…………………………………
پيوند
اول ترا سرود خدا از گل بهشت
آن
گاه شعر عاطفه را بر دلت نوشت
پیوسته دور كرد ترا مثل آفتاب
ازلحظه هاي تيره و از
روزهای زشت
نام مرا به نام تو پيوند داده بود
ازابتداي كار، از
آغاز، از سرشت
آتش گرفت سينه من ، خاك پاره ام
شعله
كشيد، شور نوشت،
اضطراب كشت
با من بمان به خاطرنبضی که مي تپد
در
دستهای پاك تو،
اي منجي،اي بهشت
ازبس كه فال حافظ دستت گرفته ام
شاخ
نبات من شده این
جنگ سرنوشت
آباد کن مرا که به پایان رسیده است
بی تو تمام قامتم
از خشت تا به خشت.
هرروز درطلوع تو تكرار مي شوم
تن
می دهم دوباره به بازي مات وكشت
زینت نور
اول فبروري ٢٠٠٧
……………………………..
باران بوسه
نوشيدم از لبان تو
باران بوسه را
آن قطره هاي تازه و لغزان بوسه را
پيچیده دور پيكرم احساس
تازه اي
حس مي كنم نوازش پنهان بوسه را
حوا منم بلوغ تنم میوه ی
بهشت
آدم مكيد از دهنم جان بوسه را
حوا ربود ازلب آدم، دو سیب
مست
دندان زده ست لذت سوزان بوسه را
شيطان که با من از دهنت
عشق را چشید
با من سروده شعر پریشان بوسه را
آري منم بهشت و حوا ست آیه
ام
از من بخواه سوره ی ايمان بوسه را
………. ....
اين بار وقت آمدنت مي شوم
بهار
تا هديه آورم به تو باران بوسه را
2007-07-8
Zinat Noor
…………………………………….
كنج بام
اينجا غروب پشت غروب شام پشت شام
ديوانه ي نشسته پراندوه روي بام
ديوانه ي نشسته و دو، دو ميكند
..
با گل ستاره هاي فلك يك، يك تمام
ازناوه دان كهنه غم و درد ميچكد
از بسكه زن گريسته در اندوهي ننگ ونام
يك لحظه روي چشمك آبي مرد شگفت
...
يك عمر با ستاره ي خود خون خورد تمام
خون خورد و مرد به سايه ي چشمك نشسته بود
تا گل كند به روي زني باز زكنج بام
………………………………….
دل تنگم
اي آشنا به خانه ي دلتنگ من بيا
اي لحظه هاي آبيي خوش رنگ من بيا
اي دوست، همزبان دلم، اي صداي خوب
آواز من، تداعي آهنگ من بيا
از تو به دور باد همه درد
و غم عزيز
اي همنفس صلح منی، جنگ من بيا
بيمار گشته اي و دلم خسته
مانده است
اي رنگ و روي سينه ی آژنگ من بيا
بيتو خراب ماند بلنداي شور وعشق
اي تاج محل، عمارت دل سنگ من بيا
………………………………
بن بست
از چشمهاي شرقی غم تا چكيده ام
در
بافت هاي تيره ي
غمها تنيده ام
آن سو غباري است هواي دلم چو دود
اين
سو به بغض خالي
ماتم رسيده ام
آن سو براي تو و اين سو براي خود
بن
بست كوچه را به
تماشا كشيده ام
ديگر مگو که می دمد از چشم تو سحر
من
شب نشسته ام
زسياهي چكيده ام
در تو روايت سحرو ماه و نور چیست
افسانه يا سرود كه هر
شب شنيده ام
ني ، ني اميد خاطر من، اي عزيز خوب
عمری
براي آمدنت
راه ديده ام
شايد كه صبح تازه ي باراني ام شوي
در
دشت هاي تیره و
تنها دويده ام
زینت –می17-2007
……………………………….
فصل دگر..
سحر به جاده
خاموش شب نموده سفر
به سركشيده سيه چادر و سياه به بر
دگر ز سبز بهاران
تو هوایی نيست
زمن گريخته گل غنچه ها به فصل دگر
فداي قلب تو اي
شاعرهميشه عزيز
به شهررفته خود خرمن ستاره ببر
ستاره هاي من است اشك هام
برقدمت
به جاي توشه ببر سرخ پاره هاي جگر
خدا كند كه تو بي من شگوفه-
باز شوي
به ريشه هاي دلم خورده لبه هاي تبر
………………………………..
بهاری
هواي شسته ي يك صبح يا دگاري
بود
طنين سرخ غزلهاي عشق جاري بود
غزل به نام شكستن، به نام ليلي و
دشت
به نام مجنون بي كس به نام ساري بود
پرنده را كه سروديم، پرنده زود
پريد
پرنده شوق رسيدن به سمت ياري بود
به جاي چشم تو گفتم ستاره و باران
براي بوسه ي تو واژه ها غباري بود
عطش شدم كه بگويم لبت ترانه
شده
نگاه شرقي تو غرق شرمساري بود
تو از سكوي بلند ترانه
برخاستي
مثال قامت سبزت چمن بهاري بود