محمود نظری

       

بهلول دانا

 

بهول یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی،‌ یکی از عقلای مجانین معاصر هارون الرشید بود. سال806 میلادی در کوفه به دنیا آمد وی در کوفه نشو و نما یافت.هارون و خلفای دیگر ازاو موعظه می طلبیدند. .

وی دارای کلام شیرین است که در بیان واقعیت ها و حقایق تلخ به کار گرفته و سخنانش از نوادر خوانده شده است.

در ابتدا کسی را به خنده وامیدارد و آنگاه در اوج خنده، سر در گوشش می نهد و می گوید: دقت کن! شاید نه بر دیگری، که بر خود می خندی! و چون او این را دریافت بر حال خود که چنین مضحک است می گرید!!

نوشته های زیر گوشه هایی است از سخنان آن حکیم در لباس یک دیوانه.  تا آنان که خود دیوانه اند، پندارند که او نیز دیوانه است

می گويند بهلول عالم بود و ديوانه نبود و جنون در واقع نقاب بود و گريزگاه بود از آن مهلکه. می گويند در روزگار هارون مخالفان سه راه در پيش داشتند: جلای وطن. جمل (در مفهوم کوه و سر به کوه و بيابان گذاشتن) و جنون. بهلول جنون را به جلای وطن و آوارگی ترجيح داد و در کوفه ماند و چون ديوانه بود يا خود را به ديوانگی زده بود و به ديوانگی اشتهار داشت آزار نديد. پيش از آن اما بهلول از متنفذان و متمولان کوفه به شمار می آمد. اما ديری نپاييد که از آن همه ثروت و نفوذ اجتماعی چيزی باقی نماند و فقير شد و حتی روايت می کنند که با لباسی ژنده و پاره مانند گدايان در محله های کوفه سرگردان بود. هر چه بود، اين را می دانيم که مردی بود خوش سخن و طناز و در پاسخ درنمی ماند.  همه به طنز از حاضرجوابی او حکايت ها روايت می کنند. می بينيم ابووهاب در کانون استبداد و انشقاق و دوگانگی زيست و چون زندگی در آن شرايط برای او ممکن نبود پس مجبور بود انتخاب کند، جنون را برگزيد و با طنز و زبانی گزنده سختی زندگی را برای خود آسان کرد و توانست بار هستی را بر دوش کشد و راهی که او رفت، همچنان رهروان بسيار دارد.


می گويند روزی مردی گندم بار الاغ خود کرد و به در خانهء بهلول که رسيد، پای الاغ لنگيد و الاغ زمين خورد و بار بر زمين ماند. مرد در خانهء بهلول را زد و از او خواست که الاغش را به امانت به او واگذارد تا بار بر زمين نماند. بهلول با خود عهد کرده بود که الاغ خود را به کسی به امانت ندهد. چون پيش تر خيانت ديده بود در امانت، يا بر فرض از الاغش بار زياد کشيده بودند. گفت: الاغ ندارم و در همان لحظه صدای عر عر الاغش از طويله آمد. مرد گفت: صدای عرعر الاغت را مگر نمی شنوی که چنين دروغ می گويی؟ بهلول گفت: رفيق! ما پنجاه سال است که همديگر را می شناسيم. تو به حرف من گوش نمی دهی. به صدای عر عر الاغم گوش می دهی احمق!


هارون مجلسی آراسته بود و فيلسوفی از فلاسفهء يونان نيز در آن مجلس حضور داشت. بهلول و دو تن از يارانش وارد شدند. خردمند يونانی سخن می گفت در آن مجلس که ناگاه بهلول در آن ميان از او پرسيد: کار شما چيست؟ خردمند يونانی می دانست که بهلول ديوانه است و بر آن بود تا ديوانگی او را عيان کند. گفت: من فيلسوفم و کارم اين است که اگر عقل از سر کسی بپرد، عقل را به او بازگردانم. بهلول گفت: با اين سخنان عقل از سر کسی مپران که بعد مجبور شوی بازش گردانی.

 

  روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی بالایش صدا زده گفت: ای  بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه بخرم که فایده کنم؟

ـ برو، تمباکو بخر!

 مردک تمباکوخرید، وقتیکه زمستان شد، تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی  به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر چند که از عمر تمباکو میگذشت، چون تمباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشت، لهذا به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد وسرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد. یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک بالایش صد ا زده و گفت:

    ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادی، بسیار فاید ه کردم، بگو امسال چه خریداری کنم؟

 ـ برو، پیاز بخر!

 مردک که از گفته پارسال بهلول فایده، خوبی برداشته بود، با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید و به خانه ها گدام کرده منتظر زمستان نشست تا در هنگام قلت پیاز، فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانست، پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من  پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها از کار برامده خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خساره مند شد.

   مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسید، گفت:

 ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شوم؟

 بهلول در جوابش گفت:

 ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردی، از روی دانایی گفتمبرو، تمباکو بخر این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتی، از روی دیوانگی گفتم ـ برو، پیاز بخر و این جزای عمل خود تست. مردک خجل شده راه خود را پیش گرفته رفت و خود را ملامت میکرد که براستی، گناه از او بوده..

   ( ازمجموعه فولکلور عامیانه زبان دری)

 

برای نمونه به داستان بهلول و شلغم دادن هارون به او اشاره می‌کینم:

روزی بهلول نزد هارون می‌رود و درخواست مقداری پیه می‌کند تا با آن پیه پیاز، که نوعی غذای ارزان قیمت برای مردم فقیر بوده، فراهم سازد. هارون به خدمتکارش می گوید که مقداری شلغم پوست کنده، نزد او بیاورند تا شاهد عکس‌العمل او باشند و بیازمایند که آیا او می‌تواند میان پیه و شلغم پوست‌کنده تمایزی قائل شود.بهلول نگاهی به شلغم‌ها می‌اندازد، آن‌ها را به زبانش نزدیک می‌سازد، بو می‌کند و بعد می‌گوید: نمی‌دانم چرا از وقتی که تو حاکم مسلمانان شده‌ای، چربی هم از دنبه رفته‌است!

کلنگ را بردار

  روزی بهلول نزد قاضی بغداد نشته بود که قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. بهلول به قاضی گفت: جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار. قاضی بمسخره گفت : واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است. صحیح است آخر قلم است نه کلنگ

 بهلول جواب داد:مردک تودیوانه هستی که هنوز نمیدانی. با احکامیکه به این قلم مینویسی  خانه های مردم خراب می کنی

تو بگو قلم است یا کلنگ؟

 

 

روزي هارون الرشيد به بهلول خطاب كرد : آيا مي خواهي خليفه باشي؟

بهلول گفت: دوست ندارم.

هارون گفت : چرا؟

بهلول پاسخ داد: براي اينكه من به چشم خود مرگ سه خليفه را ديده ام  ولي خليفه تا به حال فوت دو بهلول را نديده است.

 

روز قيامت 

  خلیفه هارون الرشید بسیارسعی میکرد بهلول را به مسخره بگیرد و در هرفرصتی که پیش میامد  این کار را میکرد، در عوض بهلول نیز با تیز هوشی خارق العاده ای که داشت ،جوابهای دندان شکنی به خلیفه میداد. روزی خلیفه در دعوت خاص خود با همسرمحبوبه اش زبیده خاتون نشسته بود،غلامی بدنبال بهلول فرستاد.

 بهلول وارد شده سلام کرد، خلیفه پس از جواب سلام دستور نشستن داده وبلا فاصله از بهلول پرسید:

 بهلول، بگو به بینم، روز قیامت چه موقع است؟

 بهلول گفت: جناب خلیفه، ما دو روز قیامت داریم، یکی اصغر و دیگری اکبر. شما کدام یک را میخواهید بدانید؟

 خلیفه گفت: یعنی چه ؟ اصغر کدام است و اکبر کدام؟

 بهلول گفت: اگرزبیده خاتون بمیرد، قیامت اصغر است، و اگرحضرت خلیفه دُم سیخ کند، قیامت اکبر میشود .

 

می گویند روزی بهلول _عاقل دیوانه نما_نزد هارون الرشید رفت و بر تخت او بنشست

غلامان خلیفه او را از تخت هارون پایین کشیدند و لت مفصلی به او زدند که از تن او خون روان شد

بهلول رو به هارون الرشید کرد و گفت:من یک لحظه بر تخت تو نشستم،ببین چه لتی خوردم تو که عمری بر روی این تخت نشسته ای بند بندت را از هم جدا خواهند کرد.

 

روزی بهلول را بر درس یکی از به ظاهر عالمان گذر افتاد. او شنید که واعظ در درس خود می گفت:من بر سه چیز ایراد دارم که خلاف عقل است
اول آنکه می گویند: ماده شیطان از آتش است به آتش چطورمعذب می شود
دوم آنکه می گویند: خداوند را نمی توان دید این چگونه ممکن است

 که شیئی وجود داشته باشد و دیده نشود
سوم آنکه می گویند: خالق همه چیز خدا است پس همه چیز از جانب او است چون سخن به اینجا رسید
 
بهلول کلوخی از زمین برداشت و محکم به سوی او پرتاب کرد.

 کلوخ پیشانیش را شکست و خون جاری شد.

 شاگردان، بهلول را گرفته نزد خلیفه بردند. خلیفه با عتاب به او گفت  چرا سرعالم را شکستی و به او تعدی نمودی؟
بهلول گفت: من نشکسته ام، خلیفه امر نمود، عالم دروغین را حاضر کردند، او با پیشانی بسته وارد شد

 
بهلول رو به او نموده و گفت

 از من چه تعدی به تو شده است؟
او گفت: کدام تعدی از این بیش که سر من بشکستی و تمام به سبب دردسر، آرام و قرار برای من نبود.
 
بهلول گفت: کو درد؟
عالم گفت: درد دیده نمی شود!

 بهلول گفت: دروغ می گویی،  درد دیده نمی شود تو می گفتی که ممکن نیست شیئی موجود باشد و دیده نشود .

دیگر آنکه کلوخ ممکن نیست به تو صدمه بزند چه تو از خاکی و کلوخ نیز از خاک!که می گوفتی آتش، آتش را نسوزاند. همچنان خاک هم در خاک اثر ننماید .
دیگر آنکه من نبودم!  
عالم گفت: پس که بود؟
بهلول گفت:

همان خدایی که همه کارها را از او می دانی و بنده را نیز مجبور مطلق خلیفه هارون جواب او را بپسندید و آن عالم دروغین شرمنده از آن مجلس برفت

 

  هارون الرشید به بهلول گفت: می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟

بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم

اول آنکه تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی  
دوم اینکه نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن وقت، وجه را بپردازی
سوم آنکه نمی دانی چقدر احتیاج دارم تا همان مقدار بدهی

ولی خداوند تبارک و تعالی که متکفل است این هر سه را می داند آنچه را  محتاجم ،وقتی که لازم است و به قدری که احتیاج دارم می رساند

ولی با این تفاوت که تو در مقابل  پرداخت این وجه، با کوچکترین خطایی ممکن است مرا مورد خشم و غضب خود قرار دهی .

 
 

 

- روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند. هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم.

.

- آورده اند که: روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

پرسید: چه می کنی؟      

گفت: خانه می سازم.

پرسید: این خانه را می فروشی؟

گفت: آری.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟  

بهلول مبلغی ذکر کرد. زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد. بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد. شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست. دیگر روز، هارون ماجرا را از زبیده بپرسید. زبیده قصه بهلول را باز گفت. هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.

 گفت: این خانه را می فروشی؟

بهلول گفت: آری

هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟

بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.       

بهلول خندید و گفت: زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری. میان ایندو، فرق بسیار است. 

 

 

- روزی هارون الرشید از کنار گورستان می گذشت بهلول و علیان مجنون را دید که با هم نشسته اند و سخن می گویند. خواست با ایشان مطایبه کند. دستور داد هر دو را آوردند. گفت: من امروز دیوانه می کشم. جلاد را طلب کنید.

جلاد فی الفور حاضر شد با شمشیر کشیده . و علیان را بنشاند که گردن زند. گفت: ای هارون چه می کنی؟

هارون گفت: امروز دیوانه می کشم.

گفت: سبحان الله، ما در این شهر دو دیوانه بودیم، تو سوم ما شدی. تو ما را بکشی چه کس تو را بکشد؟

 

 

- روزی خلیفه هارون الرشید از بهلول پرسید:

- بزرگترین نعمت های الهی چیست؟

بهلول پاسخ داد:

- عقل، چه در خبر است که چون خداوند اراده فرماید نعمتی را از بنده زایل کند اول چیزی که از وی سلب می نماید عقل است. عقل از رزق محسوب شده ولی افسوس که حق تعالی این نعمت را از من دریغ فرمود.

 

- هارون الرشید از بهلول پرسید که: دوست ترین مردم نزد تو کیست؟

- گفت: آن کس که شکم مرا سیر کند.

  گفت: اگر من شکم ترا سیر کنم، مرا دوست داری؟

- گفت: دوستی به نسیه نمی باشد.

 

شخصي كه مي خواست بهلول را مسخره كند به او گفت :
 
ديروز از دور تو را ديدم كه نشسته اي فكر كردم الاغي است كه در كوچه نشسته
بهلول فوراً جواب داد :
منهم كه از دور تو را ديدم فكر كردم آدمي به طرف من مي آيد


 
 شخصی به گفت بهلول: مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟
بهلول جواب داد:
نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است

 

منابع

۱-

mquest.blogfa.com

۲-شهر قصه-ویب

۳-سه حکايت از حکايت های بهلول

.hylit.net ۴-

 

ghadeer.org-۵-بهلول عاقل

اندیشه نو - ویب.۶

www.esalat.org۷-

۸-مجموعه فولکلور عامیانه زبان دری

۹-بهلول - ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد