زندگی

   اتوبان راز

فضا گرفته و آغوش جاده دل تنگ است

سكوت رهرو هر كوچه‌ي پر از سنگ است

تفنگ خالي فكر مرا نگاهي كن

به بين كه تا بكجا دست آرزو تنگ است

سياه كرده فضاي نگاه سبز مرا

درفش سرخ كسان سنبل چه نيرنگ است

چو ناگهان به اتوبان راز پيچيدم

رقيب گفت عجب ساده و كج آهنگ است

بيا كه از دل پسكوچه‌ها خبر گيريم

اشاره‌هاي ترافيك شهر خونرنگ است

وگر هواي تماشاي بيشتر داري

به هوش باش كه در كنج سينه‌ها سنگ است

  

       درون سنگي

به سالنامه‌ي ما فصل آرزويي نيست

حقيقت است و در او جاي گفتگويي نيست

 مقيم كوچه بن بست آرزو گشتيم

كجا روم به كه رو آورم كه رويي نيست

مرا به تندي احساس باغ باور كو

كه در حلاوت آغوش غنچه بويي نيست

 درون سنگي ما را چه ساده مي‌خواني

كه گفته در دل آيينه‌ها دورويي نيست

بيا و آيينه‌ات را بدين گذر مسپار

كه غير سنگ ملامت به هر سبويي نيست

 

    بوي شب

چرا ز كوچه احساس بي خبر گذريم

پي شكستن آيينه‌ها زسرگذريم

بيا و زخم كهن را دوباره تازه مكن

دهان به دوز كه از ذكر نيشتر گذريم

بشو لباس كدورت كه بوي شب ندهيم

و از كنار افق همره سحر گذريم

مگر نه تشنه‌ي خون تبار پاييزيم

در آفتاب بهاري به دشت و در گذريم

 
      دست نگاه

دل هر سنگ را به درد آورد

خبري را كه رهنورد آورد

از فراي فضاي اقيانوس

مژدگاني باد سرد آورد

گل دست نگاه پرپر شد

باغبان مژده‌هاي زرد آورد

سايه‌ي مرگ آرزو ها را

روي ديوار ذهن مرد آورد


 
      v         باور بيگانه
وجدان شهر ما به تماشا  نشسته است

زرلشت روي خرمن خون سر نهاده است

زرلشت

آفتاب

برخلوت خموش تو سر مي كشد كه هاي

از جا بلند شو

مينا كنار جاده به مثل هميشه باز

با مهري و مهستي و مهناز

در انتظار تست

زرلشت!

درس تو دير شد

استاد آمده است

ساعت دقيق هشت و دوازده دقيقه است

امروز اي خدا زچه زرلشت دير كرد

اما دريغ و درد

 مينا چه ساده است

زرلشت روي خرمن خون سرنهاده است

زرلشت!

با دشمنان عاطفه در آخرين نگاه

برگو چه گفته‌اي

من همزمان صحبت چشم تو مي شوم

فواره‌هاي خون

برگو چسان ز سينه‌ي تو سر كشيده است

سر نيزه‌ها براي چه در خون شناور اند

اين رهزنان هستي ما در چه باور اند

چشم تو نيمه باز

گويا هنوز منتظر باور من است

زرلشت با خبر

هر دل نه آهن است

ما نيز پا به پاي صد ايت ستاده‌ايم

بر ناكسان بگوي

بيگانه وار آنچه درين خانه كرده‌ايد

باور نمي‌كنيد

خود را اسير باور بيگانه كرده‌ايد

زرلشت بيگناه بود

او همصداي قصه‌ي بابا نبوده است

او جز به فكر رويش فردا نبوده است

تنها نبوده است

وجدان شهر ما به تقلا فتاده است

زرلشت روي خرمن خون سر نهاده است

كابل نهم ارديبهشت 1357

 قصر رياست جمهوري

زرلشت دختر سردار داود كه در فاجعه هفتم ثور كشته شد

      v        جاده ناز
آمد به زير سايه‌ي تنهاي‌ام نشست

پيمانه‌ي سكوت مرا بي‌صدا شكست

پايي نهاد بر سر شور نگاه من

بند سه تار زمزمه ها را از هم گسست

بر من دو پلك غمزه تعارف نمود و گفت

اي كوچه‌گي مزاحم مردم شدن بدست

بيخود شدم فتادم و چشمي بهم زدم

ديدم چه شاعرانه به پهلوي من نشست

دست مرا گرفت وز جايم بلند كرد

اين وقت شب كجا كه هوا سردسرد است؟‌

گفتا تو كيستي بكجا ميروي بگو؟

گفتم بسوي جاده ناز تو مست مست

زد زير خنده و گفتا كه اي بچشم

رفتيم و هر چه بود بخانه خدا وهست

او بود و من و خانه پر از خلوت نگاه

در را به روي هر چه بجز من گرفت و بست

      v        پاي ضمير
اي رنگها زچشم شما آب رفته است

احساس تان به دامن مرداب رفته است

از بس به روي عاطفه‌ي ما نشسته‌ايد

پاي ضمير بسته‌ي تان خواب رفته است

در آسياب دشمن اگر خوب بنگريم

هر آبرو كه رفته زاحباب رفته است

اي سرنوشت تلخ كجا ميروي بگو

پرونده‌ي تو در كف گرداب رفته است

آتش گرفتم آه زدردي كه جاي من

قاتل سراغ خانه‌ي ارباب رفته است

  

      v        ترانه‌هاي ترنم

به خاك ناله فرور خفته آشيانه‌ي عشق

فتاده سايه‌ي توفان به روي شانه‌ي عشق

ترانه‌هاي ترنم بگو كجا رفتند

كز انتظار تهي گشته آشيانه‌ي عشق

شب است و بوي تغافل ربوده رويا را

مجوز رويت ما رنگ عارفانه‌ي عشق

دلي به سينه‌ي آيينه ها كباب شده

كشيده شعله حيرت سر از زبانه‌ي عشق

خدا كند كه به دست دعا نكو گردد

ميانه‌ي من دلمرده و ميانه‌ي عشق

 

       ×         تقديم به سالار شهيدان:‌

      v        سفير سرفراز

خدا قباله‌ي احساس را بنام تو كرد

و عشق آمد و اول فقط سلام تو كرد

چه رازها كه درين روزگار بي رنگ اند

از آنچه بر سر خونخواره‌ها پيام تو كرد

صداي رويش زن را زبان زينت عشق

سفير هم سفر سرفراز شام تو كرد

اگرچه روح بلند تو غرق لبخند است

چه گريه‌ها كه دل ما به انتقام تو كرد

زمين تشنه صد كربلا بهاري شد

و قصد بوسه بر انديشه‌ي قيام تو كرد

 

       ×بياد مادرم و همه مادران از دست رفته

      v        چارسوي خاطره

من هستم و شناي نگاهم به جوي اشك

غلتيده اشك روي من و من بروي اشك

بسيار خسته چهره‌ي اشك از نگاه من

زينسو نگاه خسته‌‌ي من هم به سوي اشك

چرخيده آسمان غمي روي چشم من

وا كرده ابر ناله سر گفتگوي اشك

من هستم و صداي پر از هق هق نگاه

آنسان كه پاره مي شود از او گلوي اشك

ديريست شوق ديدن رنگ صداي عشق

ما را كشانده لحظه به لحظه به كوي اشك

ياد فضاي قصه‌ي نازش بخير باد

كز او شنيده‌ايم زهر گوشه بوي اشك

ياد فضاي  قصه‌ي نازش بخير باد

كز او شنيده‌ايم زهر گوشه بوي اشك

دادم هواي تازه ي او را اگر ز دست

هستم به  روي ديده پي آبروي اشك

اي شهريار قصه‌ي من اي كه پر شده است

از چشم تو به خاطر من صد سبوي اشك

اي زينت تمامي گلواژه‌هاي عشق

اي مادر اي سپيده نگاه تو قوي اشك

در چار سوي خاطره حيران ستاده‌ام

با ياد هر نگاه تو روي سكوي اشك

 

      v        فراتر از گمان

خود را هزار بار مكرر شكسته‌ايم

تا اوج آسمان و فاپر شكسته‌ايم

كمتر كسي زپهلوي ما دل شكسته رفت

آيينه‌ايم و اول و آخر شكسته‌ايم

خاك ره بهار و خزان زمانه ايم

زانرو به چشم ناكس و كس سر شكسته ايم

با رنگ و بار قامت دوران برابريم

ما از گمان هر كه فراتر شكسته‌ايم

ما را به راستي كه درستي نمانده است

در پيش پاي غصه مكرر شكسته‌ايم

 

 

 

 

      v        هسته هوا

 

آنرا كه برج و بارو  و سنگر شكسته‌ايم

آخر به پاي فتنه‌ي او سر شكسته‌ايم

جز كينه كس به لانه ما سر نمي‌زند

در سنگلاخ عاطفه ها پر شكسته‌ايم

اي شب در آسمان تو جاي ستاره نيست

ما هسته‌ي هواي تو راگر شكسته‌ايم

ميدان سينه جاي فراز اميد نيست

با دست خويش بال كبوتر شكسته‌ايم

 

 

 

 

 

 

      v        طلس آشوب

 

ايواي كه اين خانه از اين دل سنگ است

سنگ است و هر آيينه به آيينه به جنگ است

آهو بچه‌گان را همه فرياد غريو است

صحرا و در و دشت هماواز پلنگ است

از باغ دگر نام و نشاني نتوان يافت

اينجا سخن از فصل بهارينه جفنگ است

هر كس به طريقي به لبش مهر نهاده است

خاموشي اين مرده دلان رنگ برنگ است

بر نقشه‌ي اين اطلس آشوب نگه كن

زنهار كه اين قافله در كام نهنگ است

 

 

 

 

      v         سنگلاخ سينه

در كوچه باغ خلوت دلها كسي نماند

از اهل بيت عشق درين جا كسي نماند

اي لاله‌ها به قصه‌ي ديدار  كيستيد

حتي براي سيل و تماشا كسي نماند

هم سنگ سربلندي داري كسي نشد

در سنگر روايت فردا كسي نماند

جز رود باور ديده‌ي باور اميد

در سنگلاخ سينه‌ي فردا كسي نماند

در هفت آسمان دلم يك ستاره نيست

رفتند و از قبيله‌ي بالا كسي نماند

غير از هوس كه زينت بازار روز گشت

در شهر عشق همدل ليلا كسي نماند

به كودكان وامانده از همه‌ي زمين لرزه‌هاي جهان

      v         موج گناه

موج غزل زرنگ نگاه تو جاري است

رازي ميدان چشم سياه تو جاري است

درياي را به سينه چه خوش جا داده‌اي

تا ناكجاي عاطفه راه تو جاري است

در پاي را به سينه چه خوش جاي داده‌اي

تا نا كجاي عاطفه‌ راه تو جاري است

از سرگذشت سيل نصيحت و بعد ازين

در ما هميشه موج گناه تو جاري است

گفتني خداي را كه قيامت به پا مدار

تا كي چگونه اين همه آه تو جاري است.

تا ساعتي كه يورش عشق تو پا به جاست

تا لحظه‌ي كه شورش ماه توجاري است

اي مستي غزل زنگاهت اشاراتي

صدها غزل زرنگ نگاه توجاري است

      v         پاي نور

 

اي كاروان راهي پندار

ديگر اميد را چه پناهي درين ديار

آيا شود كه عقده‌ي تان را كنند باز

آيا شود كه غنچة احساس

لبخند را دوباره كند آغاز

آيا

آو  از پاي نور

از بام آفتاب

روزي به گوش مردم اين گوشه مي رسد

آوازه‌ي بهار

در كوي بامداد

از لابلاي اين همه ابر سياه شوم

بر گوش جان مرغك بي تو شه مي رسد

 اين دشت خسته را

از خرمن نسيم

يك خوشه

مي رسد

      v         چشمان راه

گفتم هزار بار

بال شكسته خاطر پرواز را

هشدار رنگ خسته‌ي آواز را

سيماي انتظار

چشمان راه را

بيچاره مي كند

اين بال‌هاي بستة‌ اميد

 آينده را به وسعت اندوه

آواره مي كند

گفتم هزار بار

خشكيده باد ريشه‌ي زنجير

پيدا كنيد ساحة‌پرواز را

از ياد برده‌ايد

هان اين عقابها

آن يورش صلابت آغاز را

      v         رگهاي آرزو
نماز آيه ديگر باره باز بايد خواند

و بر جنازه‌ي ايمان نماز بايد خواند

هزار سجده‌ي سهواركني هنوز كم است

كه مهر سجده‌ما از تبار خاك غم است

صداي خنده درين حول و حوش بيگانه است.

به غير ناله صداها به گوش بيگانه است

زصبح عيد چه پرسي هميشه غمگينم

قسم به شام غريبان زر پيشه غمگينم

و بر زيارت احساس ميخورم سوگند

گسسته‌اند ز رگهاي آرزو پيوند

من از بهار نگويم بهار پاييز است

تمام زمزمه هايم زغصه لبريز است

 

      v         دست ديو

گرچه اي نوزاد شهر ناله ها

زنده در گور سياست  مي شوي

از نگاه و اپسينت يافتم

بستر صدها قيامت مي شوي

           ***

منكران سربلند آفتاب

سايه‌ات را تيرباران مي كنند

قطره‌هاي واپسين اشك تو

آه مي‌داني كه توفان مي كنند

آسمان اي آسمان نو بهار

خالي از خورشيد و مهتابي چرا

 دست ديو شب اسيرت مي كند

سركشي هايت چه شد خوابي چرا

 

خاطرات دفتر چشمان تو

آب مي‌سازد دل هر سنگ را

 رنگ بازي‌ها نشويد از دلم

لكة‌رسواي داغ ننگ را

            ***

اي غريب دشت هجران با خبر

كس به ياد اين دل آواره نيست

من كه عمري سير غربت كرده‌ام

هيچكس مانند تو بيچاره نيست

           ***

در تمام نيستي هاي بهار

جاي پاي شيوني پيدا نشد

بس كه اين ويرانه را آتش زدند

ناله‌ي جغدي از آن بالا نشد


 
      v         بال فرشته

شهر ماتمسراي حيراني است

وحشت از هر چه هوش مي بارد

دستي از دور در دل باور

تخم ننگين كينه مي كارد

           ***

باز در دام فتنه ها افتاد

مرغكي تازه از قفس رسته

با صد افسوس باز مي بيند

پروبالش به تار غم بسته

           ***

ذره ذره غبار هيبت ما

دشت جان را پر از گهر سازد

ب