زندگی

 

برگشت

من به دنبال ِخودم رفتم و برگشتم زود 

بيتو در آيينه ها صورت ِمن‌ - گم شده بود

بيتو آهنگ ِقدمهاي من و جاده ي دور 

چيزي آنسوي خودم جز خط ِبرگشت نبود

من به دنبالِ خودم بودم و درراهي سفر 

يك كسي آمد و بر هستي من  چيزي فزود

چيزي از جنسِ خودش آيينه، آب و آتش 

چيزي ازجنس لطافت ، چيزي ازجنس سرود

يك كسي  آمد و پاييز ِمرا رنگي كرد 

روي هر شاخه نوشت سرخ،طلايي و كبود

يك كسي آمد و يك پنجره آورد با خود 

سمت خورشيد نوشت ، دره ي سبز، جاري رود

................... 

من به دنبال خودم رفتم و برگشتم زود 

چيزي آنسوي خودم جز خط برگشت نبود

…………………..

بي سحر

شب در پي شب ميشود تكرار بعدازاين
ًخورشيد گرد گرفته و بيمار بعدازاين

دريا فرو رفته به كام سياه دشت
دشتي به مرگ لاله چه سوگوار بعدازاين

آن شاخه گل كه دست ترا تازه مي نمود
گلدان دل شكسته ي پر خار بعدازاين

دلتنگ ميشوي كمي از دوريم مگر
تاريك و بي سحر دلت بسيار بعدازاين

افسانه بود براي تو هر بار مردنم
اشكي بريز به گور دلم يار بعدازاين

هان! مرگ و مير و رفتن و برگشتنم بس است
با زست به سمت پنجره ديوار بعدازاين

گفتي غزل نشانه ي عشق من ست ولي
باور نميكنم ز تو گفتار بعدازاين

زينت نور


تو و غزل

  

من مي سرايمت كه عبورت كند غزل

گل واژه های سرخ ِ سطو رت كند غزل

 

من می سرايمت كه دهان بر دهان شوی

اسطورهُ بلند غرورت كند غزل

 

من می سرايمت كه خدا باورت كند

پيغمبری شوی و ظهورت كند غزل

 

من مي سرايمت زفراسوی عقل و هوش

محصور  ِواژه ها وشعورت كند غزل

 

من می سرايمت به هيا هوی پنجره 

در كوچه های شهر حضورت كند غزل

 

 

zinat Noor

 2006

Toronto-Canada

 

 سمت خالي

شكستِ شانه ي بادم به سمت ِخالي دشت

به هر طرف كه رسيدم به هر طرف كه نشست

عبورِ ِلحظه ي تلخي در امتداد ِزمان

هزاربار دويدن به دور ِسيصد و شصت

مگو ز خواب ِطلاي آشيانه ي نور

كه بال برفيي من از بلاي باد شكست

چگونه دست به آغوش ِتو درازكنم

تكيد بازو ی سبزم شكست شانه و دست

ترا كه طالع ِعيد ست و جشن نوروزي

كدام غروب به داغپونه هاي شام ببست

خدا كند كه دعاهات مستجاب شود

دلم ز هرچه كه بودي زهرچه بود گذشت

 زينت نور

Sunday, September 16, 2007

……………………

صلصال من

صلصال من بمان در آتش،ميان دود
اي پيكرهميشه بلند نبود و بود
شهمامه اي ستاده كنارت هزارسال
خاك خورده و كهنه شده دير،ديروحال
شهمامه اي كه هيچ كسي جز ترا نديد
بس قرن ها که با تو سرود و ترا شنيد
حالا مگو: كه ميروم و ميشوم تمام
بر پيكر فسانه ي تو ميكنم سلام
حالا كه تن شكسته و بي دست و پا ستم
افسانه ي شكست خدا، برملا ستم
حالا كه هم زبان مرا كرده اند لال
افتاده ام زكرچ بلند تين، تين و تا ل
حالا كه آبروي مرا برده با د ها
خط خورده ام ز ذهن طلايي ياد ها
حالا كه خاك شسته سراپاي بسترم
باروت، زخم بسته به جا،جاي پيكرم
تركم مكن بمان به كنارم هزار سال
اي پرشكسته بازمن اي مرد بي مثال
درچشمهاي آبي من آسمان بمان
مجنون ترين واژه اين داستان بمان
تبعیدیم مخواه ازين خاك ازين زمين
زين يادهاي عاصي و غمهاي دلنشين
دنيای بي تو حجم مقواي كوچكی است
دستان بي پناهيي بيچاره كودكی است
شهمامه ام، فتاده به دستان انفجار
برباد رفته ام ز فرهنگ انتحار
صلصال من هميشه بمان دركنارمن
همسنگ من، برابرمن، همتبارمن
انديشه هاي كهنه و بي آبروي جنگ
فرياد ميكشد به گلوگاه هرتفنگ
اين روزهاي وحشت بسيار رفتني است
انديشه هاي كهنه پي دار رفتني است
اين غربت ستاره و باران هميشه نيست
تکرار شب درپي "كوشا ن" هميشه نيست

…………………………………

پيوند

اول ترا سرود خدا از گل بهشت
آن گاه شعر عاطفه را بر دلت نوشت

پیوسته دور كرد ترا مثل آفتاب
ازلحظه هاي تيره و از روزهای زشت

نام مرا به نام تو پيوند داده بود
ازابتداي كار، از آغاز، از سرشت

آتش گرفت سينه من ، خاك پاره ام
شعله كشيد، شور نوشت، اضطراب كشت

با من بمان به خاطرنبضی که مي تپد
در دستهای پاك تو، اي منجي،اي بهشت

ازبس كه فال حافظ دستت گرفته ام
شاخ نبات من شده این جنگ سرنوشت

آباد کن مرا که به پایان رسیده است
 
بی تو تمام قامتم از خشت تا به خشت.

 هرروز درطلوع تو تكرار مي شوم
تن می دهم دوباره به بازي مات وكشت

زینت نور

اول فبروري ٢٠٠٧

……………………………..

باران بوسه


نوشيدم از لبان تو باران بوسه را
آن قطره هاي تازه و لغزان بوسه را

پيچیده دور پيكرم احساس تازه اي
حس مي كنم نوازش پنهان بوسه را

حوا منم بلوغ تنم میوه ی بهشت
آدم مكيد از دهنم جان بوسه را

حوا ربود ازلب آدم، دو سیب مست
دندان زده ست لذت سوزان بوسه را

شيطان که با من از دهنت عشق را چشید
با من سروده شعر پریشان بوسه را

آري منم بهشت و حوا ست آیه ام
از من بخواه سوره ی ايمان بوسه را
………. ....

اين بار وقت آمدنت مي شوم بهار
تا هديه آورم به تو باران بوسه را

2007-07-8

Zinat Noor

…………………………………….

كنج بام

اينجا غروب پشت غروب شام پشت شام

ديوانه ي نشسته پراندوه روي بام

ديوانه ي نشسته و دو، دو ميكند ..

با گل ستاره هاي فلك يك، يك تمام

ازناوه دان كهنه غم و درد ميچكد

از بسكه زن گريسته در اندوهي ننگ ونام

يك لحظه روي چشمك آبي مرد شگفت ...

يك عمر با ستاره ي خود خون خورد تمام

خون خورد و مرد به سايه ي چشمك نشسته بود

تا گل كند به روي زني باز زكنج بام

 

………………………………….

 

دل تنگم

اي آشنا به خانه ي دلتنگ من بيا
اي لحظه هاي آبيي خوش رنگ من بيا

اي دوست، همزبان دلم، اي صداي خوب
آواز من، تداعي آهنگ من بيا

از تو به دور باد همه درد و غم عزيز
اي همنفس صلح منی، جنگ من بيا

بيمار گشته اي و دلم خسته مانده است
اي رنگ و روي سينه ی آژنگ من بيا

بيتو خراب ماند بلنداي شور وعشق
اي تاج محل، عمارت دل سنگ من بيا

………………………………

بن بست

از چشمهاي شرقی غم تا چكيده ام
در بافت هاي تيره ي غمها تنيده ام

آن سو غباري است هواي دلم چو دود
اين سو به بغض خالي ماتم رسيده ام

آن سو براي تو و اين سو براي خود
بن بست كوچه را به تماشا كشيده ام

ديگر مگو که می دمد از چشم تو سحر
من شب نشسته ام زسياهي چكيده ام

در تو روايت سحرو ماه و نور چیست
افسانه يا سرود كه هر شب شنيده ام

ني ، ني اميد خاطر من، اي عزيز خوب
عمری براي آمدنت راه ديده ام

شايد كه صبح تازه ي باراني ام شوي
در دشت هاي تیره و تنها دويده ام

زینت –می17-2007

……………………………….

فصل دگر..

سحر به جاده خاموش شب نموده سفر
به سركشيده سيه چادر و سياه به بر

دگر ز سبز بهاران تو هوایی نيست
زمن گريخته گل غنچه ها به فصل دگر

فداي قلب تو اي شاعرهميشه عزيز
به شهررفته خود خرمن ستاره ببر

ستاره هاي من است اشك هام برقدمت
به جاي توشه ببر سرخ پاره هاي جگر

خدا كند كه تو بي من شگوفه‌- باز شوي
به ريشه هاي دلم خورده لبه هاي تبر

  

………………………………..

بهاری

هواي شسته ي يك صبح يا دگاري بود
طنين سرخ غزلهاي عشق جاري بود

غزل به نام شكستن، به نام ليلي و دشت
به نام مجنون بي كس به نام ساري بود

پرنده را  كه سروديم، پرنده زود پريد
پرنده شوق رسيدن به سمت ياري بود

به جاي چشم تو گفتم ستاره و باران
براي بوسه ي تو واژه ها غباري بود

عطش شدم كه بگويم لبت ترانه شده
نگاه شرقي تو غرق شرمساري بود

تو از سكوي بلند ترانه برخاستي
مثال قامت سبزت چمن بهاري بود

 

***

تبسم نور

ميلاد ِتو تبسمِ نور است وعاطفه

ميلادِ تو حلول ثبات،ختم فاجعه

 

ميلادِ تو تسلسلِ جاری لحظه ها

درضربه های قلبِ من و نبض وسوسه

 

ميلادِ تو سخاوتِ باران دركوير

همسنگر نجات به سركوب ِحادثه

 

ميلادِ تو متنِ هزار نسخه زندگی

تفسير ِبا صلابت هستی و فلسفه 

 

 .............

ميلادِ تو قناری بی صبر صدا

آهنگ پرغرور (اتن)*،شور و هلهله

 

ميلادِ تو عروسی آيينه است و نور

دركوچه فرنگ، تقاطع غلغله

 

ميلاد تو پلی ايست زدريا به آسمان

آبيی ترين مرزعبور، گام ومرحله

 

 

ميلادِتوگلوي زمين تا زه ميكند

بعد ازهزارسال تكان های زلزله

 

 ميلادِ تو پيام ِدل انگيز عاشقی

 پا گير و بيقرار به زنجير و سلسله

 

ميلادِ تو تد ا و م ا نديشه های من

درپرسش ِ مدا وم و درحل مسله  

زينت 

فصل بي ستاره  

آه! تشنه گي زحلق وگلونم گذشته است

 ازخانه و زسقف و ستونم گذشته است

 

يك كربلا نبودن آب است اين دلم

تا تشنه گي فزون ز فزونم گذشته است

 

تو چشمهء حيات و من دشت نا تمام

جريان خشك درد ز خونم گذشته است

 

 تو دير ميكني و من خشك ميشوم

اكنون، مگو ببار! كنونم گذشته است

 

اسطورهء بلند كه افتا د ه بر زمين

چون فصل بي ستاره ، فسونم گذشته است

 

برون دويده ام  ز مدارهاي چرخش ام

احساس خسته گي ز درونم گذشته است

 

ديگر ز انتظار و تحمل مگو  به من

در بازي زمان ، قرونم گذشته است

 

خاموش ، بي ترانه و مايوس نشسته ام

ا ی  فصل پرشراره ، جنونم گذشته است

زينت

 مرزآشنايي

 

زینت نور

توآمدي و تپيدن شدي برای دلم

حلول سبز رسیدن شدی برای دلم

 

صداي توست كه ازهرترانه ميريزد

نواي گرم شنيدن شدي برای دلم

 

صفا ی روشن باران دميد ه ازنفست

که تازه تازه دميدن شدی برای دلم

 

چو میوه های بهشت آشنا به کام منی

توشهد وشيرو مكيدن شدی برای دلم

 

ميان مرزجدايي وآشنايي مان

عبور‌زود رسيدن شدی برای دلم

  

حادثه

 

افتاده ام  به عمق سيه چال حادثه

ازمن مپرس حال من و حال حادثه

 

درمن رسوب كرده دوصد چشمه انفجار

سر مي كشد به روز، مه و سال حادثه

 

بردار كوله بارو برو هرچه دورتر

دنبال من میا و نه  دنبال حادثه

 

اينجا که آسمان همه پردود وآتش است

پرواز فا جعه ست پروبال حادثه

 

طعنه مزن كه چهارجهت ميتوان دويد

ازشش جهت گرفته مرا جال حادثه

 

آسوده می شود دلم از رفتنت، برو

اینجا یکی ست  حال من وحال حادثه

ره تو شه

 

هر چند با تو بو دن من گشت مختصر
ا ز كو چه ها ي آ بي ا ند يشه ا م گذ ر

بر سقف آ ر ز و بيا و يز ستا ر ه ا ي
و زصبح نا ر سيد ه ا ي فر دا بده خبر

ا زجنس ميو ه هاي بهشت ا ست بو د نت
د ر ر يشه ها ي هر نفست ، سا قه و ثمر

ا زگيسو ا ن تير هء من شا م ر يخته ا ست
يا ر و ي شا نه ها ي تو پا شيد ه ا ست سحر

گرلاله هاي اشك مرا چيد ه اي؟ عزيز
ره تو ش