عرفان وتصوف درامتداد تاريخ

بحث اول

پژوهش وگردآورنده (جانباز- نبرد) ازپلخمري

 

 

غبار نفس ها ، رقص اوج شان می کشد به حجره های فیروزه ای ، و طاقچه های کبوتر نشان ، بی تاب ِ چرخش های پرواز ، محو تماشایند .....که انگار کتیبه های حقيقت هم ، بلندای  شعر را ، مترنم اند به حریم ِ نگاه .... و خالی ِ دستان ِ نیاز  که پیش کش ِ صحن ِ حضور ، غرق آیینه های بی رنگی اند... ودرین کش و قوس ،  تو سنگ های له شده را می نگری به هروله ای در خویش ، مبادا ، بوسۀ سنگفرش های سر نهاده بر قدوم ِ آشنا ، غیرت نامردمانی شان بتکاند ... به ریزش مردمی ها... دستی قفل حجرۀ چوبی می شود... و دردی ، که وجودت را می گرداند ، به لکه های سرخ مانده بر مقبول ترین ِ ذکرها ، و چراغ گِرد سوزی  که آرام بر گوشۀ اتاق ، آرمیده ... هنوز شیشه هایش  غرق بی رنگی اند ، و دل پر احساس او ، که  همیشه واگوی سِر ّ ِ نور است ، به هفت بیان ِ آسمانی... چیزی به سینه ات می دود ، و جای پایش ، چشم های خشکیده ات را می جوشاند ... وقار و خاموشی ، و گذر سال های سکوت و سوختن ... و نجوای غریبانۀ شعلۀ برآمده از دل...

ذکرهای زخم خورده ات  سرباز می کنند و پیشانی ات به یادگاری سنگ های جاندار ، به شکاف حجره چوبی بوسه می زند... و بی تاب دل "او" ، سالیان  همنشینی را فرو می بری و توان از کعبۀ آرمیده بر غربت ِ ضریح  می طلبی.. که دستانی مهربان ، شعله چراغ را ، به حرمت غریب ِ صاحبخانه ، بالا می کشد و نجوای ساختن اش به سوزشی نو را به رخ ات می کشد که ... شوق اش به شعله ای ، زمزم ِ حیات را جاری زمزمۀ شبانه اش می کند...و درد "او"ست به جان ِ کلام اش دویده ، که شعله ، سرمست ذکر ، گرماگرم ِ سماع حضور است ، به حکایت ِ ماندگان ِ بر سنگستان ِ ابتلا.......

( جان در تن هستی، جلوه های گوناگون يافت، هم بر وهم بالا، گياه و انسان و جانور!)

و مردمان در هر گوشه فراهم آمدند.روييدند. چون كوه از زمين و گياه از كوه. بر كناره  های درياچه های آرال و كاسپين و رودهای آمو و سير(فرارود) تا اروند، بیش از ده هزار سال پيش، مردمانی مي زيستند كه سپس تر به سبب خشكابي و خشكناني، فزوني آدميان وفزون خواهي،ساز و سامان رمه داري و گله گرداني، به سوی هند، آسياي مرکزي و اروپا سرازیر شدند. آنان با مردمان اسكیت و سكاها نیز همنژاد و هم سامان بوده و در گستره تاریخ، پیوندهای بسیاری داشتند. در درازای بیش از ده هزار سال، مردمانی گوناگون، در این سرزمین كه افغانستان می خوانیمش، زیسته اند. از آن سوی آمودریا و سیردریا تا كناره های اروند و از شمال تا دریای كاسپین و از جنوب تا كرانه های عمان و خلیج.

این مردمان كه فرهنگ ویژه خویش را بنیاد نهادند، بی گمان بده بستان هایی بسیاری با برادران هندی و همسایگان چینی خود و سپس تر با همسایگان دورتر دراروپا نیز داشته اند.

دبستان عرفان، در این سرزمین، رویید است و زادگاه و پرورش گاه آن اين سرزمين است و پرورش دهندگان بوده و سپس در كشاكش تاریخ و بده بستان های فرهنگی و انسانی، از دیگر چشمه ها نیز نوشیده است و عرفان هندی و یهودی واسلامی  و... بسیار و بسیار از أن توشه برگرفته اند . ریشه و آبشخور این راه و شیوه نگرش بر هستی، در ژرفای اساتیر، تاریخ و فرهنگ والای این مردم است.

زبان، زمین و راز و رمزهای آن خراساني است. یعنی كه بزرگترین دستاوردها و بازمانده های فرهنگی این منش و روش و كنش به زبان پارسی دري، و پدید آمده و دریایی از اساتیر كهن در خود دارد و در درازای تاریخ نیز به همین زبان زبانه كشیده، سخن گفته و راز و رمز هستی را برشكافته است. این اندیشه در گذر تاریخ به خرافات و قهرمان پروری ها و كژاندیشی ها آلوده شده و بارها پالایش یافته و پویا و جویا بوده است و نیاز روزگار ماست كه با گوهر رخشان آن آشنا شویم و بن و ریشه خویش را بشناسیم. این همه یاس و دلمردگی و كناره گیری از مردمان و شادی و شادمانی كجا و آن گلبانگ عاشقانه كجا كه:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلك را سقف بشكافیم و طرحی نو دراندازیم

آن خرافات و توسل به سحر و جادو و مردم فریبی كجا فریاد عاشقانه عرفان كجا كه:

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما

ما در پیاله عكس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

آن بی خبران درگیر چیدن دستگاه و بارگاه كجا و پیام انسانی عرفان كجا كه:

غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود

ز هر چه تعلق پذیرد آزاد است

بخشی از این دانش و حكمت و شیوه نگرش به هستی، البته كه نام جادو نیز گرفته  و جادو، خود، جستن راه چاره بود و كلمه ماژیك اروپایی از همان مغ و حكمت مغان آمده است. بخشی از مسایل جادویی به شكل ستاره شناسی، دانش حروف، دانش اعداد، اسطرلاب، دانش نقطه ها، سیمیا و كیمیا در بینش ما داخل شده و تاثیر نهاده است. پپروان این آیین و رهروان این راه، در بسیاری از گذرگاه های تاریخ، همدوش و همراه دیگر اقوام ، به نبرد برخاستند و پرچم آزادگی را بر دوش گرفتند. مانند:

جنبش مانویان و مزدكیان، پیش از تسلط تازیان.

این عرفان در دل كدام تمدنی شكل گرفت و بالید؟

هم چنان كه در خاوربر كناره های پنج آب و سند، تمدن خراساني وهندی به معنی تمدن رودخانه ها شكل گرفت و در باختر این سرزمین نیز بر كنار رودهای اروند و میان دو رود، نیز تمدن دیگری به طور همزمان وجود داشت، چر میان این دو تمدن، و در داخل اين مرزوبوم، كه از دریاچه ها و جنگل های انبوه پوشانیده شده بود، یعنی بر كناره های  آمو دریا و سیردریا، از سمرقند و بخارا و بلخ تا كناره های اروند رود، نیز تنمدن بزرگی شكل گرفته بود كه مركز آن بلخ و خراسان بود.

این تمدن بیش از ده هزار سال پیش وجود داشته است. به گمان اغلب، آرياييها و هندیان، روزگاران درازی، در كنار یكدیگر، در همانجا می زیسته اند و این همه اخلاق و آداب و فرهنگ مشترك، یادگار آن روزگار است. حكومت اشكانی و آشوكای بزرگ و چندرا گوپتای پهلوان و فیلسوف در هند چه همانندی های بسیاری دارد! هم چنان كه عیاران عارف درزمان هاي اخيردرکابل ، بلخ ، هرات وغزني زيسته اند ونامهاي جاودانه ي ازخويش باقي گذاشته اند. این سرزمین و تمدن كه از آن یاد كردم، زادگاه عرفان، پایگاه پهلوانان و عیاران و رندان و قلندران نام آور تاریخ است. چه بسیارانی كه از این سرزمین برخاستند و بنیان عرفان را نهادند، چون: رابعه، رودكی، ابوشكور بلخی، ابومعشر بلخی، شهید بلخی و مولوی بلخی ، علي سيناي بلخي  ، ناصرخسروبلخي قبادياني و... نخستین پهلوانان عارف چون: رستم ، سیاوش ، آرش کمانگير، ابومسلم خراساني ، يعقوب ليث صفاري ، سلطان محمودغزنوي و... كه همه از این ناحیه برخاستند. و ابراهیم ادهم، آن شاهزاده نیك نهاد كه عرفان به نام او می آغازد و بودا و كیخسرو، همه و همه از بلخ و خراسان و سیستان بودند.

این عرفان در این سرزمین ساكن نماند: پس از اسكندر و در زمان اشكانیان، قدرت گرفته و با یونان آشنا شد و بسیار چیزها به اروپا داد. در هنگامه تازش تازیان پابرجا ماند و با اسلام آشنا گردید و روان تابناك خویش را بر جسم خشك و تاریك آن آیین تابانید. با قیام های مردم خراسان و سیستان و دیگرجاها و روی كار آمدن حكومت های آزاده و عیاری، وارد  دومین دوره شكوفایی خویش گردید در تازش مغولان، مهاجرت آغاز گردید. چراغ بلخ را كه رو به خاموشی می رفت، برافروختند. آنگاه در ادامه یورش ها، کابل ، هرات ، تخارستان ،جوزجانان و... به مركز عرفان بدل شد و از آن دیار با اندلس آشنا شد.

( آفریدگار گوهر تن زرتشت را از طریق آب و گیاه به تن پدر و مادرش منتقل كرد... و گوهر تن زرتشت از گیاه ها به گاوها رسید و در شیر گاوها آمیخته شد - كتاب دینكرد) و جهان از عشقبازی بهرام و رام زاییده شد و سحرگاهان سروش و رشن آن را هستی بخشیدند. اساتیر، دنیای رنگین و پر از راز و رمز كودكی های انسان است. جهان خیال و رویاست. جهان آرزوها، دریافت ها و برداشت های انسان است از خود و طبیعت در نگاهی به جهان ، در رویا و سایه و آب. دیداری با نیمه دیگر خود.

اساتیر، گره گاه زمین و آسمان است.

اساتیر همواره از گذشته های دور و خیال انگیز و آینده های بی نام و نشان حكایت دارد.

اساتیر، فرهنگ بزرگ روانشناختی هستی است.

نگاه جستجو گر انسان است به درون تو در توی خویش و از آن جا به همه ی هستی: به خدایان و نیمه خدایان و فرشتگان. به افلاك و كهكشان ها. به كوه ها و رودها و دریاها. به حیوانات و گیاهان و آنچه او را خیره می داشته و سرانجام به آدمیان از دریچه های آرزو و خیال! عرفان ما، ریشه در اساتیر دارد. در نخستین بخش از بررسی چگونگی تاریخی جهان نگری عرفان ، به نشانه های پیدایی آن در اساتیر كهن پرداخته ميشود . این بخش از دو پاره تشكیل می شود:

پاره اول. دورانی كه آريايي ها و هندیان بر كنار امو دریا و سیردریا، بیش از پنج هزار سال پیش، باهم می زیستند. پاره دوم. پس از جدایی آن ها كه هركدام به سویی روانه شدند و دگرگونی بسیار یافتند.

دوران هند وآريايي:  عرفان ما با نام خدایی كه در جان هستی است، آغاز می شود.

هستی، چونان نتیجه شادمانی و عشق بازی خدایان می روید و می بالد . خدا در هستی و هستی در خداست.

بهرام و رام در زهدان هستی ، عشق می بازند و هر سحرگاه جهانی نو زاده می شود. آدمی و خدا و طبیعت در هم آمیخته و با همند و از یكدیگر می رویند. جم یا یم یا یمه یا همان مشی با مشیانه، نخستین جفت آدمی هستند كه از درون ریواسی، هم بر و همراه و هم بالا می رویند.

جم از كهن ترین سیماهای اساتیری هندو آريايي  و فرمانروای بهشت است. او یابنده آتش،گردآورندهمردمان، آسایش بخش مردگان است. مسكن وی بر بلندترین آسمان است. وی در میان آواز نی زندگی می كند .جم با ایزد مهر كه ایزدی خورشیدی است نزدیكی های بسیار دارد. هردو سلطان نوروز وآغاز بهارند.

جمشید هنرها و رشتن و ساختمان كردن و استفاچه از آهن و كشت ورزيدن را به مردمان می آموزد.

جمشید كه خود آدم است، آتش و طب و یافتن گوهرها و خانه سازی را به انسان می آموزد. و چنین است سیمای شهر جمشید:

چنین سال سی صد همی رفت كار

ندیدند مرگ اندر آن روزگار

ز رنج و زبدشان نبود آگهی

میان بسته دیوان بسان رهی

به فرمانش مردم نهاده دو گوش

ز رامش جهان بد پر آواز نوش

خودداری از آزار دیگران واز پایه های عرفان و آزردن جان، گناهی بزرگ است و به همین سبب مردمان اين سرزمين در آن روزگار، گیاهخوارند و این ابلیس است كه به وسیله ضحاك تازی مردمان را گوشتخوار می كند:

جز از رستنی ها نخوردند چیز

ز هرچ از زمین سر برآورد نیز

پس اهریمن بد كنش رای كرد

به دل كشتن جانور جای كرد

وداها یكی از یادگارهای مشترك هند وآريايي است. چهار ودای بزرگ( ریگ ودا: دانش سرودها.ساماودا: دانش آهنگ ها. و دانش قربانی و دانش سحر و جادو) هستند. ریگ ودا ( يکهزاروبيست وهشت)  سرود است. سرود شگفتی آور آفرینش كه در آن نشانه های آشكار وحدت وجود و روییدن هستی چونان گیاهی دیده می شود:

( بین روز و شب مرزی وجود نداشت

وجود یكتا به تنهایی نفس می كشید.

جز او هنوز دیگری وجود نداشت.

ظلمت بود و همه چیز در ظلمتی عمیق نهان بودـ اقیانوسی بدون نورـ

نطفه حیات كه هنوز در پرده نهفته بود،

طبیعت یكتا را از درون گرمای سوزان شكفت.

آنگاه نخستین عشق پدید آمد.

سپس سرچشمه تازه خرد نمایان شد.)

وداها به امر وحدت وجودو پدید آمدن مدام هستی از دل نیستی، كه از پایه های عرفان است، چنین می نگرد:

( خالق با مخلوق یكی و جمیع صور زندگی، یكی هستند. هر شكل زمانی شكل دیگری داشته است.) فرهنگ عرفانی ـ پهلوانی، ازهمان دوران همزیستی آريايان و هندیان برمی آید. ریگ ودا و اوست با همه تحریفات، دارای نكات مشترك بسیار هستند.گاتاها كه كهن ترین بخش اوستاست ، شبیه ریگ ودای هندی است. گات یعنی سرود و همان است كه در موسیقی شرقي  باقی مانده است و ریگ ودا نیز معنی كتاب سرود دارد.

هر دو بر این باور بودند كه هستی زاییده و روییده از موسیقی و آهنگ است و سرود و سرودن با آفریدن و آفرینش در پیوند تنگاتنگ است. رام كه همان دختر یا خود سیمرغ است و هستی نتیجه عشق بازی او با بهرام است، زنخدای موسیقی و سرود است. داستان های پهلوانی عرفانی مشتركی در یشت ها( یسنا-  یسن-  جشن) و ریگ ودا وجود دارد، چون: جم. فریدون. آبتین.كیخسرو.

هم چنین مهابهاراتا و شاهنامه نیز دارای نكات مشترك بسیار هستند. ییما همان جمشید و تراتیانه ، همان فریدون است. اوشانا همان كاوس و سوشرلاوس همان كیخسرو است. ایندره و ورثرغنه، در پهلوی ورهرن و در زبان دری، بهرام شده است. گیاه مقدس هیومه، همان گیاه مقدس هندی سومه است. ترنم های دینی هر دو یكسان، هر دو پابرهنه وارد نیایشگاه می شوند. كمربند بستن و سرودهای مشترك، نشانه های بنیادهای مشترك بین آن دو هستند. نیایشگاه نوبهار بلخ، نمه میهاره یا نیایشگاه نو است و برمكیان همان پره مكه به معنی سرور و سركرده و نگهبان این نیایشگاه بوده اند.

در جنوب افغانستان، در دیواری سنگی، ده ها هزار آشیانه ساخته اند كه شب ها در آن آتش افروخته و پیروان بودا و عارفان در آن ها به نیایش برمی خاسته اند. دو بتواره ۳۵ و ۵۳ متری كه یاقوت حموی ، آن ها را سرخ بت و خنگ بت نامیده و عنصری منظومه ای به یاد آن ها دارد، یادگار این پیوندهاست.( این تندیس های بی نظیر را فرومایه گان طالب وپاکستان  برای گسترش اسلام به توپ بستند) این همه واژه ها مانند: بت. صنم و شمن در تصوف ، نشان این سابقه است. سماع( د ست افشانی و پایكوبی با سرود و موسیقی در خانقاه) ویژه عرفان خراساني و هندی است و در بسیاری جاها ممنوع بوده است.

اپانیشادها در ۱۰۱ گفتار نیز از یادگارهای آن دوران است. در آیین انان  معبدی وجود ندارد. وحدت وجود، اسرار جهان، درون نگری، تلاش در راه شناخت روح جهان یا آتمن با سیر و سلوك و خلوت و سرانجام پیوستن انسانی با صفا و ارامش به اقیانوس عظیم روح، به آتمن یا روح الارواح. یگانه شدن برهمن و اتمن، ترجیع بند منظومه بزرگ این آیین است، كه مایه های عرفان كهن خراساني در آن به خوبی دیده می شود. در ابره وحدت وحود در این كتاب آمده است: ( تو مردی، تو زنی، تو دوشیزه ای، تو پسری، تو پیرمرد متكی به عصایی، تو پدید امدی در حالی كه چهره تو به هر طرف بود. تو زنبور كبودی، تو طوطی گلگون چشمی، تو ابر توفانزایی، تودریاها و فصل هایی،  تو را نه اغاز است و نه انجام، همه ی جهان از تو برآمده است)

در باره رسیدن به وصال جانان و یكی شدن همه ذرات هستی آمده است:( هم چنان كه رودخانه ها به دریا می ریزند و نام و صورت خود را از دست می دهند و عین دریا می شوند، مرد عارف عاقل نیز هم چنان وقتی خود را از قید نام و صورت برهاند، در ورای آن، در ذات نورانی عقل مطلق، مستهلك و فانی می شود. آن كس كه برهما، یعنی وجود متعالی را ادراك كند، خود نیز برهما می شود.)

فنا به معنای یكی شدن همه گرده ها و نرمه های هستی در اپانیشادها آمده است: ( هم چنان كه قلعه ای از نمك در اب منحل می شود، آری، نفس منفرد نیز چون منحل شود، ابدی است، آگاهی محض است، بي نهایت است، متعالی است.) در اپانیشادها،از عرفانی سخن می رود كه سپس پیروان بسیاری یافت.

دانایان اپانیشادها، خطاب به انسان فریاد برمی آورند كه:

ـ عقل ناكافی و نارساست.

ـ باید خود را از هر گونه آشفتگی روحی و جسمی دور ساخت.

ـ در پس همه ی صورت ها و حجاب هاوحدت و یگانگی برقرار است.

ـ ما در حقیقت با خودو خدا كه همان روح همه اشیا است، یكی هستیم.

ـ هركس با سیر و سلوك و ریاضت می تواند از فردیت نجات یافته و به سعادت ابدی رسیده و به عالم روح بپیوندد. چارواكه ها به قدرت این دانایان پایان دادند.

چارواكه ها نوعی عرفان الحادی را رواج دادند. آن ها بر این باور بودند كه جسم مجموعه ای از اتم هاست. اصل حقیقت ماده است. حیات جاودانی و بازگشت مفهومی ندارد. هدف از زندگی، زندگی كردن است. یگانه حكمت واقعی، سعادت است. واژه زندیق كه گنوس نیز از آن آمده و سپس به تمام مخالفان دستگاه دینی و دولتی اسلام خطاب شده، نخست به پیروان این دبستان لقب داده شد و یاران آنان نیز به همین نام خوانده شدند و از همین زمان است كه عرفان پرچم استقلال خود را از دین و فلسفه برمی افرازد.

اینان چون دراویش به هر سوی جهان پراكنده شدند تا اندیشه های خود را با مردمان در میان نهند. این رویداد در هنگام جدایی آريايي يان و هندیان انجام گرفت و به همین سبب برآمدهای مشترك بین چارواكه های هندی و آريايي بسیار است. در كتاب اساتیر آمده است:( زندیق یا زندیگ در پارسی میانه از زناتی اوستایی به معنی آگاه شدن و از ریشه زن به معنی دانستن و اصل آن یعنی عارف و أگاه و این زندیق برابر گنوستیگ بوده است، چه واژه گنوس یعنی دانستن و با عرفان یونانی نیز یكی است.)

هم چنین این واژه باknow انگلیسی وjnana سانسكریت همریشه است و معنی معرفت ناشی از مكاشفه و سنت های راز آمیز دارد. پس به گمان زياد  زندیق در نخست به عارفان گفته می شده و معنای آگاه و دانا داشته است. در این جا با دو نام روبرو هستیم كه سرگذشتی همانند دارند و هر دو بنیان گذار مكتبی جهانی و عرفانی هستند. هر دو بلخی هستند. هردو شاهزاده اند و در جستجوو سلوك، كاخ را وا می نهند و به خلوت می نشینند و سخنانشان بسیار به هم نزدیك است: بودا و ابراهیم ادهم.

نزدیك دو هزار و پنجصد سال پیش، بودا دنباله افكار عرفانی را گرفت. او می گفت انسان باید با داد زندگی كند. شكیبا و مهربان باشد. این جام سیال، جاودانی نیست و پس از مرگ زنده نخواهد ماند. گفتارهای او نیز مانند افلاتون و كنفوسیوس و سقراط به شكل مكالمه بود. سوتراد دلخواه او چهار حقیقت بود: زندگی درد و رنج است. رنج ناشی از خواهش هاست. خردمندی در فرو نشاندن خواهش هاست. درد و رنج بر همه چشز تسلط دارد. وی فقیرو غنی را یكسان دیده و بر ضد روحانیون سخن می گفت. به الهیات توجه نداشت. در دبستان او خدا وجود ندارد. انسان با سیر و سلوك می تواند به نیروانا یا آرامش دست یابد.

بودا در باره وحدت وجود در یكی از آخرین سخنرانی های خویش می گوید:

( نفس های پریشان و مضطرب ما در حقیقت نه موجودات و قوایی جداگانه، بلكه آژنگ های زود گذری بر جویبار حیاتند. هرگاه ما خود را جزوی از كل بشماریم و نفوس و امیال خویش را هماهنگ با كل اصلاح كنیم، آنگاه دشواری ها و ناكامی ها به اندازه پیش اندوهگینمان نمی كند.اگر یاد بگیریم كه نسبت به همه افراد انسانی و همه موجودات مهر بورزیم، آنگاه خواهیم توانست آرامش را به دست آوریم.)

سرچشمه نیروانا یا آرامش، خاموش ساختن شهوات است و هر قدیسی با به دست آوردن هفت جزو نیروانا می تواند در همین دنیا به آن دست یابد: خویشتن داری، حقیقت جویی، قدرت ، آرامش، نشاط ، تمركز فكر، علو طبع. شاپردانش می گفتند :( كشتن موجودات زنده را ترك گفته و او كه زمانی از سلحشوران بود، گرز و شمشیر را به كناری نهاده و به همه موجودات جهان با مهر و محبت شده و به صلح و آرامش عشق می ورزد.) چه رابطه اى بین معنویت و عقلانیت و عدالت در فرهنگ ماوجوددارد .

خیلى از انسان هایى که ما آنها را آدم هاى بدى در تاریخ مى دانیم و در معرض نفرین بشریت هستند شعارهاى بسیار خوبى داشتند. شعارهایى که در آن دوره و در این دوره حتى ممکن است قابل توجیه و قابل دفاع باشد و همه مشکلات در مسایل نظرى و شعارهایى که داده مى شده نبوده است .

امروز شاهد آن هستیم که بشریت قرن ۲۱ را چقدر بد شروع کرده است و معلوم نیست که مى خواهد بالاخره همه چیز را از چه نتیجه بگیرد و نتیجه خواهد گرفت. ما هنوز با چنین جهانى روبه رو هستیم.

اوضاع بشر نسبت به قرن ها و هزاره هاى پیش خیلى تغییر نکرده است. ابزار بشر تغییر کرده است اما خود بشر نه.  امروز افسانه اى ساخته اند به نام بشر جدید اما بشر جدید همان بشر قدیم است با ابزارهاى جدید و یکى از دروغ هاى هیجان انگیزى که به ما گفته اند و همیشه به ما مى گویند این است که ما در دنیا با بشر جدید سروکار داریم که اساسا با بشر قدیم متفاوت است در حالى که مى بینیم ابزار کار این بشر جدید هنوز و همچنان همان پنجه شیر و دندان گرگ و دم روباه است و نه فقط در عرصه سیاست و جنگ در عرصه اقتصاد و فرهنگ و امروز در دنیاى بشرى وضعیت همین است.

امروز در صحنه اقتصاد جهان هم رابطه ها رابطه گرگ و میش است. در عرصه فرهنگ هم صداهاى زورمند و غیرمنطقى بر صداهاى منطقى غلبه کردند.  حتى معنویت هم که موضوع مورد بحث است به نفع صاحبان قدرت و سرمایه و رسانه مصادره مى کنند و علیه حقوق مردم استعمال مى کنند. در واقع بشریت اسباب بازى بزرگترهاى جهان شده است.  معنویت از مادیات جدا نمى باشد و لذا در فرهنگ اسلامى اینطورى نیست که بگویند یک بخشى از زندگیتان مادى است و یک بخشى از آن معنوى بلکه همه ابعاد زندگى از ازدواج و کار و درس خواندن حتى تفریح رفتن و خوابیدن اگر به آن معناى اصلى زندگى که انبیاء آوردند گره بخورد همه مى تواند معنویت باشد.  امروزه عرفان آسیایى معنویت بودایى و برهمنى که تبلیغ مى شود درویش بازى هاى انگلیسى عرفان مسوولیت گریز عرفان انزواطلب، عرفان مالیخولیایى، عرفانى که با مواد مخدر و با شراب مى شود تقویتش کرد یک چنین عرفانى در واقع یک عیاشى معنوى است یک لذت طلبى روانى است در واقع یک نوع دنیاطلبى است .

هفت وادی عرفان:

- طلب - عشق - معرفت - استغنا - توحید - حیرت - فقر و فنا

 وادي در اصطلاح  شیخ عطار مراحلی است که سالک طریقت باید طی کند و  طی  این مراحل را به  بیابانهای  بی زینهاری  تشبیه کرده است که منتهی  به  کوههای بلند  و بی فریادی  می شود که  سالک  برای  رسیدن  بمقصود به عبور از این  بیابانهای  مخوف و  گردنه های  مهلک  ناگزیر است  و آنرا به  وادیها  و عقبات سلوک تعبیر کرده است.

به طوریکه صوفیان مقدم در تصوف هفت مقام تصور کرده اند از این قرار:

- مقام توبه - ورع - زهد - فقر - صبر - رضا - توکل. و اما عرفان ...  .  عرفان واژه ای ست با  طیف معنایی  مثبت  به معنای شناخت.  معنای  لغوی  عرفان  به  زبان عرب یعنی شناخت  و  دانستن  پس از نادانی، یعنی  نگاه  دقیق  به زندگی - نگاه  عمیق  به  زندگی  و  این  زمانی  میسر است  که

انسان  خود  و  ذهنش  را ازخرافات  ووابستگی  به  ادوار  و  قوم هاو باورها وگذشته  و آینده  رها سازد. یعنی  انسانی  که  فکر مستقل  دارد  یعنی  انسانی  که  ادوار  و قوم ها  و  باورها  از  طریق  او  سخن نمی گویند... ما  زندگی  نمی کنیم  که  فقط  پیر شویم  بلکه  بایستی  رشد  پیدا کنیم  اینها  دو  چیز متفاوتند. پیر شدن  از هر حیوانی  بر می آید  ولی  رشد کردن  امتیاز  ویژه  انسان است.

 رشد کردن  یعنی  حرکتی  پیوسته  به  اعماق  اصل زندگی  نه  عکس زندگی..

عرفان وتصوف درامتداد تاريخ

بحث دوم

پژوهش وگردآورنده (جانباز- نبرد) ازپلخمري

 

 مولانا ،عرفان وبزم وطرب

وجدي عظيم در تسليم محض و چرخش درويشان به هنگام اجراي رقص سماع نهفته است. سماع تاثير گذار است زيرا شخص بدون كوچكترين آشنايي با رفتار و تعليمات مولوي بلافاصله درك مي كند كه سماع دنياي كاملا متفاوتي را نشان ميدهد در حقيقت سماع و تفكرات مولانا درهايي به روي حقايق ماوراي دنياي مادي ميباشد ، بياييد سعي كنيم تا اين در را بگشايم.بر اساس مكتب مولانا و صوفيگري اسلامي در قلب هر انسان چيزي به نام سر نهفته است رازي در قلب ما شكل مي گيرد و هر آنچه خلق ميشود با اين راز در ارتباط است حتي طبقات مختلف آسمان هم به واسطه آن در گردش اند اين راز در اختيار هر كسي قرار نميگيرد و تنها با رياضت طولاني و كردار نيك ميتوان  آن را بدست آورد اين همان رازي است كه شاعر و عارف ترك يونس عمر آن را چنين توصيف مي كند:

( در درون من خودي وجود دارد. ) فلسفه و عرفان هند اين سر را خود برتر يا آتما ناميده است. تعبير خود شناسي در تمدن كلاسيك يونان انسانها را به شناخت خود پنهان در قلبشان فرا مي خواند. در سراسر تاريخ ماهيت معنوي مسيحيت و يهوديت و صوفيگري اسلامي همواره در تلاش بوده تا اين خود ناشناخته دروني آشكار سازد انچه كه تلاش كرده ايم درك نموده و آشكار سازيم يك سراست بعضي كسان كه به اين راز دست يافته اند زبان در قفا كشيده اند چرا كه نفس دانستن را امري ندانستني انگاشته اند و همانطور كه نمي دانند چه چيز ندانستني است توصيفي هم براي آن ندارد.

شايد بر همين دليل مولانا شعر,رقص وموسيقي را براي توصيف آنچه غير قابل وصف است انتخاب كرد. او قبل از اينكه لقب مكرم مولانا را به او بدهند جلال الدين رومي بود . در مدرسه تدريس و در مسجد موعظه مي كرد او صوفي اي مكرم و دانشمند محبوب بود مولانا اولين درس هايش را نزد پدر فرا گرفت و پس از مرگ پدر نزد شاگردان او به تعلم پرداخت و به آلپو در دمشق رفت و با بزرگترين دانشمندان و صوفيان زمانه خود هم كلاس شد او مانند گل خامي در دستهاي اين اساتيد بود و اعتقادش قدم نهادن در راه ايشان  و پخته شدن در كوره آنها. او بهنگام پخته شدن همانند ديگران تنها بود و سرانجام سري كه آن را عشق دروني نام نهاد زبانه كشيد. همه هويتي را كه او با نام جلال الدين رومي مي شناخت به خاكستر تبديل شد. آيا تمام اين تمهيدات براي آن لحظه بود. بر اساس اعتقادات مولانا عشق چنان آتش نيرومندي است كه به جز خدا تمام موجودات ديگر را مي سوزاند و نابود مي كند اين سوختن براي تكامل انسانهاي كه از خاك و گل سرشته شده اند ضروري است به اعتقاد مولانا تكامل انسانها هنوز پايان نيافته زيرا انسانها آفريده شده اند تا بالغ و كامل و متعالي شوند انسان كامل شدن به معني اين نيست كه شخص انساني خوب, پاينده به اخلاق, نوع دوست و سر شار از عشق باشد. تا زماني كه نفس وجود دارد حتي فكر داشتن چنين خصوصياتي فريب خويشتن است زيرا که نفس نمي تواند فراتر از منابع خود خواهانه خود را ببيند.

انسان كامل بودن يعني دست كشيدن از تمام عادات و احساسات مثبت و منفي و اختيار كردن سرشتي نا شناخته و متفاوت با نفس. اين تغيير با شعله كشيدن نور الهي در قلب انسان آغاز ميشود تغييري كامل که در ذهن و درسلول هاي مغز و در ذره ذره بدن صورت ميگيرد و انسان را تبديل می کند به موجودي با جسمي سبكتر و شفافتر . پرده ها كنار مي رود و ديدگاه قاطع و معين مي شود و همه چيز ديده و شناخته مي شود. بر اساس نظريه هاي عرفاني رايج اين امكان براي آدمي وجود دارد كه در اين بعد كاملا متفاوت از شعور و آگاهي همه چيز باشد. وقتي دانه يا ني شكافته مي شود ظاهرا درون آن چيزي نيست اما همين هيچ جوهر درخت است لذا درست به همين ترتيب ميليونها سال قبل از انفجار بزرگ هيچ چيز جوهر همه چيز بوده است. اين حالت كه هيچ قانون يا تجربه مادي در مورد آن صادق نيست در صوفي گري تقدير شخصي ناميده ميشود كه قابل درك توسط هيچ انساني نيست ولي خود نمیتواند از محضر خداي تعا لي مخفي باشد.

خداوند در تنهايي مطلق زماني كه گنجينه اسرار بود رو به خود كرد و عظمت اين جوهر و عشق را پراكند او خواست كه اين گنجينه كامل شناخته شود و نور خود را خلق كرد اين شكل كاملي بود كه شعور الهي را منعكس مي كرد.  دين اسلام اين نور را نور محمد (ص)مي نامد ولي مقصود از آن نور تمام پيامبران, قديسين بودايي,مسيحي,صوفي و نور انسان كامل است اين نور الهي كه بر اساس قوانين الهي شكل مي گيرد حتي قابل تصور هم نيست و جوهر تمام معنويات و شعله هميشه جاويد زندگي است ما قادر به تشخيص اين جوهر كه شكل كامل و بي نقص خداوند است نيستيم.

اين نور مانند ديگر منابع مادي قابل لمس نيست در اين نور همچنين حيات روح انسان قرار دارد. خداوند وقتي براي آفرينش چيزي اراده مي كند فرمان مي دهد: باش و فرمان او فورا اجرا ميشود (كن فيكون)اين فرمان باش فقط در اختيار خداوند است. روح الهي ان را دريافت نمود, فرود امد و جهان شروع به شكل گيري كرد. و در نخستين ثانيه هاي اين انفجار اتمها شكل گرفتند وبا پيوند اتمها خورشيد  ستارگان و جهان تشكيل شدند روح الهي از وجود متعالي به جهان مادي هبوط كرد و قدم به جهان ماده گذاشت اما فقط انسان در شكل و شمايل خداوند افريد شد يعني خداوند از روح خود فقط در وجود انسان دميد. كوتاه سخن اينكه انسان از يك ساختار روحاني برخوردار است كه به اين دنياي مادي تعلق ندارد. بر طبق نظر قصوب اين روح خود واقعي انسان را تشكيل ميدهد و از دنياهاي ديگر یعنی دنياي ارواح و دنياي فرشتگان درجه به درجه به اين جهان هبوط كرده است و با پوشيدن لباس جسم در اين جهان قالب عيني يافته است.

براي روحي كه به اين جهان تعلق ندارد خيلي طبيعي است كه آرزوي وطن خود را داشته باشد. انسان در دنياي مادي خود را با جسم يكسان ميداند و در واقع تمايل به اموال, مقام, شهرت وقدرت دارد و این در جدايي او نهفته است. اين درد جدايي يك روز چنان در شخص انباشته مي شود و او را در بر ميگيرد كه او را به مويه وزاري وا ميدارد چگونه ميتوان زاري نكرد ؟ چرا که جايی كه پشت سر گذاشته شده محضر يگانگي وعظمت خداوند است. كه ني نماد و نشانه روحي است كه از وطن واقعي خود دور افتاده است ني با صداي نافذ, غم انگيز و محزونش به خداوند شكايت ميبرد و مي خواهد به نيستاني كه از آن جدا شده باز گردد.

با ني گفتم كه بر تو بيداد ز كيست          بي هيچ زبان ناله و فرياد ز چيست

ني گفت ز شكر لبي بريدند مرا                بي ناله و فرياد نميتوانم زيست

مراحل طي شده تا ورود به قالب انسان پس از ترك محضر خدا شبيه مراحل طي شده از بريدن ني از نيستان تا تبديل ان به ساز ني است .

نايي ببريد استاد از نيستان          با هفت سوراخ و ادمش نام نهاد

اي ني تو از اين لب امدي فرياد     ان لب را بين كه اين لبت را دم دارد

خداوند از تك سلوليها تا پيچيده ترين موجودات را از وجود خود آفريد اما از روح خود فقط در وجود انسان دميد. نفس دميده شده در ني نيز بيان گر همين مطلب است درون ني خالي است و صدا در اثر نفسي كه در آن دميده ميشود به وجود ميايد در حالي كه سر ني باز است انتهاي ديگر آن نيز در دهان نوازنده است و اگر انسان شخص كاملي باشد صدايي كه از درون ني به گوش ميرسد صداي خدا خواهد بود. انسان نيز مانند همين ني است وقتي كه شخص انسان كامل ميشود با خلاصي از خويشتن خود در واقع از خود خالي ميشود. او صداي خدا ميشود آيينه خدا ميشود و به تعالي ميرسد با خداي خود يكي شده و به كمال ميرسد.

مراسم سماع بيانگر داستان خلقت روح متعالي مرسوم به نور محمد (ص) است كه با فرمان باش (يعني شروع هبوط آدمي )اغاز مي شود و بعد از خروج يك انسان كامل مي شود. پس از وفات مولانا سماع با پاره اي از قوانين و اصول پيوند يافت سماع با مدح محمد(ص) اغاز ميشود. مدح پيامبر مدح روح الهي است كه از جهان مجرد به جهان مادي فرود آمده است تمام پيامبران انعكاسي از اين روح الهي يعني خداوند هستند و تمام آنها يك پيام را تبليغ ميكنند بنابرين مدح پيامبر در حقيقت مدح خداست.

 ضرب آهنگ مضاعف دف بيانگر فرمان باش است كه خداوند در زمان خلقت جهان صادر كرد و به دنبال آن نواي ني نماد دم قدسي است كه با اين فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان به جسمهاي بي جان جان بخشيد. پس از نواي ني شيخ و درويشان به عنوان جسمهايي كه با اين دم قدسي جان گرفته اند با دستهايشان زمين را لمس ميكنند اين عمل نشانه اراده آنها به انسان كامل شدن و تكميل فرمان باش به عنوان انسانهايي است كه قدم در راه كشف حقيقت گذاشته اند.

معلمان روحاني به نمايندگي از مولانا بزرگترين راهنمايان مردم در راه كشف حقيقت هستند اين بخش را سماع ولد مي نامند كه افتخار سلطان ولد پسر مولانا كه تعدادي از قوانين سماع را وضع نمود اين نام بر ان نهاده شده است. سلامي كه با نگاه كردن به صورت وچشمهاي يكديگر انجام ميشود به مفهوم تكريم تجلي الهي موجود در هر انسان است مراسم سماع ولد در واقع نماد نياز به هدايت و همراهي پير و مرشد در طي طريق است. به دين معني كه بهترين طريق قدم گذاشتن در جاي پاي شيخ كاملي است كه قبلا ان راه را طي كرده است و در ادامه گذشتن از نقاطي است كه او در ان گام برداشته است و در بخش بعدي شيخ ودرويشان در جلوي جايگاه رسمي شيخ درست هنگامي كه از مقابل ان عبور ميكنند به يك ديگر تعظيم مينمايند. جايگاه نماد مولانست و او نماد جوهر الهي است و نقطه مقابل ان نماد جوهر انسان است خط فرضي اين دو انتها را استوار مي نامند.اين خط كوتاه ترين مسير براي رسيدن به خداست. سمت راست دايره نماد نزول از ذات اللهي است و سمت چپ نماد عروج از ماهيت مادي به اللهي است سمت راست مبين دنياي معلوم و مشهود و سمت چپ مبين عالم نا معلوم و نامرئي است.

تعظيمي كه توسط شيخ و درويشان در دو انتها انجام مي شود در واقع به منزله تعظيم آنها هنگام عبور از يك دنيا به دنياي ديگر است بر اساس تفكرات مولانا اين جهان در مقايسه با دنياي ديگر به مانند حبابي در مقابل آينه است. مراسم سماع ولد دقيقا سه سفر را نشان ميدهد و اين نشانگر سه وجه و روش دريافت معرفت است. خداوند در قرآن كريم مي فرمايد: خدا از رگ گردن به شما نزديك تر است( ونحن اقرب اليه من حبل الوريد) علم اولين قدم براي درك اين نزديكي است اين به دان معناست كه خداوند را بايد از طريق علم شناخت.

بدين ترتيب درويشي كه درون خود ميشنود كه يك حيات ديگر يك خود ديگر وجود دارد قبل از هر چيز با تمام وجود همه انچه را كه ميتواند از اين موضوع بگيرد مياموزد .

اما این معرفت بااستدلال کسب نمیشود بلکه از طریق وتجربه شخصی به دست میاید واین معرفت چیزی است که ناشناخته است وقابل تشخیص نمی باشد شخص در ظلمت محض است, اما ناگهان یک روز گرمای آ تش شنید میشود حتی اگر خود آ تش دیده نشود اما سراسر بدن گرمای ان را حس میکند واین یقین به معرفت است اولین گام تعلم . در همان حال که پلید یهای ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص , حسد , نفرت , خشم وترس از قلب انسانها پاک میشود, پرده های که حقیقت را پنهان کرده اند به آهستگی بالا میرود وچشم دل باز میشود وشخص نور آتش الهی را در درون خود می بیند واین یقین به ذات است دومین مرحله تعلم و خاصیت این مرحله باقی ماندن در حالت وجح است .

چون صبح والای حق دمیدن گیرد            

 جان در تن زندگان پریدن گیرد

جایی برسدم که در هرنفسی                    

بی زحمت چشم  دوست دیدن گیرد

ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطرناک است درویش به اسانی ممکن است در رویارویی یا الهاماتی که می بیند یعنی انچه که فکر میکند دیده است راه را گم کند. شناخت درویش از خدا باید به کمک یک پیر صورت بگیرد. هیچگاه یک فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملا با دیدن , نگریستن و سکوت بیگانه است . 

بشنو اگرت تاب شنیدن باشد                              

 پیوستن او ز خود پریدن باشد

خاموش کن انجا که جهان نظر است                     

چون گفتن ایشان همه دیدن باشد  

اما هنوز یک دوگانگی وجود دارد,دوگانگی انسان وخدا,وقتی انسان تمام نشانه های خودخواهی ,تمایل به مالکیت وبقای غرور وهمچنین تمنای رسین به خدا را از خود دور میکند وزمانی که از تمام هواهای نفسانی وتمناها پاک می شود وبه هیچ تبدیل می گردد در ان زمان نفس به صورت کامل ناپدید میشود. وقتی که این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است.  این مرحله یقین به خداست,مرحله سوم . حال چیزهای که شخص حس میکند ومی بیند جزئی ازخود او شده اند. 

عشق امد و شد چو خونم اندر رگ و پیوست                  

 نی کرد مرا ز خویش پر کرد ز دوست 

اجزای وجود من همه دوست گرفت                          

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده است کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده است وقابلیت خود را درک نموده وانسان کاملی شده و انعکاس اگاهی از خدا را اغاز کرده است .او به نقطه اغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده است . درویش در سماع به دنبال شیخ سه دور می چرخد وتمام این مسیرها را به امید رسیدن به مرحله یقین به خدا طی میکند ,مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جلوی جایگاه به پایان میرسد .  انسانهای که جسمشان از خاک وگل خلق شده ابتدا باید پخته شوند تا بتواند به مرحله یقین به خدا برسند این پخته شدن ضروریست تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد. وقتی که روز ملاقات با خدا فرا می رسد ,سختترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است این نبرد چندان نبرد سختی است که ان را جهاد اکبر نامیده اند. احساسات ما از قبییل خشم,حسد,نفرت وترس عادات واعمالی که جزئی از ذات ما شده اند وهویت ما را تشکیل می دهند دیوارهای هستند که مانع دیدن نور پنهان در درونمان میشوند . تمام اینها چون لایه ای از غبار هستند که سطح ایینه را کدر میکنند برای مشاهده ای ایینه ای که خدا در ان تجلی میکند این لایه غبار باید پاک شود.

بلوغ شخص مولانا و تذهیب ایینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست و به قول خودش باقی ان به عهده خداوند گذاشته شد این لطف در قالب شمس تبریز به سراغ مولانا امد . ایا تابه حال دیده شده است که یه ماده کیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود؟ شمس آتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد ومی سوزاند و وجود مولانا هیزمی برای این آتش بود شمس امد تا در این راه به مولانا کمک کنداعتقادات منطقها,ترسها و همه چیزهای که مانعی برای رسیدن به این هدف ایجاد می کردند باید در این آتش سوزانده می شدند .

چند از این الفاظ و اخمار و مجاز                    

 سوز خواهم سوز با ان سوز و ساز

آ تشی از عشق در جان بر فروز                       

 سر بسر فکر و عبادت را بسوز         

مولانا برای اینکه به ناشناخته های دست یابد باید دنیای شناخته شده ها را دور میریخت بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزشترین دارایی او بود پاره کرد و به اب انداخت.

وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نمی ماند و وقتی لایه تشکیل دهنده وجود ی شخص ذوب می شود تنها هیچ باقی میماند تنها افراد اندکی میتوانند بدون تشویش و اضطراب بااین حقیقت که که آ نها هیچند روبرو شوند. این موضوع با سرای مرگ وسکوت قبر اشتباه گرفته میشود اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد از ان برسد در ان زمان است که ذهن به ارامش میرسد وحقیقت به دنبال این ادراک و سکوت خود را نشان می دهد.  وقتی نفس اماره یعنی پرده حانلی که دائم فغان میکند: (من این را میخواهم من ان را میخواهم ) به کنار رفت در ان هنگام خدا خود را نشان میدهد, در واقع خدا همیشه در انجا بوده است او در همجا  هست فقط کافی است او را کشف کنیم تا اینکه دنبالش بگردیم این لحظه یک نئشه شور اورنیست به حالت ناشناخته. هوشیاری کاملا متفاوت و یا به طور متفاوت منظری دیگر است واین همان گشوده شدن چشم دل است. در اعتقادات هندوان این حالت گشایش چاکری قلب است روح الهی که در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در ان نیست وجود دارد و خبری از احساسات فکر و قالب نمی باشد در فرهنگ اسلامی ان را نور محمد می نامند مولانا که وحدت وجود را درک کرده بود همچون نی شد که در ان تنها دم خداوند جاری بود.

ما چو نایم نوا در ما ز اوست                 

  ماچو کوهیم و صدا در ما ز توست

ما عدم هایم وهستی های ما                   

 تو وجود مطلقی فانی نما  

در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد وبعد شعله ای به پا نمود و سپس ان شعله به آ تش سوزان تبدیل شد اما یک مانع نهایی وجود داشت : اتکای مولانا به شمس , وقتی زمانش فرا رسید حتی لازم است که این تکیه گاه نیزآ اتش زده شود وبسوزد مولانا این حالت را اینگونه توضیح میدهد دو پرنده که به هم بسته شده ا ند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین انها دوگانگی وجود دارد اما اگر یکی از ان دو پرنده بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته است .

هنگامی که شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایع کشته وبه چاهی در قونیه انداخته شد درد جدائی وفراق چندان مولانا را سوزاند که چیزی از جلاالدین باقی نماند . مولانا نیز همچون سیارها در اسمان شروع به چرخیدن به دور خورشیدی کرد که درون ان درخشیدن اغاز کرده بود .

از فر تو من بلند قد می گردم                

 وز عشق تو من یکی به صد میگردم

تا تو بدی به گرد تو میگشتم                       

چون من تو شدم به گرد خود میگردم

مولانا از خلائی که از ناپدید شدن شمس بوجود آمده بود شروع به چرخیدن کرد.

خورشید بیرون از وجود او ..هفتصد سال پیش از این در بازار زر کوبان قونیه شاید ضربه زر کوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به چرخش وسماع وادارد وتمام ان اسرار را در اطراف بپراکند.

این طرفه که یار در دل من گنجد               

جان دو هزار تن در این تن گنجد

در یک گندم هزار خرمن گنجد                  

صد عالم در چشمه سوزد گنجد

سماع پایان حیرت وسر گشتکی وآغاز ستایش است زیرا برای یک انسان کامل سری وجود ندارد او جسم خود را با موهیت الهی کشف میکند ودنیای بزرگ(کل جهان هستی ) و دنیای کوچک(وجود خود) و از جمله زمین و اسمان که در خود او وجود دارد را میابد. انسان به تنهای خود یک جهان است و هرچیزی که در جهان وجود دارد در درون اونیز هست مولانا هم که چشم و دلش باز شد وبینا گردیده بود می دید که همه چیز در حالت گردش است گردش به دور خود و به دورخورشید.

ای اسمان که بر سر ما چرخ میزنی                     

در عشق افتاب توهم خرقه منی

فقیر وغنی و هر ذره ای چندان در خورشید مستحیل گردیده اند که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند به گفته مولانا عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت. وقتی نور او نمایان می شود وپرده را می افکند جز ذات پروردگار نه اسمان باقی می ماند نه زمین نه خورشید باقی می ماند نه ماه.ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد وسماع با او همراه میشوند. مولانا ان عالم عالمان از خود بیخود شد و به جای او انسانی حدودا پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر میسرود و در کوی برزن با کودکان همبازی بود ودر برابر یک پیرزن گدا چنان تعظیم میکرد که گویا از محضر شیخ است.

مولانا عاشق مردم بود نه به دلیل انکه انها انسان هستند ویا به دلیل نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به انها به خاطر همان کور سو نور الهی بود که در قلب هر کس میدمید او مردم را به خاطر خالقشان دوست میداشت به هر حال برای او هیچ چیز دیگری به جز خدا وجود نداشت.

مولانا که در غرب به نام رومی مشهوراست در طول عمر خود نه طریقی را پایه گذاری کرد و نه قوانین امروز سماع را وضع کرد . او بدون هیچ قائده وقانونی فقط میچرخید و میرقصید همراه با احساسی که

در قلب خود داشت . سماع برای او مسیری بود به سوی بهشت دری که به سوی بهشت باز میشد پروازی از زندگی به مرگ پروازی از مرگ به سوی جاودانگی.... در بخشی ازمراسم سماع و طبق قوانینی که بر اساس نظریات مولانا تدوین شده اند دراویش باید ردای خود را روی زمین بیندازند به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند و ذات وشخصیت خود را از پیرایه ها می زداید ردای سیاه درویش نشانگر دنیا وتعلقات دنیوی است . سماع با بوسیدن دست شیخ به نوبت توسط درویشان وبوسیدن کلاه نمدی درویشان توسط شیخ اغاز می شود. کلاه نمدی نشانه عضویت در گروه درویشان مولوی است .

انچه شیخ می بوسد ذات وهویت درویش است . دراویش در سماع تقریبا این فرموده ییامبر را به تصویر می کشند که قبل از مردن بمیرند. درویش دستهایش را به صورت ضربدر بر روی سینه هایش قرار می دهند دراین نماد الف اولین حرف الفبای عربی است که از یک خط راست تشکیل میشود و یا نماد عدد یک است واین به معنی ان است که من به یگانگی خدا نه فقط با زبانم  بلکه با تمام وجودم شهادت میدهم . کلاه بلند نمدی نماد سنگ قبر ولباس سفید زیرین مبین کفن نفس است . به این ترتیب درویش در سماع قبل از مردن جسم نفس خود را می میراند. وسپس دستهایش را باز وشروع به چرخیدن می کند دلهای سوخته با زبان خاموش روبه اسمان زاری میکنند که:من در اینجا در حال پا کوبیدن هستم . نفسم زیر پایم است .  

در هنگام سماع دست راست بالا است چنان که گوی در حال نیایش است,دست چپ به پایین متمایل می شود گوی میگویند ما از خدا میگیریم و در میان مردم می گسترانیم چیزی را در خود نگه نمي داریم ما چیزی جز قالبی به ظاهر موجود نیستیم که به عنوان واسطه عمل میکنیم در همان حال که سماع زن پای چپ خود را روی زمین ثابت نگه داشته است با پای راستش به دورآن می چرخد با هر چرخش در سکوت , ذکر الله را تکرار میکند درویش در حال سماع با چرخش خدا را می خواند ,درویش در دل خود واعماق قلب مرتب ذکر خدا میگوید. روز ما را شبی نیست زیرا خورشید روز ما عشق است عاشقان فنا گشته ودر دریای عشق مینالند وکمک می طلبند و می گویند خدایا ایا من شنیده نمیشوم ؟ تا وقتی که سماع در به اوج وجد می رسد درویش نمیتواند قوانین عمومی مجلس را زیر پا بگذارد و باید بدون برخورد با دیگر دراویش و بدون به هم زدن کلیه مراسم, همچون سیارهای منظومه شمسی به دور خورشید به چرخیدن ادامه دهند .

وظیفه سنگینی به عهده سرگروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد .او با قدم زدن میان دراویش مکانهای را که انها باید در سماع کنند نشان میدهد و مانع بیش از حد نزدیک شدن انها به هم میشود و انها را در یک نقطه خاص دور هم جمع میکنند . مراسم سماع از چهار سلام تشکیل میشود که نماینگر چهار مرحله است که در راستای رسیدن به  ان از انها گذر میشود اولین سلام نشانه کسب دانش در باره خدا و یاد گیری  وظایف مذهبی است (شریعت)  در پایان هر سلام دراویش به دسته هایی دو- سه - چهار نفری تقسیم میشوند وبا تکیه به یک دیگر نقطه مرکزی که نماد مولاناست تعظیم می کنند این تقسیم شدن به دسته های دو- سه چهار نفری نماد اتحاد و یکپارچگی است . دراویش سلام دوم را با اجازه شیخ اغاز میکنند این سلام نماد مرحله طریقت می باشد که مبین مرحله معرفت الله است و تجلی  یگانگی خداوند است .

مرحله سوم مرحله حقیقت است که نماینگر عزم و اراده فنا شدن در وجود خداست که همان مرحله فنا فی الله است . سلام چهارم بیانگر مرحله معرفت قدسی است . همانطور که مولانا میگوید:

انی که وجود و عدمت اوست همه                        

 سرمایه شادی و غمت اوست همه

تو دیده نداری که بدو در نگری                           

 ور نی ز سرت تا قدمت اوست همه

درویش که از ذات بشری خود خارج شده خود را در ذات الهی قرار داده  ودر مرحله معرفت قدسی جاوید می ماند و به مرحله اتحاد ابدی با خدا میرسد( معرفت قدسی )برای خدمت مجدد در قالب انسان باز میگردد هرچند او ولی است که که به تمام اسرار دست یافته این والاترین درجه در اسلام هست که شخص با این معرفت جدید هدفش بازگشت به دنیا باشد که از انجا سفر خود را اغاز کرده است تا به بشر خدمت نماید او انجا را از خدا دریافت کرده  به مردم میدهد و خطاها وکاستیهای انها را تحمل میکند.

در طول سه سلام دراویش هم به دور خود می چرخند و به دور مکانی که به دور ان میرقصند.

 در سلام چهارم دراویش در همانجا که هستیند می مانند و فقط  به دور شیخ میگردنند این حرکت به معنی پافشاری بر نقطه یگانگی وتوحید است. سماع زن باشی اکنون همه را در مدار بیرونی نگه میدارد و به هیچ کس اجازه نمیدهد وارد مدار داخلی شوند .

چون شیخ به سلام چهارم میپیوندد نام این سماع-  سماع مقام است .

شیخ در مرکز خطی که کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست وبه استوا موسوم است به سماع می پردازد. دریشی که منطق درجات الهی وخلقت را در یافته باشد نفس اماره خود را شکست داده وهمنشین پیامبران شده وقبل از مرگ مرده است وبه این فرمان قران کریم گردن مینهد که میفرماید به خدای خود باز گردید و به گروه بهترین بندگان وارد شوید. در طول رسیدن تدریجی شیخ به جایگاهش اخرین مرحله ارتقائ واصلاح نمادین شخص اغاز میشود که بیانگر ارامش کامل شخص همچون پرتوهای نور میباشد .

این مرحله با رسیدن شیخ به جلوی جایگاه به پایان می رسد و این ایه قرائت میشود:

مشرق ومغرب از ان خداست پس به هر طرف رو کنی به سوی خداوند است بی گمان خدا گشایشگر و داناست.

پس از انکه قرائت ایه قران پایان پذیرفت سر گروه دراویش شروع به دعا خواندن میکند .

بنا به اعتقاد مولانا وقتی پرده حائل میان انسان و خداوند برداشته می شود انسان به خدا میرسد.

مرگ مولانا سبب نجات ورستگاری است و از این رو همانند شب عروسی برای اوست و مراسمی که هر سال در هفده دسامبر در قونیه ونقاط مختلف برگزار میشود به عنوان مراسم تهنیت بایرام (عید ) برای دراویش مولویه برگزار میشود. شاگردان مولانا در قونیه همه چیزهای که او می گفت نوشته ودقت میکردند که حتی یک خط از کلمات اشعار زیبای او از دست نرود وبیش از هشت صد سال است که لباسهای را که او میپوشید و دیگر متعلقات او را در قونیه حفظ کرده اند در سر در ورودی مقبره او جایی که تابوت و دیگر متعلقات مولانا و دیگر دراویش بزرگ / مولویه قرار دارد نوشته شده است :

کعبه عشاق باشد این مقام                   

هرکه ناقص امد اینجا شد تمام

بعد از مراسم نمادین تهنیت بایرام دعای مختصری خانده میشود و مراسم سماع به پایان میرسد و تمام دراویش و نوازندگان به دنبال شیخ و پس از تعظیم مقابل جایگاه مکان سماع را ترک میکنند.

مردمان از هر طبقه,موقعیت,نژاد و مذهب سلاطین,امیران,دانشمندان,بیسوادان,کشیشان و خاخامهای یهودی در مراسم تدفین مولانا شرکت جستند. ایا او نبود که میگفت بگذار هر موجودی بیاید خواه مسلمان خواه بت پرست ایا اونبود که می گفت هفتادو دو ملت رازهایشان را از ما میشنوند. بعضی از مسیحیان و یهودیان شرکت کننده در مراسم تدفین مولانا گفته اند حقیقت مسیح (ع) وموسی (ع)و تمام پیامبران را از کلمات روشن او دریافتیم .اما از طرف دیگر انسان از دیدگاه مولانا موجودی است که نور الهی را در قلبش دارد که نور خدا را در ایینه قلبش منعکس کند :

 ای نسخه ای نامه الهی که توی                            

 وی ایینه جمال شاهی که توی

مولانا سراسر زندگی سرف شده در تلاشهای فوق بشری خود را چنین خلاصه میکند:

حاصل از این سه سخن نیست                   

خام بدم پخته بودم سوختم  .

مثنوی با نی نامه آغاز می شود. از همان نخستین واژه ها، نی و نای و دف و تار و تنبور، در آسمان شعر مولانا می نوازد و می خروشد. موسیقی جان و جهان مولاناست.

موسیقی رگ رگ جان مولاناست. موسیقی تپش های تن بی تاب و جان بی قرار مولاناست. موسیقی در واژگان، در  تپش شعر، در گوهر کلام، موج می زند.

مولانا در غزلی چنین می سراید:

ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست

وی نالــــــه ی خــــوش سوزانــــــم آرزوست

در پرده ی حجاز بگو خوش ترانه ای

من هُدهُــــــدم سفــــــیر سلیـمانم آرزوست

از پرده ی عراق به عشاق تُحفه بر

چون راست و بوسلیك خوش الحانم آرزوست

آغاز كن حسینی زیرا كه مایه گفت

كــــــان زیــــــر خُرد و زیــــــر بزرگـانم آرزوست

در خواب كرده ای ز رهاوی مرا كنون

بیــــــدار كن به زنگُوله ام كــــــانــم آرزوست.

روح الله خالقی می نویسد: رُهاب، سوز و گداز و ناله و ندبه ندارد، بلكه به پیر با تجربه ای شبیه است كه می خواهد آب خنكی بر دلِ داغ دیده مصیبت دیدگان بریزد و آنان را با پند و نصیحت های دلپذیر امیدوار كند.

 شفیعی کدکنی براین باور است که:از عصر شاعرْ خنیاگران باستان، تا امروز، آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه جلال الدین مولوی، با نظام موسیقیایی ِ هستی و حیات انسان، هماهنگی و ارتباط نداشته است. در جای جای دیوان  شمس می توان نشانه هایی از آگاهی گسترده‌ی او از موسیقی را یافت. چنانچه در غزل:

می‌زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی

بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تو
در نای این نوا زن کافغان ز بی‌نوایی

قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی

ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی

در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
کاری ببر به پایان تا چند سست رایی

از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
آن هر دو خود یک است و ما را دو می‌نمایی

گر یار راست کاری ور قول راست داری
در راست قول برگو تا در حجاز آیی

در پرده حسینی عشاق را درآور
وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی

از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع این سرایی ای خوش که می‌سرایی

مولانا نوازنده چیره دست رباب نیز بوده است. مهارت وی در نواختن رباب تا آنجا بوده که در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود.در سماع، مولانا خود رباب می نواخت. نی زنی به نام حمزه نیز داشت که او را قطب نایی می نامیدند.

موسیقی سماع چندین بخش داست:

آیین: در برگیرنده یک درآمد و موسیقی متن بود و با شعر و آواز اجرا می شد.

مقابله: در سماع خانه ها اجرا می شد و معنای اجرای ایین طریقت داشت.

مولانا، بسیاری از غزل ها را در شود و مستی سماع می سرود:

چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم

کس نداند حالت من، ناله ی من او کند
بسیاری از غزل ها ی مولانا، خود دف زنان هستند و  انسان را به شور و حال و رقص می کشانند. گویی که هر غزل دف بر کف و کف برلب و دست افشان و پاکوبان به میدان می آید:

ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا.

ای یوسف خوش نام، ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما.

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم.

آشنایی مولانا با موسیقی، به دوران نوجوانی او بر می‌گردد؛ آن هنگام که وی همراه خانواده، از بلخ به بغداد مهاجرت می کردند. به نوشته زرین کوب: آهنگ حدی که شتربان می‌خواند و نغمه نی که قوال کاروان می نواخت، او را با لحن ها و گوشه های ناشناخته دنیای موسیقی آشنا می‌کرد.  ضمن داستان ابراهیم ادهم(دفتر چهارم مثنوی) می‌گوید:

پس حکیمان گــفتـه اند این لحـن‌ها

از دوار چــرخ بــگــرفــتـیــم مــا

بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
می‌سرایندش به طنبور و به حلق

چنین معروف است که فیثاغورث ، نغمه‌های افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را، با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. خود فیثاغورث می گوید:من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم.

 لیک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان، خیال آن خطاب

نالــه سـرنا و تـهــدیـد دهـــل
چـیزکـی مـاند بـدان ناقـور کـل.

مولانا  می گوید که هیچ زبانی توان تعریف عشق را ندارد، مگر موسیقی:

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل گردم از آن‏

گر چه تفسیر زبان روشن‏گر است
لیـک عشـق بی‏زبان روشـن‏تر اسـت‏

چون قلم اندر نوشتن می‏شتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت‏

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‏.

اما در باره زمان پیدایش مجلس سماع  آگاهی چندانی در دست نیست ،اما روي بعضي دلايل که وجوددارد ،  تمام سرودهای باستانی چون گاتاها و یشت ها را با موسیقی و آواز می خوانده اند. در سال دوصدوپنجاه وچهار هجری که ذالنون از زندان متوکل آزاد گردید ، صوفیان دربغداد به دور او گرد آمده و درباره سماع از او اجازه گرفتند. قوال شعری خواند و ذوالنون ابراز شادی کرد . در سال دوصدوپنجاه وسه  نخستین حلقه سماع را علی تنوخی  در بغداد به پا کرد. اما  سماع را شمس و مولانا به اوج رساندند. در غزل های مولاناست که زمین و آسمان، آدمی و هستی به رقص بر می خیزند:
ای هوس های دلم ! بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم! بیا بیا بیا بیا
مشكل و شوریده ام چون زلف تو، چون زلف تو
ای گشاد مشكلم! بیا بیا بیا بیا
از ره و منزل مگو ، دیگر مگو، دیگر مگو
ای تو راه و منزلم! بیا بیا بیا بیا
در ربودی از زمین یك مشت گل ، یك مشت گل
در میان آن گلم، بیا بیا بیا بیا
تا زنیكی، وز بدی من واقفم، من واقفم
از جمالت غافلم، بیا بیا بیا بیا
تا نسوزد عقل من درعشق تو، در عشق تو
غافلم، نی عاقلم، بیا بیا بیا بیا

روزی یاران مولانا پیرامون مطالب كتاب فتوحات مكیه ابن عربی گرم گفتگو بودند كه زكی قوال ( از مغنیان مجلس سماع مولانا) ترانه گویان درآمد. مولانا در دم گفت: حالیا فتوحات زكی به از فتوحات مكی است. و به سماع برخاست. در مناقب افلاکی آمده است: مولانا در حال شوری عظیم بود که سماع کنان از مدرسه ی خود بیرون شد و سراغ قاضی عزالدین که با سماع درویشان مخالفت های بسیار داشت، رفت. بانگی بر وی زد و گریبان قاضی بگرفت و گفت: برخیز و به بزم خدا بیا! کشان کشان تا بزم عاشقان بیاوردش و نمودش آنچه در حوصله ی او بود. قاضی جامه ها چاک داد و به سماع درامد. می چرخید و فریاد می کشید.
شمس و سماع و مولانا در هم آمیخته اند و این سماع ارمغان شمس بود به مولانا. در نگاه مولانا سماع و موسیقی تنها برای انگیختن شور و نشاط نیست،  گونه ای آیین سلوك است. گرچهچرخیدن از اركان سماع مولانا بوده است، اما چگونگی ریزه کاری های سماع گزارش نشده است . مولانا رقص را پاس می داشته ودر ستایش آن اشعاری  پرشور سروده است. این رسم از قرن سوم در میان صوفیان رواج یافت. صوفیان رقص را از توابع وجد به شمار می آوردند.
 وجد به دنبال سماع در سالك به ظهور می آید.

مولانادر باره ی سماع اشعار بسیار دارد:

بر سماع راست هر كس چیر نیست         

لقمه هر مرغكی انجیر نیست
خاصه مرغی، مردة پوسیده ای             

 پرخیالی، اعمیی بی دیده ای.

سماع از بهر جان بی قرار است

 سبك برجه چه جای انتظار است.

سماع آرام جام زندگانیست  

كسی داند كه او را جانِ جانست.

دانی سماع، چه بود؟ قول بلی شنیدن
از خویشتن بریدن، با وصل او رسیدن
دانی سماع، چه بود؟ بی خود شدن ز هستی
اندر فنای مطلق، ذوق بقا چشیدن.

بیا، بیا كه تویی جانِ جانِ جانِ سماع        

 بیا كه سرو روانی به بوستان سماع
برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی       

 برون ز هر دو جهانست این جهان سماع
اگرچه به بام بلند است بام هفتم چرخ      

 گذشته است از این بام، نردبان سماع
بزیر پای بكوبید هر چه غیر ویست             

 سماع از آنِ شما و شما از آنِ سماع

در مثنوی نیز، هنگام داستان  ابراهیم ادهم ، می گوید:

پس عذای عاشقان آمد سماع 

كه در او باشد خیال اجتماع

بهاولد در باره ی پدر سروده است:

روز و شب در سماع رقصان بود

بر زمین هم چو چرخ گردان بود

سیم و زر را به مطربان می داد

هرچه بودش ز خان و مان می داد

یک زمان بی سماع و رقص نبود

روز و شب لحظه ای نمی آسود.

ما کجا و حضرت عشق! راستی از چه این همه شادی و شادخواری و شعر و ترانه را از یاد برده ایم؟ شعر را باید خواند و در آغوش کشید و بویید و نوشید، نه آنکه بر درودیوار آویخت.

اينجا مرورداريم به رقص ، رقص عرفانی، آن گونه که در خانقاه ها می بینیم، از شش هزار سال پیش در اين مرزوبوم رواج داشته است و رقصی عرفانی بوده است.  مولانا ، همه ی هستی را در رقص می بیند و شیفته و شیدای رقص است. عرفان پيرواو توانست در آن همه محرومیت ها و ممنوعیت ها، هنر ارجمند و والای رقص را در پناه خود بگیرد. شگفتا که ما چنین توصیه های مولانا را به هیچ گرفتیم و رقص را در برابر هرزگی نهادیم. رقص را که نبض زندگی است و گوهر هستی است. آنچنان که به باور من:

شعر، رقص واژه هاست.

نقاشی، رقص رنگ هاست.

موسیقی، رقص صداست.

تئاتر، رقص زندگی است.

پیکر تراشی، رقص سنگ ها و چوب ها و فلزهاست....

بنگریم که مولانا در ستایش این هنر والا چگونه داد در جهان در می افکند:
آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد مصر و شكر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیر ! جوش در رو جان پدر به رقص آ
چوگاه زلف دیدی چون گوی در رسیدی
از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ
از عشق تا جداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ ای خوش كمر به رقص آ
ای مست هست گشته،بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
پایان جنگ آمد، آواز چنگ آمد
یوسف ز چاه آمد، ای بی هنر! به رقص آ
طاوس ما در آید، و آن رنگ ها برآید
با مرغ جان سراید، بی بال و پر به رقص آ
كور وكران عالم دید از مسیح، مرهم
گفته مسیح مریم كای كوروكر! به رقص آ

به باور مولانا هستی یكسره در رقص و سماعی شكوهمند است. مولانا چنان بود كه  تا تپش و های و هوی مردم و پرندگان و طبیعت را می شنید به سماع می خاست و ساعت ها بر این حال بود و هیچكس نمی توانست همپای او به سماع آید.  مولانا را در آسیابی یافتند كه برگرد سنگ آسیا به رقص آمده بود .

مولانا در دفتر سوم مثنوی، ضمن بیان داستان خورندگان چوچه پیل می گوید:

رقص آن جا كن كه خود رابشكنی       

پنبه را از ریش شهوت بركنی

رقص و جولان بر سرمیدان كنند             

رقص، اندر خون خود، مردان كنند
چون رهند از دست خود، دستی زنند     

چون جهند از نقص خود، رقصی كنند
مطربانشان از درون كف می زنند         

بحرها در شورشان كف می زنند

تو نبینی، لیك بهر گوششان                

برگها بر شاخ ها هم كف زنان

تو نبینی برگها را كف زدن                   

گوش دل می باید، نه این گوش بدن.

رقص كه در هنگام سماع، صورتی از وجد و هیجان صوفیانه را نشان می دهد، در نظر مولانا، رهایی و پرواز و شادی در هوای حضرت عشق است:

در هوای عشق حق رقصان شوند 

 همچو قرص بدر بی نقصان شوند.

رقص گوهر و بن و جان هستی است. همه گرده ها و نرمه های هستی، رقص کنان و چرخ زنانند.  مولوی‌ چرخ‌ زدن‌ را ازشمس‌ یاد گرفت‌. و چنین بود که خیال یارف او را، چنان به رقص و پایکوبی، چرخ زدن و هیهای وا می داشت:

چون‌ خیال‌ تو درآید به‌ دلم‌ رقص‌ کنان‌

چه‌ خیالات‌ دگر مست‌ درآید به‌ میان‌

گرد برگرد خیالش‌ همه‌ در رقص‌ شوند
و آن‌ خیال‌ چو مه‌ تو به‌ میان‌ چرخ‌ زنان‌

هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند

همچو آیینه‌ زخورشید برآرد لمعان

سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار

از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌

سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌

همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌.

در جهان مولانا، نشانه های بسیاری از اندیشه های فرهنگ پربار باستان اين سرزمين دیده می شود. همواره از زهره و ماه سخن در میان است که دف می زنند و طرب می سازند. زهره ی دف زن و طرب کردن ماه و این چنین هستی را در رقص و طرب و شادی دیدن از ویژگی هایی است که در دین و آیین آن روزگار نبوده است، مگر در آیین های ایران باستان:

خیز که فرمانده جان و جهان

 ازکرم امروز، بفرمان ماست
زُهره ومه ، دف زن   شادی ماست
بلبل جان  مست گلستان ماست
شاه شهی بخش، طربسازماست
یار پری روی ،   پری خوان ماست
گوشه گرفتست و جهان ، مست اوست
او خضرو، چشمه حیوان ماست
چون نمک دیگ ، و چون جان در بدن
ازهمه ظاهرتر و ، پنهان ماست
نیست نماینده و ، خود ، جمله اوست
خود، همه ماییم ، چو او ، آن ماست

در غزل هایش از خانه ای یاد می کند که در آن چنگ و چغانه است. این کدام خانه است که در آن بت هست و گنج است و همه فعل و بهانه است. این همه چنگ و چغانه از کجاست؟

این خانه که پیوسته درو، با نگ چغانه است
از خواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است
این صورت بت چیست ؟   اگر خانه کعبه است
وین نور خدا چیست ؟   اگر دیر مغانست
گنجیست درین خانه که درکون نگنجد
این خانه و این خواجه ، همه فعل بهانه است
فی الجمله ، هرآنکس که درین خانه رهی یافت
سلطان زمین است و سلیمان زمانه است
این خواجه چرخست که چون زُهره و ماه است
وین خانه عشق است که بی حد و کرانه است .
ای مه وای آفتاب، پیش رخت مسخره
تا چه زند زُهره از ـ آینه و جندره
پنجره باشد سماع ، سوی گلستان تو
گوش و دل عاشقان ، برسر این پنجره

دیوان کبیر، بهشت موسیقی است. همه چنگ است و رباب است و نی است و دف است تا جان آدمی پر بگیرد. شادی کند. عشق بورزد. امید و فردا بر بامش بتابد:

مرا چون نی درآوردی به ناله
چو چنگم ، خوش بساز و با نوا کن
اگرچه میزنی سیلی ا م چون دف
که آواز خوشی داری ، صدا کن
همی زاید زدف وکف ، یک آواز
اگریک نیست ، از همشان جـدا کن .

مطرب خوشنوای من ، عشق ، نواز همچنین
نغمه دگر بزن ، پرده تازه برگزین
مطرب روح من تویی ، کشتی نوح من تویی
فتح و فتوح من تویی ، یار قدیم اولینو

بیا تا دستی برافشانیم و پایی بکوبیم! رباب و تار و تنبورت کو؟ برخیز و بیا! بیا! بیا!

خواجه بیا!

خواجه بیا!

خواجه دگر بار بیا!

دفع مده!دفع مده!

ای مه عیار بیا!...

پای تویی!

دست تویی!

هستی هر هست تویی!

بلبل سرمست تویی!

جانب گلزار بیا!...

ای دل آواره بیا!

وی جگر پاره بیا!

ور ره در بسته بود

از ره دیوار بیا!...

بس بود ای ناطق جان!

چند از این گفت و زبان!

چند زنی طبل بیان!

بی دم و گفتاربیا!

رويکردهاي اين نوشته:  تارنماي آفتاب ، عرفان وپژوهش ، www.amin7.com ، عرفان وتصوف ،  شمس ومولانا، پايگاه تاريخ وفرهنگ ، موسسه گسترش انديشه وعرفان مولانا.