زندگی

بحث آزاد

 فرهنگ ملی ،حاکمیت و توسعه

 فرهنگ ملی هر سرزمينی، دارای خصوصيات و ويژگی های خاصی آن سرزمين است

 که تحت عناصر تاريخی،جغرافيايی، مذهبی، عقيدتی و کليه آن خصوصياتی که رنگ و بوی

خاصی دارد و به آن ملت هويتی متفاوت ازديگران می دهد، شکل می يابد.

 

 

با شناخت این واقعیت که، آموزش مشترک ملی، همراه با شناخت فرهنگ اقوام کشور ما، در کنار دیگرالزامات نه تنها مايه تداوم تماس و تفاهم ملی و سر انجام تامین و تحکیم وحدت ملی اين مرز و بوم کهن می شود، بلکه درخت تناور فرهنگ و تمدن ما را پربارتر از هميشه خواهد کرد.

 فرهنگ مفهوم پیچیده ایست که تعاریف متعدد و متنوعی از آن داده شده است.

 به تعبیر عام  مجموعه ای بهم پیوسته از دانش ها، آگاهی ها، باور ها، ارزشها، هنجار ها ، و مهارت های لازم و ضروری برای زندگی اعضای جامعه است.Culture فرهنگ 

" فرهنگ ابتدايی"  فرهنگ را "مجموعه پيچيده ای تعريف می کند که متضمن دانش، اعتقادات، هنرها، اخلاق،  قوانين آداب و رسوم و کليه توانايی ها و قابليت ها و عادات مکتسبه است که انسان به عنوان عضوی از يک جامعه تحصيل می نمايد."

مدت زمان زیاد "فرهنگ" به مجموعه ای از فعالیت های فکری و هنری محدود می شد.پس از مدت زمانی دراز تعریف  نسبتآ جامع و تا حدی دقیق از فرهنگ ارایه شد. اما، با وجود این تعریف صرفآ به جنبه های معنوی مساله پرداخته شده بود.

   به دنبال تشکیل کنفرانس جهانی فرهنگ و توسعه در سال 1982  و همچنان اعلام دهه جهانی توسعه و فرهنگ ( سالهای 1988-1997) از جانب سازمان ملل متحد مفهوم و تعریف فرهنگ تغیر یافت. طبق تعريف اين کنفرانس فرهنگ عبارت است از:

"مجموع کامل مشخصه های مميزه روحی، مادی،  فکری و عاطفی است که يک جامعه يا گروه اجتماعی رامشخص می کند.

 نه تنها شامل هنرها بلکه شامل اشکال زندگی،  حقوق اساسی انسانی، نظامهای ارزش،سنتها و اعتقادها نيز می شود."

به عبارت دیگر، فرهنگ را بايد در مفهوم گسترده و به منزله بافتی پيچيده و با روابطی متقابل در نظر گرفت که مجموعه ای از سنتها و دانشها و نيز شکلهای متفاوت بيان وتحقق فرد در بطن جامعه استوار است.

  با ويژگی هايی که تعريف فوق برای فرهنگ جامعه يا گروه اجتماعی تعيين می کند ديگر نمی توان فرهنگ رابعد فرعی يا تزئينی توسعه تلقی کرد، بلکه فرهنگ عنصر ضروری جامعه به شمار آمده و در رابطه کلی باتوسعه، نيروی درونی جامعه محسوب می شود.

و می توان گفت: فرهنگ مجموعه بسيار پيچيده و گسترده ای است که انسان درجريان تکامل اجتماعی وتاريخی پديد می آورد. فرهنگ هر جامعه سطح ترقی تکنولوژی، توليد، آموزش، علم، خبر و ادبيات دوره خاصی از تحول اجتماعی را نشان می دهد.

  فرهنگ ملی هر سرزمينی، دارای خصوصيات و ويژگی های خاصی آن سرزمين است که تحت عناصر تاريخی،جغرافيايی، مذهبی، عقيدتی و کليه آن خصوصياتی که رنگ و بوی خاصی دارد و به آن ملت هويتی متفاوت ازديگران می دهد، شکل می يابد.

فرهنگ ملی از پايه های استقلال ملی است و بر مردم آن جامعه است که از فرهنگ خود همانند سرزمين خود،دفاع می کند.در طراحی برنامه های توسعه آنچه اهميت دارد، توجه به هويت های ملی است. هيچ الگوی توسعه وارداتی را نمی توان به کار برد، مگر آنکه با ويژگی های محلی، منطقه ای و ملی هماهنگی داشته باشد، و اساسا نمی توان هيچ الگويی را تحميل کرد. توسعه واقعی بدون توجه به بعد فرهنگی ملی و احترام به هويت فرهنگی ملت ها تحقق نخواهد يافت.همانطور که ريموند شاسله می گويد:

"تاکيد بر هويت فرهنگ (ملی)، شرط لازم حاکميت و استقلال و شکوفايی تواناييهای فردی و توسعه هماهنگ جوامع است اقدامی است رهايی بخش ، اسلحه ايست برای مبارزه در جهت نيل به استقلال واقعی، تاکيد برحفظ هويت فرهنگی يا رد هر گونه تقليد (برون گرايی) و کنار گذاردن شيوه های فکری و عملی از سنتها،تاريخ و ارزشهای اخلاقی و حفظ ميراث نياکان بدون سنت گرايی، گذشته گرايی، بی تحرکی و انزواست هويت فرهنگی درارتباط و تماس با سنتها و ارزشهای ملل ديگر نو و غنی می شود، و امکان تعالی و شکوفايی انسان را افزايش می دهد." بنابر اين تعريف، توسعه و حفظ فرآوردهای فرهنگی منطقه ای وملی ضرورت تام دارد، چرا که فرآوردهای فرهنگی مطمئن ترين ضامن توسعه مستقل است، هويت فرهنگی را تقويت می کند و قوه خلاقيت و آگاهی مردم را نسبت به ميراث فرهنگی افزايش می دهد. در واقع سرتاسر اين گستره بزرگ، کشور ما را کران تا کران، فرهنگ ها و پاره فرهنگ های رنگارنگ تشکيل داده، که طی سده ها و هزاره های گذشته آداب و رسوم، باورها و سنت های آنها، تاثيرات وتاثرات ژرف و گسترده ای را از هم پذيرفته اند و بافت ظريف و يکسان آن، تجلی وحدت در کثرت را معنی بخشيده است.

   فرهنگ‌هاي ملی يك واقعيت انكارناپذير هستند. عموم اين فرهنگ‌هاي ملی مبتنی بر سنت‌ها و شعائر تاريخي و ديرپايي می باشند  كه با تحولات مختلف، بازسازي شده و چهره‌هاي نوينی به خود مي‌گيرند. همچنین دولت‌هايي كه در چارچوب اين فرهنگ‌ها شكل مي‌گيرند جهت مشروعيت بخشيدن به خود، ايجاد و تداوم يك فرهنگ سياسي كه با ساخت سياسي و رفتارهاي سياسي مورد نظر آنها تعارضي نداشته باشد و پاسخ به نیازهاي فرهنگی مردم مجبورند از فرهنگ ملی خويش حمايت كنند.

بدين ترتيب علي‌رغم فرآيندهاي فرهنگی فراكشوري و فراجامعه‌اي كه اشكال و صور گوناگونی نیز به خود مي‌گيرند، فرهنگ‌هاي ملی به حيات خويش ادامه مي‌دهند.

علاوه بر فرهنگ‌هاي ملی، ما با فرهنگ‌هاي منطقه‌اي نیز مواجه هستيم كه هم بيانگر برخي حوزه‌هاي تمدنی و هم زمينه‌ساز شكل‌گيري ديدگاه‌ها و نگرش‌هاي منطقه‌اي هستند. اين فرهنگ‌ها از تلاقي فرهنگ‌هاي ملی پديد آمده و موجب جريان‌هاي فرهنگی تازه‌اي مي‌شوند.

فرهنگ‌هاي منطقه‌اي را مي‌توان نوعي طليعه فرهنگ‌هاي جهانی دانست، چرا كه ملت‌ها را به يكديگر نزديك‌تر كرده، شرايط داد و ستد را مهيا مي‌كنند.ولي فرهنگ‌هاي منطقه‌اي همانند فرهنگ‌هاي ملی مي‌توانند موجب نوعي تفرق فرهنگی نیز شوند.

فرهنگ جهانی في‌نفسه نمي‌تواند موجب تضعيف فرهنگ‌هاي ملی و منطقه‌اي شود، چرا كه نظام‌هاي ارزشي و هنجاري فرهنگ‌هاي بومي آنچنان ديرپا و قدرتمند هستند كه به راحتي جاي خود را به رقيب نمي‌سپارند. فرهنگ‌هاي ملی در صورت مولد و زايا بودن و هماهنگ شدن اخلاق و نظريه‌هاي دينی آنها با مقتضيات جديد مي‌توانند به حيات خويش ادامه داده و در تلاقي با فرهنگ‌هاي جهانی و منطقه‌اي بر غناي خويش بيفزايند. ولي اگر يك فرهنگ ملی در حال ركود و رخوت مي‌شود و نه بيشتر، گناه انحطاط يك فرهنگ را نمي‌توان صرفاً بر عهده فرهنگ‌هاي ديگر نهاد.

ديدگاه‌هاي تكامل‌گرايانه كه معتقد به جذب و انجذاب فرهنگ‌هاي ملی در فرهنگ جهانی هستند و معتقدند كه جهان به سوي همگرايي و تجانس فرهنگی پيش مي‌رود بر برخي از شواهد تكيه دارند و بخشي ديگر از شواهد را مغفول مي‌گذارند. فرهنگ‌هاي منطقه‌اي را نیز نمي‌توان حلقه واسطه‌اي در انجذاب فرهنگ‌هاي ملی در فرهنگ جهانی دانست، چرا كه اولاً فرهنگ‌هاي منطقه‌اي هويتي متفاوت با فرهنگ‌هاي مفروض دارند و ثانیاً فرآيند رشد يا افول فرهنگ‌هاي منطقه‌اي اصولاً با فرآيند شكل‌گيري فرهنگ جهانی يا جهانی شدن فرهنگ متفاوت است.

در گفتمان سياسی، معمولاً واژه‌های نظام، حاكميت و حاكمان را معادل هم به كار میبرند. به عنوان مثال، صاحبان قدرت خود را معادل نظام تلقی میكنند و هر نوع كوشش و يا اقدامی را برای تغيير حاكمان به منزله تغيير يا براندازی نظام میدانند. اما اين تلقی درستی نيست، هر يك از واژههای سهگانه، معانی خاص خود را دارد.از نظر حقوقی، چه در سطح ملی و چه در سطح روابط بينالمللی، قدرت سياسی، صرف نظر از منشاء پيدايش، شكل گيری و محتوا، حاكميت ناميده میشود.

حاكميت دو وجه اصلی دارد: يك وجه آن خارجی و بينالمللی است.در روابط بينالمللی، حاكميت ملی(NS)به معنای استقلال دولتها در رابطه با نهادهایNational Sovereignty  بينالمللی است.

حاكميت ملت(Sovereignty of people  )، به معنای حق تعيين سرنوشت مردم بدست خودشان میباشد. حق حاكميت ملت، از جمله حقوق طبيعی انسان محسوب میشود. انسان آزاد و مختار آفريده شده است و اين خود انسان است كه میتواند و میبايد سرنوشت خود را رقم بزند.  انسان  مختار و آزاد و مسوول میباشد و آزادی انسان تا آنجاست كه میتواند حتی وجود خداوند را هم منكر شود و راهی را برای زندگی انتخاب كند كه حتی به ضرر خود او نيز باشد. توسعه سياسی و به تبع آن توسعه اقتصادی، فرع بر "توسعه انسانی" است. توسعه انسانی بدون برخورداری انسان از حقوق و آزاد ی های اساسی، كه بخشی از حقوق طبيعی انسان است، امكان پذير نيست.