بیتو تمامِ
متنِ غزل میشود سیاه
طعمِ سپیدِ
شیر و عسل میشود سیاه
هرچه که سهمِ
من نوشتند ز خوب و بد
شیرین و تلخ ز
روزِ ازل میشود سیاه
ارچند خوابهای
تو سرخ است وآتشی
تعبیر من به
سطرِ اول میشود سیاه
دم دم میان
گرمی و سردی مرا نُکش
گلپونه ها به
برجِ حمل میشود سیاه
بی من عبای
سوگ سپید*
میکنی به تن
بی تو فضای
تاج محل میشود سیاه
بیتو ترانه
های مرا باد میبرد
بازارِ واژه های بدل میشود سیاه
Friday, October-02-09

اگر... .

اگر سکوت بمانی اگر ترانه
شوی
اگر خدای غزلهای عاشقانه
شوی
اگر جنون تجسم کنی به -سحر غزل
اگر تداعی به ایمای
شاعرانه شوی
اگردمشق* بیتابی دو سه سال دیگر
اگربه قونیه* بیایی چراغخانه شوی
اگر نجابت فرهاد شوی،
کتیبه ی کوه
اگر روایت شیرین به صد
بهانه شوی
اگر بهای بهشت گل کند ز
اندامت
اگر به ساقه بپیچی،اگر
جوانه شوی
دیگر ز دامن روستای تان
نمی رویم
اگر زمین بکاری اگر چه
دانه شوی
Wednesday, July 22, 2009

بحث تازه

از کوچه های خاطره ات میکنم عبور
یا نامه های گمشده را کرده ای مرور
برگشته ای برای خودت یا برای من
یا آمده به یاد دلت قصه های دور
آن روزهای گرم تو و من، من وشما
تصویر آدمک سر یک نامه ، خوب و جور
یک شاخه گل برای شما، نامه ی به تو
یک بحث تازه، مرد بزرگ، "نیچه"، "تاگور"
گاهی سپید و زرد گهی سبز و آتشی
گاهی ببخش عزیز! همه میکنند قصور
کم کم به یاد من، کمی هم به یادتو
آن روز های گمشده، بوسه به نرخ چور
برگشته ای عزیز دلم خیلی خسته ام
روزنامه ها نوشته مرا روی خط گور
……………
در کوچه مرگ شعر وغزل کرده است شیوع
جاریست زخم سرخ ستاره ز چشم نور
9
July 2009

مسخ
سعی میکنم
بلند شوم بعد از این شکست
با شانه های
خم شده ای پست تر ز پست
سعی میکنم به
برزخ و کافور خو کنم
بعد از وفات و
مردن مسموم بود و هست
باید به شکل
تازه ای خود خو کنم کمی
روزهای مسخ
زندگی ام سایه گون گذشت
تبخیر شدم به
شکلی که "کافکا" نوشته بود
"سامسای" بخت
مرده به ابعاد نیم شصت
تبخیرشدم زجسم
خودم در فضای دود
خالی ز وزن
زندگی در حجم بی نشست
سعی کن تو هم
بلند شوی زندگی کنی
ورنه ز مرگ و
میر خودت میروی زدست
September-24-09
"کافکا" -
"سامسا"
از نامه به فلیکس ولچ:
در تمام وجودم هیچ جایی نبود که به آن تکیه بدهم، بلند
شوم... ." کافکا "

شعله
باران به روی پیراهنت ریخته است مرا
در شعله های سرخ تنت سوخته است مرا
افتاده ام زشانه به بازو و دست تو
شالی زبوسه های فسون دوخته است مرا
تا می مکم ز ریشه ی تو آب و خاک عشق
دست خدا ز جنس بهشت ساخته است مرا
پس میزنی مرا و میایم به سوی تو
سردی به شعله های تو آویخته است مرا
در قاب و آیینه تویی تصویر به چشم من
اینگونه زندگی به تو آمیخته است مرا
پر میزدم به سمت جنوب های خاشخاش
قطب شمال به وسوسه انداخته است مرا
3
July 2009

بی هجا
این پنجره عبور نگاهی که بی صدا ست
تکرار لحظه های شکستن در خلا ست
حتآ صدای ریختن و مرگ پنجره ......
ترسیم زود مرگی یک درد بی دوا ست
دستان من غریق و فریاد من خموش
مرگ است و جار و چیغ که پایان ماجرا ست
پایان ماجرای نفس های خسته ام
پایان سرنوشت سیه چرده ی خدا ست
آری! خدا به مرگ صدا می زند مرا
همدست اژدها شب مرگ ستاره هاست
بی من چه می شود هوس عشق وعاشقی
بی من هزارقصه میان ستاره هاست
بی من صدای تازه ای ازشیشه می پرد
یک معجزه ، که ازهمه عالم جدا جدا ست
یک چهره ی سپید ، سحربال و نازنین
تکرار یک نگاه که با چشمت آشناست
دیگرچه فرق می کند این صامت وهجا
و این آخرین غزل که دوتا اشک بی هجا ست

حسود
دلم ز رشک چقدر خسته شد، غباری شد
تمام کوچه و پس کوچه ها شکاری شد
زبس که ریختی ازهرطرف دانه و دام
فضای پنجره ها سهره شد، قناری شد
نگاه دخترهمسایه گرم گرم به تو گفت
که سرد خانه ء عمرش چسان بهاری شد
زطرح چشم سیاهت کشیده بود تصویر
به یاد بوسه تو سرخ شد ، اناری شد
گلی به مصرع گیسوی اوسلسله ریخت
به مرگ و میر دلم عکس یادگاری شد
........
ترانه های ترا خوانده خوانده میرقصید
نوارضبط صدایش به کوچه جاری شد

معادله
x+y=0
باز هم با هم
نشسته تک و تنها میشویم
رفته رفته اکس
و زیی یک معما میشویم
با دو مجعول
یک معما زی،زی و اکس اکس
لوگ یک بر
تاقت دو یک نه یکها میشویم
بادو مجعول یک
معما میرویم تا ناکجا
یا به جای
میرسیم باران و دریا میشویم
یا به جای
میرسیم و می سرایم از درخت
یا سرانجام
مثل خواب همرنگ رویا میشویم
یا دوباره مثل
من یا مثل تو،
هرچی است
خوب و بد یا
زشت و زیبا مثل دنیا میشویم
ای عزیز تلخ
من! من مثل تو، تو مثل من
ما اگر بی هم
بمانیم تک و تنها میشویم
Friday, April 17,
2009

مهمانی
شبیه توست
عزیزم فضای مهمانی
نگاه پیچک
وحشی کنار شمدانی
نگاه پیچک
وحشی و انعکاس غروب
چه رعد و برق
عجیبی چه شام طوفانی
شبیه چشم شما
است دوجام تلخ شراب
به مثل
سکرنگاهت شرور و شیطانی
شبیه ی قلب
منست اضطراب دست شما
به روی زلف
سیاهم غریب و لرزانی
……………
توهم به مثل
منی گمشده به تردیدها
میان رفتن و
ماندن اسیر و زندانی
February1, 2009

سرد
باز از کنار
چشم شما رد شده کسی
با حس دستان
تو همدرد شده کسی
بازدست آرزوی
کسی بسته است بند
باز از مسیر
سبز شما طرد شده کسی
باز از تو
هستیی شده است سبز سبزسبز
گاهی سپید و
سرخ گهی زرد شده کسی
بازیک کسی
نوشته ستاره غزل غزل
تکرار لحظه
های ترا گرد شده کسی
یک کس ترا
سروده سروده سروده باز
شادی شده، اشک
شده، درد شده کسی
.............
گرمای شانه
های کسی است دست تو
بیتو چقدر
شکسته و دلسرد شده کسی
ary 21, 2009

خرانه
آقا! عشق که شرط و قمار و بهانه نیست
اشیای روی تاقچه و فرش خانه نیست
عاشق اگربرای خودش گریه میکند
تفسیر او برای شما شاعرانه نیست
با غصه هم هوای غزل میشود مگر
هرگز سکوت ساده ی او ابلهانه نیست
در پشت این سکوت کسی مرده است عزیز!
آخرسرش شکسته ببین! روی شانه نیست
..............
عاشق که روی خط خطر میرود خرهست
لیک انتحار تلخ خری اش خرانه نیست

صبحانه
کورم، بگیر دست مرا گوشه کن خطر
چشمم به جیب پیرهنت رفته است مگر
چشمم دوتا ستاره شده رفته پیش ماه
تا خنده های چشمک آبی شود سحر
تک تک بزن به پنجره تا صبح گل کند
ازپلک های چشم سیاه ام به سمت در
.............
برخیز لبان قند و نبات مرا بنوش
صبحانه ات بخور کمی شیر با شکر

دیر
هوای آمدنت
سبز نگاه ی خانه سپید
تمام شهر
طلایی شب و شبانه سپید
هوای آمدنت
مثل برف تازه و تر ..
به شهرقطبی ما
برف دانه دانه سپید
به شهر قطبی
ما هشت شام آمدنت
چو هفت صبح
نگاهت عاشقانه سپید
قسم! که
آمدنت راست میشود اینبار
زدم دو فال
همه خوب و بی بهانه سپید
گزارش است
برایت کمی ز حال خودم
که دست پیر
زمان است ظالمانه سپید
…………….
فسون چشم سیاه
ام شده فدای سرت
و شام زلف
سیاهم به روی شانه سپید
زینت
7
November 2008

کوکنار
آمد ستاره های
مراسنگ زد و گریخت
بر دفتر سپید
دلم رنگ زد و گریخت
آمد چو شعله
های جنوبی کوکنار
آتش به جان
خانه ی فرنگ زد و گریخت
من در هوای
صلح شدم جیغ کشید او
بگذار، رها کن
سخن ازجنگ زد و گریخت
شهرزاد قصه
های من از قصه خسته شد
فالی برای
حلقه ی دلتنگ زد و گریخت
نی راگ پاهاری
، نه سنگردهای کوه
مهر سکوت برلب
آهنگ زد و گریخت
یاد عزیز تو-
کنارم نشست و گفت
آمد ستاره های
مراسنگ زد و گریخت
Oct -2008

خانه
حس میکنم که
پنجره بی خانه میشود
سقفی که
چترماست زبیگانه میشود
حس میکنم که
قامت دیوارمیچکد
دروازه
هاشکسته و بی شانه میشود
عکسی رها
میشود از قاب بر زمین
فریاد های
وحشی و دیوانه میشود
فرش میدود ز
جسم خودش هرطرف برون
پرپیچ و تار
تار غریبانه میشود
در دست پیر
طاقچه- ناگه عروسکی
خسته ز رقص
کوکی مستانه میشود
گل های سبز
باغچه را خار میخورد
خسته دو بال
آبیی پروانه میشود
ازسمت شادی ها
غمی خنده میزند
قحطی خنده های
صمیمانه میشود
حس میکنم که
دست کسی میبردترا
زخمی زانفجار
همه خانه میشود
زینت
21.10.2008

هاله
افتاده است دلم به دنبال ـ نور ماه
پیچیده در قیامت شب - خاکی و سیاه
پیچیده در حوالی جاده که میرسد
دستان ماهتاب به شب زاده گان ـ راه
پیچیده تا که نور بریزد ز ماهتاب
چون گرد شانه ات به اندام ـ خوابگاه
چون گرد شانه ات که نورهاله میشود
درپیکرشکسته ی یک شعله صبحگاه-
من مثل دزد در پی ات آهسته میروم
میترسم از فرار تو، از نحس ـ اشتباه
.........
وزگوشه های چشم تو دزدانه میبرم
دل مژده های سبز نگاه پشت ـ هرنگاه

ولی آنسو .....پست مدرن
مستر"جود"
تمام شب غزل گفتم ، شدم بیخواب صبح زود
خدایا! کار باید رفت! غزل نا گفته ها پدرود
دهانم پرزخمیازه ، دو چشمانم چه پف کرده
بروی چشم آیینه -زدم لبخند کی پر دود...
تمام شب غزل گفتم و ساعت هفت و پنجاه شد
خیال زود رسیدنها شده یکدر صدم معدودَ
چراغ سبز، چراغ سرخ ، خط جاده و یک "کافی"
دو تا "دونت" کمی هم "چیز" خط آهن شده مسدود
تمام شب غزل گفتم . خدا یا! بار آخر بار آخربود
دوساعت میرسم نا وقت به "متینگهای" مستر"جود"

اهدا به "بابام"
روایت
درختی سبز
جنتی، فرشته ی نهاد تو ست
زمین سبز
عودتی ، بهشت همنژاد تو ست
ز آب و خاک
آدمی درخت نور قد کشید
تو آفتابچشمه
ی که نور نور زاد توست
برو! هزار سال
دور ، بیا !هزار ساله پیر
زپشت هر شب
سیاه طلوع بامداد توست
بگیر تو فال
پنجره به سمت وادی بهشت
گره ی بخت
بسته ام به دست دلگشاد توست
کتیبه میشود
دلم به صد هزار ساله عشق
به ذره ذره
خاک من روایتی ز یاد توست

سپیده ها
تک لحظه های
ساعت کوکی ست پرخطر
تکرار سرخ
حادثه -غم کوچه های شهر
تکرار سرخ
حادثه -صد انفجار گنگ
هم مرگ و میر
و فاجعه پهلوی همدیگر
لیکن مسیر
چرخش ما روی استوا ست
از شرق وغرب
عشق به آنسوی باختر
دستان ما قیام
سپیده ست قیام صبح
در پشت هر
شکست تلاشی میکنیم ز سر
سبزینه های
باغ دل ما شگفتنی ست
گلخانه از
سخاوت باران شده خبر
هی مرد باختر!
بپیچ با سپیده ها
شب کله ها
خفته- به بام بلندشهر
شب کله های
پیر و گندیده های شب
پوسیده اند ز
مرگ شب آلود یکدیگر
پوسیده اند
چنان که آ گه نیند ز صبح
ازشرق و غرب
عشق به آنسوی باختر

لبخند مونالیزه
اینبار ترا
ترانه ی زیبا نوشته ام
از واژه های
گمشده پیدا نوشته ام
بی آنکه حس
کنم دلم را شکسته ای
در قاب چشمهای
تو رویا نوشته ام
دستی تکان
میدهند هر گاه که آمدی
من نام تو به
چادر لیلا نوشته ام
لئونارد میشوی
و مرا نقش میزنی
لبخند
مونالیزه ی مونا نوشته ام
دگر مهم نیست
که چه حس میکنم عزیز
بر شانه ی
غرور خودم تا نوشته ام
آدینه را کنار
تو بودن غنیمت است
امروز را
ستاره و دریا نوشته ام

لالایی

تبعید میشوم
به سراشیب یک رکود
ای لحظه های
نم زده بر جد تان درود!
بر جد تان که
میدود و میدواندم
در جاده های
خسته این راه ی بی صعود
مادر! صدای
عقربه ها خواب کی شود
با چرخ چرخ
خاکی چشمان پر ز دود
هی سرفه های
خسته شبم پاره پاره شد
شب میرود
،تمام شوید! زود زود زود
تازه به بسترم
چه گل گل شقایق است
افسوس که
میشوند چو تک سرفه ام کبود
مادر! دعا بس
است تو لالایی ام بخوان
شهرزاد فصه
های خدا بود یا نبود!
August
6, 2008

تبسم

تو میایی و
معنی تفاهم میشوم با تو
غمم از غصه
میمیرد تبسم میشوم با تو
دلم را پاک می
شویم به آب ستره در گنگا
به راگ عشق می
پیچم ترنم میشوم با تو
تو میایی به
جشن بومی تجلیل از مهتاب
چو مه در برکه
میریزم تجسم میشوم با تو
تو میایی و دل
گرمم مگو از سردی و سرما
مکن از من جدا
خود را تراکم میشوم با تو
به دور ازدحام
گنگ گره خورده شب و روز ت
مبر دیگر مرا
آنجا که من گم میشود با تو
صدایت جادوی
عشق است راگ و راگنی ها را
به سر و تال
می پیچم تکلم میشوم با تو
تو میایی به
آتش می کشم شب را و سرما را
به مثل شعله
میرقصم تلاطم میشوم با تو
July 18, 2008

او و خودش

زنی که میسرود از آسمان و از پرواز
زسمت خالی بن بست به سوی کوچه ی باز
زنی که مثل شما بوسه را گناه میگفت
زنی که اهل دعا بود به وعده های نماز
کسی که چادری و چادر و قبا پوشید
کسی که شعر سرود از شگفتن از آغاز
کبوتری که به بال های او سنگ زدند
به روی سنگ نوشتند سوره های دراز
میان او و خودش شعر هم فاصله بود
بسان سلسله های غمین و بی آواز
زنی که روی دروغ های خود حساب نمود
زنی که شعر سرود از شگفتن از آغاز

بهار یخ

سرد میکند
بهار مرا این هوای سرد
این چشمان
منجمدت با فضای سرد
این شهر قطبی
که ترا کرده ست برف
این نامه های
تعارفی خود نمای سرد
تاکی نگاهی
گرم ترا باد میبرد
آنسوی انجماد
به یک انتهای سرد
درپیچ پیچ
خاکی خود گرد میشوی
تنها و بی صدا
در آن لابلای سرد
یکروز میرسد
که خدا مهربان شود
یکروز بهار
میرسد از ناکجای سرد
یکروز خنده رو
که یخها شود آب
تو قهر میکنی
ز آن حومه های سرد
توقهرمیکنی ز
مردی درون خود
آن سنتی، بی
سخنی،بی خدای سرد
تو رو میکنی ز
دیوار به آیینه
چشمک میزنی به
آن آشنای سرد
Tuesday,
June 23, 2009