زندگی

 

ايدئولوژي جديد جنگ سرد


نويسنده:ح. مولانا


دشمن بزرگ حقيقت اغلب دروغ نيست بلكه اسطوره است. دروغ، عمدي، متداوم و تقلب آميز است ولي اسطوره هميشه اصرارآميز، متقاعد و غيرواقعانه و دغل بار مي باشد. دموكراسي يك اسطوره است.
انتخابات رياست جمهوري امريكا و نحوه انتخاب رئيس جمهور از ميان دو كانديداي تعيين شده دو حزب مسلط، نمونه اي از دموكراسي آمريكا است. تقريبا چهل روز ديگر شهروندان آمريكا به طور غيرمستقيم يكي از اين دو كانديداها را براي رياست جمهوري انتخاب مي كنند. سناتور جان فوربز كري از حزب دموكرات و جرج دبليو بوش رئيس جمهور كنوني از حزب جمهوريخواه دو نامزدي هستند كه يكي از آنها در انتخابات ماه نوامبر امسال به مدت چهار سال به رياست جمهوري انتخاب خواهد شد.
هر دو نامزد رياست جمهوري ادعا دارند و بارها در صحبت ها و سخنراني هاي خود رسما اعلام كرده اند كه آمريكا به عنوان پرقدرت ترين نظام دنيا، بايد رهبري اين جهان را به دست گيرد و در حقيقت رئيس جمهور منتخب آمريكا، رهبر دنياي آزاد است. بوش و كري هر دو خواهان برتري و رهبري نظامي، اقتصادي و سياسي آمريكا هستند و هر دو ادعاي پيشقدمي آمريكا براي تمدن و مدنيت، صلح و سعادت و دموكراسي را دارند ولي در رسيدن به اين اهداف راه ها، روش ها و استراتژي هاي مختلفي را ارائه مي كنند و اختلاف سليقه دارند. هر دو مي خواهند ناخدايي كشتي امپراتوري آمريكا را عهده دار شوند ولي در مديريت آن اختلاف دارند. تفاوت بين كري و بوش تا حدود زيادي تفاوت بين دولت بيل كلينتون و دولت رونالد ريگان در دهه گذشته است.
اگر ما ادعاها، اهداف و روش هايبوش و كري را جدي تلقي كنيم، در اينجا يك تناقض بزرگ و وسيع در دموكراسي مشاهده مي كنيم. اگر همان طوري كه بوش و كري ادعا دارند كه آمريكا بايد رهبري جهان را عهده دار شود و اگر دموكراسي حاكميت و حكومت مردم است بنابراين، لازم است كه انتخاب رئيس جمهور آينده اين كشور بايد با تمام مردم آزاد جهان باشد. اگر آمريكا مي خواهد رهبري جهان را عهده دار شود و براي ديگران تصميم بگيرد، چرا طبق اين دموكراسي، حاكمان اين جهان توسط خود مردم آزاد اين جهان تعيين نشوند؟ چرا اين گونه رهبري جهاني بايد انتصابي باشد و نه انتخابي. اينجاست كه اسطوره دموكراسي ظاهر مي شود، زيرا دموكراسي از آغاز تا امروز بر پايه ملي گرايي و نظريه آن بر مبناي نظام ملت- دولت استوار شده است و در دو قرن اخير اين پديده ملي گرايي نيز به يك پديده گروهي و انحصارگرايي و اليگارشي يا پولياركي كه نخبگان و دسته هاي ويژه حكومت مي كنند، تبديل شده است.
استراتژي ايدئولوژي آمريكا كه كم و بيش همه نخبگان حاكم آمريكا يعني جمهوريخواهان، دموكرات ها، ليبرال ها، محافظه كاران، دست راستي ها و ميانه روها در آن توافق دارند و در سياستگذاري كنوني دولت بوش به خوبي موثرند و در صورت موفقيت جان كري و دموكرات ها با اصلاحات و تغييرات جزئي دنبال خواهد شد، در سه قسمت با يكديگر ارتباطات دارد: اول اين كه دنياي امروز بدون وجود قدرت و در اين صورت يك قدرت بزرگ و مسلط، خطرناك است و آمريكا است كه مي تواند و بايد اين خلأ را پر كند. دوم اين كه ايدئولوژي دموكراسي به قدري غربي بوده و در ظاهر به نظرها مطلوب مي آيد و در عين حال مبهم است كه گسترش آن در دنيا و در ساير نقاط مطابق دلخواه آمريكا و غرب اهداف و آرمان هاي نظامي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي و حقوقي واشنگتن را تأمين خواهد كرد.
سوم اين كه براندازي و تغيير نظام هايي كه سيستم كنوني حاكم بر جهان را به چالش مي طلبند بايد با حمايت و هماهنگي عوامل داخلي و با استفاده از آنها عملي شود. حمايت و هماهنگي و استفاده آمريكا از عوامل داخلي علاوه بر جوانب مخفي، ابعاد ظاهري و آشكار هم دارد. اين روش ها عبارتند از رخنه در موسسات و وزارتخانه ها و نهادهاي مختلف، گسترش مطبوعات و رسانه هاي متمايل به غرب و غرب زده ها، حمايت و پشتيباني از فصلنامه هاي رسانه اي و فرهنگي كه ايدئولوژي و افكار غرب و آمريكا را توسعه و اشاعه مي دهند، دعوت از گردانندگان و نخبگان سازمان هاي موردنظر به آمريكا و استخدام پيماني و موقت آنها به عنوان مدرس، محقق، مشاور، مهمان در دانشگاه ها، بنيادها و موسسات فرهنگي و تبليغاتي، استفاده حضوري و دعوت از افراد و اعضاي احزاب و فراكسيون هاي متمايل به غرب و كساني كه در جبهه مخالف بوده و به عللي از دايره قدرت خارج شده اند. جالب است كه سخنراني اين افراد دعوت شده به آمريكا هميشه درباره دموكراسي است و موسسات دعوت كننده دولتي و وابسته هميشه نام و عنوان دموكراسي و يا حقوق بشر و يا صلح به خود داده اند. اين سخن پراكني هاي معاندين در آمريكا موقعي جريان دارد كه دموكراسي و آزادي هاي مدني در خود آمريكا تحت فشار است و مبارزات منفي انتخاباتي به اوج خود رسيده است. معذالك، مطبوعات مسلط آمريكا طبق اميال ايدئولوژيك خود نه تنها خود را سانسور كرده و از انتشار عقايد ديگران پرهيز مي كنند ولي با شوق نظرات اين افراد دعوت شده را پوشش مي دهند و به آنها مشروعيت مي بخشند.
امروز ايدئولوژي جديد جنگ سرد آمريكا برعكس گذشته، كه قطب شوروي و سوسياليسم وجود داشت، از دو قطبي و چند قطبي و توازن قدرت و سياست مسالمت آميز و صلح جويانه صحبت نمي كند بلكه اين نظريه را توسعه مي دهد كه در غيبت يك نيروي قدرتمند مانند آمريكا سياست چندجانبه وضع هرج و مرج و عصر تاريك را همراه خواهد داشت. نمونه اين فكر را ما در مقالات مجله سياست خارجي آمريكا (شماره ژوئيه و اوت 4002) و در كتاب هايي مانند مجسمه بسيار بزرگ: بهاي امپراتوري آمريكا نوشته نيال فرگوسون، عضو موسسه هوور در دانشگاه استنفورد كه مركز عقايد محافظه كارانه آمريكاست، مطالعه مي كنيم.
قبل از سقوط شوروي پل كندي از دانشگاه ييل در كتاب خود ظهور و سقوط قدرت هاي بزرگ: تغييرات اقتصادي و كشمكش نظامي از 1500 تا 2000 ميلادي يادآوري كرد كه تمام امپراتوري ها به جهات گسترش بي ترتيب و نامنظم منابع اقتصادي خود و كشمكش هاي نظامي به سقوط منجر شدند. سه سال قبل جان ميرشايمر از دانشگاه شيكاگو در رساله اي كه منتشر كرد از تراژدي قدرت هاي بزرگ كه عنوان كتابش بود، سخن به ميان آورد و ادعا كرد كه ظهور چين در صحنه بين المللي خطرناك ترين تهديد به آمريكا در قرن بيست ويكم خواهد بود. به عقيده او اتحاديه اروپا نيز احتمال رقابت با آمريكا را در سر مي پروراند. اين چند كتاب اين نظريه را به وجود آورد كه در آينده به جاي توازن قدرت، غيبت قدرت مي تواند وجود داشته باشد و بنابراين، پايه هاي مجسمه بزرگ امپراتوري آمريكا حداقل به سه دليل سست است كه عبارتند از (1) وابستگي اقتصاد آمريكا به سرمايه هاي خارجي، (2) كسر بودجه به علت جنگ طلبي و (3) عدم توجه به تشكيلات و سازمان هاي موردنياز سياسي يا به عبارت ديگر بحران دموكراسي جايي كه شهروندان بيش از اين حاضر نيستند در راه نظام فداكاري كنند.
اين نگراني هاي غرب براي چيست؟ مطابق آمار و پيش بيني هاي منتشرشده از طرف سازمان ملل متحد در نيم قرن آينده جمعيت دنياي اسلام از تمام نقاط سياسي و فرهنگي ديگر بيشتر خواهد بود و جمعيت روسيه و اروپا يك منحني نزولي بزرگي را طي خواهد كرد. مثلا طبق تخمين سازمان ملل جمعيت كشور يمن در سال 2050 ميلادي بيش از جمعيت روسيه خواهد بود و نفوس مسلمان منطقه خاورميانه به قدري افزايش خواهد يافت كه اگر توسعه اقتصادي در اين ناحيه صورت نگيرد، قسمت اعظمي از اين جمعيت به اروپا مهاجرت خواهد كرد. توسعه فناوري هاي ارتباطي و ترابري نه تنها همراه با شركت هاي فراملي به جهاني شدن كار و خدمات و ثروت خواهد افزود، بلكه به جهاني شدن نارضايتي ها و فريادهاي مردم كمك خواهد كرد. چه سيستمي خواهد توانست در نيم قرن آينده جهان را اداره كرده، صلح و آرامش را برقرار ساخته و از پراكندگي و هرج و مرج و انهدام بشري جلوگيري كند؟ چه رابطه اي بين اين تحولات احتمالي و مخالفت آمريكا و غرب با الگوي مردم سالاري  و توسعه فناوري هسته اي و علمي موجود است؟
آنچه امروز مسلم به نظر مي رسد، اينست كه اروپا و به ويژه آمريكا، از آينده خود بسيار نگران هستند. در پشت پرده قدرت و در كريدورهاي فكري و پژوهشي غرب، بسياري از نخبگان آمريكا و اروپا به اين نتيجه رسيده اند كه قدرت هاي احتمالي آينده در قرن بيست ويكم و نامزدهاي كنوني قدرت جهاني، ايالات متحده، اتحاديه اروپا و چين، هريك به تنهايي در معرض يك نوع انحطاط و سقوط تدريجي قرار دارند و هسته هاي اين سستي در حال حاضر در جوامع آنها كاشته شده است. در عين حال، همين گروه معتقدند كه دنياي اسلام آن منابعي را كه لازمه يك ابرقدرت است، دارا نيست.
ايدئولوژي جديد جنگ سرد آمريكا و اينگونه سناريوها نه تنها خود آمريكا و آينده آن را به عنوان تنها ابرقدرت در بحران و تأمل نگاه مي دارد، بلكه دنياي اسلام را به چالش مي طلبد. امروز دنيا و آينده آن در خطر است نه به علت فقدان قدرت بلكه به علت فقدان عدالت.