افراسیاب:

مهمترین دغدغه نظام های تامین اجتماعی در دنیا چیست؟

سیاوش:

مهم ترين دغدغه نظام هاي تامين اجتماعي در دنيا، موضوع كم كردن فاصله برخورداري و دسترسي افراد جامعه از مواهب و فرصت ها است و هرچه اين فاصله كاهش يابد، عدالت اجتماعي بيشتر محقق مي شود.

افراسیاب:

يکی از پرسش‌هايی که در گفتمان عدالت همواره مطرح بوده است اين پرسش کهن می باشد که آيا عدالت‌طلبی ما ذاتی و مادرزادی است يا رفتاری اکتسابی و آموختنی؟

سیاوش:

خسرو ناقد بر این عقیده است که در واقع آنچه ما به‌عنوان "حق" يا "ناحق" درک می‌کنيم و سعی داريم آنها را از هم متمايز کنيم، در درجه‌ی اول به‌ارزش‌های اجتماعی بستگی دارد. بنابراين امری اکتسابی است که ما در اجتماع فرامی‌گيريم. اين سخنی تازه نيست و سقراط نيز عدالت را در کنار دانايی، شجاعت و خويشتن‌داری، فضيلتی می‌داند که چون هر هنری می‌توان آنرا از طريق عادت و تمرين آموخت.

در جهان پيشرفته و دوران مدرن، عدالت‌طلبی ابعادی پيچيده به‌خود می‌گيرد و تنها به برخورداری از عدالت به‌منظور برآورده شدن نيازهای اوليه زندگی خلاصه نمی‌شود، بلکه برابری امکانات گوناگون، از جمله امکان آموزش، اشتغال، استفاده از خدمات درمانی و بهداشتی، امکانات تفريحی و غيره است که ميزان تحقق عدالت در جامعه‌ای را می‌توان با آنها محک زد. افزون بر اينها دسترسی به اطلاعات و آزادی در انتخاب نيز در زمره‌ی خواسته‌های عدالت‌طلبانه‌ی انسان معاصر به‌شمار می‌آيد. عدالت به‌معنای امروزی آن با توزيع و تقسيم مستقيم ثروت نسبتی ندارد. وعده‌ی تقسيم پول يا تقسيم درآمد حاصل از فروش بخشی از منابع طبيعی، نشانه‌ی اعتقاد به عدالت و رفتار عدالت‌خواهانه نيست، بلکه لازمه تحقق عدالت و يکی از وظايف دولت‌ها بوجود آوردن امکانات برابر برای شهروندان است تا هر کس با انتخابی آزاد بتواند زندگی خود را شکل دهد.

انسان هرگاه احساس کنند با آنکه در شرايطی مساوی با ديگران قرار دارد ولی به‌گونه‌ای متفاوت با او برخورد می‌شود، آزرده و برآشفته می‌شود. چنين واکنشی از جريحه‌دار شدن يکی از نيازهابی اساسی انسان سرچشمه می‌گيرد: نياز به عدالت. وقتی کارمند يا کارگری می‌بيند که به‌رغم شرايط کاری و کارآمدی برابر با ديگر همکارانش، از حقوق کمتری برخوردار است، نه تنها از عدم عدالت رنجيده می‌شود، بلکه انگيزه و وجدان کاری او نيز رو به‌کاهش می‌گذارد. افزون براين، آنانی که مورد اجحاف قرار گرفته‌اند، نسبت به‌آنانی که برتری داده شده‌اند رفتاری خصمانه پيدا می‌کنند و در مواردی آنان را مستحق مجازات می‌دانند.

با اين همه، احساس برقراری عدالت – چنانکه پيشتر هم گفته آمد – بستگی به ارزش‌های اجتماعی دارد. البته اين "ارزش‌ها" مدام در حال تغيير و تحول‌اند و همراه با دگرگونی ارزش‌های اجتماعی – چه ارزش‌هايی که منشاء دينی دارند و چه آنها که منبعث از فرهنگ و آداب و سنن جامعه‌اند –درک ما از مفهوم عدالت‌ و تصور ما از عدالت‌خواهی نيز به‌تدريج دگرگون می‌شود. اگر روزگاری ارث‌بری، بنا بر ارزش‌ها و ساز و کارهای اجتماعی و ساختار اقتصادیِ دوره‌ای خاص، می‌بايست بر اساس جنسيت تنظيم شود و اکثريت جامعه نيز آنرا عين عدالت تلقی می‌کرد، همراه با تغيير تدريجی ارزش‌های اجتماعی، احساس ناعادلانه بودن قانون وراثت نيز گسترش می‌يابد و ناگزير تغيير آن و رعايت عدالت ضروری می‌نمايد. در حال حاضر مثلاً در جوامع اسلامی و در ميان مسلمانان، خانواده‌هايی را می‌توان سراغ گرفت (هر چند به‌شمار کوچک) که به‌رغم پايبندی به اعتقادات دينی و به‌رغم صراحت قانون وراثت، ميان فرزندانِ دختر و پسر خود تبعيض قائل نمی‌شوند. به‌زبان ديگر و در اين مورد خاص، "تغيير برای برابری" صرفاً با تغيير قانون وراثت متحقق نمی‌شود، بلکه در جامعه بايد نخست احساس و آمادگی و ظرفيت پذيرش ارزشی مناسب با روح زمان بوجود آيد تا بعد گامی در راه تحول حقوقی برداشته شود. دگرگونی ارزش‌ها، فرايندی فرهنگی است و نه حقوقی، اما ناگزير تغيير قوانين منسوخ را در پی دارد.

افراسیاب:

آیا عدالت مفاهیم جداگانه دارد؟

سیاوش:

با من حتمآ موافق هستید که برخي‌ از مفاهيم‌، سابقه‌اي‌ به قدامت جوامع‌ انساني‌ دارد و در واقع‌ همراه با زندگي‌ اجتماعي‌ انسانها، آنها نيز پاي‌ به‌ عرصه‌ وجوددر زندگي‌ اجتماعي‌ گذارده‌ است‌. مفاهيمي‌ چون‌ «عدالت» و «برابري‌ (Equality)» نيز از جمله‌ اين‌ مفاهيم‌ به‌ شمار مي‌رود. ردپاي‌ اين‌ واژه‌ها را در انديشه‌هاي‌ انساني‌ در حداقل‌ دو هزار و پانصد سال‌ گذشته‌ در آثار افلاط‌ون‌ و ارسط‌و و حتی قبل از آنها مي‌توان‌ پيدا كرد.

گولد در دايره المعارف خود عدالت را در دو مفهوم به كار مي برد:

  1.  دادن حق هر انساني به او كه همان احترام گذاردن به قواعد رفتاري و متقابل حقوق و وظايف است.

  2.  جبران خطا خواه از طريق جبران زيان كسي كه قرباني خطاي ديگري شده و خواه از راه مجازات خطا كننده باشد (گولد، 1374 : 58).

چنانكه مشخص است تعريف گولد از عدالت به تعريف حقوقي و قضايي از عدالت نزديك است. آشوري نيز معتقد است عدالت «اصلي است حقوقي و سياسي كه به موجب آن در همه امور اجتماعي با همه بايد يكسان رفتار شود، مگر در آنجا كه براي رفتار استثنايي در مورد برخي افراد و گروه ها دلايل كافي و خاص وجود داشته باشد» (آشوري، 1373 : 60).

 ايان مك لين عدالت را در حوزه سياست، وجود تعادل مناسب و در حقوق بيانگر كاربردهاي مفهوم تعادل مناسب مي داند. يعني محاكمه اي منصفانه كه از جمله ميان توان مدعي عليه اثبات بي گناهي و توان پيگيرد قانون براي اثبات جرم تعادل صحيحي برقرار باشد (مك لين، 1381). در فرهنگ علوم سياسي عدالت در سه تعريف بيان شده است:

  • فضيلتي كه به موجب آن بايد به هر كسي آنچه را كه حق اوست، داد.

  • بنا نهادن اخلاق بر پايه مساوات در مقابل قانون و احترام به حقوق  افراد.

  • رعايت تعادل قانوني بين منافع موجود.

جميل صليبا عدالت و دادگري را در حوزه فلسفه تعريف مي كند. وي عدالت را پايداري در راه حق و درستي و دوري از  امور ناروا و برتري دادن عقل بر هوس مي داند. دادگري يا عدالت به مثابه يك فضيلت داراي دو جنبه است، جنبه فردي و جنبه اجتماعي. جنبه فردي آن دلالت بر يك صنعت پايدار در روان دارد كه اعمال شايسته و حق از آن نشأت مي گيرد. جنبه اجتماعي نيز بر احترام حقوق ديگران استوار است. عدالت از نظر فلاسفه دو نوع است. عدالت مبادله اي (Justicecommutative) و عدالت توزيعي (Justice distribution). صليبا عدالت مبادله اي را تبادل منافع بين افراد براساس مساوات مي داند و عدالت توزيعي را تقسيم ثروت و حيثيت هاي اجتماعي بين مردم براساس شايستگي فردي، به گونه اي كه بتوان گفت نسبت اين فرد به اين ثروت مانند نسبت همه هم رتبه هايش به سهم اوست (صليبا، 1370عدالت مفهوم بسيار پيچيده اي است و ارتباط و نسبت آن با ساير مفاهيم اجتماعي چون آزادي، اخلاق و … نيز مزيد بر علت شده است و تعريف اين امر را پيچيده تر مي سازد و آن را واژه اي مناقشه پذير مي نمايد. اين امر به گونه اي است كه بسياري عدالت را براساس برابري مي دانند و برخي آن را در نابرابري توجيه مي نمايند. گستردگي و مناقشات بر سر اين مفهوم باعث عدم تحقق اجماع در ماهيت مي شود و نسبيتي براساس عدالت نسبت به چه كسي، چه حوزه اي، چگونه، به چه نسبتي ايجاد مي كند كه ارائه و پذيرش تعاريف دايره المعارفي را سخت مي نمايند. اختلاف در باب ماهيت عدالت باعث تفاوت ديدگاه ها در مورد مبناي توزيع عادلانه مي گردد.

افراسیاب:

 رابطه طبيعت و عدالت چيست؟

سیاوش:

مساله را چنین به بحث می گیریم که آيا مي توان عدالت را بر اساس طبيعت وضع نمود؟ مسلما نظرات موافق و مخالفي در اين زمينه ديده مي شود. کوشش میکنیم تا برخی از نظرات  مهم را بیان کنیم:

بشيريه  معتقد است : هيچ رابطه علمي قانع كننده اي ميان طبيعت و عدالت وجود ندارد و مدافعان طبيعي بودن عدالت، آن را از طبيعت به طور منطقي استنتاج نمي كنند، حال آنكه مي توان عدالت را منطقاً از اصولي كه ساخته و پرداخته عقل انسان است، استنتاج كرد (بشيريه، 1376 : 9).عدالت طبيعي داراي اصول ثابت و لايتغيري است و جنبه تك گويي و استبدادي دارد. در اين دسته بندي در مقابل عدالت طبيعي، عدالت وضعي قرار دارد. در اين تعريف عدالت امري است اخلاقي، انساني، عقلاني وسيال. در اين حالت عدالت امري است كه با توجه به شرايط و مقتضيات و ذهنيات و بر اساس عقل جمعي و بر اساس ضروريات زمان، تعريف، ارزيابي و باز تعريف مي شود. در اين حالت عدالت امري ناشي از توافق عمومي اعضاي يك جامعه و بنابراين قابل تغيير است و مانند عدالت طبيعي ثابت و لايتغير نيست. بر خلاف ديدگاه طبيعي نسبت به عدالت كه تك گفتار است عدالت وضعي تك گفتار نيست و با گسترش آزادي و عرصه عمومي و حوزه بحث و نقد و زدودن موانع لازم مي تواند، چندگو باشد. ديدگاه متاخرين در برابر ديدگاه كلاسيك قرار مي گيرد، به عنوان مثال كانت معتقد است : «گرچه مشكل به نظر مي رسد، اما معضل تأسيس دولت يا نظام اجتماعي عادلانه حتي براي جامعه شياطين نيز قابل حل است، مشروط بر اينكه آنها داراي عقل باشند. » (اشتراوس، 1373 : 267). اين نگرش عقل گرايانه كانت به عدالت را مي توان دست مايه گسترش عدالت وضعي و آغاز تضعيف نگرش طبيعت گرايانه به عدالت دانست.

راسل تشخيص اكثريت را مبناي مناسبي براي عدالت تلقي مي كند و مي گويد : «عدالت عبارت است از هر چيزي كه اكثريت مردم آن را عادلانه بدانند يا به بيان ديگر عدالت نظامي است كه آنچه را تصديق عموم، زمينه هايي براي نارضايتي مردم فراهم مي كند، به حداقل برساند»(كاتوزيان، 1377 : 625). مي توان نگاه عقل گرايانه راسل را در اين تعريف مشاهده نمود كه پايبندي به اجماع عمومي و توافق جمعي و عقل جمعي مي گيرد كه به مقتضاي شرايط در تصميم خود بازنگري مي كند و عدالت را تعريف مي نمايد.   عدالت «مقايسه اي» و «غيرمقايسه اي» نگاه خاصي به عدالت مي تواند ما را به تفكيك آن به عدالت مقايسه اي و غيرمقايسه اي رهنمون سازد. چنانكه از نام گذاري نيز مستفاد مي گردد، عدالت مقايسه اي به شرايطي اطلاق مي گردد كه تعريف عدالت و تشخيص عادلانه بودن امر به مقايسه وضعيت و شرايط امر با ساير امور مرتبط باشد. به اين ترتيب امري براي فرد عادلانه است كه بتوان در مقايسه وضعيت و شرايط فرد باساير افراد براي او لقب عادلانه را به كار برد. در اين حال مي توان عدالت توزيعي را از اين دسته محسوب نمود. چرا كه در عدالت توزيعي بحث از چگونگي و اصول و قواعد حاكم بر تقسيم و توزيع عادلانه امور، امكانات و مزايا در وظايف در رابطه با ديگران و استحقاق هايشان و با در نظر گرفتن وضعيت و شرايط است. در اين حالت توزيع سهم هر كس در ارتباط با استحقاق ديگران، تعداد افراد، و شرايط حاكم بر آن توزيع قرار دارد. در اين رابطه مي توان از توزيع ساده غذا از ظرف غذاي ثابت بين افراد متعدد مثال زد. در اينجا سهم عادلانه هر فرد بستگي به تعداد افراد، ميزان غذا و دارد. عدالت غيرمقايسه اي شرايطي است كه توزيع سهم به شرايط ديگران بستگي ندارد، بلكه مستقل از در نظر گرفتن،  استحقاق، شرايط و وضعيت ديگران و به صرف وضعيت فرد سنجيده مي شود و نيازي به مقايسه و سنجش شرايط فرد با شرايط ساير افراد نيست. مي توان عدالت در قضا و كيفردهي را از اين دسته محسوب نمود. چرا كه در عدالت قضايي بدون توجه به مقايسه با ديگران و عادلانه بودن يا نبودن شرايط قضا براي ديگران، بايد عدالت براي هر فرد به تنهايي و مستقل، اجرا گردد. در رابطه با مصاديق ديگر عدالت غيرمقايسه اي مي توان به امانت داري، وفا به عهد و التزام به قراردادها اشاره نمود. چنانكه مشخص است در رابطه با هر يك از اين امور هر فرد مستقل از عمل ديگران ملزم به انجام تعهد خود مي باشد.   عدالت «رويه اي» يا «صوري» و «محتوايي» در حقوق جعفري لنگرودي در «ترمينولوژي حقوق» خود واژه عدالت را به واژه هاي «عدل و انصاف» ارجاع مي دهد و آن را به دو گونه تعريف مي كند :- گذاشتن پايه احقاق حق بر مساوات در مقابل قانون و احترام به حقوق افراد.- در مقابل قوانين موضوعه به كار مي رود يعني نظري كه از قوانين موضوعه گرفته نشده و حتي ممكن است مغاير با آن باشد، در عين حال كه عرفاً مصداق عدل و انصاف شمرده مي شود (جعفري لنگرودي، 1372).
عدالت حقوقي چنانكه مشخص مي گردد با حق و احقاق آن رابطه دارد. بحث حق مطمئناً به دنبال خود نقص حقوق و تجاوز به حقوق افراد را در خود دارا مي باشد. از سويي نيازمند قانون براي تعيين حقوق و مجازات عادلانه براي خاطيان و دريافت غرامت براي صدمه ديدگان است و از سويي بحثي حساس است كه نيازمند رعايت اخلاق مي باشددر ديدگاه حقوق مي توان عدالت را به صورت عدالت رويه اي يا صوري و عدالت محتوايي بررسي نمود. اين تفكيك از آن روست كه قانون و عدالت رابطه متقابل با يكديگر دارند. از سويي قانون مشروعيت و موجه بودن خود را از عادلانه بودن استمداد مي كند و از سوي ديگر قوانين و چگونگي اجراي آن و محتوا و كيفيات آن خصوصاً از سوي مجريان قانون است كه به عنوان ملاك و معيار عادلانه بودن در نظر گرفته مي شود. از اين رو در اين رابطه دو سويه عدالت صوري و محتوايي مطرح مي گردد. عدالت رويه اي يا صوري به حقوق (law) مربوط مي شود. مشغله حقوق دانان و قضاوت و وكلاي حقوقي، درك و تطبيق و معرفي و بحث از قوانيني معتبر و رسمي و جاري در آن جامعه است. اما بحث در عدالت محتوايي و تشخيص اينكه چه قوانيني عادلانه و چه قوانيني نا به جا و نا عادلانه است، به حوزه اخلاق و فلسفه سياسي مربوط مي شود. براساس اين تلقي از عدالت صوري و محتوايي، بحث از عادلانه بودن يا نبودن قوانين (عدالت محتوايي) كار فيلسوفان و متفكران اخلاقي است و بحث در چيستي قوانين معتبر و رسمي يك كشور با يك نهاد حقوقي (عدالت صوري) وظيفه حقوق دان و نظريه پردازي هاي حقوقي است (واعظي، 1384 : 91).چنانكه در بحث عدالت سازماني نيز توضيح داده شده است عدالت رويه اي به فرآيندي اشاره دارد كه تصميمات يا نتايج مورد تصويب واقع مي شوند. اعمال قواعد رويه اي و فرآيندهاي مناسب آن است كه مي تواند عدالت را رقم زند. براي درك عدالت رويه اي هي وود (Heywood) به مسابقه دو ميداني در يك ميدان ورزشي اشاره مي كند. وي اشاره مي كند كه در يك مسابقه دو ميداني همه دوندگان به لحاظ شرايط بيروني مساوي هستند. مثلاً همه آنها در ابتداي حركت فاصله هاي مساوي دارند، زمان شروع برابر است و فرض اين است كه هيچ يك از ورزشكاران از داروي انرژي زا استفاده نكرده اند. در واقع همه چيز غير از استعدادهاي دروني ورزشكاران و تلاش آنان مساوي است. طبق عدالت رويه اي نظام هاي قضايي نيز بايد داراي اي