان کودکانه ی خالیِ عشق من
دستانِ کودکانه ی معصومِ بی جنون
بی پای مانده گانِ حوالیِ عشق من
دیگر نگاه باز نخواهند به روی تو
چشمان خون نشسته به شالیِ عشق من
تاکسار عاشقانه ی من سوخت ناگهان
آتش زدی به باغ و شمالیِ عشق من
اهدا به روستای کدام دل کنم ترا
شهریی شده نصیبِ وبالیِ عشق من
دیگر چه طعنه میزنی کوچی رفته را
خالیست جای تان زاهالی عشق من
...........
سالی گذشت ز عشق فراموش مرده اش
نذر شراب کرده به سالیِ عشق من
...................


شگفت
من و ز ذهنِ چون شفق همیشه شام شام
شدن
تو و ترانه ی به لب همیشه خوش کلام
شدن
تو و عبور گرم تو به فتح قله های یخ
من و فضای سرد من، همه تمام تمام شدن
من و شتاب به بوسه ای، که از شتاب
میرسد
تو و فشردنِ لبت، دوباره خام خام شدن
ز فال نیک بریده اند، خطوطِ دستِ
عاقبت
من و عبور خط به خط ،ترا به نام نام
شدن
دوباره میرسیم به هم، دوباره قهر
میکنیم
دوباره میرمی ز من، من و نه رام رام
شدن
..............................
مرا به خاک تشنه یی، بریز و رو به
چشمه کن
نه، نه عزیز خوب من ! بیا سلام سلام
شدن
Tuesday, October-27-09


هوشدار
پرنده! سیم خاردار است مقابل
هوا مسموم و بیماراست مقابل
پرنده!زخم بالهایت چپ و راست
شکاری نیمچه بیداراست مقابل
پرنده! نام شب پرواز آبییست
سر پرچال به دیواراست مقابل
به خواب خوابهایت گر قفس نیست
گلوله مردم آزار است مقابل
پرنده! هی پرنده، هی نفس بال
تپیدن جنگ آمار است مقابل
تپیدن یک یک و دو،دو،دو چهار
دم آخر به ناچاراست مقابل
پرنده! سرنوشت ات صد رقم غم
سر بالت دُمِ دار است مقابل
...........
اگرچه در دو بالت یک نفس نیست
جنوبی! جنگ کوکنار است مقابل
Sunday, October-25-09
..........................
غزلهاي قبلي -٢٠٠٩- زينت نور |