![]()
سميع رفيع

با بیدل
آفرين جان آفرين پاك را
آهي كه عاشقانت از حلق جان برآرند .. هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد
چون از قران و احادث بگذريم هيچ سخن بالاي سخن مشايخ و عرفا رحمتةالله عليهم نيست. سخن اين طايفه نتيجهء كار و حالست نه ثمرهء حفظ و قالست، و از عيانست نه از بيانست، و از اَسرار است نه از تكرار است، و از علم لدني است نه از علم كسبي، و از جوشيدن است نه از كوشيدن. به همين جهت گفتار و افكار آنان تاثير عميق در ما داشته و در بناي زمينهء انديشه ما موثر بوده است.
بنده نه بيدل شناس هستم و نه ادعاي فضليت و مقام ميكنم، اما بدين باورم : كسي كه به شرح احوال ، اقوال و تعليمات مشايخ صوفيه و عرفا آگاه باشد و از كودكي دوستي اين طايفه در دلش موج زند، مسلما متاثر از افكار آنانست و مبناي فكرش گنجينه ايست از انديشه هاي آنان. اين جسارت را بنده نظر به خواهش مكرر دوستان و علاقمندان بيدل (رح) نموده ام . البته بايد قبلا بعرض برسانم كه من كاري با ادبيات شناسي ، فعل بكار بردن و اسم بكار بردن وتجزية كلام و غيره مسايل ندارم، همچنان اينكه يك شاعر در كدام زمان زيست كرده، پادشاه و وزير اين عصر كى بوده، حالت سياسى، اقتصادى، و اجتماعى در آنوقت چگونه بوده، و غيره وغيره ، اين همه مسايل ، سير وسلوك عرفانى يك شاعر را با تمام ابعاد و جهان بينى اش بما معرفى نميكند. شعرا اغلباً شرح حيات و ماجراهاى زندگانى خود را با آب و تاب در آثار خود آورده اند و ما را از هر سعى و وسواس بى نياز ساخته اند. آرزو دارم دراين صفحه پيرامون فطرت، تصوف، عرفان، و فلسفهء اوقيانوس هاي شعر و ادب گفتنى ها داشته باشم.
خلاصه از ديدگاه صنعتگري نميخواهم به شعر نگاه كنم . من كوشش ميكنم تابيشتر روي اصل و باصطلاح مغز مسئله بپيچم نه به ظواهر و پوست . بزرگان شعرو عرفا هميشه متوجه جان مطلب بوده اند وكوشيده اند تا اسرار را توسط تركيب كلام در لفافه بياورند و توقع ايشان ازما نيز همين مو شگافي از اسرار كلام ايشان است نه تجزيهء كلام آنها .
دوستان ارجمند : شعر و ادبيات ميراث پرارزشيست كه آنرا در سايهء تعاليم مقدس پاسداري و حريم آنرا از نا اهلان و كج انديشان حراست نماييم و با فراگيري هر چه بيشتر و تتبع و تحقيق و كاوش در آثار گذشتگان و امروز ، در جادهء نويسندگي و پويندگي قدم برداريم تا هرچند خدمتي نا چيز كرده باشيم و در اين امر مهم وظيفهء جوانان ما بسي خطير و حساس ميباشد تا از هم اكنون خود را به زيور علم و دانش زمان بيارايند و از چشمهء زلال ادب فارسي جرعه هايي نوش كرده بر اثر اين كيمياي معنويت نه تنها خود، بلكه جامعهء خويش را مطلا سازند . در قسمت تحليل ابيات بيدل (رح) كوشيده ام كه بسيار مختصر و براي همه قابل هضم باشد .
خداوندا به آن نور نظر در ديده جا بنما
به قدر انتظار ما جمال مدعا بنما
نه رنگي از طرب داريم و نه از خرمي بويي
چمن گم كرده ايم آيينهء ما را بما بنما
شفيع جرم مهجوران بجز حيرت چه مي باشد
به حق ديدهء بيدل كه ما را آن لقا بنما
با بيدل (رح)
صداي التفاتي از سر اين خوان نمي جوشد ( يكم )
لب گوري مـــگر واگردد و گويد بيا اينجا
ما براي عشق ورزيدن خلق شديم و بايد محبت را دريافت كنيم و از قوا به فعل بياييم.خداوند قدرت و توانايي بزرگي را بما عطا كرده و روح خود را در وجود ما دميده، پس اين روح خدايي بايد در وجود ما فعال شود. وقتي اين كار صورت نميگيرد و ازاين خوان التفات و محبت نميجوشد و اين خوان در راه عشق و محبت فعال نمي شود و توسل نمي جويد، پس لب گوري ميبايد تا واشود و به اين خوان صدا بزند كه بيا اينجا. يعني زمين چاك شود و اين خوان را با خود ببرد.
به شبنم صبح اين گلستان نشاند جـــوش غبار خود را (دوم)
عرق چو سيلاب ازجبين رفت و ما نكرديم كار خود را
شبنم، گلستان را تروتازه، مقبول و بارور ميسازد. از جانب خداوند بما نيز شبنمي يعني (نور خدايي) عطا شده و ما بايد اين شبنم يا اين نور خدايي را منعكس بسازيم و در وجود ما بايد متجلي شود . از جانب پروردگار بما التفات شده، ما را از عدم به هستي آورده و قطرة از شبنم خداوندي خود را بالاي ما ريخته.اگر چنين نميشود و عمر ما در غفلت ميگذرد، همين شبنم از شرم مثل عرق از جبين ما سرازير ميشود. و اين عرق شرم كاري است كه نكرديم.
سفيد از حسرت اين انتظار است استخوان من (سوم)
كه يارب ناوكت در كــــوچة دل كي نهد پا را
برق معرفت مانند مكتب نيست كه از ابتدايي به متوسطه و عالي و باالاخره بطرف دانشگاه و بالاتر مراحل خود را طي كند، بلكه يكباره در دل انسان ميزند و رابطة او را با پروردگارش قايم ميسازد . بيدل نيز انتظار اين برق معرفت را ميكشد و در حسرت و انتظار اين معرفت، استخوانش به سفيدي رسيده است . ميگويد بار خدايا ناوك معرفتت چه وقت بدل ما پا ميگذارد.
از كمال ما چه مي پرسي كه چون آه حباب (چهارم)
در خــــود آتش ميرنيم از بس اثر داريم ما
از خود گذشتن و خود را محو كردن، قطره به دريا پيوستن، يعني وقتي حباب هستي خود را از دست ميدهد، به بحر وصل ميشود .
ما ضعيف و ناتوان هستيم، اثربخشي آگاهي ما همين است كه بخود آتش ميزنيم و به اصل خود وصل ميشويم . يعني نفي خود و اثبات وجود حق ميكنيم و همين مراد عارفان است .
عارف كه ز سر معرفت آگاه است .. از خود بيخود و با خدا همراه است
نفي خود و اثبات وجـــود حق كن .. اين مـــــعني لاالله الا الله است
وصل محيط ميبرد از قطره ننگ عجز (پنجم)
كـــم نيستم به عـــــــــالم بسيارت آمدم
وقتي قطره بدريا وصل ميشود، خاصيت دريا را بخود ميگيرد و از آن به بعد قطرهء وجود ندارد، از اينست كه وقتي مولانا با شيخ محمد خادم چيزي ميگفت و او را به كاري ميفرمود، شيخ محمد از روي ادب و به نشان اظهار قبول در جواب هر كلمهء وي انشاالله ميگفت، مولانا بانگ بروي زد كه خاموش پس اينكه با تو سخن ميگويد كيست؟ مولانا در حالي بود كه سخن خود را مثل بانگ ني انعكاس لب دمساز متعالي خويش مي يافت. وقتي قطره درياگشت و اتصال صورت گرفت، ديگر سخن از ننگ عجز نيست، بلكه سخن از عالم بسيار است.
طلسم جسم گردد مانع پرواز روحـاني (ششم)
مثال گُل كه ديوار چمن گيرد عنانش را
بقول بيدل ،طلسم جسم يعني (تعلقات نفساني) را بايد بشكنيم و نبايد زنداني اندوه تعلق باشيم.از تعلقات نفساني بايد ببُرّيم تا به معشوق برسيم. مانع پرواز روحاني ما طلسم جسم (خواهشات نفساني) ما ميشود. وقتي گلهاي زيبا در چمن وجود دارد يعني (جوهر خدايي بمثل گلهاي معطر در چمن وجود ما طراوت بخشيده) اما ديوار باغ يعني (خواهشات نفساني) مانع ميشوند و نميگذارند كه اين گلها ديده شوند و خاصيت حايل را اختيار نموده اند. اين ديوار، ديوار نفس و تعلقات نفسانيست كه حايل ميان عاشق و معشوق ميشود. تا ديوار برداشته نشود گلها ديده نمي شوند و تا حايل از ميان برداشته نشود وصال معشوق ناممكن است و خلاصه تا طلسم جسم از ميان برداشته نشود و ديوار چمن وجود داشته باشد، نه امكان پرواز روحاني است و نه به اصل پيوستن.
گَردهستي مانع پروازعـــالي فطرتيست (هفتم)
از حجاب دود خود اين شعله اخگرميشود
گرد هستي: بيدل در تركيب كلام واقعا دست بالايي دارد. اين گرد هستي همان طلسم جسم و خواهشات نفساني است كه اينجا بطور كنايه آمده. اين همه بيروباريكه ما بدور و پيش خود چيده ايم و بقول بيدل (آنچه ما در كار داريم اكثرش در كار نيست) نزد بيدل( گردهستي) است كه از او گريزان است و اين گرد هستي يعني همان علايق نفساني يي هستند كه مانع پرواز عالي فطرتي ما ميشوند. در حاليكه ما داراي روح خدايي و جوهر ذاتي كه به (شعله) تشبيه شده ، هستيم اما در اثر غفلت و گرفتار شدن( با گرد هستي)، روي اين شعله را دود و خاكستر يعني (حايل يا پرده ) گرفته است. و اين دود و خاكسترهمان تعلقات دنيوي است كه ما را مجال نميدهد تا متوجه به اصل خود شويم وروي اين كه مولانا گفته است فكر كنيم :( از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود) اگر ما شعله را هميش تازه نگاه بداريم و پُف كنيم دود و خاكستر آن دور ميشوند و روي آنرا حجابي از دود و خاكستر نمي گيرد. پس حايل ميان ما و معشوق گرد هستيست كه بايد از ميان برداشته شود.
درعقدة تعلق فرســــــوده بود فــــطرت (هشتم)
از خود گسستن آخر اين رشته را رسا كرد
در گرة تعلقات و در گير و دار نفس بودن و با خواهشات نفساني بسر بردن ، فطرت را فرسوده مي سازد . هر قدركه فطرت فرسوده شود، به همان اندازه انسان از معشوق دور ميشود. هر گاه اين تعلقات قطع گردند، رشتة انسان با معشوق ابدي راست ميشود و همين است كه حايل از ميان برداشته ميشود. جسم قفسي است از براي جان كه از آن جهانست و در اين عالم زنداني شده، روح و فطرت انسان كه مرغ عرش آشيان است چون در جسم خاكي آدم قرار گيرد و به حكم هواي نفساني رود بدين عالم خاكي هبوط كند و در حقيقت به دانه يي در دام افتد و گرفتار شود. از اينجاست كه در بند تعلقات جسماني و نفساني رشتهء انسان را از اصلش بدور ميسازد و گسستن ازين تعلقات رشتهء انسان را با معشوق ابدي رسا ميسازد و قطره به دريا وصل ميشود.
ادامه دارد...

قسمت دوم
به اوج کبریا کــــــز پهلوی عجز است راه آنجا
سری مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا
در هر مسلک اصطلاحاتی مروج است و بکار میرود. در فقر نیستی هست، تواضع هست و عجز هست، تکبر و غرور در این ماحول جای ندارد. خود بودن و خود دیدن وجود ندارد، بلکه وجود خود را به نیستی انگاشتن است. راه بسوی کبریا ، از پهلوی عجز است، یعنی راهی که انسان را به فنا ومقام معنوی میرساند، راه عجز است. اگر انسان در اینجا به اندازهء یک سر مو اندک خم میشود و عجز و خاکساری را پیشهء خود میسازد، چون مسلک عرفان ، مسلک عجز و شکسته نفسی است، پس در آنجا چه مقام و منزلتی نصیب این انسان خواهد شد. (بشکن کلاه آنجا) همان مقام ، کلاه کج نهادن و سروری است که بدست آوردنش از راه عجز و فقرممکن میباشد.
(این بیت نیازبه شرح بیشتر دارد)
ادبگاه محبت ناز شــــــوخی برنمـــــیدارد
چو شبنم سر بمهر اشک میباید نگاه آنجا
ادب نگاه کردن، ادب حفظ و درک شآن طرف است. طرف مقابل را باید شناخت. اندکترین شوخی، گستاخی و انحراف از ادب در حضور معشوق ممکن نیست و جای ندارد، بخصوص در ادبگاه عشق و محبت. وقتی انسان به آن مرحلهء عشق میرسد، میداند که در آن محیط تا چه حد ادب لازم است.
حضرت مولانا در شروع نگارش مثنوی بسم الله ننوشته بودند، دلیلش را پرسیدند، فرمودند: از حیا جرئت نکردم در حضور دوست اسم شان را یاد کنم. تا چه حد مولانا خود را با دوست قریب احساس میکرد و رعایت ادب نزد ایشان به کدام اندازه بود.
وقتی انسان راه عشق و عرفان را انتخاب میکند، باید بداند که در این راه اندکترین سهل انگاری و کج رفتاری مجاز نبوده و قابل بخشش نیست.
وقتی به اشک شبنم نگاه میکنیم، چنان مینماید که گویا این قطره در حالت افتادن است، در حالیکه نمی افتد. همان گونه که قطرهء اشک شبنم خود را نگاه میکند، ما هم در حضور دوست باید نهایت مودب باشیم. در اینجا منظور از آخرین رعایت ادب است در نزد معشوق که به اشک شبنم مثال داده شده.
نفس تا میکشم قانون حــالم میخورد برهم
چو ساز ِ خاموشی با هیچ آهنگی نمیسازم
این بیت بیدل را شارحان تفسیر های گوناگون نموده اند و از بُعد های مختلف اشاره ها نموده اند. من نمیگویم که ایشان بخطا رفته اند، اما در این بیت یک مسئله بسیار مهم جلوه میکند که با موسیقی و ساز سر و کار دارد. آنهاییکه در موسیقی وارد هستند، میدانند که قبل از ساز زدن،آلات موسیقی باید با هم کوک و سُر شوند، تا اینکار صورت نگیرد نغماتیکه از اثر نوختن بدست می آید سُر نبوده ، بلکه گوش سُر شناس را اذیت میکند. بیدل از آن ساز های با سُر است که وقتی آواز خود را میکشد با ساز های بی سُر جور نمی آید. اینجاست که میگوید ، بجای اینکه با ساز های بی سُر هم آهنگ شوم، بهتر است که ساز خاموشی را اختیار کنم. در جهان ساز های بی سُر و نا همآهنگ بسیار است، اگر آهنگ با قانون و سُر را با آنهاییکه سُر ندارند یکجا بسازیم ، از شنیدن آن حال انسان سُر شناس برهم میخورد.
بعبارت دیگر بیدل میگوید: وقتی دهن باز میکنم و حرفم را میگویم، کجاست گوش محرمی که مرا بداند و این ناممکن است که حرفی زده شود و دیگران به آن موافقت کنند و بمعراج سخن آگاهی حاصل کنند. وای بحال آنهاییکه مهارت ندارند ساز را کوک و سُر نمایند. بلی، وقتی گوش ها به ساز بی سُر عادت کرده باشند، سُر در نزد آنها بی سُر مینماید.
تلاش مقصدت بُرد از نـــظر ســـــامان جمـــیعت
به کشتی چون عنان دادی رم آهوست ساحل ها
من در پی تلاش تو شدم و قصد ترا کردم، محبوب من، در پی تلاش تو از عقل بُریدم، از هرچه که سامان و اسباب خاطر جمعی مرا فراهم میساخت، هر آنچیزی که برای من سبب آرامش میشد، دست شستم و دانستم که با خاطر جمع و آرامش هرگز ترا و وصال ترا بدست آورده نمی توانم. من عنان خود را به کشتی عشق دادم. عاشق را با راحت چه کار است. وقتی من اختیار و عنان خود را به عشق سپرده ام، رم آهوست ساحلها.
بیدلـــم بیدل ز شــــرم سخت جـــانی ها مپرس
دور از آن در خاک هم آب است اگر ماند ز من
بیدل میگوید: دل ندارم، یعنی کاری را که دل باید انجام بدهد، در من فعال نیست. دل احساس عشق ورزیدن است، احساس محبت است، احساس غم و درد است، دل غوغا میکند، تپش دارد. دل داشتن یعنی فعال شدن، وقتی دل فعال میشود، عشق فعال میشود، وقتی عشق فعال شد، تپش بوجود می آید، سوختن پیشه میشود و با ا لا خره نیست شدن در وجود معشوق ابدی است. من بیدل هستم، سخت جان هستم و زندگی را به بسیار مشقت سپری میکنم. چرا؟ چون بی عشق سپری میشود. اگر از من آبی بجا میماند، این همان آب شرم و حیا است.
ادامه دارد

هوالجميل
وحدت وجود و شهُود در كلام بيدل (رح)
از طلسم خاك طوفان سخن سحر است و بس
نيست جز اعجاز هرجا ســـــرمهء دارد فغان
یک عنصریکه از خاک ناچیز پرورده شده است و سرشتش خاکی است، اگر در این روح خدا نمی دمید بیشتر از خاکی که به عدم ختم میشود، نبود. وقتی سخن از یک جسم خاکی طوفان و سحر آفرینی میکند، این خودش یک اعجاز نیست؟ همین انسان است که از این موجود خاکی چنین اعجاز سر می زند و به اصطلاح همین مولانا و بیدل است که سخن را به اوج طوفان رسانیده اند، و همین عرفا هستند که به کنه اشیا راه پیدا میکنند و اول و آخر را به عین میبینند، این خودش یک معجزه است. سرمه به چشم کشیده میشود تا به چشم روشنی و زیبایی بیافریند، این اعجازیست که سرمه به چشم رسیده است و فغان دارد که به اصل پیوسته است چون سرمه و چشم لازم و ملزوم یکدیگرند، هرگاه انسان به خدا وصل میشود و از حقیقت آگاه میشود، آنوقت فغان سر میدهد.
ميرزا عبدالقادر بيدل در بين قهرمانان عقيدهء وحدت وجود مقام بسيار رفيع و شامُخ دارد. چنانكه از مطالعهء عميق آثار بيدل برمي آيد، او در وحدت وجود و وحدت شهُوت مغايرت و اختلاف ديرينهء ظاهري را دور كرده و اين عقدهء مشكل را وانموده است. در پهنا و گشادگي تصوف و فلسفه اين نكته رسي بيدل عجيب و خيلي مهم بشمار ميرود.
اول مي پردازيم به معرفي اين دو نظريهء تصوف يعني وحدت وجود و وحدت شهُوت:
تعليم همهء اديان اينست كه انسان خودش را بشناسد و خدا را بداند و رشتهء خود شناسي و خدا داني را تكامل بدهد. ماسوي الله فاني است و الله باقي. عالم و هر چه كه در عالم است، خلق شده است و آدمي اشرف مخلوقات است. در هر مذهب به خدا واصل شدن منظور و مقصود حيات مي باشد. جسم را فنا و روح را با سرچشمهء اصلي و باقي آشنا كردن تعليم اساسي هر كيش و روش روحاني است.
بزرگترين عامل قوي كه تصوف اسلام را بر اساس عشق و محبت استوار ساخت، عقيده به وحدت وجود بود، لذا همينكه عارف خدا را حقيقت ساري در همهء اشيا شمرد و ماسوي الله را عدم دانست، يعني جز خدا چيزي نديد و مثل مولانا قايل شد :
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
و سعدي گويد:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
مگر كيفيت حقيقي صوفيه وسيعتر از عشقي است كه در اين شعر سعدي مي بينيم. زيرا فرق است بين معشوقي كه (همه عالم از اوست) و معشوقي كه (همه عالم اوست).
از اين رو صوفيه دو گروه هستند، يكي را وجودي و ديگري را شهُودي گويند.
وحدت وجود بگفتهء شيخ جامي اينست كه :
همسايه و همنشين و همره همه اوست
در دلق گدا و اطلس و شه همه اوست
در انجمن فرق و نهانخانهء جمع
بالله همه اوست ثم بالله همه اوست
متصوفين چنين گويند كه وجود يعني هستي حقيقي واحد است ، ولي اين وجود دو رُخ دارد، يكي ظاهر و دوم باطن. يكي نور است كه پرتوي از همين نور وجود ظاهر است كه در صورت ممكنات بنظر مي آيد. اصل هر اسم و صفت و فعل كه در علم ظاهر باشد همين وصف باطن است و حقيقت كثرت وحدت محض است مانند حقيقت امواج كه عين درياست. از اين رو همه در كاينات تجليات حق ميباشند و وجود اين كثرت اعتباري از همين وحدت حقيقي است.
بيدل در مطالعهء چگونگي ذات و صفات حق تعالي و در مشاهدهء نفس خود خيلي التفات نموده چه خوب ميسرايد :
يار را بايد از آغوش نفس كرد سراغ
آنقدر دور متازيد كه فرياد كنيد
خدا را باید در وجود خود جُست و سراغ کرد. یعنی انسان اول خود را باید بشناسد و خویش را با صفات خداوندی مُزیّن بسازد تا همه چیز را به عین ببیند. هرقدر انسان از محبوب دور شود، مجبور است که فریاد کند و این دوری و دور شدن باعث فریاد میشود.
اين بود كه بيدل در سلك اشعار گهر هاي ناسفتهء مضامين تصوف و عرفان را با زيبايي و ندرت فراوان بهم آورده است. انديشه هاي عالي عارفانه با صد لطف سخن ممزوج گرديده و طبع سليم او احساسات و مدركات ظريف روحاني را به اسلوب خوب اظهار كرده است.
تا پري به عرض آمد موج شيشه عريان شد
پيرهن ز بس باليد دهر يوسفستان شد
وقتی خداوند از عالم غیب به شهود آمد و ما این را درک کردیم و به عین دیدیم ، پرده ها دریده شد و همه چیز را عریان تماشاه کردیم. پیرهن ز بس بالید، یعنی چشم ها بینا و لایق دیدن اسرار شد، آنوقت به هر کجا نظر انداختیم یوسفستان دیدیم یعنی تمام دهر را زیبا و منور از جمال دوست دیدیم.
ما هم از گلشن ديدار گلي مي چيديم
هر كجا آيينه بينيد ز ما ياد كنيد
بیدل میگوید: ما هم یک وقت همراه اصل یکی و وصل بودیم و در عالم وحدت گلهای از بوستان احدیت می چیدیم وبه آن سرگرم بودیم. هر جا که شما عشق و صفا و بی غشی دیدید، از ما یاد کنیید و بدانید که ما به این کار مشغول بودیم و هستیم.
گرچه صوفيان اسلام با فلسفهء يونان آشنايي يافتند و به فلسفهء نو افلاطونيان پرداختند، اما بيدل به نو افلاطونيت اهميت قايل نيست و ميگويد :
هر چند به دانش ار جهان افزوني
يا در پيري معلم گردوني
هر گاه به پيش كس بري حاجت خويش
طفلي مي زيبدت نه افلاطوني
عرفا معتقد هستند که با هوشیاری و علوم به حقیقت اسرار الهی دست یافتن کاریست بسا دشوار و نسبی و احتمال گمراه شدن نزدیک. طفلی حالتی است که انسان از علوم و هوشیاری چندان واقف نیست و این حالت را بیدل نسبت به حالتی که انسا ن با دریافت بسیاری از علوم وهوشیاری از حقیقت انحراف میکند و گمراه میشود، ترجیع میدهد.
درهرحال اساس اين فلسفهء نوافلاطوني وحدت وجود است اما گمراه كننده كه انسان را به منزل نمي رساند. در تصوف اسلام اين عقيده ها مبني بر قران و احاديث است و صوفيان اسلام هميشه استنباط و استدلال ادعاي خود را از همين منابع ميگيرند.
بيدل هم صوفي صاف دل بود و در حدود شريعت اسلامي زندگاني ميكرد و در راه طريقت روحاني نيز مرتبهء بلند را دارا بود. از كلام بيدل معلوم ميشود كه او با اذكار و اوراد و مشاغل روحاني صوفيان آشنايي كامل و علاقه و تجربهء ذاتي داشته است.
پاس انفاس عملي است متصوفانه و هر كسي داند كه بداند.
با اهل يقين لاف بيان نامرديست
غير از اظهار خاموشي دم كرديست
تا آيينه اي هست به پيش نظرت
گر پاس نفس نداري از بي درديست
کسی که اهل یقین است و به عین همه چیز را یعنی اول و آخر را می بیند و خاصیت آیینه ای را دارد که انسان در برابر او خود و جمال خود را میبیند، پس در حضور اهل یقین چیزی را بیان کردن عیب است و گستاخی و حتی بقول بیدل نامردیست. در حضور اهل یقین باید خاموش بود واز صحبت این طایفه فیض باید برد. اگر این ادب رعایت نشود و کسی شروع کند به بیان و از آسمان و زمین حرف زند، چون اهل یقین خاصیت آیینه را دارند در این صورت با باز کردن دهن و نفس کشیدن و بیانیکه حاصلش جز گستاخی و سرافگندگی و نامردی نیست، آیینه از بی پاسی نفس مکدر میشود. وقتی حرمت نفس و پاس نفس در اثر بیان از بین میرود و حفظ نمیشود، روی آیینه پرده میکشد و مکدر میشود. یعنی در این حالت انسان خودش را دیگر در آیینه دیده نمی تواند و این بدان معنی است که بعد از آن انسان خود را نمی تواند با اهل یقین صیقلی سازد و از آن فیض ببرد.
اگر آیینه ای جلو ما قرار داشته باشد و ما به آیینه نزدیک شویم، دراینصورت جمال خود را میبینیم اما اگر حرف بزنیم و تنفس عمیق بکشیم روی آیینه را غبار میگیرد و خود را دیده نمی توانیم. یعنی خاموشی و رعایت ادب در مقابل اهل یقین و عرفا باعث میشود که ما جمال خود را ببینیم وبا دیدن جمال خود کمبودیهای خود را احساس کنیم و برعکس اگر خاموشی اختیار نکنیم و در مقابل این طایفه گستاخی و پر حرفی کنیم، برعلاوهء اینکه ازاین طایفه صاحب فیض نمی شویم ، حتی به نواقص و کمبودیهای خود هم پی نمی بریم.
نفي اثبات كه در منزل نخستين سلوك ذكر مهم و شغل خصوصي صوفيه است و در طريق سلاسل مختلف بنوعيت فرقي دارد، بيدل اشاره ميكند :
تا بهرهء اثبات تواني بردن
بايد بر نفي خود قدم افشردن
يعني چو حباب در محيط تحقيق
تا پيرهن است غوطه نتوان خوردن
هرگاه انسان خود را نفی نکند به اثبات نمی رسد. وقتی حباب باد میگیرد بالای آب نمایان میشود و تقریبا از آب جدا. اما وقتی میترکد و نیست میشود دوباره به دریا یکجا شده وصل میگردد.یعنی اظهار خودی کردن و از من و ما حرف زدن انسان را مثل حباب باد کرده از اصلش دور میسازد و نفی خود انسان را به مبدا و اصلش وصل میسازد.
بيدل از براي محققين فيلسوف كه از تجربهء روحاني و حقيقتِ حقيقت بي بهره هستند ، نسخهء مفيد و عمل بسيار نفع بخش تجويز مي نمايد. آنان كه در بحث ذات و صفات توانايي خود را ضايع ميكنند مخصوصا فلسفيان كور باطن غرب كه از تجليات انوار حقيقت محمدي بي نصيب ماندند&