زندگی

چارچته

 
چراغ تیلی آرام آرام در دل تاریک شب میسوخت. در روشنی ضعیف چراغ کتاب میخواندم، کتاب تاریخ، کتاب تاریخ صنف هشت. من با خواندن کتابهای تاریخ بسیار هیجانی میشوم، این عادتم است. امشب نیز با خواندن کتاب تاریخ صنف هشت برایم نهایت هیجان و التهاب رو آورده بود. من به خاطری به خواندن آن نسبت به سایر مضامین علاقه دارم که کتاب تاریخ صنف هشت ما بسیار جالب و هیجان آور است.
فتوحات احمدشاه بابا، هفت بار لشکرکشی اش به هند، مردن احمدشاه در اثر دانة سرطان، جنگ پسرانش بین همدیگر، کورکردن محمود، همایون، حملة انگلیسها به افغانستان و شاه شجاع....
در همین جا کمی مکث کردم تا عمیقتر داخل مطالعه شوم، یکبار تمام آن چه را خوانده بودم از ذهنم گذراندم و باز با احتیاط شروع کردم:
شاه شجاع همراه انگلیسها رسید، شاه شجاع پیشاپیش قوای انگلیس میدوید. شاه شجاع پادشاه افغانستان شد. شاه شجاع به زور انگلیسها به تخت نشست. مردم میدانستند که او دست نشاندة انگلیسهاست. اما چون از عشیرة احمدشاه بود، نواسة احمد شاه درانی بود مردم برایش اعتماد کردند. شخص بزرگی با وی از هند آمده بود بسیار متجرب و کاردان.
در پاورقی کتاب تاریخ نوشته بودند او (مکناتن) در حقیقت پادشاه افغانستان بود. او بود که تمام افغانستان را اداره میکرد. او بود که برای شاه شجاع حکومت بالای مردم را می آموخت. و او بود که میان مردم به نامهای این و آن آتش نفاق را شعله ور کرد تا در سراسر کشور حکومت کند. او بود و او بود و او بود....
با خواندن این سطور تاریخ، در تصورم شاه شجاع مبدل به بازیچة کوکییی شد که صرف با کوک مکناتن به حرکت می آمد و بدون تحرک وی یارای حرکت را نداشت.
دوباره چشمانم به سطور صفحات تاریخ کشانیده شد. می خواندم که مردم غضبناک شدند. مردم قیام کردند، مکناتن را کشتند. جسد مکناتن را در بازار چارچته به دار زدند و روز بعد لاشش در همان چارچته به آتش کشیدند.
میخواندم که شاه شجاع هنگام فرار در راه امباله به دست مردم به قتل رسید.
لاردکوچک به لارد بزرگ پیوست!؟
این زمزمه های مردم بود که در سطور تاریخ راه یافته بود. باز خواندم که انگلیسها لشکر کشیدند و جنگ کردند و باز شکست خوردند و باز جنگ، جنگ، جنگ....
نمیدانم چه وقتهای شب بود که به خواب رفته بودم. اما دامنه تکرار جنگ چون تناوب تاریخ پهنة خواب معاصرم را دریده بود.
بوی جسد متعفن مکناتن از لا به لای قرنها به مشام میرسید. بوی گوشت سوخته اش را، بوی سوخته گی دو قرن پیش را حس میکردم. این نهایت متعفن و آزار دهنده بود.
نا خود آگاه تاریخ در خوابم تکرار میشد. روح خاک آلود مکناتن را میدیدم که در قالب جدیدی شکل گرفته بود. دیگر کدام لشکر نظامی با ساز و برگ پیشین پشتیبانی اش نمیکرد او دیگر مدرن شده بود. دیگر لباس نظامی نمیپوشید. او دیگر از صلح گپ میزد و از جنگ نفرت داشت. و میدیدم که او چقدر دلسوز و نوع پرور شده است. واقعاً سرگردانی دو صد ساله برایش بسیار آموخته بود. و میدیدم بسیار مطمئن تر از آنست که در کتاب تاریخ در موردش نوشته اند. هر حرفش امید و اطمینان بود برایش، امیدی که برای تحققش دو صد سال پیش در چارچته به دارش زده بودند.
اما هر جا میرفت در ذهنم تناب دار گردن نازکش را می آزرد. او هر جا میرفت بوی سوخته گی میداد. بوی سوخته گی دو قرن پیش، بوی سوخته گی در چارچته. این بوی تمام فضای شهر را آلوده و متعفن کرده بود اما کسی حس نمیکرد. گویا در شهر کسی وجود نداشت و اگر هم وجود داشت دماغ خود را جراحی کرده بود، تا بوی را حس نکند و از تعفنش رنج نبرد.
وقارش، تمکین کاغذیش، بزرگی اش را که بوی سوخته گی میداد، بوی سوخته گی دو قرن پیش، بزرگییی که ناشی از ذرات مردة احساس دو صد سال پیش انسان بود میدیدم و میدیدم. و میدیدم....
شاه شجاع را میدیدم که شبها مانند یک پسر بچة روستایی که تازه پیش ملای مسجد هفت یک می خواند، پیشش سبق میخواند و شاه شجاع را میدیدم که چقدر انسان خوب شده بود. و شاه شجاع را میدیدم که دیگر لباس شاهانه نمیپوشد، مانند مردم لباس میپوشد. هر که آن چه در موردش میدانست، میدانست اما به خاطر این که از عشیرة احمدشاه درانی است بالایش اعتماد کردند. و شاه شجاع را میدیدم که کم کم به حرف آمده بود و خلاصة سبقهای شبانه اش را بسیار زیبا پیش روی مردم تکرار میکرد. او حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد....
در چارچته رسیده بودم، همهمه یی عجیب بر پا بود. مردم به شور آمده بودند و در اطراف یک جسد به دار آویخته گرد آمده بودند. از هر کسی میپرسیدم چیزی نمیگفت. نزدیکتر رفتم جسد شاه شجاع را دیدم که در دار دو صد سال پیش مکناتن آویزان بود. جسدش شکل جسد مکناتن را داشت. بوی سوخته گی میداد، بوی سوخته گی دو صد سال پیش، بوی سوخته گی مکناتن.
کلاه از سرش افتیده بود سر طاسش در اثر گره خون کبود شده بود. چشمانش هنوز به طور مظلومانه یی باز بودند. گویا التماس میکرد، گویا هنوز از مکناتن کمک میخواست، گویا هنوز میخواست بگوید از عشیرة احمد شاه است از خاندان احمدشاه، نواسة احمد شاه ....
بازار چارچته مبدل به بازار زمزمه های مردم گردیده بود. یکی میگفت در اثر عذاب وجدان خود را به دار زده، دیگری میگفت حتماً به دارش زده اند...
هر کس به نحو تعبیر خود چیزهایی میگفت، حقیقت معلوم نبود. اما بالاخره شاه شجاع مرده بود و در چارچته آویزانش کرده بودند.
با خود گفتم: مکناتن قصاص دو صد ساله اش را بالاخره گرفت، مکناتن به جای خود دو صد سال بعد یکی را از عشیرة احمد شاه در چارچته آویزان کرد.
لارد کوچک به لارد بزرگ پیوست!؟
زمزمه های تاریخ بود که فضای چارچته را فراگرفته بود.
مکناتن رفته بود. چارچته را ترک کرده بود. از چارچته گریخته بود تا بار دیگر آویزانش نکنند. او میدانست، او تجربه داشت، او مزة تلخ چارچته را چشیده بود. سرگردانی دو صد ساله بسیار برایش آموخته بود. او از چارچته میترسید. او با آواز حرکت توپها به خاطر شادیانة مرگش آشنا بود. اینبار بسیار زود از چارچته فرار کرده بود، بسیار زود از آن چه تصور میشد.
لاش شاه شجاع را در چارچته به آتش کشیده بودند. بوی سوخته گی شاه شجاع تمام فضای شهر را متعفن کرده بود اما هنوز این تعفن را کسی حس نمیکرد. روح شاه شجاع را دیدم که مانند لاشش ورم کرده بود، پندیده بود و پندیده بود و مانند هیولای اسطوره یی چنان بزرگ و وحشتناک شده بود که در تمام فضای شهر سایه افگنده بود. تمام فضای شهر را تاریک کرده بود. گویا باز هم در جستجوی کالبدی بود تا لحظه یی در آن بیاساید. تا لحظه یی آن را زجر دهد و تا لحظه یی از آن لذت ببرد.
روح شاه شجاع را دیدم که در قالب تمام مردم رخنه کرده بود. تمام مردم شاه شجاع شده بودند. همه با ذره ذره وجود خود مکناتن را میخواستند ، همه مشتاق بازگشت مکناتن بودند. همه از مکناتن کمک میخواستند و همه به وی محتاج بودند و همه بوی سوخته گی میدادند، بوی سوخته گی دو صد سال پیش. همه به این میبالیدند که از عشیرة احمدشاه اند و لیاقت پادشاهی را دارند.
و خودم را دیدم. خودم را دیدم که روح شاه شجاع در قالبم افتاده بود. روح شاه شجاع در من به شور آمده بود و آزارم میداد و مرا میگفت بگو! من از عشیرة احمدشاهم و مرا میگفت بگو! من لیاقت پادشاهی را دارم و مرا میگفت و مرا میگفت....
و خودم را دیدم که بوی سوخته گی میدهم، بوی سوخته گی دو قرن پیش، بوی سوخته گی در چارچته. آن بویی که ازش نفرت داشتم به مشامم خوشایند شده بود، از استشمامش لذت میبردم و با خود میگفتم بوی زیبای پادشاهیست. و خودم را دیدم که پیشاپیش لشکر انگلیس به راه افتاده ام و خودم را دیدم که با دستهایم برادرم را کشتم و خودم را دیدم که چقدر مشتاق خدمت گزاری مکناتن هستم. و خودم را دیدم که چقدر محتاج کمکش میباشم. و خودم را دیدم....
و خودم را دیدم که در چارچته به دارم می آویزند. چهره ها برایم همه مبدل به هیولای وحشتناک مرگ گردیده بودند. لحظة تلخ مرگ در پیش چشمانم مجسم بود. نگاهی به تناب دار افگندم، چشمان باز شاه شجاع با آن حالت ملتمسانه اش در نظرم مجسم شد.
سر طاسش چقدر کبود شده بود.
اوه!
او را هم با همین تناب به دار زده بودند. درست در همین جا در چارچته.
چقدر وحشتناک!
خواستم فریاد بزنم. از برای خدا نجاتم دهید. من شاه شجاع نیستم. به خدا من شاه شجاع نیستم. من برای تان دروغ گفته ام. من از خاندان احمدشاه نیستم. من هیچ ربطی با احمدشاه ندارم...
اما در میان خنده های زهر آگین روح شاه شجاع که در درونم انقلابی را برپا کرده بود و برایم قاه قاه میخندید. تناب دار مجالم نداد و چون مکناتن به دارم زدند.
جسدم چند چرخی به دورش خورد و چشمانم به شکل ملتمسانه یی چون چشمان شاه شجاع باز ماند. گویا مکناتن را میخواست، گویا از مکناتن کمک می خواست....
شبح غضبناک و عاصی احمدشاه را دیدم که چند لگد نثارم کرده ناسزا گویان دور شد.
لارد کوچک به لارد بزرگ پیوست.
زمزمه های مردم بود.
بعد لاشم را آتش زدند. لاشم بوی سوخته گی میداد درست بوی سوخته گی دو صد سال پیش مانند بوی مکناتن. مانند بوی شاه شجاع، مانند بوی خودم....
بسیار عرق کرده بودم، خواب وحشتناک و سنگینی بود. دهانم تلخ بود گویا هنوز در چارچته آویزان بودم.
چارچته در نظرم به کشتارگاهی تبدیل شده بود. کشتارگاهی که همیشه تناب دارش آویزان است. کشتارگاهی که قربانیانش را به گورستان تاریخ میفرستند.
پایان
سیدیعقوب ابراهیمی