|
|
زبان زرگري نمي دانم زبان زرگري را حديث اين همه جن و پري را بود حرف نخستين قامت يار تماشا كن الفباي دري را
جادة احساس وطن آب و گلم آتش گرفته تمام حاصلم آتش گرفته سري بر جادة احساس من زن كه ماشين دلم آتش گرفته
دست دل هزاران سربصحرا مي گذارند مرا ياران چه تنها مي گذارند غم اين دسته گلها را خدا را بروي دست دل وا مي گذارند
تماشا مگر آتش بكف دارد لب ما چرا اين گونه تف دارد لب ما ز دست اشتران مست مردم تماشا كن كه كف دارد لب ما
خيال بيشه بود از بيخ مستي ريشة ما چسان داري خيال بيشة ما كشيده نقشة دريايي از عشق مداد آبي انديشة ما
رنگ خنده زدست فتنة نيرنگ خنده ندارد كس سر آهنگ خنده زبس با موج ماتم خو گرفتيم پريده از لب ما رنگ خنده شركت اندوه صفا را ميل ياري دارد اين دل سر آيينة داري دارد اين دل به بين در شركت اندوه شهري وفا را سهم كاري دارد اين دل
ساقة سبز چه خوش فكر بهاري دارد اين دل چمن را بوي ياري دارد اين دل بپاي ساقة سبز صدايت هواي بوسه باري دارد اين دل
دشت ليلي نشد هرگز بهاري همدم ما دريغ از انتظار پيهم ما به قدر دشت ليلي ناله دارد قفسهاي قناري غم ما حيراني هواي ديده باراني شده باز بهاري غرق حيراني شده باز بيا كز انفجار موج هجران دلم لعل بدخشاني شده باز
سفره نوروز قد احساس دل فرش زمين است بخون رنگين بهار نازنين است مگر از سفره نوروز گيتي تمام سهم شهر ما همين است
شير مادر صدا كردي ربودي هوش جانم شده شيداي شيدا گوش جانم زشمشير خيالت بوسه چند گرفتم شير مادر نوش جانم صفاي مستي شكوفا باد فصل آرزوتان بهار خير و خوبي روبروتان صفاي مستي صهباي نوروز جهان تاباد بادا در سبوتان
باروت نگاه كسي ياد تو را از سرگرفته ميان سينه ام سنگر گرفته زباروت نگاهت شهر فرياد زمين و آسمانش درگرفته
چادرنشين نمي گويم چنانم يا چنينم بپاي چادرت فرش زمينم نگاهت كرده ويران خانة دل خرابم بي كسم چادرنشينم بازي كسي با سرنوشتم كرده بازي به آب و خاك وخشتم كرده بازي رقيب آنسان قدم زد بر خيالم كه دوزخ در بهشتم كرده بازي
فضاي سبز بهار ناي و نوش من كجا شد فرايند خروش من كجا شد بپرس از دلبران موطلايي فضاي سبز هوش من كجا شد
آيينه دار زمن دار و ندارم را گرفتي دل آيينة دارم را گرفتي بهاري در خيالم جاگزين بود سر راه بهارم را گرفتي آواره دلم را پاره پاره پاره كردي به دشت غربتم آواره كردي نشان هر چه انگشتم شب و روز مرا ظالم زدي بيچاره كردي
پاي عشق گرفتم دست دل را پر كشيدم جهان ديگري در بر كشيدم به هر سويي كه بوي آرزو بود بپاي عشق آنجا سركشيدم
بساط دل مرا شور و نشاط دل نمانده توان اختلاط دل نمانده زدي آتش چنان بر جان عشق كه آهي د ربساط دل نمانده لب دل بيا تا نينواز ناله گرديم فغان ديده را دنباله گرديم بيا با من نشين تا بر لب دل حديث داغدار لاله گرديم
تصوير آه غروب چشم دلبر همدم ماست نگاهي كن كه عالم عالم ماست چه خوش تصوير آه دل كشيديم جهاني ماني رنگ غم ماست
جام ناله من و ماني بهم همدست گشتيم غروب غصه را پيوست گشتيم زبس از درد و داغ دل كشيديم زجام ناله ها سر مست گشتيم قبله نشينان به آرامي ارم را مي فروشند بهشت مغتنم را مي فروشند نگاهي كن بر اين قبله نشينان طلاهاي حرم را مي فروشند
سودا عسل گفتند و سم را مي فروشند ره آورد الم را مي فروشند بود سوداي عالم بر سر شان عرب را و عجم را مي فروشند
كالاي غم عجب ننگ ستم را مي فروشند تمام بيش و كم را مي فروشند سر سوداي ياران را نداريم به ما كالاي غم را مي فروشند هم بستر سري از خواب نازت بر نكردي مرا با عشق هم بستر نكردي نگفتم دل گرفته در هوايت چرا حرف مرا باور نكردي
غزال به شيريني لبهايت عسل نيست لبانت را به چشم من بدل نيست دوبيتي مي سرايم در هوايت كه ما را بي غزال تو غزل نيست
خوشة درد نگاهي چهره زرد مرا يار بكن گرم اين دل سرد مرا يار منم پاييز و تو دست بهاري دروكن خوشة درد مرا يار آغشته با مهر مرا از غم خبر ديگر مسازيد برايم درد سر ديگر مسازيد دل آغشته بامهر وطن را زخون ديده تر ديگر مسازيد
مشك تر كسي از دل خبر مي آورد باز خبرهاي دگر مي آورد باز نفسهاي بهار ناز دلبر برايم مشك تر مي آورد باز
باغ بالا بيا تا بوسه بر پاي تو چينم گلي از باغ بالاي تو چينم بر اين ويرانه سرزن تا جواهر زكنج گنج لبهاي تو چينم هواي تازه نسيمي از دل دشت وطن خواست هواي تازة از هر دمن خواست براي فصل دلهاي بهاري چمن هم آرزو هاي چومن خواست
گوشة چشم سرود لاله ها را سر نكردند بهاران را مگر باور نكردند به پيش ديده شان گلشني سوخت چرا يك گوشه چشمي تر نكردند
حريم سبز دو رهبين را از مستي خيره كردند به صبح ناز شب را چيره كردند حرام اين حرامي ها كه از نو حريم سبز ما را تيره كردند سنگ تمام نه در بند هواي ننگ و نامم جنون عشق را سنگ تمامم سلام من به سرداران احساس كه من هم سنگر ابن السلامم
اطلس وار زدرياي گهر پربار گويم سخن از عشق از ايثار گويم برايت نقشة بحر دلم را بروي ديده اطلس وار گويم
آنسوي فردا جهان آرزو را كهكشانيم ضمير عاشقان و عارفانيم بيا روزي درون كشتي دل كه تا آنسوي فرداها برانيم درد بي درمان به درد فتنه درماني نيابي براي ديو و دد جاني نيايي درون سجده ي بيگانه خو يان گمان من كه ايماني نيابي
به ياد نادپا انجمن: دشت ليلي نگاهي دشت ليلي سخن را مزار لاله زار انجمن را خدا هر گز چنين عيدي نيارد كه غرق خون به بيني انجمن را
گريز به بين آهوي آه انجمن را گريز بي پناه انجمن را پريده رنگ و روي لهجهي او تماشا كن نگاه انجمن را تصوير جنون نمايي از تصاوير جنون بين ميان سنگر دل موج خون بين چو من يك لحظه دندان بر جگر نه درفش انجمن را واژگون بين
جاي پا به كوي دل صفاي انجمن كو يكي درد آشناي انجمن كو كجا گيرم سراغ ناله اش را خدايا جاي پاي انجمن كو
نيستان درين ويرانه ابادت گذر به بسوي دشت فريادم سفر به براي سوز و ساز عاشقي ها نيستان دل ما را شرر به پاي درد سواري در دل دشت و دمن نيست كسي هم سنگ پاي درد من نيست نسيمي برنخيزد از نگاهي مگر بويي به دامان چمن نيست
دو آتشگون دو آتشگون لبان ارغوانت زده آتش بجان من بجانت زبانت گشته شمشير بخون تر دل من كشتة دست زبانت
لبريز درد كتاب عشق من لبريز درد است ضمير برگ برگش زرد زرد است هواي خط خط هر صفحه او بجان عاشقان پاييز سرد است كوچة دريا كسي از كوچة دريا نيامد دلي همدوش ذوق ما نيامد بهار آمد ولي ياران چه حاصل كه بوي خندة دلها نيامد
پر ناز كجا شد شوكت و شانم كجا شد بهاران گل افشانم كجا شد تب شهر دل من رفته بالا پر ناز سياوشانم كجا شد
بزم طرب بيا و يادي از بزم طرب كن بيا تاب و تبي از نو طلب كن به روي كينه ها آتش برافروز بيا و روز شانرا مثل شب كن رنگ آميز دلت پيوسته رنگ آميز درد است ز خامي جام تو لبريز درد است سحر را آنچنان از ياد بردي كه روياي تو دست آويز درد است
مرز جفا در شادي بروي ديده بسته به دشت غم نشسته دسته دسته به بين آو ارگان ارزو را كه تا مرز جفا در خون نشسته
پا بست خدايا تا بكي پا بست آهيم بسوي آسمان هم دست آهيم دل آوارة ما را پناهي اسير كشتي در بست آهيم هواي خنده كسي با ما بجز غم هم نفس نيست هواي خندة ما را هوس نيست من و تو بس كه زندان ديده گانيم به چشم ما جهاني جز قفس نيست
اذان گلي از لاله زار باوري تو صداي لالههاي پرپري تو قيامت كن زفريادت جهان را اذان سر بلند محشري تو
آغوش نگاه تماشا كن گل افشاني دل را به پايت خانه تكاني دل را به آغوش نگاه مست خود گير به بين آشوب عرياني دل را يك قطره نوش اگر چه چشمة نوشت خموش است زبانم تشنة يك قطره نوش است گرفتم آتش از موج نگاهت به چشمانت كه درياي خروش است
رود فا چرا رود جفا سركرده اينجا جهاني را بخون تر كرده اينجا شغاد هرگز نديده آنچه امروز برادر با برادر كرده اينجا
گمان چه خورشيدي زخاور مي زند سر كه احساسم به هر در مي زند سر گمان من كه شب را با نگاهي كسي پيدا شده سر مي زند سر براي مادرم : بوي وفا اگر بوي وفايي در برم بود اگر سوز درون پيكرم بود اگر دستي مرا مهري نشان داد همان دست دعاي مادرم بود
عقد صفا به آيينه مرا عقد صفا بست زخون دل به دست من حنا بست برايم داد درس بيقراري قراري راكه مادر با خدا بست
كعبه دل به دهليز نگاهم جاي پايي است هنوز آنجا هواي آشنايي است من و خاك ره احساس مادر كه گردش كعبه دل را بنايي است غرق خواب به خاك ار چه رخ او در نقاب است براي من دل او آب آب است بياد من بود بيدار بيدار اگر چه مادر من غرق خواب است
رنگ بي ريايي نگاهش غرق رنگ بي ريايي است تجلي نگاه كبريايي است زمهر مادر مان سر نه پيچيم خدايي عشق او ما را خدايي است
همسال سپهر نپويم ياد روز هر چه مهر است به چز يادت كه همسال سپهر است تو اي افرشته خو اي مادر من ترا از جوهر آيينه چهر است خوب خوب تو ماه مهري و بالانشيني تو خوب خوب خوبي نازنيني ميان باغ مهرت جاي من باد كه زيباتر زفردوس بريني
نشاني صفا نشاني صفاي اين جهان را به پرس از من كه ميدانم نشان را بيا و خاك پاي مادرت شو اگر جويي بهشت جاودانرا
هواي ناز بهشتي گر برايم جاودان است هواي ناز ما در را نشان است سر ما خاك راه آن بهشتي كه در زير قدوم مادران است باد صرصر اگر در دشت اگر در در بگردم مثال باد صرصر گر بگردم نمي بينم صفايي بهتر از اين كه بر گرد سر ما در بگردم
طرح كينه : رويش آواز دريغا پرپر پرواز ما سوخت صدايش رويش آواز ما سوخت زطرح كينه ويروس دوران سراپا آشيان ناز ما سوخت
سراي آشنا دل مهروصفا آتش گرفته سراي آشنا آتش گرفته حريم آرزوي هر چه عشق است به دست كينه ها آتش گرفته صداي فتنه صداي فتنه را سنگر بسوزد نگاهش را در و پيكر بسوزد نمي داني كه ويروس هوس را همان بهتر كه بال و پر بسوزد
فرياد جدايي دو چشم هم صدايي خسته گشته نگاه آشنايي خسته گشته دگر گوش دل شهر محبت زفرياد جدايي خسته گشته
بام ايمان زسرعقل پريشانم پريده ز تن از عشق تو جانم پريده چه مي گيري سراغ مرغ دل را ز پشت بام ايمانم پريده روز انتخابات دل ما را به خود مايل نمودي ميان كوچهاش منزل نمودي به روز انتخابات نگاهت چرا راي مرا باطل نمودي
معبد دلخواه دو چشم تو زيارتگاه عشق است نگاهت معبد دلخواه عشق است پناه من به چشم نازنينت پناگاه دلم درگاه عشق است
مزد شست تو بستي بند و بستت را به دريا نديدم جز نشستت را به دريا رها كردم دل بارانيم را سپردم مزد شستت را به دريا ويروس جفا عقاب |